رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 84

 

روی صندلی نشسته بودم و به حرفهای استاد گوش میدادم و همزمان نکاتی که میگفت رو یادداشت برداری میکردم اما همون موقع چشمم افتاد به یاسین….
پشت در کلاس ایستاده بود و چون قدش بلند بود از پشت اون شیشه واسه من دست تکون میداد.
متعجب نگاهش کردم.اون آخه اینجا چیکار میکرد!؟
قبل از اینکه استاد و بقیه متوجه حضورش بشن با اشاره ی چشم و ابرو ازش خواستم بره….
نرفت.همچنان ایستاده بود و منو نگاه میکرد و بعد هم با اشاره و با استفاده از انگشتاش بهم فهموند چه ساعتی و کجا منتظرمه….
کم کم دیگران هم داشتن متوجهش میشدن اما خب به موقع بیخیال شد و رفت اون هم بعد از اینکه منظورش رو رسوند!
دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
خب بگو تو که میتونستی همینو با پیامک بهم بگی یا دست کم زنگ بزنی!

میخواستم سر خم کنم و دوباره به نوشتن ادامه بدم اما همون لحظه سنگینی نگاه های یه نفر توجه ام رو جلب کرد.
سرم رو که بالا گرفتم و چرخوندم چشمم افتاد به سوگند.
چشم تو چشم که شدیم پورخند معنی داری زد و پاشو روی پای مخالفش انداخت و سر خودکارش رو آهسته و ریتم وار روی کاغذ کوبید.
توجهی نکردم.
اصلا واسم اهمیت نداشت.بزار هرجور دوست داره فکر کنه.
حتی اگه بفهمه من با یاسین وارد رابطه شدم هم واسم اصلا اهمیت نداشت.

مچم رو بالا آوردم و نگاهی به ساعت انداختم.
چیزی به تموم شدن کلاس نمونده بود.
بیصبرانه منتظر موندم تا وقتی که استاد ماژیک توی دستش رو کنار گذاشت و گفت:

-خب بچه ها خسته نباشید.وعده ی ما بمونه واسه فردا کارگاه…
چیزایی که ازتون خواستم رو حتما آماده کنید…دست خالی نیاید…

بچه ها همگی بلند شدن و شروع کردن جمع کردن وسایلشون.با کرختی از روی صندلی بلند شدم.
کش و قوسی به بدنم دادم و همزمان جزوه که کتابهامو جمع کردم.
بازم نگاه های سنگین سوگند توجه ام رو جلب کرد.
با اخم و نفرت ایستاده بود و تماشاهم میکرد.
سعی کردم توجه نکنم.مسئله ی من و یاسین چیزی نبود که بشه انکارش کرد.
طاهرا برای خودش هم اهمیت نداشت دیگران همچین چیزی رو متوجه بشن وگرنه اصلا این حوالی نمی چرخید.

بالاخره دست از تماشا کردنم برداشت و گفت:

-تمام مدت اونو واسه خودت زیر نظر داشتی که اونقدر موش دووندی من بهش نرسم!؟هه…

آهان…پس یالاخره حرف دلش رو زد.
چرخیدم سمتش که جوابش رو بدم اما اون پیش دستی کرد و پیش از اینکه من حرفی بزنم با تکون دادن سرش اون هم به حالت تاسف گفت:

– کثیفتر و رقت انگیز تر از اونی هستی که فکرش رو میکردم….

متعجب نگاهش کردم.
نمیدونم چطور به خودش این اجازه رو میداد که با من اینطوری صحبت بکنه.
تنه ای به شونه ام زد و بعداز کنارم رد شد و از کلاس بیرون رفت.
کیفمو از روی دسته صندلی برداشتم و روی دوشم انداختم.
راستش اولش خیلی از شنیدن حرفهش ناراحت شدم ولی بعد یا بیتفاوتی شونه بالا انداختم و از کلاس رفتم بیرون.
هرچیزی که اون راجب من میگه از دید خودشه و قرار نیست درست باشن که به من بربخوره…
باید یاد بگیرم به چیزایی که قراره فقط اوقاتم رو تلخ کنن اهمیت ندم.

با عجله از کلاس بیرون رفتم و خودم رو سوندم به محوطه.
یاسین رو دیدم که توی همون محوطه درحالی که سرش خم بود و دستهاش توجیبهای شلوارش ، قدم رو می رفت.
پا تند کردم سمتش و شتابان خودمو بهش رسوندم.
نردیک که شدم پرسیدم:

-یاسین با موبایل میشه چه کارهایی انجام داد؟

متوجه ام که شد دستهاشو از جیبهای شلوارش بیرون آورد و جواب داد:

-میشه مثلا عکس گرفت…میشه زنگ زد مزاحم شد..خیلی کارا میشه کرد

سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:

-آهاااان! آفرین…میشه زنگ زد…میشه پیام داد.و وقتی میشه این کارارو انجام داد برای چی پاشدی اومدی پشت کلاس…؟

-خب حالا مگه چیشده؟استادتون فهمید…

سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه ولی سوگند تورو دید.کلاس که تموم شد هرچی از دهنش در اومد بهم گفت…

دستی به صورت صاف و صوف و بدون موش کشید و گفت:

-اووووم….مهم نیست.بزار هرچی دوست داره بگه.اصلا چه اهمیت داره….؟ هان؟

نفس عمیقی کشیدم و یکم باخودم فکر کردم.
نمیدونم.شاید بقول اون اصلا اهمیت نداشته باشه.
یکم که فکر کردم سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

-خب نمیدونم یاسین…من هم دلم میخواد همه بدون باهمیم هم دلم نمیخواد ندونن…

خندید و بعد گفت:

-من ماشین نیاوردم…پیاده از اینجا بریم؟!

پیشنهادش رو دوست داشتم.خیلی هم دوست داشتم.
لپهام گل انداخت.
هیجان زده لبخند عریضی زدم و جواب دادم:

-آره بریم…من عاشق قدم زدنم!

-خیلی خب…پس بزار اول من از بوفه دوتا آبمیوه بگیرم تو راه بزنیم بر بدن…

بارم با کمال میل گفتم:

-این هم قبووووول!

اون رفت سمت بوفه و من همون حوالی شروع کردم قدم زدن….

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫16 دیدگاه ها

  1. وای خدا تا پارت جدید گذاشتید من دیدم ولی به یک ثانیه هم نرسید تموم شد ادمین خواهش میکنم به نویسنده یه چیزی بگو سر موقع که نذاشته بعد سه روز اومده از همه پارت های قبلی هم کمتر گذاشته چه وضعه من میخواستم به دوستام این رمان و این سایت رو معرفی کنم ولی پشیمون شدم گفتم بزار رمان تموم شد میگم با این وضع پارت گذاری

  2. 3ثانیه😊😊😊
    نویسنده درسته پارت هات کمه ولی اینکه به موقع پارت میزاری تشکر فراوان

    1. عزیزم این پارت رو یک روز دیر گذاشتن پارت جدید هم که به موقع نیومده دیر شده باز بعد شما میگی به موقع پارت میزاری تشکر فراوان واقعا اختلال ذهنی داری ؟

  3. آخر پارت قبل و شروع این پارت بهم وصل نبودن. و اینکه نویسنده‌ی عزیز شما که چهارتا خط بیشتر نمینویسی حداقل هرروز یک تایمی رو به این رمان اختصاص بده تا ما آنقدر منتظر نمونیم. چون رمان خوبیه و حیف که مخاطبینتون رو از دست بدید. ممنون

    1. نویسنده همزمان چندتا رمان دیگه هم مینویسه بهتره که بهشون حق بدیم چون روزای مشخصی رو واسه نوشتن رمان در نظر میگیرن و همزمان کارای دیگم هست که انجامش بدن😊تنها رمان نوشتن نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *