رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 57

 

 

یکی از بالشهای سفید رو برداشت و گذاشت روی زمین که همونجا بخوابه….
چرخیدم و بهش نگاه کردم.
کلافه بود دلیلشم این بود که مجبور بود کف کلبه بخوابه‌.دیگه غر غر نکرد.
فقط بالش رو زیر سرش مرتب کرد و بعدهم پتوی دیگه ای از زیر تخت بیرون کشید و پهن کرد روی تن خودش.
دستم رو از تخت آویزون کردم و پرسیدم:

-ناراحتی!؟

از زیر پتو جواب داد:

-خودت چیفکر میکنی!؟

خب فکر کنم ، تصور خودم این بود که حسابی از بودنم اینجا ناراحت.من تختش رو تصاحب کرده بود و اون مجبور شده بود بجای تخت و گرم نرمش یه جای نسبتا زمخت بخوابه!
خوابم نمیومد.دلم میخواست حرف بزنیم اما اون انگار علاقه ای به این کار نداشت.
دستمو که حالت آویزون ار تخت پیدا کرده بودعین‌پاروی توی آب تکون دادم و گفتم:

-میگم میخوای من جای تو بخوابم تو بیای روی تختت!؟

کلافه پتورو از روی صورتش کشید پایین.نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و بعد سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:

-چرا نمی میری؟ چرا خفه نمیشی ؟خب بتمرگ دیگه بزار بخوابیم دیگه….اهههه!

به غر غرهاش توجهی نکردم.حس میکردم یاسین رو خیلی بیشتر از همیشه میشناسم و همین شناخت باعث شده بود دیگه از این نق و نوقهاش نترسم.
یکم که گذشت قبل از اینکه بخواد دوباره بره زیر پتو قایم بشه گفتم:

-میخوام برم سر کار!

فکر کردم قراره باز غر غر کنه و یه سه چهارتا درشت هم بارم بکنه.
یا حتی بالششو برداره و پرت کنه سمتم و بگه خفه شو و بتمرگ سرجات اما اینجوری نشد.
سرش رو به آرومی چرخوند سمتم و گفت:

-چی؟ میخوای بری کار کنی!؟

لبخند دندون نمایی زدم و جواب دادم:

-آره!میخوام برم کار کنم….

پوزخندی زد.صورتمو باتاسف از نظر گذروند و گفت:

-هه! لابد شدی ریاست محترمه ی انبوه سازان یا شایدم رئیس اتحاده و انجمن آبیاری گیاهان دریایی….!؟

ایش! بدقلق.
یه جوری سخنرانی میکرد انگار کار واسه دخترا عیب.
سرمو از تخت آویزون کردم و با غیظ گفتم:

-میشه بپرسم چرا هی اینجوری تیکه مینداری؟ مگه کار کردن من چشه !؟ هان؟ من میرم سر کار …انفاقا دوست یاسر هست و شغل خیلی خیلی عالی ای هم هست…
مهمتر ار همه اینکه پاره وقت و کاریه که من شدیدا واقعا بهش تسلط کامل دارم ….

دستشو سمت صورتم دراز کرد و فکم رو گرفت ولی بدون اینکه فشارش بده گفت:

-توی لعنتی کار میخوای چیکار؟ هان؟

دستشو از صورتم جدا کردمو سرمو عقب بردم.این طعنه هاش بیخودی بودن.
شاید هنوز تحت تاثیر مادرم بود.
شایدم دیگه بهم اعتماد نداشت یا مثلا باخودش فکر میکرد قراره باز با یکی از اون پسرها وارد رابطه بشم.
ولی من که هرزه نبودم.
ارتباطم با بهراد هم یه ارتباط عاشقانه بود.
مثل همه ی دخترایی که ته قلبشون به یه پسر علاقمندن!
چپ چپ نگاهش کردم و بعدهم گفتم:

-من کار میخوام چون میخوام دستم تو جیب خودم باشه.من کار میخوام چون میخوام خودم خرج خودم رو بدم…کار میخوام چون دوست ندارم دیگه زنگ بزنم به پدرم و بگم میشه برام پول بفرستی…متوجهی بچه مایه دار!؟

پوزخندی زد و بعد نیم خیز شد و با ابروهای درهم گره خورده گفت:

-آهان !آره… که بری و دو سه روز دیگه با یکی دیگه دوست بشی….

از اول هم میدونستم فکرش قراره مستقیم سمت همچین چیزی بره.
اون دیگه اون اطمینان کامل سابق رو به من نداشت.
کم نیاوردم.
کم نیاوردن یعنی پذیرش خطا بودن کارم.درحالی که این خطا نبود.
من بهراد رو دوست داشتم.
درسنه دیگه ندادم.
درسنه درحقم بد کرد اما….
اما من چون دوستش داشتم به سمتش رفتم نه چون صرفا دلم یکی رو میخواست که باهاش خوشی های جنسی رو بگذرونم.
زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-حتی اگه بشم هم چه ایرادی داره؟

جوابم اصلا به مذاقش خوش نیومد چون صورتش در لحظه چنان عبوس و جدی و خشمگین شد که حس کردم تو اون لحظات داره خودشو برای خفه نکردن من حسابی به زحمت میندازه.
دندون قروچه ای کرد و گفت:

-خیلی …

حرفش رو تموم نکرده بود که تندی پرسیدم:

-چیه؟ میخوای بگی خیلی عوضی هستم؟ یا مثلا خیلی دختر گستاخ و بی ملاحظه و پررویی ام؟ مهم نیست…هرجور دوست داری درموردم فکر کن….

بالشش رو برداشت و پرت کرد سمتم.خورد به صورتم و حتی دماغمم درد گرفت.
خصمانه نگاهم کرد و اون با تهدید گفت:

-تو فقط یا یه مرد دیگه بریز روهم…ببین چه جوری از همین درخت آویزونت میکنم…

بالشش رو انداختم پایین و همونطور که دماغمو آروم آروم می مالیدم گفتم:

-بیخودی شلوغش نکن….من فقط میخوام برم توی یه کافه کار کنم.

پوزخندی زد و با حالتی عصبی گفت:

-لابد بعدشم میخوای واسه مشاری ها برقصی و بچرخی و آواز بخونی و فاز گریس بودن بهت دست بده…

خندیدم و گفتم:

-بعدشم تامی شلبی میاد داخل کافه و یه دل نه صددل عاشقم‌میشه….

چپ چپ که نگاهم کرد لبخند روی لبم‌ماسید.
آهسته و زمزمه کنان باخودش لب زد:

“مسخره ی پسر ندیده”

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫38 دیدگاه ها

  1. خیلی مرسی نویسنده گل که قبل یه هفته پارت گذاشتی با اینکه کم بود ولی از اینکه به نظراتمون توجه کردین یه دنیا می ارزید😍😍😍

  2. مگه واسه نوشتن یه پارت که رو هم دیگه 20 تا خطم نمیشه چقد وقت میبره که این همه دیر به دیر پارت میزاری اخه 😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑

  3. لطفا تند تند پارت بزارید، هرروز میام نگاه میکنم تا بلکه فرجی بشه نویسنده پارت بزاره… 😐😐😑

  4. واقعااا دیگه خوندن این رمان فایده نداره من که دیگه ولش کردم به بقیه هم توصیه میکنم نخونن
    اخه خوندن رمانی که یه هفته طول میکشه تا یه پارت چند خطی بده بیرون واقعااا مزخرفه من ترجیح میدم وقتمو بزارم پای رمانی که نویسندش به نظر کسی که رمانشو میخونه احترام بذاره😑😶😬

  5. خوشم میاد سوفیا خوب رواعصاب یاسین رژه میره
    و باهاش راحته 😂😂رمان عالیه ولی توروخدازود بزار پارت بعدی رو جون هرکی دوست داری

  6. خیلی نویسنده بی جنبه ای هست یکم تعریف می کنی دفعه بعدش اعصاب همه رو خورد می کنه☹️☹️☹️☹️😒😒😒

  7. سلام دستت خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مرسی ،خیلی قشنگه،خسته نباشی دلاور

  8. واقعا 😶 شوخی که نیس دوربین مخفی ای چیزی 😑😑😑 انقد کوتااااه بعد دیر هم‌ میزاری میخوای هفته ای یه پارت طولانی یا هر روز یه پارت کوتاه بزاری 😡😤😤😤😤خب چروو دیگه پارت دیر میزاری درسته کوتاه با کوتاییش دارم یواش یواش کنار میام ولی دیرر گذاشتن اصلااااا😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠

  9. به نظرم خیلی به جزئیات میپردازی و از اصل داستان خارج شدی لطفا به جای طولانی کردن مکالمه ها موضوع اصل داستانو بگو. اگه اینجوری پیش بره تا پارت 200 طول میکشه و هنوز سوفیا و یاسین از هم متنفرن.

  10. سلام کی پارت میذارین ؟

    لطفا بجای ده خط یه پونزده خطش کن پارتتونو من لال از دنیا نرم😂😂😂

    یعنی انقدری که من واسه این رمان حرص میخورم هیچکی حرص نمیخوره مطمئنم😱😵😨

  11. قلبم درد گرف از دستت عامو دیر میزاری کمم میزاری خودم با پنکه خونه ننه بزرگم دار میزنم اگه دیر پارت بزاری 😡 😡 😡 😡

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan