رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 38

 

 

بی حوصله بودم چون تحت تاثیر رفتار بهراد، حوصله ی هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم.
رو به روی آینه نشستم و موهامو فرق وسط زدم.اول مرطوب کننده زدم و بعد کرم پودرو روی پیشونی کوچیک و لپهام پخش کردم.
آخه بهراد اونوقت شب باید کجا باشه که نتونه باهام صحبت کنه وقتی حتی یاسین هم پیشش نبود!
یه سایه ی کرم و تقریبا بی زنگ صرفا واسه روشن کردن پشت چشمهام زدم و بعد خط چشم ظریفی کشیدم و با زدن ریمل و استفاده از فر مژه یکم چشمهام رو از اون حالت خستگی و بیخوابی بیرون کشیدم.
نگاهی به ردیف رژ لبهام انداختم ودرنهایت یه رژ با رنگ ملایم برداشتم و روی لبهام کشیدم.
ادکلن رو برداشتم و یکم به گردن و لباسم زدم.
زل زدم به خودم توی آینه.نمیدونم چرا جدیدا حالم اینقدر بستگی به رفتار اون داشت.مثل حالا که چندان رغبت و حوصله ای نداشتم.
کیفمو روی دوشم انداختم واز اتاق زدم بیرون.
خیلی حال و حوصله نداشتم و حتی این بی حوصلگی از نحوه ی قدم برداشتنم هم کاملا مشخص بود.
از سالن صبحانه خوری صدای بگو بخند میومد.
خواستم جوری برم که متوجهم نشن ولی وقتی خدمتکار با صدای بلند ازم سوال پرسید بقیه هم متوجهم شدن:

-سوفیا خانم صبحانه نمیخورید!؟

میخواستم عین یه مورچه اونقدر بی خبر و بی اطلاع بزنم بیرون که حتی صدای پام هم به گوششون نرسه اما نشد و سوال خدمتکار همچی رو خراب کرد.
ایستادم و جواب دادم:

-نه ممنون! باید برم دانشگاه!

اینو گفتم و یه سمت در رفتم.مگه من دستم به این بهراد نرسه.
چرا همیشه اونی که باید سراغ اون یکی رو بگیره من یاشم!؟
چرا همیشه اومی که اول زنگ میزنه یا پیام میده من باشم!؟
چرا یه بار اون اینکارو نکنه!؟
چرا اصلا یاید اینقدر دیر یه دیر همو ببینیم..
خسته از این چراها خواستم از خونه زدم بیرون که مامان از پشت سر چندبار اسممو صدا زد:

-سوفی جان…

ایستادم تا خودش رو بهم رسوند.لقمه ای که برام گرفته بود رو داد دستم و گفت:

-بیااینو بگیر ضعف نکنی.چرا نمیای صبحونه بخوری!

لقمه رو ازش گرفتم و جواب دادم:

-اسنپ گرفتم.جلو در منتظرم.نمیتونم باید زودتر به کلاسم برسم.

بیخودی کلاس رو بهونه کرده بودم چون فقط میخواستم جایی توی شلوغی باشم که اینجوری نرم تو خودم.اما اونم باور کرد و گفت:

-باشه…مراقب خودت باش!

خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.از اونجایی که واقعا حوصله قدم زدن رو هم نداشته ترجیح داده بودم اسنپ بگیرم.
لقمه رو تو همون ماشین خوردم و بعد هم کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
قدم زنان از ورودی دانشگاه عبور کردم و رفتم داخل.
گذروندن وقت اینجا بهتر از خونه بود.
دست در جیب و قدم زنان داشتم همون حوالی می چرخیدم که چشمم به بهراد افتاد.
همراه یه عده از ساختمون اصلی کلاسها اومد بیرون.
نگاهی به ساعت انداختم.
فکر نمیکردم هشت تا نه هم کلاس داشته باشه!
وسطهای مسیر دو سه تا پسری که باهاش بودن ازش فاصله گرفتن و سمت دیگه ای رفتن.
برای صحبت کردن یا اون این بهترین زمان ممکن بود.
به سمتش رفتم و وقتی سرش خم بود و داشت موبایلش رو چک میکرد رو به روش ایستادم و گفتم:

-به به! سلام آقا بهراد همیشه شلوغ!

سرش رو بالا گرفت و با کمی جاخوردگی نگاهم کرد.تعجب کرد از دیدنم ولی خیلی زود هم به خودش اومد و گفت:

-سلام چطوری!اینجا چیکار میکنی!؟

دست در جیب با صورتی درهم نگاهش کردم و پرسیدم؛

-تو خودت اینجا چیکار میکنی!؟

 

با لبخندی نه چندان‌پررنگ جواب داد:

-من کلاس داشتم.یه درس عمومی که طرف پدرمونو درآوره…چوب خط غیبتهام پر شده بود اولتیماتیوم داده بود اگه نرم حذف میکنه هیچی دیگه…مجبورم از خواب نازم بگذرم بیام اینجا دیگه….

دلگیر و عصبانی نگاهش کردم و گفتم:

-لابد منم وقتی بهت زنگ میزنم یا پیام‌میدم حیفت میاد وقت نازنینت رو برام هدر بدی!

جا خورد از این حرف.متعجب نگاهم کرد و بعداز مکثی کوتاه که احتمالا یه فرصت بود تا من حرفمو پس بگیرم گفت:

-چی!؟‌چیمیگی تو دختر‌…‌

نمیتونستم خشمم رو کنترل بکنم.اخم کردم و گفتم:

-چیه !؟ اشتباه میگم….!؟ واقعا که واسه خودم‌متاسفم…من اونقدر تو فکر توام اونوقت تو سر سوزنی به من اهمیت نمیدی…

اینو گفتم و از کنارش رد شدم.
ریتم نفسهام از شدن عصبانیت تند شده بود.من واقعا دلگیر بودم.خیلی هم دلگیر بودم.
همیشه این‌من بودم که بیشتر اهمیت میدادم.
این من بودم که تو همچی پیش قدم‌میشدم اما اون‌چی…!؟
دریغ از ذره ای اهمیت…..
دنبالم اومد و گفت:

-صبر کن سوفی….سوفی …..

ایستادم تا بهم‌نزدیک بشه درحالی که پشتم به طرفش بود.
اینبار دیگه محال بود کوتاه بیام.
باید دلیل رفتارهاش رو میفهمیدم.باید میفهمیدم چرا اینقدر سرد….

اینبار دیگه محال بود کوتاه بیام.
باید دلیل رفتارهاش رو میفهمیدم.باید میفهمیدم چرا اینقدر سرد.پشت سرم ایستاد و با لحنی پر حرص گفت:

-باز از رو دنده لج بلند شدیا!این چه رفتاریه که توداری که تا یه روز دور و بری هات به سازت نمی رقصن میری تو فاز قهر!؟

شنیدن این حرف خیلی زور داشت خصوصا که بااین حرفها شخصیت من رو جور دیگه ای نشون میداد.
فورا چرخیدم سمتش.زل زدم تو چشمهاش و با خشم گفتم؛

-تو واقعا داری راجب من حرف میزنی؟ داری اینارو راجع به من میگی؟راجب منی که هر چی گفتی رو پذیرفتم!؟
گفتی نباید کسی بفهمه باهمیم گفتم چشم…گفتی من بیشتر اوقات بیرونم زیاد نمیتونیم باهم لاس بزنیم گفتم چشم…گفتی نباید خیلی از من توقع اینور اونور چرخیدن داشته باشی بازم گفتم چشم.بیشتر وقتا نیستی…دیر به دیر پیام میدی دیر به دیر هستی بعد تازه منو همقصر میدونی!؟ مرسی آقا بهراد…
مرسی که نشون که نه…ثاااابت کردی یک درصد هم واست اهمیت و ارزش ندارم…

کلافه گفت:

-این حرفها چیه!؟ آخه الان جای زدن این حرفهاست!؟

دیگه تحمل رفتاراشو نداشتم.دیگه تحمل این کاراشو نداشتم.
من عاشقش بودم.عشق میخواستم…محبت میخواستم.
میخواستم باهم باشیم نه اینکه هیچ بحره ای ازهم نبریم.
همه ی این فکرها و دغده ها منو عاصی کرد و رسوندم به جایی که بگم:

-پس کی باید به تو حرف دلمو بزنم هاااان!؟ به تویی که هیچوقت نیستی!؟ کی!؟
ببینم…نکنه…نکنه اصلا دوستم نداری؟
نکنه با کس …

نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت:

-سوفیاااا….لطفا حرفتو ادامه نده!

پوزخند زدم و با غم لب زدم:

-بازم سکوت…بازم دم نزدن…

نگاهی به دور و اطراف انداخت.خودشم خوب میدونست اینجا جای صحبت کردن نیست.
و ترس…بازهم ترس و احتیاط.مجموع اینا بهراد رو وادار به هرکاری میکرد حتی دور شدن از من!
آهسته گفت:

-عزیزم…اینجا جای صحبت نیست خب!؟ بیا بریم.بیا بریم بیرون صحبت میکنیم. من خودم کلاس دارم ولی گور بابای کلاس…بیا بریم …من راه میفتم دنبالم بیا!

یکی دیگه از چیزایی که من بهش اعتراض داشتم همین بود.اینکه اون نمیتونست حتی تو دانشگاه هم با من باشه با حرف بزنه!
نمیدونم چه چیزی باعث شده بود نزاره اون مرد و مردونه به یاسین بگه از دختر خاله ات خوشم میاد!؟

اون جلوتر از من راه افتاد و منم به فاصله ی چند قدم پشت سرش راه افتادم و این داستان همینطور ادامه داشت تا وقتی که از دانشگاه رفتیم بیرون.
ماشینش رو تو خیابون کنار ردیف ماشینهای زیادی پارک کرده بود که پنج دفیقه ای تا ورودی دانشگاه فاصله داشت…
وقتی داشتم دنبالش می رفتم یه آن سنگینی نگاه های یه نفرو پشت سر خودم حس کردم اما اونقدر عصبانی بودم که نه دقت کردم و نه توجه…
بهراد شیشه رو داد پایین و گفت:

-بیا سوارش و سوفی!

گرچه قول داده بودم حتی اگه خواست باهام حرف بزنه هم محلش نزارم اما چه کنم که تا چشمم به چشمش میفتاد اصلا همه قول و قرارهایی که باهاش میذاشتم از یادم می رفتن درست مثل اینبار…
البته ته مونده هایی از اون خشم همچنان بود.
درو بستم و اون برای اینکه مجبور نشه از جلوی در دانشگاه رد بشه که احیانا آشنایی کسی مارو باهم ببینه رور زد و کلا از مسیر دیگه ای رفت.
دست به سینه و طعنه زنان پرسیدم:

-نمیترسی!؟

از توی آینه پشت سر رو چک کرد و پرسید:

-از چی!؟

پوزخندی زدم و جواب دادم؛

-از اینکه مارو باهم ببین!؟ از اینکه یاسین ببینه…از اینکه نقی و تقی مارو باهم ببینن…از اینکه خواجه حافظ بفهمه کنار همیم…

عصبانی شد و با دلخوری شدیدی گفت:

-بس کن سوفی…یه ساعت داری فقط تیکه میپرونی واقعا خسته نشدی هان!؟

کیفمو با عصبانین انداختم پایین پاهام و جواب دادم:

-نه.خسته نشدم…واقعیت رو گفتم.واقعیت خسته ام نمیکنه متاسفم میکنه….

دستشو گذاشت روی پام و گفت:

-ببین سوفی اگه دیشب فرصت و موقعیت صحبت کردن باتورو نداشتم دلیلش این نیست تو فکرت نبودم یا دیگه دوست ندارم یا اینکه فراموشت کردم
دلیلش همونه که بهت گفتم جایی بودم که نه میتونستم صحبت کنم نه پیام بدم!

بازم پوزخند زدمو رومو برگردوندم.
به چه دردی میخورد این عشق کوفتی وقتی همه چیزش پنهونیه!؟
آهسته گقتم:

-تو هیچوقت واسه من وقت نداری!

پامو آهسته مالیدو گفت:

-اگه الان قید دانشگاهو بزنم و بریم خونه و وقتمو تمام اعیار به تو اختصاص بدم چی!؟ وا میکنی گره ی اخماتو…!؟

نمیدونم چرا اونقدر زود دلم نرم شد.
حتی بی اراده ی خودم لبخندی زدم و سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-شاید…

سرش رو با رضایت تکون داد و گفت:

-آهان حالا این شد! پس دیگه هی گله نکنه!

دستصو روی پاهام بالا و پایین کرد تا اون وسطهام هم برد.
چپ چپ نگاهش کردم و بعد دستشو از لای پام بیرون کشیدم و گفتم:

-من هنوز از دستت ناراحتماااا..گفته بااااااشم !

تو گلو خندید و گفت:

-باااوشه

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫17 دیدگاه ها

  1. یعنیااااااااااااااا😠😡

    کله بهراد و بگیری باصورت بزنیش تو شیشه جلو ماشینش بس پروئه بس دروغگوئه

    این سوفیای خُل و چل هم بگیری تا میخوره بزنیش عقلش بیاد سر جاش دختره هیچی نفهم .

  2. خداونداااااا مرا از دست این دختر بی جنبه خاکبرسر راحت بفرماااا آخه دختر اینقدر بیشعور اه اه حالمممم بهم خورد خداوکیلی شخصیت سوفیااا خیلییی حال بهم زده جان خودت نویسنده این شخصیتشو یه ذره بهتر کن دختری دیوانه باهم بودن رو عاشق بودن رو توی روابطه جنسی و کاری خاکبرسری می دونه دختری چندش احمقم باشه میفهمم بهراد دوسش نداره ولی این مگه میفهمه

  3. خاک به سر این سوفیا با وا دادنش کاش حداقل یاسین اینا رو دیده باشه و تعقیب کنه تا یکم دلمون خنک شه

  4. واقعا یعنی سوفیا نمیفهمه که سر کاره
    تا الان سنگم اگه بود میفهمید یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این بهراده هست
    و تنها امید به اینکه سوفیا بفهمه قضیه از چه قراره یاسینه

  5. سوفی خیلی داره گیج بازی در میاره
    دیگه تا الانم اگه یه چوب بود هم میفهمید یه کاسه ی زیر نیم کاسه هست
    تنها امیدی هم که هست یاسینه

  6. بابا یه ذره برنامه ریزی کنین لطفا این همه وایسی اخرم یه پارته کوتاه یعنی چی اخه؟لااقل اینقدر کوتاهه یه روز درمیون بذارین ادم داستان یادش نره

  7. منم با نظر برگ پاییزی کاملا موافقم…

    تورو خدا یا زود ب زود پارت بذارین یا اینکه طولانی تر بذار ادمین جان…..,☹️

  8. یعنیاااااااا خاکککککککک
    چرا سوفیا اینقد خنگه
    لطفا یکمی شخصیتشو درست کنین
    یکم زود تر هم پارت بزارین لطفا

  9. ای خداااا این سوفی چقد خنگه آخه خیلی وا میده یعنی نمیفهمه بهزاد سوگندو دوست داره وای این سینا تعقیبشون کنه بفهمه یکم دلم خنک شه

  10. خاععععک 😐🤦‍♂️
    اخع چرا این سوفی خنگه نمیدونع ک بهراد فقط بخاطر سوگند باهاش دوستع بعدش دلیل متنفر بودن یاسین هم به سوگند همینه
    راستی ادمین جان لطفا یا پارت هارو بیشتر کن یا زودتر پارت بدع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan