رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 53

 

 

حرف از کار که زد هیجان زده شدم چون حس میکردم تنها چیزی که بهش احتیاج دارم و ممکنه تاحدودی سرگرمم کنه و منو از فکر اتفاقات تلخ زندگیم بیرون بیاره همین پیدا کردن کار پاره وقت هست واسه همین فورا پرسیدم:

-جدی میگی یاسر !؟

سرشو به معنای مثبت بودن.جواب سوالم تکون داد مشخص بود قصد سر به سر گذاشتنمو نداره.حتی چند لحظه بعدهم مفصلتر جواب داد:

-یکی از رفقام شعبه ی دوم کافه اش رو افتتاح کرده.من راجب تو باهاش صحبت کردم.بهش گفتم که شیراز تو کافی شاپ پدرت کار میکردی و حرفه ای هستی.آدرسشو بهت میدم فردا برو یه سر بهش بزن….

لبخند زدم و باخوشحالی عمیقی گفتم:

-واااای مرسی یاسر.امیدوارم بتونم یه روز برات جبران کنم.

باحالتی رضایت دار و خرسند سر جنبوند و گفت:

-فکر خوبیه .. حتما برام جبران کن…مثلا تو عروسیم حسابی برقص! قر بده….

شوخ طبعانه زدم به بازوش و گفتم:

-برو بابا کی به تو زن میده!

-عه! دلت میاد…سر من دعواست خبر نداری…

-آره جون خودت!

کش و قوسی به بدنش داد و بعد بلند شد و گفت:

-جبران لازم نیست.تو فقط خوشحال باش و همیشه بخند….

گاهی وقتها مثل الان از خودم میپرسیدم واقعا یاسر پسر منوچهر خان !؟
ولی نه…بود.آخه ظاهرش عین باباش بود اما مرامش، مرام مخملی خاله بود!
چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:

– بازم ممنون یاسر…

انگشت لایکشو بالا آورد و بعد گفت:

-خب…من میرم دنبال کارهام خوش بگذره!

با لبخند تماشاش کردم تا وقتی که از اتاق رفت بیرون.اجازه دادم دور بشه و بعد دوربین و مابقی وسایل رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.
جمعشون جمع بود و بگو بخندشون به راه بود.
من اصلا باهاشون حال نمیکردم.
نمیخواستم کنارشون بمونم و اخم و تخم ها و حرفهای مزخرفشون رو بشنوم برای همین بدون اینکه ببیننم رفتم توی حیاط.
هوا سرد بود.سردتر از اونکه بشه باخیال راحت چرخی زد و از اطراف عکس انداخت.
سردی هوا داشت پشیمونم میکرد که بیخیال چرخیدن تو حیاط بشه برگردم اما خیلی یهویی چشمم افتاد به همون قسمت ترسناک جنگل مانند عمارت که حتی حس میکردم رو به به دشت بی سروته باز میشه.
این عمارت واقعا ترسناک و عحیب بود و من اصلا حس خوبی بهش نداشتم اما …
وسوسه شدم به رفتن فکر کنم.
یه نگاه به در عمارت و یه نگاه به اون قسمت ترسناک انداختم و بعد بالاخره تصمیمو گرفتم.
اگه جنی هم لا به لای اون درختها وجود داشت تا حالا صدبار خدمت یاسین رسیده بود پس نیازی نبود بیخودی بترسم.
راه کج کردم و بدو بدو به دل اون قسمت پر درخت حیاط درندشت و مخوف عمارت رفتم.
صدای نفسها و هن هن کردنای خودمو میشنیدم.
حتی مدام این ترس رو داشتم که یکی پشت سرم اما تعلل نکردم و بالاخره خودمو رسوندم به کلبه.
میدونستم پله ها برق دارن.از کلکهای خود ناکسش بود! واسه همین اول امتحانشون کردم اما خوشبختانه اینبار فعال نبودن.لبخند زدمو از اون پله ها رفتم بالا.
حتی درش هم قفل نبود و اینجا رسما از شانس عزیزم تشکر و قدردانی کردم.
درو باز کردن و رفتم داخل.
فضاش خیلی گرم نبود اما نسبت به بیرون عالی بنظر می رسید.
وسایل توی دستم رو گذاشتم رو میز کوچیکی و بعد هیتری که همونجا بودو روشن کردم و پرده ها رو مرتب کردم باد سرد نیاد داخل.
کم کم هوا گرم شدجوری که هیچ فرقی با پتوی گرم نداشت.
لباسم رو از تن در آوردم و روی تخت دراز کشیدم.
پا روی پا انداختم و همونطور که دونه دونه توت فرنگیارو میخوردم شروع به نگاه کردن عکسهایی که گرفته بودم کردم اما یهو بی هوا در باز شد و یاسین اومد داخل….
فورا نیم خیز شدم و با ترس نگاهش کردم.
کاملا مشخص بود اونم پیچونده بیاد کلبه اش اما یهو اینجا منو دیده!
باترس و دلشوره نگاهش کردم و منتظر پرتاب موشکهاش به سمت خودم شدم.
درو بست و باعصبایت اومد سمتم و غضب آلود پرسید:

-تو اینجا چه غلطی میکنی!؟

فورا از روی تخت اومدم بیرون و با دستپاچگی گفتم:

-س…سلام…

خشمگینتر از قبل پرسید:

-سلامت بخوره تو سرت گفتم اینجا چه غلطی میکنی!؟

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫12 دیدگاه ها

  1. ای خداوندگار کی این رمان به حالت معمولش برمیگرده خدا میدونه😣
    وقتی که کم پارت میدی حدااقل یکم دعوای این دوتارو کم کن ببینیم این دوتا طوطی بهم میرسن یا نه
    امیدوارم در اینده مقداری از دعواهاشون کاسته بشه
    و رمانتونم مثل همیشه عالی😍🙃⚘

  2. عزیزم جون من بیا دیگه پارت نده بجاش هفته‌ای بده اما طولانی بده آدم بفهمم چی میخونه این چی وجدانا بخدا اینم نمی دای سنگین تر بودی نفهمیدم یاسین چی‌‌کار کرد اعصابمم داغون کردی شما هیچ کدوم از نویسنده ها مثل شما نیستن یکم شعور دارن ومیفهمن وقتی چهار نفر میگه رمان خوبه نباید به خودت مغرور بشی امیدوارم در آینده پارتا بیشتر بشه

    1. انگار مثلا پارتاش طولانی تر بشه دستش میشکنه بابا یکم پارتو طولانی بده بفهمیم چی شد
      خماری چرا نگه میداری آخه😑😒

  3. من هم موافقم دیگه باید یه حس هایی درشون به وجود بیاد تا اینجا فقط از هم متنفر شدن ولی کاش بهرادو حذف میکردی اون قسمتاش جذابیت نداشت و باعث شد دو شخصیت اصلی رمان یعنی سوفیا و یاسین بیشتر از هم دیگه دور بشن.

  4. خوشا به حال من که از همتون عقب ترم 😂😂😂
    نویسنده جان همینطور فعال باش
    یه طرف دار داری جونشا برات میده
    عاشق رمانتم کراش زدم یه جورایی رو یاسین شاید اخلاق بدی داشته باشه ولی حسم میگه که مهربونه
    اگه میشه یکم پارت هتت رو بیشتر کن و بیشتر بنویس عزیزم
    ممنون بابت رمان خوبت

  5. خوشا به حال من که از همتون عقب ترم 😂😂😂
    نویسنده جان همینطور فعال باش
    یه طرف دار داری جونشا برات میده
    عاشق رمانتم کراش زدم یه جورایی رو یاسین شاید اخلاق بدی داشته باشه ولی حسم میگه که مهربونه
    اگه میشه یکم پارت هتت رو بیشتر کن و بیشتر بنویس عزیزم
    ممنون بابت رمان خوبت

  6. بفرمایید سه روز گذشت ولی خانوم نویسنده پارت نذاشتن
    هر چقدر خوش حال بودین از اینکه دوروز یک بار بازت میزارن
    الان باید زجر بکشید تا هفته بعد
    فایتینگ برو بچ

  7. هی خدا ،چی بگم خوب عزیزم چرا اینقدر کم،چرا آدم رو میزاری تو خماری گناه دارم،ولی رمان خوب که چه عرض کنم معرکه است،خسته نباشی

  8. رمانت خیلی عالیه ولی خیلی پارت گذاری کمه، و همین باعث میشه خواننده ها سرد بشن از رمان یا کلا یادشون بره که داشتن همچین رومانی رو میخوندن. اگه میشه هم تعداد و سرعت پارت ها رو بیشتر کن هم حجم. میدونم شاید سخت باشه ولی به هر حال این کار باعث جذب بیشتر خواننده اس . و اینکه این ماجرای دعوا و تنفر بین سوفیا و یاسین داره خیلی طول می‌کشه من یکی که دیگه یواش یواش دارم خسته میشم ، می‌دونم که باید طول بکشه تا آخر داستان ولی اگر میشه لااقل یکم از تنفره بینشون کم کن. ممنون بابت رمان خوبت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan