رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 32

 

 

حین خاروندن چونه اش گفت:

-از این به بعد دیگه خیلی نمیتونه اونجا بره!
فکر کنم داره دلی از عزا درمیاره بابت تمام روزایی که دیگه قرار نیست یا شاید نتونه درست و حسابی اونجا بره!

یاسر خیلی عجیب غریب حرف میزد.یه چیزایی میگفتن که در ظاهر معمولی و ساده بودم درحالی که نبودن.آخه چرا یاسین نتونه! سوال توی ذهنم رو به زبون آوردم و پرسیدم:

-چرا آخه نمیتونه !؟ مگه اومدن اونا چه دخلی به همچین کارای معمولی داره !؟

از روی تاب پرید پایین و بعد رو به روم ایستاد.تاب که همچنان درحال عقب و جلو شدن بود خورد به پاهاش و توقف کرد.
خندید و بعد گفت:

-ببین یاسین حاضر نیست کلبه درختیش رو با کسی تقسیم کنه…بیشتر اوقات اگه میبینی که دستش بند کارای بالا و روستاییا نباشه یک ثانیه هم خونه بند نمیشه..یا اینور یا اونور…یل با رفقا یا گردش و تفریح و…

کنجکاوتر پرسیدم:

-خب الان ربطش به مائده چیه!؟

بازم خندید اونقدر خندید که سرش به عقب خم شد و چشماش رو به آسمون …یه لگد به پاش زدم و اون آخ آخ کنان گفت:

-نزن بابا میگم…خب اصلا گفتن هم نداره دیگه.مائده هی میچسبه به یاسین هرجا بخواد بره میشه دمش…یاسین هم که متنفره ولی خب مائده یه گله به عمه بکنه عمه یه ” خوبه والا” تحویل بابا بده کلا همچی چیز بهم می ریزه! خب دیگه من برم .خیلی کار دارم!

لبامو کج و کوله کردم و گفتم:

-مائدتونو دوست ندارم…

خندید و به شوخی گفت:

-مائدمون هم تورو دوست نداره…

پس این بود دلیل تاسفهاش.و اگه اینجوری هم باشه تلاشهای ما یه جورایی زیادی بیفایده بود.اینکه کی بشه دوست دخترش آخه اونجوری که یاسر میگفت به زودی قرار بود اژدها وارد بشود!
یاسر که رفت منم دیگه خیلی اونجا نموندم.
از روی تاب اومدم پایین و قدم زنان برگشتم سمت ساختمون عمارت…
حالا دیگه واسه یاسین هم عین روز مشخص بود من با یه نفر هستم فقط می مونه کشف کنه اون یه نفر کی هست!
همینکه خواستم پله هارو بالا برم منیره رو دیدم که اسپند به دست داره پیشاپیش قربون صدقه ی ماه چهره خانم و فخرالسادات خواهرهای منوچهر خان میره.از خوشحالی میخندید و تملق گویانه و چاپلوسانه می گفت:

” الهی من دورش بگردم…بالاخره اومدن…خدایا شکرت..این خونه بی خانمم صفا نداشت اصلا…”

همینکه به من رسید یه توقف کرد و بعد از عمد یکم اسپند روی آتیش ریخت و گفت:

-بترک چشم حسود الهییییی به حق پنج تن!

لبهامو رو هم فشردم و پوزخند تلخی زدم.حالا دیگه واسه ترکیدن چشمهای من آرزو میکرد دختره ی پررو! یه جوری نگاهم میکرد و میگفت بترکه چشن حسود انگار من واقعا تها حسود روی زمین بودم!
نشد که جوابش رو بدم چون از کنارم گذشت و دوید سمت در و بلافاصله بعدش هم بقیه اومدن بیرون تا مطمئن بشم ماه چهره خانم و دخترش و همینطور فخری خانم همین حالا قراره بیان خونه….
منوچهر خان در راس ایستاده بود و بقیه هم پشت سرش .
قدم زنان به سمتی که مامان و خاله بودن رفتم.
تو صورت مامان اشتیاقی دیدم که برام عجیب بود و حتی بدگمانم کرد.
حسم بهم میگفت اون شبیه به آدمای منتظر هست ولی قطعا نه منتظر خواهرشوهرهای از دماغ فیل افتاده ی خواهرش !
یکم عقب تر رفتم و تکیه ام رو به دیوار دادم
همه بودن به جز یاسین و منوچهرخان چون متوجه این موضوع شد با عصبانیت و کلافگی رو به خاله گفت:

-این پسر بعضی وقتها کفر منو درمیاره.چرا الان اینجا نیست!؟

خاله نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-کار داشته حتما که نیومده

منوچهر خان عصبی تر از قبل صداشو برد بالا و پرسید:

-چه کاری مهمتر از اینکه بیاد به استقبال …. بهش بگو بیاد! زود باش…

خاله چرخید سمت منی که از همه بهش نزدیکتر بودم و بعد آهسته گفت:

-سوفی خاله…قبل از اینکه منوچهر کفری بشه زود برو به یاسین بگو بیاد! من حتی نمیدونم کجاست! تو میدونی؟

گرچه اصلا دلم نمیخواست این من باشم که همچین کاری میکنه اما درنهایت فقط به خاطر روی گل خود خاله قبول کردم و گفتم:

-چشم خاله…بهش میگم! فکر کنم خودم بدونم کجاست

-بدو باریکلااا…حتما بیاریشااا

-چشم

با قدمهای سریع از اون جمع دور شدم و از سمت دیگه ی پله ها از سکو رفتم پایینتر.
ترس داشتم از اون قسمت از حیاط عمارت منوچهرخان ولی خب اینبار هوا روشن بود و خبری از اون ابهتی که شبها داشتن و آدمو دچار رعب و وحشت میکردن نبود.
پایین لباس بلندم رو گرفتم که بتونم بدوم و زودتر خودمو به به کلبه درختیش برسونم.
نفس زنون نزدیک به درخت ایستادم.اونقدر دویده بودم لا به لای اون درختها رمقی واسم نمونده بود.
دستمو به درخت دیگه ای تکیه دادم و نگاهی به کلبه انداختم.
چون میدونستم چقدر از اینکه یه نفر بدون اجازه بره بالا و وارد کلبه اش بشه همون پایین ایستادم و صداش زدم:

-یاسین….اون بالایی !؟ یاسین…

چنددقیقه بعد پنجره اش باز شد و با کناررفتن پرده سرش رو آورد بیرون و گفت

-چیه چه

مرگته؟ واسه چی اومدی اینجا؟!مگه نگفتم خوش ندارم اینورا بیای

با انزجار نگاهش کردم و جواب دادم:

-اصلا فکر نکن عاشق چشم و ابروتم که دنبالت تا اینجا اومدم.خاله گفت بیام دنبالت چون نامزدت الاناس که سر برسه!

نمیدونم دقیقا کدوم قسمت جمله ام آتیشیش کرد که با عصبانیت پنجره ر بهم کوبوند و با باز کرد در از روی پله ها اومد پایین تا زودتر خودشو به من برسونه و…

نمیدونم دقیقا کدوم قسمت جمله ام آتیشیش کرد که با عصبانیت پنجره رو بهم کوبوند و به باز کرد در از روی پله ها اومد پایین تا زودتر خودشو به من برسونه و حتی یه تعداد از پله های مارپیچی رو پرید پایین و رو به روم ایستاد.
گوشم رو گرفت و پرسید:

-مگه بهت نگفته بودم دیگه نمیخوام تکرار بشه هاااان !؟ واسه چی هی میگی نامزدت اومده؟

گوشم درد گرفته بود واسه همین سرمو کج کردمو آخ آخ کنان گفتم:

-وای وای وای…آخ آه گوشم گوشم…گوشم کنده شد ولم کن یاسین! گوشمو کندی یاسین….

نه تنها ولش نکرد بلکه فشار دستش رو بیشتر کرد و بعد گفت:

-ولت کنم؟؟ باید از جا بکنمش یه گوش بمونی تا یاد بگیری دیگه داسه درآوردن لج من همچین دری وری های نگی!

واقعا حس میکردم گوشم داره کنده میشه چون هی به قصد جدا کردنش از سرم میپیچوندش.صورتمو از درد تو هم مچاله کردم و گفتم:

-دری وری چیه خب خاله گفت بیام بهت بگم! یاسین ولم کن داره کنه میشه هاااا

بالاخره کوتاه اومد و گوشم رو ول کرد و بعد هم کناررفت و گفت:

-بیخودی جملات بقیه رو تحریف و عوض نکن! خصوصا واسه کسی که اونی که داری ازش نقل قول میکنی رو درست و حسابی میشناسه!

رفتم سمت پله های کلبه درختی و روش نشستم.دستمو رو گوشم گذاشتم و همونطور که می مالیدمش گفتم:

-عین سگ هار پاچه میگیری همش! خب خاله گفت برو به یاسین بگو بیاد استقبال.تازه…بابات خیلی از دستت کفری شده بد…اون بود گفت که پیدات کنیم! آخ گوشم …

تکیه اش رو به درخت تکیه داد و زل زد به رو به رو….
راستش ته دلم من هم از اومدن اونا چندان احساس خوشحالی بهم دست نمیداد.
سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه انداختم.
چندان تو حال خودش نبود.
بعداز یه سکوت طولانی نگاهی بهم انداخت و گفت:

-برو بگو پیدام نکردی!

لبخند خبیثی زدم و پرسیدم:

-یعنی دروغ بگم !؟؟؟

قدم زنان اومد سمتم.تو فاصله ی نزدیک ایستاد و با طعنه گفت:

-نه که خیلی راستگویی ! نکنه تمام حرفهات حرف درستن…

اینم که هربار مارو می دید فقط تیکه میپروند.بلند شدم و پشت لباسم رو تکوندم و گفتم:

-چرا نمیخوای بیای!؟ بخاطر مائده اس؟ نمیخوای با اون رو به رو بشی؟

لب رو زیر دندون گرفتم و بدنم رو آهسته تکون تکون دادم.با یکم فکر کردن سر سری میشد فهمید ارتباط این دو نفر مثل اینه که اونو به زور بسته باشن به خرش!
اونم که پررو و صریح خیلی زود جواب داد:

-به تو چه…فضولی!؟

با حالتی دلخور نگاهش کردم.بعضی وقتها با یه من عسل هم نمیشد قورتش داد.سگرمه هامو زدم تو هم و همونطور که آهسته رو به جلو قدم برمیداشتم گفتم:

-باشه! میرم به منوچهر خان میگم رفتم دنبال پسرت ولی گفت بگم نیست و…

حرفم تموم نشده بود که دستشو از پشت روی شونه ام گذاشت و منو کشوند سمت خودش و یه جورایی تو بغلش خودش نگهم داشت و بعد هم کنار گوشم گفت:

-مثل اینکه دلت میخواد بازم گوشتو بپیچونم !؟

سرمو تند تند تکون دادم و گفت:

-نه نه!

دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و گفت:

-آفرین! پس میری چیمیگی!؟

از کنج چشم نگاهی بهش انداختم و جواب دادم:

-میگم یاسین مرده!

یه ضربه باسنم زد و من آخ بلندی گفتم و پریدم هوا و حرفمو عوض کردم:

-میگم گشتم ولی یاسین نبود!

سرش رو با رضایت خاطر تکون داد و گفت:

-آفرین! این شد جواب درست و حسابی! حالا میتونی بری!

شونه هامو ول کرد و رو به جلو هلم داد .تلوتلو خوردم اما نیفتادم.
سرمو به سمتش برگردوندم و نگاه میر غضبانه ای حواله اش کردم و گفتم:

-خدا یه پول گنده به من بده و یه عقل درست و حسابی هم به تو!

دستشو تو هوا تکون داد و گفت:

-شر کم کن!

ایش ایش کنان به راه افتادم.به من چه که نمیخواد بیاد.به درک! بابای بد خلق و عبوسش عصبانی میشه به حال من که فرقی نداشت…

ایش ایش کنان به راه افتادم.به من چه که نمیخواد بیاد.به درک! بابای بد خلق و عبوسش عصبانی میشه به حال من که فرقی نداشت.پدرش از دستش کفری میشد از دست من که نمیشد.وقتی داشتم ازش دور و دورتر میشدم صدام زد و گفت:

-سوفی…

ایستادم و سرم رو به سمتش برگردوندم ونگاهش کردم.
دستهاش رو دو طرف کمرش تکیه داد و بعد گفت:

-بگو یاسین اصلا نیست!

نفس عمیقی کشیدم و دستمو یه جورایی به نشانه ی باشه تکون دادم و به راه افتادم.
حالا دیگه با رفتارهاش ثابت کرده بود اصلا دلش با مائده خوش نیست.
شاید تا حالا هم این اسم و لقب نامزد رو بخاطر پدرش و یه جورایی اجبار و زوری که پشت سرش بوده تحمل کرده!
وقتی به سمت عمارت رفتم بالاخره چشمم به جمال خواهرهای فرنگ رفته ی منوچهر خان روشن شد اونم با کلی خدم و حشم!
نمیدونم چرا اصلا باهاشون راحت نبودم و احساس خوشی نسبت بهشون نداشتم.
زیادی مغرور بودن و خودشیفته و البته به نظر خودشون ارباب زاده!
وقتی اونها سرگرم خوشامد گویی و سلام و علیک بودن من آروم آردم و قدم زنان بهشون نزدیک شدم و بعد یه گوشه ایستادم و خوش و بش هاشون رو تماشا کردم و البته مادرم رو…
نمیدونم چرا حش کردم منتظر یهوشخص خاص هست.
مثلا برادر منوچهر خان…همونی که بخاطرش دل از بابا و من کند اما حالا گویا اونی که مدنظرش بود اینجا تشریف نداشت.
بهتر که نیومد و گرنه شاید حال مامان بهتر از حالاش میشد اما اعصاب من بد بهم می ریخت.
خاله که حسابی با خواهر شوهرهای عصا قورت داده اش سلام و علیکش رو کرده بود تا یه وقت پیله نکنن بهش و نق و نوق نزن و گلایه نکنن که تحویلشون نگرفت، نامحشوس از لای جعیت خودش رو کشید بیرون و اومد سمت من و پرسید:

-سوفی جان…چرا تنها اومدی پس یاسین کو ؟ مگه قرار نبود باخودت بیاریش ؟

لبهامو رو هم فشردم و تو همون لحظات کوتاه به این فکر کردم که چه دروغی میتونم تحویلش بدم.
من و من کنان نگاهش کردم و بعد گفتم:

-نبود…من…من فکر میکردم تو کلبه درختیش ولی نبود!

چشماشو درشت کرد.یکم دستپاچه شد ولی حتی نگاهی نگران به پشت سرش انداخت و بعدهم دستهامو گرفت و حیرون گفت:

-نبود !؟یعنی چی که نبود؟ از دست این یاسین…نمیگه الان عمه اش پدر مارو در میاره! حالا بماند منوچهر…

نگفتم چون خود یاسین نخواست برای همین بازهم به دروغ جواب دادم:

-نبود خاله آخه.من فکر میکردم کلبه اش باشه ولی نبود.جاه های دیگه رو هم گشتم ولی نبود.فکر کنم رفته بیرون….آره آره…الان که فکرشو میکنم دیدم که رفیقش بهراد اومددنبالش و باهم رفتن ب…

حرفم تموم نشده بود که مائده از پشت سر صداش زد و گفت:

-زن دایی؟ چرا یاسین رو نمیبینم!

آهسته چرخیدم سمتش.چشم از خاله برداشت و منو برانداز کرد بدون اینکه حتی سلام بکنه.
نفس عمیقی کشیدم و خودم تو اینکار پیش دستی کردم و گفتم:

-سلام.خوش اومدین!

پشت چشمی نازک کرد و بعد هم با لحن سرد و صدایی ناواضح و نارسا گفت:

-سلام…

خیلی زود چشم ازم برداشت و دوباره جهت نگاهش رو سوق داد سمت خاله و گفت:

-نگفتین زن دایی.یاسین کجاست پس ؟

خاله واسه جمع و جور کردن رفتار یاسین و اینکه کاری نکنه اونو تو چشم عمه هاش و دختر عمه اش بد جلوه بده گفت:

-نیست عزیزم…قبل از اینکه اصلا شماها بیاین رفیقش اومد دنبالش باهم رفتن جایی! میاد حالا عزیزم. نگران نباش!

خاله از مابین ما دو نفر رد شد و خودش رو رسوند به ماه چهره خانم و فخرالسادات.به دو زن پر افاده که خودشون رو خانزاده میدونستن و دیگران رو رعیت !
مائده دست به سینه براندازم کرد و بعد طعنه زنان پرسید:

-تو هنوزم اینجایی!؟

اصلا با لحن و نحوه ی حرف زدنش حال نکردم واسه همین مثل خودش تلخ جواب دادم:

-انتظار داشتی جای دیگه ای باشم!؟

نیشخندی زد و با پررویی جواب داد:

-آره…شاید ترجیح میدادم برم خوابگاه تا اینکه مزاحم مردم باشم!

صراحتش واقعا برام عجیب بود.چطور یه نفر میتونست آخه اینقدر در این مورد رک زبون باشه .حالا میفهمم چرا یاسین اصلا باهاش حال نمیکرد و ترجیح داد تو کلبه درختیش وقتش رو بگذرونه اما استقبال این عجوزه ی خودشیفته نیاد !
نیشخندی زدم و گفتم:

-حتما به پیشنهادت فکر میکنم!

با غرور سر برگردوند و راهش رو به سمت عمارت کج کرد.
مامان قدم زنان اومد سمتم و کنارم ایستاد.
آهسته گفت:

-هرچی که گفتن تو روشون زبون درازی نکن! جوابشون رو نده….یه گوشت در باشه و گوشت دروازه !

نمیدونم مامان چرا همچین حرفی میزد.اون همیشه ملاحظه ی رفتارهای ناپسند این خانواده رو میکرد و یه جورایی مدام تحملشون میکرد و این برای من غیر قابل درک بود.
پوزخند زدم و گفتم:

-متاسفم! من رو پدرم خیلی حساسم! اگه حس کنم قراره راجع به اون بدگویی بشه جوابشونو میدم اصلا هم برام مهم نیست کی هستن و چیکاره ان!

چشماشو واسم درشت کرد و گفت:

-سووووفیاااا من اصلا دلم نمیخواد تو مایه ی خجالتم بشی.

نفس عمیقی کشیدم از سر کلافگی و بعد دست به سینه و بی حرکت ایستادم و دیگه چیزی نگفتم.

نفس عمیقی از سر کلافگی کشیدم و بعد دست به سینه و بی حرکت ایستادم و دیگه چیزی نگفتم.
اینکه مامان همیشه میخواست همونی باشه که اونا میخوان و مدام در مقابلشون کوتاه میومد برای من آزار دهنده بود.
ماه چهره خانم و خواهر کوچیکترش فخرالسادات جلوتر از خدمه هاشون و عقب تر از برادر بزرگشون پله هارو بالا اومدن.
ماه چهره خانم که هنوز متوجه من نشده بود نگاهی به اطراف انداخت و خطاب به برادرش گفت:

-چرا من این یاسین رو نمیبینم منوچهر…؟فکر میکردم اصلا واسه دیدن ما تا فرودگاه بیاد ولی فقط یاسر اومد استقبالمون !منو پاک مایوس کرد این پسرت!

با اینکه کلا آبم با یاسین تو یه جوب نمی رفت اما اینبار خیلی با ابن غیب شدن یهوییش حال کردم.نشون داد کلا با عمه خانم هاش حال نمیکنه.
منوچهرخان یه چشم غره به خاله رفت و اون هم فی الفور جواب داد؛

-برای رفیقش یه مشکل پیش اومد رفتن باهم جایی…میاد خدمتتون ماه چهره جان! در اسرع وقت میاد

ماه چهره خانم پشت چشمی نازک کرد و با تلخ زبونی پرسید:

-واجبتر از اومدن ما ؟ ! چه مایوس کننده ! من جور دیگه ای رو رو یاسین حساب باز کردم!

به ما که رسید ایستاد و به من و مامانم نگاهی انداخت.
هیچی نگفت و من با سقلمه ی مامان فهمیدم باید سلام بکنم البته خلاف میلم.برای همین بدون اینکه یه لبخند به صورتم اضاف کنم گفتم:

-سلام!

عین دخترش با ما حال نمیکرد چون که حتی جواب سلامم رو هم نداد و فقط رو به مامان پرسید:

-دخترت !؟

لحنش یه حالت تحقیر آمیز داشت.چیزی که به مذاق هیچکسی خوش نمیومد. مامان اهسته جواب داد:

-بله ماه چهره خانم دخترم سوفیاا ..

سرتاپام رو با انزجار تماشا کرد.چجوری یه نفر میتونست هم با چشمهاش هم با نگاهش و هم با زبونش باعث رنجش دیگران بشه !؟
این خیلی خصلت بدی برای یه انسات بود.سرش رو آهسته جنبوند و گفت:

-عین همون محمدرضا باباش! امیدوارم اخلاقش به اون نرفته باشه…هه!

یه پوزخند زد و از کنارم رد شد.اخم کردم و صورتم عبوس شد چون اصلا دلم نمیخواست کسی پشت بابام بد بگه.
دستمو مشت کردم و کنار گوش مامان گفتم:

-دفعه ی بد پشت سر بابام بد بگن توروشون وایمیستم و هرچی لایقشون باشه رو بهشون میگم اصلا هم واسم مهم نیست کی هستن و چیکاره ان!

انگشتشو رو لبهاش گذاشت و گفت:

-هیششش! هیچی نگو گوشهاشون تیزه! محض رضای خدا منو تو دردسر ننداز !

اینو گفت و پشت سر بقیه رفت داخل.من اما موندم…موندم چون حوصله ی هیچکدومشون رو نداشتم.
لبهام رو روی هم فشردم و سرم رو به عقب برگردوندم.
در کمال ناباوری باید اعلام میکردم ترجیح میدادم پیش یاسین باشم اما پیش اونا نه.
رو تابی که همونجا بود نشستم.میدونستم یاسین حتی دلش نمیخواد منو ببینه.
تلفن همراهمو رو به روم گدفتم و شماره ی بهراد رو گرفتم تا لااقل لحظاتمو با اون بگذرونم.
تلفن رو کنار گوشم گرفتم و منتظر شنیدن صداش شدم.
چنددقیقه بعد بالاخره جواب داد:

” سلام .چطوری ؟”

” خوبم.تو چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود. ”

” منم همینطور عزیزم …”

نگاهی به اطراف انداختم و همونطور که روی تاب تکون تکون میخوردم پرسیدم:

” حوصله ام سررفته بهراد.میشه باهم بریم بیرون ؟”

با تاخیر جواب داد:

” راستش نه سوفی.الان پیش بهروزم.فکر نکنم تا آخر شب بتونم بیام خونه”

جواب مایوس کننده ای بود.جوابی که دیگه نمیشد با یکم ناز و نوز اونو مجبور کرد تصمیمش روعوض کنه برای همین گفتم:

” باشه.پس مزاحمت نمیشم.خوش بگذره ”

” مرسی عزیزم به تو هم همینطور”

تلفن رو پایین گرفتم و سرم رو به زنجیره ی تاب تکیه دادم.اصلا دلم نمیخواست برم داخل چون حالم از اون آدما بهم میخورد.
چندساعتی همونجا موندم و بعد از روی تاب اومدم پایین و رفتم سمت مطبخ عمارت.
من حتی تو ناهار خانوادگیشون هم ترجیح دادم نباشم.
چندتا اسنک داغ و یه سس قرمز تند گذاشتم توی بشقاب و بعدهم از اونجا اومدم بیرون و دور از چشم بقیه به سمت کلبه جنگلی یاسین رفتم.
لااقل با اون اسنکها یه بهانه برای نزدیک شدن بهش داشتم.
پایین پله ها ایستادم و بعد خم شدم و یه سنگ برداشتم و زدم به پنجره ی بسته ی کلبه درختیش.
هیچ خبری نشد.حدس زدم میخواد وانمود بکنه نیست برای همین بجای سنگ زدن به درو پنچره ی کلبه صداش زدم و گفتم:

-یاسین…اونجایی؟ منم سوفی….

چند لحظه بعد پنجره رو باز کرد و بعد سرش رو بیرون آورد و پرسید:

-تو اینجا چه غلطی میکنی!؟

اصلا از این حرفش خوشپ نیومد ولی به بشقاب توی دستش اشاره کردم و گفتم:

-اسنک آوردم باهام بخوریم

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. یک حدس دیگه
    اینکه پدر یاسین و یاسر /منوچهر خان/ اول مادر سوفیا رو یکجایی دیده ازش خوشش اومده•• اما فکرکنم خاله سوفیا احتمالن فرزند بزرگ خانواده بوده اونا هم رفتن خواستگاری خانواده اونا هم گفتن بفرمائید این دختره بزرگ ما هست ( چون قدیما رسم بوده تا فرزند ارشد بزرگ خانواده ازدواج نکنه بقیه بچه ها اجازه و حق ازدواج ندارن••• ) ••••••••

  2. وایییی من از یاسین خوشم میاد کلان همه چیش بهتر ازون بهراد پفیوز کاش کلان بهراد از رمان حذف بشه سوفیام کمی از جلف بازی‌اش کمتر بشه در کل رمان خوبیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن