رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 23

 

 

یاسین همچنان عصبانی گفت:

-آره باخودت بودم سوار ماشینت شو و از اینجا برو یالا…..

من خودمم تاحالا یاسین رو اینجوری عصبانی ندیدم.اون معمولا یه شخصیت لش و بیخیال نسبت یه خیلی از مسائل داشت اما حالا حسابی آتیشی شده بود.
حتی میتونستن اعتراف بکنم که واسه اولینبارازش ترسیدم و هی یه ذره یه ذره عقب می رفتم که ازش دور بشم و فاصله بگیرم.
النا همچنان ناباورانه یاسین رو نگاه میکرد.
به گمونم این اولینباری بود که همچین رفتاری از یاسین می دید و یه جورایی حالا شاهد اون روی سگش شده بود.
سرش رو آهسته تکون داد و گفت:

-پس دختر خاله ات چاخان نمیکنه….تو باهاش دوستی آره؟ از کی باهاش دوست شدی هان؟ چه مدت باهم رابطه دارین؟ سکس هم داشتی آره؟

یاسین یه نفس پر حرص کشید و بعد بدون اینکه تو چشمهای النا نگاه کنه و انگتر که بخواد از این راه خشمش رو کنترل بکنه گفت:

-برو النا…برو و با این حرفهات همه چیز رو خراب نکن…برو…

 

النا با تاسف یاسین رو نگاه کرد و گفت:

-من احمقو بگو که واسه تو فقط مونده بود جونمو بوم بعد تو با دختر خاله ات ریختی روهم….

یلسین رفت سمتش و یه چشم غره بهش رفت و گفت:

-دارم بهت میگم حرفی نزن که بعدا پشیمون بشی…سوار ماشینت بشو و برووو

اومدم که بگم هیچی بین ما نیست چون قضیه بدجور داشت پیچیده میشد اما خیلی زود منصرف شدم.یه چیزی ته دلم میگفت بزار یاسین یکم‌تنبیه بشه.
النا کوتاه نیومد و گفت:

-بد کردی با من یاسین بد کردی…

یاسین کلافه از این کش دادنهای النا داد زد:

-آره آره من بدم خیلیم بدم…برو…برو …برو تا کفری تر نشدم…

النا درماشین رو باز کرد و پشت فرمون نشست و با چنان سرعتی ماشین رو یه حرکت درآورد که از ترس عقب رفتم تا مبادا زیر چرخهای ماشینش لت و پارم بکنه!
مثل اینکه حسابی عصبانی و آتیشی بود.
نگاهم از ماشین النا که کلی گرد و خاک به راه انداخته بود برداشتم و رو کردم سمت یاسین.
تا باهم چشم تو چشم شدیم پرسید:

-فحش مُش که نداد !؟

گرچه کلی توهین کرده بود دوست دختر جون باربیش ولی واسه اینکه نشم آتیش بیار معرکه گفتم:

-نه…

دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت:

-تو اصلا واسه چی باهاش دهن به دهن شدی هان!؟واسه چی اینجا وایسادی و باهاش صحبت کردی؟ واسه چی؟ کرمتو ریخته بودی دیگه حرف زدن چی بود!؟

نمیخواستم اونجا بمونم که هرچی دلش میخواد بگه.آدم سکوت کردن نبودم واسه همین تو روش در اومدم و گفتم:

-اینقدر تند نرو. .من نخواستم با اون دهن به دهن بشم خودش اومد سراغم…اون بود که اومد سینجینم بکنه…

صداشو برد بالا و گفت:

-اگه اون دری وری هارو و چرت و پرتهارو نمیگفتی نمیومد دنبالت و اینکارو نمیکرد….

 

خب! مثل اینکه حالا نوبت من بود که زیر ترکشهای آقا درب و داغون بشم.
اول نوبت النا بود حالامن…
با تاسف و تنفر نگاهش کردم و بعد عقب عقب رفتم و گفتم:

-اگه تو هم اونقدر پاپیچ من نمیشدی منم اون کارو نمیکردم…

اینو گفتم و با قدمهای سریع به راه افتادم.اسممو صدا زد ولی من همچنام به راه رفتنم ادامه دادم.
چرا باید تو روابط من دخالت کنه که تهش برسه به اینجا!؟
چرا من نباید با دل خوش و راحت با دوست پسرم رابطه داشته باشم یا حتی بخوام تلافی بکنم که اون حالا با النا اینجوری دعوا بکنه!
همونطور عصبی داشتم راه می رفتم که ماشینش رو آروم آروم باهام جلو آورد و گفت:

-سوفیااا….بیا سوارشو…یالا…

نیم نگاهی بهش انداختم و بعد با پشت چشم نازک کردن گفتم:

-نمیخوام…خودم میرم

عصبی گفت:

-میگم بیا سوارشو…زودباش تا به زور سوارت نکردم

 

برخلاف میلم سوار ماشینش شدم.اینبار دیگه خیلی باهاش لج و لج بازی نکردم چون وسط خیابون جای مناسبی برای اینکارها نبود.
درو بستم و دست به سینه با صورتی عبوس نگاهمو دوختم به رو به رو…
حتی دوست نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم و یه جورایی تو قیافه بودم!
اون اما نفسش رو یه جوری فرستاد بیرون که مثلا به من بفهمونه چقدر از دستم کفری و عصبانیه ولی اصلا واسه من اهمیت نداشت.
به نظر خودم کاربدی نکردم.من فقط رفتار بدش رو جبران کردم!همین!
پیچید تو یه خیابون فرعی و
با عصبانیت ضبط ماشین رو خاموش کرد و با همون ابروهای درهم گره خورده به رانندگیش ادامه داد.
بعداز یه سکوت طولانی درحالی که همچنان سعی داشتم اخم و تخمم رو روی صورتم حفظ بکنم پرسیدم:

-چرا اونجوری باهاش بداخلاقی کردی؟!

فهمید چقدر داره با سرعت بالا رانندگی میکنه و برای همین یکم سرعتش رو کم کرد وبعد گفت:

-گنده تر از دهنش حرف زد!

اینجا داشت ناعادلانه حرف میزد و من لازم دونستم سکوت نکنم برای همین گفتم:

-فقط میخواست من به تو نزدیک نشم.باور کرد دوست پسرمی!؟

خیلی بیخیال گفت:

-بزار فکر کنه هستی!

متحیر پرسیدم:

-چی!؟

یه نیمرخش خیره موندم.نرم نرمک داشت سگرمه هاش وامیشد!
بعداز چند لحظه سکوت درحالی که دیگه خیلی هم عصبی نبود سوال تک کلمه ای و پر تعجب من رو جواب داد و گفت:

-توی کله پوک فکر کردی مثلا میتونی منو اینجوری یا این کارهای احمقانه و ابلهانه ات کفری بکنی!؟

کنجکاو بهش خیره موندم.از رفتار و حرفهاش یه چیزایی حدس زده بودم و احساس کرده بودم “که دعا دعا میکردم غلط باشن که اگه نبودن من از حرص دق میکردم!
پوزخندی زد و گفت:

-دیگه حوصله اش رو نداشتم…دنبال بهونه بودم باهاش کات بکنم که خوشبختانه تو زحمتش رو کشیدی!

وای نه نه نه! یعنی من به نفع اون عمل کردم!؟انگشتامو مشت کردم و تند تند نفس کشیدم.
با نفرت بهش خیره شدم و گفتم:

-تو خیلی نامردی…

واسه یه چند لحظه سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-حواست باشه تو هم مثل النا داری گنده تر از دهنت حرف میزنی!

من النا نبودم ازش بترسم پوزخندی عیانتر با صدای بلند تر زدم و بعد گفتم:

-چیه!؟ حرف حق تلخ!؟ میخوای منو هم بزنی!؟ من ازت نمیترسم و حرفمو میزنم…تو خیلی نامردی…تو فکر کردی چی هستی که به خودت اجازه میدی با اون دختر همچین کاری بکنی!؟

نیشخندی زد و بدون اینکه نگاهم بکنه درحالی که نگاهش رو به جلو بود یا طعنه و کنایه گفت:

-چیه!؟ چیشد یهو شدی مدافع حقوق النا !؟ تو که خودت زحمت جدا شدن مارو از هم کشیدی!

تا اینو گف از خودم بیزار شدم و تازه فهمیدم چه غلطی کردم.من یه دخترو از مردی که بهش علاقمند بود جدا کردم.
من چرا اینقدر بدجنس شدم!؟
من من کنان و درحالی که در لحظه دچار حس عذاب وجدان شده بودم گفتم:

-من…من فقط داشتم سر به سرش میزاشتم!

ماشین رو پشت چراغ قرمز نگه داشت و گفت:

-تو همه چیز رو بین ما بهم زدی بعد الان میگی داشتی سر به سرش میذاشتی!؟

لبمو خو دهنم فرو بردم و ماتم زده به رو به رو خیره شدم.گند زده بودم.
دقیقا همون کاری رو کردم که یاسین دلش میخواست و نه تنها سودی نبردم و کارشو تلافی نکردم بلکه حتی یه جورایی باعث شکسته شدن دل یه دختر هم شده بودم!
درسته اب النا خوشم نمیومد اما در هر صورت حالا احساس بدی نسبت به خودم داشتم.
سرمو بالا گرفتم و بس مقدمه گفتم:

-حق نداری باهاش کات بکنی!

سرشو به سمتم برگردوند و پوزخند زد و گفت:

-چشم شمادجون بخواه..خب. .اوامر بعدی!؟

چون فهمیدم داره مسخره ام میکنه،خشمگین گفتم:

-من خیلی جدی ام… حق نداری باهاش کات بکنی!

 

چون فهمیدم داره مسخره ام میکنه،خشمگین گفتم:

-من خیلی جدی ام… حق نداری باهاش کات بکنی!

هرچقدر من جدی و عصبانی و عبوس بودم اون به همون اندازه بیتفاوت بود.انگار واقعا از خداش بود یه اتفاقی بیفته و یه بگو مگویی پیش بیاد که از النا جدا بشه.
اینبارهم همون واکنشی که آدمو به سرگیجه مینداخت از خودش نشون داد و گفت:

-چی!؟ تو تعیین میکنی من حق چه کاری دارم و ندارم !؟

تو این یه مورد که اصلا نمیتونستم دخالت نکنم.خب معلوم بود که اون هپاز اون دسته پسرایی بود که هرکاری دلش میخواست میکرد و رگه هایی از خودخواهی و خودبرتر پنداری داشت.درست عین پدرش منوچهرخان!
لبهامو روهم مالیدم و بعد مثلا جدی گفتم:

-تو نمیتونی با یه دختر باشی و بعد خیلی راحت ولش بکنی

یه نگاه تند و شماتت گونه به صورتم انداخت و شمرده شمرده گفت:

-هررر کاری دلم بخواد میکنم به تو هم هیچ ربطی نداره متوجهی!

اینجا بازهم داشت زور میگفت.به من هیچ ربطی نداشت اون ۰یکار میکنه اما به اون ربط داشت من چیکار میکنم با کی میگردم و با کی میچرخم و….
دندون قروچه ای کردم و گفتم:

-چطور کارای تو به من ربط ندارن اما کارای من به تو ربط دارن!؟ اگه کارای تو به من ربط ندارن کارای منم به توربط ندارن!

واکنشش بازم یه پوزخند عصبی کننده بود.من متنفر بودم از اینکه وقتی اینجوری جدی جدی باهاش صحبت میکردم و اون یه همچین ری اکشنی از خودش بروز میداد.
یه جوری بود آدم حس میکرد داره تو دلش هم بهش میخنده.اونقدر بهش نگاه کردم تا وقتی گفت:

-آره درست! کارای من به تو ربط ندارن اما کارای تو به من ربط دارن…ملتفت شدی!؟

یه آن آتیشی شدم.احساس برق گرفتگی و انفجار تمام اعضلات بهم دست داد. یه نفس عمیق کشیدم و با بالا بردن صدام گفتم:

-نه خیر نشدم چون داری زور میگی منم حرف زور تو مخم نمیره!

شونه بالا انداخت و بازهم با رفتارش رفت رو اعصاب من:

-این دیگه مشکلت خودته!

عین گاو وحشی بهش خیره شدم.حقش نبود خفه بشه بمیره!؟ حقش نبود در ماشین باز بشه و پرت بشه بیرون!؟
آخه دخترا عاشق چی این عوضی رو مخ بودن!؟
اونقدر بهش خیره شدم که دستشو رو صورتم گذاشت و کاری کرد رومو برگردوندم و بعدهم گفت:

-اینجوری نگاه نکن! تو فکر کردی من میزارم هر غلطی دلت میخواد بکنی و بعدهم راحتت بزارم!؟ تو منو نشناختی سوفیاا….اگه حرفهات و چرندیات به ضرر من تموم میشد روزگارتو سیاه میکردم!

تو لحنش، صداش، حرکات و جملاتش یه جدیتی بود که منو به این باور می رسوند اون واسه گفتن این حرفها شوخی نمیکنه!
با سرخمیده از گوشه ی چشم با اخم و تنفر نگاهش کردم.
با این رفتارهایی که من از اون می دیدم مطمئن بودم حالاحالا هم نمیتونم با خیال راحت کنار بهراد روز و اوقات خوشی داشته باشم.
دستمو چندبار به بدنه ماشین زدم و گفتم:

-نگه دار …نگه دار میخوام پیاده بشم…

توجهی نکرد.تحملش رو نداشتم حتی برای چنددقیقه.دوباره گفتم:

-میگم این ماشین کوفتیتو نگه دار…نمیخوام باهات بیام

اخم کرد و گفت:

-بشین سرجات تکون نخور

سر بالا انداختم و گفتم:

-نمیخوام.باهات حال نمیکنم دلم نمیخواد باتو برم خونه…نگه دار….نگه دارم دیگه حوصله تو ندارم…

عصبی شد و گفت:

-بشین سرجات…

دستگیره درو گرفتم و خیلی جدی و عصبانی گفتم:

-ماشین رو نگه دار یاسین.ماشین رو نگه نداری خودم رو میندازم پایین

نگاهی میرغضبانه بهم انداخت و گقت:

-تو غلط میکنی…

درو باز کردم و جدی تر از قیل گفتم:

-به خدا خودمو پرت میکنم پایین…قسم خوردم….

وقتی درو باز کردم و فهمید واسه انجام اینکار جدی ام بالاخره ماشین رو نگه داشت و گفت:

-احمق بی شعور.. چیکار میکنی فکر نمیکنی ممکنه نفله بشی…؟؟؟

به محض اینکه ماشین رو نگه داشت فورا درو باز کردم و پیاده شدم .خیره شدم بهش و گفتم:

-میدونی چیه یاسین…من یه دوست پسر دارم…یه پسر خوشگل و خوشتیپ که جونممم براش میدم ….هیچوقت ازش حدا نمیشم.هیچوقت…تو هم هیچ زمانی تمیتونی بفهمی اون کیه و ازم بگیریش…

تا این حرفهارو زدم چنان با خشم بهم خیره شد که اگه دستش بهم می رسید سرمو بیخ تا بیخ می برید برای همین تا حس کردم میخواد پیاده بشه درو با شدت خیلی زیادی بهم کوبیدم و پا گذاشتم به فرار…..

 

تا این حرفهارو زدم چنان با خشم بهم خیره شد که اگه دستش بهم می رسید سرمو بیخ تا بیخ می برید برای همین تا حس کردم میخواد پیاده بشه و بیاد سراغم درو با شدت خیلی زیادی بهم کوبیدم و پا گذاشتم به فرار…
صدام زد اما توجه نکردم و فقط می دویدم.اونقدربا سراعت که شک نداشتم اگه این یه مسابقه بود و دور و اطراف من پر از دوندگان برتر جامائیکایی و کنیایی باز من اول میشدم.
از یه جایی به بعد وقتی فهمید نمیتونه ماشینش رو ول کنه و دنبال من بیاد گفت:

-دستم بهت برسه کشتمت سوفیاااا…

سرمو برگردوندم سمتش.فاصله مون زیاد بود.عقب عقب قدم برداشتم و گفتم:

-هیچکاری، هیچ غلطی نمیتونی بکنی!

نفسم بالا نمیومد.همونجا دستمو برای یه تاکسی تکون دادم و بعد که ترمز کرد سوار شدم و آدرس دادم.هنوزم داشتم پشت سر رونگاه میکردم تا مبادا یه وقت سرو کله اش پیدا بشه!
آدرس رو به راننده دادم و بعد سرمو به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم.
وسط این گیر و دار بدبختی های خودم کم بود حس عذاب وجدان هم اومد سراغم.
من ابله ببین چقدر بی رحمانه النارو از مرد مورد علاقه اش جدا کردم و این سط به یه کسی آسیب زدم که هیچ کاره بود و سودش به کسی رسید که میخواستم حالش گرفته بشه اما بدتر خوشحال شد!
لابد خودم این گند رو یاید درستش میکردم.باید حتی اگه شده می رفتم و راستش رو بهش میگفتم.
کرایه رو حساب کردم و سر خیابون پیاده شدم.
کیفمو روی دوشم انداحتم و قدم زنان راه افتادم سمت خونه ….
کوچه پر از از برگهای خشک و زرد بود.برگهایی که پا روش میذاشتم خش خشون تو تون سکوت و خلوت به دل نشین میپیچید …
یه جوب باریک درست وسط کوچه بود و من رو لبه های همون جوب باریک راه می رفتم و دنبال یه راه حل میگشتم که دوباره النارو به یاسین برسونم و رابطه ای که گند زده بودمت بهشون رو دوباره وصل بکنم.
همینجور داشتم قدم زنان و غرق فکر راه میرفتم که در حیاط خونه ی بهراد باز شد و اون تو قاب در ایستاد درحالی که اصلا انتظارش رو نداشتم و فکر نمیکردم اصلا اینجا باشه.اشاره کرد برم سمتش و گفت:

-سوفیااا…بیا اینجا!

ایستادم و سرنپمو به سمتش چرخوندم.دیدنش تمام اتفاقای امروز رو از یادم برد‌.لبخند عریضی زدم و از خدا خواسته خوش خوشان به سمتش رفتم و درحالی که فاصله بینمون رو با گام های بلند به حدااقل می رسوندم گفتم:

-سلاااام بهراااد…تو کی از دانشگاه اومدی!؟

بجای اینکه جواب سلامم رو بده دستمو گرفت و کشوندم داخل.هلم داد سمت در و باعصبانیت پرسید:

-اون چه کاری بود تو کردی هان!؟

چشمام روی صورتش به گردش در اومد.وقتی اخم کرده بود و با اخم مواخذه ام میکرد من لبخند زنون تماشاش میکردم چون دلم واسش تنگ شده بود.
با همون لبخند هم پرسیدم:

-کدوم کار!؟

با عصبانیتی که تازه داشتم برای اولینبار ازش می دیدم گفت:

-همون الم شنگه ای که راه انداختی بین یاسین و النا !؟

آهان! پس داشت در مورد این موضوع حرف میزد.موهامو از روی چشمام کنار زدم و بعد من من کنان جواب دادم:

-خب راستش…راستش اون فقط یه شوخی بود…یه شوخی با یاسین….

اینبار خیلی جدی تر از قبل و درحالی که حالا دیگه عصبانیتش برام مشخص و واضحتر شده بود با صورتی کاملا عبوس گفت:

-کارت اشتباه بود…خیلی هم اشتباه بود.اصلا چرا من وقتی به تو پیام می دادم جواب نمیدادی هان ؟!

متعجب پرسیدم:

-پیام !؟ کدوم پیام!؟ من…من اصلا از طرف تو پیامی نداشتم!

با چشم و ابرو به جیب لباسم اشاره کرد و گفت:

-گوشیتو نگاه بندار!زود باش دیگه درش بیار…یه نگاه بهش بندار!

دست کردم توی جیب مانتوی چارخونه ام و گوشی موبایلم رو بیرون آوردم.رفتم تو پیامکهام و اونجا بود که فهمیدم آره…کلی پیام دارم .
صفحه اش رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-خودت ببین…هنوز باز نشدن! من نفهمیدم تو پیام دادی…

بالاخره گفت:

-نفهمیدی چون داشتی الم شنگه راه مینداختی.چون داشتی آتیش میسوزوندی و بین النا و یاسین رو خراب میکردی…دست بردار سوفیا این اخلاقات اصلا خوب نیستن!

لب از باز کردم نا خودم توضیح بدم و گفتم:

-ببین من…

به حرفم گوش نداد.رفت سمت در و با باز کردنش گفت:

-خب دیگه برو…

متعجب نگاهش کردم.اصلا انتظار همچین رفتاری رو نداشتم یعنی واقعا به خاطر این قضیه اینقدر عصبانی بود!؟
درک نمیکردم!
تو چشمهای دلخورش نگاه کردمو گفتم:

-بهراد…!؟ چرا !؟

همچنان دلخور و ناراحت گفت:

-برو سرایدار الان میبینت…برو…

نمیخواستم اینجوری ازش جدا بشم.اینطور دلخور و ناراحت.و فکر کردم باید یه توضیحاتی میدادم.واسه همین تند تند گفتم:

-من درستش میکنم همه چی رو …اره گند زدم ولی…ولی بهراد آخه یاسین دقیقا همونیه که بخاطرش من و تو نمیتونیم خیلی راحت باشیم.حقش نبود یکم تنبیه بشه!؟

اصلا به حرفهام توجه نکرد خصوصا قسمت دوم حرفم چون با تحکم گفت:

-نه! نه این حرفهای بی معنی رو از سرت بندار بیرون….

متحیر به چشمهاش نگاه کردم و پرسیدم:

-تو فکر میکنی بی معنی ان!؟

-فکر ممیکنم مطمئنم…

اطمینانش عصبیم کرد.خشمگین‌نگاهش کردم و بعد بدون خداحافظی از خونه اش زدم بیرون بدون اینکه حتی واسه یک لحظه عقب سر رو نگاه کنم.
یاسین یاسین یاسین….
هرچی میکشیدم از یاسین بود!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

    1. اتفاقن سوفیا الان در حال حاضر هیچ مشکلی نداره*** امیدوارم به همون عشقش برسه○○○ { فکرکنم بهراد بود )
      😘😍😇

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن