رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 41

 

جعبه کادویش را از میز برداشت و به طرفم آمد.

– جا گذاشتی.

با شرمندگی گفتم:

– ببخشید، با ماه منیر رفتم.

– اتفاق افتاده؟

– چطور؟

– هیچی.

کادو را گرفتم.

– به نظرتون با سی تومن کجا میتونم خونه کرایه کنم؟

با دهان باز نگاهم کرد.

– کوچیک هم باشه مهم نیست.

– بقیه ش…؟

– خرج کردم.

منتظر بود برایش بگویم با آن پول چه کار کردم، اما امشب حوصله هیچ چیز را نداشتم، حتی گفتن مسئله ای به این سادگی.

– واسه چی میخوای بری؟

– دیگه وقتشه که مهمون بازی تموم بشه. بدون اینکه خودم بخواهم صدایم تلخ بود.

– برات می گردم.| همیشه همین را می گفت، دیگر گول نمی خوردم. چشم هایش را ریز کرد و مشکوک پرسید:

– چی شده؟ اصلش رو بگو.

کارم از جا خوردن و لو دادن گذشته بود. خونسرد، نیمه حقیقت را گفتم:

– اینجا از دانشگاه دوره، باید یه جا برم که حداقل نزدیک مترو باشه.

– تو و البرز دعواتون شده؟

انگشتش را روی زخم گذاشت؛ زخمی که تازه تازه بود. لحظه ای زبانم گرفت.

– چرا… فکر می کنی…

– قرار بود شام بیاد اینجا، پیداش نیست. هر چقدر هم زنگ می زنم جواب نمیده.

حتما سرش شلوغ بود؛ شام دونفره را به غذا خوردن با ما ترجیح داده.

انگار برایم مهم نباشد، نشنیده گرفتم. کادو را نشان دادم.

– بازم ممنون.

«شب به خير» گفتم، پشت کردم بروم، در سرم چیزی بود، سؤالي، اتفاقی که به همایون ربط داشت، یادم آمد، سالی… آن شب…. پریچهر… ا

تا در بازار مسگرهای سرم، لای شلوغیها سؤالم گم نشده، پرسیدم:

– شماره سالی رو دارید؟

– آره.

– اگه میشه برام اس کنید.

– میخوای بیای باشگاه؟

– شاید.

بعد از گفتن «شب به خیر» دوم از پله بالا رفتم.

صبح زود لباس پوشیده و آماده میرفتم تا خانه سالی را ببینم، باید قبل از اینکه به باشگاه می رفت خودم را می رساندم.

بعد از مدت ها، به جای کیف های فانتزی و زیبای دخترانه، کوله پشتی مشکی خودم را برداشته بودم، با یک کفش کتونی… برای راه هایی که باید میرفتم.

وقتی کلاه لبه دارم را گذاشتم و از خانه بیرون زدم، عزمم جزم بود که دنیایم را تغییر دهم.

پشت کردم تا در حیاط را ببندم، صدای بوق ماشین را از پشت سرم شنيدم.

حتما خودش بود، برنگشتم تا ببینمش. حتما می خواست در را نبندم تا داخل برود، اما…

در را با آرامش تمام بستم.

انگشتم را دور بند کوله ام محکم گرفتم و در حالی که به زحمت سعی می کردم به ماشینش لگد نزنم از کنارش رد

شدم.

شیشه را پایین نیاورده بود. از کنار شیشه های دودی که هیچ، از پشت تیره ترین حصارها هم می شد خشمش را حس کرد.

حقش بود…

 

خوب کردم… تا او باشد که فال گوش نایستد و با مهشید برود هتل…

پسرهء …

به مهشیدخانم بگو در را برایت باز کند.

با فکر کردن دوباره به آنها حرص و عصبانیت در من جوشید و بالا آمد. با کفش هایم زمین را لگد می کردم و راه می رفتم.

ناگهان دستم را محکم به عقب کشید. بدنم را با تکان محکمی چرخاند و روبه رویم ایستاد.

صدایش با عصبانیت در گوشم غرید:

– چته…؟ تو چته؟

از نزدیک به چشم های سیاهش نگاه کردم. در نگاهش هیچ نشانی از هیچ ندیدم.

دندانهایم را فشردم، دستم را محکم کشیدم که آزاد شود، بی فایده بود. 

– من هیچی! تو چته؟

– خودت گفتی برو.

– تو هم که رفتی. دردت چیه؟! باید باور می کردم که این افسارگسیخته عصبانی منم؟ تعجب نکرد، تعجبی برایش نداشت؛ او که با این آوای دیوانه غریبه نبود. 

– اول صبحی کجا شال و کلاه میکنی و میری؟

– ربطی بهت نداره.

عصبانی نشد، فقط در صورتم می گشت؛ در خشم چشمانم، در لبهایم که جمع کرده بودم تا حرف نامربوطی نزند.

انگشتانش در پوستم فرورفت.

– فقط بدونم از چی دلخوری. به دلیل…

دهانم را محکم تر بستم. در چشمانم دنبال چه می گشت؟

از درد دستم را کشیدم. ولش کرد، اما کنار نکشید. روبه روی هم ایستاده بودیم.

سرم را بالا گرفتم و در سکوت و خنکای صبحگاهی چشمهایش را گشتم؛ به دنبال یک دوست که با آمدن به این شهر او را گم کرده بودم.

البرز پاکنهادی که غریبه بود پرسید:

– کجا میری؟

قدمی به عقب برداشتم.

– دنبال خونه، پیش سالی. منتظر تو و اون همایونتم نمی مونم.

فورا پشیمان شدم. همایون که مقصر نبود، ولی حرفي بود که زده بودم، پشت کردم و دور شدم.

صدای باز کردن در خانه نیامد. قدم هایم را تندتر برداشتم و دور شدم.

خانه سالومه در شهرک غرب بود.

پرسان پرسان کوچه را پیدا کردم، فقط یک میدان با باشگاه همایون فاصله داشت. خوبی اش این بود که به مترو هم نزدیک بود.

بافت قدیمی کوچه را درخت چنار بزرگ ابتدایش نوستالژیک کرده بود؛ من که عاشقش شدم.

یک ساختمان پنج طبقه بدون آسانسور. آدرس را که خواندم از اینکه سالی طبقه هم کف زندگی می کند، نفس راحتی کشیدم.

وقتی وارد حیاط کوچک ساختمان شدم، خودش در را باز کرد.

بلوز و شلوارک گشاد بنفش رنگی پوشیده بود. – چطوری، فنچول؟

– سلام.

– سر فوت کردن شمع تولدت از خدا چی خواستی که آرزوی من برآورده شدن

شب تولدم چقدر دور به نظر می رسید، به فاصله هزاران کیلومتر…

شبی مهمان در ماه شدم و حالا به زمینی واقعی برگشته بودم.

لبخند پهنی زد. با نگاه به لبخندش دلگرم شدم.

– ببخش مزاحم شدم.

– مزاحم چی؟ فکرش رو می کنم شب و نصفه شب قرار نیست دوست پسرات بیان خونه، ذوق مرگ میشم.

سعی کردم دهانم باز نماند.

پریچهر مرد به خانه می آورد؟

– بیا بریم سیاحت.

خانه را نشانم داد.

تمام گوشه کنار نشیمن کوچک با تکه هایی از لباس و وسیله پر شده بود.

آشپزخانه کوچکی هم داشت که روی اجاق گاز آن به اندازه یک بندانگشت روغن و غذای سوخته نشسته بود، ظرفشویی هم پر از کاسه و بشقاب و قابلمه.

تنها دلیل قبول کردنم اتاق خواب بود، اتاق خوابی که قبلا مال پریچهر بود و حالا دست کمی از یک تابلوی هنری کوبیسم نداشت، می شد اسمش را گذاشت؛ آشفتگی.

لباس هایی که همه جا ریخته و رفته بود. میز آرایشی که روی آینه اش طرح یک لب زرشکی گوشه بالای آن بود، با ادکلن های خالی و نیمه پر افتاده روی میز.

سالی از پشت سرم گفت: – دیگه به اینا احتیاجی نداشت، آق بابک براش بهترشو میخره.

نه تحقیر، نه قضاوت، صدایش خالی بود.

– در مورد کرایهش باید حرف بزنیم.

– قبول کردی؟

– من کسی رو توی این شهر نمی شناسم. با تو خیالم

راحته.

با تعجب و کنجکاوی پرسید:

– چند ساله تهرانی؟

– هفت هشت سال.

– ناموسا شوخی می کنی؟ کسی رو اینجا نداری؟

نه را که شنید بی خیال شد. – چهل رهن کردیم، بیست باید بدم پریچهر. موقع قرارداد جدید، دنگت رو بده. ما دیگه س.

یک ماه ؟ با نگرانی پرسیدم.

– اگه صابخونه جوابت

– بیخیخی، بچه! میریم جای دیگه. فقط ننه آقام دوست ندارن تنها باشم. یه روز هم باید ببرم تو رو نشونشون

بدم.

یک بار گفته بود پدر و مادرش در سالمندان هستند.

نگاهش به ساعت گرد و سیاه روی دیوار که افتاد، با عجله گفت:

– بدو بریم، دیر شد، باید برم باشگاه.

بدون اینکه خجالت بکشد بلوزش را از سرش بیرون آورد و از روی دسته مبل یک لگ ورزشی برداشت و پوشید.

لحظه ای اخم کرد و گفت:

– اینم بوی سگ مرده میده. به اتاق پریچهر رفت و صدای اسپری زدنش آمد.

وقتی بیرون آمد مانتویی را از جارختی پشت در برداشت و

گفت:

 هروقت خواستی بیای یه زنگ بزن، خونه باشم. کلیدا رو هم اوکی شدی، بهت میدم. به اطراف نگاه کرد و گفت:

– چیزی جا نذاری.

من هنوز ننشسته بودم، چه چیزی را باید جا می گذاشتم؟

در حیاط تازه یادش آمد مسیرم را بپرسد.

– خونه ماه منیر میرم.

– پس تا یه جایی میرسونمت.

سوار ماشین ۲۰۶ آلبالویی که در حیاط پارک بود شدیم.

حدود یک ربعی می شد که در راه بودیم، گوشی اش زنگ خورد. بدون اینکه به شماره نگاه کند، جواب داد:

– بفرمایید. … شومایی. خوبی؟ چه خبر؟

ناگهان هوشیار شد، گوشی را روی گوشش جابه جا کرد و گفت::

– چرا… آخه…

صورتش گرفته تر شد. بعد حرف کسی را که زنگ زده بود، قطع کرد:

– هرچی شما بگی. دیگر تا مقصد حرفی نزد. نزدیک ایستگاه تاکسی پیاده ام کرد.

خودش هم با من پیاده شد.

کمی دست دست کرد و گفت:

– ببخشید، آوا…

با نگرانی پرسیدم:

– چیزی شد؟

– صابخونه بود… منم جواب

ناگهان تمام اطمینانی که برای آینده پیدا کرده بودم، پرید.

سالی هم ناراحت بود، گفتم:

– مسأله ای نیست.

– شرمندهت شدم.

– دشمنت شرمنده.

دستش را پشت گردنش گرفته بود، از نگاه به چشمانم فرار می کرد.

موجی از سرگردانی را که به سراغم آمده بود پس راندم و دلداری اش دادم.

– حتما که نباید اولین روز جا پیدا می کردم. خدا بزرگه.

تا رسیدن به مقصد فقط به خودم امید میدادم که کوتاه نیایم؛ خانه را پیدا می کردم، سقفی دور از منت.

وقتی وارد خانه شدم صدای گرم دکتر می آمد. تنها کسی که انتظارش را نداشتم و خوشحالم می کرد.

بدون عوض کردن لباسم به اتاق نشیمن ماهی رفتم.

روبه روی هم نشسته بودند، میوه های نوبرانه در ظرف بلوری، بوی ماه مهر میداد و من هنوز برای پاییز آماده نبودم.

نت موسیقی صدایش قلبم را گرم کرد.

– کجایی، آهوی گریزپا؟ بی پناهی فراموشم شد.

– سلام، دکتر… دلم براتون تنگ شده بود.

– دلی که تنگ بشه برای من رو طلا باید بگیرم. کنارشان نشستم. به ماهی سلام کردم.

– کجا رفتی، گیل آوا؟

– دنبال خونه بودم. سالی نتونست کمکم کنه. دکتر خودش را به سمتم خم کرد و پرسید:

– منطقه خاصی رو در نظر داری؟

– به دانشگاه نزدیک باشه، یا حداقل مترو.

– من توی فرحزاد به ملک قدیمی دارم، با به حیاط دلباز، یادگار زمان تأهل.

– ممنونم، دکتر. اونجا باید دور باشه. کرایه ش هم از عهدهم برنمیاد.

دستش را در هوا چرخاند و گفت:

– از کرایه حرف نزدم. بیا و چراغ خونه قدیمیم رو روشن کن.

– میخوام مستقل باشم. دنبال کار هم باید برم. مطمئنم ماهی ناراحت شد، لحظه ای اخم ریز گوشه ابرویش را دیدم

گفت::

– قبول کن، به نفعته.

دکتر ادامه داد:

– من مزاحمت نمیشم، اونجا تنهایی.

با مهربانی جواب دادم:

– شما چه مزاحمتی میتونی داشته باشی، شما نعمتی دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت:

– قلبم رو شکستی، بانوی جوان.

خندید و رو به ماه منیر گفت:

– می بینی، حجته؟ دیگه شبیه به قوچ پیر شدم، بی خطر بی خطر…

ماهی از آن پشت چشم نازک کردن هایی که فقط مخصوص الله یار بود رفت.

دیسیپلین را فراموش کرده و گفت:

– از اولشم فقط اولدرم بولدرم داشتی.

بلند خندیدم.

– به بار آلبوم جوونیاتون رو بیارید. باید خیلی قشنگ باشن.

دکتر بود که از پیشنهادم خوشش آمد.

– به روز جمع بشیم و خاطره ها رو دوره کنیم.

از جایش بلند شد.

– خیلی منتظرت موندم. برای برد در شطرنج اومده بودم.

– بردن من؟

– شکست تو. خندید، آشنا و مهربان.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫78 دیدگاه ها

  1. من رمان دونی هم بعضی وقتها باز نمیشه بافیلتربازمیشه برام
    امتحان کنید ممکنه واسه شماهم اینجوری باشه

      1. سلام ۴روزه پارت نذاشتینه یابرامن نیومده چرابازنشده برام؟ دوروزپیش گفتین فردامیذارم

      2. گذاشتین موبایل من نمی یاره یانه آخه چند روزه نه این رمان پارت داره نه رمان پسرخاله؟ 😟😟

      3. گذاشتین موبایل من نمی یاره یانه آخه چند روزه نه این رمان پارت داره نه رمان پسرخاله ؟ 😟😟

      4. اخه یعنی چی چراپارت نمیذارین ، واقعانذاشتینه یابرامن نمیاد ،تعجبم ازاینه که چرا کسی هم کامنت نذاشته ؟؟؟

      5. خب اگه نمیتونی پارت بزاری بگو…
        چرا ملت را سرکار گذاشتی🤔🤔
        بلاخره فردا نیومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. گذاشتین موبایل من نمی یاره یانه آخه چند روزه نه این رمان پارت داره نه رمان پسرخاله؟ 😟😟

  3. گذاشتین موبایل من نمی یاره یانه آخه چند روزه نه این رمان پارت داره نه رمان من سیندرلا نیستم ؟ 😟😟

  4. ادمین چرا پارت نمی زاری خو!
    ی کلام بگو اگ رمان ادامه نداره چن وقت ی بار ی پارت بخون نمیر میزاری😑

  5. هرروز پنج بار سر میزنم ببینم رمان جدید چی میاد و روزی بیست بار برای چشمای ادمین رمان دعا میکنم که زودتر خوب شن و پارت جدید بیاد😂😂😂
    ادمین واقعا دارم از خماری میمیرم توروخدا برگرد😂😂😂😂😂😂😂😂

  6. ممنون عزیزم که باز دلمون رو شاد کردی.خدا دلتو شاد کنه ننه! یادم به مامان بزرگم افتاد خخخخخخخ🤭😅😅😅😅🌹

  7. وای ادمین چرا پارت نمیزاری چند روزه نزاشتی فکر کنم شش و هفت روزی میشه گفته بودی که از این به بعد منظم پارت میزاری حتی رمان پسرخاله هم نزاشتی

      1. انشالله همیشه سالم وسلامت باشی ادمین عزیز
        مواظب چشماتم باش چون یه ملت منتظرپارت گذاریه به موقع هستن …..

      2. خدانکنه ادمین بلات دوره ایشاالله ، دعا کنیم چشات خوب بشه دیگه هرشب پارت بذار الهی آمین

  8. عالی تورو خدا فقط تن تن پارت بزارین پلیییییییزززززززز به خدا اگه تن تن پارت بزارین واسه امواتتون دعا میکنم 😄😄😀

  9. تا اخر میزارید
    یا وسط های رمان ول میکنید…
    لطفا تا اخر رمانو بزارید😘😘😘👍👍✋🏻✋🏻

      1. مواظب سلامتیت باش ادمین
        ولی قول الکی نده اعصابه آدموبهم میریزی هی امروزوفردامیکنی
        یهویی بگوتاآخرهفته نمیذارم
        ماهم اونقدشعورداریم که گله نکنیم وشرایط شمارودرک کنیم

  10. اون اولای رمان چه پشت سر هم پارت بود الان یا ادمین چشاشو عمل می‌کنه یا نویسنده راضی نیست یا رمان میخواد چاپ بشه
    من که امیدی به این رمان ندارم😑

  11. اولای رمان چه پشت سر هم پارت بود الان یا ادمین چشاشو عمل می‌کنه یا نویسنده راضی نیست یا رمان میخواد چاپ بشه
    من که امیدی به این رمان ندارم😑

  12. اول رمان چه پشت سر هم پارت بود الان یا ادمین چشاشو عمل می‌کنه یا نویسنده راضی نیست یا رمان میخواد چاپ بشه
    من که امیدی به این رمان ندارم😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *