رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 56

 

 

فورا رو تخت دراز کشیدم و پتورو انداختم رو تن خودم.
عین اسکلا فکر میکردم زیر پتو جای امنیه. بِهم رسید درحالی که زیر پتو بودم.
یعنی یه جورایی پناه گرفته بودم.
دستشو عقب برد و خیلی محکم یه ضربه به باسنم زد.نامرد جوری هم زد که حتی با وجود پتو بازهم درد گرفت.از زیر همون پتو با نفرت گفتم:

-دستت بشکنه الهییییی !!!

دستمو رو باسنم گذاشتم و آهسته مالیدمش.خیلی درد گرفته بود.بالای سرم ایستاد و گفت:

-دفعه ی دیگه چرت و پرت بگی و گنده تر از دهنت حرف بزنی دیگه یه همچین چیزی تحویلت نمیدم که…از پنجره پرتت میکنم بیرون!

اصلا فکر نمیکردم رو این جمله تا به این حد حساس باشه.چنددقیقه ای زیر همون پتو موندم تا وقتی که احساس کردم ازم دور شده و فاصله گرفته دست همون موقع پتورو از روی خودم کنار کشیدم و بعد نیم خیز شدم و نشستم رو ی تخت و بهش نگاه کردم.
دوباره لم داد رو کاناپه اش.
باسنم از ضربه ی کف دستش درد گرفته بود.
سرمو به سمت قوری روی سماور برگردوندم.
بعد از یه بگو مگو چایی میچسبید.
پرسیدم:

-چایی میخوری!؟

در حین کتاب خوندن جواب داد:

-به تنها چیزی که احتیاج دارم خفه شدن تو و نشنیدن صدات هست!

خب! این آدمیزاد همیشه بدقلق بود.بدقلق و بداعصاب.پتورو کنار زدم و بلند شدم رفتم سماور.قوری رو برداشتم و دولیوان چایی برای هردومون ریختم.
من فهمیده بودم و کشف کردم که با یاسین باید از در دوستی وار شد وگرنه لج میکنه و میشه اون آدمی که نمیشه هیچ‌جوره حریفش شد.
به سمش رفتم.
اصلا فکر نمیکردم تا به این اهل کتاب باشه. البته اون همیشه تنهایی میومد اینجا و کسی رو هم راه نمیداد تو کلبه اش.
پس احتمالا میومد کتاب میخوند یا ساز میزد…

نزدیک که شدم لیوان رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بفرماااا….کی دخترخاله ای به خوبی تو داره!؟

چپ چپ نگاهم کرد ولی درنهایت لیوان رو ازم گرفت.بدون اینکه ازش اجازه بگیرم خودمو به زور ودربرابر نگاه های خشمگینش جا دادم.
کتاب رو کنار گذاشت و گفت؛

-هوووووشه! عین گاو سرتو پایین میندازی به زور خودتو تو این نیم وجب جا میدی.

مظلوم نگاهش کردم و گفتم:

-بزار بشینم دیگه جا هست.

هرجور شده بود خودمو کنارش جا دادم.البته اون مبل راحتی که میشد پاینش روجوری تنظیم کرد بشه قد و قواره رو روش ولو کرد به اندازه ای بود که دوتا آدم بتونن روش دراز بکشن.
تو حالت نشسته کنارش بودم‌
چاییم رو سر حوصله و آروم آروم چشیدم و بعد گفتم:

-تو قشنگترین کلبه ی دنیارو داری…

نیششو یه وری کرد و نگاهی تلخ به صورتم انداخت.چاییم رو که خوردم گذاشتمش کنار و دراز کشیدم.
سرمو کج کردم.تو این حالت دقیقا یه جورایی سرم روی شونه اش بود نگاهی به کتابی که داشت مطالعه اش میکرد انداختم و پرسیدم:

-کتاب خیلی دوست داری!؟

جوابی به سوالم نداد و خیلی آروم کتاب رو ورق زد.فکر کنم حالا حالا ها قصد نداشت با من خوب تا کنه و مهربون باشه.
البته گله ای هم نبود.
من خوب میدونستم که چه کار زشتی انجام دادم.
واسه اینکه سر حرف رو باز کنم گفتم:

-منم کتاب خیلی دوست دارم…

بازهم چیزی نگفت.قرص سکوت خورده بود که هیچی نمیگفت و فقط کتاب میخوند.
چیزی نگفتم.
بیخود و بیجهت شروع کردم به وررفتن با انگشتام. چشمم که به ناخنهام افتاد ذهنم رفت سمت اینکه اینبار چه لاکی به ناخنهام بزنم!
صورتی، قرمز، بنفش، ترکیبی….
ذهنم سمت همین چیزا بود که واسه چند لحظه کتابشو پایین گرفت و پرسید:

-دیگه بهت زنگ نزد!؟

سرمو یه کوچولو کج کردم و زل زدم تو چشمهاش و پرسیدم:

-کی !؟

آهسته جواب داد:

-بهراد…

حس کردم به زبون آوردن اسم رفیق واسش خیلی سخت و من واسه اولینبار این وسط خیلی حس گناه بهم دست داده بود.
من با کِرم ریختنهام باعث شده بودم رفاقت دیرینه ی اونها حسابی بهم بخوره و پایه هاش سست بشن.
ابروهام رو آهسته بالا و پایین کردم و جواب دادم:

-نه…یعنی نمیدونم…بلاکه!

به پهلو چرخیدم.سرمو رسما گذاشتم رو شونه اش و دستمو دور بدنش حلقه کردم و با صدا و لحنی غمگین و حالتی نادم گفتم:

-یاسین من معذرت میخوام. ..

زل زد تو چشمهام‌.
من واقعا پشیمون بودم.خیلی هم‌پشیمون بودم.
با بغض گفتم:

-معذرت میخوام که باعث شدم رفاقتت با صمیمی ترین رفیقت بهم بخوره…معذرت میخوام….

لحظه آخر صدام دچار چنان لرزشی شد که خودش هم فهمید اشک تو چشمهام جمع شده.
سرش رو خم کرد تا بهتر بتونه منو ببینه و بعد گفت:

-اشک تماسح نریز سوفیا…من تورو میشناسم.من میدونم چه مارمولکی هستی…..

فین فین کنان سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-بخدا اشک تماسح نیست….من واقعا پشیمونم

پوزخندی زد و سر منو به زور از روی شونه ی خودش برداشت و بعدلیوان‌چایی رو از روی میز بلند کرد و مشغول خوردن شد….
راستش…احساس میکنم همین که حاضر شده بود چایی که من واسش درست کردمو بخوره نشونه ی خوبیه‌‌‌….

 

راستش…احساس میکنم همین که حاضر شده بود چایی که من واسش درست کردمو بخوره نشونه ی خوبیه‌‌‌…
دستم هنوز دور بدنش حلقه بود.بدون اینکه سرش رو خم کنه نگاهی به به دستهام انداخت و گفت:

-میشه این دستهای لعنتیتو از بدن من جدا کنی ؟!

به دستهام نگاهی انداختم.عین کنه بهش چسبیده بودم اما اصلا فکرشم نمیکردم این موضوع باعث ناراحتی اون شده باشه.به آرومی دستهامو از دور تنش آزاد کردم و بعد پرسیدم:

-خوشمزه اس!؟

با اخم و لحن تندی جواب داد:

-چی!؟

نیشمو تا بناگوش باز کردم و جواب دادم:

-خب چایی دیگه!

-بد نی..

-بد نیست یا خوش طعم !؟

دیگه حتی چایی رو هم نخورد.سگرمه هاش زد توهم و لیوان رو کنار گذاشت و بعد گفت:

-یه چایی واسه ما آوردی انگار سه سفره هفت رنگ پهن کردی هی خوبه خوبه خوبه…چاییه دیگه…مزه زهرمارهم بده واسه من فرقی نداره پس هی نپرس!

تا میومدم باخودم به این نتیجه برسم رابطه اش داره کم کم خوب میشه باز تند خویی میکرد.
سگرمه هامو زدم‌توهم‌و گفتم:

-باشه باباااا…چه زود از کوره در میره

از کنارش بلند شدم و قدم زنان رفتم سمت پنجره.
از ظرف توت فرنگیا یه توت فرنگی دیگه برداشتم و گذاشتم دهنم.
پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم و پرسیدم:

-تواز اینجا نمیترسی!؟

سرمو به سمتش برگردوندم تا جواب بده.دوباره دراز کشید رو کاناپه و بعدهم جواب داد:

-مگه بچه ام که بترسم!

دوباره بیرون رو نگاه کردم و گفتم:

-ترس که فقط مال بچه ها نیست!

حرفهامو درک نکرد و گفت:

-آخه اصلا از چی باید ترسید!

چشمهام روی فضای اطراف به گردش دراومد .این عمارت رور از شهر بود.خیلی دور از شهر اما چون موروثی بودن حاضر نمیشدن بفروشنش برن جای بهتری زمین بخرن یا بکوبن و از اول بسازن …
مخوف بود خصوصا این قسمت جنگل مانند و پردرختش که یاسین تبدیلش کرده بود به ماوای امن!
همه جا تاریک بود و هراز گاهی صداهایی از اطراف به گوش می رسید که آدمو وحشت زده میکرد.
انگار اصلا اینجا مکان زندگی آدمیزاد نبود.
بیشتر شبیه یه کلبه ی دور افتاده به نظر می رسید که قراره به زودی اجنه تسخیرش کنن.
پرده رو تودست نگه داشتم و گفتم:

-خب اینجا ترسناکه….آدم حس میکنه هر لحظه فراره جنی روحی چیزی در اینجارو وابکنه وبیاد داخل…یا مثلا از پنجره!
سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-این مزخرفتا چیه بلغور میکنی!؟ هان!؟ جن و روح کجا بود! جن و روحی هم اگه باشه تورو که ببینن خودجوش پا میزارن به فرار!

پرده رو رها کردم و از پنجره فاصله گرفتم. خم شدم و اینبار دوتا توت فرنگی برداشتم و قدم زنان رفتم سمتش.یکی از اون تون فرنگی هارو خودم توی دست گرفتم و گفتم:

-میخوری!؟

دهنشو باز کرد و این یعنی احتمالا همون معنی ” بله میخورم” رو میداد !
توت فرنگی رو به دهنش نزدیک کردم و گذاشتم لای لبهاش و اون هم توت فرنگی رو تو دهن گرفت و هم انگشتای من رو.
ایستادم و بدون هیچ حرفی فقط نگاهش کردم.خودش مچ دستمو گرفت و انگشتاشو از دهنم بیرون آورد.
نیشخندی زدم و با نگاه به انگشتای خیسم گفتم:

-فکر کنم انگشتای منو با توت فرنگی اشتباه گرفتی!

پوزخندی زد و بعد دستمو به عصبانیت به حالت پرت کردن دورتر کرد و گفت:

-برو یه جا بشین که نه درست و حسابی بتونم ببینم نه درست و حسابی صداتو بشنوم!

دیوث! یه جوری حرف میزد انگار یه مگس مزاحم بودم که هی دور سرش میچرخم و وز وز میکنم.
ازش دور شدم و رفتم سمت تخت.
همونجا نشستم .سعی کردم چنددقیقه ای ساکت بمونم اما نشد.دوباره پرسیدم:

-میگم چه عجب مائده عین جوجه اردکا دنبالت نیومد تا اینجا !؟ یه وقت سرو کله اش پیدا نشه داستان سازی بکنه!؟

کتابش رو به آرومی پایین گرفت.یه نفس پرحرص کشید و بعد گفت:

-سوفیاااا….

آهسته گفتم:

-هوم !؟

با نفرت و غیظ جواب داد:

-هوم و درو بی درمون! مگه نگفتم سایلتت بمون…؟؟

ایششش!چندش.عین چی پاچه میگرفت.عصبی گفتم:

-خب من نمیتونم ساکت بمونم.من دلم میخواد مدام حرف بزنم… وراجی کنم…درمورد چیزای مختلف صحبت کنم…

انگشتو به نشونه ی خفه خون گرفتن بالا آورد و گفت:

-یا میری رو سایلنت و هیچی نمیگی یا از این کلبه میری بیرون و برمیگردی تو اتاقت! انتخاب کن؟ کدوم؟

ترجیح میدادم وقتمو اینجا بگذرونم اما برنگردم خونه برای همین جواب دادم:

-همون اولی….

با تاکید زیاد گفت:

-خب پس زیپو بکش و ساکت سرجات بشین!

پووووفی کردم و به پهلو دراز کشیدم روی تخت.شاید امشب بد باشه اما فردا روز خوبیه….
فردا میتونم برم به همون کافه ی دوست یاسر….
خداحافظ بیکاری….
خداحافظ پول تو جیبی گرفتم از پدر و مادر…..
پلکهامو روهم گذاشتم و سعی کردم بخوابم.یاسین که ظاهرا دیگه تصمیم نداشت خوندن اون کتاب رو ادامه بده قدم زنان اومد سمت تخت چراغهارو خاموش کرد و بعد گفت:

-شر…همیشه فقط مایه شر و زحمتی!

نفهمیدم منظورش چیه ولی خب احتمالا دلیلش همین گرفتن و تصرف تختش بود.
یکی از بالشهای سفید رو برداشت و گذاشت روی زمین که همونجا بخوابه….
چرخیدم و بهش نگاه کردم
کلافه بود دلیلشم این بود که مجبور بود کف کلبه بخوابه‌….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫26 دیدگاه ها

  1. ممنون نویسنده عزیز بالاخره بعد این چن وقت یه پارت طولانی دادی. همینطوری ادامه بده خیلی عالیه فقط در مورد شخصیت سوفیا یکم درستش کن خیلی کنه و نچسبه. بازم مرسی💓💓

  2. خیلی خوب بود فقط مثل همیشه کم بود 😕
    نویسنده عزیز تو که اینقدر خوب مینویسی چرا کم میدی خوب مثل اون موقع زیاد بنویس میدونی چند نفر باکارت در حالت تشنج هستن 😐آخرش از دست دق میکنم🙁

  3. 👌👏👏
    این پارت عالی بود حداقل کشمکشها کمتر و کمی طولانیتر
    سپاس که به نظرمون توجه کردین💛

  4. نویسنده خداییش شخصیت یاسینو خیلی دوست دارم ولی دیگه شورشو در نیار دیگه یاسینم باید یه نقطه ضعف در برابر کسی که عاشقشه داشته باشه

  5. من وقتی میخوام پارت جدید بخونم دو یا سه قسمت هم از پارت های قبلی میخونم تا حالیم بشه کی به کیه 😑😑نویسنده جان هرکی دوست داری این رمانو به یه جایی برسون من اینقدر حرص میخورم سکته میکنم اخرش خونمم میفته گردنت
    ببین کی گفتم😐😐😐

  6. کاش یه روز مشخص میکردین و همون روز پارت میزاشتین
    تا ما مجبور نباشیم هر دیقه به اینحا سر بزنیم😑😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan