رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 40

 

 

بی هوا و خیلی غیر منتظره صدای داد یاسین چهار ستون خونه رو لرزوند:

-بلند شو اون لباسای لعنتیتو بپوش کثاااافت…..

با سرعتی که برای خودمونم باور نکردنی بود از هم جدا شدیم.اول بهراد از روی تنم بلند شد و بعد من بودم که دستمو رو یقه گشاد لباس و سینه های نمایانم گذاشتم و نیم خیز شدم.
یاسین بود…خود خودش…نه وهم…نه خیال یا توهم…خودش بود…
ناباورانه بهش خیره شدم درحالی که مدام تو ذهنم باخودم میگفتم خدایا کاش یه کابوس باشه خدایا کاش یه کابوس باشه ولی نبود…کابوس نبود.
قدم زنان اومد جلو درحالی که کارد میزدن خونش در نمیومد.
زل زد به بهراد.نگاهش سرشار از نفرت بود.سرشار از بیزاری و خشم و کینه.
دندوناشو روهم‌سابید و با خشم گفت:

-خیلی بی شرفی بهراد…خیلی نامردی.خیلی….

نه من حرفی واسه گفتن داشتم نه بهرادی که حتی بیشتر از من حضور یاسین شوکه اش کرده بود.
دستی تو موهاش کشید.
رنگ به رو نداشت. چی میتونست بگه اونم وقتی یاسین مارو در بدترین حالت ممکن دیده بود.
در بدترین اونم وقتی من دراز کشیده بود و اون خیمه زده بود روی تنم و همزمان که لبهامو میخورد سینه هامو هم‌می مالید!
رفت سمت یاسین و گفت:

-داداش من…

صدای نعره ی یاسین سکوت سنگین خونه رو شکست:

– خفه شو کثاااافت آشغال…به تو هم آخه میگن رفیق ؟ هاااااان!؟ تو رفیقی نااااامرد!؟

درمونده و مستاصل و با ترس به یاسینی که کم از جهنم و آتیشش نداشت خیره شدم و بعد هم از روی کاناپه اومدم پایین و خجل و شرمنده ایستادم.
آخه چرا…آخه اصلا چه جوری پیداش شد.
بهداد با شرمندگی و صدای خیلی آرومی گفت:

-یاسین بزار برات توضیح بدم

یاسین بازم داد زد:

-من توضیحتو نمیخوااااام نامرد حالیته !؟ عوضی تر و نارفیقتر از تو هم پیدا میشه آخه !؟خیلی کثاف و بی شرفی…خیلی بی شرفی نامرد

فحش و تشرهای یاسین هوارمیشدن روی سر بهراد و من خودم رو تو این قضیه خیلی هم بیگناه نمی دیدم.
بهراد دست ازپا درازتر دهن باز کرد و گفت:

-یاسین بزار حرف بزنم بزار…

نذاشت حرفشو ادامه بده و آتیشی تر و خشمگینتر از قبل گفت:

-دهنتو ببند کثافت نارفیق….

رگهای گردنش باد کرده بودن و چشماش سرخ شده بودن جوری که حس میکردم قراره ازشون آتیش بزنه بیرون….
دستاشو مشت کرد و رفت سمت یاسین وچنان مشت محکمی به صورتش زد که خون از دهنش جاری شد و ریخت روی زمین.
بدنم از ترس به لرزش در اومد.
خودمو لبه ی پرتگاه می دیدم و آماده ی سقوط…
بهراد هیچی نگفت و سکوت کرد و فقط دستشو گذاشت روی دهن خونیش …
اینبار اومد سمت منی که از خجالت جرات بلند کردن سرم رو نداشتم و تنم عین می لرزید.
عاقبت من با ماجرای امروز چی میشد واقعا!؟
وای خدایااا….
بدیخت شده بودم…بدبخت…
رو به روم ایستاد و زل زد به صورتم.
سرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم تا اینکه خودش گفت:

-تو خجالت نکشیدی هااااان؟
تمام مدت با این نامرد بودی و منو بازی میدادی؟؟

سرم رو بالا گرفتم و با روسیاهی و خجالت لب زدم:

-معذرت میخوام…

منم از خشمش در امان نموندم.دستش بالا رفت و چنان سیلی جانانه ای نثار صورتم کرد که سرم باهاش یه وری و کج شد!
مرگ رو به چشم خودم دیدم اون لحظه…
چی فکر میکردم و چیشد.
گمون میکردم مثل همیشه باهم خوش میگذرونیم اما حالا فقط روسیاهیش برام به جا موند.
دستمو رو صورتم گذاشتم و صم و بکم سر پا ایستادم.
نگاهش روی تنم به گردش در اومد و بعد فریاد زد:

-گمشو لباساتو بپوش…

تنم از دادش لرزید.وحشت زده ودرحالی که هم عصبانی بودم هم اشک تو چشمهام حلقه زده بود از کنارش زد شدم و گذر کردم تا لباسهام رو بپوشم.

رفت سمت بهراد.انگشت اشاره اش رو به سمتش گرفت و گفت:

-دفعه ی دیگه تورو دور و بر خودم و خونوادم ببینم روزگارتو سیاه میکنم بهراد.

بهراد باهمون دهن پر خون گفت:

-یاسین برات توضیح میدم…

من یکی خوب میدونستم بهراد چقدر خاطر یاسین رو به عنوان رفیق چندین و چندساله ای که دیگه واسش حکم برادر داشت رو میخواست.
اما انگار امروز این رفاقت به تهش رسیده بود.به ته تهش چون یاسین کار بهراد رو اونقدر وحشتناک می دید که حتی نمیخواست حرفهاشو بشنوه.
اینبار هم نذاشت چیزی بگه و داد زد:

-ساکت شوووو…ساکت شو آشغال نامرد…تو همچی رو خراب کردی…همچی از امروز به بعد تموم دیگه نمیخوام‌ریختتو ببینم…

-یاسین ..

-حرف نزن…ببر صداتو…

وای که دلم میخواست زمین دهن وا بکنه و منو ببلعه. همه چیز خراب شد اونم با ورود یهویی و بیخبرانه ی یاسینی که اصلا نمیدونستیم کی و چه جوری فهمید ما اینجاییم….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫23 دیدگاه ها

  1. چقدر کم بود نویسنده ؟ چرا؟؟واقعا؟؟!!! چرا اینقدر مارو زجرکش می کنی تا پارت بدی 😐😐😐😐😐😐
    رمانت و دوس دارم تازه به اون قسمتای هیجانیش رسیده منتظرم پارت بعدی بیاد
    اولا از یاسین بدم میومد ولی حالا خیلی ازش خوشم میاد از سوفیم متنفرم دختره ی….😐😐

  2. وایییییی دستتتتت مریزاد دارههه یاسیننن ایولاااا اصلا عشقققه ولی خوووو چرا اینقدرررر پارت کمه هر دفعه کمتررر میشه بعد یه هفته انقدر کم😕
    ولی بازمم مرسی ادمین جان بخاطر اینکه به نظراتمون احترام گذاشتی و پارت هر چند کم رو گذاشتی

    1. سلام ممنون واسه رمان هیجانیتون عالیه خیلی عالی
      لطفا زودتر پارت بزارید
      من کله هفته رو منتظر قسمت جدید بودم .
      یه هفته خیلی زیاده واسه اینقدری که میزارید.

  3. واااایییی تازه باحال شد ولی چرا انقد دیر اومد این قسمت.
    رمان جالبیه. ولی وقتی هر هفته یعنی انقد دیر به دیر پارت بیاد و هر دفعه از حجم متن کم بشه، امکان داره خواننده ها و همراه کننده‌های زیادی رو از دست بدید. به هر حال ممنون :)

  4. وای کیف کردم دارم ذوق مرگ میشم باید میزد 32تا دندون بهراد میرف تو شکمش خواهشن زودتر پارت جدید بزار

    1. دقیقاااا دوست داشتممم بهرادووو اینقدر بزنه که خون بالا بیاره پسری بی ناموس دختر باز بی عاطفه خیلی ازش بدم میاد

  5. نویسنده جان یه وقت پنجه های ناناستون دچار درد نشه 😔من دیگه از خر کمترم این رمانی بخونم 🙂💗بوس بهت موفق باشی

  6. نویسنده واقعا دست مریزاد داری خیلی رمانت قشنگه و دوست داشتنی❤❤❤😍😍😍 و هیجانی❤❤ اما میدونی ما چقدره منتظریم پارت بزاری 🥺🥺🥺حالا بعد اینهمه اینقدر پارتش کم😢😢😢😢تو رو خدا حالا که پارتای کم میزاری زود به زود بزار😭😭😭😭😭😭

  7. واقعااااا که اه یعنی که چی انقد کم اونم جای به این حساسی
    ایشششش جمع کنید بابا😣😤😤😤😤

  8. محشر آفرین یاسین جونی عشقی حال اون سوفی رو هم زیاد بگیر خیلی بدم میاد ازش واقعا این تنها رمانیه که از شخصیت پسر داستان خوشم میاد اگه یاسین واقعا عاشق سوفیا باشه آهنگ لعنتی ترین حوالی از شهاب مظفری خیلی بهش میاد حتما گوش بدین

  9. محشر آفرین یاسین جونی واقعا این تنها رمانیه که از شخصیت پسر داستان خوشم میاد اگه یاسین واقعا عاشق سوفیا باشه آهنگ لعنتی ترین حوالی از شهاب مظفری خیلی بهش میاد حتما گوش بدین

  10. چرااااااااا ن واقعا چرا😐ادمین جان من چرا😐سکته رو زدم اخع
    یکم بیشتر باشه بهتر نبود؟ 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan