رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 80

 

 

خوابم گرفته بود.

خواب خواب که نه ولی چشمام سنگین شده بودن.تقریبا هم مطمئن شده بودم اون قرار نیست بیاد.

لابد مائده فرصت اینجا اومدن رو ازش گرفته بود.

چرخیدم و زل زدم به در.

چشمم بهش خشک شده بود و خبری از یاسین نشد.

نکنه اصلا یادش رفته با من اینجا قرار گذاشته!؟

شاید هم ترجیح داد کنار مائده باشه نه من….

 

نیم خیز شدم.

باید از اینجا می رفتم.

شمعی که روشن کرده بودم چیزی ازش باقی نمونده بود.

پاهامو پایین گذاشتم و چنددقیقه ای بی حرکت توی همون حالت موندم.

موهام رو دادم بالا و بلندشدم.

صورتم خوابالود بود و بدنم کرخت.دلم میخواست بخوابم اما نه اینجا…

نه که اینجا رو دوست نداشته باشم نه…عاشق این کلبه بودم.ولی دیر وقت بود و یاسین هم قطعا گرفتار مائده شده بود که نتونست بیاد.

اصلا به هر دلیلی…

درهرصورت من باید می رفتم.ولی وای به حال یاسین اگه دستم بهش برسه.

خوب جوابی واسش دارم.

دست دراز کردم سمت لباسم که برش دارم و بپوشمش اما همون لحظه در باز شد و یاسین اومد داخل.

ایستاد و بهمدیگه خیره شدیم.

پس بالاخره اومد.هیچی نگفتم. اون دیر اومده بود.خیلی دیر.

قدم زنان اومد سمتم و پرسید:

 

 

-میخواستی بری!؟

 

 

سرمو چرخوندم سمت ساعت.2 شب بود.رد نگاهم رو دنیال کرد تا رسید به ساعت.بیشتر جلو و اومد و تند تند گفت:

 

 

-فکر نمیکردم تو تا این موقع اینجا منتظرم بمونی.

 

 

پوزخند زدم و به طعنه لب زدم:

 

 

-عجب!

 

 

لبهاشو روهم مالید و جون چشمش به نگاه دلخور من افتاد با تاخیر گفت:

 

 

-ببخشید…گیر افتادم.نشدو نتونستم که بیام…

 

 

هیچی نگفتم و فقط بربر تماشاش کردم.

میخواستم از دستش عصبانی بشم.اونقدر عصبانی بشم که مثل همون موقعه ها شروع کنم باهاش جرو بحث کنم اما نمیدونم چرا نتونستم چیزی بگم.فقط گرم پوشم رو تنم کردم.کلاهشو سرم انداختم و بعد گفتم:

 

 

-اهممم.باشه! شب بخیر!

 

 

ابروهام رو درهم گره کردم که از کنارش رو بشم و برم اما اون دستمو از پشت گرفت و گفت:

 

 

-سوفی…

 

باعصبانیت اما بی حوصله چرخیدم سمتش.

دیگه نمیخواستم اینجا بمونم چون حس میکردم اون منو مسخره ی خودش کرده.

چون حس میکردم اون واسه من ارزش قائل نبوده و نیست.

معطلم گذاشت و آخرش هم که هیچی به هیچی….

چشم تو چشم که شدیم پرسید:

 

 

-میخوای بری؟

 

 

با حرص دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و جواب دادم:

 

 

-به اندازه ی کافی اینجا موندم!

 

 

نفس رو با حالتی از شرمندگی بیرون فرستاد.نمیدونست چیبگه.

اینبار دوتا دستم رو گرفت و بعد گفت:

 

 

-مائده و عمه یه دورهمی مسخره راه انداخته بودن.به هر بهانه ای خواستم بپیچونم هی عمه نذاشت

هر بار با یه بهونه ی احساسی نگهم میداشت…

 

 

بازهم با دلخوری دستهامو پس کشیدم و گفتم:

 

 

-تو که تا الان موندی خب بعدش هم می موندی.واسه چی اومدی!؟ در هر صورت من باید برم…

میخوام برم بخوابم…

 

 

واسه اینکه مجابم بکنه بمونم تند تند گفت:

 

 

-سوفی من نمیخواستم اینطوری بشه.فکر کردم حتما وقتی فهمیدی دیر میام میری…

 

 

دندونهانو روی هم فشردم و بعد باعصبانیت زیادی گفتم:

 

 

-من نرفتم…نرفتم چون تو ازم خواسته بودی.تمام مدت اینجا منتظرت بودم اما تو توی دورهمی مائده جونت بودی! حالا دیگه میخوام برم.

 

 

خیلی سریع و قبل از اینکه بخوام قدمی بردارم دوباره نگه ام داشت.

دستهاشو دور بدنم حلقه کرد و منو کشید تو آغوش خودش و گفت:

 

 

-متاسفم…نمیخواستم اینطوری بشه!

 

 

چشمهامو نامحسوس روی هم گذاشتم.

نمیشد زیادی از اون عصبانی موند.دلیل مشخصی هم واسش نداشتم.خودمم خنده ام میگرفت وقتی به خودم میگفتم چون دوستش دارم.

آخه باور اینکه به یاسین علاقمند شده باشم واسه خودمم مسخره به نظر می رسید.

دستشو روی کمرم کشید و دوباره گفت:

 

 

-کار من خیلی بد بود.ولی باور کن نشد…

 

 

نفس عمیقی کشیدم.سر انگشتمو روی بازوش بالا و پاین کردم و بی ربط پرسیدم:

 

 

-ببینم…تو مهره ی مار داری؟

 

 

دستهاش رو از دور بدنم جدا کرد و با دور نگه داشتن من از خودش پرسید:

 

 

-چی!؟

 

 

دوباره واسش تکرار کردم:

 

 

-مهره ی مار…مهره ی مار داری؟ هان؟ آخه…آدم خیلی نمیتونه ازت عصبانی بمونه حتی وقتی اینجوری یکی رو مچل و معطل خودت میکنی!

 

 

خندید و بعد دستمو گرفت و برد روی همون صندلی راحتی.

پرسید:

 

 

-لم بدیم اینجا!؟

 

-آره…

 

 

لباسم رو که دوباره درآوردم کنار هم روی همون صندلی لم دادیم.

دستمو گرفت و به آرومس به دهنش مزویک کرد و با بوسیدنش گفت:

 

 

-چقدر خوبه که موندی و نرفتی…

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫17 دیدگاه ها

  1. عالیییی بود 😍😍
    اما بازم مثل همیشه کم فقط این بار بین جمله ها فاصله گذاشته بودید
    اما بازم مرسییی😘😘

  2. واقعا که😒😒 خیلی زیاد بود حالا هم کمتر کردین و به جاش فاصله زیاد بین خط ها گذاشتین یعنی چی اخه☹️☹️😡😠😠😠

  3. مثلا نمیتونست بش پیامی چیزی بده
    😒نویسنده یجوری شده اولش خوب بود 😶
    لطفا رو شخصیت سوفی و یاسین دقت شه چرا این جوری شدن 🥴🤢🤮🤧

  4. وای خدا حتما تا چند پارت تو کلبه میگذره بعدشم هیچی به هیچی.
    اخه چی تو ذهن نویسنده میگذره.
    مهره مار داری خخخخخخخخ

  5. کاش فقط سوفی راوی نباشه از زبون یاسینم بنویسه. 😐 پارتا رو به جای فاصله زیاد دادن به جمله بیشتر کنید

  6. در کل این پارتو یه جمع بندی بزنی ۴ تا خط بیشتر نمیشه فقد فاصله میون جمله ها زیاد بود واقعا فاز نویسنده رو درک نمیکنم 😑

  7. سلام نویسنده گرامی
    دوست داشتن که به این راحتی نیست که نوشتید اینها از هم خوششون نمیومد وحتی متنفر بودن بعد چطوری یهوی عاشق هم شدن اتفاق خاصی ام نیفتاد فقط یاسین گفت دوست دارم یه خورده غیر قابل باورو فهمه دختر انگار حس گناه نمی کنه که پیش یاسین هست

  8. خدایــــــــــی یه سوال
    باو نه به اولش که ازش متنفر بود نه به الان عاشق یاسین شده
    خدایی سوفی خیلی شل و وله

  9. چقد غر غر میکنید بابااااااا😂😂
    شاید نویسنده بیشتر ننوشته
    یا شاید ادمین بیشتر از این نتونسته پارت رو طولانی قرار بده
    😉
    درک کنید کمی

  10. شما یکم سخت گیری
    الانیا کارشون به گناه و نامحرم بودن نیست
    خیلی ها هستن که حتی خانواده شون هم خبر داره که دخترش با یه پسر در ارتباطه ولی هیچی نمیگن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *