رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 35

 

رو نیمکت نشستم و کوله پشتی و کیف دوربینم رو با احتیاط کنارهم گذاشتم.
نگاهم رو اطراف به گردش دراومد.
اکثرا یا اکیپی کنار هم بودن و یا چندنقری یا دونفری و انگار فقط من بودم که تک و تنها نشسته بودم رو نیمکت و سماق میکشیدم.
ساعت مچیم رو نگاهی انداختم.حدودا یک ساعتی به شروع کلاس بعدی مونده بود.بی حوصله دوربینمو از توی کیفش بیرون آوردم و از سر بیکاری مشغول تماشای عکسهایی شدم که از بهراد گرفته بودم.
انگار از اون روز ده سال گذشته بود اونقدر که دیدنشون هیجان زده ام کرد.
نفس عمیقی کشیدم و سر انگشتمو روی عکسش حرکت دادم.
روز قشنگی بود…هرروزی که با بهراد میگذروندم واسه من قشنگ بود.
همون موقع تا حس کردم یه نفر کنارم نشسته اما اونقدر درگیر تماشای عکسهای بهراد بودم که حتی به خودم زحمت بلند کردن سرم رو هم ندادم.

-ببینم…داری چی میینی که اینجوری تو هپروتی…؟

صدای سوگند رو که شنیدم سرمو بالا گرفتم و فورا دوربین رو بستم. البته بهتره بگم یچه مایه دار دانشگاه!
کسی که خیلی از پسرا دنبالشن اما رل نداشت و با کسی هم صمیمی نمیشد البته به جز من!
لبخند تصنعی ای زدم و گفتم:

-سلام..هیچی…یه چندتا عکس بیخودی از گل و گیاه گرفتم داشتم اونارو می دیدم!

فکر نکنم حرفمو باور کرده باشه چون چشمکی زد و پرسید:

-عه! تو همیشه هر وقت عکسهای بیخودی گل و گیاه رو میبینی اینجوری لبخند ژکوند میزنی!؟راستشو بگو کلک…داشتی عکسهای کی رو می دیدی؟ نکنه رل داری ما خبرنداریم!؟

بیخودی اخم کردم.یه اخم تصنعی بیشتر صرفا جهت اینکه فکر کنه کیس خاصی تو زندگیم نیست و بعد جواب دادم:

-گفتم که…یه چندتا عکس بیخودی از گل و گیاه های عمارت شوهرخاله ام هست..

هر چیزی که به خاله ام و بهتره بگم یاسین مربوط میشد اونو کنجکاو میکرد.مثل اون لحظه که تا حرف عمارت شد فورا فکر و خیالش رفت سمت یاسین و پرسید:

-راجب من با یاسین صحبت کردی!؟

به گمونم تمام مدت منتظر این بود همدیگرو تو دانشگاه ببینیم تا ازم در این مورد سوال بپرسه و من نمیدونستم خبر اومدن مائده رو چه جوری بهش بگم آخه!؟
سرمو تکون دادم و گفتم:

-راستش نه!

اون ذوق و شوق و اون لبخند از روی صورتش پر کشید.
صورتش کمی عبوس شد و پرسید:

-آخه چرا !؟

نمیدونستم دقیقا از کجا شروع کنم.بگم یاسین یه نامزد داره و حالا اون نامزد عزیز از فرنگ برگشته و عین کنه چسبیده بهش؟
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:

-راستش فرصتش پیش نیومد..

بیخیال پیگیری نکردن موضوع نشد و دوباره پرسید:

-چرا؟ مگه خونه اونا زندگی نمیکنی!؟

-چرا ولی…ولی …میدونی چیه!؟ عمه و دختر عمه ی یاسین تاره از خارج برگشتن. فرصتی پیش نیومد باهاش تنها بشم که راجع به تو صحبت کنم…آخه….

مکث که کردم کنجکاوتد
ر از قبل پرسید:

-اما چی!؟

اگه میگفتم نامزد داره بهتر از این بود بگم که اون گفته ازش خوشش نیماد و حتی من رو هم از دوستی باخودش منع کرده.
واقعا چرا یاسین از سوگند خوشش میاد دختری که دقیقا همونیه که نود درصد پسرای ایرانی خواهانشن!
مایه دار…خوشگل…بی ام و سوار …
جواب اولی رو انتخاب کردم و جواب دادم:

-میدونی سوگند…دختر عمه ی یاسین که اسمش مائده است و تقریبا همسن و سال خودمون یه جورایی…یه جورایی نامزد یاسین…

اونقدر جا خورد از این حرف من که تقریبا خشکش زد و رنگش پرید.
اصلا دلم نمیخواست این خبر مایوس کننده رو من باشم که بهش میدم.آخه تقریبا فهمیده بودم اون یاسین رو خیلی دوست داره.
آب دهنشو قورت داد و پرسید:

-دوستش داره!؟لطفا حقیقتو بهم بگو

اینبار دیگه ناراحت نبودم که قراره جواب ناراحت کننده ای بهش بدم.
خندیدم و با گذاشتن دستم روی دستش جواب دادم:

-نه اصلا اونقدر که حتی حاضرنشد بره استقبالش و همش با یه بهونه ای میخواست بپیچونش…

تا اینو گفتم دستشو پس کشید و باخنده و امیدواری پرسید:

-جدا !؟

-آره بخدااا…

سرش رو جلو آورد و پرسید:

-خوشگل ؟ دخترعمه اش رو میگم !؟

صورت مائده رو تو ذهنم تصور کردم.خوشگل بود و بیشتر از اینکه به مادرش شبیه باشه از نظر من بیشتر به خاله اش فخری شباهت داشت ودر کل خوشگل بوداما واسه اینکه سوگند رو تو این حال خوش نگه دارم گفتم:

-نه همچین مالی هم نیست یاسین هم اصلا ازش خوشش نمیاد

یا تکیه دادن خودش به نیمکت سرش رو خم کرد و خیره به آسمون گفت:

-آااااه ! چقدر خوب که از دختر عمه اش بدش میاد!

وقتی داشتیم باهم صحبت میکنیم صدای آقای حلال زاده از دور به گوش رسید.

-هی سوفی…

هم من و هم سوگند که ریلکس کرده بود هردو باهم سرمون رو به سمت یاسین برگردوندیم.
دست تکون داد و اشاره کرد برم سمتش.
نمیدونم باهام چیکار داشت.
دوربینمو کنار گذاشتم و گفتم:

-یاسین…حواست به اینا باشه من الان میام.

بلند شدم.پشت لباسمو مرتب کردم و راه افتادم که برم سمتش..

 

نامحسوس و دور از چشم یاسین از کنج چشم بهرادی رو نگاه میکردم که به اندازه ی هفت-هشت قدم از یاسین فاصله داشت.
چشمکی بهش زدم.به زور جلو خنده ی خودش رو گرفت و بعد هم چرخید تا اون نگاه های خیره ی من کار دست جفتمون نده.
یاسین دستشو تکون داد و گفت:

-راه بیا مگه داری رو فرش قرمز مشاهیر هالیوودی راه میری؟

اون چندقدم باقیمونده رو به سمتش دویدم و همزمان گفتم:

-چیهههه!؟ چرا پاچه میگیری!؟ بداااخلاق!

نزدیک که شدم گوشه مانتوم رو گرفت و دنبال خودش کشوند.درحالی که دنبالش کشیده میشدم سرمو سمت بهراد برگردوندم و بهش نگاه کردم.
گرچه وانمود میکرد سرگرم صحبت با رفقاش هست اما درواقع چشمش پی ما بود.
مانتوم رو که رها کرد چشم از بهراد برداشتم و رو به روش ایستادم و گفتم:

-باهام چیکار داری ؟

چنان اخمی کرد بدتر از صدتا سونامی بود.یک قدم ازم دور شد و بعد کمرش رو یه کوچولو تا کرد و پرسید:

-مگه من به تو نگفتم نمیخوام با این دختره رابطه داشته باشی!؟

ای باباااا…اینم واسه ما داستان شد. باحالتی کلافه گفتم:

-آخه مگه به خواستن و نخواستم توئہ!

تمد و سریع جواب داد:

– فکر کن آره

نمیتونستم به این سادگی حرفشو بپذیرم.عصبانی گفتم:

-پس خواستن خودم چی میشه !؟تنها دوستیه که دارم بعد میگی دوست نداری من باهاش باشم…چرا میخوای من تنها باشم!؟ تک و تنها بدون دوست و رفیق…

کمرش رو صاف نگه داشت و با تکیه دادن دستهاش به کمرش گفت:

-خداوکیلی تو چرا اینقدر گاوی؟ چرا اینقدر پرتی!؟ دارم بهت میگم دلم نمیخواد با این دختره زیاد دم پر بشی.اینهمه دختر اینجا هست چرا رفتی با این دوست شدی…اونم سوگندی که حتی یه رفیق هم نداره صرفا بخاطر این که کسی رو هم سطح خودش نمیدونه…!؟ نزار این مغزت اون بالا آکبند و بلااستقاده بمونه!

نفس عمیق پر حرصی کشیدم.تو این دانشگاه خراب شده فقط یه دوست صمیمی داشتم اونم سوگند بود و حالا میخواست کاری بکنه که دیگه اون رو هم نداشته باشم.
حرفش رو هم که رک و راست نمیزد.یه سری کد نامفهوم برام میفرستاد که صدشب هم بهشون فکر میکردم نمیتونستم رمز گشاییشون بکنم!
با دلخوری پرسیدم:

-الان دیگه داری زور میگی !؟

عقب رفت و گفت:

-زور نیست.من میگم نگرد نچرخ با فلونی بگو چشم! تا چند کلاس داری!؟

سر بالا انداختم و جواب دوتا حرفش رو همزمان باهم دادم گفتم:

-نمیگم چشم! تا هشت شب!

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-بیخود میکنی! راس هشت همینجا جلو ورودی منتظر بمون ببرمت باخودم حالا برو!

با ترش رویی ازش رو برگردوندم و برگشتم سمت سوگند.من تاحالا بدی از این دختر ندیدم که حالا بخوام خیلی راحت قطع رابطه کنم.
وقتی بهش نزدیک شدم پرسید:

-یاسین چیکارت داشت!؟

چون وقتی هم نمونده بود و باید می رفتیم سر کلاس وسایلمو جمع کردم و همزمان جواب دادم:

-هیچی! گفت وقتی کلاس تموم شد بخودش میرسونم خونه…تا اون موقع هوا تاریک!

آهانی گفت و بلند شد.قدم زنان همراه هم به راه افتادیم.
دستهامو تو جیبهای بارونی کِرم رنگم فرو بردم و کنجکاوانه پرسیدم:

-سوگند…

-جانم ؟

به نیمرخش نگاه کردم و پرسیدم:

-تو هیچ دوست صمیمی ای نداری؟

لبخند زد و جواب داد:

-چرا دیگه …

-کی!؟

-تو…

لبخند کمرنگی زدم و آهسته خندیدم.یاسین حرفی زد که نمیدونستم چقدر صحت داشته باشه.
اینکه سوگند اونقدر مغرور و خودپسندهست که کسی رو درحد خودش ندونه تا بخواد باهاش طرح دوستی بریزه.
اگه اینجوریه پس چرا با من دوست شد!؟
دوباره گفتم:

-نه…منظورم دوستای صمیمی و فابریک و آنتیک!

خیره شد به رو به رو و بعد از کمی فکر کردن جواب داد:

-چرا خب…من یه سری رفیق فاب دارم ولی خب اینجا درس نمیخونن…مثلا یکیشون مزون لباس داره…یکیشون بلاگر…

خیالم راحت شد از شنیدن این جواب.اینجوری مطمئن شدم حرف یاسین چندان هم پایه و اساس نداره.

-آهان…متوجه شدم….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫4 دیدگاه ها

  1. ایشششش این یاسین چقدر پروو به دوستای دختره سوفیاا
    هم گیر میده حالش خوش نیست اصلن ••••

    1. نیوشا جوننن اگه دقت کنی یاسین فقط با سوگند مشکل داره از نظرمن یاسین خیلیم پسر باحالی کاشش بهراد از داستان حذف میشود پسری بی وجدان آخه بازی با احساس دختر چه سودی برات داره از نظر من که اصلان به سوفیا علاقه ندار و سوفیا براش یه تفریح

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan