رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 45

 

پامو که بیرون گذاشتم، چشمم که به دونه های برفی که آهسته و آروم رو تن زمین فرود میومد افتاد لبخند ملیحی روی صورت گرفته ام نشست.
قدم زنان جلوتر رفتم تا وقتی که تقریبا دیگه سایبونی بالای سرم نبود.دستمو دراز کردم و کف دستم رو به سمت آسمون گرفتم.
مشتم پر شد از دونه های برف…لبخند محوی زدم و سرمو رو به اسمون گرفتم.
برف اونقدر شدید نبود که نشه آسمون رو دید اما میشد فهمید که به مرور این برف شدیدتر میشه البته اگه قول و قرارهای هواشناشی درست از آب در بیاد.

یخ کردن انگشتام و دستم اونقدر سرد شد که خیلی زود وارونه اش کردم و برفها رو انداختم پایین.
مثل اینکه زمستون خیلی سردی درراه بود.
همین که خواستم پله ها رو برم پایین مامان همونطور که مدام اسممو پشت سرهم صدا میزد بدو بدو اومد بیرون.
عین مامانایی که بخوان تو کوله پشتی بچه شون لقمه واسه زنگ تفریح بزارن اون دستیش که باهاش ظرف خوراکی رو نگه داشته بود تکون داد و گفت:

-کجا میری تو دختر صبحونه نخورده!اینو باخودت ببر!

نفس عمیقی کشیدم و یه نگاه خاص به مامان انداختم. گفته بودم یه جوری باهام رفتار میکردانگار بچه مدرسه ایم.
ظرف گل منگلی ای که نمیدونم چی داخلش گذاشته بود رو توی دست گرفتم و گفتم:

-این چیه آخه مامان !؟ مگه من بچه ام….

خودش چرخوندم و با باز کردن زیپ کوله پشتیم ظرف کوچیک رو گذاشت توی کیف و بعد گفت:

-عزیز من….تو هیچی که نخوردی نمیشه که اینجوری بری دانشگاه.ضعف میکنیااا

زیپ کیف رو که کشید خودش رو کشید کنار و متعجب سرتاپام رو نگاه کرد و بعد دستشو با تاسف تکون داد و گفت:

-نگاه کن نگاه کن….دختر تو این برف رو نمیبینی که اینجورق میخوای برنی بیرون!؟ میدونستم….میدونستم اصلا هوش و حواست سر جاش نیست…عینهو این مجنونا شدی…

شال گردن و کلاه توی دستش و همنیطور یه جفت دستکشی یا یه دست نگه داشته بود به سمتم گرفت و گفت:

-بیااا…اینارو خودم برات بافتم.کلاهتو بپوش.شال گردنم بنداز دور گردنت دستکشهارو هم بپوش سرما نخوری…

دستکش و کلاه و شال گردن رو ازش گرفتم و گفتم:

-ممنون که بیادم بودی!

لبخند زد و بعد دوطرف شنلش رو بیشتر به هم نزدیک کرد و پرسید:

-خواهش میکنم عزیزم…سوفی…چیزی شده!؟ اتفاقی اقتاده!؟

تا اینو گفت بی حرکت نگاهش کردم.لعنت به من که اونقدر ضایع بازی درآوردم آخرش همه فهمیدن یه چیزیم هست.
شال رو دور گردنم انداختم و همونطور که کلاه بافتنی رو میپوشیدم جواب دادم:

-نه چه اتفاقی!؟

نفس عمیقی کشید و صورتم رو با دقت از نظر گذروند و بعد گفت:

-آخه این چند روز خیلی سرحال نبودی…گفتم از خودت بپرسم ببینم چیزی شده اتفاقی افتاده…مشکلی هست که تورو دلگیر کرده؟ یه اینکه کسی ناراحتت کرده…خب با من حرف بزن اگه همچین چیزی هست!

آره.من عین احمقها اونقدر اسکل بازی درآوردم و مثل افسرده ها کز کردم کنج اتاق که بالاخره فهمید یه چیزیم هست.
تعجب میکنم چطور یاسین هنوز چیزی به مامان نگفته بود اونم یاسینی که تا به اون حد رو این موضوع حساس بود!
دو طرف کلاه رو تا پایین گوشهام پایین آوردم و بعد گفتم:

-نه چیزی نیست…من…من فقط این روزها یکم خستمه
یکم کرختم…فکر کنم سرما خوردم یعنی یه سرمای خفیف…زمستون که میشه ، هوا اینجوری یخ که میشه آدم ترجیح میده بیشتر وقتشو زیر پتوش و توی اتاقش بگذرونه…واسه من یکی که اینجوریه…

دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:

-اهممم …سوفیا…همیشه میتونی رو من حساب کنی…من میخوام دوست و مادرت باشم.به تیکه پرونی های فخری و خواهرش هم فکر نکن..

پوزخندی زدم و گفتم:

-من هیچوقت بهشون اهمیت نمیدم…

انگار خودش هم دلش از این بابت پر بود که دوباره شونه ام رو توی دست فشرد و گفت:

-اونا خلق و خوی خاص خودشون رو دارن….تصورشون اینه که خانزاده ان و از دماغ فیل افتادن…اما تو یادت باشه ما هیچی ازشون کم نداریم.اگه به خوشگلی ما خیلی خوشگلتریم و اگه به اصالت یادت بمونه پدر من ارباب ده بود…نمیخوام رفتارهاشون رو روحیه و غرورت تاثیر منفی بزاره….

به چشمهاش خیره شدم و گفتم:

-در هرصورت اهمیت نمیدم…میخوان خوب باشن میخوان بد.گورباباشون!

خندید و گفت:

-حالا اینو نگو چون باباشون فوت کرده ولی کار خوبی میکنی…اهمیت نده و فقط بگو به درک!

لبخند رو لبم ماسید وقتی در کناررفت و یاسین اومد بیرون.
کاپشنش رو دست گرفته بود که بپوشه به مامان لبخند زد و گفت:

-چطوری خاله!؟صبحت بخیر!

مامان بامحبت جواب داد:

-فدات بشم…صبح توهم بخیر!

گرچه بشاش و خوش برخورد به مامان لبخند زد و سلام داد اما همچنان یه جوری رفتار میکرد انگار من وجود ندارم.
مثل دیشب که با یاسر و مائده رفت بام اما بلال زدن اما حاضر نشد حتی تعارف کنه به من…..

 

گرچه بشاش و خوش برخورد به مامان لبخند زد و سلام داد اما همچنان یه جوری رفتار میکرد انگار من وجود ندارم.مثل دیشب که با یاسر و مائده رفت بام بلال زدن اما حاضر نشد حتی تعارف کنه به من…..
انگار خوشش نمیومد من باهاشون باشم که خب کاملا مشخص بود.
اون بیشتر با مائده جونش حال میکرد.
من این رفتارو دوست نداشتم.من از این نادیده گرفتن خوشم نمیومد و دیگه نتونستم تحمل کنم برای همین خیلی زود رو کردم سمت مامان و گفتم:

-من باید برم دیرم شده! خدانگهدار.

هنوز نچرخیده بودم که گوشه لباسم رو گرفت وبا نگه داشتنم گفت:

-وایسا دختر!

میدونستم احتمالا الان میخواد باز منو بسپره دست یاسین واسه همین دستشو از خودم جدا کردم و گفتم:

-من باید برم ماااامان..

-خب بمون با یاسین برو…یاسین‌مگه نمیخوای بری دانشگاه!؟

یاسین سرش رو تکون داو و گفت:

-چرا میخوام برم‌خاله….

با حرص گفتم:

-من خودم‌میرم…نیازی نیست هی به ایح و اون بسپری منو باخودشون ببرن

مامان متعجب دستشو جلو دهنش گرفت و گفت:

-واااا….اینو اون کیه…یاسین هست دیگه.کی از اون نزدیکتر به تو!

بیشتر از اون نتونستن اونجا بمونم.
سرمو کلافه تکون داوم و‌گفتم:

-من که رفتم…

دو سه پله بیشتر پایین نرفته بودم که مامان باعجله صدام زد و ازم خواست بمونم.مکث که کردم روشو برگردوند سمت یاسین وخطاب به من و بعدهم یاسین گفت؛

-بمون یه لحظه اینقدر عجول نباش تو بچه… یاسین خاله مگه نمیری دانشگاه!؟هان؟؟ بگو دیگه یه بار دیگه به این بگو

یاسین پشت گردن کاپشنش رو مرتب کرد کرد وبعد جواب داد:

-چرا میخوام برم….

مامان با رضایت و لبخندی که حاصل آسودگی خاطرش بود گفت:

-پس این سوفی منم ببر…برف شدید میترسم ماشین گیرش نیاد.

میدونستم یاسین بعداز اون ماجرا دیگه حتی چشم دیدنم رو نداره برای همین حتی خودمم دلم نمیخواست همراهش برم.
دوسه پله باقیمونده رو رفتم پایین و گفتم:

-من میخوام پیاده روی کنم خدانگهدار!

مامان بلند بلند صدام زد و گفت:

-از دست تو سوفی..پیاده روی اونم تو زمستون آخه !؟تو این برف وبارون….

حرفهاش متوقفم نکرد چون من از تصمیماتم منصرف نشده بودم.درحالی که رو به جلو قدم برمیداشتم پرسیدم:

-آره خب مگه چه ایرادی داره!؟

از همون بالا جواب داد:

-ایرادش این من نگرانت میشم یا اصلا ممکن ماشین گیرت نیاد ولی با یاسین باشی خیال من راحت تره…نرو دختر…ای بابا….

جوابی ندادم و فقط دستهامو تو جیبهای کاپشنم فرو بردم و به راهم ادامه دادم.
من از یاسین بابت اینکه چیزی از کارهام به مامانم نگفته بود ممنون بودم اما دیگه خودمم تمایلی به دیدن و صحبت کردن باهاش یا هر چیز دیگه ای که به اون مربوط میشد نداشتم.
نمیدونم دلیل این رفتار چی بود.
شاید خجالت….شاید دلخوری.در هرصورت زمانی که ازش دور بودم و چشمم بهش نمیفتاد آرامش بیشتری داشتم.
درو باز کردم و رفتم بیرون.
دیگه هیچ حس خوبی به این کوچه ای که ازش خاطره داشتمو واسم مرورگر خیلی اتفاقا بود نداشتم.
اینا منو یاد ساده لوحی خودم مینداختن….یاد رفتار احمقانه ام.
وقتی برام مرور میشد که چه جوری به بازیم گرفتن سرم تا مرز انفجار پیش می رفت!
از پشت سر صدای حرکت چرخهای ماشین رو شنیدم.
میدونستم یاسین.
سر برنگردوندم و به راهم ادامه دادم درحالی که یه حسی ته قلبم بهم میگفت کاش بمونه …
کاش بشه همون یاسین قبلی و با من مهربون بشه.

نه! من حتی نمیخوام مهربون بشه.همینکه مثل قبل از اون اتفاق باهام رفتار کنه کافیه.
آخه اصلا مگه جرم من چی بود جز اینکه یه آدمو دوست داشتم حالا اینکه اون دوست داشتن غلط بود چرا باید من بخاطرش شماتت میشدم!؟
من از کجا میفهمیدم که عین یه مهره ی شطرنج دارن باهام بازی میکنن!؟

ماشینش که نزدیکتر شد مطمئن بودم نگهش میداره وازم میخواد سوار بشم اما با بیتفاوتی و سرعت زیادی از کنارم گذشت و رفت بدون اینکه ذره ای بهم اهمیت بده.
دستهامو مشت کردم و دندونامو روهم فشردم و باخودم لب زدم:

“لعنت به تو یاااااسین….لعنت به تو که جوری رفتار میکنی انگار من اصلا وجود ندارم”

ببین چقدر ازم متنفر شده بود که حتی بخاطر مامان هم راضی نشد سوار ماشینش بکنه منو.
آه عمیقی کشیدم و چون فاصله ای باخونه ی پدری بهراد نداشتم ،موقع رد شدن چشمامو بستم و سرعت قدمهامو بییشتر کردم.
دیگه حتی نمیخواستم چشمم به خونه شون بیفته.
آشغال نامرد…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫47 دیدگاه ها

    1. وای یعنی نویسنده عزیزم خسته نشی؟
      بابا خب یکم‌ بیشتر بنویس ی بخش و تو ۱۰‌ پارتم‌ نتونستی تموم‌کنی نیم ساعت وقت بزاری بیشتر مینویسی
      ینی‌ واقعا‌نمیدونم‌چی بگم://

  1. نویسنده عزیز میترسم دستات خسته شه و ذهنت نکشه این همه مینویسی ما راضی به این همه زحمت نیستیم
    حداقل تا رسیدن به دانشگاه مینوشتی تو که بعد یک هفته نوشتی و تا یک هفته بعد نمیخوای چیزی بدی

    1. 😂😂😂😂😂😂نگوو اینجوری مخشون درد میگره بیشترر از این کشش تحلیل کردن رمان رو ندارن نویسنده عزیز 😂
      نویسنده جون ناراحت نشیا شوخی میکنم شما بنویس حالا ما با کم زیادی کنار میام

    2. آره واقعا نمیشد میرفت دانشگاه بعد تمومش میکردی
      بیشتر رمان هایی که مخاطب ندارن خیلی زیاد و همچنین دو روز یک بار پارت میزارن
      درحالی که این رمان پر مخاطب فقط دو خط مینویسه و میخواد جون مارو در بیاره بیااااااا یه خیری کن از جون ما بگذر نویسنده عزیز😐😐😐😐😐😶

      1. ینی نگران‌ مخ نویسندم خسته نشه😑😑
        والا رمانا دیگه عم‌نویسنده دارن خیلی بیشتر مینویسن و زودتر‌ پارت میزارن بد تو ی هفتس از راه خونه ب دانشگا سوفی و داری تعریف میکنی😑
        خشته نباشی 👏🏻😂

  2. خدا یا خودت کمک کن تا وقتی که این رمان تموم میشه زنده بمونم
    نویسنده عزیز من سرطان دارم ۱ ماه دیگه دارم میمیرم ولی از رمان شما خیلی خوشم اومده ودوست دارم قبل مردن م این رمان رو بتونم بخونم وبفهمم آخرش چی میشه اگه میشه یکم زود تر پارت بزارین وقت منم تموم شده من هرروز تقریبا ۳۰ بار میام تو این سایت تا ببینم ادامه رمانت اومده یا نه وقتی هم که میام میبینم اومده خیلی کمه اگه میشه خواهشا یکم بیشتر و زود زود بنویس تا من به آرزوم برسم ممنونم

  3. خدا یا خودت کمک کن تا وقتی که این رمان تموم میشه زنده بمونم
    نویسنده عزیز من سرطان دارم ۱ ماه دیگه دارم میمیرم ولی از رمان شما خیلی خوشم اومده ودوست دارم قبل مردن م این رمان رو بتونم بخونم وبفهمم آخرش چی میشه اگه میشه یکم زود تر پارت بزارین وقت منم تموم شده من هرروز تقریبا ۳۰ بار میام تو این سایت تا ببینم ادامه رمانت اومده یا نه وقتی هم که میام میبینم اومده خیلی کمه اگه میشه خواهشا یکم بیشتر و زود زود بنویس تا من به آرزوم برسم ممنونم

    1. حتما بچه ها برید رمان من سیندرلا نیستم رو بخونید علاوه بر اینکه زود زود پارت میزاره پارت هاش خیلی زیاده 🤩 من از نویسندش واقعا ممنونم

    2. من سیندرلا نیستم محشره عاشقشم یعنی صد برابر نویسندش بهتر از این نویسنده ای که بعد چهار روز هنوز پارت نزاشته رمان و بخونید من که عاشقشم من سیندرلا نیستم

    3. واقعانننن رمان های نویسنده به موقع و زیادم پارت میده آدم حال می‌کنه من خودم به شخص این رمان خیلی دوست دارم

  4. الان خوشحالین که رمان دارین مثلااااا؟؟؟؟بعدیه هفته این چی بود؟من یه رمان دنبال میکنم هرروز سه برابر این پارت میزاره!!!!خجالت دارهههههههه

  5. واقعا روتون میشه بعده یه هفته همین چارتا خطا بذارید اه یعنی مخ نویسنده در طول هفته فقط اندازه ی چهارتا خط میکشه واقعا که

  6. نمیفهمم نویسنده وقتی بلد نیست چجوری باید رمانش و ارائه بده واس چی ی‌ ملت و مسخره خودش میکنه چجوری روتون‌میشه انقد پارت بزارید:///

  7. نویسنده ملت اسکل فرض میکنی واقعا!!؟ چرا انقد کم پارت میزاری دیر به دیرم میزاری در ضمن رمانت تازگیا اصلا جذابیت نداره که ادم بخونتش این پارت سوفی فقط پله پایین اومد پله هات تموم نشدن هنو😑😑😏

  8. چها روز گذشته اما سوفی هنوز به مقصد نرسیده کاریم نویسنده نکرده که بخوام ادامه رو بخونم واقعا بی‌نظم ترین رمانه 😤رمان من سیندرلا نیستم با پسرخاله وقت پارت گذاری یکسانه اما اون تا الان یکیرو گذاشته منتظر دومیم اما این نویسنده عزیز دستاس درد میگیره بعداز چهار روز راه رفتن سوفی تا دانشگاه رو بگه واقعااا خسته نباشی😂🤦🏻‍♀️یا پاسخگو باشید یا بگید دیگه اصلا نخونیم

  9. لطفا زود ب زور پارت بزارید رمان دیگه خیلی پارت میزارن حداقل بعد یک هفته میای مینویسی سه خط ننویس برای کسی ک تلگرام ندارن نمیتونین گروهی تو واتساپ بزنید لطفااا🙏🏻🙏🏻

  10. لطفا زود ب زور پارت بزارید رمان دیگه خیلی پارت میزارن حداقل بعد یک هفته میای مینویسی سه خط ننویس برای کسی ک تلگرام ندارن نمیتونین گروهی تو واتساپ بزنید لطفااا🙏🏻🙏🏻

  11. نویسنده جون نمی خوای رمان بزاری دیگه چرا این کار با ما میکنی چرا آخه مگه ما بیکار شمایم که هر وقت دوست داشتی بنویسی نداشتی ننویسید این بی مسولیتی شما رو میرسون واینکه نظرات ما رو به هیچتونم نمیگری شکرر خدااا ولی خوب با این کارتون خودتون مخاطباتون کم‌میشه من خودم من سیندرلا نیستم رو میخونم هم نویسندش از شما بهتر مارو درک می‌کنه هم پارتاش طولانی یکم از اون نویسنده یاد بگیرین😠😠😠

  12. چه مسخره اصلا هیجانه رمانو ازبیت مییری انقدر دیرو کوتاه پارت میذاری اصلا ادم یادش میره چی بود چی شد؟اون قشنگیش از بین میره چقدر خوب میشد به شعوره خوانندت احترام میذاشتی و مثل رمانای من سیندرلا نیستم و گرگها و عروسک به موقع میذاشتی تا رمان موفقی داشته باشی…متاسفم

  13. دیگه این نویسنده شورشو درآورده پارت ها که کوتاهن پس دیگه چرا اینقدر طولش میدی،یه رمان بچه گونه سطح پایین مسخره که اینقدر پارت گذاریش طول نمی کشه،هر هفته یه پارت اونم شروع نکرده تموم میشه ،خب تو که قوه تخیلت اینقدر ضعیفه دیگه رمان نوشتنت چیه؟😡😡😡

  14. پارت ۴۹ کی میاد یعنی کی می‌نویسه می‌خوام بدونم تهش چی میشه
    دلم خیلی واسه سوفی بدخت میسوزه در حدی که گریم گرفت🥺

    بعد خواندن پارت های آخر که فهمیدم بهراد سوفی رو دوست ندارم و داشته ازش استفاده می‌کرده از هرچی پسره دیگ بدم میاد😶✌️

  15. بابا دمت گرم حال کردم،قربون دستت زودتر قسمت بعدی رو هم بزار،یه خواهش یا دوتا پست بازاریان یه پست توپول بذار دوست داره معتاد رمانهایت😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

codebazan