رمان پناهم باش

رمان پناهم باش پارت 46

 

#اوين

سلين بهم خيره شده بود و فكر مى كنم حتى پلك هم نمى زد. به امير نگاه كردم. سرى به عنوان تاييد تكون داد و آهى كشيد و گفت: منم همين فكرو مى كنم.

آهى كشيدم و من هم سرى به عنوان تاييد تكون دادم و به سلين نگاه كردم كه گفت: اما من هنوز اميدوارم… فكر مى كنم اون دختر هنوز يك جاهايى همين دور و وراست…

امير گفت: نه نيست… اون از تركيه رفته و به دبى برگشته…

بعد از اينهمه جست و جو ، ديشب بهمون اطلاع دادند كه شايد رويسا اصلا از طريق هوايى از تركيه خارج نشه و احتمالش هست كه الان اصلا توى تركيه نباشه !… اين راه حلمون هم به بن بست خورد. لبخند محوى زدم و دست سلين رو گرفتم و گفتم: بابت كمكى كه كردى ممنونم…

_اما اوين…

_سلين جان بهتره كه ما بريم… شايد اونجا زودتر به جواب برسيم… مى دونم كه تو هم تموم سعى تو كردى… ولى راست مى گن اينجا نميتونم رويسا رو پيدا كنم…

و نااميد به امير خيره شدم كه با گوشيش ور مى رفت و از جام بلند شدم كه امير هم زودى بلند شد و وقتى از خونه ى سلين بيرون اومديم گفت: رويسا تو دبيه!…

با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم : كى بهت گفت؟!

_كارگاه خصوصيمون…

_پيداش كرده؟!

_نه… اما گفت به دبى برگشتن…

نفسى از سر راحتى كشيدم. حداقل ردشو گم نكنيم. به دبى برگشتيم. توى هتل اقامت گرفتيم و منتظر خبر كارگاه شديم. طبق قولش بايد يك ماهه رويسارو بهم مى رسوند.

 

#رویسا

با دردی ک تو سینه ام پیچید چشم باز کردم و به دور و اطرافم نگاه کردم. من کجا بودم؟!
چرا هیچی به یادم نمیومد؟….سعی کردم به مغزم فشار بیارم که کجام اما هرچی زور زدم به نتیجه نرسیدم.
انگار غروب یک روز زمستون بود و من به خواب عمیقی رفته بودم ک هیچی رو به یاد نمیاوردم.
گیج و خسته از کنکاش چشم هامو بستم که در وا شد و عطری اشنا تو اتاق پیچید.

چشم باز کردم و به کیان خیره شدم. همه ی صحنه ها درست مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد و من تند از جام بلند شدم ک دردی تو کل بدنم پیچید و لب به دندون گرفتم و دوباره دراز کشیدم.

کیان با دوتا قدم خودشو بهم رسوند و گفت: دراز بکش…
سعی نکن از جات تکون بخوری…دختر بهت گفتم کار خطایی ازت سر نزنه.. چیکار کردی؟؟؟

ابروهام درهم شد و و رومو ازش برگردوندم و گفتم. میشه تنها بزاری؟

نفس عمیقی کشید و گفت: نه نمیتونم.
با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:میخوام تنها باشم…

اونم ابروهاش درهم شد: رویسا میشه خواهش کنم این بچه بازی هارو تمومش کنی؟اگه تا الانشم زنده ای واقعا باید شکر خدارو بجا بیاریم…
زنده کردن تو فقط یک معجزه است…پس سعی کن کمتر بچه بازی دربیاری…

رومو ازش گرفتم و به پنجره چشم دوختم: من الان کجام؟
تو خونه ی خودمون… دبی..
با تعجب به سمتش برگشتم: ما ک….
بعد اینک تیر خوردی تو رو به بیمارستان رسوندیم…
حالت اصن خوب نبود.من پیشنهاد دادم اینجا ولت کنیم و بریم….

با تعجب بهش خیره شدم و اون ادامه داد، اما شیخ دستور داد همگی با هم به دبی برگردیم…تو اصلا خوب نبودی اما به هرحال درمونت کردند.

چرا اون پیشنهاد رو دادی؟
وقتی حالت خوب میشد ازت ادرس و شماره تلفن خانوادتو میخواستن و بهشون زنگ میزدند تا به دنبالت بیان…
آهی از سر حسرت کشیدم…چرا شیخ قبول نکرد؟

نمیدونم…بلافاصله رد کرد…
پوفی کردم. لعنتی چرا دست از سرم بر نمیداشتند!…..

 

#كيان

داشتم بهش نگاه مى كردم كه كلافه به ديوار روبروش خيره شده بود. خدارو شاكر بودم كه به هوش اومده بود. نمى دونم چرا مهرش به دلم نشسته بود و از همين الان غصه دار روزى بودم كه قرار بود از اينجا بره!

_به نطرت تا كى بايد اينجا بمونم؟

تا لب باز كردم در باز شد و خليل سر به زير وارد شد. به هواى اين بود كه رويسا هنوز بيهوشه اما وقتى چشمهاش به چشم باز رويسا افتاد ناباور بهش خيره شد و بعد گفت: عروسك!

به سمتش اومد و خواست بغلش كنه كه دستشو گرفتم. به سمتم برگشت و متعجب نگاهم كرد كه گفتم: هنوز جاى زخمش خوب نشده… ممكنه خون بياد…

چهره اش غمگين شد و كنارش نشست و ناراحت بهش خيره شد: درد دارى عروسك؟!

ترجمه كردم. رويسا بدون ابنكه حتى به خليل نگاه كنه بى قرار بهم نگاه كرد: مى شه اينو از اتاقم بيرون ببرى؟!

رو به خليل كردم و گفتم: آره پسر جون حالش خيلى بده و نميتونه حرف بزنه!… دكترم گفته نبايد تا يك مدت حرف بزنه و تكون بخوره… مى تونى الان تنهاش بزارى؟!

ناراحت بهم خيره شد و از جاش بلند شد و گفت: عروسك زود خوب شو…

و از اتاق خارج شد.

_ناراحتش نكن… اونو از خودت نرون… اگه ييفرارى هاى خليل نبود تا حالا سرتم چال كرده بودند…

_به درككككك… مى خوام صد سال نباشه و نباشم… خوب گوش كن ببين چى مى گم من براى بار هزارم هم كه شده از اينحا فرار مى كنم…

مى تونستم دركش كنم. پس سكوت كردم و سعى كردم سربسرش نزارم. اون الان شرايط روحى خوبى نداشت. فقط بايد يه كار مى كردم كه اون نسبت به خليل نرم تر مى شد تا شيخ هم نسبت به اون نرم ميموند وگرنه موقعيت شيخ داشت به خاطر اون به خطر مى افتاد و شيخ هاى عرب اصلا تابع ريسك نبودند… اگه يكم نافرمانى مى كرد روى دل بچه اش هم پا مى گذاشت و رويسا رو سر به نيست مى كرد.

 

رويسا روزبه روز افسرده تر مى شد و خليل روز به روز عصبى تر!… انگار محبت رويسا تو دلش اثر كرده بود و اونو به خودش جذب كرده بود اما هيچ چيز از نگاه شيخ دور نميموند. اون مى ديد كه رويسا دقيقا مثل يك عروسك زيبا و دوست داشتنى، ساكت و سرد و بى روح شده بود و خليل روز به روز بخاطر توجهى اون لاغر و لاغرتر مى شد.

اون روز رويسا و خليل تو باغ خونه قدم مى زدند كه شيخ صدام كرد. مى دوتستم تو رابطه ى اون دوتا دقيق شده اما به روى خودم نياوردم و به سمتش رفتم.

_بله آقا؟!

_دستور دادم يك دختر ديگه براى خليل پيدا كنند…

تموم تنم يخ كرد اما به روى خودم نياوردم و كفتم: فكر نمى كنم آقا قبول كنند…

_قبول مى كنه… گفتم يك عروسك بيارن كه چشمهارو خيره كنه و خليل نتونه ازش چشم برداره…

اگه اينطور مى شد، وضعيت رويسا خيلى بدتر از اين مى شد. مطمئنا اولين پيشنهادى كه براى اون مى شد، كار تو كاباره ها و هم خوابى با پيرمردهاى پولدار بود. تنها حرفى كه تونستم بزنم اين بود: اميدوارم همينطورى كه شما مى فرماييد بشه…

و نگران به اونها خيره شدم. رويسا روى صندلى نشسته بود و خليل كنارش با گوشيش مشغول بازى بود.

تموم فكرم درگير اين بود اگه خليل به عروسك جديد خو بگيره چه بلايى به سر رويسا مياد!…

كنارشون آروم جاى گرفتم. خليل سرشو بالا اورد و بهم نگاه كرد:مرحله صد و بيستم…

سرى به عنوان تاييد تكون دادم و رويسارو صدا كردم كه سرد و بى روح به سمت من برگشت.

_شيخ دستور داده يك دختر براى خليل بيارن…

يك لحظه برق اميد رو توى چشمهاش ديدم.

_خوب؟!

_رويسا اگه اينطور بشه معلوم نيست سر از كجا در بيارى!… كاباره… خونه هاى روسپى… عمارت شيخ هاى پير دبى… اصلا هيچى معلوم نيست… شايد هم كلفت همين خونه بشى… ولى حتى فكرشم نكن كه بتونى از اينجا فرار كنى…

رويسا شونه اى بالا انداخت و گفت: ديگه برام مهم نيست…

سرى به عنوان تاسف تكون دادم. اون واقعا افسرده شده بود و كارى از دستمون بر ميومد…

شيخ به وعده اش عمل كرد و براى اولين بار دخترى رو آورد كه دست كمى از عروسك هاى باربى نداشت…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن