رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 27

در تمام فیلم‌ها و کتاب‌ها آباژوری، مجسمه‌ای یا وسیله‌ای بود که به سر متجاوز بکوبند…
گلدان‌های من دور از دست‌های بیچاره‌ام بودند…

فکر ‌کن، آوا. فکر کن.
مهره بچین…
برنامه‌ریزی کن…
دستم را بالا آوردم؛ همراهی نمی‌کرد، می‌لرزید.
به خودم امید دادم که متوجهش نمی‌شود. دستم را پشت سرش بردم.
عضلاتش محکم مرا در حصار خود پیچیده بودند.
دستم را که حس کرد، سرش را عقب کشید.
لب‌های خیسش انگار به خونم آغشته باشد، نفرت‌انگیز شده بود.
با نرم‌ترین صدایی که در آن لحظه می‌توانستم صدایش زدم.
– مهراد…
صدایم از ته حنجره، گرفته و بم بود. نمی‌دانم تن صدایم را به چه تعبیر کرد که چشمانش فاتح و پرلذت به لب‌هایم دوخته شد.
– جانم…
لحظه‌ای خواستم التماس کنم به من رحم کند، رهایم کند…
– تو رو خدا، بذار برم… به حرمت نون و نمک…
ثانیه‌ای دلسوزی را در صورتش دیدم، ولی بعد با نگاهی دردمند زمزمه کرد.
– خسته شدم از بس خوابت رو دیدم. اگه بذارم همین‌جوری بری، دیگه رفتی.

موج دیگری از ترس سراپایم را لرزاند.
– همین‌جوری برم؟ پس می‌خوای چه‌جوری…
بازویش بیشتر به دورم فشرده شد.
– برات جبران می‌کنم… خوشبختت می‌کنم…
– این تو نیستی… مهراد… تو تحصیلکرده‌ای…
با فشرده شدن بیشتر در آغوشش، زندگی درس دردناک دیگری به من داد…
وقتی پای غریزهٔ نرینگی وسط می‌آمد، عقل جایی برای ظهور نداشت.
دیوار ساختمان‌های نیمه‌کارهٔ دو طرف، حالا به بلندی دیواره‌های قبر بودند.
آب نداشتهٔ دهانم را خواستم قورت بدهم، فقط باعث شد دهانم چسبناک‌تر شود…
دستش به یقهٔ مانتوام رفت و سعی کرد بدون فاصله دادنم از خودش آن را پایین بکشد.
بجنب، آوا! فقط چند دقیقه تا نابودی وقت داری…
زبان خشکم را روی لب‌های بی‌حس‌شده از وحشتم کشیدم.
– برام قسم بخور که هرگز ولم نمی‌کنی…
دستش همان‌جا ماند، با حرارت جواب داد.
– به جون تو… به جون عزیزت…
– به قرآن قسم بخور.
لحظه‌ای فشار دستانش دورم کم شد.
لرزید.
پس از دقایقی با صدایی زمزمه‌مانند پچ زد.
– به قرآن.
ناز نداشته‌ام را در صدایم ریختم.
– عه… باید دست بذاری روی قرآن…
با شناختی که از من، به‌عنوان یک دختر احمق، داشت در چشم‌هاش باور نشست.
برایش دختر ساده‌ای بودم که با یک کلمه می‌شد گولش زد، اما نمی‌دانست برای شرافتم حتی حق زنده بودن و زندگی‌ام را می‌فروشم؛ بدون پاکی، نفس کشیدن به چه دردم می‌خورد.
لبخند زدم؛ نه آن‌قدر کش‌دار که دلم می‌خواست.
نفسش با آرامش رها شد.
– از کجا بیاریم؟ تازه این کارا خیلی ضایع‌ست. مگه فیلم ایرانیه؟
کمی خودم را در آغوشش تاب دادم که فاصله‌مان بیشتر شد و توانستم نفس بگیرم.
مرا محکم گرفت؛ حسرت هوا را روی دلم هوار کرد.
با عشوه گفتم:
– مهراااد…
نگاهش نرم شد.
داشت با خودش سبک‌سنگین می‌کرد.
دستم را به یقهٔ لباسش بردم و آن را کشیدم. سرم را نزدیک بردم.
– مهرااد جووونم…
و در همان لحظه قسم خوردم تا آخر عمر برای هیچ‌کس دلبری نکنم.
نگاهش در صورتم چرخید.
– بریم توی اتاق من؟ تازه قرآن بابابزرگت رو تاقچه‌ست.
یک دستش را از دورم جدا کرد. به‌زحمت پاهایم را روی زمین محکم نگه داشتم. الان وقت فرار نبود، مرا می‌گرفت.
سرم را عقب دادم.
تردید داشت.

– دروغ که نمی‌گی.
چشم‌غره رفتم و گفتم:
– من؟! اصلاً بلدم بهت دروغ بگم؟
به چشمانم نگاه کرد. نگاه ثابتم را به چشمانش دوختم و به خودم تلقین کردم به‌جای این غریبه با چشمان شهوت‌آلود، همان مهراد قدیمی و مهربانی که در رویاهایم ساخته بودم برابرم ایستاده.
در نگاهش هزار ستاره چرخید.
بوسهٔ محکمی روی پیشانی‌ام نشاند و رهایم کرد. هوای تابستان در مقایسه با آغوش پُرهوسش نسیمی خنک بود.
لبخند لرزانی به رویش پاشیدم، که به‌خاطر دورنمایی که از رهایی می‌دیدم، عمیق ‌و درخشان بود.
به‌طرف اتاقک رفت. یک پایم از پای دیگرم جلو زد.
اما ناگهان سرش را برگرداند و نگاهم کرد.
پایم در هوا ماند.
سعی کردم… تمام سعی خودم را کردم تا بی‌گناه به نظر بیایم، اما موفق نبودم چون مسیر قدمش را به‌سمت من عوض کرد.
– چطوره باهم بریم.
پاورچین و عقب‌عقب به‌طرف راه‌پله رفتم. پشتم که به نردهٔ محافظ خورد، سؤالش مرا از جا پراند.
– هان، آوا؟
کامل به‌سمت مخالف برگشتم.
دستش از پشت شالم را گرفت و کشید.
شال دور‌ گردنم محکم‌تر از قبل شد.
چند قدم به‌ عقب کشیده شدم. هق‌هق از ته حلقم، تنها راه ورود اکسیژن به سینهٔ سوزناکم بود.
از عقب محکم به سینه‌اش کوبیده شدم، کمی محکم‌تر از آنچه انتظارش را داشت.
باهم روی زمین افتادیم. من روی او و او روی زمین…
صدای «آخ»ش آمد. تصاویر اطراف و بام، جلوی چشمم موج برمی‌داشت. خودم را چرخاندم و روی زمین پرت کردم. بازویم اسیر انگشتانش شد.
از عمق گلوی دردناکم التماس کردم.
– ولم کن… تو رو خدا…
در صورتش فقط نگاه یک حیوان وحشی را می‌دیدم؛ اثری از رحم و انسانیت نبود.
مرا به‌سمت خود کشید، به زمین صاف چنگ زدم.
از گلویم مخلوطی از ناله و جیغ و نفسی خفه‌شده بالا می‌آمد.
صورتم روی سطح کف بام خراشیده شد؛ درد را حس نمی‌کردم.
ترس ولی بود، درنده و وحشی…
با دست آزادم محکم به دستی که مرا گرفته بود می‌کوبیدم، بی‌فایده…
نگاهم به راه فرار بود…
فقط در آهنی کوچک را می‌دیدم…
ناخودآگاه گریه می‌کردم… زجه می‌زدم…
– تو رو خدا… جونِ مهرزاد…
بی‌فایده بود، رهایم نمی‌کرد. چشمم به چنگال بی‌رحمی که اسیرم کرده بود زنجیر شد.
عکس‌العملم کاملاً از روی غریزه بود…
سرم را به انگشتانش چسباندم، به عبارت بهتر دندان‌هایم…
– آوا‌.‌.. آوا… منم… آخخخ…
انگشتانش که از بازویم رها شد، چهاردست‌و‌پا شدم.
یک دستم را به زمین زدم و خیز برداشتم.
فقط اصوات نامفهومی از پشت سرم شنیدم.
وقتی پایم به اولین پله رسید فهمیدم در آستانهٔ فرارم. پله‌ها را آنچنان باسرعت سرازیر شدم که صدایشان در خانه پیچید.
خون در رگ‌ها و قلبم طغیان کرده بود، می‌جوشید و سیل‌وار به مغزم هجوم می‌برد…
چشمانم هرچه را جلوی رویش بود نمی‌فهمید.
اولین قدمم روی زمین سفت، با صدای ناباور و عصبانی‌اش یکی‌ شد.
نمی‌دانم فحش داد؟ صدایم کرد؟
مثل باد به در حیاط رسیده بودم.
انگشتانم روی چفت می‌لرزید، روی زبانه بند نمی‌شد تا آن را بکشم. دست نافرمانم را در امتداد چفت، به زنجیر پشت در رساندم. محکم گرفتمش و با تمام توان کشیدم.
‌در صدای خشکی داد و باز شد، بالاخره.
نفس‌نفس‌زنان و ناباور باز شدنش را تماشا کردم؛ دروازهٔ بهشتی بود که به روی منِ در جهنم مانده باز شده باشد.
خودم را به کوچه پرت کردم.
صدای قدم‌های محکمش از حیاط می‌آمد، مانند صدای مرگ، بوم… بوم…

دویدم…
ساعت حدود شش عصر تابستان، میان کوچه‌ای که کم‌کم شلوغ می‌شد و مردم از خانه بیرون می‌آمدند… مانند دیوانه‌ها می‌دویدم…
صدایش از پشت سرم می‌آمد. قدم‌های بلندش نزدیک‌تر می‌شد… داشت به من می‌رسید.
خواستم فریاد بزنم، اما ترسیدم. ترسیدم ذهنم از پاهایم منحرف شود و عقب بیفتم.
با تمام توان جیغ زدم. جیغ زدم و دویدم…
صدای وحشت‌زده‌ام در کوچه پیچید.
مردم کوچه، غریبه و آشنا، با تعجب به ما نگاه می‌کردند.
چند گام بعد، صدای قدم‌‌هایش قطع شده بود، اما من همچنان می‌دویدم…
انتهای کوچه، مأمن امنی بود؛ ماشین‌ها، جمعیت، نجات، همه باهم یک‌جا…
اما حتی وقتی وارد خیابان شدم و در پناه جمعیت به‌راه افتادم، قادر نبودم به پاهای نافرمانم بقبولانم که تمام شده، هنوز فاصلهٔ بیشتری می‌خواستند.
عمق خراش صورتم را شاید خیلی دورتر، وقتی سوزشش امانم را برید، متوجه شدم.
زمانی‌که کلی راه را پیاده رفته بودم؛ درست موقعی که هجوم هیجان و آدرنالین در رگ‌هایم فروکش و پاهایم شروع کرد به لغزیدن.
کنار خیابان، روی جدول، نشستم و تازه دست‌هایم را دیدم که می‌لرزید، دندان‌هایی که با صدا به‌هم می‌خورد.
فشارم به پایین‌ترین حدی که تجربه داشتم رسیده بود.
گوشی‌ام زنگ ‌خورد. خدا را شکر، بالاخره همایون مرا به‌یاد آورده بود.
دلم امن حضورش را می‌خواست. کافی بود بیاید و مرا به اتاقم ببرد، گوشه‌ای مچاله شوم و پناه بگیرم.
گوشی را برداشتم و با گریه گفتم: «همایون…»
آن طرف خط سکوت بود.
–همایون! کمکم کن.
– کجایی؟
با شنیدن صدایش بدنم خشک شد.
اشک‌هایم را با ترس پاک کردم، دستم به زخم صورتم گرفت و سوزشش تا جمجمه‌ام تیر کشید، اما آخم را فروخوردم.
– گفتم کجایی؟
بی‌نتیجه سعی کردم عادی جواب دهم، آن‌هم با صدایی گرفته و دورگه.
– تو راهم، دارم میام.
– همایون گفت بیام‌ دنبالت. نزدیک بنگاهم، آدرس بده.
مکث کردم. هیچ تصوری از کاری که باید در آن‌ لحظه انجام می‌دادم نداشتم. آن‌قدر حالم خراب بود که فقط می‌خواستم به خانه برگردم.
اصلاً چه ایرادی داشت، می‌آمد و جمعم می‌کرد.
من که می‌خواستم به همایون بگویم زمین خورده‌ام، مگر البرز چه فرقی داشت؟
اصلاً می‌گفتم از روی جدول افتاده‌ام، ها؟
به اطرافم نگاه کردم.
اینجا کجا بود؟
– جی‌پی‌اس رو فعال کن، لوکیشن بفرست.
کاری را که خواسته بود، انجام دادم. حالا فقط باید بلند می‌شدم و کمی ظاهرم را مرتب می‌کردم.
اما با بلند شدن و دیدن قیافه‌ام در شیشهٔ خواربارفروشی کنار خیابان، تازه فهمیدم با دادن آدرس چه خبطی کرده‌ام.
فکر می‌کردم تا نهایت ترس را رفته‌ و برگشته‌ام، اما انگار جنس این یکی فرق داشت.
به دنبال دروغ‌های دیگری که می‌شد این ظاهر آشفته و ازجنگ‌برگشته را توجیه کرد می‌گشتم که ماشینش کنار خیابان ایستاد.
هنوز قدمی برنداشته بودم که پیاده شد.
آستین‌های بلوز سفید کتان و تابستانه‌اش را تا‌ زده، سینهٔ برنزه‌اش
از بین دو دکمهٔ باز بالای آن پیدا بود.

چشمانش، دقیق و موشکاف، روی ظاهرم چرخید.
زیر نگاه تیزش انگار تمام رازهایم آشکار می‌شد، هیچ زاویه‌ای برای پنهان شدن نمی‌ماند.

در ماشین را چنان محکم کوبید که از جا پریدم.
دو قدم بلند برداشت و جلو آمد. پایش را روی جدول گذاشت و درست روبه‌رویم روی زمین پرید.
تنها فاصلهٔ بینمان را برداشته، استوار و محکم برابرم ایستاد. می‌خواستم نگاه بدزدم تا بتوانم فکرهایم را سروسامان بدهم، اما توان بریدن نقطهٔ اتصال چشم‌هایش با خودم را نداشتم.
سکوتش دستور بود که بگویم.
– ٱ…افتادم.
در خطوط صورتش هیچ تغییری ندیدم، ولی آن نیرویِ قوی و خشمِ درنده، که در اطرافش موج می‌زد، خون جاری در رگ‌هایم را منجمد می‌کرد.
دستش به سمتم آمد، خواستم عقب بکشم. با انگشتانش بند پارهٔ مانتوام را گرفت و بالا آورد.
به زحمت و با لکنت گفتم.
– وقتی… افتادم پاره شد.
گوشهٔ لبش بالا رفت و پوزخندی معنادار کنارهٔ لبش ‌نشست.
مانتو را رها کرد…
با نوک انگشت اشاره‌اش صورتم را چرخاند.
سعی کردم، آرام باشم تا تق‌تق دندان‌هایم اجازه دهد توضیح دهم.
– روی سنگ… افتادم.
حالا دروغ‌هایم را می‌دیدم که چه بچگانه می‌شد.
از انگشت داغش گرمایی در صورت یخ‌زده‌ام پخش شد، مانند یک شوک ناگهانی. به‌سرعت سرم را عقب کشیدم.
به‌طرف ماشین برگشت و در را برایم باز کرد.
هنوز کلمه‌ای نگفته بود.
خودم را جمع کردم و درحالی‌که در دل خدا را صدا می‌کردم تا حرف‌هایم را باور کرده باشد سوار شدم.

کولر روشن ماشین، من در اسفند مانده را لرزاند؛ لعنت به تابستانی که هوایش زمستانی شده بود.
با چشمانم او را که به‌طرف خواربارفروشی رفت دنبال کردم.
با نایلونی در دستش برگشت و ماشین را دور زد. هنوز ارتباط چشم‌هایم به قامت استوارش متصل بود و دعاهایم پابرجا، که برایش مهم نباشم.

رانی هلویی را از میان نایلون بیرون آورد، باز کرد و به دستم داد.
– بخور…
ماشین را روشن کرد، راهنما زد و به خیابان پیچید.
یک قلپ از آب‌میوه را خوردم؛ احساس آرامش همراه با آن مایع شیرین در من پخش ‌شد.
اصلاً این فکر از کجا آمده بود که برایش مهم است چه بلایی سرم آمده؟
هیچ‌وقت در زندگی از اینکه بی‌اهمیتم، این‌همه احساس آسودگی نکرده بودم.
سکوت دلنشین‌تر از همیشه بود و عصب‌های کشیده‌شده‌ام را دانه‌دانه آرام می‌کرد.
آینهٔ جلوی ماشین را پایین آورد و با نگاه به خیابان پشت سرمان، تنظیمش کرد.
در همان ‌حال خیلی ساده پرسید:
– بعداز بنگاه کجا رفتی؟
سؤال سختی نبود.
– رفتم خونه رو برای بار آخر ببینم.
هرچه پیش آمده بود مقابل چشمم رژه رفت. دستم را جلوی دهانم گرفتم.
دوباره ذهنم آشفته شد و پاهایم شروع کرد به لرزیدن.
فکر نمی‌کردم متوجه شود، اما کولر را خاموش کرد.
نیم‌نگاهی به صورتم انداخت و خیلی دوستانه و عادی گفت:
– مهراد چرا نبردت درمانگاه؟
دفاع کردم:
– از خونه بیرون اومده بودم که افتادم.

آن البرز آرام و عادی رفت، صدایش مانند کشیدن گلنگدن یک کلاشینکف بود.
– مگه توی خونه بود؟
آب‌میوه داخل حلقم پرید.
جوابی که داده بودم کاملاً غیرارادی بود، مانند زمانی که دستت به آتش بخورد و در آن پنج‌دهم‌ثانیه که بدن بدون اجازهٔ مغز، به خطر واکنش نشان می‌دهد.
هیچ اراده‌ای نبود، هیچ تفکری…
پشت آن چند کلمه،‌ تمام ماجرا را لو داده بودم.

کمی جلوتر، کنار خیابان، چنان روی ترمز کوبید که به جلو پرت شدم.
به‌سرعت از ماشین پیاده، این بار وارد یک آژانس مسافرتی شد.
با آن بلوز سفید شیکِ اندامی و قامت بلندِ استوارش، وسط آن مغازهٔ کهنه و درب‌وداغان ایستاده بود، مانند تکه‌ای از یک تصویر رنگی و سه‌بعدی با زمینهٔ یک فیلم سیاه و سفیدِ دههٔ پنجاه.
پولی روی میز مدیر گذاشت و برگشت.
از درماندگی پیشانی‌ام را با انگشتانم فشار دادم.
اصلاً تقصیر البرز بود، چطور در دام حقه‌هایش می‌افتادم، چرا این‌قدر راحت می‌توانست از زبانم حرف بکشد…
از حماقتم، از تمام زنیّتم، از تمام حقه‌های دنیا، از تمام چشم‌های پُرهوس، از خودم، بیشتر از همه از خودم حالم به‌هم می‌خورد…
احساسی آشنا داشتم؛ تنفری که در من می‌جوشید، قل می‌زد، بالا می‌آمد و خفه‌ام می‌کرد.
قوطی رانی در دستم فشرده می‌شد و من نمی‌دیدم، صدایش را نمی‌شنیدم، حتی وقتی قوطی فرورفت و مایع غلیظش روی مانتوام ریخت و روی پاهایم راه گرفت، متوجهش نشدم.
فقط تصویر بینی خونین مهراد مقابل چشمانم بود.
شناور در بی‌حسی حتی نمی‌دانستم دلم می‌خواهد برای جبران تا مرز تجاوز بردنم دوباره بلایی سرش بیاید یا نه.
فقط از بوی دردسری که در هوا موج می‌زد، ترسیده بودم.
آستین‌هایش را بیشتر تا زد، تا بالای آرنج. حالا عضلات برجسته و قوی بازویش با آن خالکوبی‌های سیاه برایم ترسناک‌تر می شد.
داشبورد را باز و آن را زیر و رو کرد.
«لعنت»ی زیر لب گفت و وقتی چیزی را که می‌خواست پیدا نکرد، یک جفت دستکش چرم بدون انگشت از آن بیرون آورد و به دست کرد.
– پیاده شو. اینجا آژانسه، مستقیم می‌برتت هتل. با سیاوش هماهنگ می‌کنم.
درحالی‌که چسب‌های دستکش را می‌بست ادامه داد.
– جلوی مانتوت رو هم توی آژانس ببند.
به پایین نگاه کردم. بلوز سفید و نازکم که طرح کیت‌کت با ربان قرمز داشت، از شدت عرق به بدنم چسبیده بود. حالا که بندی نبود تا دو طرف مانتو را روی هم نگه دارد، طرح لباس‌زیرم هم در معرض دید بود.

با انگشتان سِرشده‌ام، دو طرف مانتو را به‌هم آوردم.
وحشت‌زده، با زبانی که دیگر کاملاً قفل شده بود، تلاش کردم بفهمم چه تصمیمی دارد.
– نه… نه…
به طرفم برگشت و توپید:
– نه و چی؟ اگه ماهی با این صورت ببینتت می‌خوای بگی افتادی؟ باور می‌کنه؟
تمام التماسم را در چشمانم ریختم و نگاهش کردم.
– خواهش می‌کنم… تو رو خدا ولش کن. ارزش دردسر رو نداره.
در سمت مرا باز کرد.
– من می‌رم خونه، تو می‌ری هتل…
وقتی با انگشتان بلندش روی فرمان ضرب گرفت، فهمیدم وقت رفتنم رسیده.
خودم را از ماشین بیرون کشیدم.
دنبال مهراد نمی‌رفت… نمی‌رفت…
آسودگی، همرا با اکسیژن دودزدهٔ شهر، به ریه‌های بی‌تحرکم رسید و در تمام جهات بدنم پخش شد؛ آن‌قدر تکثیر شد که حتی همراه اشک از چشمانم سرریز شود.

 

#البرز

مشتم را چند بار باز و بسته کردم.
نگاه مظلومش لحظه‌ای از مقابل چشمم کنار نمی‌رفت.
شاید قدش تا زیر چانه‌ام می‌رسید، اما لاغر و شکننده بود.
حتی فکر کردن به صورت زخمی‌اش و اتفاقاتی که می‌توانست دلیل آن زخم باشد، دیوانه‌ام می‌کرد.
شبیه گنجشک وحشت‌زده‌‌ای بود که از قفس فرار کرده…
احتیاجی نبود تا حرفی بزند، چشم‌هایش به لب‌های بسته نگه داشته شده‌اش خیانت می‌کرد.
همان ثانیه‌ای که صدای گریه‌اش که در گوشی پیچید، گرگ هار درونم را بیدار کرده بود.

دوباره داشبورد را باز کردم و آن را گشتم، بی‌نتیجه بود؛ حتماً پنجه‌بوکس را همایون برداشته بود.
وقتی به تصویر آوا فکر می‌کردم که از خستگی روی صندلی کنار تخت ماهی به خواب رفته بود، یا به یک هفتهٔ تمامی که در بیمارستان کنارش مانده و از او مواظبت کرد…
به محبتی که وظیفهٔ دخترش بود تا انجام دهد و او با عشق به آن رسید…
ذره‌ذره مهربانی‌ که از او ‌دیده بودیم، همه و همه، بیشتر به اعصابم آتش می‌زد
و باعث می‌شد بروم مهراد را از هر سوراخی که بود بیرون بکشم و استخوان‌هایش را خرد کنم.

سال‌ها گذشته بود، از زمانی‌که من و امیرسام سرمان برای دعوا درد می‌کرد، به‌خاطر هرچیزی؛ دخترها، کورس گذاشتن، مهمانی…
یکی‌دو بار حتی همایون ما را از مخمصه و درگیری نجات داده بود.
یک بار هم ماهی آمده و دیهٔ یک انگشت شکسته و دندان افتاده را پرداخته بود که ما را از بازداشت بیرون بیاورد.
اصلاً به‌خاطر همین‌ها بود که ما را از تهران دور کرد. فکر می‌کرد شاید پدر همیشه‌ نامرئی‌ام بتواند نوهٔ یاغی‌اش را آرام کند…
من و امیر پای ثابت هم برای هر دردسری بودیم؛ هرگز هیچ‌کس نفهمید مغز متفکر خرابکاری کدامیم.
حال بعداز سال‌ها می‌خواستم حق کسی را کف دستش بگذارم، ولی به‌تنهایی.
چند کوچه تا خانهٔ قدیمی عمه‌کتی فاصله بود. با آخرین سرعت، قبل‌از اینکه دیر شود، خودم را به آن‌جا رساندم.
در نیمه‌باز بود. با نوک پا هلش دادم…
به دیوار خورد و برگشت، ولی دوباره با صدایی زنگ‌زده تا آخر باز شد.
مردی کنار پلهٔ خانه، روی زمین نشسته بود و به دیوارهٔ راه‌پله تکیه داده بود.
آن‌‌چنان غرق بود که حتی باز شدن در باعث نشد، توجهش جلب شود.
اولین قدم را به داخل گذاشتم؛ سکوت آن‌قدر عمیق بود که صدای پاهایم در حیاط بپیچد و بازتاب کند.
در را پشت سرم بستم، اما با دیدنش که در خاک‌ها نشسته بود برای چیزی که به‌خاطرش آمده بودم دودل شدم.
وقتی رد نگاه خیره‌اش را دنبال کردم و دستش را دیدم، غافلگیر شدم.
درک ‌احساسات مختلف داخل سرم برایم مشکل شد؛ جای دندان‌ها کاملاً واضح بود.
و ناگهان موجی از تصاویر در برابرم جان گرفت، انگار به صحنهٔ جنایتی آمده باشم و قاتل را ببینم که در برابر چشمانم، شیفتهٔ آثار به‌جا مانده از مقتول باشد.
فارغ از دنیا و اطراف، دستش را به‌سمت لب‌هایش برد…
و روی لب فشرد.
خواستم برگردم.
صدایش از عمق یک غار می‌آمد؛ گرفته از رگه‌های بغض…
– انقدر مثل بیچاره‌هام که دلت برام سوخته؟
پس زیاد هم به اطرفش بی‌توجه نبود.
پاهایم را به‌عرض شانه باز کردم و دست‌هایم را در جیبم فرو بردم. درحالی‌که به آدم شکستهٔ مقابلم نگاه می‌کردم، گفتم:
– عادت ندارم کتک‌خورده‌ها رو بزنم.
انگار توهین جمله‌ام را نگرفت، بی‌توجه به من پاهایش را جمع و اعتراف کرد.
– می‌خوامش…
پوف بلندی کشید و مستأصل سرش را به دیوار پشت سرش کوبید، نه آن‌قدر محکم و نه آن‌قدر آرام.
– این ‌همه وقت، توی خونه‌مون، زیر دستم بود…
مشتم، بی‌اراده، فشرده‌تر شد.
– هر کاری که می‌خواستم می‌کرد… کور بودم.

خاصیت مرد بودن همین بود؛ کافی بود بدانیم عاشقمان شده‌اند، تا…
تجربه‌ای گران، متعلق به من، که قیمتش را دیگری برایم پرداخته بود؛ من زادهٔ عاشق‌ترین زن دنیا بودم.
با دیدن رد دندان و قیافهٔ خاکی مهراد، مطمئن شدم دخترک ‌آن‌قدرها هم که به بقیه نشان می‌داد بی‌دست‌وپا نیست؛ حساب این یکی را که خوب رسیده بود.
لبخند رضایت تا پشت لب‌هایم آمد.

لگدزدن به زمین‌خورده‌ها را یادم نداده بودند، برای همین برگشتم تا از حیاط بیرون بروم.
– همه‌ش به‌خاطر شماست.
هذیان می‌گفت؟!
– از روزی که پاش رو گذاشت خونه‌تون…
صدای دستش که به زمین کوبید و قدم‌هایی که به طرفم آمد، باعث شد تا به عقب برگردم.
سینه به سینه‌ام ایستاد و با کف دست محکم به شانه‌ام کوبید.
– چی توی گوشش خوندی؟
به‌زحمت دست‌های مشت‌کرده‌ام را در جیب مهار کردم.
مردک بیچارهٔ متوهّم با دیدن تحقیر در نگاهم آتش گرفت.

– خودش رو بهت فروخته؟
جمله‌اش مانند دعوت به جنگ بود.
من که می‌خواستم بروم ولی این احمق احتیاج داشت تا کسی به‌جای خودِ بزدلش به او ‌درد بدهد.
حسی مانند خودآزاری، وقتی آن‌قدر احساس گناه می‌کنی که دلت کسی را می‌خواهد تا تنبیهت کند.
– توی اون خراب‌شده چه خبره؟ تو باهاشی یا اون قلچماقه؟
با صدایی بی‌احساس، که خشم تا پشت کلماتش کمین کرده بود، پرسیدم:
– دلت می‌خواد بزنمت؟ عذاب‌وجدان داره خفه‌ت می‌کنه؟
سینه‌اش را جلو داد. دوباره با مشت به شانه‌ام کوبید و با تحقیر گفت:
– کی من رو بزنه؟ توئه بچه ژیگول؟
یک‌دستم را از جیبم بیرون کشیدم و بدون ذره‌ای رحم گلویش را گرفتم و فشار دادم.
چشمانش با غافلگیری تا آخرین درجه باز شد.
صدای نفس بندآمده در خرخره‌اش، زیر فشار انگشت‌هایم، فقط خون بیشتری را در رگ‌هایم به جوش آورد.
تمام سلول‌هایم، برای برگشتن به افسارگسیختگی، وحشی شده بودند.
با هر دو دست بازویم را گرفت و سعی کرد از زیر پنجه‌ام فرار کند. با دست دیگرم یقه‌اش را گرفتم و پیچاندم از عقب هلش دادم تا پشتش به دیوار کوبیده شد.
صورت زخمی‌ آوا جلوی چشمم آمد.
– چطوری زدیش؟
یقه‌اش را ول کردم. صورتش را گرفتم ‌و به دیوار چسباندم، روی دیوار کشیدم تا زخمی شود.
مثل پوست صورت او…
خواست با پا به من ضربه بزند، اما ضربه‌اش فقط هوا را شکافت. با کفش، محکم، به پایم کوبید و دوباره به ساق پایم ضربه زد.
در آن‌ لحظه چیزی را حس نمی‌کردم. بدنم هنوز قانون دعوا را یادش بود؛ درد و بررسی زخم‌ها مال بعد‌از مبارزه بود، حالا نه.

صورتش درحال له شدن بود، ولی کوتاه نیامد.
– اگه باهات رابطه نداره چرا تو رو فرستاده سروقتم؟ یا شایدم اون مَرده، همایون، ساپورتش می‌کنه.
صورتش را ول کردم. وقتی به روبه‌رو برگشت، مشتم کاملاً آگاهانه بالا رفت و باقدرت زیر چانه‌اش کوبیده شد.
زبان کثیفش لای دندان‌هایش ماند، آخی گفت و کمرش خم شد.
رهایش کردم روی زمین زانو‌ زد و خون از دهانش سرازیر شد.
– خیلی پستی. برو خدا رو شکر همایون نیومده وگرنه برات شش ماه طول درمان می‌گرفت، دکتر!
دکتر را کشیده و با تحقیر گفتم. خواستم رهایش کنم و بروم، اما تهمت آخرش به همایون، خونم را به جوش آورده بود.
چرخیدم و محکم به پهلویش کوبیدم.
صدای «آخ»ش با دهان پُرخون و زبان بریده‌شده، نامفهوم بود.
– حتی فکر نزدیک شدن بهش رو نکن. به کلهٔ پوکت نمی‌رسه چه کارهایی ازم برمیاد.
نیمهٔ تاریک و شرورم دلش می‌خواست او را از هم بدرد. دنده‌هایش را بشکند، دندان‌هایش را خُرد کند.
پایم را برای لگد بعدی را بالا بردم، ولی با دیدن خانه‌ای که در آن با محبت از من استقبال شده بود، تردید کردم و منصرف شدم.
اما از بقیه‌اش نتوانستم بگذرم.
انگشتانم را در موهای بلندش فرو بردم و سرش را بالا کشیدم.
صورتم را نزدیک بردم، در چشمانش زل زده و شمرده‌شمرده گفتم:
– نفست رو می‌برم اگه بهش نزدیک بشی.
موهایش را محکم‌تر کشیدم و سرش را به‌شدت تکان دادم.
– فهمیدی؟
زیر لب ناسزا گفت:
– دیو…
پایم را دوباره بالا بردم که چشم‌هایش را به علامت موافقت بست و سرش را پایین انداخت.
– مرد باش، حتی اگه کتک خوردی و درد داشت، بلند فحش بده…
انگشت دست دیگرم را در پیشانی‌اش فشار دادم و گفتم:
– هرچی این‌جا هست، عشق نیست؛ آدم به عشقش تهمت نمی‌زنه.
لب‌های خون‌آلودش به لبخند زشتی باز شد.
حرف زدن برایش سخت بود، اما…
– چرا که نه؟ من باهاش بودم، حالا که چیزی نداره از دست بده، چرا استفاده نکنه.
«با او بودن» همان معنی را می‌داد که حدس می‌زدم؟
مانتوی پارهٔ آوا و بلوز سفید کارتونی‌اش تصویر واضحی از معصومیت و دست‌درازی بود.
پوزخند زدم.
به‌ضرب سرش را رها کردم؛ موجود پلیدی که در او دیده بودم ارزش کثیف کردن دستم‌ را نداشت.
به او پشت کردم تا بیرون بروم اما آخرین جمله را باید می‌گفتم؛ هرچند لیاقت شنیدنش را نداشت.
– یه بار یکی بهم گفت: «همه‌چیز یه دختر آبروشه. مردی که با آبروی یه دختر بازی کنه مرد نیست، نامرده.»

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫22 دیدگاه ها

  1. یعنیااااا نویسنده فقط خودت عشق میکنم باهات هم پارتات طولانی هم قلمت فوق‌العادس مرسی که اینقدر خوبی💕💕💕💕😍😍
    مرسی ادمین جون💕💕

  2. سلام خوبین من یه سوال داشتم از نویسنده جان من میتونم با اجازتون رومانتون با اسم خودتون داخل یه سایت دیگه بزارم ؟ البته اگه اجازه بدین

    و خیلی رمان خوبی دارین من واقا عاشقشم

  3. وای خدا من عاشق این البرزم چقدر شخصیتش جالبه 😍 کلا شخصیتای این داستان برای من جذاب مثل اوا و ماه منیر و هومن و مهرزاد
    دست گلت درد نکنه نویسنده قشنگ می نویسی فقط زود تر پارت بذار من دارم میمیرم که بقیش چی میشه

  4. اینقد این داستان جذاب و گیراست که من بی صبرانه منتظر پارت های بعدیم اولین رمان آنلاینی که واسم جذاب بوده، مرسی از نویسنده عزیز

    1. پارت گذاری در واقع هر سه روز یکبار ولی بعضی وقتا نویسنده زود تر می ذاره یعنی دو روز یه بار یا حتی هر روز بستگی به نویسنده داره ولی اصلش همون سه روز یه بار

  5. وای عشقی نویسنده، دمت گرم
    عاااااالی بود. از ته دل خوشحال شدم
    یه دنیا ممنون فقط پارت بعدی زود بیاد که چشام به راهه
    🤗🤗🤗🤗🤗

  6. هروقت به سایت نگاه میکنم میبینم نویسنده عزیز پارت گذاشته واقعا متحیر میشم بابا دمت گرم نویسنده و ادمین محشرین رمانتونم محشر تر❣️من از همه بیشتر البرزو دوست دارم 💞بعدش همایون و آوا😍💫 کلا غیر مهراد همه خوبن ولی البرز جون یچی دیگس🤩

  7. سلام خوبین من یه سوال داشتم از نویسنده جان من میتونم با اجازتون رومانتون با اسم خودتون داخل یه سایت دیگه بزارم ؟ البته اگه اجازه بدین

    و خیلی رمان خوبی دارین من واقا عاشقشم

  8. عرررررررررر
    اقاااا اوفیییشششش خنک شدم مهراد عنتر بزمجه بیشعور متجاوز
    خوب حقتو گذاش کف دستت
    وووییییییی اقااااااا چه خوشحالم بش تجاوز نشد گنا داره اوا بدبخت
    واهاییی همایونو بگوووووووووو ویییی … البرزززز عررررررر یکی منو بگیرههههه دم هر دوشون گرم
    از بیشخصیت و نکبتی مهراده تهمت زده به این سه تا فرشته
    منفور پست
    همایون خیلی از درون لطیفه ازون مرد های دوست داشتنیه….. ازونا که میخوان خودشونو جدی نشون بدن ولی کوه محبت و مردونگین چه انسان شریفیه بخدا همایون….
    اوا خیلی خوش به حالشه که دوتا رو داره مث کوه پشتشن یه بزی عین مهراد نمتونه نگا چپ بش بکنه….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan