رمان پسرخاله

رمان پسرخاله پارت 9

 

 

اون خسته ام کرده بود.
امرو نهی هاش، اینکارو بکن اونکارو نکنهاش، اینجا نرو اونجابرو …شده بود یه آقا بالاسر بی نسبت!
سرشو آورد جلو و با اون صورت برافروخته از عصبانیت و رگهای باد کرده گفت:

-من به تو میگم واسه چی اوموی اینجا تو میگی من باهات نسبت ندارم!؟؟ هاااان !؟؟ اومدی که این اتفاق برات بیفته هااااا

گوشه لباسمو باعصبانیت گرفت و بعد رهاش کرد و با تشر گفت:

– این چه گهیه پوشیدی اونم واسه مهمونی ای که پراز پسر!

کم کم آمپرم داشت میزد بالا اونم حسابی!!! با پررویی تمام داشت به همه چیز من گیر میداد حتی لباس تنم.
مثل خودش صدامو بردم و بالا و گفتم:

-لباسی که تن دوست دختر خودت بودو پورن استاراهم نمیپوشن بعد تو به لباس تن من گیر میدی!؟ فرق من اون چیه!

کم نیاورد و بلافاصله گفت:

-فرقشون تو اینکه تو بچه ای.. واسه اینجور مهمونیا هنوز خیلی کوچولو تشریف داری!

دستامو مشت کردم و با فشردن دندونام روهم ودرحالی که دیگه نسبت به کلمه کوچولو یه نفرت شدید پیدا کرده بودم گفتم:

-بس دیگه اینقدر هی به من نگو کوچولو کوچولو…من کوچولو نیستم!

-اگه کوچولو نبودی اینجا نمیومدی اونم با این سرو وضع

-مگه سرو وضعم چشه هااا!؟ همه خوبن من بدم !؟؟

-انگار یادت رفته از کجا کشوندیمت بیرون….

.صدامون بالا رفتن بود و جرو بحثمون شدید شده بود اما حرف آخرش به من یاداوری کرد که اون درست میگه و من توی یه شرایط خیلی بد گیر کرده بودم.
آرومتر شد.اما همچنان عصبانی بود.با تاکید گفت:

-همچی رو به مادرت میگم تا بفهمه برای چی میگفتم توی کوچولووو نباید بیای همچین جاهایی!

میخواست به مادرم بگه!؟؟ این واسه من بدتر از خود اون اتفاق بود چون اصلا نمیخواستم مامان بدونه چیشده وگرنه اون موقع بیشتر از قبل مصمم میشد منو بسپره دست یاسین!

پوزخندی عصبی زدم و گفتم:

-شغل شریفت نگهبانیه!؟نگهبانی و خبرچینی!؟؟

انگشت اشاره اشرو روی پیشونیم گذاشت و گفت:

-هرررر چی دلت میخواد اسمشو بزار توی کوچولو باید ادب بشی….

یاسر از دور بهمون نزدیک شد.نگاهی به یاسین انداخت و گفت:

-یاسین لطفا ایندفعه رو به خاله چیزی نگو.اون خودشم نمیخواست اینطوری بشه…

عصبانی تر از قبل رو به یاسر گفت:

-چیمیگی تو پسر !؟ حالیت نی چیشده!؟؟ مگه من نگفته بودم این نیاد هان!؟

-من نمیدونستم اومده…خود خاله فرزانه این اجازه رو بهش داده….

-وقتی من گفتم نیاد نباید میومد…معلوم نی چقدر اصرار کرده تا حاضر شده بزاره بیاد.اونوقت وقتی بهش میگم بچه اس ژست آدما صدساله رو به خودش مییگره!

-اون که خودش همچین جیزی رو نمیخواست بهروز زیادی مست کرده بود

-میخواست یا نمیخواست این اتفاق افتاد!

نگاهی به من انداخت و گفت:

-راه بیفت …

حیف.حیف که تو شرایطی بودم که نمیتونستم چیزی بگم و جواب گستاخی هاشو بدم.

یاسر اومد سمتم دستشو رو مشتم گذاشت و گفت:

-بیا بریم…

نفس عمیقی کشیدم و رو به بهش گفتم:

-تو همه اش یه جوری رفتار میکنی انگار رئیس منی…

خواست جوابمو بده که دوست دخترشو بدو بدو خودشو بهمون رسوند. تو اون شرایط
فقط اونو کم داشتیم…

 

خواست جوابمو بده که دوست دخترش بدوبدو خودشو بهمون رسوند.تو اون شرایط فقط اونو کم داشتیم.
کلا نیم متر پارچه هم دور خودش نپیچونده بود اونوقت یاسین جونش پاچه منو میگرفت.
نرسیده پرسید:

-چیشده یاسین !؟ چه اتفاقی افتاده !؟

نگاهشو از من برداشت و روبه دختره گفت:

-چیزی نشده…برو داخل!

-میمونم باهم بریم!

اینو با تاکید گقت چون حس کردم حس خوبی نسبت به من نداره خصوصا وقتی انداختمش به جون یاسین و رفتم بالا که ای کاش نمی رفتم.
یاسر واسه آروم کردن جو گفت:

-خب…من فکر میکنم بهتره بریم خونه دیگه!

دختره باز با تعجب پرسید:

-خونه!؟؟؟ یعنی میخواین برین!؟ الان که خیلی زوده!

یاسین که بعداز اون ماجرا جوری با بهراد و بهروز برخورد کرد که دیگه فکر نکنم بخواد به برگشتن به مهمونی فکر کنه گفت:

-من نمیتونم بمونم…اگه میخوای بمونی بمون اگه هم نمیخوای برو لباس بپوش برسونمت!

انگار این شوکه کننده ترین حرفی بود که تاحالا تو زندگیش شنیده.چون همینطور مات و مبهوت به یاسین نگاه کرد و بعد گفت:

 

-چی!؟ یا برم یا لباس بپوشم برسونیم!؟؟ چخبره یاسین! چیشده مگه !؟

آروم اما یکم عصبی گفت:

-آره.هرچی شنیدی درست! چیزی هم نشده! یا برو داخل پیش دوستات یا بیا برسونمت!

نگاهی به هرسه ی ما انداخت و بعد پرسید:

-آخه من نباید بپرسم چی شده!؟

اینبار دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و یا ریلکس رفتار بکنه.دستشو بالا آورد و و برافروخته تراز قبل گفت:

-النا اینقدر منو سوال پیچ نکن من اعصاب ندارم…با من میای برسونمت یا میخوای بری توی اون مهمونی!؟؟

دلخور و عصبی سکوت کرد.انگار دلش نمیخواست بره چون اگه میخواست بره همون لحظه اینو میگفت. دودلی از سرو روش میبارید و چون یاسین خودش هم اینو فهمید با عصبانیت گفت:

-هرکاری دلت میخواد بکن…

جمله اش یه سکوت سنگین رو به وجود آورد خودش هم که جلوتر از ما باگام های سریع به سمت در رفت.
با رفتن یاسین دختره اینبار رو کرد سمت یاسر و پرسید:

-تو بگو چیشده یاسر…!؟ چرا یاسین اینقدر عصبی بود !؟

یاسر نگاه های منو که دید فهمید نباید چیزی بگه البته فکر کنم حتی اگه منم نبودم خودش چیزی نمیگفت:

-چیز خاصی نشده …

وقتی دید جوابی از یاسر نمیگیره اینبار نگاهش رو سمت مم سوق داد و پرسید:

 

-بخاطر تو عصبانی بود درست میگم!؟؟؟

یاسر مداخله کرد.بینمون قرار گرفت و بد با گرفت دست من گفت:

-سوفیا رو باید ببرم خونه النا …شب بخیر….

راه افتاد و منم دنبال خودش کشید.باهمدیگه از حیاط رفتیم بیرون.هنوز بابت اینکه یاسین حرفی از ماجرای امشب به مامان بزنه نگران بودم برای همین پرسیدم:

-یاسر….بنظرت یاسین حرفی به مامان میزنه!؟؟

یکم فکر کردو بعد گفت:

-نه فکر نکنم…

-ولی گفت میگه!

-شاید فقط گفته که بترسونت…نگران نباش..در کل نظر و فکر من اینکه اون چیزی نمیگه…

نفس عمیقی کشیدم و دیگه چیزی نگفتم.
من امشب گند زده بودم.نه تونستم موقعیتی جور کنم تا با بهراد هم صحبت بشم و نتونستم خودم خوش بگذرونم .
من گند زدم به همچی…و حتی با کارام باعث شدم بین یاسین و دوتا دوستاش دلخوری پیش بیاد.

. یک ساعت بیشتر توی حموم بودم.احساس میکردم باید هر قسمت از بدنم رو که بهروز بوسیده یا لمس کرده اونقدر بسابم تا حس تمیزی از اون قسمت از بدنم تو ذهنم شکل بگیره!
دوش آب رو بستم و بعد حوله تنم کردم و از حموم اومدم بیرون.قبل از اینکه چشم کسی بهم بیفته دویدم و رفتم سمت اتاقم و بعد درو بستم و رفتم داخل….
از دیشب تا الان مدام درحال پتهون کردن خودم از تمام آدمای این عمارت بودم حتی با اینکه میدونستم موضوع و اتفاق دیشب فقط بین من و یاسر ویاسین مونده و خداروشکر به جای دیگه ای درز پیدا نکرده!
موهام رو سشوار کشیدم و بعد با کش دم اسبی بستم و بعدهم لیاسامو تنم کردم و آماده شدم تا از خونه بزنم بیرون و برم دانشگاه!
و من به شدت امیدوار بودم که نه یاسین و نه بهراد رو، هیچکدومو تو دانشگاه نبینم یا دست کم باهاشون چشم تو چشم نشم.
وسایلم رو تو کوله پشتیم ریختم.کیف دوربین عکاسیم رو هم برداشتم و بعد نگاه آخرو به خودم تو آینه انداختم و از اتاق زدم بیرون.
وقتی داشتم پله هارو پایین میومدم با مامان مواجه شدم که ظاهرا اونم قصد داشت همراه خاله از خونه بره بیرون.
پرسید:

-داری میری دانشگاه!؟

-آره.شما هم داری میری بیرون!؟

-خاله ات میخواد برهدیه جایی قراره همراهش باشم!

-کجا !؟

بجای اینکه جواب سوالم رو بده گفت:

-پول داری؟؟

-آره دارم.

خیلی نداشتم ولی دلمم نمیخواست ازش پول بگیرم با این حال اون دست کرد توی کیف دستیش و یه تراول پنجاه تومنی بیرون آورد و داد دستم:

-بگیر!ببخشید که نمیتونم بیشتر از این بدم!

همون مقدار هم تو اون اوضاع مالی غنیمت بود.پول رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردمو خواستم رد بشم که با سوال بعدیش سرجا نگهم داشت:

-سوفی…دیشب خوب بود مهمونی!؟

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و بعد خیلی آروم به سمتش برگشتم و گفتم:

-بد نبود…

لبخحدی زد و با شوخی پرسید:

-به جرو بحث با من می ارزید!؟؟

سوالی پرسید که زبونم رو قفل کرد.نه! واقعا ارزشش رو نداشت چون ختم شد به اتفاقی که مطمئنن فرامشو کردنش یکم سخت و مشکل!
نفس عمیفی شکیدم و بعداز مکث طولانی ای یه مشت چرت و پرت تحویلم داد.یه مشت حرف الکی:

-مهمومی خوبی بود خیلیم شلوغ بود…به اندازه ی یه عروسی خرج کرده بودن….مهمومی بچه پولداراس دیگه…خب من دیرم شده با اجازتون میرم دیگه!

خیلی سریع خداحافظی کردمو با گام های سریع اونقدر تند تند ازش دور شدم تا دیگه اگه خودش هم بخواد نتونه بیشتر از این درمورد مهمونی دیشب ازم سوال بپرسه.
از خونه که زدم بیرون دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق و راحت کشیدم و خدارو بابت اینکه یاسر و یاسین لوم ندادن هزار بار تو دلم شکر کردم.
تا سر کوجه پیاده رفتم و بعد تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه.

اونجا مدام حواسم بود یاسین یا بهراد رو نبینم.چون اصلا دلم نمیخواست تووهمچین موقعیتی باهاشون چشم تو چشم بشم.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم و چون ربع ساعت تا شروع کلاس وقت داشتم ترجیح دادم برم توی کتابخونه و یه چند تا کتاب خوب درخصوص رشته ام میدا کنم و بخونم.
بین قفسه ها درحال پیدا کردن کتاب بودم که تیتر یه کتاب توجه ام رو جلب کرد و وقتی برداشتمش با بهراد که دقیقا اون سمت قفسه ی کتابها ایستاده بود چشم تو چشم شدم….

 

بین قفسه ها درحال پیدا کردن کتاب بودم که تیتر یه کتاب توجه ام رو جلب کرد و وقتی برداشتمش با بهراد که دقیقا اون سمت قفسه ی کتابها ایستاده بود چشم تو چشم شدم….
خیلی زود کتاب رو برداشتم و بعد به راه افتادم اما چند قدم مونده به خارج شدن از بین قفسه ها سر راهم سبز شد.
ایستادم و بهش خیره شدم.
قدم زنان و با چهره ای شرمنده اومد سمتم و گفت:

-سلام..

کتاب رو به سینه ام چسبوندم و گفتم:

-سلام!

گوشی آیفونش رو تو دست چرخوند و بعد پرسید:

-میتونم باهات حرف بزنم!؟

این اولینباری بود که اون میومد سمتم وچیزی ازم میخواست واسه همین بخاطرش حس میکردم قند تودلم آب شده و خیلی احساس لذت میکردم با این حال حس و حال واقعی درونیم رو به روی خودم نیاوردم و بعد گفتم:

-الان باید برم سر کلاس فکر نکنم بتونم….

خیلی سریع گفت:

-خب بعداز کلاستون….

چقدر دلم میخواست بازم براش کلاس بیام و سگ محلش بکنم ولی می ترسیدم این فرصت کوچیک باهم بودن رو از دست بدم واسه همین یکم تظاهر به فکر کردن کردم و گفتم:

-خیلی خب…بعداز کلاس میبینمتون….

-ساعت چند !؟

-ساعت 12/5

-باشه مرسی پس 12/5 پارک دانشجو!

سر تکون دادم و با گام های آروم از کنارش رد شدم و خودم رو به متصدی کتابخونه رسوندم و بعداز ثبت نام کلاس از اونجا زدم بیرون درحالی که یه جورایی تودلم.جشن عروسی به پا بود!
چقدر خوشحال بودم از اینکه برخلاف همیشه این اون بود که پیگیر من شده بود نه من.
سر کلاس تمام حواسم پی این بود که اون قراره چی بگه و اصلا با من چیکار داره و این کنجکاوی تا مرز خورد شدن اعصاب و بی طاقتی کشونده بود!
نه حواسم به درس بود و نه توضیحات استاد فقط هر چنددقیقه یه بار ساعت مچیم رو نگاه میکردم تا ببینم کی زمان میپره سمت عدد 12 !
چقدر همه چیز کند پیش می رفت…چقدر کند !

هرجور شده بود اون یکی دو ساعت روهم تحمل کردم تا وقتی که ساعت شد 12/5…بلافاصله وسابلم رو جمع کردم و بدو بدو از کلاس زدم بیرون و به سرعت خودم رو رسوندم به سرویس بهداشتی!
کبف لوازم آرایشی بیرون آوردم و بعد بهدصورت خودم تو آینه نگاه کردم.
دوباره کرم پودر زدم و رژلب سرخی به لبهام زدم و سعی کردم بدون جلف کردن صورتم آرایشم رو تمدید کنم.
هول و دستپاچه ادکلنم رو بیرون آوردم و یه جورایی باهاش دوش گرفتم و بعد که از مرتب بودن سرو وضعم اطمینان پیدا کردم وسایلم رو جمع کردم و از اونجا رفتم بیرون .نگاهب به ساعت مچیم انداختم.
ساعت 12:45دقیقه داه بود و فکر کنم دیگه انتظار بسش بود.
نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم سمت پارک دانشجو…

تکیه داده بود به درخت و پاش رو آهسته تکون میداد.با قدم های آروم به طرفش رفتم و گفتم:

-سلام!

فورا تکیه از درخت برداشت و گفت:

-سلام…

فورا تکیه از درخت برداشت و گفت:

-سلام…

چیزی نگفتم و کنجکاوانه منتظر موندم تا ببینم خودش قراره چیبگه و اصلا برای چی بالاخره حاضر شده تنهایی بامن صحبت نکنه هرچند که خودم یه حدسهاسی زده بودم.
ازم نخواست که بشینیم وهمین مایوس کننده بود.
دستهاشو از جیب شلوارش درآورد و گفت:

-سوفیا خانم من واقعا از بابت اون شب متاسفم.بهروز کاملا مست بود و اصلا نمیفهمید داره چیکار میکنه و چه رفتاری رو با چه کسی ازخودش نشون میده و میدونم اگه احتمالا یاسر قصد رفتن به دستشویی نمیکرد و از جلوی اتاق رد نمیشد اوضاع خیلی بدتر هم میشد و اتفاقای بدتر پیش میومد….

وسط حرفهاش مکث کرد و یه نفس عمیق کشید.
یعنی میتونست بفهمه که من بیشتر محو تماشای خودش بودم!؟
بقول اون یارو اونقدر محو صداش بودم که حرفهاشو نمیشنیدم!!!
تمام حرکات و حالتهاش برام دلنشین بود و مدام تو ذهنم با بدجنسی تمام میگفتم:

“چی میشد اگه بجای داداشش خودش مست کرده بود …چی میشد اگه اون اتفاقها واسه من باخودش میفتاد نه برادرش …”

دوباره ادامه داد:

-یاسین با من حرف نمیزنه و یه جورایی منو مقصر میدونه…

پوزخند زدی و گفتم:

-پس برای همین منو کشوندی اینجا آره!؟ دراصل بخاطر یاسین نه صدمه ی روحی ای که به من وارد شده بود.درست میگم!؟

خیلی اگه بخوام صادق باشم باید بگم هیچ صدمه ی روحی ای درکار نبود اما من عصبی بودم.عصبی بودم چون اون بخاطر یاسین اومده بود اینجا تا باهام حرف بزنه نه بیشتر…و این دقبقا همون چیزایی بود که من درموردشون حدس زده بودم
اون اما خیلی سریع گفت:

-نه نه…من…ما جدا اون شب هیچکدوم دوست نداشتیم همچین اتفاقی بیفته..بهروز قبل و بعدش هیچی یادش نمیومد.خودشم نمیدونه چیکار کرده دقیقااا…

تو دلم گفتم بهتر که چیزی یادش نمیاد.
بهتر که به تو نگفته واسه پیدا کردن خود لعنتیت دنبالت راه افتاده بودم این اتاق و اون اتاق…
دست به سینه شدم و پرسیدم:

-خب الان ازمن چی میخوای!؟ هم و غمت یاسین!؟؟ درست!؟ بله البته…من که برای شما ذره ای اهمیت ندارم…اصلا
واستون مهم نیستم….

-کی گفته مهم نیستی!؟

 

ماتم برد با این سوالش! یعنی من براش مهم بودم!؟ اصلا چرا این حرف رو زد!؟ چه منظوری داشت!؟
بعد از یه سکوت کوتاه مدت گفتم:

-اینکه من واسه شما اهمیت ندارم نیاز به فکر کردن نداره…نن باید خیلی احمق باشم اگه همجین چیری رو نفهمم…شما حتی همین حالاهم بخاطر یاسین اینجا هستین نه خود من…نه منی که اون شب برام شد جهنم….

اجازه داد من حرفهام رو بزنم و بعد شمرده شمرده گفت:

-تو…داری….اشتباه….قضاوت میکنی!!!

خدایا…هرچه بیشتر صحبت میکردیم ضربان قلب من بیشتر و بیشتر میشد.حرف کشیدن از این آدم درست عین بیرون کشیدن زیر خاکی بود.
ذره ذره باید میکندی و هربار فقط یه تیکه طلا پیدا میکردی….
سرم رو پایین انداختم که دوباره شروع به حرف زدن کرد:

-من ازتون میخوام که بهروز رو ببخشید…و با یاسین صحبت کنید چون امزوز اصلا جواب تلفنهای منو نداد

-اون از منم دلخوره….جواب تلفنهای شمارو نمیده حاضرهم نیست بامن صحبت کنه…

-آرومتر که شد باهاش صحبت کن.البته اون یکم غد…ولی تو باهاش صحبت کن!

یکم فکر کردمو گفتم:

-یعنی تو میخوای که من برم بهش بگم جواب تلفنای تورو بده!؟ باشه…اگه این جیزیه که تو میخوای…اگه با ارزشترین و با اهمیت ترین موردی که تو دوست داری بهش رسیدگی بشه فقط و فقط بخشیده شدن بردارت و سر گرفتن دوستیته…خیلی خب…من باهاش صحبت میکنم..

اینو گفتم و از کنارش رد شدم.
از اول هم حدس میردم بخواد بخاطر یاسین و برادرش باهام صحبت کنه مرتیکه ی پفیوز آشغال کله ی نفهم…
آخه چرا بعضیا اینقدر بی شعورن که نمیخوان بفهمن ما خیلی دوستشون داریم؟؟

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن
بستن