رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 36

 

بعداز تموم شدن کلاس بگو و بخند کنان از کلاس زدیم بیرون. صمیمت من و سوگند برای خیلی از بچه ها همه جوره جای تعجب داشت و من میذاشتمش پای شاید حسادت آخه قطعا خیلی ها دوست داشتن رفیق پولداری مثل اون داشته باشن.
دختر یه آدم با نفوذ که هرروز با یه مدل ماشین خداتومنی میومد دانشگاه.
حین راه رفتن به کفشهاش نگاه کردم.
پنچ میلیونی قیمتشون بود.این یعنی کیف، کفش، مانتو، شلوار، ساعت مچی، دستبند و انگشترش حداقل یه 20-30 میلیونی میشدن اونم درحالی که من لنگ یه میلیون بودم!
بعله دیگه!
تو دنیایی که یه نفر لنگ یه تومت یکی هست که لباسای تنش مرزهای پولی رو هم رد میکنه!
از پله ها که پایین رفتیم چشمم افتاد یه یاسین…
انگار کلاسش تموم شده بود اما چون پاییز بود و خیلی زود هوا تاریک میشد مونده بود که منو همراه خودش برسونه خونه.
سوگند تا چشمش با یاسین افتاد پرسید:

-به خاطر تو وایستاده!؟

خندیدم و گفتم:

-فکر کنم آره….

قبل از اینکه بهش نزدیک بشیم دستمو گرفت و گفت:

-پس قراره تورو برسونه خونه.خب فکر نمیکنی حالا این بهترین فرصت واسه تنها شدن و باز کردن سر صحبت!؟

نمیتونستم رک و بی پرده بهش بگم یاسین چه
نظری راجبش داره. من فقط سعی داشتم با یاداوری وجود النا و مائده بهش بفهمونم بهترین تصمیم اینه که زیاد تو فکر یاسین نباشه اما انگار طرف خیلی خاطر این پسرخاله ی نچسب مارو میخواست بااینحال محض اطمینان پرسیدم:

-تو با النا یا مثلا مائده مشکل نداری!؟

ایستاد و زل زد تو چشمهام.سوگند چهره ی زیبا اما مرموزی داشت.چه جوری میگفتم…شبیه به…شبیه به کسی بود که چیزای زیادی واسه پنهون کردن داره….
سرش رو به طرفین و به نشانه ی منفی بودن جواب سوالم تکون داد و گفت:

-نه! مگه نپیگی هیچکدومشونو دوست نداره.پس چرا مشکل داشته باشم؟

 

این سرسختی و تلاشش قابل ستایش بود.تلفنش که زنگ خورد فورا از جیبش بیرون آوردش و نگاهی بهش انداخت. برای جواب دادن
مردد بود اما درنهایت تلفن کنار گوشش گرفت و گفت:

” چیه؟…… بگو میشنوم…بازم میخوای حرف تکراری تحویلم بدی!؟….. داری خسته ام میکنی!؟
…..آره تو….هم خدارو میخوای هم خرمارو!؟….آره آره باور میکنم دوستش نداری…اگه نداری چرا باهاشی؟ واسه وقت گذرونی؟ هه…تو گفتی و منم باور کردم…خبلی خب… امشب تنهام مامان و بابا رفتن سفر…میتونی بیای پیشم”

تمام مدت داشتم نگاهش میکردم.هیچ سوالی هم نپرسیدم چون میدونستم درهر صورت اون جواب نمیده اما حدس صدرصدی خودم این بود داشت با پسری که دوستش داشت حرفی میزد.
پسری که سوگند چندان بهش محل نمیداد…
صحبتش که تموم شد دستمو سمتش دراز کردم و گفتم:

-خب….خداحافظ تا فردا!

دستمو فشرد و با گفتن ” تافردا” ارم دور شدن و پله های منتهی به پارکینگ رو برای رفتن انتخاب کرد.
نفس عمیقی کشیدم و
قدم زنان رفتم سمت یاسین.
سرش خم بود و داشت با تلفنش ور می رفت
پشت سرش ایستادم و دستهامو روی چشماش گذاشتم و گفتم:

-اگه گفتی من کی ام!؟

دستهامو از روی چشمهاش برداشت و جواب داد:

-بوی عطرت و صدات که خیلی نا آشناس ولی خر شرک نیستی احیانا !؟

اخمی کردم و رفتم جلوش و گفتم:

-تو تصمیم نداری آدم بشی!؟

ابرو بالا انداخت و قدم زنان به راه افتاد و همزمان جواب داد:

-نوووچ! باخودم حال میکنم!

-مشخص!

دوشادوشش به راه افتادم.بابت دیشب ازش ممنون بودم که مائده رو پیچوند صرفا بخاطر اینکه من بتونم برم عمارت…
باهمدیگه از دانشگاه رفتیم بیرون.باد سردی وزید و تنم رو لرزوند.
دستامو دور بدتم حلقه کردم و گفتم:

-چقدر هوا سرد شده…فکر کنم کم کم باید لباسهای زمستونیم رو بچیبنم تو کمد!

حین قدم برداشتن پرسید:

-سردت !؟

-آره!؟

سویشرتش رو از تنش درآورد و اونو به سمتم گرفت. همچین رفتارهایی از پسرخاله ی منفورم بعید بود.

-بپوشش!

ازش گرفتمش و پوشیدمش.گرم بود داخلش چون تن اون بود.بوی عطرش روهم میداد.و من این بو رو خیلی دوست داشتم…خیلی زیاد.
نامحسوس داخل لباس رو بو کشیدم و بعد گفتم:

-یاسین؟

سوئیچ ماشینش رو از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت:

-چته!؟

با ناز نگاهش کردم و گفتم:

-من حوصله ی خونه رو ندارم.میشه منو ببری یه جای باحال…هرجایی غیر خونه!؟

نگاهی بهم انداخت و بعد بی مخالفت و انگار که خودش هم دلش نخواد بره خونه جواب داد:

-باشه!

لبخند عریضی زدم و گفتم:

-حرف گوش کن که میشی قابل تحمل میشی!

چپ چپ نگاهم کرد اما چیزی نگقت و با باز کردن در ماشین پشت فرمون نشست

 

لیوان رنگی ذرت مکزیکیشو که نمیدونم کی تونست دخلش رو بیاره پرت کرد تو سطل زباله ی آهنی و بعد نشست پشت فرمون و گفت:

-زودباش! زود باش اون کوفتتو بخور برسونمت خونه الان که صدای خاله در بیاد!

گرچه منو آورده بود یه جای باحال و چون هوس ذرت مکزیکی کرده بودم رفع هوس کرد اما همین حالاش این اخلاقهاش و اینکه خواسته ی خودم براش نبود و بیشتر حرفهای مامان واسش اهمیت داشت کمتر از ضدحال نبود!
لب و لوچه ام رو آویزون کردم و با اشاره به لیوان توی دستم و گفتم:

– من که هنوز نخوردمش…نصفش مونده!

با لحن بیخیالی که کلا مختص خودش بود و جز رفتارهای همیشگیش به حساب میومد گفت:

-نخوردی که نخوردی! بشین تو ماشین کوفتش کن!

ساعت مچیم رو نگاهی انداختم و بعد زیرجلکی و پنهونی سه چهارتا فحش بهش دادم و نشستم تو ماشین.صدای موزیک رو یه کوچولو بلند کرد و ماشین رو به حرکت درآورد.
از کنج چشم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

-من یه تصمیم جدید گرفتم!

پوزخندی روی صورتش نشست و بعد به تمسخر پرسید:

-خب حالا تصمیم کبرات چی هست!؟

میدونم مسخره میکرد ولی مهم نبود.اون عادت داشت به اینکه به من سخت بگیره و گاهی هم مثل الان مسخره ام بکنه.
به این قسمتش اهمیت ندادم و گفتم:

-میخوام از فردا برم دنبال کار!

خیلی زود نسبت یه این حرفم واکنش داد.سرش رو برگردوند سمتم و با کمی تعجب صورتمو از نظر گذروند و پرسید:

-چی !؟ کار !؟

سرم رو بالا و پایین کردم و گفتم:

-بلههههه ! کار…میخوام خودم کار بکنم.میخوام خرج و مخارجمو خودم تامین بکنم که دیگه نیازی نباشه از بابام یا مامان پول بگیرم.من…من متنفرم از این کار.متنفرم از اینکه مدام بخوام برای هرچیزی از اونها پول بگیرم!

نیشخندی زد و گفت :

-تو واسه کار هنوز بچه ای

چون بیزار بودم از این واژه خیلی زود گفتم:

-عههه! بچه خودتی! من یه دختر گنده ام!

اینبار چیزی نگفت.از کنج چشم نگاهی بهش انداختم.انگار واسش مهم نبود تصمیمم و فقط همون لحظه ی اول تعجب کرد اما بعدش دیگه فقط گفت:

-واسه کار جای امن برو.میری هم با دوستی رفیقی چیزی برو…

آهان.حالا وقتش بود با یه تیکه سنگین بهش بفهمونم یکی دیگه از کارایی که بهش مربوط نیست اما مدام در موردش مداخله میکنه چی هست.
طعنه زنان گفتم:

-با کی برم مثلا؟ با کدوم دوست و رفیق !؟ من اینجا که یه دوست بیشتر ندارم اونم دقیقا همونی هست که تو میگی باهاش نگرد نچرخ حرف نزن وفلان نکن بهمان نکن….

فهمید دارم در مورد چی حرف میزنم که صداش رو برد بالا و گفت:

-ببین…اونی که مدنظر تو هست اونقدر گنگش بالاست لاک ناخنشم کلفت و نوکراش میزنن بعد فکر کردی راه میفته دنبال تو میاد اینور اونور دنبال کار !؟

اصلا نمیتونستم حرفهای یاسین راجع به سوگند رو باور بکنم.اصلا انگار راجع به یه آدم دیگه حرف میزد و من اصلا نمیتونستم در موردش صحبت نکنم برای همین با لحنی گله مند پرسیدم:

-چرا تو با سوگند اینقدر لجی!؟ اون اصلا هم اونجوری که تو فکر میکنی نیست! دختر خوبیه…آره…درسته که پولدار هست اما اصلا فیس و افاده نداره….اونجوری ام که تو داری توصیفش میکنی نیست!

با تاسف لبخندی زد و سرش رو تکون داد.
یه جوری رفتار میکرد انگار خودش خیلی چیزا میدونه و من هیچی.
نیمچه نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

-باشه!برو بگرد اونم حتما باتو میاد!

لبخند معنی داری زدم و گفتم:

-میدونی….ما شیراز تو اکیپ دوستامون یه رفیق داشتیم به اسم منصور…این منصور همیشه پشت یکی از دوستامون که اسمش شبنم بود حرف دروغ و چرند میزد بعدا کاشف به عمل اومده آقا خانم رو دوست داره ولی چون دستش بهش نمیرسه پیف پیف اه اخ رته مینداره!

چپ چپ نگاهم کرد. میدونم
که منظورمو خوب گرفته بود. پوزخندی زد و گفت:

-تو استاد مزخرف گویی هستی!

دیگه به خوردن اون ذرت مکزیکی که البته خیلی هم ازش چیزی باقی نمونده بود ادامه ندادم و فقط گفتم:

-تو هم استاد بد گویی از دیگرانی

حواسشو جمع رانندگیش داد و به طعنه گفت:

-یه روزی قیافه ات خیلی تماشایی میشه!

جمله اش گنگ مبهم بود اما پَی ش رو نگرفتم.دیگه چیزی نگفتیم تا وقتی که رسیدیم نزدیک خونه….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫15 دیدگاه ها

    1. تو این پارت مطمئن شدم اون که به سوگند زنگ زد بهراد بود و ظاهراً بهراد سوگند رو دوست داره فقط بخاطر خوشگذرونی با سوفیا است و چون فهمیده که سوفیا دوستش داره ازش سو استفاده می کنه

  1. اووم شخصیت یاسین عالیه درسته خیلی تخصه ولی عالیه من که دیگه مطمئن شدم اون کسی که به سوگند همش زنگ میزنه بهراده و یاسینم از این موضوع خبر داره که بهراد عاشق سوگنده

  2. الان کاری با سوگند یا بهراد ندارم•••. از اون۲تا بگذریم•••• . در مورد دحالتهای یاسین تو زندگی سوفیا
    من فکرکنم فقط تو کشورهایی مثل ایران ما یا ترکیه. یا کشورهایی مثل افغانستان پاکستان . که کسی به غیر از مادر پدر میتونن تو کارهای یک دختره ۱۹•۲۰ساله دخالت کنن به احتمال زیاد تو کشورهایی مثل انگلیس کانادا امریکا••••••• اروپا. همچنین چیزی نیست که برادری تو زندگی خواهرش اینجوری دخالت کنه چه برسه به پسر خاله یا پسر عمو فضول پروووو.•••• دختره به جای اینکه بره پیش مادرش بعد هم زنگ بزنه به باباش و از اونا اجازه بگیره و از اونا صلاح مصلحت بخواد که میخواد بره سره کار. میره از پسر خالش اجازه بگیره انگار مادر پدر نداره و یتیم و پسر. خالش قیمش😐😕😯😬

  3. سلام
    من از سوفیا بدم میاد خیلیییییییییییییییییییییییی

    سوفیا خیلی ساده هس به نظر من عقل نداره
    یه ذره واسهتن و بدن خودش ارزش قایل نیس خودشو سپرده دست بهراد عوضی که هرجوری خواست سواستفاده کنه😞این سوفیای داستان ما اصلا سیاست زنانه نداره بایه دونه بوس و دوست دارم سست شده…
    یه خانوم نباید خودشو در دسترس بزاره نمیگم خودشو توخونه حبس کنه یامثل گداها لباس بپوشه نه نه یه خانوم باید شیک پوش باشه بهترین عطر هارو بزنه و درعین حال مقابل جنس مخالف یخی و کمی خشن باشه اینکه آدم خودشو بزاره در دسترس هنرنیست اینکه یه خانوووم خوب و متین و مهربون ودر عین حال درمقابل جنس مقابل یخی و خشن باشه این لیاقت میخواد که متاسفانه ازاین نوع لیاقتا کم شده😐

    و اما درمورد یاسین که شما میگید حق دخالت نداره
    سوفیا دختر خاله یاسینه جزءخونوادشه سوفیا آبروی خاله یاسینه
    پس یه جورایی میشه گفت ناموسشه
    یه چیزی این وسط هس که کسی بهش توجه نکرده اینکه یاسین یه شخصیت مسولیت پذیر غیرتی و تخس هس اما مهربونم هسمیتونید دوباره پارت هارو بخونید ببینید چه محترمانه باخاله و مامانش رفتار میکنه دربرخورد با سوفیا هم باید بگم که سوفیا خودش رو اعصابه وگرنه یاسین مهربونه این چیزی نیست که نشون میده اون مهربونه♡😊

    1. دقیقااا در رابطه با یاسین من با شما موافقم ولی اینکه یک خانم باید خشن وسرد باشه نه یک خانم می‌تونه آروم ودر عین حال گرم رفتار کنه و هیچ وقت اجازه نده هیچ بی ناموسی دست به تن وبدنش بزنه از نظر من سوفیا واقعان شخصیت مزخرفی داره آخه هرکی جای اون بود تا الان میفهمد بهراد هیچ علاقه بهش ندارم وفقط بخاطر مسائل جنسی وتریح باهش دوست شده

  4. چه عجب یه رمان اومد که از پاکدامنیو مثبتیه یه دختر نگفت…دیگه وقتشه یه کم رمانامونم شکله زمونه ای که الان هستیم بشه چقدر دیر به دیر میرسه قسمتاش

      1. نمیگم نیس معلومه که هس ولی دیگه به نظرم پاکدامنی به معنی یه سری چیزا نیس…خیلیا هستن که یه اتفاق باعثه پشیمونی یا تجربسون تو گذشته شده…یا هستن کسایی که اعتقادی ندارن که با کی میچرخن و یا چیکار میکنن ولی یه تلنگر مسیرشونو درست میکنه همش که نمیشه داستانا شبیه هم باشن باید یه مدله دیگه از دخترو پسرم در نظر گرفت…و اینکه من فک میکنم پسری که به سوگند ز میزنه یاسره و بهرادم میره خارج از ترسش یا کلن برنامش همینه که بره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan