رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 2

 

عصر، خانم بیرون رفت و برایم یک مانتو و مقداری لباس خرید. فردای آن ‌روز هم دکتر مرا به مطب متخصص پوست و مو برد، او بیماری‌ام را فتودرماتیک* تشخیص داد.
هنوز گوشه‌ٔ هال می‌خوابیدم. یک‌روز خانم صدایم کرد و گفت که همراهش بروم. در ته راهرو‌ پلکانی فلزی روبه‌بالا بود. همان‌لحظه مهرزاد از اتاقش بیرون آمد و با دیدن ما که از پله بالا می‌رفتیم، گفت:
– آخ جون، پشت بوم.
بالای پله در کوچکی بود که خانم آن‌ را باز کرد و ما وارد فضای باز پشت بام شدیم، باد خنک صورتم را نوازش ‌کرد. یک اتاق سه در چهار گوشهٔ بام بود. خانم گفت:
– تمیزش کن. شب‌ها دیگه این‌جا می‌خوابی.
و رفت. تا چند دقیقه مهرزاد هم مثل من ساکت بود، بعد پرسید:
– از تنهایی نمی‌ترسی؟
جوابش را ندادم و به طرف اتاقک رفتم. دلم نمی‌خواست با کسی حرف بزنم. حوصله‌ٔ او را هم نداشتم ولی مانند جوجه اردک بزرگی پشت سرم راه می‌آمد. در اتاق را که باز کردم با دیدن حجم قفس‌هایی که گوشه‌‌ی انبار جمع شده بودند در جای خود خشک شدیم. مهرزاد به‌طرفشان رفت و درحین جمع کردنشان توضیح داد:
– این‌جا رو بابابزرگم خیلی دوست داشت؛ پدر پدرم، کلی پرنده داشت.
چند تا از قفس‌ها را برداشت و از اتاق بیرون برد، من هم کمکش کردم. وقتی قفس‌ها را بیرون بردیم، اتاق تقریباً خالی شده بود. روی لبه‌ٔ پنجرهٔ بزرگ اتاق، توپی سبز، در گلدان سفالی قرار داشت. وقتی که نزدیک‌تر رفتم دیدم توپ سبز، یک کاکتوس خاک‌گرفته است. گل را بیرون بردم و شیر آب را روی آن گرفتم. وقتی خاک‌ها کنار رفت، کاکتوسی توپی را دیدم که هنوز زنده بود. هرچند خاکش خشک و کهنه بود اما هنوز خودش سبز بود؛ باورم نمی‌شد. مقاومت کاکتوس برایم مانند آوازی بود که سربازان هنگام جنگ می‌خواندند؛ آن لحظه که شکست را بو می‌کشیدند ولی ناامید نمی‌شدند.
کاکتوس پیر هم آوازی قدیمی با زبانی نامفهوم می‌خواند؛ دوستش داشتم.
بعد از چند روز بالاخره لبخند زدم. کاکتوس پیر، امید را در وجودم زنده کرد. دلم برای گیاهان تنگ شده بود. سال‌ها هر روز صبح که چشمانم را باز می‌کردم، همه‌ جا را سبز دیده بودم. ولی این‌جا چند روز بود که حتی یک گندم یا لوبیای جوانه‌زده را ندیده بودم. خیره نگاهش می‌کردم. دلم تنگ بود؛ برای روستایمان، مادرم، خواهرانم، حتی پدرم.
ــــــــــــــــــــــ
*فتودرماتیت که به آن مسمومیت با آفتاب یا آلرژی به نور نیز می‌گویند، نوعی درماتیت تماسی آلرژیک است که در آن آلرژن با نور آفتاب فعال ‌می‌شود و پاسخ آلرژیک را تحریک می‌کند و سرانجام سبب قرمزی پوست یا دیگر عوارض جانبی روی سطح در معرض تماس می‌شود. عوارض جانبی پس از آن باعث عارضه‌های پوستی‌ای می‌شوند که اغلب اگزما هستند. فتودرماتیت با آفتاب‌سوختگی یکی نیست.

مهرزاد کنارم نشست و گفت:
– این گل می‌ده.
– واقعا؟
– مال بابا بزرگ بود. چه‌طور هنوز خشک نشده؟ بابا، بعضی وقتا میاد بالا، حتماً بهش آب داده.
و لبخند پهنش دوباره روی صورتش ولو شد.
– سرخوش.
– چی؟
– چرا انقدر سرخوشی؟
خندید، با صدای بلند.
– اتاق رو تمیز کردم، فقط جارو کن. من می‌رم برات وسیله پیدا کنم. بخاری هم داره، شب‌ها سردت نمی‌شه.
وقتی پایین ‌رفتم او با تکه‌ای موکت بالا می‌رفت، پرسید:
– کجا؟
– برم ناهار درست کنم.
پایین، دنیایی از آشفتگی در انتظارم بود؛ خانه‌ای به‌هم‌ریخته و میز صبحانه‌ای جمع‌نشده.
انبوهی لباس تمیز درمقابل تخت مهشید، آماده برای شستن بود. از اتاقش فریاد زد:
– من ناهار لازانیا می‌خوام.
وارد اتاقش شدم.
– ببخشید خانم، من بلد نیستم.
– پس چی بلدی؟ اصلاً چرا بابام تو رو نگه داشته؟
همان‌طورکه لباس‌هایش را از روی زمین جمع می‌کردم، گفتم:
– قرمه‌سبزی بلدم.
با لجاجت و خباثت گفت:
– قیمه.
– چشم، خانم.
لباس‌ها را در ماشین ریختم؛ کار با آن را بلد نبودم. سراغ ناهار رفتم.
مهراد از اتاقش بیرون آمد و غر زد:
– مامان! این بلوزِ من اتو نداره.
رفتم تا لباس را از دستش بگیرم، بلوز را بالا گرفت. دستم به آن نمی‌رسید؛ فقط تا زیر سینه‌اش بودم. از پایین به بلوز توی دستش نگاه می‌کردم، فقط نگاهم کرد. گوشه‌ٔ لبش از تلاشم کمی بالا رفت ولی لحظه‌ای بعد اثری از آن‌ روی لب‌هایش نبود.
– خودم اتو می‌کنم.
در دلم گفتم: «بهتر».
برگشتم به آشپزخانه و ناهار را آماده کردم. ساعتی بعد خانم با لباس ورزشی به‌داخل خانه آمد و به حمام رفت. تا ظهر کارهایم طول کشید، جارو و گردگیری و بعدش شستن ظرف‌ها و…
دکتر ظهر به خانه نیامد.
شام را خانم خودش آماده می‌کرد، من هم بالا رفتم تا اتاقک را گردگیری کنم. وقتی کارم تمام شد و موکت را پهن کردم آن‌قدر خسته بودم که توان نداشتم برای شام پایین بروم، حتی نمی‌توانستم بلند شوم و لامپ اتاق را خاموش کنم؛ همان‌جا بی‌هوش شدم.

ساعتی بعد دستی بلندم کرد و روی جایی نرم گذاشت. جیغ خفه‌ای کشیدم و از خواب پریدم، دکتر بود. با دیدنِ قیافهٔ ترسیده‌ام دست‌هایش را بالا برد و گفت:
– منم، نترس.
با دلسوزی نگاهم می‌کرد.
– برات رخت‌خواب آوردم، اول اومده بودم برای شام صدات کنم.
نگاهی به‌اطراف کرد، به جز موکتی که روی زمین پهن بود اتاقکم خالی، محزون و دلگیر بود. قابلمه‌ی کوچک و تکه‌ای نان در سینی برایم آورده بود، بوی خوش آب‌گوشت باعث شد تا آب دهانم را فرو بدهم و با نگاهی گرسنه به نان خیره شوم. کارم باعث کلافگی دکتر شد با انگشتانش چند بار کف سرش را خاراند و با عصبانیت غرید:
– نباید می‌آوردمت این‌جا، باید می‌بردمت بهزیستی؛ بهتر از این‌جا بود.
مگر قیافه‌ام چطور شده بود که باعث این دلسوزی شده بودم. چهارزانو به‌طرفش رفتم، دستش را با دست‌های کوچکم گرفتم و گفتم:
– خوابم می‌اومد، خوابم برد. ببخشید.
بی‌قرار و کلافه بود.
– چرا اومدی اینجا؟ فقط یه روز نبودم.
– مثل خونه‌ست، حیاط هم داره. گلدون هم دارم.
دستم را گرفت و گفت:
– هنوزم دیر نشده، فردا می‌برمت.
ترسیده گفتم:
– نه، تو رو خدا! من از کار بدم نمیاد. بذارید پیشتون بمونم. آقا مهرزاد هم هست، خیلی مهربونه.
حتی نمی‌خواستم پیش خودم اعتراف کنم، ولی دلم می‌خواست بتوانم پس‌اندازی که دکتر قولش را به من داده بود را به‌دست بیاورم و پیش خانواده‌ام برگردم؛ زندگی بدون آن‌ها برایم خالی و ترسناک بود. شاید اگر دست پُر برمی‌گشتم، پدرم مرا قبول می‌کرد. نالیدم:
– بذارید پیشتون بمونم.
سال‌ها بعد که به آن شب فکر می‌کردم هرگز از ماندن پشیمان نشدم ولی انگیزه‌ام برای ماندن…
با چشم‌هایی که از اشک درخشان شده بود، گفت:
– من فردا برمی‌گردم سر کارم. این‌طوری که نمی‌تونم ولت کنم.
– من خوبم. راضی‌ام.
– مطمئنی؟ پشیمون نمی‌شی؟
– نه، نه به خدا.

– من تا چند ماه ماموریتم طول می‌کشه ولی برای ثبت نام کتاب‌های مهرزاد رو بگیر و بخون. شاید تونستی اول راهنمایی رو شهریور قبول شی و عقب‌ماندگیت رو جبران کنیم. مواظب خودت باش خانم کوچولو. داروهات رو استفاده کن از خونه بدون کلاه آفتابگیر بیرون نرو. می‌خوام وقتی برگشتم صورتت کاملاً خوب شده باشه. قول می‌دی مواظب خودت باشی؟
سرم را به بالا و پایین تکان دادم.
_مهرزاد برات کلاه می‌گیره؛ خودش هم یه کلکسیون کلاه داره. اگه خوشت اومد، یکی رو بردار.
بعد بلند شد و خواست بیرون برود که پرسید:
– از تنهایی که نمی‌ترسی؟
– نه شما هم مواظب خودتون باشید.
– صبح برات دفترچه حساب باز کردم، با وکیلم رفتیم. خوب شد شناسنامه‌‌ت رو داشتی. برات حساب باز کردم ولی تا به سن قانونی نرسی، نمی‌تونی پولی برداشت کنی.
– ممنون.
– باید تو روستا مدارک تحصیلت رو از مدرسه بگیرم و پدرت مدارک واگذاری سرپرستیت به من رو امضا کنه.
حرف دیگری برای گفتن نداشت آشفته بود، دوباره دور اتاق را از نظر گذراند زیر لب «خداحافظ» گفت و از اتاق بیرون رفت.
در رختخوابم دراز کشیدم؛ تابستان بود اما سوز سردی می‌آمد. پتو را روی خودم کشیدم و سعی کردم به صدای تکان خوردن پنجره بی‌تفاوت باشم و بخوابم.
تق! تق! تق!
گوش‌هایم را گرفتم، دیگر اشک نمی‌ریختم. هرگز!
لعنت به قطره اشک لعنتی و سرکشی که از روی گونه‌ام سقوط کرد. خودم را در آغوش گرفتم؛ من می‌توانستم؛ باید می‌توانستم که مادر خودم، خواهر خودم، محافظ و دوست خودم باشم.

به عادت همیشه، صبح زود بیدار شدم. موهایم را شانه کردم و بافتم. انتهای موهایم را با تکه‌پارچه‌ای بستم. بعد بلوز و شلوار تمیزی برداشتم تا قبل از بیدارشدن بقیه، دوش کوتاهی بگیرم. وارد بام که شدم صدای گفت‌و‌گویی باعث شد تا پاورچین به لبه‌ٔ پشت بام بروم و پشت حفاظ آجری پنهان شوم. همان‌طور‌که حدس زده بودم دکتر و خانم در مورد من حرف می‌زدند. صدای دکتر می‌آمد:
– من می‌رم، ولی تا برگشتنم مواظب خودت و بچه‌ها باش. به آوا هم سخت نگیر، گناه داره.
صدای خانم آرام‌ و شمرده به‌ گوش می‌رسید:
– من بلدم با کارگر خونه چطور رفتار کنم. آخه کی می‌خوای این اخلاق سطح پایین رو کنار بذاری؟ کار می‌کنه؛ پول می‌گیره. جای خواب و لباس و غذا هم که داره، دیگه چی‌کارش کنم؟ می‌خوای بشینه و من کارهاش رو انجام بدم؟
– تو کی می‌خوای دست از این رفتارای بورژوائی برداری؟ فقط چند روز نبودم، وقتی برگشتم، دیدم بچه رو بردی تو لونهٔ پرنده‌ها…
– می‌خواستی بیارم اتاق خودمون؟ خودت می‌بینی که جا نداریم. اتاق خواب داشتیم که تو مهمون آوردی؟
– هر بحثی رو شروع کنیم، آخرش باید سرکوفت شازده خانم بودنتون رو بخوریم. آره، بابات…
صدای نوک تیز صندل خانم آمد و صدای در ورودی خانه. منتظر ادمهٔ حرف‌های دکتر نشده بود.
پاورچین به اتاقم برگشتم و لباس‌ها را داخل اتاق گذاشتم، ولی نیم ساعت بعد پایین رفتم؛ فردا هم می‌توانستم به حمام بروم.
آن روز خانم از همیشه سخت‌گیر‌تر بود، اما در ضمیر ناخودآگاهم می‌دانستم که حق با او است، از هر نظر. سر سفره‌ٔ ناهار، به محض نشستن دور میز، مهشید درحالی‌که با قاشق غذایش را هم می‌زد، گفت:
– نمک.
بلند شدم و برایش نمک آوردم، هنوز سر جایم نشسته بودم که گفت:
– یه تیکه یخ از فریزر بیار.
دوباره بلند شدم و تکه‌های یخ را در ظرفی ریخته و وسط سفره گذاشتم. دوباره بازی قبل را تکرار کرد. قاشقش را به زمین انداخت و گفت:
– قاشق سر سفره نیست، برام یه قاشق بیار.
خانم با عصبانیت بلند شد؛ صدای کشیدن صندلی‌اش در آشپزخانه پیچید. قاشقی را برداشت و جلوی مهشید گذاشت و گفت:
– دیگه تکرار نشه.
مهشید چشم‌غره‌ای به من رفت و شروع به خوردن غذایش کرد.
خانم گفت:
– اگه دلت می‌خواد، می‌تونی غذات رو برداری و جای دیگه بخوری.
مهرزاد با صدای بلندی گفت:
– مامان!
مهراد رو به برادرش گفت:
– واقعاً فکر می کنی از این‌که با ما غذا بخوره، راحته؟ توی این یه هفته، سرِ هم دو بشقاب غذا نخورده.
دهانم از تعجب باز ماند. تنها غذایی که سیر خورده بودم، همان نان و آبگوشتی که در آرامش اتاق خودم داشتم.

خانم حرف مهراد را ادامه داد:
– تو راحت می‌تونی غذاتو بخوری، حتی زودتر از ما. اصلاً دلم نمی‌خواد وقتی امیر برگشت، قیافه‌ت عین قحطی‌زده‌ها باشه.
– همین‌جوری خوبه.
– فقط بگو چشم خانم.
– چشم خانم.
قاشق در دست‌های مهرزاد فشرده شد.
عصر آن روز، روی سرامیک‌های جلوی ظرفشویی لیز خوردم و محکم با باسن روی زمین افتادم. مهشید از روی اُپن با چشم‌هایی که در آن هیچ‌چیز دیده نمی‌شد نگاهم می‌کرد. سعی کردم، واقعاً سعی خودم را کردم، به این فکر نکنم که بعد از این‌که ظرف‌ها را شستم، آن‌جا خشک بود. از فردای آن روز غذا را آماده می‌کردم و می‌رفتم تا غذایشان تمام شود. دیگر دایره‌ٔ واژگان مورد استفاده‌ام خیلی محدودتر شده بود؛ «بله»، «چشم»، «حتماً».
یک‌بار از زیر مبل، مجسمه‌ٔ کوچکی را پیدا کردم؛ سر یک اسب بود، یک اسب سفید. با انگشت به یال‌های زیبایش دست کشیدم. مدت‌ها بود که هیچ عروسکی نداشتم؛ دختر کوچولوی درونم آن شیء کوچک را می‌خواست.
مهرزاد در حیاط با توپش بازی می کرد. روی ایوان رفتم و صدایش زدم:
– مهرزاد؟
بدون این‌که نگاهم کند، دوباره به توپ لگد زد. توپ وسط دو دمپایی که به‌جای دروازه کنار دیوار گذاشته بود، خورد. با صدای بلندتری گفتم:
– مهرزاد!
به‌طرفم برگشت:
– هان؟
– این چیه؟
توپ به دیوار خورد ولی مهرزاد توپ را رها کرد و به‌طرفم آمد، مجسمه را از دستم گرفت.
– نمی‌دونی چیه؟
– قشنگه.
با شیفتگی به اسب نگاه کردم و با مِن و مِن گفتم:
– این مال توئه؟
– می‌خوایش؟
– اوهوم.
– برام چی‌کار می‌کنی؟
با تردید نگاهش کردم.
– باید برام غذاهایی که دوست دارم رو درست کنی.
با ذوق قبول کردم. عصر آن روز وقتی که کیک تابه‌ای محبوبش را خورد، یک اسب دیگر به من داد و غذای دیگری خواست. کم‌کم دو اسب سیاه هم داشتم و بعد قلعه و بعد دو مجسمه که شبیه تاج بودند.

با وجود خستگی از کارهای فراوانم، برایش هر روز غذا یا دسر دل‌خواهش را آماده می کردم.
شب‌ها در اتاقم مجسمه‌ها را کنار هم می‌چیدم و در ذهنم با آن‌ها قصه می‌بافتم، قصه‌ٔ قلعه‌ها و شاهزاده خانم‌های زیبا. قصهٔ اژدهایی با شراره‌های آتشین در دهانش و قصهٔ دیو‌های پلید. قصه‌ٔ عشق، قصهٔ شاهزاده‌‌ای سوار بر اسب. قصه‌ٔ تمام کارتون‌هایی که موقع شستن ظرف‌ها و کارهای خانه از تلوزیون صدایشان را می‌شنیدم. شب‌هایم رنگی شده بود. می‌توانستم با نگاه به آن‌ها که هر روز بیشتر می‌شدند، خیالبافی کنم و به تنهایی و خستگی فکر نکنم و جای زخم نیش زبان‌هایی را که درد می‌کردند را نبینم.

شهریور ماه بود که دکتر به خانه برگشت.
مرا هم برای امتحان نهایی شهریور به مدرسه برد. کتاب‌ها را فقط توانسته بودم یک دور بخوانم؛ ریاضی را هم فقط درس‌هایی که برایم آشنا بود.
قشنگ یادم است؛ یک شب که باد خنک شهریورماه باعث شده بود همه روی ایوان جمع شوند؟ و بساط چای و میوه روی ایوان پهن کنند. دکتر به مهراد گفت:
– امشب شطرنج می‌چسبه. پایه‌ای؟
– آره؟ چرا که نه؟
خانم از کنار شوهرش بلند شد و گفت:
– من می‌آرم.
دقایقی بعد با جعبه‌ای در دستش بیرون آمد و جعبه را روی میزی که وسط بود، گذاشت.
دکتر که بازش کرد با تعجب به محتویات جعبهٔ چوبی نگاه کرد و گفت:
_ این که کمه.
مهشید درحالی‌که گیلاسی را در دهانش می‌گذاشت، نگاهم کرد و گفت:
– شاید یکی برشون داشته باشه.
محتویات جعبه را که دیدم فهمیدم چه بلایی قرار است سرم بیاید. استکان چای که برای دکتر آورده بودم از دستم افتاد و شکست. آب داغ روی پایم ریخت، ولی حتی سوزش آن هم باعث نمی‌شد از بهت بیرون بیایم.
صدایم بریده‌بریده از لای دندان‌های قفل شده‌ام آمد:
– م… م…
می‌خواستم بگویم «مهرزاد» ولی خانم گفت:
– تو چی؟ تو دزدیدی؟
بی‌اراده هق زدم. مهراد بلند شد و در کنارم، و نه در مقابلم، ایستاد؛ پشتش به من بود. می‌توانستم از کنارش نگاه دکتر را که با تردید به من زل زده بود را ببینم. آن تردید در نگاهش مرا می‌کشت.
این مهرزاد کجا مانده بود؟

صدای قوی و صاف مهراد، در حلزونی گوشم، چه خوش نشست… وقتی گفت:
– حتماً مهرزاد بهش داده، چند روز بود می‌دیدم سروقت جعبه می‌ره.
مهرزاد درحالی‌که دست‌های خیسش را با لباسی که به تن داشت، خشک می‌کرد از خانه بیرون آمد. با دیدن گارد همه نسبت به من و چشم‌های اشکی‌ام، خنده از روی لب‌هایش ناپدید شد.
پرسید:
– چی شده؟
مهراد با عصبانیت گفت:
– بیا خرابکاریت رو جمع کن. کلی بابت این مهره‌ها از این دختر بیچاره باج گرفتی، اون‌وقت باید جواب پس بده. حالا می‌فهمم برای چی هر روز برات عصرونه درست می‌کرد.
سال‌ها بود کسی از من دفاع نمی‌کرد؛ اولین بار بود. اولین بار بود که کسی طوری مقابلم ایستاده بود تا سایه‌اش روی سرم بیفتد؛ نه در مقابلم، بلکه در کنارم. هرچند با چند قدم فاصله، اما در پناهش ایستاده بودم و صدایش به‌خاطر دفاع از من بلند بود. خاک بر سرِ منِ محبت ندیده. لعنت به من پر از عقده‌ٔ محبت. در دنیای ۱۳ سالگی آن‌چنان او را نگاه می‌کردم که انگار قهرمانی برای نجاتم آمده. روز تولدم بود؛ هفدهم شهریور ماه بود. از صبح کسی یادش نبود. چطور می‌شد قلب شکسته‌ٔ یک دخترک بی‌پناه را در روز تولدش گرم کرد.
بعد انگار که اتفاقی نیفتاده باشد، حتی نیم‌نگاهی به من که با احترام و مسخ، خیره‌اش بودم نینداخت و داخل خانه رفت. دکتر بلند شد و فنجان و نعلبکی شکسته را از زیر پایم جمع کرد، دیگر به ماندنم نیازی نبود؛ به مخفیگاهم گریختم. تمام مهره‌ها را از اتاقکم بیرون ریختم، در را بستم و کلید کردم. صدای مهرزاد که به در می‌کوبید، می‌آمد:
– آوا! ببخشید. آوا!
دلم می‌خواست بیرون بروم و سرش داد بکشم و بگویم «از قدت خجالت نمی‌کشی، از سنت هم خجالت نمی‌کشی؟» آن شب مرز بین گریه و خوابم گم شده بود ولی صبح وقتی از خواب بیدار شدم مهمان تازه‌ای داشتم. پسرک احمق، چادر بزرگی روی بام زده بود و تمام شب را آن‌جا خوابیده بود. احمق! دیلاقِ کله‌پوک! همان‌طور که در دلم به او فحش می‌دادم، صبحانه را آماده کردم. وقتی آمدنش طول کشید، توی یک سینی صبحانه‌اش را برایش به پشت بام بردم؛ مربای آلبالو و کره و دو فنجان چای داغ؛ آشتی آن روزمان با طعم صبحانه بود.

غروب که دکتر به خانه آمد، گفت که اسمم را در کلاس شطرنج نوشته است. این را کجای دلم می‌گذاشتم؟ بعد از آن شب، من با مهره‌هایم قهر بودم، دلم دیگر نمی‌خواستشان. حالا این کلاس فقط باعث تیز‌تر شدن دشمنی مهشید می‌شد. هنوز عَلَم شنگه‌ای که با دیدن کلاه لبه‌داری که دکتر برایم خریده بود را فراموش نکرده بودم، کلاهی آبی با نوار سرمه‌ای. هر چقدر دکتر گفت که برای محافظت از پوستم خریده و عروسک باطری‌خور بزرگی را که برای مهشید خریده بود، نشانش می‌داد، بی‌فایده بود.
– بابا! برام عروسک خریدی؟ اصلاً می‌دونی من چند سالمه؟
خیلی دلم می‌خواست بگویم بیا با هم عوض کنیم. موهای صاف و طلایی عروسک را حتی در خواب ندیده بودم؛ نمی‌توانستم از آن چشم بردارم.
این بار هم تا موضوع کلاس شطرنج را شنید، پا کوبید و هرچه دلش خواست بارم کرد، و البته توبیخ پدر و مادرش به هیچ جایش نبود.
به‌قول مهشید خانم، منِ پشت کوهی بوگندو را چه به کلاس شطرنج رفتن!
دکتر ولی از حرفش کوتاه نیامد و مجبور شدم به کلاس‌ها بروم. کلاس شطرنج در کانون پرورشیِ نزدیک خانه بود؛ هزینه‌اش هم زیاد نبود. دو هفته در روز ساعت ۴ تا ۶ عصر برگزار می‌شد.
نتیجه‌ٔ امتحانات مدرسه که آمد، به‌جز امتحان ریاضی که از آن فقط نمره‌ٔ قبولی گرفتم، بقیه‌ٔ درس‌ها را با نمره‌ٔ بالای پانزده پاس کردم و توانستم در کلاس دوم راهنمایی ثبت‌ نام کنم؛ هر چند باز هم از بقیه یک سال بزرگ‌تر و در واقع از همسن‌هایم عقب‌تر بودم.
گاهی فکر می‌کنم چرا خاطراتم از آن سا‌ل‌ها این‌قدر کم است، ولی یک ماشین ظرفشویی چقدر خاطره‌های متفاوتی می‌تواند داشته باشد، یا یک جاروبرقی؟ کسی دستی از روی محبت روی سر یک جاروبرقی می‌کشد تا رنگ و بویی انسانی به روزش بدهد؟ البته که نه. من برایشان در حد همان جاروبرقی بودم، موثر، مفید، و صدالبته در بیشتر مواقع ناپیدا.

پاییز که آمد و مدرسه شروع شد، شب از شوق مدرسه رفتن، تا صبح خوابم نبرد. مدرسه که شروع شد توانستم ساعت‌هایی را پیدا کنم که متفاوت نباشم. کسی کاری به کار من نداشت، کسی لهجه‌ام را مسخره نمی‌کرد؛ حتی گاهی به‌هم می‌خندیدیم.
ناهار را خانم درست می‌کرد. من هم در هر فرصتی که در خانه پیدا می‌کردم، درس می‌خواندم. می‌دانستم اگر راهی باشد که بتوانم مسیر زندگی‌ام را عوض کنم؛ درس‌خواندن است.
****
خوب یادم است که اول دبیرستان بودم؛ اواخر بهمن ماه بود. چند روز بود که کمرم درد می کرد. حوصلهٔ شوخی‌های بی‌مزهٔ مهرزاد را نداشتم، حتی مهشید هم فهمیده بود بهتر است دور و بر من نباشد. صبح لقمه‌ٔ نان و پنیر و گردوی خودم و مهرزاد را آماده کردم. پول توجیبی‌ای که هر ماه دکتر به من می‌داد را پس‌انداز می‌کردم. مهرزاد با این‌که سال آخر بود، چون کیک و بیسکویت سیرش نمی‌کرد، با خودش لقمه به مدرسه می‌برد. ساعت اول را تحمل کردم اما ساعت دوم حالت تهوع و دل‌درد امانم را بریده بود و شد آنچه نباید می‌شد.
مارال، هم‌نیمکتی‌ام، حال بدم را که دید، از معلم اجازه گرفت و مرا به سرویس بهداشتی برد.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

‫7 دیدگاه ها

  1. رمان عالیه ولی خب خیلی دیر به دیر میذارین ادم یادش میره پارت قبل رو اگر رمان برای فروش دارین بگین ک تهیه کنیم کامل بخونیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan