رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 30

غذاهای خوش‌رنگ و متفاوت، مرغ‌های درسته و بریان. ماهی‌هایی که با لیمو تزئین شده بودند…
سرم را پایین انداختم تا کنجکاو به‌نظر نیایم.
ماه‌منیر در بالای میز نشسته بود و البرز سمت راستش، در سمت دیگرش هم دکتر الله‌یار و بعد کم‌کم از بزرگ‌ترها به جوان‌ترها می‌رسیدیم.
من و همکار دکتر کنار هم نشستیم.
خدمتکارها اول سوپ را سرو کردند.
فقط کمی برداشتم و بعد نوبت به غذاهای اصلی رسید.
بیشتر استرس داشتم تا اشتها. سعی داشتم تا وقاری که ماه‌منیر می‌خواست را از خودم نشان دهم.
سماعی با اشاره به غذای کم داخل بشقابم با چرب‌زبانی گفت:
– چقدر معده‌تون کوچولوئه.
لبخندی روی لب نشاندم تا بی‌ادبی نکرده باشم.
به خدمتکار اشاره کرد که نوشابه را نزدیک ما بیاورد.
خدمتکار خواست از روی میز جلوی ما، پارچ را جلوتر بگذارد، اما هول شد و به شانه‌ام خورد. پارچ تلوتلو خورد و کمی از محتویات آن روی میز ریخت. سماعی به‌طرف دخترک برگشت و گفت:
– اوهوی! کوری مگه؟
دختر بیچاره با ترس عقب رفت.
سماعی با نگاه به چشمانم فهمید چقدر پرستیژش را فراموش کرده، توجیه کرد.
– لباستون خیس شد.
نوشابه، قطره‌قطره، درحال چکیدن روی دامنم بود.
به دخترک نگاه کردم، حدوداً هم‌سن من بود.
نگاهش با دلهره بین مسئولشان و من چرخید.
دستمال کاغذی‌های با دقت تاشدهٔ روبه‌روی ما، کوچک و بیشتر برای تزئین بودند. همه را برداشتم و روی لبهٔ میز گذاشتم تا بیشتر نچکد.
آرام گفتم:
– دستمال نخی بیار.
زن میانسالی که سرخدمتکار بود جلو آمد و پرسید:
– مشکلی پیش اومده؟
لبخند زدم و گفتم:
– دستم خورد ریخت.
دختر با سرعت، دستمالی از روی میز چرخدار برداشت و برگشت. درحالی که میز را پاک می‌کرد، با چشم‌های درخشانش از من تشکر کرد.
وقتی کارش تمام شد و عقب رفتند، سماعی سرزنشم کرد:
– نباید به کارگرها رو‌ بدی، پشت گردن آدم سوار می‌شن.
نگاهی به سراپایش انداختم.
از فرق سر تا نوک پایش؛ کت و شلوار ساتن مشکی، حتی کفش‌های ورنی‌ که به پا داشت برق می‌زد.
ساعت طلا و گیرهٔ کراوات طلایی؛ مثل یک کلاغ عاشق چیزهای براق بود.
من فقر را می‌شناختم.
بوی فقری که می‌خواست پنهان کند را از او می‌شنیدم، تازه‌به‌دوران‌رسیدهٔ متفاخر.
با چاپلوسی ادامه داد:
– مثل یک کدبانو رفتار کردید؟
به‌خاطر پیشنهاد دستمال، این را می‌گفت؟
محل ندادم.
– من هم مثل استاد، عاشق شطرنجم.
حتماً به‌خاطر استاد!
چیزی نگفتم و لبخند گوشهٔ لبم را ثابت نگه داشتم.
– ایشون از شما خیلی برای من تعریف کردند.
– لطف دارن.
– تو اینستا هم پست فدراسیون شطرنج رو راجع بهتون خوندم.
اینستا؟ من؟
بازهم لبخند ظاهری‌ام را تکرار کردم.
– نسبتتون با خانم ازغدی چیه؟
ناگهان از نگاه خریدارانه‌اش حس بدی گرفتم، خاطرات تلخی از این نوع نگاه داشتم.
از حرکاتش بدم آمد؛ از اینکه خودش را به طرفم خم می‌کرد، از دهان پر از غذایش که موقع حرف زدن باز می‌شد.
تمام این تنفر، از آن برق نگاه خریدارانهٔ ته چشم‌هایش می‌آمد و مانند جلبک‌های لزجِ تهِ برکه به پوستم می‌چسبید.
می‌خواستم دست بیندازم و نگاهش را از روی پوستم جدا کنم.
حاضر بودم توبیخ ماهی را به جان بخرم، اما تحملش نکنم.
دلیل توجهش به من مشخص بود؛ فکر کرده بود از اقوام این خاندان پُرجلال و جبروتم.

– من هم‌صحبت ایشون هستم، اینجا کار می‌کنم.
به‌معنای واقعی کلمه گرخید.
دستش پایین آمد. قاشق را کنار بشقاب نگه داشت و با زبانی بند‌آمده گفت:
– دکتر… ولی… گفت فامیلید.
فقط یک «نه» گفتم و با خیال راحت به خوردن غذایم ادامه دادم.
دیگر حتی نگاهم نکرد.
بعد از شام می‌خواستم کنار ماهی برگردم، اما بزرگ‌ترها دور آن‌ها جمع شده و دیگر تنها نبودند.
لحظه‌ای اندام ورزیدهٔ همایون را جلوی در دیدم. در کت و شلوار و پاپیون مانند بقیه بادیگاردها لباس پوشیده بود.
چهره‌اش جدی و رسمی بود، حالتی آماده به‌خدمت.
مفهومی در پشت آن پاپیون روی یقه‌اش بود، که در قلبم می‌خلید و آن را می‌خراشید. به‌حدی که دلم می‌خواست بروم و آن نشان لعنتی را از دور یقه‌اش بازش کنم.

جوانی، زندگی، همه و همهٔ خودش را، وقف صاحبان این خانه کرده بود.

به سمتش رفتم، اما قبل از رسیدنم بیرون رفته بود.
جهت مسیرم را به‌سمت آشپزخانه کج کردم. حکیمه با دیدنم پرسید:
– اینجا چی می‌خوای، دخترم؟
– آب داغ دارید؟
– آره، روی اجاقه.
یک لیوان بزرگ پر از آب کردم و از کابینت، یک بسته نسکافهٔ فوری بیرون آوردم و در آن ریختم.
سه خدمتکاری که مشغول آماده کردن شربت‌های رنگارنگ برای پذیرایی بودند، با تعجب هرازگاهی نیم‌نگاهی به من می‌انداختند.
لیوان نسکافه را برداشتم و بیرون رفتم.
لحظه‌ای البرز را دیدم؛ چشم‌هایمان ثانیه‌ای درهم گره خورد، اما مسیر نگاهش را به دختر روبه‌رویش برگرداند.

کت‌و‌شلوار سفید خانم کناری را که دیدم، شناختمش؛ همانی بود که الله‌یار درباره‌اش حرف می‌زد.

لیوان ‌به ‌دست، بیرون رفتم. از همایون خبری نبود.
روی پله ایستادم و با نگاه دنبالش گشتم.
کنار در حیاط ایستاده؛ برای بدرقهٔ مهمان رفته بود. منتظر شدم تا ماشین مهمان را بیاورند و او تحویل بدهد.

کسی پشت سرم ایستاد.
از نزدیکی بیش‌ازحدش، از احاطه و تسلطی که به من داشت، از ترس و مورمور شدن بدنم، بدون هیچ شکی می‌دانستم کیست.

– اینجا چیکار می‌کنی؟
تن صدای عصبانی‌اش، حتی با اینکه می‌دانستم پشت سرم ایستاده غافلگیرم کرد و از جا پراند.
سریع به طرفش برگشتم.
چشمان سیاه و سوزانش را به من دوخته بود، چشم‌هایی که به‌حد کافی تیره و عمیق بودند تا رازهای زیادی را در خود پنهان کنند.
سایه‌ای از مژه‌های پرپشت روی پوست برنزه‌اش، که حالا در نور بالای سرش طلایی به‌نظر می‌رسید، نقش بسته بود.
اشتباه نمی‌کردم، این لب‌های باریک که حالا به‌سختی به‌هم فشرده شده بود، می‌خواست توبیخم کند. نگاهم را پایین آوردم و برای فرار از خطوط مصمم صورتش، به سینه‌ٔ عضلانی‌اش چشم دوختم.
حتی این لباس رسمی و شیک، با دوخت‌ و برش‌های ظریف، نمی‌توانست ذات وحشی و آزاد مرد روبه‌رویم را پنهان کند.
– هما… همایون…
– همایون چی؟
به نسکافه اشاره کردم.
آرام و عصبانی زمزمه کرد.
– اینجا خدمتکار نداره که تو اومدی؟
زیرلبی غر زد.
– با این سرووضع اومدی بیرون چیکار؟
ناخودآگاه به خودم و لباسم نگاه کردم؛ پوشیده بود.
نگاهی به اطراف کردم، یکی از بادیگاردهایِ کنار در، زیرچشمی مرا می‌پایید.
او حق نداشت توبیخم کند.
– بیا این‌ور.
وسط من و مرد بیچاره، که حالا از چشم‌غرهٔ عصبانی او بی‌نصیب نمانده بود، ایستاد.
با دیدن همایون که به طرفمان می‌آمد قوت قلب گرفتم‌.
برعکس انتظارم، به‌محض رسیدن به من تشر زد.
– چرا سرلخت اومدی بیرون؟
جوابی که به البرز نداده بودم را گفتم.
– یعنی مردای تو محرمن؟
البرز با فکی فشرده به من نگاه کرد.
آخرش هم کتش را کند و روی شانه‌هایم انداخت.
زیر لب جواب داد.
– همهٔ این بادیگاردای حرفه‌ای نیستن؛ چندتاشون بچه‌های باشگاه همایونن. همه‌جور آدمی…

دلم از رفتارشان گرفته بود. با اشاره به اطراف گفتم:
– اما بازم مهمون بیرون هست.
چند جوان کنار درختی ایستاده بودند، گوشهٔ دیگر هم یک زوج.
این بار همایون سرزنشم کرد.
– اونا تنها نیستن. باغ بزرگه.
باهم دم گرفته و دعوایم می‌کردند. حرفشان را قطع کردم.
لیوان را بالا گرفتم و گفتم:
– تقصیر منه، گفتم بیارم بخوری خستگیت دربره.
لیوان را گرفت، دریغ از کمی شرمندگی، جدی گفت:
– ما الان چیزی نمی‌خوریم تا همه برن.
ماندنم بی‌فایده بود.
خواستم برگردم، ولی همایون همان‌طور طلبکار پرسید:
– سر میز شام، اون مرده چی می‌گفت در گوشت؟ بعد دیگه دوروبرت نبود.
هر دو جدی و منتظر جواب بودند.

خدایا! عجب اشتباهی کردم، باید پیش ماه‌منیر می‌ماندم.
اینجا شبیه متهم‌های اتاق بازجویی شده بودم، با دو مفتش عبوس.
– از آشناهای دکتر بود.
با نگاهی به آن‌ها که خیلی جدی، منتظر شنیدن دنبالهٔ ماجرا بودند. گفتم:
– پرسید نسبتتون با خانم ازغدی چیه؟ من هم گفتم هم‌صحبتشم.
لحظه‌ای دلخوری‌ام از قلدربازیشان را فراموش کردم و با حرص گفتم:
– ازش خوشم نیومد. می‌گه خدمتکار پررو می‌شه. مرتیکهٔ احمق!
گوشهٔ لب البرز فقط کمی به‌سمت بالا قوس برداشت.
همایون، به شوخی، با لحنی که سعی می‌کرد ترسناک باشد، گفت:
– اگه… ماه‌منیر بفهمه.
جواب دادم:
– من بهش قول دادم به مهموناش احترام بذارم، اما این که مهمون اون نبود، مهمون دکتر بود.
خندهٔ بلند همایون، با اینکه همان لحظهٔ اول جلوی دهانش را گرفت و بیشتر به تک‌خند نزدیک بود، توجه تمام کسانی که در حیاط بودند را به ما جلب کرد.
هوای بیرون برخلاف داخل که اسپیلت‌ها روشن بودند، گرم بود. عطر ادکلن و سنگینی کت روی شانه‌ام بیشتر اذیتم می‌کرد.
با دیدن خانم سفیدپوش، که موزون و شازده‌وار به‌‌طرف ما می‌آمد، کت را از شانه‌ام برداشتم و به‌سمت البرز گرفتم.
– فکر کنم بازم لازمتون بشه.
چه فکر می‌کردم و چه شد…
آمده بودم تا کمک کنم، فقط سرزنشم کردند.
برگشتم و به‌سمت خانه رفتم.

#البرز

با دیدن موژان و بازوها و یقهٔ برهنه‌اش، معنی کنایهٔ آوا را فهمیدم.
چشمم به آوا افتاد. از عصبانیت تند قدم ‌برمی‌داشت، اما با آن کفش‌های پاشنه‌بلند، بیشتر تلوتلو می‌خورد تا جلو برود.
موژان به‌محض رسیدن گفت:
– چطوری، همایون؟ خیلی وقته ندیدمت.
– خوبم، خانم کامکار. پدر خوب هستند؟
– خوبه. ممنون.
همایون سرش را به احترام خم کرد و گفت:
– با اجازه‌تون، مرخص می‌شم.
با تکان دادن سر و لبخند زدن اجازه داد.
با رفتنش، لحظاتی هر دو ساکت و غرق در تفکرات خودمان بودیم.
موژان کتِ‌ روی تاپ حلقه‌ای‌اش را کنده بود.
لعنتی! چرا نمی‌توانستم کتم را به او بدهم؟
چنان با آن تاپ حلقه‌ای سفید، استوار و عادی ایستاده بود؛ به‌حدی مردانه، قوی، که کسی به خودش جرئت نمی‌داد به چشمی جز احترام نگاهش کند.
اگر می‌گفتم کتم را روی شانه‌ات بینداز، حتماً به من می‌خندید.
اما آوا این‌طور نبود.
برعکس تمام زنان و دختران زندگی‌ام، او هیچ تصوری از تأثیرش روی مردها نداشت.
از لطف و ملاحتی که در هر حرکت کوچکش بود و چشم‌ها را به خود جذب می‌کرد، کاملاً بی‌خبر بود.
دخترهٔ سربه‌هوایِ بی‌حواس…
صدای موژان نگاهم را از مسیر رفتن او کند.
– البرز؟ اتفاقی افتاده؟
به در نگاه کرد، کسی آنجا نبود.
جواب دادم.
– نه.

موهای صاف و کوتاهش را پشت گوش زد و پرسید:
– شنیدم کارخونه داره سه‌شیفت کار می‌کنه.
به دغدغهٔ این روزهایم اشاره می‌کرد.
– سفارش داشتیم.
می‌دانست و می‌پرسید.
– صادرات؟
– نه، یه شرکت داخلی.
کمی به اطراف نگاه کرد، مسیر صحبت را به موضوعات بی‌حاشیه کشاند.
– این مدت به باشگاه و اسبا سر زدی؟
– من حتی باشگاه همایون هم نرفتم. از وقتی اومدم وقت سر خاروندن پیدا نکردم، یه سر رفتم یزد دنبال این قرارداد جدید.
از سکوتی که بعداز جمله‌ام ایجاد شد، می‌فهمیدم موژان حرفی‌ برای گفتن دارد.
– چی تو سرته.
با نوک انگشت اشاره پیشانی‌اش را ماساژ داد و خیلی دوستانه حرفش را زد.
– البرز، درسته ما شغلمون مشترکه، اما هرکدوم بازارها و مشتری‌های خودمون رو داریم، پس بیشتر همکاریم تا رقیب.
مکث کرد.
تمام این حرف‌ها حقیقت داشت. گفتم:
– اصل حرفت رو بزن.
– سعی کن برای بعد از اتمام این کار، قرارداد قبول کنی.
یک دنیا اطلاعات و خبرهای بد را در این جمله پیچید و تحویلم داد.
به چشم‌های باریک و تیزبینش نگاه کردم، فقط یکی‌دو سال از من کوچک‌تر بود، اما تمام کارهای کارخانهٔ پدرش را به‌تدریج از دست او بیرون کشیده بود، حالا بدون اجازهٔ او حتی یک تخته فرش در آنجا جابه‌جا نمی‌شد.
– چرا این حرفو می‌زنی؟
جوابش را می‌دانستم، اما پرسیدم.
– حس خوبی نسبت به این قرارداد ندارم.

در تأیید حرفش گفتم:
– به‌خصوص اینکه، دقیقاً وقتی ماه‌منیر بیمارستان بوده این قرارداد نوشته شده.
حالا نگرانی بیشتری در صورتش دیده می‌شد. جدای از موفقیتش در تجارت، ما به‌واسطهٔ رفت‌وآمد خانواده‌هایمان دوستانی قدیمی شده بودیم.
– نمی‌تونی فسخش کنی؟
در لب‌های فشرده‌اش می‌دیدم که می‌داند جواب من منفی‌ست.
– نه، اگه قرارداد همه‌چیزش اوکی بشه، سود خوبی بهمون می‌رسه. می‌تونم باهاش به اوضاع سروسامون بدم. درضمن قبل‌از اینکه بیام، تمام پولی که از مشتری گرفتن، خرج خرید نخ شده. اگه همه‌چیز رو به‌هم بزنم، برای اعتبار برند ما خیلی بد می‌شه.
– حواست باشه، اگه این نشد، باید بتونی فرشات رو بفروشی‌.
– بهش فکر کردم، ولی الان کاری نمی‌شه کرد…
وقتی دید من هم نگرانم گفت:
– اگه همه‌چی خوب پیش بره، به امروز می‌خندیم.
فعلا که جای خنده نمانده بود.
به چشمانش زل زدم و تأکید کردم.
– ماهی نباید بفهمه.
دستش را روی بازویم گذاشت و گفت:
– خیالت تخت. اگه کمک خواستی من هستم.
زیر لب تشکر کردم، افکار به‌هم‌ریخته‌ام شلوغ‌تر و نگرانی‌ام بیشتر شده بود.
– من دیگه باید برم. صبح کلی کار دارم. بهت تبریک می‌گم، بابت مدیریت، همکار.
جواب لبخندش را دادم.
فشار کمی به بازویم آورد و رفت.

از پنجره به داخل نگاه کردم، آوا روبه‌روی سیاوش ایستاده بود و محجوبانه به حرف‌هایی که می‌زد می‌خندید.
نگرانی‌ام برای کارخانه رفت و جایش را یک نگرانی دیگر گرفت.

نگرانی‌ام برای کارخانه رفت و جایش را یک نگرانی دیگر گرفت.
همایون کنارم آمد و به آن‌ها نگاه کرد.
– به خدا، همایون! این دختره هیچی حالیش نیست.
با تعجب جواب داد.
– با سیاوش حرف می‌زنه،‌ مگه چیه؟
– سیاوش چش نیست…
حرف زشتی که تا نوک زبانم آمد را قورت دادم.
اما وقتی گفت:
– پسر خوبیه‌.
با عصبانیت جواب دادم.
– کی؟ سیاوش؟ یکی سیا خوبه، یکی فتحعلی‌شاه قاجار.
سعی کرد آرامم کند.
– چیزی نشده، دو دقیقه دارن حرف می‌زنن.
– تو این بشر رو نمی‌شناسی‌.
خندید و گفت:
– یه دونه رفیق نرمال نداریا.
همه‌شان زندگی‌ را راحت گرفته بودند، زندگی هم به آنها راحت می‌گرفت؛ تفریح و سرگرمی به‌جای خود، کار و دغدغه به‌جای خود.
– اونا نرمالن، من نیستم.
دوباره به آنها نگاه کردم و جملات را با نگاه به آوا پراندم.

– این می‌خواد مستقل شه؟ پنج دقیقه نمی‌شه ولش کرد.
همایون درحالی‌که به من می‌خندید، سرش را تکان داد و رفت.
کتم را پوشیدم و وارد سالن شدم.
نزدیک به هم کنار پنجره ایستاده بودند. سیاوش پشتش به من بود. موهای بلند و پرپشتش، که با یک کش بسته بود، با هر تکان سرش تکان می‌خورد، مزلّف دخترباز.

وقتی نزدیکشان شدم، آخر جملهٔ سیاوش را شنیدم.
– … با پارتی زودتر دزد پیدا می‌شد.
رنگ صورت آوا، هر لحظه پریده‌تر می‌شد.
سیاوش احمق!
او تازه داشت فراموش می‌کرد.

– گیل‌آوا!
به‌سمت من برگشت، انگار دوباره همان دخترک بی‌پناه داخل هتل شده باشد، همان نگاه در عمق چشمانش بود.
– لطفاً برو آشپزخونه و یه قهوه برای من درست کن.
بهانه‌ای بهتر از این برای دور کردنش به ذهنم نرسید.
دست به پیشانی‌ام گرفتم، فکر کرد سرم درد می‌کند.
«چشم» گفت و سریع دور ‌شد.
با رفتنش به‌‌سمت سیاوش برگشتم.
با لبخندی خودمانی گفت:
– چطوری، رئیس؟! تحویل نمی‌گیری.
در جوابش لبخند نزدم، تعجب کرد.
– البرز! چیزی شده؟
– سیا! بهت گفتم دور کسی که زیر سایهٔ منه خط بکش.
لبخند در صورتش گم شد. از آن دلخوری که ناگهان آمد و جایش نشست، فهمیدم تند رفته‌ام، مهمان خانه‌ام بود‌.
دهانش را باز کرد، اما حرفی نزد. شوکه شده بود.
بعد انگشتش را به‌طرفم گرفت و گفت:
– ببین… هر وقت خواستی ‌برام شاخ‌وشونه بکشی، یادت بیاد، درسته اهلشم، ولی با اهلش.
خواست از کنارم رد شود، بازویش را گرفتم.
درطول رفاقتمان، هرگز نشده بود، به غلط، قضاوتش کنم.
باید درستش می‌کردم.
– دزد بهش نزده بود.
دلیل حساسیتم را باید می‌گفتم، تا بداند و کوتاه بیاید.
ایستاد، به طرفم برگشت.
تأکید کردم.
– نپرس، هیچی…
– کدوم آشغالی…
– گفتم نپرس.
این سیاوش که برای حمایت از رفاقت، رگ گردنش آشکارا می‌کوبید را فراموش کرده بودم.
– اسمش رو بگو، با بچه‌های باشگاه…
بازویش را گرفتم و گفتم:
– خودم حسابش رو رسیدم.
کمی آرام شد.
– بین خودمون بمونه.
گوشهٔ لبش را به دندان گرفت، بی حرف سرش را بالا‌وپایین کرد.
با دیدن آوا که دو ماگ در دست داشت، خیره‌اش شدیم.
یکی را به‌سمت سیاوش گرفت.
– گفتم شاید شما هم بخواید.
هنوز حرفی نزده بودیم.
نگاهم کرد و با خجالت گفت:
– حرف مردونه داشتید. مزاحمتون ‌شدم؟
سیاوش خودش را زود جمع کرد، به شوخی گفت:
– ببخشید. از بس دیر کردی یادمون رفت چی می‌خواستیم.
خندید و جواب داد.
– گشتم. نخودسیاه تموم شده بود.
سیاوش به زحمت سعی کرد عادی بخندد.
هرکدام یک ماگ را برداشتیم.
با دیدن دکتر الله‌یار که کنار در ایستاده بود و برای رفتن از بقیه خداحافظی می‌کرد، از کنارمان رفت.
– البرز؟
نگاهش کردم.
ناراحت بود. در چشم‌هایش می‌دیم که هنوز عصبانیتش فروکش نکرده. کمی دست‌دست کرد و پرسید:
– اذیتش که نکرده بودن؟
«اذیت» معنی‌اش چه بود؟ اگر مهراد حقیقت را گفته بود…
«نه» را محکم گفتم.

مهمان‌ها خیلی زود شروع به رفتن کردند. حدوداً ساعت دوازده بود که خانه از آن‌ها خالی شد.

همایون، نشسته و از خستگی سرش را به مبل تکیه داده بود.
ماه‌منیر همان‌طور که آرایش موهایش را باز می‌کرد و سنجاق‌ها را از آن بیرون می‌کشید پرسید:
– گیل‌آوا کو؟
همایون گفت:
– فکر کنم خسته بود، رفت بخوابه.
ماهی ادامه داد.
– همایون! براش به فکر خونه باش. با پولی که داره و پول جایزه، ببین می‌تونی یه سوئیت کوچیکم شده براش پیدا کنی؟
همایون فوراً از جایش بلند شد و با خشمی کنترل‌شده گفت:
– می‌خواید از اینجا بره؟
– نمی‌شه که تا آخر پیش ما بمونه. روز اول گفتم بمونه، چون سرپناهی نداشت، پولی نداشت، ولی دیگه با اینجا موندنش مخالفم.
صدای دخترک همه‌ٔ ما را غافلگیر کرد.
– ببخشید…
هرسه، با دیدنش در آستانهٔ در، جا خوردیم.
– اومده بودم بهتون شب‌به‌خیر بگم.
لباس مهمانی را دیگر به تن نداشت، بلوز و شلوار نخی و فیروزه‌ای‌رنگ پوشیده بود، با پاهای برهنه، حتی بدون جوراب.
– شبتون به‌خیر.
خواست پشت کند و برود که ماهی صدایش کرد.
– بمون… باید حرف بزنیم.
برگشت.
دست‌هایش را درهم گره زده و سرش را پایین آورده بود.
– حرفامون رو شنیدی؟
برای تأیید، سرش را بالا و پایین کرد.
قطره اشک درشتی از چشمش روی صورتش چکید.
ماهی کمی نرمش به صدایش داد.
– باز که شروع کردی به گریه کردن. من به‌خاطر خودت می‌گم.
صدای آوا ضعیف بود.
– می‌دونم.
– بگیر بشین.
جلوتر آمد. دم در روی لبهٔ مبل نشست.
ماهی سنجاق‌ها را که روی میز روبه‌رویش ریخته بود، یک‌جا جمع کرد و به مبل تکیه داد. به آوا دقیق شد و گفت:
– من باید ازت حلالیت بگیرم… به‌خاطر نگه داشتنت.
فوراً سرش را بالا آورد و با تعجب به ماهی نگاه کرد. کمی مکث کرد. ولی بعد انگار مهم‌ترین سؤال زندگی‌اش باشد، با دلخوری پرسید:
– چرا نگهم داشتید؟ حالا بیرون…
ماهی دلجویانه حرفش را قطع کرد:
– بیرونت نمی‌کنم. من، روز اولی که اومدی اینجا، بهت چی گفتم؟
سعی کرد به‌خاطر بیاورد، اما قبل‌از اینکه جوابی بدهد، ماهی ادامه داد.
– بهت گفتم می‌خوام تنهاییِ یه پیرزن رو پر کنی. اون موقع باورت نشد، اما دیدی که… راست می‌گفتم.
آوا با تعجب خیرهٔ ماه‌منیر بود، ولی کم‌کم تعجب جایش را به باور و غم داد.
– برای دومین دلیلم که بهت نگفتم باید حلالم کنی…
چه دلیلی که گفتن آن، این‌همه برایش سخت بود؟
– فکر کردم با بودنت اینجا، ممکنه بتونم بچه‌های کتایون رو ببینم، نوه‌هام رو. ولی روزی که پسرش اومد، فهمیدم خواسته‌م اشتباهه، اونا از من متنفرن.
آوا، ناگهان تمام خمودگی‌اش بخار شد، با صدایی پر از علاقه دفاع کرد:
– مهرزاد خیلی مهربونه، خیلی…
ماهی توجهی به نگاه براق و امیدوارش نکرد و گفت:
– تا هر وقت که خواستی پیش من بمون. ولی تو یه سرپناه می‌خوای تا خیال ما راحت باشه.
با اندوهی در صدایش، که به یک دختر بیست‌ساله نمی‌خورد، جواب داد:
– سرگردونی توی این شهر رو کشیدم، خیلی سخته.
و دوباره اشک بود که از گوشهٔ چشمش روی گونه‌هایش راه گرفت.
ماهی سرزنشش کرد.
– باز که شروع کردی به گریه کردن. چرا همه‌چی رو احساسی می‌کنی؟
گرفتن احساس و سادگی‌اش کار هیچ‌کس نبود؛ دختربچهٔ ساده‌انگار درونش نمی‌گذاشت بزرگ شود.

سرش را بالا گرفت و پوزخند گوشهٔ لبم را شکار کرد. ابرویش را درهم گره کرد و اخم به پیشانی‌اش نشست.
ولی با صدای ماهی، حواسش به او جمع شد.
– همایون از فردا برات می‌گرده.
حرف‌هایش را دوست نداشتم، بوی خداحافظی می‌داد.
از خاطرات کودکی، محبت مادرانه‌اش را به‌یاد داشتم، ولی با بزرگ شدنم، بیشتر با همایون و امیر وقت گذرانده بودم تا او.
حالا با افسوس می‌فهمیدم چقدر از ماه‌منیر را ندیده‌ام، نشناخته‌ام.
وقتی به گیل‌آوا نگاه کرد، ‌دیدم که دارد تمام شجاعتش را جمع می‌کند…
سؤالی را پرسید که با آن غرورِ عزیزش را کنار گذاشته بود.
– هیچ‌وقت از من برای بچه‌هاش حرف می‌زد؟
سینه‌ام، از شنیدن حسرت و انتظار در صدایش، فشرده شد.
آوا سرش را پایین انداخت.
جوابش «نه» بود همه عمه را می‌شناختیم، می‌دانستیم.
آوا، سرش را بالا گرفت و پرسید:
– چرا باهم آشتی نکردید؟ چرا پیشقدم نشدید؟
ماه‌منیر لحظه‌ای از این جسارت جا خورد، دخترک بی‌شیله‌پیله، با شجاعت غیرقابل انکارش نه‌تنها او که مرا هم غافلگیر کرد.
نفس عمیقی کشید و با غمی به سنگینی سال‌ها دوری، از خودش دفاع کرد.
– کینه و قهر، هرچقدر بیشتر طول بکشه، بیشتر ریشه می‌کنه. میرعبدالله حتی حرف زدن ازش رو ممنوع کرده بود. هیچ‌کس حق نداشت اسمش رو تو خونهٔ ما بیاره. آبرو و اعتباری رو که سال‌ها ذره‌ذره جمع کرده بود، همه رو یک‌شبه به باد داد.
– می‌شد ببخشیدش. دکتر خیلی مهربون بود.
– کسی خبر نداره که اون روزا چی بهمون گذشت. همیشه به‌خاطر بچه‌هایی که تربیت کردم شرمندهٔ میر بودم. جای دفاع از خودشون برای من نذاشته بودن. وقتی‌ هم که رفت، نمی‌تونستم به‌خاطر عذابی که همسرم کشید، بچه‌ها رو ببخشم.

ماهی لحظه‌ای سکوت کرد. گفتن از احساس، حتی این حد از انعطاف، برایش سخت بود.
– سکوت تا یه سنی حتی شاید برای آدم آرزو باشه… اما امان وقتی‌که پیری بیاد؛ تنهایی خفه‌ت می‌کنه. کتایون همیشه لجباز و یه‌دنده بود. سعی کردم آشتی کنم، خودش پسم زد. من و اون هر دو «من» هستیم. باید یکی‌مون «نیم‌من» می‌شد.

دخترک سرش را بلند کرد و به همایون که هنوز ننشسته بود نگاه کرد؛ جلوی تلویزیون ایستاده و به صفحهٔ خاموشش خیره بود.
ماهی چیزی از جزئیات آبروریزی عمه نگفت، اما تعجب نکردن آوا عجیب به‌نظر می‌رسید.
پیرمرد…
پس آوا هم می‌دانست. رازی را که حتی یک بار درباره‌اش با من حرف نزدی، برای او گفتی؟
– اینا رو می‌گم که حلالم کنید‌، همه‌تون. می‌خوام بارم سبک باشه.
فکر از دست دادنش مرا می‌ترساند. با خشمی که از درد درون سینه‌ام نشئت می‌گرفت، گفتم:
– این چه حرفیه می‌زنی، ماهی‌.
نمی‌دانم از خستگی بود، یا بیماریِ قلبی توانش را گرفته بود؛ صورتش خسته و زردرنگ بود.
– این بار که بستری شدم، خیلی ترسیدم. می‌خوام برگردم یزد و بقیهٔ عمرم رو استرس نداشته باشم، البته اگه بذارن.
آهی کشید و پرسید:
– خبر ندارید فریبرز کی میاد؟
مگر می‌خواست بیاید؟ به‌حدی سرگرم کارها بودم که از او خبر نداشتم.

با لحن ملایمی که مادربزرگ لجبازم را نرم کنم گفتم:
– ماهی، بیاید با عمه آشتی کنید. بهش احتیاج دارید.
– من برای آشتی سعی خودم رو کردم، هرگز هم بابت کتایون عذاب وجدان ندارم. چه انتظاری داشت؟ انتخاب خودش بود.
از جایش بلند شد و گفت:
– حالا که نیومده، دیگه نمی‌خوام تا آخرش بیاد.

«شب‌به‌خیر» را زمزمه کرد و رفت.
حرفی زده نمی‌شد، بحث بی‌فایده بود.
آوا هم بعد از او بلند شد و رفت.

– همین‌جا بخواب.
به همایون که بالاخره دل از صفحهٔ تلویزیون کنده بود نگاه کردم.
– خسته‌م، خیلی. ولی اینجا خوابم نمی‌بره.

ما هم از خانه بیرون رفتیم، باید به جایی می‌رفتیم که بتوانیم شب را در آن بخوابیم، به تخت‌های غمگین، خانه‌های بی‌نفس.
خواب، مرهمی بود برای دل‌آشوبه‌های روز.

با تمام خستگی صبح زود بیدار شدم و به مرکز فروش رفتم.
اولین محموله، صبح تحویل داده شد.
علی‌پور حدود ساعت دو آمد.
با وجود سن بالایش، لاغر و پرکار بود.
فنجان چای را با یک حبه قند برداشت و گفت:
– خیلی زود باید بقیه رو هم تحویل بدیم.
نمی‌توانستم بیشتر این مسئله را کش بدهم.
– باید بقیهٔ پول فرش‌ها رو هم بگیریم. با موجودی صندوق، یه قرقره نخ هم نمی‌تونیم بخریم.
خبرها را با اینکه هردو کامل می‌دانستیم، به‌هم می‌گفتیم تا شاید راه‌حلی پیدا شود.
یک‌‌ قلپ از چایش خورد و ادامه داد:
– از انبار زنگ زدن، جا برای یه فرشم ندارن.
پیشنهاد دادم.
– چطوره به بهانهٔ شیرینی تموم شدن کار سه‌شیفته، کار‌خونه رو چند روز تعطیل کنیم؟
– یه‌کم صبر کنید. پول فرشا رو بگیریم، می‌تونیم سریع نخ بخریم.
ناگهان انگار مطلبی یادش آمده باشد، گفت:
– راستی، آقا! محمودی تقاضای بازنشستگی پیش‌ازموعد کرده.
– تا تکلیف این قراردادی که بسته روشن نشه، حق نداره جایی بره.
– دخترش مریضه، می‌خواد ببرتش خارج.
– اصلاً حرفش رو‌ نزنه. یه هفته منتظر بمونه.
سرش را پایین انداخت. فرق سر خالی‌اش در نوری که از پنجره می‌تابید برق می‌زد.
– هرچی شما بگید.
باقیماندهٔ چایش را که خورد، بلند شد. «با اجازه‌ای» گفت و بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، فریبا زنگ زد و چیزهایی در مورد آمدنشان گفت.
بعد از این‌همه سال، حالا همه باهم می‌آمدند.
سرم از هجوم تمام خبرها به ضربان نشسته بود.
به احدی خبر دادم و از دفتر بیرون رفتم.
بوهای خوبی به مشامم نمی‌رسید.
قرارداد، محمودی، فریبرز همه یک‌جورهایی انگشت‌هایی از یک پنجه به‌نظر می‌رسیدند. کی باید با‌هم مشت و کجا فرود می‌آمدند را هم به‌زودی می‌فهمیدم.
وقتی سوار ماشین شدم، تصمیم گرفتم اول به ماهی سر بزنم و بعد به هتل بروم.
وقتی به ابتدای خیابان آن‌ها رسیدم دختری را دیدم که هم‌زمان با من به خیابان خلوت پیچید.
آوا بود؛ جعبه‌ای شیرینی در یک دست و در دست دیگرش بستنی‌قیفی.
نگه داشتم تا سوارش کنم. داشت بستنی‌اش را لیس می‌زد.

با دیدن ماشین قدمی عقب گذاشت، اما با شناختنم دستش را پشتش برد.
سلام کرد.
در ماشین را باز کردم.
نمی‌دانم دلیلِ از سرما قرمز شدن لب‌هایش را کجا پرت کرد، ولی وقتی سوار شد، دستش خالی بود.

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫18 دیدگاه ها

  1. وای عالللللللللللللللییییییییییییی…
    من توی پارت های قبل گفتم که زندگی گیل آوا شبیه منه…
    منم توی زندگیم فرشته هایی مثل ماهی و همایون داشتم که اگه اونا نبودن الان منم اینجا نبودم…
    عاشق شخصیت ماهی و همایون شدم چون منو یاد قهرمان های زندگیم می ندازند…
    واقعا بهت تبریک میگم بخاطر قلم زیبات…
    فقط می گم نمی خوای داستانت و یکم عاشقانه کنی؟؟؟
    الان پارت سی هستیم پارت های شما دو برابر پارت های بقیه نویسنده هاست پس در واقع الان پارت شصت هستیم…
    پس دیگه کم کم داستانو عاشقانه کن …
    با توجه به قلم فوق العادت مطمئنم بخش عاشقانشو هم به زیبایی الان می نویسی…

  2. میگمااا چرا اون یکی سایته چی بود اسمی یادم نیس همونجا که گرگها رو پار میذارین باز نمیشه برامممممم
    اقا من دارم هلاک میشم رمان عروسک پارت داده من نخوندمممم :/

    1. رمان دونی خوب با chrome برو شاید برات وا بشه من خودم هم این اتفاق برام افتاد با chromeرفتم درست شد😊

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan