رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 42

 

 

هاج و واج، متحیر و شوکه سرم رو به سمت یاسین برگردوندم و بهش خیره شدم…
حرفهای یاسین اونقدر برام جدید بود و تازگی داشت که تقریبا شوکه شده بودم و حتی پلک زدن هم از یادم رفت.باورش برام مشکل بود.
حس کسی رو داشتم که از پشت خنجر خورده.
ناباورانه پرسیدم:

-سوگند !؟ سو…گند….که…

بهراد سکوت کرد و من این سکوت رو اصلا دوست نداشتم.
اما یاسین به طعنه
خیلی ریلکس جواب داد:

-آره.سوگند…همون سوگندی که بهت میگم باهاش نپر نگرد نچرخ ولی تو حالیت نمیشه و تو سرت نمیره…

خیلی چیزا بود که کم کم داشت واسه من روشن میشد.خبلی چیزا…
یعنی واقعا بهراد عاشق سوگند بود و تمام این مدت من بازیچه اش بودم !؟
آب دهنمو قورت دادم و سرمو خیلی آروم به سمت بهرادی چرخوندم که کاملا مشخص بود هیچ حرفی واسه گفتن نداره.
چشم دوختم بهش….
کاش حرف میزد.کاش میگفت یاسین هرچی میگه دروغ….
کاش با صدای بلند داد میزد و میگفت اونی که دوستش داره منم.
نفس زنون براق شدم تو چشمهاش گفتم:

-بهراد…

هیچی نگفت.متحیر گفتم:

-بهراد به چیری بگو ….بگو داره چرند میگه..

سرشو پایین انداخت.از این شرمندگیش بیزار بودم.داد زدم:

 

-حرف بزن؟ چرا حرف نمیزنی؟ بگو…بگو دیگه…بگو داره چرت و پرت میگه!بگو…بگو دیگه….بگو بهراد

حرفی واسه گفتن نداشت.سکوت کرده بود.
و سکوت اون توی اون لحظه معنیش چی میشد!؟
معنیش چی میشد جز اینکه آره هرچی یاسین میگه درست.
بغض کردم.
حس زاپاس یودن و نخاله بهم دست داد.
بغضی توی گلوم گیر کردم که قلبمو به درد آورد.
لبهای من شوکه شده ام ازهم باز نشدن اما یاسین با صدای بلند داد زد:

-تو خیلی نامردی…نارفیقی….میدونستی رو ناموسم حساس بودم و اد دست گذاشتی روهمون…

بهراد با شرمندگی گفت:

-من نمیخوا…

یاسین نذاشت اون حرف بزنه و گفت:

-واسه چی وقتی با اون بودی این احمق رو هم به خودت وابسته کردی هاااان!؟مگه نگفتم من رو این بی شعور حساسم…گفتم یا نگفتم؟
تو که میدونستی چراااااا….چرااااا این احمقو مچل خودت کردی!؟

بهراد نفس عمیقی کشید و زبونشو توی دهن چرخوند و گفت:

-چیزی بین من و سوگند نیست…

یاسین تحت سینه ی بهراد زد و گفت:

-اینو به من نگو…اینو به منی که شب و روزت رو با من میگذرونی نگووو…نگووو…تو واسه اینکه سوگند رو به دست بیاری از هیچ کاری دریغ نکردی…
صدبار التماس کرد جواب پیامشو بدم به خاطر تو حتی محل سگ هم بهش ندادم…
بخاطر تووووو….
بخاطر تویی که از داداش هم واسه من عزیزتر بودی…
هیچوقت اجازه ندادم ازش خوشم بیاد…هیچوقت….بعد تو چیکار کردی؟
هااان ؟ میدونستی من چقدر رو این کثافت حساسم اما هم با اون پریدی هم با این احمق….

چونه ام از بغض ارزید
لبهامو به سختی باز کردم و پرسیدم:

-سکوتت یعنی هرچی اون میگه درست آره؟

بهم نگاه انداخت.نگاهی خالی از حرف….
خالی از دفاع…

مکث کردم.مکث کردم که لااقل یه چیزی بگه.
بگه هرچی یاسین میگه اشتباهه.
بگه سوگند رو دوست نداره ولی سکوت کرد.
بغض کردم و داد زدم:

-خیلی نامردی …نامردی…نامردی…ازت متنفرم یاسین ازت متنفرم….

بدو بدو دویدم سمت در و ازشون فاصله گرفتم. باز کردم وزدم بیرون درحالی که اشک همینطور از چشمهام سرازیر میشد.
وقتی داشتم سمت در می رفتم قهرمان که سرایدار عمارت پدری بهراد بود درحالی که یه قیچی گرفته بود دستش و علفهای هرز رو قیچی میکرد متعجب نگاهم کرد و گفت:

-یا خود خدا…جن و پری !

در حیاط رو باز کردم و دویدم بیرون…
تو سکوت اون کوچه ی خلوت و ساکت شروع کردم گریه کردن..
حالا فهمیدم دور و اطرافم چه خبره…
حالا میفهمم سوگند چرا اینقدر در تلاش بود به من نزدیک بشه ..
میخواست هر جور شده یاسین رو به دست بیاره …
از اونور من احمق دل خودش کرده بودم به بهرادی که دل در گروی سوگندی داشت که یاسین حاضر نبود بهش محل بده صرفا چون رفیق قدیمیش عاشقش بود…

لعنت به من لعنت ..

 

یکی دو روزی میشد که خودم رو حبس کرده بودم توی اتاق و بیرون هم نمی رفتم.
حالم از تمام دور و اطرافیانم بهم میخورد.
از آدمایی که تمام مدت برام نقش باز میکردن.آدمایی که فکر میکردم رفتار و محبتشون مثل خودم صادقانه و بی غل و غش هست اما ثابت شد همه چیز توهم….همه چیز دروغ….
همه چیز پنهون کاریه…
احاطه شده بودم بین یه مشت دروغگوی طمع کار که تازه بعد از مدتها فهمیدم تمام لحظاتی که کنارشون بودم و صادقانه بهشون عشق میدادم داشتن برام فیلم بازی میکردن.
مثل بهرادی که هنوزم باورم نمیشد همزمان هم با من بوده هم با سوگند…
یعنی اگه سوگند رو به دست میاورد منو خیلی راحت کنار میزد و میرفت با یکی دیگه!؟

پشت دستمو رو اشک سراز یر شده از چشمهام کشیدم و رفتم سراغ دوربینم.
بَرش داشتم و اولین کاری که کردم این بود که عکسهای بهراد رو حذف کنم.
دیگه نمیخواستم هیچ رد و نشونی ازش تو زنرگیم بمونه….
نمیخواستم عکسهای لعنتیش رو داشته باشم.
عکسهای یه نامرد.یه نامزد عوضی…

اون لعنتی دروغگو که تمام مدتی که با من بود فکر و ذهنش دنبال سوگند له له میزد چنان از چشمم افتاده بود و منو از خودش و حتی خودم متنفر کرده بود که دیگه نمیخواستم عکسی ازش داشته باشه.
وقتی همه رو حذف کردم دوربین رو انداختم کنار…
من احمق حالا داشتم اون تماسهای و صحبتهای مشکوک بهراد و حتی سوگند رو درک میکردم و متوجه میشدم چی به چیه.
چقدر من احمق بودم…
خیلی نامردن هر جفتشون.هم اون بهراد عوضی هم سوگندی که تذکرها و تیکه های یاسین هم باعث نشد چشمامو وا بکنم و درست و حسابی بشناسمش.
باعث نشد بفهمم واقعا چرا از بین اونهمه دختر با من صمیمی شده!
نشسته بودم رو تخت و زانوی غم بغل گرفته بودم که یه نفر به در زد.
مضطرب سرمو به سمت در برگردوندم.
خیای وقت بود هر وقت صدایی از بیرون میشنیدم فکر میکردم مامان و یاسینن که اومدن واسه بازخواست کردن من.
با ترس پرسیدم:

-کیه!؟

صدای مامان که از پشت در به گوشم رسید دوباره دچار استرس شدم.استرس اینکه مبادا یاسسن همچی رو بهش گفته باشه:

-سوفیا…میتونم بیام داخل!؟

بلند شدم و رفتم سمت در و بازش کردم و بعدهم با ترس بهش خیره شدم.
تو صورتش دنبال رو و نشونی بودم که بهم حالی کنه همه چی رو از یاسین شنیده یا نه.
ولی اگه شنیده بود اینقدر خونسرد به نظر نمی رسید.
متعجب پرسید:

-چرا درو قفل کردی!؟

من من کنان جواب دادم:

-خب…قفل کردم که کسی نیاد داخل…

-منم حساب میشم!؟

سرمو تکون دادم:

-نه

قدم زنان اومد داخل و بعد گفت:

-تو چرا این یکی دو روز چپیدی تواتاقتو و بیرون نمیای!؟ هان …اگه مریضی و حالت بده خب بگو من زنگ بزنم دکتر بیاد اینجا…

نامحسوس نفس راحتی کشیدم.حالا دیگه تاحدودی مطمئن بودم یاسین چیزی بهش نگفته.
ولی آخه چرا نگفته؟ اون که همیشه دنبال آتو گرفتن از من بود و مدام هم تهدیدم میکرد حالا چیشده بود که نمیخواست منو لو بده!؟
برگشتم سمت تخت و درحالی که خودمو سرگرم موبایلم نشون میدادم گفتم:

-نه نیازی نیست….من خوبم.فقط یکم سردرد داشتم.

نگران پرسید:

-الان بهتری!؟

سرمو بالا گرفتم و صرفا واسه اینکه بیخیال سوال پیچی کردنم بشه جواب دادم:

-آره بهترم…یاسین عمارته؟

خم شد و لباسها و وسایل پخش و پله شده ی من رو از روی زمین برداشت و جواب داد:

-آره هست.نمیخوای بلند بشی تو و از اتاقت بیرون بیای؟ یه چنددقیقه دیگه میز شام رو میچینن…فکر کنم دیگه خوب نباشه اینجا بمونی بهتره بیای بریم بیرون….

باخجالت سرمو پایین انداختم.چطور میتونستم برم بیرون و با یاسین چشم تو چشم بشم.با یاسینی که بارها سعی کرد چشمهای منو وا بکنه و حقیقت رو به من حالی کنه اما من هربار مقاومت میکردم.
درست عین احمقها!
سرمو به سمتش برگردوندم و پرسیدم؛

-میشه…میشه من نیام!؟ گشنمه ام نیست …گشنه ام بشه خودم میرم یه چیزی میخورم!

کتابهامو روی میز و لباسهامو که از سر پریشون افکاری حتی حوصله مرتب کردنشون رو هم نداشتم رو تو کمد گذاشت و گفت:

-نه…حتی اگه حالت بده هم بهتره هم دیگه بیای بیرون یه بادی به کله ات بخوره…اینجا نشستن خوب نیست!

هنوز هم برام جای سوال داشت که واقعا چرا یاسین همچنان چیزی یه مامان نگفته بود؟
چرا نگفت من با کی رفیق بودم و چه کارهای احمقانه ای که انجام ندادم!؟
دستهامو دور پاهام حلقه کردم و زل زدم به نقطه ی نامعلومی.
هنوزم باورم نمیشد بهراد دوستم نداشت و اونی که واسش جون میداد سوگند بود نه من ….
آخه چرا؟ چرا از اول نگفت یه نفرو دوست داره؟
اگه گفته بود کار به اینجاها نمیکشید و من الان تو این شرایط روحی نبودم.
اگه میگفت تکلیف خودمو میدونستم و بهش دل نمیبستم.
مامان بعداز مرتی کردن اتاقم رفت سمت در وگفت:

-من پایین منتظرتم سوفی.لباس مناسب بپوش و بیا…

با اینکه اصلا دلم نمیخواست برم پایین تا کسی منو ببینه جواب د

ادن:

-باشه…میام!

بس نشستن تو اتاق دیگه بس بود.از روی تخت بلند شدم و اومدم‌پایین.
شلوارک کوتاه یاسی رنگم رو از پا درآوردم و یه شلوار بلند پوشیدم و رو تاپ حلقه ای تنم هم یه بلوز چهارخونه ی قرمز و مشکی پوشیدم و با سر کردن یا شال سیاه از اتاق رفتم بیرون …
اونقدر آهسته گام هام رو برمیداشتم که فکر کنم اگه یه لاکپشت باهام مسابقه میداد حتما اون برنده میشد و دلیلشم چیزی نبود جز اینکه جرات رو به رو شدن با یاسین رو نداشتم خصوصا اینکه منو تو وضعیت بدی با اون بهراد نامرد دید….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫16 دیدگاه ها

  1. واییییییی شکررررر خدااااا سوفی خانم ادممم شددد به یه نتیجه درست رسید اصلاننن عاشق مرامم یاسینممم خیلی پسررر باحالیه نویسنده جون همینجوری داستان ادامه بده عالیههه😆😆😉

  2. عشق فقط یاسینه همه جوره هوای این سوفیا احمق رو داشت بعد تازه سوفیا خانم ازش بدش میومد ولی بنظرم سوفی الان عاقل شده

  3. اگر میشه نویسه محترم داستان پسر خاله رو که نوشتی به همون پسر خاله نزدیک کن و یا سوفیا عاشق یاسین سه آیا اون یاسین عاشق سوفی بشع و این خیلی رمان قشنگ تر میکنه و اینکه اگر این اتفاق آروم آروم بی افته قشنگترو جذاب تر میشه.امید وار به حرف ما ها گوش کنی

  4. وای داستان عالی شده سوفیا هم خنگ بازیاشو گذاشته کنار من شرط میبندم که یاسین سوفیا رو دوس داره اما سوفی نمیدونه … اصلا عاشق شخصیته یاسینم 😍😍

  5. سلام…
    نیاز به نویسنده ندارید؟
    رمانی که من درحال حاضر دارم تایپ میکنم هنوز به اتمام نرسیده ؛ سایت های دیگه میگفتند رمان کامل رو انتشار میدند از این رو اگر شما نویسنده لازم دارید من رمانم رو قبل از تموم شدنش اینجا بزارم ؟!

  6. تروخدا پارت بعدی رو بزارید من در راس سکته کردنمممممم عاشق یاسینم نویسنده جان دمت گرم واقعا خیلی رمانت قشنگه خیلی 💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋

  7. وای خدا تدیسنده عشقی به خدا عشقی
    رمانت حرف نداره
    😍😍😍😍💋💋💋💋💋💋
    خیلی عشقی تو رو خدا سریعتر پارت ها رو بزار به خدا منتظریم
    🥺🥺🥺🥺🥺

  8. رمان باحالیه
    سوفیا و یاسین جفتشون بهم علاقه دارن ولی حتی پیش خودشونم اعتراف نکردن
    اینکه تو کامنتا میگین سوفیا فلانه و این چیزا من قبول ندارم چون بعضیا چون خودشون صادق و بی شیله پیله ان فک می کنن همه همینن
    البته اگه یاسین یه مدل دیگه از سوفیا محافظت می کرد و نصیحتش می کرد شاید اینطوری نمی شد ولی در کل از شخصیتش خوشم میاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan