رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 81

 

 

دستمو گرفت و به آرومی به دهنش نزدیک کرد و با بوسیدنش گفت:

-چقدر خوبه که موندی و نرفتی…!

اگه بگم دقیقا نمیتونستم تو چشمهاش نگاه کنم دروغ نگفتم.آخه عقل و منطقم اصلا نمی پذیرفت من با کسی که یه عمر بگو مگو و دعوا داشتم حالا رابطه ی احساسی برقرار کنم یا مثل الان کنارش دراز بکشم.
پاهامو روی هم انداختم و بعد گفتم:

-انتخاب خودم بود!خودم خواستم بمونم….

دستمو که توی دستش بود گذاشت روی بدنش و بعد آهسته نوازشم کرد و گفت:

-آفرین به خودت !

یکم جا یه جا شدم تا بچرخم سمتش.به صورتش نگاه کردم.
یاسین ترکیبی از صورت خاله و منوچهر خان بود.
ابروهای باریک سیاه و چشمهای سیاه و مژه های پر پشتش به خاله رفته بود.من حتی این دو ویژگی رو هم به ارث برده بودم البته از مادرم.
لب و دهن و چونه اش به پدرش منوچهرخان رفته بود ولی یاسر نه….
اون بیشتر شبیه خاله بود حتی لبخندهاش یا مثلا گوشهای کوچولو و یا حتی چونه اش که وقتی لبخند میزد یه چال کوچیک اون پایین چونه اص نمایان میشد که تو حالت عادی مشخص نبود. اون حتی مثل خاله احساسی یود و مهربون.خوش رو…خوش ذوق….
اینها نزدیک ترین ویژگی اون به خاله بود.
زبونمو روی لبهام کشیدم و پرسیدم:

-میتونم در مورد ارتباطمون با بابام حرف بزنم!؟

تعجب کرد. گمونم اون میخواست فعلا همچی مخفی بمونه اما من نه.من همیشه همه چیز رو به پدرم میگفتم و یه جورایی چیزای مخفی ازهم نداشتیم.
بعد از یه سکوت نسبتا طولانی پرسید:

-واقعا میخوای بگی!؟

سوال رو با سوال جواب دادم و پرسیدم:

-نباید بگم!؟

حس میکردم اگه بهم میگفت چیزی به کسی نگم اونم راه روش دوستیش مثل بهراده اما خوشبختانه باجوابش یه جورایی خیالم رو راحت کرد:

-نه مشکلی نیست! بهش بگو…ولی ازش بخواه همه چیز فعلا بین خودمون بمونه تا وقتی که اوضاع رو راست و ریست کنیم!

لبخندی از سر خوشحالی زدم.این همون جوابی یود که من دلم میخواست بشنوم.نگاهمو دوختم به سقف و بعد گفتم:

-آخه میدونی… من همیشه همه چیزمو به بابا محمدرضام میگم…نمیتونم چیزی رو ازش مخفی نگه دارم.خصوصا اینطور موردهایی رو.واسه من خیلی سخته.من باید همه چیزمو با بابام در میون بزارم ما مثل دوتا رفیقیم…

وقتی من پشت سر هم حرف میزدم اون یهو چرخید سمتم و بعد گفت:

-سوفی؟

مکث کردم.دیگه حرفهام رو ادامه ندادم.آخه نگاه هاش خیلی سنگین بودن .سنگین و پر حرف و معنی دار.
نفس عمیقی کشیدم و یعد جواب دادم:

-بله!

انگشت اشاره اش رو به آرومی گذاشت روی پیشونیم و بعد آروم آروم از روی پیشونی تا روی لبم پایینش آورد.
خیره بودم به چشمهاش.
به همون چشمهایی که این مدت منو درگیر خودشون کرده بودن.
انگشتش رو دور تا دور لبم کشید و بعد دوباره گفت:

-همه پسرا و دخترا تو اولین قرارشون همدیگرو میبوسن! اصلا رسم که تو اولین قراره همو ببوسن…ما هم این رسمو عملی کنیم!؟

هووووف!
عین دخترایی که برای اولینبار با یه پسر مواجه و رو به رو میشن یا واسه اولین بار از طرف یه پسر اظهار علاقه میشنون دستپاچه شده بودم و نفسم توی سینه حبس شده
شده بود.
خودمم نمیدونم چه مرگم شده بود.فقط میدونم بدجور دستپاچه شده بودم.
نفس عمیقی کشیدم و بعد گفت:

-رسم !؟

لبخند زد.اون اصلا انگار اضطرابی که من درگیرش شده بودم رو نداشت.خونسرد بود.
موهام رو به آرومی نوازش کرد و بعد گفت:

-آره..رسم…ببوسم!؟

قلبم تند تند تو سینه ام تپید.خودم از خودم بابت این ترس و تشویش و آشفتگی و حتی ذوق کوکانه و کلا مخلوطی از اینهمه احساس به تعجب و خنده افتاده بودم.
پرسید:

-چیه!؟

لبهامو روهم فشردم و با یه مکث کوتاه جواب دادم:

-ه…هیچی فقط…فقط حس میکنم دارم خجالت میکشم…

خودشم با توجه به شناختی که نسبت به من داشت باورش نشده بود واسه همین پرسید:

-چی؟ خجالت !؟

خندیدم و جواب دادم:

-آره تازه قلبمم تالاپ تلوپ میزنه اصلا یه وضعیه….

دستشو گرفتم و به آرومی گذاشتم روی قلبم.
نفسم تو سینه حبس شده بود.ابروهاش بالا رفتن و چشماش یه کوچولو گرد تر از حالت عادی شدن.
لبخند زد و گفت:

-آره…چه جورم می تپید…حالا وقته این تپش رو شدیدتر و بعد آرومتر کنیم…

لبخند زد.تماشاش کردم تا ببینم چیکار میخواد بکنه.یه کوچولو خودش رو بلند کرد و بعد به آرومی خیمه زد روی بدنم…..

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫28 دیدگاه ها

  1. عررررر دو شمع و دو لاله ببوسش که حلاله

    یه پیش بینی ریز بزنم گمونم یواش یواش کار میخواد به جاهای باریک بکشه یهو یکی میکشه عقب ((این دید مثبت بود))
    .
    .
    .
    .
    یا
    کار از جاهای تنگ تنگ گذشته فردا صبح یاسین یه نامه میزاره و میررره ((دید منفی))

    .
    .
    .
    .
    بازم یا
    یکی که از طرف خود یاسین هست عکس ماچ و بوسه این کفترها رو میگیره
    فردا عکسو میده دست ننش میگه بیگی دخترت رو ((دید متوسط))
    یااا یکی میبینه😂😂
    تا یا های دیگر بدرود.

    1. بزار من یا هاتو ادامه بدم 😂😂
      .
      .
      یا کار داره به جاهای باریک میکشه یهو گوشی یکیشون زنگ میخوره
      .
      .
      .
      یا این وسط وقتی اینا مشغول ماچ و اینان یهو صدای یکی از پایین میاد
      .
      .
      .
      که توی گفته بالا کسی نمیتونه باشه جز خروس بی محل مائده جوون 😂
      .
      .
      .
      یا سوفیایی که با بهراد همه کار میکردن پیش یاسین قدیسه میشه
      .
      .
      .
      بقیه یا هارو یکی دیگه ادامه بده 😂😂

      1. حالا که اسرار میکنی عزیزم من ادامه میدم
        .
        یا مگه کار زندگی نداری اومدی داری نظر ها رو میخونی 😂
        .
        یا یاسین و سوفی کارشون به بالا ها می‌کشه سوفیا باردار میشه و..(دید منحرفانه بود)
        .
        یا به خوبی و خوشی عشق و حال خودشون رو میکنن و همه چیز تموم میشه (دید بسیار مثبت)
        .
        یا وسط کار سوفی مریم مقدس میشه (دید خنثی)
        .
        یا او خدمت کار نکبت یهو سر میرسه و همه چیز رو میبینن(دید منفی)
        .
        یا خر مگس معرکه از راه میرسه مائده🤢
        .
        یا مائده و سوگند میمیرن منوچهر هم قطع نخاع میشه به خوبی خوشی یاسین و سوفی به هم میرسن(دید خوب رویایی)
        .
        یا همون لحظه یک کدوم سکته می‌کنه میمیره و پایان رمان تلخ میشه(دید بد رویایی)
        .
        یا من کار دارم یکی ادامه بده 👋🏻

  2. ممنون خوب بود
    من بیشتر وقتها این رمان رو یادم میره بخونم برای همین چند پارت رو با هم میخونم

  3. بابا خیلی کم بود😣😣یه چیز دیگه چرا سوفیا اینقدر صادق هست ؟!خوب اینکه خوب نیست و ممکنه به ضررش باشه ☹باز از اون طرف شخصیت یاسین کمی مجهول هست و سخته باور کردن این پسر چون خیلی کم ابراز علاقه می کنه همچنین به اندازه سوفیا در این رابطه صادق نیست و همه چی رو نمی گه

  4. راستی توی پارت ۷۴ که نوشتین رنگ چشمای یاسین قهوه ای هست حالا شد مشکی؟!!!😂
    توی پارت های اولم نوشته بودین که رنگ چشمای خاله هم قهوه ای هست(فکر کنم زیاد یادم نیست ولی پارت ۷۴ رو مطمئن هستم)

    1. یعنی نویسنده دقتش از ما که می‌خوانیم هم کناره😂
      ای مرگ به نیرنگ تو نویسنده
      این حال خراب ما بخاطر وجود
      نحس توست

  5. بخدا حالا که پارت حساسیه پارت 82 رو نمیدین😜😭

    بابا نویسنده جان یا ادمین مهربان توروخدا یه جادویی کنید این پارتا طولانی بشه

    باتچکر😂

  6. امشب پارت جدید بزارید🙏🙏 باباچشم هام خشک شداز بس وارد این سایت شدم دیدم هنوز پارت جدیدی نیست😭😭😭

  7. از یه طرف باید به نویسنده حق بدیم توقع داریم پارت ها طولانی باشن و زود پارت ها رو بگذاره .
    خوب بنده خدا وقت نمی کنه اگر کوتاه بده و زدو منطقی هست ولی اگر بخوایم پارت هاش طولانی باشه و دو روزه بگذاره نه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن