رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 48

برای پنهان کردن خجالت زدگی ام با قدمی بلند به سمت در رفتم.

اما به محض وارد شدنمان به فروشگاه دوباره به او نزدیک شدم، اینجا بزرگتر از چیزی بود که حتی از بیرون دیده بودم.

– آوا… صدای هشدار مانندش را که شنیدم گوشه شالم را رها

کردم.

نزدیک تر آمد. کمی به سمتم خم شد و گفت:

– تو اومدی خرید. دراصل این فروشگاه رو مشتریه که می گردونه. سرت رو بالا بگیر.

– میدونستم میای اینجور جایی، به لباس شیک تر میپوشیدم.

دستم را گرفت، انگشتانم که با انگشتانش چفت شد، سرش را کمی پایین آورد و زمزمه کرد:

– اینا رو ماهی تو سرت فروکرده. خیلی هم ساده و شیکی.

قبل از اینکه دستم را از میان انگشتان گرم و قوی اش بیرون بکشم، دختر جوانی که لباس فرم سرمه ای با حاشیه های سفید پوشیده بود نزدیکمان آمد. لبخند زد و سلام کرد.

– تخت های دونفره مون سمت راست فروشگاه هستند، اگه مدلها رو نپسندیدید تشریف بیارید طبقه بالا.

با دیدن تخت های بزرگ دونفره با طرح های زیبا، سفید و مدل عروس از خجالت خودم را کمی عقب کشیدم تا گونه های سرخ شده ام را نبیند.

به فروشنده گفت:

– تک نفره می خواستیم.

حرفش را قطع کردم و با وحشت گفتم:

– فقط تشک خوشخواب. توجه نکرد.

– تخت ها رو هم می بینیم.

– نه!

دوباره سرش را به سمتم خم کرد و شمرده تکرار کرد.

– روی تخت اون نمیخوابی. بحث نداریم.

دختر با تعجب به بحث بین ما خیره بود. جلوی اعتراضم را با توبيخش گرفت:

– آوا…! |

خواستم بگویم پولش را باید بگیری، اما با دیدن فروشنده که با کنجکاوی نگاهمان می کرد، ساکت شدم.

خریدمان با یک تخت ام دی اف، تشک و در آخر پتو و بالش و حتی روتختی و پتو مسافرتی تمام شد.

در تمام مدتی که مرا به دنبال خودش در بخش های مختلف می کشید مشخص بود از خرید کردن برایم لذت می برد.

به اواخر خرید که رسیدیم دیگر تسليم جديتش شده و فقط انتخاب می کردم، ولی عاشق روتختی با گلهای بنفشه وحشی شدم که خودش برایم انتخاب کرد. با دادن آدرس خانه و کارت کشیدن البرز کارمان تمام شد.

– میخوام زود تحویل داده بشه.

– چشم، آقا.

وقتی از فروشگاه بیرون آمدیم پرسید:

– برمی گردی پیش ماهمنير؟ کاری که نداری؟

– نه، میخوام یه سر و سامونی به باغچهم بدم. شنبه ها هم ساعت ده كلاس دارم.

وقتی که رسیدیم، ماشین را تا دم در خانه آورد.

– برو از آشپزخونه ظرف بیار. به حرفش گوش کردم. چندتایی خرمالو را از کیسه برداشت و داخل ظرف ریخت، آن را برداشت و همراهم به آشپزخانه آمد. صدای حکیمه از سالن غذاخوری می آمد که به خدمتکار درباره چیزی توضیح می داد. کاش ماه منیر خدمتکار ثابت می آورد.

یکی از خرمالوها را برداشت و سمت شیر آب رفت. خواست آستین بلوزش را بالا بزند که گفتم:

– خیس میشی. خودم میشورم. کنارش زدم و جایش را گرفتم، ولی عقب نرفت.

سرم را بلند کردم که ببینمش، پشتم ایستاده بود و نگاهش به دستانم زیر شیر آب بود.

پرسید:

– چطوریه که همیشه بوی نعنا میدی؟

خوب بود یا بد؟

– صبح به باغچه سر زدم. باید غروب برم بچینمشون.

نفس عمیقی کشید، انگار مرا…. میان صدای برخورد قطره های آب با دستم، زمزمهای شنیدم… «دختر نعنایی…»

همین کلمه ها بود؟

موجی از نزدیکی، اشعه هایی از حسی که نمی خواستم بشناسم، میان این نیم قدم فاصله پخش شد.

حتی وقتی رفت و صدای عقب کشیدن صندلی را شنیدم، سیگنال هایی را از او می گرفتم که وحشت از تکرار گذشته را می آورد تا قلبم را چنگ بزند.

تندتر بقیه را شستم و ظرف میوه را وسط میز آشپزخانه

گذاشتم.

نگاهش به حرکات دستپاچه ام بود. این انصاف نبود، نباید با من بازی می کرد؛ من قواعد بازی ها را بلد نبودم.

نگاهش که پوست صورتم را سوزاند، سرم را بلند کردم. حالتی گذرا در چهره اش آمد و رفت؛ آسیب پذیر و محتاط.

بی توجه به حال آشفته ام از روی میز خرمالوبی برداشت و با چاقو پوستش کند.

به خودم توپیدم: « آوا… دوباره بچه شدی؟ ظرفیت داشته باش.» |

فقط دو کلمه ساده گفته بود.

به زحمت لبخند مرددی زدم. لبخندم را ندید، چون خرمالو را که خورد، فقط تشکری زیر لب گفت و رفت.

برای پیدا کردن آرامشی که گم شده بود به اتاق و گلدان هایم پناه بردم.

روی برگهایشان آب اسپری کردم، تمیزشان کردم، برایشان حرف زدم تا هفته بعد دلتنگم نشوند.

کتاب هایم را برداشتم و در طبقه پایین پیش ماهی نشستم.

عصر که شد، صدای ورود ماشینی به حیاط حواسمان را پرت کرد.

فریبرز بود… دهانم از تعجب باز شد.

بعد از آن قیامتی که بر پا کرده بود، چطور می توانست این قدر خونسرد به اینجا بیاید.

– چطوری، سلطان بانو…

– فریبرز! اگه حرف مهمی نداری، میخوام استراحت کنم.

صدایش، با طعنه، زهردار شد.

– پسرت رو مرخص می کنی؟ ماهی برنده جوابش را داد.

– اگه تحملت می کنم، فقط به خاطر البرزه. نمیخوام باعث فاصله تون، من باشم.

بازهم وسط بحثهای خانوادگی و خصوصی شان به دام افتاده بودم.

بلند شدم.

– ماهی جون من با اجازه تون برم به باغچهم سر بزنم.

نگاه برندهاش از مادرش متوجه من شد.

– برو دخترجون! خیالت راحت، قرار نیست بلایی سرش بیارم. مخاطبش بودن و جوابی برایش نداشتن سخت بود. | ماهی با دست اشاره کرد که بروم.

با اجازهای گفتم و به آشپزخانه رفتم. سبد و چاقویی برداشتم و به جایی که از صبح بی قرار آنجا بودم رفتم. ساعتی کار در باغچه می توانست بهترین حواس پرتی باشد. بوی خوش گشنيزها همه جا را پر کرده بود؛ زودتر از بقیه شروع کرده بودند به گل دادن.

جعفریها را هم باید می بریدم؛ پاییز رسیده بود و سرما زردشان می کرد.

کلاهم را برداشتم تا پیشانی ام را خشک کنم.

– همیشه کلاه باید سرت باشه؟

از جا پریدم. آخرین کسی که انتظارش را داشتم کنار باغچه ایستاده بود، فریبرز پاکنهاد.

کسی که همیشه اطرافش را هاله ای از سؤال برایم پر کرده بود، کسی که حالا خیلی از زندگی اش می دانستم.

گوشه لبش با تمسخر بالا رفت.

– نترس، دختر جون! من اونقدرام که بقیه می گن ترسناک نیستم.

چنان با موشکافی به سراپایم نگاه کرد که احساس عجیب بودن کردم. سعی کردم آستین بلوزم را پایین تر بکشم.

– کسی رو قضاوت نمی کنم. با دقت نگاهم کرد.

– درباره م چی میدونی؟

سؤال خطرناکی بود. بی خطرترین جواب در آن لحظه را دادم.

– گیتی خانم رو دوست دارید. هنوز با دقت زیر نظرم داشت. پوزخند زد، شبیه کسی شد که میشناختم.

– همیشه که نباید قصه های عاشقانه مال آدم خوبا باشه، بعضی وقتا آدم بده عاشق یه ادم خوب میشه.

صدایش پر از حرص و عصبانیتی که قورتش داده بود شد.

– از بدشانسی گیتی بود که بین این همه آدم خوب، من عاشقش شدم.

جوابی پیدا نکردم.

اصلا چرا اینجا بود؟ چرا این حرفها را به من می زد؟ من که در حاشیه ترین آدم این ماجراها بودم. کمی سکوت کردیم. به سبزی ها اشاره کرد و گفت:

– داری چیکار می کنی؟

حرف های خنثی، بدون بار منفی یا مثبت، حرفهای نجات دهنده.

– دارم سبزیهام رو جمع می کنم.

– تو کاشتی؟

لبخند زدم، ادامه داد.

– توی قصر به این بزرگی اومدی داری باغبونی می کنی؟

نمیدانم چرا احساس کردم کمی تمسخر با جمله اش همراه بود. شاخه ای کوچک از درخت کنارش شکست.

آن را پیچاند و با نگاهی خیره شروع به تعریف کرد.

– میگن یه چوپان توی دربار شاه صاحب مقامی… چیزی میشه… بعد میدیدن که اون شبا میره توی یه اتاق و گریه می کنه. به شاه خبر میدن. شاه در اتاق رو میشکنه و میبینه اون لباس چوپانیش رو شبا میپوشه و به یاد اون زمانا گریه میکنه….

داشتم ربط داستان به من را می فهمیدم که خودش روشنم کرد، البته کمی بیشتر از روشن کردن.

– هرکسی لیاقت جای گرم و نرم رو نداره.

لبخندش هنوز روی لبهایش بود، اما من دهانم از این همه بی انصافی باز مانده بود. ( خواست پشت کند و برود. و

– آقای پاکنهاد…

با شنیدن صدایم برگشت، با تعجب. حتما فکر کرده بود

حرفی نمانده.

– بهش میگن خاک درمانی برای روحیه خوبه. اروپاییا خیلی تو درمان افسردگی ازش استفاده می کنن…

نفسی گرفتم. خاری که در گلویم فرو کرده بود آزارم میداد، اما حرفم را کامل کردم.

– ربطی به قصر و خرابه هم نداره. پیشنهاد میدم امتحانش کنید.

قدمی به سمتم برداشت. دستش را به کمر زد، من فقط حواسم به برق مبارزه طلبی چشمانش بود.

– خوشم اومد. فقط ادای بی زبونا رو در میاری.

لزومی نداشت بگویم خانواده اش، هر کدام به نوعی معلمم بوده اند.

– چرا فکر می کنم از چیزی که نشون میدی زرنگتری؟ خندهام را در گلو نگه داشتم، من و زرنگی؟

عکس العملی که ندید، برگشت، همان طور که میرفت ادامه داد:

– اینجوری بهتره… از هالوها بدم میاد.

#البرز

به محض اینکه در سوئیت را باز کردم، در را هل داد و با قدم هایی بلند به داخل خانه آمد.

وسط اتاق ایستاد. یک دستش را به کمرش گرفت و با حالتی طلبکار به من زل زد.

– فرشا رو ترانزیت کردی…؟!

پس بالاخره وقتش رسیده بود.

در را بستم، به این تکیه دادم و صورتش از عصبانیت قرمز شده بود نگاه کردم.

جلو آمد و سینه به سینه ام ایستاد. انگار با یک آدم زبان نفهم حرف بزند شمرده تکرار کرد.

– البرز…! اون کارخونه مرده. دستهایم را روی سینه ام گره کردم و زیر نظر گرفتمش.

خونسرد جوابش را دادم.

– از لاشه ش برای تو کلاه درنمیاد.

دستش را روبه روی صورتم تکان داد و گفت:

– برای چی داری خودت رو معطل یه قرون دوزار می کنی آخه، بدبخت…

با شنیدن «بدبخت» پوزخند زدم.

صدای ساییدن دندانهایش از روی عصبانیت آمد. با حرص پرسید:

– از کی؟ از کی داری منو رو انگشتت میرقصونی؟

این حجم از حق به جانبی فقط از او برمی آمد.

– من؟ تو از کی داری زیر پام چاله می کنی، پدر؟ کلمه «پدر» را لازم نبود کش بدهم، حتى تلفظش چیزی از بار طنز آن کم نمی کرد. کمی عقب کشید، ولی کوتاه نیامد.

– صحبت از کلی پوله. عقلت کجا رفته… خونسرد جواب دادم:

– وام… پول بیشتری که نشه پس داد… نمی گیرم.

– فکر نکن ولت می کنم. از مادر زاده نشده کسی بهم رکب بزنه.

صدای خنده تلخی را از گلویم شنیدم. دیگر نمی توانستم تظاهر به خونسردی کنم، صدایم بالا رفت.

– ركب؟ من ردت رو زدم. اون معامله ای که تو نبود ماهی بستن زیر سر رفیق گرمابه و گلستانت ابطحی بود. تو ارومیه شرکت پخش و توزیع داره. کافیه یا بازم بگم؟ پشت سرم از درد فشرده شد.

عصبهای دردناکم تا نوک انگشتانم کشیده شدند.

صدایم دورگه بود.

– فریبرز… اومدی کی رو زمین بزنی؟ از روزی که باعث شدی پام رو روی این زمین کوفتی بذارم زمین خوردهت بودم.

احساسی صورتش را تیره کرد؛ دلسوزی نبود و نه حتی حسی پدرانه.

در چشمهای باریک شده اش تنفری خالص بود؛ کهنه، گندیده، ریشه دار.

خواست جوابم را بدهد، اما جلوی دها گرفت.

کاش می گفت یا میگذاشت من بگویم، یکبار این جسد کرم زده را تشریح می کردیم و دور می انداختیمش. ولی هرکس نقطه ضعف های خودش را داشت.

– شنیدم گیتی رفته بود سروقت ماهی… سینه سپر کرد.

– کی خبر داد؟ اون دختره فوضول یا حکیم، موزمار.

– فریبا…

خودش را جمع کرد.

– به زنت بگو دیگه اون ورا پیداش نشه… انگار آتشش زده باشم، داد زد و جواب داد:

– خونه پدر منه. گیتی عروس اون خونه س.

– عروس اون خونه فقط مادر من بود.

خندید، اگر آن کشیده شدن عضلات لبهایش، آن هم با زور، خنده حساب میشد.

– مادرت مرده، نگو که خبر نداری.

لعنت به زمین که گرد نبود و هیچ گناهکاری به جزای عملش نمی رسید.

سکوتم جری ترش کرد.

– مادرت به احمق بود که فکر می کرد با بچه میتونه منو پابند خودش کنه. بهش گفته بودم که دوستش ندارم.

تکیه ام را از این برداشتم، مشتهایم را محکم نگه داشتم که به سینه اش کوبیده نشوند.

– کی بهش گفتی دوسش نداری؟ وقتی که همه چیزش رو به پات گذاشت؟

کلافه، طوری که انگار مشکل از من است که چیزی به این واضحی را نمی بینم، گذشته توجیه کرد.

– اگه گیتی رو میگرفتم بی هیچ پولی پرتم می کردن تو کوچه. تقصیر من بود که مهتاب راحت خر میشد؟

خونم درون رگهایم جوشید.

دستم را بلند کردم و روی سینه اش کوبیدم. قدمی به عقب پرت شد.

– سادگی اسمش خريته؟

دوباره راست ایستاد. کمی نرم شده بود، از ترس به گمانم. دستش را روی جایی که کوبیده بودم گذاشت.

– ببین، پسر! اینو از من داشته باش. همه میگن یه زمانی سادگی خوب بوده، من اون زمان رو زندگی کردم، سادهها همیشه مزخرف بودن. از پپه بودنش حالم به هم می خورد.

نمیخواستم بزنمش، خدا شاهد بود که چقدر خودم را کنترل می کردم.

را همایون در مغزم

کاش این مزخرفات از مر فرو نکرده بود.

لعنت به طنابی که با آن دستهایم را بسته بود تا پدرم را زیر مشت و لگد نگیرم.

صدایم فریاد شد، با قدرت تمام مشتهای نزده.

– اون مرده، آشغال… کار تو بود زن حاملهت رو ول کردی که اون یکی زنت استرس نداشته باشه. تو دیگه چه جونوری هستی.

دندان هایش را به هم چفت کرد، خسته از گفتن و نفهمیدن من.

– مادرت به من ربطی نداشت. قرار بود قرص جلوگیری بخوره. حاملگیش تو برنامهم نبود. گیتی به خاطر من گرفتار شده بود. برعکس مادرت که مثل شازده خانما تو پر قو نگهش میداشتن، کسی رو نداشت، تازه بچه من عوضی رو حامله بود.

حالا که جلویم ایستاده و درحال فوران بود، قیافه اش بیشتر آشنا می زد.

شبیه من بود؟

بیشتر شبیه خوابهای پریشانی بود که گاهی میدیدم؛ منی که شاید به آن تبدیل میشدم، بی رحم.

شاید ماهی همین شباهت ها را دید که آوا را از من دور

کرد..

یاد روزهای اولی که به اتریش رفته بودم، دوچرخه سواری باهم قبل از طلوع…

قایق سواری روی دانوب…

تنها روزهایی که در زندگی پدرم بود… قشنگ ترین روزهای زندگی ام…

قبل از اینکه از خیانتش چیزی بفهمم…

حالا خاطره ها داغی شده بود روی جمجمه ام که هرازگاهی مثل روز اول میسوخت…

با انگشت روی سینه ام کوبید، برای هر کلمه یک بار.

– ازت… متنفرم… البرز.

از گذشته برگشتم. صدایش پر از حسرت بود.

– من و گیتی داشتیم بعد از اون همه بدبختی که کشیدیم زندگی مون رو می کردیم. دخترام عاشقم بودن… از روزی که تو، آشغال! پات رو گذاشتی خونهم و تولد فریبا رو به گند کشیدی، بپرس با خیال راحت توی خونه خودم زندگی کردم؟ چند ساله دخترام یه جوری نگام میکنن انگار آدم کشتم.

مرا مقصر خراب شدن نگاه دخترهایش میدانست؟

خون مادرم برای همیشه روی دستهایش بود؛ همه میدیدند، فقط خودش نمی خواست باور کند.

از تعلق حتی ذره ای بین ما نمانده بود، هیچ.

– میدونی چیه، فریبرز پاک نهاد…؟ تو تنها چیزیت که پاکه، همون اسم توی شناسنامته… وگرنه که…

با اطمینان و تنفر جوابم را داد.

– فکر کردی تو بهتر از منی؟

– نه، ابدا… اتفاق قشنگی داستان به اینه که من همون بی شرفی تو رو توی ژنم دارم. منم مثل خودت یه گرگم… میدونی که… گرگا رحم ندارن، به خصوص به گرگای ضعیف و پیر..

– تهدیدم میکنی؟

– تو چقدر بیراه میری، فریبرز… نگرفتی قضیه رو؟ نوک انگشتم را به سینه اش کوبیدم… با هر کلمه یک ضربه… مثل خودش…

– تو… برای من… عددی… نیستی… شجاع بود که چشم های پر از خشمم را میدید و عقب نمی کشید.

انگار تازه مرا دیده باشد، گفت:

– از مهتاب چیزی نبردی؟

– نه…! پسر خودتم… اینو به دخترات حالی كن! روزی که میخوان تابوتت رو بلند کنن، منتظر من نمونن. من زیر تابوتت هم نمیرم…

پوزخند زدم. طعنه ام تلخ و سمی بود.

– به اونا هم یاد دادی؟

– چی رو؟

الحنم خالی از محبت برادرانه بود.

– ساده نباشن، هفت خط بودن هنره؟

– احتیاجی بهش ندارن. خودم مواظبشونم.

بند بند انگشتهایم از شدت فشاری که به آنها می آوردم درحال خرد شدن بودند.

– مادر من چی؟ اون چون پدرش بالای سرش نبود باید هر بلایی دلت میخواست سرش می آوردی؟

قدمی به عقب برداشت.

برای اولین بار کمی متأسف به نظر می رسید.

#پارت_۳۶۱

– حال اون موقع من درباره گیتی رو الان نمیفهمی. «الان» را پر کینه تر گفت…

– فقط وقتی خاطر یکی رو بخوای… اون وقت حرفام یادت میاد.

قدمی دیگر به سمت در برداشت. گلویش با حالتی سبعانه خرخر کرد و ادامه داد.

– منتظر اون روز میمونم….

صدایش مانند میخی از فولاد جمجمه ام را سوراخ کرد.

– داغت می کنم، بچه!

از اتاق بیرون رفت. من

و از دست دادن…

وقتی چیزی نداری که از دست بدهی، همیشه قوی هستی، بالای تمام معادلات…

امان از وقتی که کسی را داری…

سقوط غیرممکن نیست؛ هرچه بالاتر باشی، محکمتر… وحشتناک تر.

برای آوا اس ام اس دادم: «کجایی؟»

« آموزشگاه شطرنج.»

« آدرس بده.»

دست خودم نبود، ساعتی بعد جلوی آموزشگاهش بودم.

مردی از ساختمان بیرون آمد. کارآموزها اطرافش را گرفته بودند. 2 آوا هم دقایقی بعد آمد و دوان دوان خودش را به مرد رساند.

بقیه کم کم میرفتند اما او هنوز منتظر ایستاده بود.

خلوت که شد آوا جلو رفت.

ناراحت بود و چیزهایی می گفت که مرد فقط لبخند می زد و سر تکان می داد آخرش چیزی گفت، دست تکان داد و آوا را با شانه هایی افتاده جا گذاشت.

برایش بوق زدم.

سرش را به اطراف چرخاند.

مرا که دید، از همان فاصله هم می توانستم تعجب را در صورتش ببینم.

با سرعت به طرفم آمد و دستش را به شیشه تا نیمه پایین آمده ماشین گرفت و با نگرانی پرسید:

– سلام، طوری شده؟ ماهی خوبه؟

– آره خوبه. گذرم از این طرفا بود، گفتم بیام بهت سربزنم.

نفسی با آسودگی کشید.

حتی نپرسید پس چرا آدرس گرفتی.

اگر می گفتم هم باورش نمی شد که این همه راه را به خاطرش آمده ام.

– بیا بالا.

سوار که شد، پرسیدم:

– کی بود؟

– استادم.

– چرا باهاش بحث می کردی؟

دستهایش را دور کوله اش حلقه و خودش را با ناراحتی جمع کرد.

– نمی خواد اجازه بده برای جام فجر بازی آماده نیستی.

– تو چرا به حرفش گوش میدی؟

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫6 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن