رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 4

 

شب قبل از مسافرت، تمام وسایل مورد نیازم را برداشتم؛ لباس، کرم محافظ پوست، کلاه آفتابگیر و حتی لباس‌ گرم.
در این فصل، شمال می‌توانست سرد باشد. صبح زود هم سبد پیک‌نیک را برداشتم و داخلش را پر از میوه‌های یخچال کردم. سیب‌زمینی و تخم‌مرغ را پختم و رنده کردم. کالباس و خیار شور خردشده را به آن اضافه کردم و در ظرفی دردار ریختم. سس پلمپ شده‌ای را هم در سبد گذاشتم. سر راه باید نان باگت می‌خریدیم. آخر از همه فلاکس چای را پر از آب داغ کردم و بسته‌های چای لیپتون¹ را در سبد قرار دادم. زیرانداز را هم روی سبد گذاشتم که فراموشم نشود.
بعد چند چتر هم برداشتم؛ کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کرد. ساعت هفت بود که دکتر با لباس راحتی، درحالی‌که سر کم‌مویش را می‌خاراند از اتاق بیرون آمد. مانند پسرانش بلند‌قامت نبود، برایم سوال بود که پسرها ابروهای پهن و کشیده و چشم‌های پرمژه‌شان را از که به ارث برده‌اند. هرگز، هیچ‌ یک از اقوام خانم را ندیده بودم. حتی بچه‌ها حرفی از اقوام مادری نمی‌زدند.
ولی لب‌های باریک و خطی مهرزاد شبیه پدرش بود؛ وقتی می‌خندید فقط یک ردیف دندان‌ برق می‌زد و لبش تقریباً ناپدید می‌شد. لبخندم با فکر کردن به او ناخودآگاه بود.
دکتر با دیدنم پشت اُپن که با لبخندی احمقانه نگاهش می‌کردم، لحظه‌ای از چنگ‌ زدن سرش دست کشید.
– صبحت به‌خیر.
شرمنده از حواس‌پرتی‌ام فوراً سلام کردم.
با دیدن سبد و چترهای کنار در گفت:
– از کی بیداری؟ بوی سیب‌زمینی پخته میاد. چرا غذا درست کردی؟ توی راه یه چیزی می‌خوردیم.
– شاید بین راه گرسنه‌مون شد و رستوران خوب پیدا نکردیم.
به‌طرفم آمد. با انگشتش به دماغم ضربه زد و با لبخند گفت:
– دختر کوچولوی من کی بزرگ شد؟
لبانم از خنده کش آمد.
– خیلی وقته.
جوابم به فکر انداختش.
– تا جایی که یادمه تو همیشه دختر کوچولوی عاقل من بودی.
برق محبتی که در چشمانش درخشید، قلبم را روشن کرد.

ــــــــــــــــــــ
۱) لیپتون شرکتی انگلیسی است که چای‌های کیسه‌ای آن شهرت جهانی دارد.
نپتون هشتمین سیارۀ منظومۀ شمسی است.
گاه حتی افراد تحصیل‌کرده نیز به چای کیسه‌ای «نپتون/ نبتون» می‌گویند.

نیم‌ساعت بعد همه بیدار شده بودند. خانه گرم و پُرتکاپو بود. مهشید که صدایم کرد، به اتاقش رفتم. جلوی آینه ایستاده بود؛ در شلوار کتان مشکی و مانتوی کوتاه سرخابی، مثل همیشه خوش‌پوش.
– لباس‌هام رو تا کن، بذار توی چمدونم.
و به انبوه لباس‌های رنگارنگ روی تخت اشاره کرد.
– چشم.
همان‌طورکه موهای اتو‌شده‌اش را دم‌اسبی می‌بست، نگاهش کردم. یک سال از من بزرگ‌تر بود. قدبلند و خوش‌استایل با اندامی کاملاً شکل گرفته؛ چشم‌گیر بود. حتی من نیز گاهی به راه رفتنش که دست کمی از خرامیدن نداشت، خیره می‌شدم و در دل تحسینش می‌کردم.
– کارت تموم نشد؟
سرم را به‌زیر انداختم و سریع‌تر لباس‌ها را جابه‌جا کردم.
– بعدش برو چکمه‌‌م رو واکس بزن. واکس رو هم بذار تو وسیله‌ها و با خودت بیار.
– چشم.
بعداز این‌که کارهایش را انجام دادم، در آشپزخانه همه با هم صبحانه خوردیم. بالاخره هر یک به اتاق خود رفتیم تا حاضر شویم. مانتوی مشکی و ساده‌ام که آستین‌های گشادش با یک پیله تزئین شده بود را پوشیدم. شال سرمه‌ای با گل‌های آبی‌ام را سر کردم و انتهای موهای بلندم را که دیگر تا روی کمرم می‌رسید با کش‌ موی کوچک آبی بستم. مارال با قیچی و با هزار ترس‌و‌لرز در دستشویی مدرسه، جلوی موهایم را برایم چتری کرده بود.
خانم که صدایم کرد، باعجله از اتاق بیرون رفتم و در را کلید کردم. خودم هم از کارم خنده‌ام گرفت. چقدر بیچاره بود دزدی که بخواهد به اتاق من سر بزنند. راه پشت‌بام به خانه را کلید کردم و از پله‌های اضطراری، سریع پایین رفتم. پسرها در حیاط با دکتر بحث می‌کردند. نپرسیده می‌دانستم که دلیلش پاترول چهار در داخل حیاط است. دیشب دیده بودم که دکتر آن را آورده بود، انگار بقیه تازه می‌دیدندش.
– ولی بابا، من و مهرزاد می‌خواستیم با ماشین من بیایم.
دکتر با دلخوری گفت:
– ولی من می‌خواستم همه دورهم باشیم. این‌جوری خیالم هم راحت بود که سرعت نمی‌رید.
مهرزاد گفت:
– من یه فلش پر از آهنگ کردم، تو فقط سنتی گوش می‌دی.
خانم میانه را گرفت.
– چه کارشون داری، امیر؟ جوونن، ولشون کن.
– آخه من ماشین ناصر رو قرض گرفتم.
– خب، کاری نداره. می‌بریم توی یه پارکینگ می‌ذاریم، دو ماشینه می‌ریم.

– حالا تا پارکینگ هم بریم؟ تقصیر خودته، صد بار گفتم این خرابه رو بکوب و به‌جاش یه آپارتمان مجهز و شیک بساز. یه بار تو کوچه دور و برت رو نگاه کن، همه نوساز کردن.
دکتر دستش را به علامت تسلیم بالا برد.
– بچه‌ها، تا به کوبیدن یادگاری آقاجون نرسیدیم، بهتره راه بیفتیم.
پسرها خوش‌حال از تصمیم نهایی، فوراً سوار ماشین مهراد شدند.
دکتر پشت فرمان پاترول نشست. مهراد با ماشین خودش، من و خانم و مهشید وسایل را در ماشین دکتر گذاشته و پشت سر آن‌ها رفتیم. بعد از این‌که دکتر، ماشین دوستش را به پارکینگی که چند خیابان آن طرف‌تر از خانه بود، برد و تحویل داد، سوار ماشین ما شد. گفتم:
– دکتر یه‌ جا نگه دارید، تا نون باگت و نوشابه بخریم.
دکتر نگاهی به اطراف انداخت و دوباره پیاده شد. دقایقی بعد با چند نایلون خرید برگشت. به‌محض خروج از شهر نوای ملایم موسیقی و تکان‌های ریز ماشین باعث شد به خواب روم؛ هر چند از صبح زود بیدار بودن در خستگی‌ام بی‌تأثیر نبود. چند بار بین راه برای استراحت پیاده شدیم. یک‌جا هم زیرانداز پهن کردیم و سالاد الویه با نان‌های خریده شده، خورده شد. وقتی از منجیل رد شدیم، کم‌کم زمین سبزتر می‌شد. با چنان عشقی به درختان و بوته‌ها نگاه می‌کردم که حتی دکتر متوجه شد و گفت:
– چشمات عین نورافکن شده، آوا.
– دلم تنگ شده بود.
صدای لرزان و خش‌دارم را خودم به‌زحمت شنیدم و شناختم.
وقتی به مقصد رسیدیم هوا تاریک شده بود. از ماشین که پیاده شدیم، هوای شرجی و سرد با خود حجم خاطراتی را زنده می‌کرد که باعث سردرگمی‌ام شد. احساسات متضاد درون قلبم می‌تپید؛ غم، دلتنگی، بازگشت به خانه. نفس عمیقی کشیدم؛ اجازه دادم روحم با بوییدن آن هوای آشنا به آرامش برسد.

حیاط خانه کوچک و دارای چند درخت میوه بود. روی یکی از درخت‌ها چند پرتقال درشت شاخه‌ها را سنگین کرده بودند. یک باربیکیو با نمای سنگ‌چین زیبا و یک تاب دونفره‌ در گوشه‌ٔ دیگری از حیاط قرار داشت. خانه‌ٔ دوبلکس و بزرگی بود. دکتر به خانه نگاه کرد و گفت:
– ویلا رو برادر زن ناصر ساخته. ببینید خوشتون میاد؟
خانم گفت:
– ویلا باید کنار دریا باشه، این‌جا که از خونه به خونه شدیم.
– دیگه ببخشید که مثل ویلای بابات نیست، ما وسعمون به پلاژ اختصاصی نمی‌رسه.

خانم خواست جوابش را بدهد، اما نمی‌دانم در قیافه‌های ما که به آن دو چشم دوخته بودیم، چه دید که پشیمان شد. در‌حالی‌که چمدانش را می‌کشید و به‌طرف خانه می‌رفت، گفت:
_ حالا خوبه یادت مونده.
دکتر با شیطنت خندید و گفت:
– آدمیزاد به خاطرات زنده‌ست، خانم. مگه می‌شه خاطرات جوونی، لب ساحل، با یه خانم خوشگل از یاد آدم بره…
وقتی ‌دنبال خانم راه افتاد، همه نفسی به‌راحتی کشیدیم. پسرها کمکم کردند تا وسیله‌ها را بالا ببریم و جا‌به‌جا شویم. برای شام مهرزاد بیرون رفت و خرید کرد. من هم ماکارانی دم کردم.
فردای آن ‌روز من و خانم صبح زود بیدار شده بودیم، اما همه خواب بودند. روی تاب داخل حیاط نشسته بودم، اصلاً دلم نمی‌خواست برای ثانیه‌ای نشستن در هوای آزاد این‌جا را از دست بدهم.
خانم بیرون آمد و گفت:
_ آماده شو بریم بگردیم و برای نهار خرید کنیم.
چشم گفتم و با عجله به داخل اتاقم رفتم، مانتوی مشکی‌ام را دوباره پوشیدم. اما کش انتهای موی بافته‌ام را با یک کش مهره‌دار آبی عوض کردم. چتری‌هایم را به یک سمت بُرده و با سنجاق‌سر آبی ثابتش کردم. در آخر کیف پولم را که پس‌انداز اندکم در آن بود برداشتم. خیلی وقت بود که دلم می‌خواست یک شال جدید بخرم.
خانم ماشین را روشن کرده و در حیاط منتظرم بود. وقتی راه افتادیم، پرسان‌پرسان بازار محلی را پیدا کردیم. بازار پر از هیاهوی دست‌فروشان و مشتری‌ها بود. شلوغی دلپذیری بود، پر از شور زندگی. دو طرف یک خیابان بزرگ را سایبان زده و بساط پهن کرده بودند. خانم ماهی و گردو خرید. من هم سفره‌ای حصیری خریدم و کمی سبزی معطر برای ماهی شکم‌پر. ساعتی را در بازار به خرید گذراندیم. وقتی از بازار بیرون آمدیم، دست‌هایم پر بود. کنار ماشین درحال جا‌به‌جا کردن وسائل در صندوق عقب بودیم که صدایی از پشت سر مخاطب قرارمان داد.
_ کتایون خانم! خانم پاک‌نهاد؟
وقتی به‌طرف صدا برگشتیم، خانم با دیدن مرد روبه‌رویمان لبخند زد و ذوق‌زده گفت:
_ همایون! سلام. تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

مرد حدوداً ۵۰ ساله بود، با شانه‌های پهن و قدی بلند. کت و شلواری رسمی و شیک به تن داشت. ترکیب صورتش شبیه کشتی‌گیرها بود، مردانه و زمخت.
– سلام، خانم پاک‌نهاد.
– سلام! سلام. حالت چطوره؟ باورم نمی‌شه، می‌دونی چند ساله ندیدمت؟
همان‌طور که خانم با چشم‌های درخشان، دلتنگ نگاهش می‌کرد، مرد سرش را به زیر انداخت و با حالتی خشک و معذب پابه‌پا شد.
بدون این‌که نگاهمان کند، گفت:
– خانم ازغدی توی ماشین تشریف دارند. گفتند که شما رو ببرم خدمتشون.
ناگهان تمام آن شادی از صورت خانم پر کشید. سکوتی که بین ما به‌وجود آمد حتی روی من سنگینی می‌کرد. خانم گلویش را صاف کرد و پوزخند زد.
_ پس بهتره منتظرشون نذاریم.
مرد به راه افتاد، ما هم پشت سرش. آن طرف خیابان به ماشین شاسی‌بلند و غول‌پیکری رسیدیم که در مقابل مغازه‌های قدیمیِ پس‌زمینه مانند یک وصلهٔ ناجور بود.
یکی از مزیت‌های دوست صمیمی یک پسر جوان بودن، این بود که مدل بیشتر ماشین‌ها را بلد باشی ولی مدل این ماشین کاملاً ناآشنا بود.
مرد در را باز و تعظیم کرد. خانم نه تشکر کرد و نه حتی نیم‌نگاهی به او انداخت. قبل از این‌که وارد ماشین شود نگاهش کردم. پوست سفیدش از همیشه رنگ‌پریده‌تر به‌‌نظر می‌آمد. چشم‌های تیره و درشتش برای اولین بار از زمانی که دیده بودمش سردرگم بود و دودو می‌زد. وقتی سوار شدیم، به‌زحمت خودم را کنترل کردم تا دهانم باز نماند. داخل ماشین مانند یک اتاق کوچک بود، صندلی‌ها روبه‌روی هم بودند و میز کوچکی در وسط آن قرار داشت.
پیرزن ریزنقشی در کنار یک مرد جوان داخل ماشین نشسته بودند. سلام کردم. مرد جوان جواب سلامم را داد و پیرزن فقط نگاهم کرد.
خانم لباسش را مرتب کرد و درحالی‌که سرش را باغرور بالا گرفته بود، گفت:
– حالت چطوره مامان؟ یه بیست‌و‌سه سالی هست که ندیدمت.
سعی کردم دهانم از تعجب باز نشود و شبیه یک جوجه‌ٔ گرسنه به‌نظر نرسم.

زن پوزخندی زد. ترکیب صورت کوچکش و مینیاتوری‌اش را انگار از سنگ مرمر تراشیده بودند؛ سرد، ظریف با چروک‌هایی ریز که فقط به اقتدارش می‌افزود.
می‌گویند انسان‌ها وقتی سنشان بالا می‌رود، صورتشان حالتی را که در زندگی بیشتر به آن حالت بوده‌اند، می‌گیرد. پیرزن روبه‌رویمان با این صورت ظریف، صاحب لب‌هایی بود که به‌ندرت خندیده بودند.
کت‌و‌شلوار خوش‌دوخت نباتی‌رنگی پوشیده بود. روسری کوچکی هم روی سرش بود که با یک گیره درخشان در زیر گلویش بسته شده بود.
زن با صاف‌ترین و سردترین صدایی که تا آن روز شنیده بودم، گفت:
_ وقتی پدر و مادرت رو به‌خاطر پسر یه پرنده‌فروش بی‌خانواده، ول کردی و رفتی، نباید انتظاری بیشتر از این داشته باشی.
_ پس چی باعث شد افتخار بدید و به روی مبارکتون بیارید که این غریبه‌ٔ توی خیابون، دخترتونه؟
زن لحظه‌ای مخاطبش را از نظر گذراند، فقط لحظه‌ای. در چشم‌هایش نگاه مادری که بعد از بیست سال فرزندش را دیده، نبود.
– تو فکر کن برای تکرار یه پیشنهاد. هنوز هم دیر نشده می‌تونی برگردی به ‌جایی که بهش تعلق داری.
– من به‌ جایی تعلق دارم که دوستم داشته باشن؛ پیش شوهر و بچه‌هام.

سکوت شد. فقط صدای خیلی ضعیف عبور ماشین‌ها از خیابان به سکوت ما نفوذ می‌کرد. مرد جوان خودش را به‌طرفم جلو کشید. کت‌وشلوار مشکی با بلوز سفید و کراواتی که شل بسته شده بود، از او مرد شیکی می‌ساخت. روبه‌رویش نشسته بودم. موهای صاف و خوش‌حالتش مرا به‌ یاد کسی می‌انداخت، ولی چشم‌های سیاه‌رنگش برقی از شرارت داشت. خیلی جدی به او چشم دوختم تا نگاهش را بردارد؛ فقط پوزخند زد.
با صدای یکنواختی، انگار به‌تازگی مخاطبش را دیده، پرسید:
– دخترتونه، عمه کتی؟
خانم بی‌حرکت شد؛ ضربه‌ٔ کاری‌ای بود. عمه؟ یعنی برادرزاده‌ی خانم بود؟
برای اولین بار، صدایش لرزید.
– تو البرز هستی؟ چقدر بزرگ شدی، عمه. وقتی می‌رفتم فقط چهار سالت بود.
نگاه مرد با تمسخر به او دوخته شد.
_ حال پدرم رو نمی‌پرسی، عمه جان؟

– وقتی این‌همه سال، کسی سراغم رو نگرفته، چی بپرسم؟ بی‌معرفت‌ها که حالشون پرسیدن نداره.

چشمانش از برق اشک درخشید، اما نبارید. مرد به‌سوی من برگشت و اشاره کرد.
– دختر زیبایی دارید. اما برعکس صورت ملیحی که داره، نگاهش دوست‌داشتنی نیست.
انتهای موهایم را دور دستم پیچیدم و نگاهم را به کش موهایم دادم. خانم گفت:
– دخترم نیست، خدمتکارمونه.
هوای ماشین خفه بود یا من احساس خفگی می‌کردم؟
خانم ازقدی گفت:
– البرز برای تحصیل رفته اتریش. خواهراشم که از قبل اون‌جا بودن. پدر و مادرشونم به‌خاطر بچه‌ها اونجا زندگی می‌کنن. تو چی‌کار می‌کنی؟ برای آیندهٔ بچه‌هات چه برنامه‌ای داری؟ خودت به کنار، واقعاً این زندگی همون چیزیه که بچه‌هات لیاقتش رو دارن؟
زن با صدای آرام‌تری ادامه داد.
– ‌اون‌ها نوه‌های منم هستن. برادرت و بچه‌هاش حالا حالاها برنمی‌گردن. کارخونهٔ فرش الان خیلی بزرگ شده، دلم می‌خواد نوه‌هام اداره‌ش کنن نه چهارتا وکیل و مشاوره غریبه.
رگه‌هایی از بغض در صدای لرزان همراهم بود؛ وقتی جواب داد.
– امیر هرگز قبول نمی‌کنه. ۲۵ سال نخواست زیر دین پدر من باشه. وقتی پدرم مرد خبرم نکردید، ما حتی توی مراسم ختم شرکت نداشتیم. حالا چه انتظاری از من و شوهرم دارید؟
زن پوزخند زد.
– من از اون شوهر بی‌عرضه‌ٔ تو چه انتظاری می‌تونم داشته باشم. من فقط می‌خوام نوه‌هام رو زیر بال و پرم بگیرم. ما توی هتل رامسریم، برای همایش خیریه اومدیم، دو روز وقت داری که خبرش رو به من بدی. رویاهای خودت را به‌خاطر اون مرد نابود کردی. تو هم‌دوره‌ش بودی، دانشجوی ممتاز، می‌تونستی تخصص بگیری؛ می‌تونستی بالا بری. اون چی‌کار کرد؟ فوری یه بچه گذاشت بغلت که پله‌ٔ بالا رفتنش باشی. حالا هم داری رویاها و آیندهٔ بچه‌هات رو نابود می‌کنی.
خانم سرش را بالا گرفت و با غرور گفت:
– امیر هم تخصص قبول شد به‌خاطر من و بچه انصراف داد و رفت دنبال کار. طرحش توی منطقهٔ محروم بود. توی یه روستای بدون برق و گاز، زمستون با چراغ‌نفتی خودمون رو گرم می‌کردیم. من خسته شدم و بریدم. من رو برد پیش پدرش و خودش تک‌و‌تنها توی اون به بیغوله موند. شما اون‌موقع کجا بودی مادربزرگ مهربون؟!

لحظه‌ای حواسم به‌طرف مرد جوان کشیده شد. کارتی از جیبش بیرون آورد و شماره‌ای را روی آن نوشت. کارت را بدون جلب توجه لای بروشور روی میز گذاشت.
خانم نفسی گرفت و گفت:
– فکر نمی‌کنم ما حرف همو بفهمیم، بهتره من برم.
نگاهش به‌طرف مرد رو‌به‌روی من کشیده شد. با دلتنگی سر تا پایش را نگاه کرد، انگار بخواهد تصویرش را در ذهنش به‌خاطر بسپارد. مرد بروشور روی میز را به طرفم دراز کرد.
– اگه یه روزی دنبال کار گشتی، خوشحال می‌شم کمک کنم.
سرم را بالا گرفتم، موهایش در صورتش لغزید و شرارت چشم‌هایش را پررنگ‌تر کرد، لباس‌های رسمی‌اش نمی‌توانست گولت بزند. پشت آن چشم‌ها سیاه و خوانا مردی…
خانم به‌طرف من برگشت و توپید.
– آوا! بگیرش.
مرد به تعللم پوزخند محوی زد. چهره‌اش را هرگز نمی‌توانستم فراموش کنم. آن چشمای شرور، آن پوزخند جذاب. مانند موشی که در تله‌ٔ هیپنوتیزم مار، اسیر شده باشم؛ فقط زمانی‌که نگاهش را برداشت، از بندش رها شدم.
من پیاده شدم، ولی خانم لحظه‌ای معطل کرد و بعد پرسید:
– از کجا می‌دونستید من این‌جام؟ برام بپا گذاشته بودی؟ من رو زیر نظر داری، مامان؟ نگو نه که باورم نمی‌شه.
بالاخره در چهرهٔ زن مسن روبه‌رویش احساسی را دیدم. شرم بود؟ با لحن حق‌به‌جانبی جواب داد:
– اون‌قدر همدیگه رو می‌شناسیم که مجبور نباشم بهت دروغ بگم.
– حقه‌های قدیمی. هه!
به‌سرعت پیاده شد. راننده که هنوز پشت در ایستاده بود، در را برایمان بست. دوباره خم شد و تعظیم کرد. خانم حتی نگاهش نکرد، ولی من بی‌اراده تشکر کردم.
خانم آن‌چنان باسرعت از خیابان رد شد که تقریباً پشت سرش می‌دویدم. وقتی‌که دور شدیم، گفت:
– تو چرا این‌قدر بد نگاهش می‌کردی؟
– من، خانم؟
– یه مرد وقتی بهت توجه نشون می‌ده، تو نباید با نگاهت بزنیش. تو دیگه داری بزرگ می‌شی مسلمه که مردها بهت توجه کنن. من فقط آشپزی و خونه‌داری یادت دادم باید یه‌کم روی روابط اجتماعیت کار کنم.
همان‌طور که در سکوت کنارش راه می‌رفتم، سرم از خجالت پایین بود.
قدم‌هایش را محکم برمی‌داشت، ولی داشتیم از ماشین دور می‌شدیم.
– نزدیک بود با نگاهت بدبخت رو فلک کنی. اونم کی؟ برادرزادهٔ من: البرز پاک‌نهاد. پسر مدیرعامل بزرگ‌ترین کارخونهٔ فرش یزد رو.
– ببخشید، خانم.
تک‌خندی زد؛ عصبی بود. و بعد ناگهان وسط پیاده‌رو ایستاد، انگار که نیرویش تمام شده باشد. نگا‌هش سردرگم بود، کاملاً به‌هم ریخته. اثری از زن مقاوم و مطمئن داخل ماشین در او نبود.

چانه‌اش لرزید و بعد با درماندگی شروع به گریستن کرد.
– دلم می‌خواست بغلش کنم. دلم براش تنگ شده بود. مامانم…
با آرنجش، صورتش را پوشاند و صدای گریه‌اش بالا رفت.
– خیلی بی‌انصافن، خیلی… البرز بود؟ واقعاً؟ بزرگ شده بود… نشناختمش…
خودش را در آغوش گرفت.
از شدت گریه تمام بدنش تکان می‌خورد. مردمی که از کنارمان رد می‌شدند با تعجب به زن میانسالی که در پیاده‌رو ایستاده بود و می‌گریست نگاه می‌کردند و رد می‌شدند.
عده‌ای با تعجب، چند نفر با سرزنش و دوسه نفر از این‌که ما پیاده‌رو را بند آورده بودیم، ناراحت شده و غر می‌زدند.
درمانده شده بودم، نمی‌دانستم باید برای کم‌شدن گریه‌اش چه‌کار کنم. کاری از دستم برنمی‌آمد؛ اصلاً بلد نبودم دلداری بدهم. وقتی خودم گریه می‌کردم بقیه چه‌کار می‌کردند؟
نزدیک‌تر رفتم و دستم را روی دست لرزانش گذاشتم، حرفی به ذهنم نمی‌رسید.
صدای زنگ گوشی که از کیفش ‌آمد، لحظه‌ای او را ساکت کرد. به‌سرعت در کیف را باز کرد و گوشی را بیرون آورد. نگاهی به صفحه‌اش انداخت. دستمال تمیز و تاشده‌ای را از میان جیب کوچک کیف بیرون آورد و صورتش را خشک کرد، صدایش را صاف و جواب داد:
– جانم، مهرزاد؟
به حرف مخاطبش گوش کرد و جواب داد.
– الان برمی‌گردیم، مامان. نیم‌ساعت دیگه خونه‌ایم.
وقتی خداحافظی و تماس را قطع کرد، به‌طرف من برگشت.
– بهشون چیزی نمی‌گی. فهمیدی؟
– چشم، خانم.
لحظه‌ای به‌اطراف نگاه کرد. به جایی‌که ماشین پارک بود و از آن‌جا دور شده بودیم اشاره کردم. مسیر رفته را برگشتیم.
هیچ‌کس نمی‌توانست باور کند او چند دقیقه پیش در پیاده‌رو مثل بچه‌ها گریه می‌کرده.
وقتی رسیدیم، تا خانم ماشین را روشن کند، بروشور داخل دست‌هایم را باز کردم و کارت را بیرون آوردم. زیر کارت طلایی و زیبایی که داخل آن بود شماره‌ای نوشته شده بود که اگر صفر و نه کنار آن را نمی‌دیدم، باورم نمی‌شد شمارهٔ همراه باشد.
با خودکار و خطی خوش کنار بروشور نوشته بود.
«اگه کمک کنی اختلاف‌ها حل بشه، پول خوبی گیرت میاد. فقط یه‌کم اطلاعات و کمک می‌خوام.»
شاید ساده بودم، اما احمق که نبودم. کارت و بروشور را داخل سطل‌زباله انداختم؛ شاید هم احمق بودم.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

‫4 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan