رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 31

– تنها بیرون اومدی؟
در دورترین نقطهٔ صندلی از من، خودش را جمع کرد.
– مجتبی کار داشت، همایون هم نبود‌.
ناخواسته صدایم سرزنش داشت.
– کاری داشتی از خونه بیرون اومدی؟
– نتیجهٔ کنکور رو تو نت دیده بودم، ولی می‌خواستم روزنامه‌ش رو هم بخرم.
بعد از آن روز نحس، خودش را در خانه زندانی کرده بود. حالا هم که داشت به زندگی عادی‌اش برمی‌گشت، او را می‌ترساندم.
برای جبران لحن تندم گفتم:
– چه رشته‌ای قبول شدی؟
– روان‌شناسی.
– چرا نرفتی وکالت؟ چطور روان‌شناسی زدی؟
خیلی راحت و بدون هیچ تردیدی گفت:
– من حتی بلد نیستم از خودم دفاع کنم، چطور می‌خوام از یه آدم دیگه دفاع کنم؟
هنوز سرعت نگرفته بودم که ماشینی جلوی راهم را بست، یک پراید هاچ‌بک مشکی.
راننده‌اش را ندیده بودم، اما می‌دانستم کیست. دیده بودمش که یکی‌دو بار جلوی فروشگاه کشیک می‌کشید.
امروز شجاع شده و جلو آمده بود.
روز مزخرفم فقط چانه زدن با او را کم داشت.
با عصبانیت دستم را روی بوق کوبیدم. کنار نکشید.
پیاده شدم، ولی دستم هنوز روی در بود.
کنار ماشین ایستاده بود. میل به دعوا ابروهایش را گره زده بود.
بلند و سرد گفتم:
– لیلا، امروز اعصاب ندارم. از سر راهم برو کنار تا حرف نامربوط نزدم بهت.
با طلبکاری جواب داد:
– مثلاً می‌خوای چی بهم بگی که ندونم؟
دستانم را در جیبم به بند کشیدم. از ته دلم آرزو کردم که هرز نرود.

– اون شب به احترام امیرسام کاریت نداشتم.
جمله‌اش مانند ضربهٔ تبر میان سینه‌ام نشست.
– کدوم امیرسام؟ همونی که کشتیش؟
دیوانهٔ لجباز… کدام حقش را از من طلب می‌کرد؟
خودم هم نمی‌فهمیدم.
– برادرت اوردز کرد حتی اگه پیش من نبود، باید یه روزی از پای منقل یا توی جوب پیدا می‌کردیش.
ناگهان در چشمانش خشم و درماندگی زبانه کشید. به طرفم هجوم آورد و با مشت به سینه‌ام کوبید و نالید:
– خفه شو… تو یه آشغالی.
مچ دستش را گرفتم و تاجایی‌که فقط مهارش کنم فشار دادم.
– نشونت بدم یه آشغال چه کارهایی ازش برمیاد؟ دیگه سر راهم نبینمت، گم شو.
دستش را کشید و خواست آزادش کند. وقتی نتوانست، به گریه افتاد.
– دادمش دست تو. مواظبش نبودی…
بی‌رمق شدنش را حس کردم.
صدای بغض‌دارش روی سینه‌ام سنگینی کرد.
– امیرسام من…
دلتنگی برای کسی که هردو دوستش داشتیم آمد و جای خشم را گرفت…
دلم برای خودمان سوخت.
زانوهایش خم شد و روی زمین، کنار پاهایم نشست. صدای گریه‌هایش، مانند تیزی درد، در سرم نفوذ کرد.
با مشت‌های کم‌جانش به کفشم کوبید. هم‌بازی کودکی‌ام، خواهر بهترین دوستم بود، نمی‌توانستم درماندگی‌اش را ببینم.
کنارش نشستم.
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم تا دلداری‌اش دهم.
با پشت دست اشکش را پاک کرد. با سر به آوا اشاره زد و پرسید.
– دوست‌دخترته؟

آوا را که حالا پیاده شده و در چند قدمی ما ایستاده بود فراموش کرده ‌بودم.
جلو آمد و گفت:
– نه!
نگاهی به لباس‌هایش کرد و پرسید:
– پولداره؟
آوا، شوکه گفت:
– یا خدا… نه!
در آن بین، از ترس آوا سرگرم شدم؛ دوست‌دختر من بودن این‌قدر وحشتناک بود؟

– پس به‌خاطر پولش می‌خوایش؟
با دست به آوا اشاره کردم که جواب ندهد.
اشک بعدی که روی صورتش نشست را پاک کرد و طعنه‌زنان گفت:
– امیر می‌گفت البرز هرگز نمی‌فهمه واس‌خاطر پولش می‌خوانش یا خودش.
چرا این تئاتر خیابانی را تمامش نمی‌کرد؟
تماشاچی‌ای هم، به‌جز آوای شوکه نداشتیم.
باید همین‌جا تمام می‌شد.
– چی می‌خوای، لیلا؟ چیکار باید براش می‌کردم که نکردم؟
نگاهش را از آوا گرفت و به من دوخت:
– می‌خوام یه‌بار هم شده، بگی که پشیمونی.
صدای پوزخندم تکانش داد.
– از چی؟ کارای نکرده‌م؟
آن عصبانیت دوباره در او جان گرفت.
– وقتی می‌رفتید، دادمش دست تو‌. توئه عوضی!
– مگه بچه بود؟
– نباید می‌ذاشتی اخراج شه…‌ گریه می‌کرد.
منطقی پشت حرف‌هایش پیدا نمی‌کردم.
– من بهش گفتم مواد بفروشه؟
– مواظبش نبودی. جلوش رو می‌گرفتی.
مزخرفاتش داشت تمام خونم را به سرم می‌راند.
– یه مرد بالغ که با دوست‌دخترش زندگی می‌کرد رو چیکار می‌کردم؟
دوباره اشک‌هایش راه گرفتند. بعداز این‌همه سال…
چطور می توانست این‌قدر اشک‌ بریزد.
– وقتی مُرد، منتظرت بودیم، باید می‌اومدی در خونه‌مون.
سرم را نزدیک‌تر بودم و عذرخواهانه گفتم:
– بفهم… حالم خراب بود، به شماها حتی فکر هم نمی‌کردم.
– اصلاً از کجا معلوم از مواد مرد؟ اگه راس می‌گی و بی‌گناه بودی، چرا فرار کردی؟
کاش عذاب مرا هم می‌دید.
– از گناهام نبود که فرار ‌کردم، جای خالیش عذابم می‌داد.
بازویم را چنگ زد، ناخن‌هایش در دستم فرورفت.
بی‌توجه، با لحنی که به‌زحمت آرام نگه داشته بودم، ادامه دادم.
– حتماً گزارش پزشکی قانونی رو دیدی.
کلمه‌به‌کلمه حرف‌ها را با عصبانیت در صورتم پرت می‌کرد.
– دروغگو… تقصیر تو بود. تو بهش مواد دادی. برادر من یه سیگار نمی‌کشید.
خندیدم.
– امیر رو می گی؟ امیر خودمون؟
آب دهانش را روی کفشم پرت کرد.
– مُرده‌، بهش تهمت نزن…
درکش نمی‌کردم. این زن عجیب نشسته کف خیابان که یک آتشفشان کینه در چشمانش مذاب می‌ریخت ناآشنا بود؛ لیلای کودکی من نبود.
فایده‌ای نداشت. با زبان خوش حرف زدن نتیجه نمی‌داد.
کمی جدی‌تر شدم.
– این‌همه سال داریم به خانواده‌ت باج می‌دیم. نمک‌نشناس نباش.

وقتی سرش را بلند و نگاهم کرد، از میزان تنفر داخل چشمانش جا خوردم.
لحظه‌ای سکوت کردم. نفس عمیقی گرفتم. تنها یک راه باقی‌مانده بود.
سرم را نزدیک بردم و کنار گوشش زمزمه کردم.
– هیچ‌کس منو نشناسه، تو منو می‌شناسی، لیلا! نذار سگ بشم که تیکه‌تیکه‌ت می‌کنم. دیگه سر راه من نباش! هرچی تا حالا حرمتت رو نگه داشتم کافیه.
سرش را بلند کرد و به چشم‌های بی‌رحمم چشم دوخت.
– خونه‌ای که ماهی برای پدر و مادرت خریده، وام داره. سندش رهن بانکه. تو که نمی‌خوای قسطاش عقب بیفته؟

اشک در چشمانش گم شد، حالا با هوشیاری گوش می‌داد.
هرچه گفته بودم را باور نکرده بود، اما حالا این حرف‌های جدید را باور می‌کرد.
– دیگه نمی‌بینمت، ما هم قسط می‌دیم.

اولین سؤال منطقی‌اش را پرسید.
– اگه اون پیرزن بمیره چی؟
با این وقاحت راحت‌تر می‌توانستم با او طرف شوم.
– در مورد کسی که حداقل یه لقمه نون داده دستت این‌جوری حرف نزن.
– برادرم رو گرفتید.

داشت به اول ریل برمی‌گشت، کلافه توضیح دادم.
– چقدر این حرفای تکراری رو تکرار می‌کنی‌. از دانشگاه اخراجش کردن، ولی من باهاش اومدم. تنهاش نذاشتم. شب پیشم بود. گفت برو کوله‌ام رو از ماشین بیار. وقتی برگشتم وسط اتاق افتاده بود و داشت بال‌بال می‌زد. زنگ زدم آمبولانس. ولی دیر شده بود توی راه جون داد. تمام ماجرا همین بود، نه بیشتر و نه کمتر.

نفسم گرفت.
آتش در کف سرم شعله گرفته بود و شقیقه‌هایم نبض می‌زد. خاطرات کهنهٔ زجردار، داشت مرا می‌سوزاند.

دستی روی بازویم نشست. نگاهم به انگشتانش افتاد به ناخن‌های کوتاه و گرفته‌شده.
من یک پارچه آتش بودم، خنکای دستش نسیم فروردین.
به گذشته پرت شدن مثل همیشه آشفته و گیجم می‌کرد.
نگاهم روی انگشتانش بود، به زخم کوچک کنار انگشت اشاره‌‌اش.
مغزم چیز دیگری را پردازش نمی‌کرد.
بلند شدم.
در مقابل معصومیت روبه‌رویم حس کثیف بودن داشتم. دهانم را با حرف‌های زشت کثیف کرده بودم.
روزنامه از شدت اضطراب در دستانش مچاله شده بود. روزش را به گند کشیده بودم.
ترس چنبره‌زده در چشمانش، مرا از خودم متنفر کرد.
دیگر سر برنگردانم تا لیلا را ببینم.
از کنارش گذشتم.
به‌خاطر خودش امیدوار بودم هرگز نبینمش.

فقط صد متر تا خانه مانده بود‌.
سوار شدم. آوا هم با سرعت کنارم نشست. دنده‌عقب گرفتم.
نیم‌نگاهی به لیلا انداختم؛ درحال تکاندن خاک مانتویش بود.
نگاه وحشت‌زدهٔ آوا ذهنم را تسخیر کرده بود. چشمانش آینه‌ای بود که دربرابرم گرفته باشند، خود واقعی‌ام را را در آن‌ها دیده بودم، اندوهی همراه با بیزاری از خودم قلبم را در خود می‌پیچید.
باید می‌دانستم. باید می‌فهمیدم وقتی منِ واقعی را آلوده و خشن دید، درباره‌ام چه فکری کرد.
– به چی فکر می‌کنی؟
با غصه زمزمه کرد.
– دلم‌ براش سوخت.
داشت توبیخم می‌کرد که یک‌ زن را تهدید کرده‌ام؟ حق…
– چطور این‌همه نفرت رو با خودش این‌ور اون‌ور می‌کشه؟
کاش دوباره جمله را تکرار می‌کرد.
– دختر بیچاره… خسته نمی‌شه؟
در میان تلاطم ذهن طوفان‌زده‌ام جملاتش سردرگمم می‌کرد.
– از کجا می‌دونی که حق با اون نیست؟
با اطمینان گفت:
– شما هیچ‌وقت دروغ نمی‌گید.
دختر سادهٔ آدم‌به‌دور…
نیشخندی گوشهٔ لبم نشست. نمی‌خواستم تحقیر کردنم مشخص باشد، اما صدایم کمی به خنده نشست.
– تو من رو نمی‌شناسی؟ چطور این‌قدر با اطمینان می‌گی؟

با لحنی محکم و باوری واقعی گفت:
– فقط آدم‌های ترسو و ضعیف دروغ می‌گن. شما از گفتن حقیقت نمی‌ترسید.
وقتی این‌همه با ستایش و احترام نگاهم می‌کرد، حتی خودم باورم می شد آن مرد روئین‌تن ته تصوراتش من باشم.
به‌محض رسیدن از ماشین پیاده شدم.
صدای سرایدار از حیاط می‌آمد که آوازی محلی را بلند می‌خواند.
به کدام زبان و لهجه را نمی‌فهمیدم، آن لحظه کلمات معنی نداشتند.

با باز شدن در فقط با سر جواب پیرمرد را دادم.
شیر آب حیاط را باز کردم و ‌سرم را زیر جریان آب سرد گرفتم.
آب روی صورت و گوش و چشم‌هایم راه گرفت…
کاش معجزه‌ای بود که افکار را هم می‌شست و می‌برد.
سرم را بالا گرفتم، قطرات از روی گردنم سر خوردند و پایین رفتند.
آوا کنارم ایستاده بود. دستمالی از کیفش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
این خنکا را می‌خواستم. دستمال را نگرفتم، بدون نگاه دیگری به او از خانه بیرون زدم.

وقتی ماشین را در پارکینگ هتل پارک کردم، چشمم به جعبهٔ شیرینی افتاد.
این‌همه راه را برنمی‌گشتم، اما شیرینی‌ها خراب می‌شدند.
برداشتم و با خودم بالا بردم.
در آسانسور برایش پیامک زدم: «شیرینیت جا موند.»
دقایقی بعد جوابم رسید:
«نوش جانتون. آقاهمایون شیرینی خریده بودند»
جعبه تا فردا در یخچال ماند. صبح وقتی چایم را دم می‌کردم بیرون آوردم و بازش کردم؛ ناپلئونی و رولت‌، کمی هم نان‌خامه‌ای.
از وقتی برگشته بودم، هرچه شیرینی برایم آورده بودند از این خوش‌ظاهرهای بدمزه بود.
یادم آمد چقدر دلم برای این قدیمی‌های واقعی تنگ شده.
دیروز پیش ماهی نرفته بودم، باید صبح، قبل از فروشگاه، به او سرمی‌زدم.
حیاط عمارت ساکت و ساختمانش ساکت‌تر بود.

حیاط را دور زدم تا پیش همایون بروم.
راه سنگ‌چین را جلو رفتم، لای درخت‌ها آوا را دیدم که روی زمین خم شده.
اول فکر کردم حتماً چیزی گم کرده، اما انگار درحال کندن زمین بود.
نزدیک‌تر که رفتم، بیلچهٔ کوچک داخل دستش را دیدم.
لبه‌های شلوار نخی مشکی‌اش را تا زده و کلاه حصیری بزرگی روی سرش گذاشته بود.
تکه‌ای از موهای همیشه فراری‌اش از میان بافت بیرون زده و روی شانه‌اش پیچ خورده بود.
دانه‌های عرق روی پیشانی سفیدش می‌درخشید و روی صورتش گل شکوفه داده بود.
با پاهای برهنه و لباس‌ آبی‌رنگ ژولیده، از خود طرحی بدیع و بدوی ساخته بود.
برای اولین بار، او را آن‌گونه که بود دیدم؛ دختر خاک، جوانه، رویش….
زنی اثیری که در کنار زمین، همان‌قدر فناناپذیر و ازلی به‌نظر می‌رسید که لیلیت روی زمین…
گوشی‌ام را از جیب بیرون آوردم و طرح نیمه‌روشن دختری در صبحگاه را جاودانه کردم.
وقتی جلوتر رفتم، با دیدنم هین بلندی کشید و بیلچه از دستش افتاد.
همیشه از دیدنم می‌ترسید، این دیگر به رسمی بین ما تبدیل می‌شد.
دنیایش به‌حدی پاک و بی‌آلایش بود، بکر، آنقدر بکر که نیالودنی می‌خواستی‌اش.
آستینش را پایین زد و سعی کرد گرد و خاک را از لباسش بتکاند.
جلوتر رفتم.
آن تکه‌ از زمینی که ایستاده بود، با بقیهٔ جاها فرق داشت؛ سبز بود.
خندید و گفت:
– آبروم رفت.
– چیکار می‌کنی؟
– باغچه دارم.
– این وقت صبح؟
– روزا وقت ندارم، خورشید هم که تکلیفش با من روشنه.
__________
*لیلیت: در بعضی روایات قدیمی، اولین زن آفریده‌شده «لیلیت» بود که تسلیم آدم نشد.

– چی تو زمین می‌کاری؟
– لوبیا.
وقتی چیزی نگفتم، ادامه داد:
– دلت می‌خواد ببینی؟
کنار بوته‌ها پارچه‌ای را برداشت و به طرفم آورد. آرام، طوری که انگار بچه‌گنجشکی در آن باشد بازش کرد.
دانه‌های لوبیا، ریشه داده و زنده، در پارچه پیچیده شده بود.
– می‌بینی؟ دارن جوانه می‌زنن.
چنان با عشق به ریشه‌های ظریف نگاه می‌کرد که به حجم شاعرانهٔ نگاهی که نصیب آنها می‌شد حسودی‌ می‌کردی.

سؤالم را انگار من نبودم که پرسیدم، مرد کنجکاو و شکارچی درونم پرسید؛ همان کسی که جذب عطر تن هیچ زنی نشده بود.
– نعنا هم داری؟
در چشم‌هایش، خورشید خانه کرد.
– آره، اونجاست. ساقه‌ها رو گذاشتم تو لیوان ریشه داد، بعد کاشتم. سبز شده.
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه نکردم، نگاهم به انگشتان قوی و خاکی‌اش بود.
فکر کرده بود که از کشاورزی خوشم می‌آید؟ نه! هرگز! حتی به باغ پستهٔ یزدمان هم هیچ‌وقت سر نمی‌زدم.
ناخن‌های شکسته و کوتاهش حالا معنی پیدا می‌کرد.
دختر نعنایی حالا بوی خودش را می‌داد.
قدمی نزدیک‌تر شدم. رایحه‌ای از نعنا و بوی ملایم شیرین تنش را به ریه‌هایم کشیدم و به لپ‌های گلی و لب‌های صورتی‌اش خیره شدم.
– می‌خوای بکارم؟

سکوتم را با تردید اشتباه گرفته بود، چون آستینم را کشید.
– بیا، ببین.
با بیلچه زمین را شکافت.
دانه‌ای را از روی پارچه برداشت و خم شد. گیاه را در دل زمین گذاشت.
مانند مادری که روانداز را روی کودکش بکشد، انگشتانش، نوازش‌وار، خاک روی دانه کشید.
ذاتاً مادر بود؛ ذاتاً زن.
تازگی‌ از کنار من بودن معذب نمی‌شد و خود واقعی‌اش را از من پنهان نمی‌کرد.
ایستاد و با محبت نگاهم کرد.
اگر آن لحظه از من رنگ چشم‌هایش را می‌پرسیدند، جوابی نداشتم، نه سبز اطراف عنبیه‌اش را می‌دیدم، نه عسل درخشانش. گونه‌های برجسته، لب‌های صورتی، هیچ… ‌هیچ… هیچ‌کدام را نمی‌دیدم.
نه دلبری کرده بود، نه اشاره‌ای، اما…
این دختر خاکی و به‌هم‌ریخته، احساسی را در سینه‌ام بیدار کرده بود.
آن خط باریک اخم، وسط ابروهایش… درخشش کوچک گوشهٔ چشمانش، آن لبخند محو و مهربان؛ مقصر همان‌ها بودند.
یا شاید نوازش سرانگشتانش بود که مرا مسخ می‌کرد.
راستی داشتن آن نوازش چطور می‌توانست باشد؟
حتماً مانند آتش چهارشنبه‌سوری بود؛ نمی‌سوزاند، گرم می‌کرد.
یا شاید یک ظرف انار دانه‌شده در شب یلدا را می‌مانست؛ ترش، شیرین، با طعم گلپر…
داشتنش می‌توانست جبران همهٔ نداشته‌ها باشد.
فکر می‌کردم قلبم کویری خشک شده، اما باران گرفته بود.
باید از او دوری می‌کردم، از احساسی که شاید خیلی زودتر آمده و من در ناخودآگاهم انکارش کرده بودم.
عشق مانند بیماری‌ای بود که ضعیفم می‌کرد. نمی‌خواستم مبتلا شوم.
بی‌توجه به نگاهی که منتظر بود تا دربارهٔ کارهایش نظر بدهم، گفتم:
– به همایون بگو بیاد فروشگاه.
پشت کردم و با قدم‌هایی بلند از او دور شدم.

#آوا
صدای زنگ گوشی‌ام می‌آمد.
صبح که از باغچه آمدم، دوش گرفته و از خستگی بیهوش شده بودم. دستم را دراز کردم و از بالای سرم با چشم‌های بسته گوشی را برداشتم.
سلام مارال با پس‌زمینهٔ صدای سشوار و حرف زدن زن‌ها خواب را فراری داد.
– کجایی، دختر؟
با تعجب پرسیدم:
– تو کجایی؟
– معلومه، آرایشگاه. به‌کل منو فراموش کردیا.
حق با او بود. شرمنده‌اش بودم. چیزی گفت که نشنیدم.
– بلند بگو. نمی‌شنوم.
– وایس یه لحظه.
چند دقیقه بعد صدایش، از داخل فضایی کوچک اکو می‌داد. با تعجب پرسیدم.
– حالا کجایی؟
– دستشویی…
خنده‌ام گرفت.
اول پرسید:
– چطوری؟ چیکارا می‌کنی؟
ولی بلافاصله از احوالپرسی صرف‌نظر کرد و سؤالی که برایش زنگ زده بود را پرسید:
– اینستا رو دیدی؟
– نه، ندارم.
مثل پیرزن‌ها غرغر کرد.
– خدایی، آوا! توی عصر حجر قفل کردیا.
– چیزی شده که باید اینستا نصب کنم؟
– توی پیج فدراسیون، زیر عکست رو ببین.
با دلشوره پرسیدم:
– چیزی شده؟ خبر بدیه؟
– نه، دیوونه. چرا ترسیدی؟ یکی دنبالت می‌گرده.
بعد برای آرام کردنم گفت:
– من بعضی وقتا عکست رو به کارآموزا نشون می‌دم. می‌گما یه روز بیا اینجا، با خودت بهشون پز بدم. به یه دردی بخور.
بلند خندیدم.
– دیگه بازی نمی‌کنی؟
– برای کنکور می‌خوندم.
حالا که به مارال این حرف را زدم، می‌دیدم چند وقت است فقط روزهایم را گذرانده‌ام، بی هیچ تلاشی برای بالا رفتن.
– دانشگاه می‌خوای چیکار. منم اومدم آرایشگری یاد بگیرم. مدرک به چه درد می‌خوره؟
در جواب لحن کاسب‌کارانه‌اش، فقط خندیدم.
– دیوونه‌ای به خدا! سلبریتی شدی، استفاده کن.
مارال خاصیتش این بود، زمان‌هایی که با او بودی، افتادن برگ از درخت هم خنده‌دار می‌شد. وقتی دید جواب ندادم گفت:
– برو دنبال شطرنج. می‌گن تو خارج خوب پول می‌دن براش، اونم به دلار.
در ادامهٔ نظرش به شوخی گفتم:
– جووون… دلار هم گرون.
خندهٔ بلندش در آن فضای کوچک پیچید.
همیشه «جووون» را کشیده می‌گفت.
– تقلید نکن…
ناگهان حرفش را قطع کرد و دستپاچه گفت:
– صدام می‌کنن. ابروی مشتری تموم شده، بند می‌خواد.
قبل از اینکه قطع کند، گفتم:
– یه روز قرار بذار همدیگه رو ببینیم.
– باشه… زنگ می‌زنم. خداحافظ.
«لبخند» تا وقتی یادم نیاید چرا مارال زنگ ‌زده، شاد بود؛ بعد رنگش پرید، بی‌رنگ روی لبانم ماند.
فاصلهٔ بین نصب اینستا تا دیدن کامنت زیر پست فدراسیون دقیق نمی‌دانم چقدر شد، اما کامنت…
«من از اقوام این خانم هستم. بهش بگید با من تماس بگیره.»
قلبم سقوط کرد؛ جایی درون سینه‌ام افتاد و لرزان برجای ماند.
حروف پیام در برابر چشمانم محو می‌شد و دوباره شکل کلمه می‌گرفت.
اقوام؟ معنی‌اش همان «فامیل» می‌شد دیگر؟
نسبت خونی را می‌گفت؟

پروفایل، زن جوان خندانی بود، در کنار همسر و کودک شیرخواره‌اش.
خودش بود، خویشاوندم.
صورت زن سایه‌هایی از آشنایی داشت و مرد، شبیه تمام مردهای سرزمین مادری‌ام؛ خطوط پُررنگ صورت و نگاه نجیب و مهربان.
شمارهٔ سابقم را برایش فرستادم، هنوز به او اطمینان نداشتم.
از جا بلند شدم، فقط وقتی صورتم را می‌شستم گوشی را زمین گذاشتم.
گرسنه بودم، ولی گوشی را در دست گرفته بودم، منتظر جواب…
پیامم دیده شد… جوابی نیامد. چشمم به صفحهٔ بی‌تغییر از پله‌ها پایین رفتم.
حکیمه با دیدنم تعجب کرد. سلام کردم، بی‌ هیچ حرف بیشتری.
به‌حدی ذهن و فکرم مشغول بود که حتی از خدمتکار که برایم صبحانه چید، تشکر نکردم.
در سینه‌ام حجمی از دلتنگی می‌پیچید و می‌پیچید، گردبادی می‌شد و همهٔ مرا می‌بلعید.
اولین لقمه را که به دهان بردم، گوشی‌ام زنگ خورد، فوراً برداشتم و تماس را وصل کردم.
در پاسخ سلامم، از آن طرف فقط سکوت بود. حتی صدای نفس نمی‌آمد تا در میان خاطراتم دنبال شبیهش بگردم.
صدایی با لهجهٔ شمالی، به فارسی، گفت:
– سلام. شما کی هستید؟
– گیل‌آوا حبیبی. گفتید با من کار دارید.
صدای هق زدن خفه‌ای از آن سوی خط آمد… گریه می‌کرد؟
چند بار برای حرف زدن، کلماتی نامفهوم را گفت و در آخر…
– بابات مرده، گیل‌آوا. می‌تونی برگردی.
حس از دست و پایم رفت. دستم به‌سمت قلبم ‌رفت که خودش را به دیواره‌های زندانش می‌کوبید.
– تو کی هستی؟ دروغ…
صدای پوزخند در گوشی پیچید و ادامهٔ حرفم را سوزاند.
– خواهرت.
لهجه‌اش مرا کیلومترها از جایی که نشسته بودم دور می‌کرد. به سرزمینی می‌برد که با همین لهجه می‌خندیدند.
– زنگ زدم که برگردی، مادرمون منتظرته.
از مدرسه برمی‌گشتیم، من و گلبهار… برف می‌بارید. سرما کم‌کم به زیر لباسم می‌خزید و به پوستم می‌نشست.
– تو کدومشونی. گلبهاری مگه نه؟
– برای تو فرقی هم داره؟
با تعجب پرسیدم:
– چطور نداره؟ تو خواهرمی.
بغض صدایش را ضعیف کرد.
– پس چرا این‌همه سال خواهر نداشتی؟ ما نمی‌دونستیم تو کجایی، تو که می‌دونستی.
از این‌همه بی‌انصافی صدایم بالا رفت.
– ولم کردین که بمیرم.
گلایه کرد.
– بین ما و اون فرق نذاشتی؛ همه رو فراموش کردی.
صدای جیلینگ‌جیلینگ النگو آمد. فکر می‌کنم گوشی را از یک دست به دست دیگر داد. خواستم جوابش را بدهم که خودش حرف زد.
– من از اون‌جا رفتم. الان با شوهرم سیاهکل زندگی می‌کنیم.
با تفاخری که یک زن عاشق از شوهرش حرف می‌زند گفت:
– شوهرم استادکاره، کاشی می‌زنه. وضعمون خوبه. بود و نبودت اصلاً برای من فرقی نمی‌کنه.
من بزرگتر بودم، حق نداشت توهین کند.
– بعد از این‌همه سال زنگ زدی طعنه تحویلم بدی؟
دلخوری کودکانه‌ای به صدایش دوید و یادم انداخت این مادر خودش هنوز بچه است.
– برای خودت رفتی خوش‌و‌خرم زندگیت رو می‌کنی، ما رو هم فراموش کردی. ما بودیم که با گریه‌وزاری مادرم زندگی کردیم. فکر کردی خوشحال بودیم؟

نمی‌توانستم ناراحتی ته صدایش را ندیده بگیرم.
خواهر بزرگش بودم. حسی مادرانه در سینه‌ام جوشید که صدایم را کمی آرامتر می‌کرد، ولی هنوز برای تندی کردن نبخشیده بودمش.
– چرا نمی‌فهمی؟ من ولتون نکردم. شما منو انداختید بیرون.
صدای از بغض خفه‌شده‌اش را کمی بالا برد و توپید.
– هی نگو شما… شما… اون تو رو برد و نیاورد.
دقایقی فقط صدای نفس‌هایی نفس‌بریده آمد. اما لحظهٔ آخر صدای گریه‌اش را شنیدم و بعد تماس قطع شد.
من این گریه را می‌شناختم؛ هر موقع بچه‌ها اذیتم می‌کردند این صدا بود که به‌جای من گریه می‌کرد، خواهر کوچولوی من.
میان خواب‌هایم، مادرم همیشه بود، اما گاهی خواب او را هم می‌دیدم. در آن اتاق کوچک نه‌متری، شب‌های سرد، زمستان‌های طولانی، سرهایمان که زیر لحاف‌های سنگین می‌بردیم و نفس کم آوردن را به سرمای اتاق ترجیح می‌دادیم.
گاهی که خوابمان نمی‌برد برای هم قصه می‌گفتیم و از دنیای سرد و تاریکمان به دنیای روشن قصه‌های تکراری پناه می‌بردیم.
صبح روز آخر، آن‌ها بیدار نبودند و من سال‌ها بود که حسرت یک خداحافظی را به دل داشتم.
خواهرم بود، هرچند تلخ و دلگیر…
طنابی از تعلق و هم‌خونی ما را به‌هم می‌بافت.
راستی خاطرات چطور می‌توانستد از ذهن آدمی فرار کنند؟
کم‌رنگ شده، رنگ ببازند و لب‌پر شوند.
سال‌های اول شدیدترین دلتنگی متعلق به مادرم بود، همیشه او…
اما خاطره‌های کم و پررنگی هم از ذهن دوازده‌ساله‌ام باقی مانده بود…
لحظه‌های زیادی در زندگی‌ام، با غبطه خوردن به خواهرهایم گذشته بود.
اینکه هنوز در خانه بودند؛ خانه‌ای که من در آن نبودم. کنار مادرم، می‌توانستند نان پختنش را ببینند. عطر نانش را نفس بکشند. حاضر بودم تمام زندگی‌ام را بدهم فقط یک بار دیگر تکه‌ای از آن را نان را به من بدهند، فقط یک لقمه…
سال‌ها لقمه‌لقمه حسرت آن‌ها را فرو داده بودم.
چرا نپرسیدم پدرمان چطور مرده؟
تاریکی و وحشت آن سه روز، که در جنگل تنها مانده بودم، روحم را سیاه کرد.
نه‌فقط برای من، باید به‌خاطر دل شکستهٔ همه‌مان تقاص پس می‌داد.

در وجودم حسی شیطانی آمده بود که مرا می‌ترساند.
من که همیشه گذشت را دوره می‌کردم، چطور نمی‌توانستم پدرم را ببخشم؟

باید با یک نفر حرف می‌زدم، نمی‌دانستم چه کسی.
لباس‌هایم را پوشیدم و پایین رفتم. خبری از همایون نبود، حتماً به باشگاه رفته بود. خواستم دوباره وارد حیاط شود، اما با دیدن ماهی که روی بالکن اتاقش نشسته و آلبوم جلویش را ورق می‌زد، جلو رفتم.
صبح‌به‌خیر گفتم و کنارش، روی نزدیک‌ترین صندلی نشستم.
آلبوم را بست و با نگاه نشان داد که منتظر به زبان آمدنم است.
– باید برم خونه.
غافلگیر نشد.
– خواهرم پیدام کرده. باهاش حرف زدم.
زمزمه کرد.
– پس وقتش رسید.
لب‌هایم لرزید.
– می‌ترسم.
زمزمه کرد:
– از چی؟
– همه‌چی.
– بزرگترین ترست باید این باشه که فراموشت کرده باشن.
– خواهرم گفت مادرم منتظرمه.
سؤال نپرسید.
– مادرا هرگز بچه‌شون رو فراموش نمی‌کنن.
آهی کشید.
– فقط دوازده سال کنارش بودی اما چنان خمیره‌ت رو شکل داده که خودت، توی زندگی راه رو پیدا کنی.
غبطه می‌خورد؟ به یک زن بی‌سواد روستایی که صبح‌به‌صبح چادر به کمر می‌بست، گندم درو می‌کرد، فندق می‌چید و شیر گوسفند می‌دوشید. به زنی که حسرتش یک حمام گرم و آرزویش سیر کردن بچه‌هایش بود؟
بلند شد و گفت:
– به همایون می‌گم کارهات رو انجام بده.
رفت. از ماهی انتظار دلداری دادن و همدردی داشتم… اما ناراحتش کرده بودم؟
به چیزهای خوب فکر کن‌، آوا… به سوغاتی… خانه… مادر… مادر…
حسی به تمام تنم می‌دوید. پاهایم روی زمین قدم نمی‌زدند. شوقی برای دیدنش می‌آمد و مرا در غرقاب خود می‌بلعید.
موجی می‌آمد و مرا به ساحل می‌برد. سرگردان بودم، پریشان…
لحظه‌ای بر اوج اشتیاق، ثانیه‌ای در قعر اضطراب…

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫21 دیدگاه ها

  1. سلام با تشکر از نویسنده و ادمین عزیز
    رمانتون خیلی قشنگه عالیییییه من پارت اول رو که خوندم عاشقش شدم از اولین پارت تا الان رمان رو دنبال میکنم خیلی قشنگه
    ان شاءالله سالم و تندرست باشید.😊☺

  2. سلام. من نویسنده این رمانم. یک ساعته سایتتون رو دیدم، چقدر آدم می‌تونه بی‌انصاف باشه که از یه نویسنده حاصل زحمتاش رو، گردن‌درد و چشم‌دردش رو بدزده.

    1. سلام نویسنده جون می دونم شاید ناراحت باشی که چرا تو سایت رمانت رو بدون اجازه گذاشتن ولی تو رو خدا یکمم شما انصاف داشته باش من دست رسی به تل ندارم عاشق قلم شما و نوع نوشتتم هستم شاید اگه تو سایت رمان شما رو نمی داشت خیلی های دیگم از وجود همچنین رمانی اطلاع نداشتن ممنون میشم اگه اجازه بدی رمان همینجوری ادمه داشته باشه💕💕💕

    2. خانومی نمیشه با اسم خودت اینجا باشه ما بخونیم من عاشق این رمان شدم به همه هم گفتم که بخونند.مرسی عزیزم 🙏😘

  3. با سلام و خدا قوت به نویسنده گرامی
    واقعا رمان عالی و ارزشمندی هست، با این که بخاطر حس کنجکاوی بالام هیچ وقت سراغ رمان آنلاین نمی رم و ترجیح میدم هرچه زودتر آخر داستان و بفهمم ولی وقتی قسمت های اول رو خوندم عاشق این رمان شدم و با ذوق دنبالش میکنم
    از نویسنده واقعا تشکر می کنم که این رمان رو با صحنه های ناشایست، سخیف نکرد
    و ممنون که این همه به شعور خوانندگان احترام می ذارن و پارت ها رو طولانی و به موقع روی سایت قرار میدن

  4. سلام رمان که مثل همیشه عالیه اما کسی می دونه اسم واقعیه عکس این پارت چیه؟اگه میشه بگید ممنون میشم

  5. ایکاش اوا هرگز برنگرده پیش خانوادش.
    البرز باید به همایون میگفت که مهراد چکار کرده.
    این رمانه ولی کاش هرگز ب نگرده چون زندگیش نابود میشه. خیلی ها در زندگی واقعی برگشتن پیش خانواده ای که رهاشون کرده بود و همه چی رو از دست دادن

  6. این یه رمان فوق العاده است.ممنون از نویسنده.من تازه دیروز بهم معرفی کردن.تا الان همه پارت هارو خوندم.
    واقعا عالی.ممنون از ادمین

  7. میفهمی من هر قسمتو ۱۰ بار میخونم تمومم شه بازم از نو میخونم چه کردی با من ای رمان دمت گرم دمت گرم

  8. عزیزم نویسنده جان.میدونم ناراحت شدی برای داستانت.اما گلم ما رمان زیبات رو دوست داشتیم اصلأ اگر اینجا نباشه کجا باید پیگیرش باشیم خواهش میکنم شما دیگه ما رو مسخره نکن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan