رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 44

 

 

اصلا روی رو به رو شدن با یاسین رو نداشتم.اصلا …
تیکه موز توی دهنمو به زور قورت دادم و نصف دیگه موز رو انداختم تو بشقاب و بعد سرمو پایین انداختم.
سخت بود واسم نگاه کردن تو چشمهاش چون من دست به یه افتضاح بزرگ زدم.
چوم هرچی اون تو گوشم خوند و هر چقدر از نبایدها حرف زد گوش من بدهکار نبود که نبود.
چقدر بهم گفت با سوگند نپرم ولی سماجت کردم و سر لجش اون رفاقتو کش آوردم.
چقدر بهم هشدار داد…
اما من لعنتی‌…هووووف! احمق بودم احمق!
یاسر یه سیب گذاشت توی بشقاب روی پاهاش و همونطور که پوست اونو با چاقو به شکل یه گل در میاورد گفت:

-فردا کلاساتو میری ؟؟؟

جرات نداشتم سرمو بالا بگیرم برای همین باهمون سر خمیده و درحالی که با تیکه ی پوست موزی که لای انگشتام بود بازی بازی میکردم جواب دادم:

-آره…فردا رو میرم.نمیخوام چوب خط غیبتهام پر بشه و بعد استادا باهم لج بیفتن…

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره خوب میکنی!

یاسین و مائده که وارد سالن شدن دیگه منم سکوت کردم.
کهش اصلا از اتاقم بیرون نمیومدم که حالا مجبور بشم ببینمشون.
کاش همونجا می موندم.کاش‌.‌با صدای بلند گفت:

-سلااااام به همگی….ما اومدیم.

وقتی من سلام کردم به جز خاله و مامان و یاسر کسی جوابمو نداد یا بهتره بگم کسی اصلا اهمیت نداد اما وقتی مائده سلام کرد همه شروع کردن سلام و احوالپرسی کردن و قربون صدقه رفتنش مثل فخر السادات که دستهاشو تو هوا تکون داد و گفت:

-سلااااام به روی مااااهت…به روی خوشگلت که عین ماه تابان می مونی….ماشالله هزار ماشالله! دختر به خوبی و خوشگلی تو هم هست آخه !؟
عمه دورت بگرده…هزارماشالله به اینهمه خوشگلی و کمالات !!!

ایشششش! کمالات و جمالات.مرده شور اینهمه کمالات…با انزجار نگاهش کردم و بعد دوباره سرمو پایین انداختم که با خوشحالی گفت:

-مرررررسی عمه فخری جون! چشمات خوشگلت خوشگلت میبینه…

دستش رو دور دست یاسین حلقه کرد و قدم زنان اومد سمت ما.با تحقیر سر تا پای منو برانداز کرد و با تحقیر گفت:

– عه تو بالاخره از چاله ات اومدی بیرون!؟

دیگه نمیشد اونجوری سرمو پایین بندازم و هی با اون تیکه موز ور برم.نفس عمیقی کشیدم و با بالا گرفتن سرم گفتم:

-چیه منتظرم بودی!؟کار خاصی باهام داشتی!؟

لبخند پهنی زد و بعد درحالی که عین میمونای آویزون از یاسین آویزون شده بود گفت:

-نه عزیزم .راستش یادم رفته بود تو وجود داری! الان که دیدمت باخودم گفتن عه این دختره هم داره با ما تو این خونه زندگی میکنه….

یاسر تا فهمید مائده داری حرفهای نامربوط میزنه شروع کرد صحبت کردن و شوخی تا شاید بحث رو عوض کنه و گفت:

-آقا هنرمند کی بهتر از من !؟ هان…کی بهتر از من؟ فقط نگاه کنین چه گلی من با پوست این سیب درست کردم….

یاسین اصلا به من اهمیت نمیداد.جوری رفتار میکرد انگار اصلا وجود ندارم.انگار سوفیای در کار نیست.
پوستی که شکل گل بود رو از بشقاب یاسر برداشت و گفت:

-خب دیگه…وقت شوهر دادنته…

چقدر من بدبخت بودم که حتی نمیتونستم بخندم.
یعنی حتی روم نمیشد بخندم.
با صورتی اخم آلود به نقطه ی نامعلومی نگاه کردم.
لعنت به تو بهراد. لعنت …
یاسین یه سقلمه به من زد و گفت:

-شوهر فول آپشن واسم سراغ نداری!؟

اولش گیج و ویج نگاهش کردم ولی بعد متوجه شدم داره شوخی میکنه .
خودش هم فهمید تو باغ نیستم واسه همین گفت:

-کجا داری سیر میکنی!؟

آهسته لب زدم:

-هیچ جا…

یاسین بازهم بدون نادیده گرفتن حضور من رو کرد سمت یاسر و گفت:

-ما میخوایم بریم بام…تو میای!؟

یاسر با کمال میل جواب داد:

-آره خوش میگذره

مائده هیجان زده گفت:

-واااای چه خووووبه! من عاشق اینم بریم بام!

یاسر فورا بلند شد و گفت:

-سوفی تو هم پاشو بریم!

چند لحظه ای سکوت کردم که یاسین به تلخی گفت:

-اصرار نکن سه نایی میریم‌…

دلم‌گرفت و ناراحتیم بیشتر شد‌وقتی همچین چیزی میگفت معنیش چی میشد جز اینکه نمیخواد من همراهشون برم‌
واسه اینکه ضایع نشم گفتم:

-نه مرسی…من حوصله ندارم‌نمیام….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫26 دیدگاه ها

  1. نوبنسده عزیز احساس نمیکنی یکم کم پارت میزاری؟
    چه حسی داری مارو انقد عذاب میدییییییییییی
    بابا توروخدا بیشتر بزار دیگههه
    حس خوبیه مارو دو روز نگه میداری واسه این دوصفحه؟
    رمانت خیلی رمان خوبیه و قلمتم عالیه ولی کاش یکمم ب فکر ما بودی

    1. سلام خسته نباشید
      میگم واقعا دلیلتون از این نوع پارت گذاری چیه
      صوفی ناراحته صوفی گریه کرد وصوفی از اتاق اومد بیرون و یاسین محلش نذاشت
      پارت گذاریتون باید تو هرقسمت یه معنیی داشته باشه
      حالا اگر یه ذره صحنه +۱۸ داشت طولانی تر مینوشتین
      به نظر من فقط دارین مسخره بازیش میکنین و چرند

      1. واقعا راست میگه هیچ اتفاقی نیست که شوق داشته باشیم ادامه رو بخونیم واقعا این پارته دو خط نوشتین بخدا!!! از نویسنده بقیه رمان‌ها یا بگیرین هم سریعتر و هم بیشتر پارت میزارن

    1. وا همین فقط؟
      وقتی ی پارت و میزارین باید یجوری تموم شه ک ادم انگیزه واسه خوندم پارت بدی داشته باشه الان ۴ پارته صوفی ال شد بل شد.خب خجالت بکشن دیگه چ وضعشه

  2. دارم دیوونه میشم از کنجکاوی هر دقیقه میام تو سایت تا ببینم پارت جدید گذاشتین یانه.
    بعدم که آدم میاد میبینه پارت جدید گذاشتین تا میخوایم خوشحال شیم پارت تموم شده
    نویسنده عزیز شما که رمان مینویسین باید زود به زود پارت بزارین و یکم زیادتررررر تروخداااااا یکم به ما توجه کنید 😔😔😔😔😔😔😫😫😫😫😫😶

  3. یاد کارتون فوتبالیستا افتادم سه هفته کارتون و نشون میداد ولی هنوز اون توپی رو که سوباسا تو هوا فرستاده بود نمیومد زمین دقیقا رمان شما اینجوری شده
    نویسنده ای که حرف مخاطباش رو گوش نکنه خوندن رمانش مفت گرونه والا
    نویسنده اگه نمیخواد بنویسه بگه مارو هم مسخره خودش نکنه
    رمانتون خیلی دیگه داره بی مزه میشه
    دیگه تمایلی به خوندنش ندارم

      1. منظورم از بی مزه بودن محتوای رمان نبود پارت گذاریش بود چهارتا پارت گذاشتن تو این چهارتا پارت تنها اتفاق بیرون اومدن صوفی از اتاق و رفتن به دانشگاه بوده

  4. رمانتون مخاطب زیاد داره ولی اگه شما به همین منوال پیش برین یه دونه کسم نیس که بخواد رمانتون رو بخونه درسته خیلی جالبه ولی اگه یکی این رمان رو تاپارت مثلا ۳۸ بخونه و بعداز یه هفته یه پارت دیگه بزارین همه یادشون رفته اصلاً رمان ه قضیه اش چی بوده لطفا یکم بیشتر پارت بزارین تنکسسسسسسسسسسسس اره دیگه لطفا رسیدگی کن نویسنده عزیز

  5. چقدر خوبه که ادم به شعوره خواننده یا مخاطبش احترام بذاره…شما که دوکلام مینویسی فک نکنم سختت باشه هرروز بذاری..بعد میای پارته تکراری میذاری بعده سه روز😏…متاسفم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan