رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 30

 

 

دستش شل شد و از روی پام عقب رفت…نمیدونم چرا اینقدر جاخورده بود اما درهر صورت اونقدر تعجب کرد که واسه چنددقیقه حتی پلک هم نزد…
دستمو جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:

-الوووو….کسی خونه نیست!؟

از فکر بیرون اومد و خیلی جدی زل زد تو چشمهام و گفت:

-بیخیال صمیمی کردن این دو نفرشو! دنبال یه دلیل عجیب غریب هم نباش.یاسین از این دختره اصلا خوشش نمیاد…بدتر همه چی رو خراب میکنی!

دلیلی نمی دیدم که یاسین از سوگند خوشش نیاد حتی وقتی خودم رو جای یه مرد میگذاشتم و از دید یه جنس مذکر به سوگند فکر میکردم اونو گزینه ی خیلی مناسبی برای همچین مواردی می دیدم.
هم پولدار بود…هم خوش استیل…هم خوشگل.پس یاسین دقیقا چی میخواست!؟از فکرش بیرون اومدم و گفتم:

-دوست نداشتن دختری مثل اون غیر منطقیه! شاید اگه یکم باهم وق….

حرفمو برید و تاکید کنان گفت:

-سوفیا سوفیا سوفیاااا…من به عنوان رفیق جینگ یاسین دارم به تو میگم اون اصلا اون دختره رو نمیخواد.ازش بدش میاد میفهمی!؟

شونه هامو بالا و پایین کرد و گفتم:

-واقعا که پسری که سوگند رو نخواد یا ازش بدش بیاد الاغی بیش نیست.اون بقول خود شما پسرا فول آپشن…

اخمهاشو زد توهم و گفت:

-سوفی جان یه حرف رو چندبار که تکرار نمیکنن عزیزم.وقتی میگم یاسین ازش خوشش نمیاد و حتی برعکس خیلی هم بدش میادبگو چشم من رفیقمو بهتر میشناسم…همون الی بهتره..

چون یه جورایی دقیقا بین پاهام ایستاده بود لبخند زدم و اونارو دور بدنش حلقه کردم و گفتم:

-خیلی خب باشه! حالا نمیخواد کلافه بشی ..درهر صورت تو فکر کردی یاسین به حرف من گوش میده؟ مثلا بگم اینو نگیر اون بگیر میگه چشم!؟ نمیرونی بدون آقاااا…رابطه ی من و رفیق جون جونیت مثل کارد و پنیر!
نه آبمون توی یه جوب میره نه باهم سر سازش داریم پس در نتیجه ما الان در واقع داریم سر یه موضوع بیخودی صحبت میکنیم البته من فکر کنم بتونم بعدا با الی یه حرفهایی بزنم!

از تیکه ی آخر حرفم خوشش اومد چون یه لبخند عربض زد و گفت:

-آفرین! این بهتره! حالا ماچ رو بده ببینم!

جلوتر اومد و من با کنار گذاشتن نوشیدنی ای که خودش بهم داده بود حتی دستهامو هم به دور بدنش حلقه کردم و بعد دوباره لبهامو گذاشتم روی لبهاش.
سرم رو کج کردم تا بهتر بتونم ببوسمش.
دستاشو روی کمرم بالا و پایین کرد و بعد آروم آردم کشیدش بالا…
بند سوتینم رو گرفت و از پشت کشید و بعد هم بی هوا رها کرد.
برخورد کش بند سوتین با کمرم باعث شد لبهاشو رها کنم و باخنده جیغ بکشم:

-دیوونه! چیکار میکنی!؟

خودش هم خنده اش گرفت وبا رها کردن بند سوتین دستهاشو روی تن لختم سر داد و گفت:

-باحالترین کاریه که میشه با یه دختر انجام داد!

اینو گفت و سرش رو فرو برد تو گردنم.چشمامو بستم و آه کشیدم.من رو این قسمت از بدنم حساس بودم و اصلا نمیتونستم وا ندم.
اینبار دستهاش رو آورد جلو درحالی که همچنان زیر پیرهنم بودن.
به مکیدن پوست گردنم ادامه داد و بعد کنار گوشم پرسید:

-وقتی حشری میشی آدمو بدجور داغ میکنی سوفی..

با همون چشمهای بسته دستمو سمت خشتک شلوارش دراز کردم و مردونگیشو از روی شلوار توی دست فشردم و گقتم:

-اینجارم سیخ میکنم…

صدای ختده هاش تو گوشم حالمو خوش میکرد:

-اینجازو که خیلی وقت سیخ کردی

دستهاشو رسوند به سینه هام و از روی سوتین شروع به مالیدنشون کرد.
سرم بی اراده خم شد و افتاد رو شونه اش….
از شهوت زیاد نفس نفس میکشیدم و گاهی هم آه…
خودش هم چندان حالش به راه نبود و حسابی داغ کرده بود.
کنار گوشم پرسید:

-بریم توی اتاق خواب!؟

اونجا بهتر بود.تصور اینکه روی یه تخت دو نفره ی نرم و راحت زیر تن ورزیده اش دراز بکشم حشری ترم میکرد واسه همین فورا سرمو بلند کردم و جواب دادم:

-آره بریم…

وقتی دستهاشو از زیر پیرهنم بیرون کشید پریدم تو آغوشش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم.منو سفت نگه داشت و همونطور که ازم لب میگرفت به سمت اتاق خواب رفت….

 

بدون اینکه بیدارش بکنم سرم رو خیلی آروم از روی بازوش برداشتم و نیم خیز شدم.
اونطوری که اون خوابیده بود به گمونم درحال دیدن خواب هفت پادشاه بود!
آهسته و بی سرو صدا درحالی که در حد سکوت و پاورچینی یه دزد حرفه ای تکون میخوردم از روی تخت پایین اومدم و دوباره بهش نگاه انداختم.
خوشبختانه همچنان خواب بود.
سوتین و پیرهنم رو از روی زمین برداشتم و همونطور که می پوشیدمش نگاهی به ساعت انداختم.
فکر کنم دیگه زیادی سراغ گوشی همراهم نرفته بودم.
تیشرتم رو پوشیدم و بعد پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفتم.
کیفم کنار آکواریوم افتاده بود.
از روی زمین برداشتمش و تلفن همراهمو بیرون آوردم.تعداد تماسها و پیامهای بی پاسخی که داشتم نشون میداد چقدر زنگ زدن و نگرانم شدن!
بیشترین تماس بی پاسخ و پیام رو از یاسر داشتم.
واسه اینکه بیشتر از این نگرانم نشه شماره اش رو گرفتم و تلفن رو کنار گوشم نگه داشتم.
بوق دوم رو نخورده بود که جواب داد:

” الو سوفیا ؟ دختر تو کجا بودی چقدر من زنگ زدم نگرانت شده بودم…چرا جواب نمیدادی؟! ”

من نگرانیش رو از صدا و لحن و حرفهاش کاملا متوجه شده بودم و تو اون لحظات همش داشتن به این فکر میکردم چه بهونه ای میشه پیدا کرد تا نبودنمو توجیه بکنم:

” سلام…خب من همین نزدیک خونه ام…”

“نزدیک خونه یعنی کجا ”

پشت سرم رو متفکرانه و البته کمی دستپاچه خاروندم و گفتم:

“همین….توی….تو کوچه…آره تو کوچه دارم چندتا عکس میندازم”

نفس راحتی کشید و گفت:

” خیلی خب…بمون تا بیام.من سر چهاراهم..یه ده دقیقه دیگه میرسم”

خداحافظی کردم و گوشب رو انداختم تو کیفم و با انداختم کوله پشتی روی دوشم بدو بدو سمت اتاق خواب رفتم.
درو کنار زدم و رفتم داخل.
بهراد همچنان خواب بود.لبه ی تخت نشستم و بازوش رو دوسه بار تکون دادم و گفتم:

-بهراد….بهراد میشه بیدار بشی ؟

تکون آرومی خورد اما همچنان خوابالود بود. دوباره تکونش دادم و بعد گفتم:

-من باید برم بهراد.یاسر گفته تا چنددقیقه دیگه میرسه نزدیک کوچه.باید زودتر برم!

بالاخره چشمهاش رو باز کرد.نفس عمیقی کشید وبا صدای بم خوابالودی پرسید:

-بیدار شدی؟

خندیدم و گفتم:

-اووووو! تو تازه میپرسی لیلی زن یا مرد !؟ببین بهراد من باید برم.یاسر اومده دنبالم!

چندبار پلک زد تا تونست چشماشو باز کنه و بعد نیم صاف نشست و گفت:

-حتما باید بری!؟

دستامو لای موهای بهم ریخته اش تکون دادم و گفتم:

-بازم از این فرصتها گیر بیار! دلم میخواد بازم بیام پیشت!

دستمو گرفت و به لبهاش نزدیک و گفت:

-گیر نیاد هم گیر میارم!

خم شدم و بوسه ای روی صورتش نشوندم و بعد بلند شدم و با تکون دادن دستم به نشانه ی خداحافظی گفتم:

-خدااااحافظ…خیلی دوست دارم!

خواست بلند بشه که عقب عقب رفتم و گفتم:

-نه نه! نمیخواد باید برم تو کوچه میترسم یاسر سر برسه!

کیف دوربین عکاسی رو هم برداشتم و بعد باعجله از خونه زدم بیرون.
تا خود کوچه در حال دویدن بودم.می ترسیدم یاسر سر بریه و همچی رو متوجه بشه برای همین تا وارد کوچه شدم فورا به سمت درختهایی که کنار جوب باریک آب بودن رفتم و شروع کردم عکس گرفتن.
همون موقع ماشین یاسر وارد کوچه شدم.
خوشحال از اینکه تونسته بودم قبل از اومدنش خودمو به اینجا برسونم نفس عمیقی کشیدم و به عکسهایی که گرفته بودم خیره شدم.
نزدیک که شد ماشین رو کنارم نگه داشت و خیلی سریع پیاده شد و همونطور که به سمتم میومد گفت:

-کجا بودی تو دختر هان!؟نمیگی نگرانت میشم!

دوربین رو پایین آوردم و با یکم دستپاچگی لبخند دست و پا شکسته ای تحویلش دادم و گفتم:

-جای خاصی نبودم.رفته بودم دنبال سوژه یکم عکس بندازم!

دستهاش رو به دو طرف کمرش تکیه داد و بعد یه نفس راحت کشید و با بیرون فرستادن نفسش گفت:

-هووووف! چقدر نگرانت شدم…میدونی من به خاله دروغ گفتم!

لبخند زدم و پرسیدم:

-چه دروغی!؟

دستاشو از دو طرف کمرش برداشت و بعد دستی تو موهاش کشید و گفت:

-خیلی نگرانت بود منم واسه اینکه بیشتر نگران نشه به دروغ گفتم پیشمی تا آروم بشه!

اینو گفت و عقب عقب رفت و تکیه اش رو داد به ماشین.اصلا فکر نیمکردم تا به این حد نگرانم شده باشه!
دوربینمو بالا گرفتم و گفتم:

-خیلی نگرانم شدی!؟

-خیلی!؟

ازش فیلم گرفتم و گفتم:

-چیه؟ فکر کردی گرگ میخورتم!؟

دستشو جلو دوربین گرفت و گفت:

-تو خودت گرگی!

خندیدم ووقتی اونم خندید فورا ازش عکس گرفتم…..

 

خدمتکارا به تکاپو افتاده بودن و حسابی درحال تمیز کاری اتاقهای عمارت بودن البته بهتره بگم اون قسمت و بخشی از عمارت که مختص خواهرهای منوچهر خان بودن و به نحوی محل زندگیشون به حساب میومد .
و حالا ظاهرا چون قرار بود به تهران برگردن خدمتکارها موظف شده بودن همه جارو براشون تمیز و مرتب بکنن.
خاله چپ و راست دستور میداد و با حساست زیادی ازشون میخواست همه جارو مرتب کنن…
باخونسردی از پله ها اومدم پایین.
یاسر با پدرش شطرنج بازی میکرد و مامان لم داده بود رو مبل و بافتنی میبافت.
کنار خاله ایستادم و دور از چشم و گوش منوچهر خان به خاله گفتم:

-خاله خواهرشوهرات هنوزم مثل گذشته گوشت تلخن !؟

سر و دستشو همزمان باهم تنون داد و گفت:

-وای وای وای! نگو نگو ! از همین حالا که دارم جفتشون رو اینجا تصور میکنم سرم گیج میره! هردو ازهم بدتر…دوتاشون انگار درهای آسمون وا شدن و افتادن رو زمین! انگار اصلا از جنس ما نیستن! بخصوص فخری که ببین چی بوده که حتی شوهرشم نتونست تحملش کنه وخیلی زود طلاق گرفت…

خندیدمو گفتم:

-از قدیم هم که گفتن مادرو ببین دخترو ببر! سر حساب همین ضرب المثل و باهمین شناخت قبول کردی یاسین و مائده شیرینی خورده ی هم باشن!؟ البته میدونی چیه خاله…متاسفانه پسر بزرگت واقعا به خانواده ی باباش رفته و لیاقتش همون دختره ی پیف پیف اه اهه!
خوب کسی رو انتخاب کرد.

کوتاه و آهسته خندید.اونقدر باهاش راحت بودم که از زدن چنین حرفهایی دچار تردید و خجالت نشم.دستشو رو شونه ام زد و گفت:

-عزیز دل خاله! باکر کن یاسبن اون چیزی که فکر میکنی نیست…نمیشناسیش…نمیشناسیش که این حرفهارو میگی! یاسین پسر بامرام و بامعرفتیه …مائده هم انتخاب منوچهر…نه یاسین چون…

حرفش رو ناتموم رها کرد چون به سرعت رفت سمت یکی خدمتکارها و باهاش مشغول صحبت شد.
سر برگردوندم و نگاهی به یاسر انداختم.بنظرم که گل پسر خاله اون بود نه یاسین…
از توی سبد روی میز یه سیب سرخ برداشتم و بعدهم از خونه زدم بیردن و رفتم توی حیاط….
یاسین مثل همیشه که اوقات فراغتشو رو با ورزش میگذروند اینبارهم بی تفاوت نسبت به اونهمه تکاپو و هیجان واسه برگشتن عمه هاش از سفر درحال طناب زدن بود.
هوس کردم یکم سر به سرش بزارم واسه همین لبخند خبیث روی صورت نشوندم و قدم زنان به سمتش رفتم.دست به سینه تو فاصله ی چندقدمیش ایستادم و گفتم:

– اومدن و برگشتن نامزدت به خونه رو بهت تبریک میگم…پ..ی…شا…پی…ش

دست از طناب زدن برداشت و سرش رو خیلی آروم به سمتم برگردوند.ددنه های ریز و درشت عرق رو صورتش نشسته و نشون میداد خیلی وقت اونجا داره هودش رو با طناب زدن سرگرم میکنه.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-برگرد برو تو اتاقت مشقاتو بنویس کوچولو !

لبخند دندون نمایی زدم و رو تابی که همونجا بود نشستم.دو طرف تاب رو گرفتم و بعد پاهامو روی زمین گذاشتم و یکم رو به جلو راه رفتم و بعد یهو خودمو رها کردم و اینجوری تاب عقب و جلو شد….
پایین لباسم که شبیه به لباسهای ساحلی بود توهوا بلند میشد و پاهام مشخص..چیزی زیرش نپوشیده بودم جز شرت..نگاهش رو به وسط پاهام متوجهش شدم اما درموردش حرفی نزدم ودرعوض گفتم:

-خیلی خوشحالی الان نه یاسین!؟ اینکه قراره نامزدت برگرده و دیگه تمام وقت پیشته….

چیری نگفت.خم شد و یه نوشیدنی انرژی زا از روی میزی که مابین صندلی ها بود برداشت و دوباره به پاهام که باد پایین لباسمو تا یکم زیر زانوهام بالا برده بودم و اون میتونست بهش دید داشته باشه رو نگاه کرد.
پس آقا یاسین هم از تماشای همچین چیزی بدش نمیومد.
لنگهامو بیشتر وا کردم که بیشتر لذت ببره.
سر نوشیدنی توی دستشو باز کرد و قدم زنان اومد سمتم.
روبه روم ایستاد تا من مجبور بشم پاهامو زمین بزارم و یه جورایی ترمز بگیرم.بهش زل زدم که گفت:

-لباستو بده بالا….

ناباورانه نگاهش کردم.خیلی واسم عجیب بودکه یاسین همچین چیزی ازم میخواست.یعنی درواقع هرکسی جز اون همچین چیزی میگفت اینقدر تعجب نمیکردم.
بعداز مکث کوتاهی پرسیدم:

-چرا!؟

با ابرو بهم اشاره کرد و گفت:

-ببر بالا!

لبخند معنی داری زدم و پرسیدم:

-قصد تماشای مورد خاصی رو داری!؟ بگو چرا تا منم انجام بدم…

 

خیلی جدی زل زد تو چشمهام و بعد غیر منتظره پایین لباسمو تا بالای رونم داد بالا و گفت:

-چراشو الان بهت میگم.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫12 نظرها

  1. واووووو من از شخصیت سوفیا واقعان بدم میاد دختر اینقدر بی حیا حالا حیا و عفت این چیزا بیخیال چرا اینقدر مزخرفه اگه این یاسین جلوشو نگیر تا الان دیگه دخترم نبود واقعان ارزش داره بخاطر دوست پسرت با مادرت دعوا وبحث کنی من که فک میکنم بهراد اصلان دوسشم نداره فقط برا تفریح ونیازش میخوادش اگه خودشم دقت کنه می‌فهمه که بهراد ذره دوسش نداره

  2. نویسنده خیلی داری کشش میدی دیگه،برو سر اصل مطلب،با این کار رمان هیجان انگیز نمیشه،بهرادو حذفش کن خوشم نمیاد ازش،لطفا پارتو زود به زود بزار ادمین.

    1. باعرض پوزش
      بهراد حذف بشه؟!
      واقعن 😕😯🤐😳😵😨 چراااا•••••• اون یاسین
      گنده دماغ• بی نحایت نچسب•
      خودخواه•ازخودمتشکر•خودشیفته• رو مخ• اعصابخوردکن• موزمار • عوضی• پروو• چندشش حذففف نشه واقعن توهم خ•ا•ن•ز•ا•د•ه بودن داره از دماغ فیل افتاده همه دوروبری هاشم مثل خدمتکاراش میبینه•••• لیاقتش همون دختر عمه خودشیفتش حتی لیاقت دوست سوفیا رو هم نداره••••
      پی نوشت* اما این۲تااگه همو میخواستن باید دزدکی هم شده عقد میکردن😕 بعد میرفتن خلوت میکردن•••••••🔞 اما از یکطرف دیگه هم خوشحالم سوفیا به حرفا و تهدیدای یاسین گوش نکرد اییشششش دایه دلسوزترازمادر کاسه داغترازش که میگن همین••••

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن