رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 31

 

 

خیلی جدی زل زد تو چشمهام و بعد غیر منتظره پایین لباسمو تا بالای رونم داد بالا و گفت:

-چراشو الان بهت میگم…

این حرکت از اون واقعا بعید بود ولی یه جورایی نشون داد احتمالا یه چیزی بالا کشیده.البته من اینجور حس میکردم.دستهامو روی رونهای پام گذاشتم و گفتم:

-یه چیزی خوردی آره!؟

خشمگین نگاهم کرد وبعد دستهامو از روی پاهام برداشت و دامن لباس تنم رو کنار زد و زل زد به سفیدی رون پام.
و درست اون لحظه بود که متوجه شدم دلیل نگاه های اون چیه و سفیدی و پری رونهای پام توجهش رو جلب نکرده بلکه جای دندونها و کبودی مکیدن بود که نگاهش رو کشوند سمت خودش.
لب گریدم و با رنگ پریده نگاهش کردم. من احمق…من احمق لعنتی اصلا حواسم نبود و یک درصد حدس نزده بودم چه چیزی توجهش رو به خودش جلب کرده!
سرش رو بالا گرفت و پرسبد:

-این چیه سوفیا!؟

دستپاچه و هول خیلی سریع پایین لباسم رو دادم پایین و تند تند گفتم:

-خب چیزه…افتادم…نه…یعنی پام خورد به یه چیزی ..به..

پوزخند زد و گفت:

-به لبها و دندونهای یه گاگولی آره ؟

پوووووف ! نه! مثل اینکه نمیشد و امکان نداشت چیزی رو از اون پنهان کرد.حالا شانس گه من اد باید نگاهش میرفت پی این کوفتی.
از روی تاب اومدم پایین و بعد گفتم:

-یاسین تو کاری نداری جز اینکه هی به من گیر بدی؟ نگاه کنی ببینی کجای من کبوده شروع کنی سرکوفت زدن!؟

خواستم از کنارش زد بشم و بگذرم که مچ دستم رو گرفت و بعد منو چرخوند سمت خودش و گفت:

-هرچی بهم گفتی دروغ بود آره؟! تمام حرفهات چرت و پرت بود.من دوست پسر ندارم وشوخی کردم و فلان و بهمان….تو دیگه چه بازیگری هستی سوفیا!

اولش یکم خجالت کشیدم ولی بعد به این فکر کردم که اصلا به اون آخه چه ربطی داره!؟
خجالت رو کنار گذاشتم و بعد تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

-چرا اینقدر به من گیر میدی تو آخه !؟

دندوناش رو روی هم سابید و باحرص گفت:

-این یارو چه گهیه که آخه تا اینجا باهاش پیش رفتی!؟ سوفیا من چقدر به تو اخطار بدم هاااان…چقدر!؟

اونقدری که یاسین حرص منو میخورد بابام نخورد.کلا خیلی پاپیچ میشد و همین واسم آزاردهنده میشد واسه همین عصبی شدم و گفتم:

-من فکر میکنم بهتره بجای این حرفها به مائده فکر کنی که قراره تا چندساعت دیگه از سفر برگرده!
دیگه البته فکر کنم باید با دوران داشتن دوست دخترهم خداحفظی بکنی آخه نامزدت…

دستمو فشاری داد و باخشم گفت:

-اینقدر نامزد نامزد نکن! مرده شور هرچی دختر ببرن! خصوصا تو و مائده رو !

دستمو ول کرد و باعصبانیت از کنارم رد شدو رفت.سربرگردوندم سمتش…فکر میکردم داره میره عمارت اما اینطور نبود چون زد به دل تاریکی قسمت مخوف ودرندشت و جنگل مانند محوطه که خونه درختیش اونجا بود.
دوباره برگشتم شمت تاب و روش نشستم.
غمگین سرمو به زنجیره آهنی تکیه دادم و رفتم تو فکر.
احساسم بهم میگفت اوضاع از این به بعد قرار بود خیلی بهتر بشه.
مائده که برگرده شاید مجبور به تحمل خواهرهای عصاقورت داده ی منوچهرخان بشم که مثل زنان شاهزاده قجری پر از افاده و فیس بودن اما در عوض یاسین نه دیگه میتونست دست از پا خطا کنه و نه به من بپره…
تو حال و هوای خودم بودم که یاسر اومد سمتم و کنارم نشست
تاپ رو تکونی داد و بعد گفت:

-خلوت کردی دخی خاله !؟

سرمو از تکیه زنجیره برداشتم و بهش نگاه کردم و بعد گفتم:

-هوا خیلی خوبه!

-ولی کم کم داره سرد میشه! سرد و یخ!

لبخند کمرنگی زدم.یاسر پسر گلی بود.درست عکس یاسین.اصلا فرق و تفاوتشون اونقدر زیاد بود که آدم گاهی حس میکرد از دو مادرن…
براندازش کردم و پرسیدم:

-دریا خانم چطوره!؟

حرف از دریا که شد لبخند نزد یا مثلا یکم خجالت نکشید که آدم حس کنه همه چیز یه جورایی زیادی به دلشون نشسته.
صورتش درهم شد و بعدهم جواب داد:

-ایییی بدک نیست.این روزا کمتر میبینمش! کلاسهاشو یک خط درمیون میاد جوای درست حسابی ای هم بهم نمیده!

خندیدم.چه بانمک میشد وقتی اینجوری میرفت توهم.چشمکی زدم و گفتم:

-نترس! حتما پیداش میشه! دخترا خیلی نمیتونن از اونی که دوستش دارن دور بشن!

نفس عمیقی کشید و گفت:

-امیدوارم…

مکث کرد و بعد بی هوا پرسید:

-یاسین رفت خونه درختیش!؟

-اهومم!

کنج لبهاش رو خم کرد.رفت تو فکر و بعد زبونشو زیر لب پایینیش فرو برد تا یکم بالا بیاد و بعد حین خاروندنش گفت:

-از این به بعد دیگه خیلی نمیتونه اونجا بره!
فکر کنم داره دلی از عزا درمیاره بابت تمام روزایی که دیگه قرار نیست یا شاید نتونه درست و حسابی اونجا بره

 

حین خاروندن چونه اش گفت:

-از این به بعد دیگه خیلی نمیتونه اونجا بره!
فکر کنم داره دلی از عزا درمیاره بابت تمام روزایی که دیگه قرار نیست یا شاید نتونه درست و حسابی اونجا بره!

یاسر خیلی عجیب غریب حرف میزد.یه چیزایی میگفتن که در ظاهر معمولی و ساده بودم درحالی که نبودن.آخه چرا یاسین نتونه! سوال توی ذهنم رو به زبون آوردم و پرسیدم:

-چرا آخه نمیتونه !؟ مگه اومدن اونا چه دخلی به همچین کارای معمولی داره !؟

از روی تاب پرید پایین و بعد رو به روم ایستاد.تاب که همچنان درحال عقب و جلو شدن بود خورد به پاهاش و توقف کرد.
خندید و بعد گفت:

-ببین یاسین حاضر نیست کلبه درختیش رو با کسی تقسیم کنه…بیشتر اوقات اگه میبینی که دستش بند کارای بالا و روستاییا نباشه یک ثانیه هم خونه بند نمیشه..یا اینور یا اونور…یل با رفقا یا گردش و تفریح و…

کنجکاوتر پرسیدم:

-خب الان ربطش به مائده چیه!؟

بازم خندید اونقدر خندید که سرش به عقب خم شد و چشماش رو به آسمون …یه لگد به پاش زدم و اون آخ آخ کنان گفت:

-نزن بابا میگم…خب اصلا گفتن هم نداره دیگه.مائده هی میچسبه به یاسین هرجا بخواد بره میشه دمش…یاسین هم که متنفره ولی خب مائده یه گله به عمه بکنه عمه یه ” خوبه والا” تحویل بابا بده کلا همچی چیز بهم می ریزه! خب دیگه من برم .خیلی کار دارم!

لبامو کج و کوله کردم و گفتم:

-مائدتونو دوست ندارم…

خندید و به شوخی گفت:

-مائدمون هم تورو دوست نداره…

پس این بود دلیل تاسفهاش.و اگه اینجوری هم باشه تلاشهای ما یه جورایی زیادی بیفایده بود.اینکه کی بشه دوست دخترش آخه اونجوری که یاسر میگفت به زودی قرار بود اژدها وارد بشود!
یاسر که رفت منم دیگه خیلی اونجا نموندم.
از روی تاب اومدم پایین و قدم زنان برگشتم سمت ساختمون عمارت…
حالا دیگه واسه یاسین هم عین روز مشخص بود من با یه نفر هستم فقط می مونه کشف کنه اون یه نفر کی هست!
همینکه خواستم پله هارو بالا برم منیره رو دیدم که اسپند به دست داره پیشاپیش قربون صدقه ی ماه چهره خانم و فخرالسادات خواهرهای منوچهر خان میره.از خوشحالی میخندید و تملق گویانه و چاپلوسانه می گفت:

” الهی من دورش بگردم…بالاخره اومدن…خدایا شکرت..این خونه بی خانمم صفا نداشت اصلا…”

همینکه به من رسید یه توقف کرد و بعد از عمد یکم اسپند روی آتیش ریخت و گفت:

-بترک چشم حسود الهییییی به حق پنج تن!

لبهامو رو هم فشردم و پوزخند تلخی زدم.حالا دیگه واسه ترکیدن چشمهای من آرزو میکرد دختره ی پررو! یه جوری نگاهم میکرد و میگفت بترکه چشن حسود انگار من واقعا تها حسود روی زمین بودم!
نشد که جوابش رو بدم چون از کنارم گذشت و دوید سمت در و بلافاصله بعدش هم بقیه اومدن بیرون تا مطمئن بشم ماه چهره خانم و دخترش و همینطور فخری خانم همین حالا قراره بیان خونه….
منوچهر خان در راس ایستاده بود و بقیه هم پشت سرش .
قدم زنان به سمتی که مامان و خاله بودن رفتم.
تو صورت مامان اشتیاقی دیدم که برام عجیب بود و حتی بدگمانم کرد.
حسم بهم میگفت اون شبیه به آدمای منتظر هست ولی قطعا نه منتظر خواهرشوهرهای از دماغ فیل افتاده ی خواهرش !
یکم عقب تر رفتم و تکیه ام رو به دیوار دادم
همه بودن به جز یاسین و منوچهرخان چون متوجه این موضوع شد با عصبانیت و کلافگی رو به خاله گفت:

-این پسر بعضی وقتها کفر منو درمیاره.چرا الان اینجا نیست!؟

خاله نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-کار داشته حتما که نیومده

منوچهر خان عصبی تر از قبل صداشو برد بالا و پرسید:

-چه کاری مهمتر از اینکه بیاد به استقبال …. بهش بگو بیاد! زود باش…

خاله چرخید سمت منی که از همه بهش نزدیکتر بودم و بعد آهسته گفت:

-سوفی خاله…قبل از اینکه منوچهر کفری بشه زود برو به یاسین بگو بیاد! من حتی نمیدونم کجاست! تو میدونی؟

گرچه اصلا دلم نمیخواست این من باشم که همچین کاری میکنه اما درنهایت فقط به خاطر روی گل خود خاله قبول کردم و گفتم:

-چشم خاله…بهش میگم! فکر کنم خودم بدونم کجاست

-بدو باریکلااا…حتما بیاریشااا

-چشم

با قدمهای سریع از اون جمع دور شدم و از سمت دیگه ی پله ها از سکو رفتم پایینتر.
ترس داشتم از اون قسمت از حیاط عمارت منوچهرخان ولی خب اینبار هوا روشن بود و خبری از اون ابهتی که شبها داشتن و آدمو دچار رعب و وحشت میکردن نبود.
پایین لباس بلندم رو گرفتم که بتونم بدوم و زودتر خودمو به به کلبه درختیش برسونم.
نفس زنون نزدیک به درخت ایستادم.اونقدر دویده بودم لا به لای اون درختها رمقی واسم نمونده بود.
دستمو به درخت دیگه ای تکیه دادم و نگاهی به کلبه انداختم.
چون میدونستم چقدر از اینکه یه نفر بدون اجازه بره بالا و وارد کلبه اش بشه همون پایین ایستادم و صداش زدم:

-یاسین….اون بالایی !؟ یاسین…

چنددقیقه بعد پنجره اش باز شد و با کناررفتن پرده سرش رو آورد بیرون و گفت:

-چیه چه

مرگته؟ واسه چی اومدی اینجا؟!مگه نگفتم خوش ندارم اینورا بیای

با انزجار نگاهش کردم و جواب دادم:

-اصلا فکر نکن عاشق چشم و ابروتم که دنبالت تا اینجا اومدم.خاله گفت بیام دنبالت چون نامزدت الاناس که سر برسه!

نمیدونم دقیقا کدوم قسمت جمله ام آتیشیش کرد که با عصبانیت پنجره ر بهم کوبوند و با باز کرد در از روی پله ها اومد پایین تا زودتر خودشو به من برسونه و…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫26 نظرها

  1. دوست گلم بااحترام به نظر شما هنوزم یسری ها بد میدونن که قبل از ازدواج( عقد یا عروسی) با شخصی رابطه••••••• داشته یاشی (من خودم مذهبی نیستم به هیچ وجه قبلن هم گفته بودم اصلن دین ما فرق مییکنه اما با احترام به نظر بقیه دوستان ماهم بدمیدونیم که قبل از ازدواج رسمی رابطه•••••••••••• باشه دوستپسر داشتن اصلن هم بدنیست تو این دوره زمونه اتفاقن خییییلی هم لازم برای شناخت دختروپسر از هم اما دیگه اون کارا رو باید گذاشت برای بعد. ازدواج(عقدیا عروسی) بگذریم••••• من به شخصه امیدوارم اینجا این ۲ کفترعاشق بهم برسن کسی نتونه فضولی بکنه ازدواج کنن [امثال اون یاسین فضول👿👺 آخه یکی نیست توروش به ایسته بگه به تو چههههه مربوطییی••• نخود هرآش ازش اصلن خوشم نمیاد😠😡 ]

    1. اصلا حس خوبی به بهراد ندارم
      من فکر میکنم بهراد از سوگند دوست سوفی خوشش میاد چون وقتی سوفی گفت سوگند با یاسین دوست کنه واکنشش خیلی عجیب بود به نظرم سوفی و یاسین باهم ازدواج میکنن .

  2. باسلام
    رمان خیلی خوبیه اما قابل توجه دوستانی که میخونن باید بگم اسم رمان پسرخالس یعنی نقش اصلی یاسینه من حدس میزنم بهراد داره سوفیارو گول میزنه وفقط برای نیازهاش میخواد اما امیدوارم نویسنده کارو به تجاوز نکشونه و حتما یاسین عاشق سوفیاس و بعد از شکستی که از بهراد میخوره که امیدوارم که نویسنده به تجاوز نکشونه با یاسین عاشق هم میشن من با نظر یاسین موافقم که سوفیا بچس اگه بچه نبود خودشو راحت در دسترس یه آدم مبهم قرار نمی‌داد به همراه یاسین منم از کارای زشت سوفیا کفری میشم🤕😑✨💞😉

  3. واقعا چقدر رمان بی مزه و بی محتواس مراد که همون عاشق سینه چاک سوگند خانمه که سوگند محل سگ بهش نمیده و عاشق یاسین
    یاسینم اینو میدونه واسهدهمین گفت دور سوگندو‌خط بکش مرادم فقط داره از این دخترهی نفهم و بی جنبه سواستفاده جنسی میکنه واسه همین میترسه یاسین بفهمه و دستش رو بشه و دوستیشون به هم بخوره یاسینم اخرش با هکین دختره سوفی ازدواج میکنن بس سلام نامه تمام خوندن این رما عیینه حماقته

  4. Albate man fekr mikonam• dagigan nemidonam man hads mizanam ke doste maeymuli refagat adiy( dostiy salem) moshkeliy nadashte
    • bashe
    On shekli fekr konam dige aslan dige behesh nemegan dosti, on fekr konam mishe m.a.s.h.o.g.e
    Ya m.a.s.h.o.g

  5. واقعان نمیشه هر چقدرم فکر میکنم آدم نمی تونه کل روزشو اینقدر به مسائل جنسی فک کنه واقعان رمان چرتی هست از نظر من این رمان به جز فساد اخلاقی چیزی دیگه نداره من نمی‌گم دوستی پسر دختر بد هست ولی به این شکل واقعان حال بهم زنه من از سوفیا بشدتت بدم میاد دختر اینقدر چرت و اینکه هرزگی خودشو به پای عشق میذاره

  6. رمان خیلی خوبیه ولی امیدوارم اخرش سوفیا از بهراد گول نخوره و به جای عشق محبت فقط نیازهای جنسی اونو تعمین نکنه
    یاسین مطمئنن اخرش با سوفیا ازدواج میکنه و از با خبر شدن رابطه دوستی بهراد سوفیا دوستی بهراد یاسین بهم میخوره و چن تا گوگولی یادگار عشقشون میشه

  7. رمان اخرش معلومه سوفیا با یاسین ازدواج میکنه اخه سوفیا خیلی باید خنگ باشه که نفهمه بهراد دوسش نداره و فقد واسه برطرف کردن نیازاش میخوادش در ضمن من حس میکنم بهراد عاشق سوگنده و سوگند عاشق یاسین 🙃😌

  8. Bahee ha dustan shoma migid behrad avazi ya haula hoon / ashege dust sufiya badesh dare az sufiya hamejur suoestefade mikoneeee ••••••• manam migam yacin ham be hamon andaze ya bishtar gudzila , avazi hoon / dust dokhtar haye mokhtalef ke dare /ehtemalan khealiii dusesh daran / ••••••• bad namzad dare /hamun
    dokhtare amash / bad khodesh ham fekresh dargire jaye dige hast•••• ye dokhtare dige ham ashegeshee

    bad dustan heraa doaa mikonid on yacin hayula be sufiya tajavoz koneeee•••• akhar ham sufiya ashegesh beshe•••• / in na tu dastanesh khobe na tu vageiyat ke ye dokhtar baraye ham jense khodesh ham hin doaayi kone ke ye ravanparish be ye dokhtari tajavoz koneeee•••••• badan ham dokhtare ashege in divoone besheeee ••••] hataa agar ham sufiya ashege yek adame eshtebahiii shode, badan pesare masalan rahash bokonee ya dokhtare taraf ro ba yek dokhtare dige bebine befahme ma.shu.gash adame dorosti naboodee shekast eshgi
    ham bokhore heera dobare badesh sariie bayad bere ashege yeki dige beshee ?!?! ( albateh age bekhayim kelishe mamul filma va romana ye dige ro kenar bezarim magar na agar garar bashe tekrari bashe moshakhs hii mishee va man tu in roman tekrar va kelishe ro dust nadaram ehtemalan as yekjayyi be bad edamash naakhunam 😕😯🤐😳😵

  9. گوشی من بهتر شد•• نسبتن تونستیم درستش کنیم خدارو شکر🙏 من گفتم که اگه بهراد از نظر بعضیها( بعضی دوستان) هیولا هست•••••••
    یاسین هم از نظره من گودزیلا•••• دلایلشم گفتم 😕 مثل اینکه درست گفتم••••

  10. سلام بهمگی من دوروزه وارد سایت رمان من شدم و همه ی۳۱قسمت رمان پسرخاله رو خوندم
    حالا فقط یه سوال دارم
    کی‌قسمت بعدی رو ادمین عزیز میذاره موندیم خماری‌ک‌ بعد کلبه ی درختی یاسین با مائده چیکار میکنن بالاخره؟

  11. من که میگم سوفی از بهراد حامله میشه بهرادم میترسم ولش میکنه،بعد برای اینکه گندش درنیاد یاسین با سوفی ازدواج می کنه. تازه من فکر میکنم یاسین عاشق سوفی بوده از قبل و خونه درختی پر از عکس های سوفی هست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن