رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت 38

 

به گریه افتاد: بخدا نمیدونم…به جون خودم نمیدونمم…چرا با من اینطوری میکنی!؟؟…من دوستت داررم….چرا باهام اینطوری رفتار میکنی؟؟؟؟؟…
با این موش مردگی بازیاش فقط اعصابمو به هم میریخت. بی اراده به سمتش هجوم بردم و دستامو دور گردنش حلقه کردم : دِ کصافتتتت من که میدونم اون بچه رو تو بردی آخـه چرااا حرف نمیزنی؟؟؟ اون بچه فقط ۱۳سالشه…از سایه خودشم میترسع….

نفس نفس زنون ایستادمو گفتم: باشه…باشه..تو بردی اون بچه رو برگردون من اونو طلاقش میدمو با تو زندگی میکنمم….فقط اوونو برگردونننننننن!!!
ساکت شدو بهم نگاه کرد. به سمتش رفتمو کنارش نشستم .
+بیا باهم یه قرار بزاریم…تو رویسارو برگردون منم باهات ازدواج میکنم……
_من هنـوزم زنتم
+بسیار خوب…عروسی میگیریم و باهم زندگیمونو شروع میکنیم.
بر و بر نگاه کرد. مردمکای چشمش تند تند تکون میخوردن…معلوم بود دارع با خودش دو دوتا میکنع!!..

امیدوار بهش نگاه کردم منتظر بودم قبول کنه اما اون ابروهاشو در هم کردو گفت: اصلا متوجه حرف من میشی؟؟ میگـم ازین دختر خبر نداررممممم
دستمو دور گردنش گذاشتم ک گفتم: حرومزاده به تو مییگنننن…
فریادی کشیدو خواست فرار کنع اما نتونست. خسته شده بودم میخاستم تمومش کنمم دستامو دور گردنش فشردم تا کارو یکسره کنم…صورتش کبود شدو چشاش جمع شد…داشتم نفس راحت میکشیدم ک مردع که دستی دور بازون نشست و منو از جام کند ….

ناباور به دورو ورم نگاه کردم. امیر بود به سمت ترنم خم شد و بلندش کرد و به من نگاه کرد: احمممق داشتی تنهاا سرنخمونو می کشتییی!
+با حرص گفتم :کار خودع ناکسشه
_میدونم اما تو داشتی اونو می کشتی…
+نمییگه مقـر نمیاد..
امیر بازوشو گرفتو بلندش کرد: مگع دست خودشـه؟
و بعد دو نفرو صدا زد که وارد خونه شدن و ترنمو به دستشون سپرد.
_اوین جان میدونی کارت جـرمه؟
+اره الان زنگ میزنم وکیلم باوثیقه بیاد…
_بزار اول بریم کلانتری شاید شکایت نکنه !
+بریم
بهم نگاه کرد
رد ماشینشو گرفتیم….تا جنوب رفتع.

ناباور نگاهش كردم: اونجا چرا؟

نگاهش رو ازم دزديد و به روبروش دوخت: نميدونم…

_نميدونى يا اينكه نميخواى فكر كنى؟

تيز نگاهم كرد و گفت: نميخوام بهش فكر كنم…

ناباور به دور و ورم نگاه كردم. سرمو تكون دادم تا اون افكار مزخرف از سرم بيرون بره! دو قدم عقب رفتم… دو قدم جلو اومدم…

+واى بر من… واى… اگه… اگه اونو فروخته باشه…

امير كلافه تر از من به سمت در رفت.

_ميخوام برم جنوب…

ناباور نگاهش كردم: بريم…

به منشى ام زنگ زدم: اولين پرواز قشم و كيش…

__بله قربان الساعه!

امير هم تلفنشو به دست گرفت و مشغول به صحبت شد اما انقدر اشفته شدم كه اصلا نفهميدم كى بود و چى گفت!

تموم ذهنم حول و حوش اون دختر بود. الان كجا بود؟؟؟؟ ترسيده؟؟؟؟ غذا خورده؟؟؟؟؟ نكنه اذيت شده باشه… واى بر من واى…

با دستى كه روى پام نشست به سمتش برگشتم.

_يكى ار باندهامون رفته يك جتسجو بكنه ببينه چخبره… خدا كنه اونى كه تو فكر من و توئه نباشه…

سوار ماشين شديم. منشيم زنگ زد: يك ساعت و تيم ديگه پرواز اير لاين…

قطع كردم و به امير گفتم: بريم فرودگاه…

امير سرى تكون داد و راه افتاد. راه لعنتى مگه تموم مى شد. خدايا خودت به حال اين بچه رحم كن.

وقتى سوار هواپيما شديم هنوز باورم نمى شد.

+ردشو تا كجا گرفتين؟

_دم اسكله!

ناباور نگاهش كردم: پس فروختتش…

سكوت كرد.

_ارررههههه؟؟؟؟

دستمو گرفت: اگه بخواى اينطور رفتار كنى بهش نمى رسيما… ذهنتو باز كن! ما بايد كوتاهترين راه و كوتاهترين زمانو براى رسيدن به اون پيدا كنيم…

+اگه نشد…

_مى شه…

+نشد؟

محكم گفت: مى شه!

سكوت كردم . تموم ذهنم درگير اين سوال بود. اگه رويسا رو فروخته باشن، ما هم نتونسم اونو پيدا كنيم، چى…؟

 

#رويسا

نمى دونم چند روز گذشت و نمى دونم كجا بوديم اما حالم اصلا خوب نبود. ترس به جونم افتاده بود و مرتب منتطر بودم يكى بهم حمله كنه!… خسته شده بودم و حوصله ام سر رفته بود. پس كى به اوين مى رسيدم؟!…

در با صداى جيرجيرى باز شد و على آقا وارد كابين شد.

_سلام دختر جون… بيا صبحونه اتو بخور كه ديگه داريم مى رسيم.

با ذوق از جام بلند شدم و گفتم: كى؟

_ديگه كم و بيش رسيديم…

چشمهام ستاره بارون شد و على آقا لبخندى زد و گفت: صبحونه اتو بخور تا جون بگيرى وقتى به شوهرت رسيدى از چشش نيفتى…

سرى تكون دادم و مشغول خوردن صبحونه ام شدم. به حرفش گوش دادم و ناهارو شامم رو هم كامل خوردم. بهم قول داد صبح كه بيدار شدم پيش اوين باشم.

اما وقتى صبح بيدار شدم، در كمال تعجب ، اوين رو نديدم. ادمهاى زيادى دم اسكله منتظرمون بودند اما اوينى در كار نبود.من با تعحب به على آقا نگاه كردم.

+پس اوين كجاست؟

_اوين توى خونه منتظرته… فعلا كارگرهاش رو فرستاده تا تو رو پيشش ببرند… آخه مادرش حالش حوب نيست…

با اينكه از اوين بعيد بود اما خوب راست مى گفت. حال مادر اوين اصلا خوب نبود. با يكى از كارگرها به سمت ماشين رفتيم و بعد از اون با هم به سمت خونه ى اوين رفتيم. خونه يا كاخ؟!

وقتى وارد كاخ شديم، منو به سمت سالنى بردند. يك آقاى نسبتا چاقى وسط سالن پشت ميزى نشسته بود و غذا مى خورد. با ديدن ما از جاش بلند شد و مرحبا مرحبا گويان به سمت ما اومد. وقتى به ما رسيد من با تعحب بهش خيره شدم.

دستهاشو از هم باز كرد و خواست منو در آغوش بگيره كه من خودم رو عقب كشيدم. چرا مى خواست بغلم كنه؟…

با تعجب بهش خيره شدم و اون هم با ابروهايى در هم به عربى يك چيزى رو مى گفت كه متوجه نمى شدم.

به مردى كه همراهم بود نگاه كردم. اون هم زير چشمى بهم نگاه مى كرد. مردى كه مى خواست بغلم كنه، با عصبانيت چيزى رو بهش گفت و اون سرى تكون داد و رفت.

اون مرد هم با دست به صندلى اشاره كرد تا بشينم. پس چرا اوين نميومد؟

روى صندلى نشستم و به سالن خيره شدم كه مردى وارد سالن شد و به سمت مرد عرب رفت و بعد از صحبت يا اون به سمت من اومد و گفت: سلام خانوم محترم…

با تعجب بهش نگاه كردم و از جام بلند شدم و گفتم: سلام آقا… شما فارسى حرف مى زنيد؟… مى شه بگين اوين كجاست؟…

اون هم با تعجب يه من نگاه كرد و گفت: اوين؟… اوين كيه؟

و به سمت مرد عرب برگشت و چيزى رو گفت كه مرد عرب خنديد و يك چيزى رو گفت…

متوجه شوکه شدن مرد شدم.مدتی رو به مرد عرب نگاه کرد و بعد در حالیکه سعی می کرد به زور بخنده به من نگاه کرد و‌گفت:

من اسمم کیانه!مترجم توام و یک مدتی رو با توام!اول بریم به سر و وضعت برسیم تا من همه چیزو برات توضیح‌بدم.مرد عرب چیزی گفت که کیان به عربی جوابشو داد و به سمت پله ها رفتیم.

دو دل بودم،اما راه نجاتی جز اون مرد فارسی زبان نداشتم.وقتی به اتاق رسیدیم دوتا خانوم جوان به سمتم اومدند و کیان گفت:
این دوتا خانوم تو رو به حمام می برند و تمیزت می کنند و بعد من دوباره میام.

فکر کنم ترسو توی چشمهام دید.فکر کنم من هم غمو توی چشمهاش دیدم،و بعد لبهاشو روی هم فشرد و گفت:
تا من هستم از چیزی نترس.سری تکون دادم و وارد اتاق شدم.

منو به حمام بردند و قشنگ کیسه کشی کردن و بعد بیرون اومدیم،لباس بلند و پوشیده ای تنم کردند و موهامو سشوار کشیدن و بعد با هم از اتاق بیرون رفتیم .

کیان و مرد عرب تو پذیرایی نشسته بودند،وقتی وارد شدیم مرد عرب چیزی گفت که کیان به سمت من برگشت.
دختر جون بیا اینجا بشین.

سری تکون دادم و همون جلوی سالن نشستم.مرد عرب چیزی گفت و‌کیان مکثی کرد و بعد جوابشو داد که انگار مرد عرب رو عصبی کرد.و به تندی یه چیزی رو تکرار می کرد.

انگاری هم کیان سعی می کرد اونو اروم کنه.و با هم شروع به صحبت کردند و بعد از یک ربع کیان از جاش بلند شد و گفت:
بیا بریم یکمی با هم صحبت کنیم‌.

از جام بلند شدم و از سالن بیرون رفتیم.کیان به من نگاه مرد و گفت:
-چند سالته دختر؟!
+چند ماه دیگه سیزده سالم تموم میشه!
-اینجا چی میکنی؟!
+اوین المان بود‌…قرار شد با ترنم به المان بریم…

با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-ترنم کیه؟!اینجا دبیه نه المان…
+گفتند اوین اینجا دنبالم میاد!
مکثی کرد و گفت:از اول برام توضیح بده تا ببینم چیکار باید بکنیم.!!

همه چی رو توضیح دادم و احساس کردم لحظه به لحظه غمگین تر شد تا جایی که گفت:
اخه دختر چرا بهشون اعتماد کرددددی؟!!
فقط نگاهش کردم.

-اونا بهت دروغ گفتن.اینجادبیه.اوینی هم در کار نیست.تورو به شیخ جمال فروختند و اون هم تو‌رو برای پسر عقب مونده اش در نظر گرفته…

شوکه شده بودم و فقط نگاش می کردم.
لبخند تلخی زد و ادامه داد:تنها شانسی که اوردی این بود که شیخ تو رو برای تنها پسرش در نظر گرفته و پا روی دلش گزاشته.

از ترس دستشو گرفتم و‌ گفتم:
+من خودم شوهر دارم!!
غمیگن نگاهم کرد و گفت:
-اخه چرا گول خوردی…؟!

#كيانوش

به همين راحتى!… دخترى رو از مملكتمون به اجنبى فروختند حتى صداش هم در نيومد!…

ناباور نگاهم كرد و گفت: يعنى چى؟!

_دختر جون… تو رو فروختند… ديگه اوين و شوهر و خونه و ايرانى در كار نيست…

همونطور كه نگاهم مى كرد، چشمهاش بسته شد و من اونو تو بغلم گرفتم. شوكه شده بود. وقتى به سالن برگشتم، شيخ جمال نگاهم كرد: چى شد؟؟؟؟ تونستى بهش بفهمونى كه براى چى به اينجا اومده؟

_بله اما اون شوهر داره!

مكثى كرد و بعد گفت: چى؟؟؟؟؟ اما به من گفتند اون دختر باكره است؟؟؟؟

سكوت كردم. از حرف من تونسته بود همينو هضم كنه!… مردك پير خرفت زبون نفهم!

_قربان… شايد باكره باشه اما نكنه مهمش اينه كه اون شوهر داره… ممكنه شوهرش…

حرفمو قطع كرد و گفت: يك قابله بيارين ببينه اون باكره است يا نه… اگه نبود جلوى سگها پرتش كنين… پولى رو كه دادم رو از حلقومش بيرون مى كشم…

مى دونستم همين كارو مى كنه!… اگه اون دختر دختر نباشه اونو جلوى سگها مى ندازه! سعى كردم افكارم رو متمركز كنم.

_چرا ايستادى؟

سرى تكون دادم و به سمت اسانسور رفتم كه خليل وارد شد. پسر عقب افتاده ى جمال! با ذوق رو به پدرش كرد و گفت: بابا عروسك منو اوردين؟

شيخ نگاهى به من كرد و گفت: اره بابا اورديم…

__كو… كجاست!؟

من فورى وارد اسانسور شدم. حرومزاده!… دخترو كه خودشو رويسا معرفى كرده بود به اتاقش بردم. چقدر بچه بود!… چطور تونستند دختر به اين بچگى رو شوهر بدند!… اونو روى تخت گذشتم و به سرنوشت شومش فكر كردم. تنها شانسى كه اورده بود اين بود كه خليل عقب افتاده بود. اما مى دونستم و مطمئن بودم آينده ى خوبى در انتظارش نبود!…

از اتاق خارج شدم كه به خليل خوردم. با ذوق بهم نگاه مى كرد.

+ عروسك من اينجاست؟…

فورى درو قفل كردم و دست خليل رو گرفتم و گفتم: عروسكتو دوست دارى؟

+آره!

_خوب الان عروسكت مريضه!… اگه تو رو بيينه ممكنه مريض تر بشه… اول بزار دواشو بخوره خوب شو باهاش بازى كن! باشه؟

مكث كرد و گيج نگاهم كرد و بعد گفت: كى خوب مى شه…

_فردا…

+ببينمش؟

_الان نه… فردا… باشه؟

ايروهاش در هم شد و گفت: مال منه؟

_اره… فقط مال تو!..

نيشش باز شد.

+باشه… پس تا فردا صبر مى كنم…

و بعد كج و معوج شروع به بالا و پايين پريدن كرد. بيچاره اين دختر…

وقتی به سالن برگشتم،شیخ رو به من کرد و گفت:
دارن قابله رو میارن…خوب حواست باشه اگه باکره نبود تا شب تو این خونه نمیمونه!

_بله قربان….
وقتی تو سالن منتظر قابله بودم به این فکر میکردم که چطوری باید برای اون دختر توجیه کنم که قصد قابله چیه و اگه دختر نباشه چطوری نجاتش بدم؟…
اصلا میشد نجاتش داد؟…
از یک طرف فکرم این بود که با گفتن اینکه دختر نیست نجاتش بدم و از طرف دیگه مطمئن بودم اگه دختر نبود شیخ اجازه نمیداد به این راحتی ها از این خونه بره!

حیرون و سرگردون منتظر قابله بودم که با شیخ وارد شدند.
خوشبختانه جوون بود و میشد باهاشون کنار اومد. اگه پیر بود متوجه کردنشون کار حضرت فیل بود.

رو به من کرد و گفت:
+قابله رو ببر خودت هم بالا سرش بایست…
سری تکون دادم و به همراه قابله ی جوون به سمت طبقه ی بالا رفتیم. وقتی جلوی در رسیدیم، به سمتش برگشتم و گفتم:
_خوب گوش کن! آروم رفتار میکنی!…..اون بچست اونو نمیترسونی …فقط یه چکاپ کلیه! اجازه دست زدن بهش رو نداری!…متوجه شدی؟
سری تکون داد و با هم وارد شدیم.

رویسا به هوش اومده بود و به رو به روش خیره شده بود. با دیدن ما نگاهش متعجب به من و قابله خیره موند.
به سمتش رفتم و گفتم:
_رویسا جان این خانوم برای معاینه شما اومدن….
گیج و گنگ گفت:
+معاینه….معاینه برای چی؟
نمیدونستم چی باید بگم….مکثی کردم و گفتم:
_یک نوع آزمایشه!… باید انجام بدیم…
با تعجب به من نگاه کرد و قابله جلو رفت و گفت:
–بهش بگین لباسش رو در بیاره….
من حرفش رو تکرار کردم و رویسا با تعجب به جفتمون خیره شد و بعد سری به عنوان نفی تکون داد.
بیچاره هنگ کرده بود.
به سمتش رفتم و کنارش نشستم:
_رویسا جان من رو مو برمیگردونم و شما اجازه بده معاینت کنن‌….باهات کاری ندارن و من این اجازه رو بهشون نمیدم که اذیتت کنن اما اگه این اجازه رو ندی طور دیگه ای باهات برخورد میکنند که من دیگه نمیتونم ازت دفاع کنم….
حالا من رو مو برمیگردونم و تو لباست رو در بیار دیدی داره اذیتت میکنه فقط صدام کن!…

ناباور سری به عنوان نفی تکون داد.
ابروهامو در هم کردم:
_رویسا…اینجا ایران نیست…کوچکترین ناخلفی ازت ببینند تو رو جلوی سگ هایی میندازند که دو برابرت قد و هیکل دارند….
چشمهاش از وحشت گرد شد و آب انداخت اما مجبور بودم اونو به راهش بیارم…

_همکاری کن قول میدم بعد از این اجازه ندم کوچکترین گزندی بهت برسونند…
با نگاهی غمگین نگاهم کرد. از جام بلند شدم و رو مو برگردوندم و گفتم:
_لباستو در بیار‌….

به نظرم خيلى طول كشيد تا لباسش رو دراورد. همه ى ترسم اين بود بخواد جيغ بكشه و شيخ رو متوجه بكنه!

بدون اينكه رومو برگردونم به قابله گفتم: فقط چك مى كنى… بهش دست نمى زنى!

چند دقيقه اى طول كشيد تا قابله به حرف اومد: دختره!

نفسى از سر راحتى كشيدم. هرچند نمى دونستم چى در انتظار اين دختر مى خواد باشه…

__خوب حالا مى تونى لباستو بپوشى…

در اتاق رو باز كردم و به قابله گفتم باهام به سالن بياد. وقتى وارد سالن شديم شيخ به سمتموم اومد: خوب؟

قابله به حرف اومد: سرورم دختره و باكره هم هست… هنوز بهش دست هم نخورده…

چشمهاى شيخ برقى زد و رو به زيردستهاش كرد و گفت: بخاطر اين خبر خوش هر چى مى خواد بهش بدين…

و بعد رو به من كرد و گفت: تو هم اون دخترو براى عروسى آماده كن!

با حيرت نگاهش كردم. به اين زودى؟!… اون هم دخترى رو كه شوهر داره؟!… متوجه ى حيرتم شد.ابروهاشو در هم كرد و گفت: هو طور خودت ميدونى آماده اش كن… خليل خيلى بى تابى مى كنه و من ديگه نمى تونم قانعش كنم…

__اما قربان… اون دختر…

حرفمو قطع كرد و گفت: ايناش به من ربطى نداره زودتر اماده اش كن…

سرى تكون دادم و به سمت طبقه ى بالا رفتم. چى بايد مى گفتم؟… چطورى؟… اون بچه همين الانش هم سكته نكرده كليه!… برم بهش بگم خيلى زود عروسى تو با كس ديگه است… اون هم پسر عقب افتاده ى شيخ؟!…

وقتى به سالن بالا رسيدم، خليل رو پشت در ديدم كه خم شده بود و سعى مى كرد از توى سوراخ به اتاق دخترك نگاه كنه!…

به سمتش رفتم و دستمو روى شونه اش گذاشتم كه سه مترى از جاش پريد. دستمو روى بينى ام گذاشتم و اروم در اتاق رو باز كردم.

رويسا روى تخت نشسته بود و طبق معمول به ديوار روبروش خيره شده بود. با ورود ما نگاهش به سمت ما چرخيد و روى خيلي خيره موند.

خليل بى توجه به من به سمتش رفت و كنارش نشست. به جفتشون توجه كردم. حالا جفتشون به هم خيره شده بودند. خيلي دستشو دراز كرد تا مرهاى رويسا رو نوازش كنه اما رويسا خودش رو عقب كشيد.

خليل به من نگاه كرد. با نگاهش ازم مى خواست كه ضمانتشو بكنم. به رويسا نگاه كردم و گفتم: رويسا… خليل يك كم از نطر عقلى شيرين ميزنه… اون فكر مى كنه تو عروسكى و مى خواد باهات بازى كنه… پدرش هم تو رو خريده تا تو دوستش بشى… پس نبايد به خليل سحت بگيرى وگرنه ممكنه پدرش تو رو به كس ديگه بفروشه و من هم اونجا نباشم تا از تو دفاع كنم متوجه شدى؟

رويسا با ترس بهم خيره شد و خليل باز دست دراز كرد و موهاشو نوازش كرد و اينبار رويسا اجازه داد.

دلم به حال اين دختر مى سوخت. در عرض بيست و چهارساعت تمام كاخ ارزوهاش فرو ريخته بود…

رویسای بیچاره یه لحظه به من و یک لحظه به خلیل نگاه می کرد.لبخند تلخی زدم و کنار میز توالت نشستم.

_پسر بی ازاریه… اگه باهاش خوب باشی میتونی تو این خونه زندگی کنی…
با ترس به من زل زد. یک قطره اشک از کنار چشمش پایین چکید که خلیل با دست پاکش کرد و رویسا گفت: من شوهر دارم… من میخوام برم پیش اون…!

-عزیزم بهت گفتم تو دیگه همین جا میمونی… اونی ک میخواسته بهت کمک کنه دروغ گفته و تو رو فروخته…
اوینی در کار نیست…

با التماس گفت: شما نمیتونی کمکم کنی؟.. پلیسو خبر کنین..
لب به دندون گرفتم و گفتم : دیگه این اسمو اینجا به کار نبر… وگرنه سرتو به باد میدی…
خلیل داشت هنوز اونو دستمالی میکرد. نگاه گزینویشو به خلیل دوخت و خلیل از جاش بلند شد و دستشو گرفت و گفت : بیا…
رویسا بهش نگاه کرد.

ازش می خواد ک باهاش بری…
دستشو گفت و اونو به دنبال خودش کشید و من هم دنبالشون رفتم، به سمت اتاق خودش رفت و در رو وا کرد.

رویسا اول با ناراحتی و بعد با تعجب به اتاق خلیل نگاه کرد.
همه چیز اتاق به رنگ صورتی و سفید بود.
یک اتاق کاملا دخترونه. خلیل رو به رویسا کرد و گفت:
خوشت اومد!….

وقتی حرفشو برای رویسا ترجمه می کردم،برق چشمهای رویسا لبخند روی لب هام نشوند.

خلیل رویسا رو به سمت کمد عروسکها کشید و یکی از عروسکهای خوشگلشو به دستش داد و یکی رو هم برای خودش در نظر گرفت و باهم به سمت تخت رفتند.

خلیل مرتب از رویسا نظرش رو میپرسید و ازش نظر میخواست، داشتند باهم کنار میومدند.

لبخند تلخی رو لبهام نشست. خداکنه ک راحت بتونه با این قضیه کنار بیاد.
خیلی ذوق زده با رویسا بازی می کرد و اگرچه معلوم بود رویسا زیاد حوصله نداره اما گه گاه خوب میتونست خلیل رو راضی و قانع کنه!

خیره بهشون نگاه میکردم ک در باز شد و شیخ وارد شد و بعد نگاه رضایتمندی به رویسا و خلیل خطاب به من گفت: چطور شد؟

-قریان خلیل اومد نتونستم حرف بزنم…
-خوب وقتی خلیل اینجاست حرف بزن! اتفاقا بهتر هم هست…
-بله قربان…
-عروسی نزدیکه، دست بجنبون.!
و از اتاق بیرون رفت. چطور باید بهش میگفتم؟!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. انشاالله اگه خدا بخواد نویسنده محترمش دو هفته دیگه یه پارت تحویلمون میده البته شایدم یه ماه دیگه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن