رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 39

 

 

چرخی توی خیابونا زد تا واسه اولینبار تو دوران دوستیمون ما هم یه همچین چیزایی رو باهم تجربه کنیم.
حالا دیگه خیلی ازش عصبانی نبودم.اصلا مگه میشد آدم از اونی که دوستش داره عصبانی بشه!؟
بنظر خودم حتی اگه بخوایم هم امکانش نیست….
اکثریت ما همچین توانایی رو نداریم. منم یکی از اون اکثریت بودم.
سرعت ماشین رو کمتر کرد و پرسید:

-علیا حضرت سوفیا همچنان از من دلخورن !؟

اونقدر سریع رانندگی کرد و منو تو اندرزگو چرخوند که حس میکردم دل و روده ام قراره بزنن بیرون اما منکر اینکه بهم خوش گذشت نمیشم.
دستمو گذاشتم رو شکمم و گفتم:

-اگه همیشه همینقدر خوب باشی نه…دیگه عصبانی نمیشم!

چون حین حرف زدن داشتم بیرون رو نگاه میکردم چشمم افتاد به بستنی فروشی.میدونم هوا سرد بود اما بدجور دلم هوس بستنی کردم واسه همین رو کردم سمت بهراد و گفت:

-بهراااد…تو که اینقدر پسر خوبی شدی….الانم یرو بستنی بگیر من خیلی هوس کردم.

خندید و پرسید:

-هوس کردی!؟

-آره خیلی…

دستشو سمت شکمم دراز کرد و با فشردنش از روی لباس و به شوخی گفت:

-نکنه حامله ای خبر نداری..ولی ما که نریختیم توش..

دستشو از روس شکمم برداشتم و با پس زدنش گفتم:

-برو ببینم دیوونه….برو بستنی بخر از بس تو منو چرخوندی من اینجوری شدم.

لبخندی زد وماشین رو نگه داشت و حین پیاده شدن باخودش گفت:

“از دست این دخترا…همیشه یه چیزی واسه گیر دادن دارن”

درو بست و رفت سمت بستنی فروشی.کش و قوسی به بدنم دادم و لبخند شادی از عمق وجود زدم.
از اینکه رابطمون دوباره خوب شده بود شاد بودم.
از اینکه به ناراحتی و دلخوریم اهمیت داده بود و سعی نکرد رهام کنه تا مطمئن بشم اهمیتی بهم نمیده خوشحال بودم.
اومد سمتم.کنار در ایستاد و با رد کردن دستش اونو به سمتم گرفت و گفت:

-بفرما خانم.بعد هی یگو من بدم

بستنی رو ارش گرفتم و گفتم:

-حالا یه بار به ما بستنی دادی شدی پسر خوبه آره!؟ فعلا مونده تا جلب رضایت بکنی!

-اووووه ! خانم هنوز ناراضیه ! خب سوفی بریم خونه ی ما!؟

لبامو لول کردم و گفتم:

-نه بریم قدم‌بزنیم بریم سینما..بریم جاه های اینجوری!

اصرار کرد و گفت:

-بریم خونه بهتر جون تو…اونجا راحت تریم! استرس اینکه کسی مارو ببینه هم نداریم!

یکم باخودم فکر کردم‌گرچه ته دلم راضی نبودم اما درنهایت گفتم:

-باشه…

خوشحال شد و گفت:

-آفرین‌…دختر باس مثل تو حرف گوش کن باشه

دوباره پشت فرمون نشست.اول بستنی هامون رو خوردیم و بعدهم راه افتاد که بریم سمت خونه.
بستنی رو لیس زدم و از آینه نگاهی به عقب انداختم.نمیدونم چرا حس میکردم یه نفر داره مارو تماشا میکنه..

-خوب لیس میزنیاااااا

صدای بهراد از فکر بیرونم کشید.جدیدا یکم قاط زده بودم و ندام حس میکردم یه جفت چشم داره از دور تماشام میکنه.
لبخند لوندی زدم و دوباره بستنی رو لیس زدم و گفتم:

-اهوووووم! عاشق لیس زدنم…

خندید و گفت:

-اهان! نظرت راجب لیسو چیه!؟

چپ چپ نگاهش کردم و یه ضربه به بازوش شدم و چشم غره ای هم بهش رفتم تاحساب کار دستش بیاد و یه تهدید هم گذاشتم تنگش و گفتم:

-یه کاری نکم پیاده بشم!

خیلی زود تسلیم شد و با بالا بردن دستش گفت:

-اوه اوه! چشم چشم! اصم من زیپ رو میکشم خوبه!؟ ولی خوب لیس میزنیاااااا.کاش من اون بستنی توی دستت بودم!

خندیدم.اونقدر با حسرت همچین حرفی زده بود که دلم واسش سوخت.کله ی پیچ دار بستنی رو گذاشتم دهنم و گفتم:

-خیلی دوست داری یکی لیست بزنه!؟

دستشو سمت پام دراز کرد.کف دستشو روی پام عقب و جلو کرد و بعد گفت:

-یکی نه…دوست دارم تو اینکارو بکنی!

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و گفتم:

-خوش اشتهاااا….

تا رسیدن به عمارت پدرش همینجور تو ماشین گفتیم و خندیدم.نزدیک که شدیم باز من باید پنهون میشدم تا اون ماشین رو میبرد داخل توی حیاط…
خودم اینو میدونستم.
نفسمو با کلافکی فوت کردم بیرون و گفتم:

-هووووف! باز باید قایم بشم!؟

خندید و جواب داد:

-خداروشکر که خودت اینو میدونی!

من طبق معمول پنهون شدم.بخاطر سیستم قدیمی در و نداشتن ریموت مجبور شدخودش بره پایین و درو باز بکنه.
تمام اون مدت خودم رو خم کرده بودم که احیانا کسی مارو کنار هم نبینه.اومد و پشت فدپرمون نشست و گفت:

-اوضاع امن و اماااان!

اینو گفت و ماشین رو برد توی حیاط.
با حساسیت و نگرانی ودرحالی که یه کوچولو دلشوره داشتم پرسیدم:

-قهرمات هست!؟ سرایدارتونو میگم!

ماشین رو وسط حیاط برد و جواب داد:

-هست ولی الان اینجا نیست خیالت راحت باشه!

 

همین که مطمئن شدم اومدیم تو حیاط و همه چیز امن و امان هست از ماشین پیاده شدم.
دستهام رو از هم باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:

-تو چرا پدر و مادرت نمیان !؟

درارو بست و همونطور که به سمتم میومد گفت:

-ئہ !! خیلی دوست داشتی پدر و مادرم بیان!؟ اگه اومده بودن که شما الان اینجا نبودی خانم وزیری!

این یه موردو درست میگفت.دست به سینه رو برگردوندم و خیره به جای دیگه ای گفتم:

-اییییی! خودت خانم وزیری هستی! بعدشم…اونا باشن خیال من راحت میش کس دیگه ای رو نمیاری اینجا

خندید و بعد دستشو انداخت دور گردنم و منو کشون کشون دنبال خودش برد سمت خونه و گفت:

-عجبااااا….حالا دیگه به من شک داری….باشه…

دستمو روی دستش گذاشتم اونم درحالی که سرم کج شده بود و چسبیده بود به سینه اش.
سعی کردم کلمو بیارم بیرون و همزمان گفتم:

-بهراد داری خفه ام میکنیااا.شوخی کردم بابا ول کن دیگه….دلت میاد منو اینجوری کنی

نچ نچ کنان جواب داد:

-دلت نمیکنم.آره…دلم میاد اینجوریت کنم.اصلا من دلم میاد همه جوریت کنم…

گرچه این حرفهارو زد اما نزدیک به در که شدیم دستشو از دور گردنم برداشت و گفت:

-اول یریم آشپزخونه چایی بزنیم یا اول بریم اتاق خواب!؟

مقنعه ی یه وری شده و کج شده ام رو نگاه کردم و جواب دادم:

-انتخاب دیگه ای ندارم!؟ مثلا نمیشه چایی رو تو نشیمن کنار شومینه بخوریم و تی وی ببینیم!

یه قیافه ی متفکرانه به خودش گرفت و بعد جواب داد:

-چرا اونم میشه! خودمم یه چایی دبش واست درست میکنم تو هیچ کافه ای نتونی بخوری

بالا و پایین پریدم و با مالیدن کف دستهام به هم گفتم:

-آاااای جووون! این بهتره تا پیشنهاد قبلی!

باهم رفتیم داخل.اون رفت تو آشپزخونه و من هم رفتم تو نشیمن خصوصی. من این قسمت از خونه شون رو بیشتر از بقیه ی قسمتهاش دوست داشتم.
اینجا اینقدر بزرگ بود که دو نشیمن داشت.
نشیمن خصوصی خونه شون یه فضای نیم دایره بود که نشیمن درست وسط این نیم دایره قرار داشت و دو طرفش کاناپه های خردلی رنگ قرار داشت و یه نمایش خانگی هم به دیوار بود که میشد راحت لم داد روی کتناپه و پا روی پا انداخت و فیلم تماشا کرد.
مقنعه و مانتوم رو از تن درآوردم و تی وی رو روشن کردم و بعد عقب عقب رفتم و نشستم روی کاناپه و منتظر بهراد موندم.
خودم رو با همون تلویزیون سرگرم کردم تا وقتی که با سینی چایی اومد و گفت:

-ببین عشقت چه کرده

چرخیدم و به اون که از پشت سر داشت جلو میومد نگاه کردم.بخار از فنجونها یلند شده بود و دلبری میکرد.
با ذوق گفتم:

-باید چایی بخورم ببینم به درد ازدواج میخوری یا نه…به هرحال کدبانو گری باید بلد باشی

بهراد یه اشاره یه سینی چایی کرد وبعد گفت:

-حیف که دستم بند وگرنه…

چپ چپ ودرحالی که یه زور جاو خودمو گرفته بودم نخندم ،نگاهش کردم و پرسیدم:

-وگرنه چی!؟

کنارم نشست و گفت:

-با رسم شکل توضیح میدم!

خندیدم درحالی که همچنان اون احساس دلشوره رو داشتم.بهراد هم شد و سینی چایی رو گذاشت روی میز.نگران نگاهش کردم و گفتم:

یه وقت قهرمان نیاد!؟

خبال جمع جواب داد:

-فکر نکنم بابا…قهرمان الان پیش خالشه.این روزا کلا وقتشو با اون دیگه هی از زیر کار درمیره میره پیش اون.

یه لیوان رو داد یه من و یه لیوان هم خودش برداشت دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

-اینجا نشستن بهتر از نشستن سر کلاس و گوش سپردن به کسشرای استادا نیست!؟

 

خندیدم و گفتم:

-چرا هست…

یکم از چاییش رو خورد و بعد خم شد و گذاشتش روی میز و دستهاش رو قاب صورتم کرد.انگار ترجیح میداد منو ببینه تا اینکه حتی چایی بخوره. خیره نگاهم کرد و گفت:

-ولی این لبهای تو از این چایی هم دلچسبتره….

وقتی اینو گفت فهمیدم میخواد بوسم‌بکنه واسه همین منم لیوانم رو گذاشتم کنار و با لبخند بهش نگاه کردم.
چشمهاش رو بست و سرش رو به صورتم نزدیک کرد.
من عاشق این لحظه بودم…
اون لحظه ای که چشمها یسته میشدن و تو میفهمیدی قراره اونی که دوستش داری الان بوست بکنه….
لبهاش روی لبهام نشست.اول آروم بودوبعد شدیدتر شد تا وقتی که کم کم رو من متمایل شد …
من به عقب دراز شدم روی کاناپه و اون خیمه زد روی سرم اما هنوز چنددقیقه نگذشته بود که حس کردم صدای باز شدن در میاد.
چشمامو باز کردم و با ا امه ندادن به اون بوسه نگران گفتم:

-حس کردم صدای باز شدن در هال اومد…

بیشتر خم شد رو تنم.من زیرش بودم و اون کاملا رو تنم دراز بود و برخلاف من همچنان ریلکس گفت:

-توهم زدی…قهرمان حالا حالا ها نمیااااد…بوس رو بده..

اینو گفت و دوباه با دستهاش سرم رو نگه داشت ولبهاش رو روی لبهام گذاشت. سعی کردم دلمو آروم کنم و ادامه بدم.
دستهاشو برد پایین‌و‌گذاشت روی سینه ام.
صدای ملچ ملوچهامون سکوت خونه رو شکست تا وقتی کی بی هوا و غیر منتظره
صدای داد یاسین چهار ستون خونه رولرزوند:

-بلند شو اون لباسای لعنتیتو بپوش کثاااافت…..

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫46 دیدگاه ها

    1. عالیه عالی تازه رمان جذاب شده یااااااسین عشقه به خدا عاشق اخلاقشم اااایش بهراد چندش حالا وایسا ببین یاسین با این اشغال بازیی که در اوردی چیکار میکنه ممنون از نویسنده و ادمین عزیز

  1. وایییییییی خداااااااااایااااا عالیییییی بوددددددد اصلانننن عشققق کردمممم یاسینننننن عشقههههه حالا بهراد خان منتظر بمان وقتش رسیده حالت گرفته بشه پسری انترالشکل دختر باز اففففف این سوفیارو برام آدم کنه عالی میشه منونم نویسنده جونم واقعان عالی بود

  2. واقعا ک سوفی چنگنه خنگع اینا همش نقشست همش بهراد فقط بخاطر سوگند با سوفیاست تازه یاسینم از سوفی خوشش میاد بهتره بگم عاشقشه بهرحال ممنون ادمین جون عالیه فقط زودتر پارت بزار

  3. جووووووووون حالا شد همونی که باید میشد
    حقشه سوفی خاک توسر
    بهراد دختر باز حالا بشین ببین آق یاسین چه میکنه

  4. واااااااااقعاااااااااااااااا بیییییییییی نظیییییییییییررر بووووووود آخررررررررش
    دلم خنک شد
    لطفا پارت بعدی رو زودتر بذارید بخدا سکته کردم

  5. وای آفرین ماشالا یاسین جونی بالاخره نویسنده رمان. رو ججذاب کرد مرسی آفرین یاسینی هم سوفیارو ادب کن هم او مهراد کثافت هرزه رو ماشالا یاسین

  6. کاری با / دیونه،روانی بازی های/ یاسین ‌ندارم••••
    اما این۲تا(سوفیا بهراد ) رفتن گشتوگزار (به قولی دور•دور تو خیابون ) بهراد میگه ممکنه حامله باشی اما من باهات نبودم🤔😕😯🤐 بعد کی این دختره رو بردخونش و تو اتاق خوابش• عجب 🤒🤕😳😵😨😱

  7. فکر نمیکنین خیلی دیر به دیر پارت میذارین ؟!
    با دیر گذاشتن پارت مخاطب جذب نمیشه بلکه هیجانش برا خوندن فروکش میکنه ادم برای ی روز هیجان داره بعد دیگه تموم میشه اینطوری طرفدارای رمانو از دست میدین تا پارت بعدی رو بزارین ادم کل رمانو یادش میره
    لطفا حداقل روزی یک پارت رو بزارین اینطوری خیلی جذاب تر و تاثیر گذارتر میشه

  8. وااای عالیه یاسییییین عشقه بلاخره یکی باید این سوفیای گاوو ادم کنه پارت بعدی کی گزاشته میشه؟😍😍😍خسته نباشی

  9. باسلام خدمت نویسنده و ادمین عزیز

    ببخشید شما چرا یه بار سه روزه پارت میزارید یه بار هفت روزه؟

    متاسفم اینو میگم اما بی نظمی بد ترین چیزه
    بی نظم نباشید یه وقت خاصی رو اختصاص بدید

    مثلا سه روزه یک پارت
    یا چهار روزه یک پارت
    یا حتی هفته ای یک پارت فرقی نمیکنه فقط منظم باشید

    این رمانو سه روز یک بار فک کنم میزاشتید الان یک هفته میشه از پارت قبلی میگذره ولی شما پارت نزاشتید
    ایندفعه لااقل دوتا پارت بزارید😐

    خسته نباشید با این پارت گذاری سریعتون

  10. پس چراااااااااااااااااااااا پارت نمیزارید…..یه هفته اس هی میام سر میزنم به امید اینکه پارت جدید اومده باشه ولی هیچی به هیچیییییییی….یکم با نویسنده حرف بزنید پارتارو تند تند بزاره

  11. لایک به یاسین عشقه سوفیا حقته ای بیصبرانه منتظرم الان یه هفتس خوندم اما هنوز پارت نزاشتید😐گفتم کامنت بزارم شایدبزارین

  12. چرااااااا ادامششس رو نویسندههه نمیزارههه ایشونن که نمی خواستم بقیشوو بنویسن چراا این پارت رو اونمم در این جای حساسش تمام کردننن الان من یه هفتس عینه این معتادا میامم سر میزنممم و میرم هیچی به هیچی😢😢
    این چه وضعششش تا جایی که من میدونستم سه روزی یه بار پارت میذاشتین ادمین چرااا آدامس روو نمیزارین واقعان این یه توهین به ماست اینقدر منتظر موندیم و همراه با رمان بودیم حالا یه هفتس پارت نداریم😠😠

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan