رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 47

از لای در نیمه باز به رفتنشان نگاه کردم.

حواسم به مهشید بود. بیشتر از حالش به چیزهای دیگر فکر می کردم……. مهرزاد به او می گفت.. کاش آنجا بودم و قیافه اش را می دیدم.

فکر اینکه البرز او را جا گذاشته، نخواسته…

شیرین تر از تمام آب نبات قیچی هایی بود که در کودکی خورده بودم.

ولی ترس هم بود، آن گوشه کنارها میخزید و نیش میزد…

زن میانسال عاقلی که همیشه در من بود، اما برایم خط ونشان می کشید…

زن میانسالی که حافظه اش خوب بود، و تاریخ مرا بلد.

البرز آن اتاق کوچک و چمدان… البرز ساعتی قبل با آن چشمهای پرشیطنت او را می ترساند.

زنی که مرا می شناخت، دل ساده ام را.

اصرار می کرد تا واقعیت را ببینم. تهدید می کرد اگر باز احمق شوم و مبتلا، دیگر نگذارد خانه ماه منیر بروم.

خیالش را راحت کردم…

البرز فقط دوستم بود…

در آشپزخانه هم که چیزی نگفت، یک نگاه بود.

برای مردها نگاه که چیز خاصی نبود، فقط باید بی جنبه بازی درنمی آوردم و توهم نمی زدم. سکوت بعد از رفتنشان دلگیر بود. ظرفها را جمع

کردم.

کتابهایم را هم روی میز گذاشتم تا بخوانم.

سالی اگر با دوستهایش می رفت که بگردند، دیروقت برمی گشت.

پنجشنبه بود، بالاخره دل به دریا زدم و به آموزشگاه شطرنج قدیمی ام رفتم.

روبه روی در ایستادم. پاهایم دلدل میزد برای جلو رفتن. وارد ساختمان که شدم، منشی را نمی شناختم، جديد آمده بود.

– با آقای کیانی کار داشتم.

– باید صبر کنید تا کلاسشون تموم شه.

نشستم. بعد از این همه وقت نمیدانستم استاد با دیدنم چه عکس العملی نشان خواهد داد.

روزها کوتاه تر می شد. یک چشمم به بیرون و روشنایی هوا بود. از کنار خیابان ایستادن و سوار ماشین های گذری و غریبه شدن می ترسیدم. بیشتر سعی می کردم با اتوبوس به جاهایی که می خواهم بروم. ساعت شش صداهای کلاس بلندتر شد.

بچه ها از پشت میزها بلند می شدند و سروصداکنان در حال جمع کردن وسیله هایشان و بیرون آمدن بودند.

با ترس و دلشوره به کلاسی که صدای استاد از آنجا می آمد نگاه می کردم.

منشی، رو به من گفت:

– اگه با آقای کیانی کار دارید، قبل از اینکه بچه های کلاس بعدی بیان برید باهاش حرف بزنید. دم در ایستادم. در حال صحبت با گوشی اش بود. وقتی برگشت مرا دید.

چند ثانیه نگاهم کرد، با سر سلام کرد و بی توجه مکالمه اش را ادامه داد.

چند دقیقه ای دم در این پا و آن پا کردم تا صحبتهایش تمام شود. با اولیای یکی از بچه ها در مورد پیشرفت پسرش حرف میزد.

حرفهایش که تمام شد، گوشی را در جیبش گذاشت و چند قدمی لنگان لنگان به سمتم آمد.

تعداد تماس های از دست رفته اش روی گوشی که یادم آمد با سری پایین سلام کردم.

پرسید:

– امری داشتید؟

با دودلی گفتم:

– میخوام دوباره آموزشم بدید.

– فعلا دوره جدید نداریم.

– استاد…

پشت کرد.

– میخوام برگردم…

ناگهان برگشت، حرفم را قطع کرد، لحن صدایش سرد

بود.

– از کجا بدونم کلی وقت و انرژی بذارم و کمکت کنم، شب قبل از مسابقه منو جا نمیذاری؟ گوشیت رو خاموش نمی کنی و یه گوشه قایم نمیشی؟

با خواهش گفتم:

– ببخشیدم، استاد.

یکی از صندلی های میز تمرین بچه ها را عقب کشید و رویش نشست.

– آدرس آموزشگاه دوستم رو بهت میدم، استاد بزرگه. کمکت می کنه.

نفسم در سینه ام به دام افتاد و بالا نیامد. داشت از سر خودش بازم می کرد. با چانهای لرزان نگاهش کردم.

– نه… تو رو خدا…

حتی اگر جلوی چشمش گریه می کردم برایم مهم نبود، امیدم به خودش را می خواست ناامید کند.

به صورتم نگاه کرد، حرفم نمی آمد. پیشانی اش را با انگشت فشرد. O

چند ثانیه حرفی نزد، با دیدن

کمی نرم شده بود.

با لحنی آرام، دلخور و ناراحت گفت:

– میدونی چقدر. دنبالت گشتم؟ مدرسهت رفتم، آدرسی که بهشون داده بودی، خونه رو کوبیده بودن، زمین رو فروخته بودن. هیچ کس از خانوادهت خبر نداشت. میدونی چند بار به شمارهت زنگ زدم؟

با هر کلمه ای که می گفت سرم پایین تر می آمد، شرمنده اش بودم.

تصور اینکه او این همه برای پیدا کردنم دوندگی کرده خجالت زده ترم کرد.

با بغض، بریده بریده جواب دادم:

– مشکل داشتم. این بار فرق داره. من…

– هر استادی آرزوش موفقیت شاگرداشه. من خودم كشفت کردم، حمایتت کردم، اما تو ناامیدم کردی.

– کنکور داشتم، مشکلای دیگه ای هم بودن.

سرم را بلند کردم، به چشم هایش نگاه کردم تا باورم کند.

– خیلی مشکل داشتم. نمیتونم… نمیتونم بگم، ولی قول میدم تكرار نشه.

روی صندلی نشسته، یک پایش را دراز کرده بود، همان پایی که خم نمی شد. با انگشتانی گره کرده منتظر نگاهم می کرد. منتظر کلمه ای که بگویم و مجابش کنمfi

– من بدون شطرنج انگار یه چیزی رو گم کردم، واقعة احتیاج دارم بازی کنم. هنوز منتظر بود ولی من حرف دیگری نداشتم، هرآنچه را که باید، در همان چند جمله گفته بودم و حالا كلمات یاری ام نمی کردند.

نگاهم را به مهره های روی میز دوختم و دعا کردم، در دودوتا چهارتایش دلش برایم به رحم بیاید.

– بچه هایی که باهات مسابقات زیباکنار. بودند مسابقات تاشکند هم رفتند. مسابقات ترکمنستان هم تازه تموم شد. اگه مسابقات رو اومده بودی الان برای خودت شناخته شده بودی. ریتینگت. بالا می رفت. حالا دوباره باید از صفر شروع کنیم.

همان شروع کنیم آخرش که مرا جمع بست دلگرمم

کرد.

با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم:

– قول میدم جبران کنم.

– شرطهایی که میذارم رو هیچ وقت فراموش نمی کنی. تنها راه نجاتم، تنها کاری که بلد بودم، شطرنج بود.

– چشم استاد.

– کلاسها رو مرتب و منظم مییای.

– دانشگاه دارم.

– مشکل خودته، باید برنامه ریزی کنی. تند «چشم» گفتم.

– کجا زندگی می کنی؟ آدرست رو بنویس بذار. آدرس خانوادهت رو هم بده. این بار دیگر می توانستم آدرس مادرم را بگذارم.

– به آدرس درست می خوام، از خانوادهت.

نویسنده نوشت. بابت مشکل پارت ها عذرخواهی می کنم. حالا درست شد.

– پس اینجا با کی زندگی می کنی؟

– مستأجرم، با دوستم

مهره رخ را برداشت، و چند بار با آن به ميز کوبید. تازه داشت کمی از وضعیتم درک می کرد.

جدی و معلم وار شرط گذاشت.

وهو

– اول ورزش، بعد خودت! اول کلاسهات، بعد خودت! میخوام برنامه ای که برات میذارم رو دقیقا موبه مو اجرا و کلاس ها رو شرکت کنی.

تنها جمله ای که از دهانم بیرون می آمد «چشم» بود.

رخ سفید را در خانه گذاشت و بلند شد. دلم دعایی درخور محبتش میخواست.

– زحمتاتون رو جبران می کنم. بعد از زندگی کردن با ماه منير و یکدندگی اش باور کردن اینکه کسی نظرش عوض شود برایم سخت بود. همان جا دم در ایستاده بودم، منتظر کسی که بیاید و بیدارم کند.

– برو پیش منشی ساعت کلاسها رو بهت بده.

از ترس اینکه نظرش عوض شود، تند تشکر و خداحافظی کردم و رفتم.

شهريه كلاسها… فکر اینجایش را نکرده بودم.

به جز ده میلیونی که سپرده گذاشته بودم، پانصد تخفیف بنگاه را داشتم. ی گیرم آن هم تمام می شد، بعد چه؟

در خدمات کامپیوتری جلوی دانشگاه، پوستر تایپ پایان نامه حواسم را پرت کرده بود.

اما کامپیوتر می خواست، تایپ ده انگشتی بلد نبودم، اولین بار که با گوشی امتحان کردم پشیمان شدم.

چشم هایم از شیشه اتوبوس به پوسترهای کار در خانه

بود.

کاغذهایی که تا حالا به آنها توجه نمی کردم، برگهایی از زندگی…

سرهم بندی عروسک، سرخ کردن سبزی، نگهداری از سالمند…

فانتزی های دخترانه ام از مستقل شدن داشت کم کم به جاهای ترسناک و واقعی میرسید.

به جز کرایه رفت و آمد تا دانشگاه و شهریه، پول غذا و خوراک هم بود و تنها جایی که می توانستم از آن کم کنم همان پول غذا بود.

این مدت هم در روزهایی که سالی نبود با سیب زمینی و نان و پنیر و اگر ناپرهیزی می کردم و خسته بودم با نودل خودم را سیر کرده بودم.

گوشی ام در جیبم زنگ خورد، شماره مادرم بود. وقتی تماس را وصل کردم، صدایش تمام غربت و خستگی را فراری داد.

با لذت به حرف هایش گوش دادم که از همه چیز حرف میزد؛ از درس بچه ها، فندق و گردویی که کنده بود و میخواست برایم بفرستد، گربه ای که روی بام زایمان کرده بود و سروصدایش شبها نمی گذاشت بخوابند.

آسودگی و شادی صدایش امید میداد، نشان از چیزی داشت که باید برایش مبارزه می کردم.

از آموزشگاه که بیرون آمدم، در ترافیک دم غروب، کلی منتظر اتوبوس مانده بودم.

حالا هم که کوچه ها را برای رسیدن به خانه رد می کردم نگاهم فقط به دیوار و آگهی ها بود. از گشتن میانشان خسته و ناامید شده بودم.

تمام مسیر یک روزنامه دیواری بزرگ بود و تمام شهر تابلوی اعلاناتی که هرکس گوشه ای از بدبختی هایش را روی آن چسبانده بود.

در میان آنها، گاهی بعضی از اعلامیه ها به جای اینکه مرا بخندانند ناراحت کننده تر بودند، مانند مژدگانی های میلیونی برای یک گربه یا سگی گمشده، کنار آگهی های کار در منزل با قیمتی ناچیز.

فروش کلیه، رحم اجاره ای برای دیوار چسبانی و گذاشتن شماره راهی داشتند، اما خیلی از آگهی های فروش جان و روان قابل دیوارکوبی نبودند. زندگی، چرکین، در رگ های شهر جریان داشت و دیوارها مانند عکس های ام آر آی ماهیت غده های سرطانی را نشان

میداد.

نزدیک خانه بودم که صدای بوق ماشینی حواسم را جمع فکر کردم همایون برای بردنم آمده، اما ماشین البرز بود که زیر پایم ترمز کرد. در سمت شاگرد را باز کرد. سوار شدم و سلام کردم.

– میخواستم برم خونه، به همایون گفتم میام دنبالت.

– باعث زحمتت شدم. کوله ام پر از کتاب و سنگین بود روی پایم گذاشتمش.

به خیابان که رسیدیم پرسید:

– این چند روز چیکار کردی؟

– دانشگاه، آموزشگاه شطرنج… دنبال کار گشتن، آگهی به آگھی، را فاکتور گرفتم.

– حسابی خسته ای. اسم خستگی را که آورد تن کوفته ام خسته تر شد، به صندلی تکیه دادم.

آهنگ ملایمی در ماشین پخش می شد.

– آخرین باری که سوار این ماشین شدم، سليقه موسیقیت خیلی فرق می کرد؟

هر دو با یادآوری خاطره مشترکمان لبخند زدیم.

نگاهم به لبخندش رفت. صورتش با لبخند چقدر فرق می کرد.

تا رسیدن به خانه حرف زیادی نزدیم، سکوت ما بود و آهنگ های ملایم که دلنشین.

در خانه ماهی اما زندگی مانند همیشه بود، شامی که خورده شد و دور هم جمع شدن بعد از آن.

ماه منیر خسته بود، زود رفت که بخوابد، ولی من دلتنگ بودم، روی کاناپه نشستم.

حالا که برگشته بودم، تنها ماندن در اتاق را نمی خواستم.

روی بالکن ایستاده بود و به باکرد.

– همایون، درخت خرمالو فقط بالاها بار آورده.

– یه جا بار داده که کسی نچینه.

– هیچ خرمالویی توی بازار مزه خرمالوهای این درخته رو نمیده. چند بار خریدم، بی فایده.

نگاهم به درخت با شاخه های باریک و بلندش افتاد. جایی که بخواهی پایت را بند کنی نداشت.

یادش به خیر درخت گردوها را دور از چشم مادرم، مثل گربه بالا می رفتم. کف پایم با یادآوری پوست صاف و صیقلی درخت های گردو، انجیر، آلبالو گزگز می کرد. خرمالوها را می خواست. چشمش به درخت بود، گاهی برای یادآوری خاطره هایی شیرین، طعمش را میخواهی.

هوا تاریک بود، اما صبح چه؟ قبل از اینکه بقیه بیدار شوند؟

وقتی من به بيرون خیره بودم او فلشی را به ال ای دی وصل٫ می کرد.

– فیلم ببینیم؟

همایون با تعجب نگاهش کرد. مخاطب سؤالش من هم بودم.

پرتقالی برداشتم و پوست گرفتم. پرتقال نوبرانه، اصلا جایی در مسیر ندیده بودمش.

همه را مثل گل باز کردم. ناخودآگاه قیمتش را حساب کردم… وقتی متوجه کارم شدم، نوچی فکرم دهانم را گس کرد.

اما کسی برای داشتن ثروت مقصر نبود، اگر با زحمت به دست می آمد.

این چند وقت، فشار زندگی و فکرهای بی پایان برای مدیریت پول کمی که داشتم مسیر ذهنم را به سمت حسابگری برده بود.

به ماهی فکر کردم، به اینکه بارها دیده بودم به کسانی که از او کمک می خواستند کمک می کرد.

همین چند وقت پیش جهیزیه یکی از کسانی را که همایون به او معرفی کرد کامل داد.

حکیمه از درآمد باغی که در یزد بود و هر سال برای خیلی ها کمک میشد برایم گفته بود.

پرتقال را جلوی البرز گذاشتم. نگاهش روی پرتقال ماند.

– هانا به فیمینسته، اگه میدید برام پرتقال پوست گرفتی بیچاره مون می کرد.

لبخندم نیامد. همان زن شادی که آلبوس صدایش زده بود؟

سعی کردم تصورش کنم. تصور لازم نبود، حتما زیبا بود. کنترل را برداشت و درحالی که روی پوشه ای که میخواست می گشت، گفت:

– میخوای عکسش رو ببینی؟

« آره» را با بالاجبار گفتم

گوشی اش را از جیبش بیرون آورد.

صدای تیتراژ ابتدایی فیلم با دیدن عکس زن موطلایی، با آن لبخند درخشان…

سنگینی نگاهش را حس کردم، اما نتوانسم از تصویر زیبای مقابلم چشم بردارم.

کنار هم پشت میز کافه ای نشسته بودند. البرز داخل عکس عینک آفتابی داشت و لباس کاملا رسمی.

– ناهار رو بعضی وقتا تو شرکت نمی خوردیم. اینجا کافه نزدیک اونجاست.

– فیمینسته، از کار کردن برای مردا بدش میاد، اونوقت ناهارات رو خودش درست می کرد؟ چشم از صفحه گوشی برداشتم. پرهای از پرتقال گل شده کندم و با حرص داخل دهانم فروکردم. گوشی را پس گرفت و نگاهش کرد، انگار چیزی آنجا نوشته که این اطلاعات را به من لو داده.

– از کجا فهمیدی؟

– ظرف غذای تو که صورتی نمی شه، حتما مشکیه یا فوقش طوسی.

صدای خنده بلند همایون ما را متوجه او کرد.

– جفت شیش آوردی، دختر… هرکس میگه تو خنگی رو ناک اوت کردی.

با خنده پرسیدم:

– الان این تعریف بود دیگه، داش همایون؟ داش همایون را تا جایی که میشد با لحن سالومه گفتم. همایون خنديد، او هم. برنگشتم تا ببینمش، فقط صدای خندیدن آرامش آمد.

همایون پرسید:

– فیلم سون رو گرفتی؟

از گوشه چشم دیدم که گره کراواتش را شل کرد و روی کاناپه دراز کشید.

همایون هم روی تک مبلی لم داد. البته که نپرسیدند من هم فیلم پلیسی و معمایی دوست دارم یا نه. دیدن نیم ساعت اول فیلم کافی بود تا کنجکاو. به تلویزیون زل بزنم.

همایون پرسید:

– میخوای ببینی؟

بدون اینکه چشم از تلویزیون بردارم تأیید کردم.

– من میرم. البرز خوابید.

سرم را بالا گرفتم. بالای سر البرز ایستاده بود، به او زل زده… با صورتی که لبریز از حس هایی بود که از شدت به هم پیچیدگی قابل خواندن نبودند.

صدایش وقتی حرف زد غمگین بود.

– کاش ماهی نخوابیده بود. میدونی چند ساله حسرت اینو داره نوه ش یه شب اینجا بمونه؟

رفت و پنج دقیقه ای طول کشید تا با یک پتوی مسافرتی برگردد. آرام آن را رویش کشید، انگار بترسد که بیدارش

کند.

– ساعت یازده ست. عادت داره زود بخوابه.

کنترل تلویزیون را برداشتم و خاموشش کردم. باهم از اتاق بیرون رفتیم. لحظه آخر، نگاهش به البرز بود که در را بست.

سر میز صبحانه دلدل می کردم چطور موضوع خرمالوهایی که کنده بودم را بگویم.

بالاخره با دیدن ماهی که در فنجانهای کوچک و چینی چایش را آرام آرام می خورد، از خیرش گذشتم؛ ریسک عصبانی شدنش بالا بود.

البرز که از خانه بیرون رفت، پاکت سفید و بزرگ را از کنار درخت برداشتم و به طرف او، کنار ماشینش، بردم.

نویسنده نوشت دو شب پارتا نامنظم اومدن. شرمنده روی ماهتون شدم. پارت سوم امشب مال عذرخواهيمه. ) گفته بودم خیلی عزیزید؟

نارنجی ها از زیر پلاستیک سفید مشخص بودند. نگاهی به درخت صاف و بلند و بی میوه و نگاهی به من کرد.

با ابروهایی گره زده گفت:

– نگو که از درخت، بالا رفتی.

سرم را با خجالت پایین انداختم.

– نردبون گذاشتی؟ جواب که ندادم، صدایش خشن تر شد.

– نگفتی از درخت می افتی پایین؟

در جواب اخم های روی پیشانی اش، شاخه های نازکی که چندبار از آن سر خورده بودم یادم آمد.

من هم اخم کردم و گفتم:

– بچه بودم از هر درختی بالا می رفتم.

– بچه بودی چند کیلو بودی؟ الان دست کم شصت کیلوي.

پشت چشم نازک کردم و گفتم:

– پنجاه و چهار کیلو.

با جوابی که دادم، چیزی در چشمانش درخشد و سایهای از لبخند گوشه لبش نشست که صدایش را هم کمی ملایم کرد.

– اگه عصبانیت کنم به هر سوالی درباره خودت جواب

میدی دیگه؟

پرسیدم:

– مثلا چه سؤالي؟

و فورا از پرسیدنش پشیمان

برق سرگرمی چشمانش، خجالت زده تر و البته عصبانی ترم کرد.

– خب، حالا… من که نپرسیدم، چرا گرخیدی؟

دستش را به خرمالوهایی که بلاتکلیف از دستم آویزان بود بند کرد و مانند پسربچه ها ذوق زده گفت:

– حیف که ندیدم چطور از درخت بالا میری، ولی این خرمالوها خوردن داره.

لب برچیده پلاستیک را به او دادم. مکث کرد.

– فقط به شرطی میخورم که اجازه بدی برات کادوی تولد بگیرم.

– گرفته بودی.

– ازم نگرفتی. به گوشی اشاره می کرد.

نگاهم به پلاستیک خرمالوها بود، برای او کنده بودم. میخواستم کار کوچکی برایش کرده باشم.

– باشه.

هر دو با هم گفتیم: «من میگم چی باشه»

سریع تر گفت:

– من انتخاب می کنم. دستهایم را به سینه گره زدم.

– اول باید بگی که چیه.

– تشک.

شعله کوچکی در قلبم روشن شد، او هنوز فراموش نکرده بود.

لبخند گرم قدردانی از محبتش که روی لبهایم نشست، میدانستم چشم هایم برق می زنند. (

– برو زود لباس بپوش بیا، تو کوچه منتظرتم

– به ماهی چی بگم؟

– راستش رو. بگو خرید دارم، البرز منو میرسونه.

– فکر بدی نکنن.

– مثلا چه فکری بدی؟ لباس بپوش منتظرم.

به حرفهایش گوش کردم. داخل خانه به ماه منیر گفتم که با البرز می روم.

در جوابم فقط سر تکان داد و به تلویزیون نگاه کرد.

فقط همه چیز را بزرگ می کردم. مثلا می خواست چه فکری درباره ام بکند.

زیاد از خانه دور نشدیم اصلا مقصدش نزدیک خانه من آن پایینها نبود.

وقتی دم در فروشگاه ترمز کرد. بی اراده بازویش را گرفتم.

– گفتی یه تشک.

– خب منم تشک می گیرم.

از ماشین پیاده شدم.

در شیشه های بزرگ فروشگاه خودم را کنارش دیدم. مانتوی ساده کالباسی ام در کنار کت وشلوار گران قیمت و برند او باعث شد کمی عقب بکشم.

– البرز… بریم یه روز دیگه بیایم. من لباسام مناسب نیست.

کتش را کند.

– حالا چی؟

خنده ام گرفت، از کتی که در هوا پرواز کرد و روی صندلی ماشین افتاد.

پرسیدم:

– دیوونه بازیه؟

نیشخندی زد.

روبه رویم ایستاد، نیم قدم دورتر، احاطه ای همراه با فاصله.

بدون یک صدم تغيير از جایی که نگاهش را میخکوب چشمانم کرده بود، گره کراواتش را شل کرد. بعد دست انداخت و کامل آن را از گردنش بیرون کشید.

در حالت دستانش، در نگاهش، چیزی بود، احساسی… که باعث شد آب دهانم را قورت بدهم.

فقط وقتی نیشخندش را از حالت مسخ شده ام دیدم، دلم خواست یک پس گردنی محکم به خودم بزنم تا دهانش را ببندد و مانند جوجه ای که منتظر دانه به مادرش نگاه می کند به او زل نزنم.

حالا گتی نبود، یک بلوز مردانه مشکی بود با یقهای آزاد، آستین هایش را چند تای کوچک و با دقت زد.

فایده ای نداشت، در هر صورت بی نقص بود.

– بریم؟

با دیدن برق مغرور چشم های تیره اش فهمیدم که هنوز از جایم تکان نخورده ام.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫9 دیدگاه ها

  1. این رمان واقعا عالیه پر از تشبیهات زیبا و ناب . اگر این رمانه اون رمانهای استاد و دانشجوی تهوع آور چیه؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *