رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 49

با غبطه گفت:

– داور فیده شده. استاد بزرگ شطرنجه.

با شنیدن ستایشی که صدایش داشت سعی کردم قیافه مرد را به خاطر بیاورم؛ جوان بود، از این مردهای معمولی و مهربان.

یاد حرف های همایون درباره آدمهایی که به زندگی آوا می آمدند افتادم.

به استادش نمی آمد متأهل باشد. فقط کمی لنگ می زد، آن هم آوایی که من میشناختم حتی اگر کسی که دوستش داشت روی ویلچر مینشست برایش مهم نبود. چیزی ورای اینها را می دید. یک ربعی بود که هیچ کدام حرفی نزده بودیم.

– چیزی شده، آوا…؟ – مامانم وسیله فرستاده تهران، باید میرفتم می گرفتمش. چند روزی هست وقت نکردم.

– نه… دوره. شهرک قدس.

خسته بودم، الان فقط دلم می خواست به خانه اش برویم. گوشه ای بنشینم و به او که بیخیال و آرام در خانه می چرخد نگاه و خیالم را از بودنش راحت کنم.

– آدرس رو بهم بده.

– نه. نرو… بعدا خودم میرم.

گوشی را در دستم نگه داشتم، به ناچار آدرس را داد.

به آژانسی که از طریق هتل اشتراکش را گرفته بودم زنگ زدم. آدرس مبدأ و مقصد را دادم تا به خانه آوا بیاورند.

لبخند زدم و گفتم:

– اگه برفی خانم وسیله داده، با پیک موتوری نمی شد جابه جا کرد.

او اما بلند خندید.

از آن خنده هایی که وقتی با مهرزاد بود شمارشش از دستت درمی رفت.

امروز، برعکس هوای شرجی من، او آفتابی بود.

اما همین که کنارم نشسته بود برایم آرامش داشت. باعث می شد حرفهای فریبرز کم رنگ شوند. کسی نمی توانست او را از من بگیرد، هیچ کس…

جلوی در خانه اش پیاده شدیم.

غروب کوچه شلوغ بود، همسایه هایی که رد می شدند کنجکاو و گاهی با تنفر نگاهمان می کردند.

آوا متأسف سری تکان داد.

– مردم قضاوت می کنن.

– تو که مشخصه اهل هیچی نیستی.

جلوتر راه افتاد و گفت:

– خودشون خسته میشن، بریم. برگشتم، کفشهایم را کندم و بالا رفتم. پشت سرم که وارد شد مانتواش را کند و روی جارختی کنار ورودی آویزان کرد. نگاهم ناخواسته به سمتش کشیده شد.

یک ژاکت سبک و مشکی از رخت آویز برداشت و روی حلقه ای چسبان و فیروزه ای پوشید، اما دکمه هایش را | نیست.

پارچه بزرگی گوشه هال افتاده بود که رویش ملحفه ای سفید کشیده بودند.

– اینا چیه؟

جلو آمد، اما این بار دیگر کاملا دستپاچه شد.

– چیزی نیست…

وقتی نگاه مستقیم و جدی مرا دید، چشمش به دستهایم رفت که روی سینه گره زده بودم. نفس عمیقی کشید و گفت:

– قنده، بسته بندی می کنم.

– چقدر بابتش می گیری؟ چندرغاز؟ او هم دستش را مانند من روی سینه گره زد.

– مهم اینه مجبور نیستم برم بیرون، کار در خانه، اسمش روشه.

– درس چی؟ از خونه ماهی بیرون اومدی گفتی درس بخونم.

– كتابا رو میخونم، صدام رو ضبط می کنم، موقع بسته بندی به صداش گوش میدم.

دختر باهوش…

با دیدن ناراحتی عمق چشمانش از خودم شرمنده شدم. نمیدانم چرا سرزنشش می کردم وقتی خودم همه این راهها را رفته بودم.

برای نشان دادن اینکه کوتاه آمده ام گاردم را کنار گذاشته و دستهایم را باز کردم.

– از بیسکوئیتات چیزی مونده؟

ذوق زده از اینکه بی خیال سرزنشش شده ام از روی میز گیره سر ژاپنی و بلندی را برداشت.

در مسیر آشپزخانه گیسوی بافته اش را پشت سرش پیچاند و با گیره آن را محکم کرد.

– بیا بشین. چای دم کنم تا باهاشون بخوریم. داخل آشپزخانه، به این تکیه دادم و به او کتری را آب می کرد نگاه کردم.

همین حالا هم به لطف چند ماه زندگی در خانه ماه منير، بیشتر از چیزی که باید درباره زندگی ام می دانست.|

– نباید اون حرفا رو بهت میزدم. اگه من کار و فروشندگی نکرده بودم، شاید الان داشتم همون جوری که قبلش بودم زندگی می کردم. منم مثل تو یه جایی تو روی زندگی وایسادم، عوض اینکه ازش فرار کنم. |

بی حرکت شد، بعد شیر آب را بست، برگشت و با کنجکاوی خيرهام ماند.

دلم حرف زدن می خواست، برای کسی که گوشهایش محرم بود. شاید با گفتنش ذهن آشوبم، آرام و قرار می گرفت.

که تولد فریبا بود، فهمیدم یه جای تاریخ تولدامون میلنگه. مهمونا فقط خودمون بودیم، با امیرسام. اون شمع روی کیک آتیشم زده بود. وقتی شروع کردم به داد و فریاد، گیتی به گریه افتاد و همه چی رو گفت. همیشه از مادرم دلخور بودم که…

گفتنش سخت بود.

اینکه ناگهان فهمیده بودم فریبرز مقصر تمام قضایاست، که مادرم توان ماندن نداشت، که نابودش کرده بودند.

غمی که به صورتش نشست، آن علاقه و محبت در

نگاهش…

بعد از مدت ها حرف زده بودم و کسی با قلبش به من گوش میداد.

– وقتی از اونجا بیرون زدم خونه ای که فریبرز برام گرفته بود رو خالی کردم. حسابم که ماهی بهش پول میریخت رو بستم. رفتم توی یه خونه دانشجویی که کرایه ش رو باید از جیب میدادم. چند ماه اول خیلی سخت بود بعد دیدم نه، خوبه. راسته که میگن استخونی که بشکنه محکم تر جوش میخوره. اونجا بود که فهمیدم زندگی چیه و اصلا به اونی که من قبلش داشتم نمیشه زندگی گفت…

– چطور؟

به سینک تکیه داده بود، حتی یادش رفت کتری را روی اجاق بگذارد.

لبخند زدم.

– بهتره وارد جزئیاتش نشيم.

با دیدن لبخندم، آن را به من برگرداند و به شوخی گفت:

– از اون لحاظ…

اجاق گاز را روشن کرد، قوری را پر از چای خشک و به سمتم برگشت.

دستش را روی گردن زیبا و بلندش گذاشت و سعی کرد خنده اش را پنهان کند.

حالش واگیر بود، نیم لبخندی زدم.

– به چی میخندی؟ هول شده گفت:

– هي… هیچی…

نفسش را با صدا بیرون داد، انگار مخاطبش خودش باشد زیرلب گفت:

– تو که آخرش میفهمی.

نگاهش را دزدید و تند ادامه داد:

– همایون گفته بود تو خونه راهت ندم. همایون نامرد…

با دیدن صورتم و نگاه عصبانی ام من من کرد.

– منظورش این بود «مرد» راه ندم. تو که…

فورة فهمید چه دسته گل بدتری به آب داده، با ترس، محکم، جلوی دهانش را گرفت. گونههایش مثل توت فرنگی رسیده قرمز شد.

تکیه دستم را از این برداشتم.

– میگفتی، آواخانم…

– ببخشید… ببخشید… غلط.

جلو رفتم. در آن آشپزخانه کوچک با همان یک قدم نزدیکش بودم.

راهی به پشت سر نبود، از ترس خودش را بالا کشید و روی کابینت نشست.|

مردی نشانت بدهم، آواخانم…

دستهایش را بالا آورد تا نگذارد جلوتر بروم، همان طور بریده بریده و با خنده حرفش را توجیه می کرد.

– البرز.. ببخشید… گفتم که بخندی.

به صورتش که قرمزتر میشد نگاه می کردم، احساس هایی تازه در وجودم جان می گرفت.

گرفتن صورتش میان دستانم را می خواستم.

با ترس و خنده به نفس نفس افتاده بود.

صدای نفس های عمیقش، همراه با التماس…

– جون ماهی… مرگ آوا، ناراحت نشو…

روی کابینت نشسته بود، از بس نزدیک رفتم صورتم نزدیک صورتش بود.

– مرد نیستم؟ آره؟ خنده اش گرفت، سرش را عقب کشید، دستش را به سینه ام زد که عقب براندم.

– غلط کردم…

بهشت را نمی خواستم، من همین پری کوچولوی ترسان بسم بود.

اگر به چشم هایم نگاه می کرد، می توانست ببیند تنها حسی که در آن نیست عصبانیت است.

نگام به برق لبهای صورتی اش بود. دستم را دو طرفش روی کابینت گذاشتم. کاملا در آغوشم بود، می خواستمش؛ با تمام بدنم، ذهنم، عقلم، و قلبی که تا امروز… هرگز تپیدنش را حس نکرده

بودم، اما حالا میان سینه ام با تک تک کوبشهای دیوانه وارش او را میخواست…

دینگ… دینگ…

صدای زنگ خانه…

مزخرف ترین اتفاقی که می توانست این فرصت طلایی را از من بگیرد افتاد.

گفت: «زنگ زدن»

مثل باد در آغوشم پیچید و از کنارم رد شد و فرار کرد.

لحظاتی را گیج و با حالی خراب آنجا ایستادم. اگر فقط چند دقیقه دیرتر آن زنگ نحس در خانه میپیچید…

دستم را به صورتم کشیدم، بعد یادم آمد که ممکن است چه کسی پشت در باشد.

با سرعت از آشپزخانه لعنتی بیرون زدم، آوا با کیف پول و چادری روی سرش از در بیرون رفت.

درست حدس زده بودم آژانس وسیله ها را آورده بود. به او که رسیدم، با کیف پولش جلوی در ایستاده بود. به داخل فرستادمش و خودم حساب کردم. | کیسه وسیله ها را برداشتم و به خانه برگشتم. داشت قوری را آب می کرد. کارش که تمام شد، آمد. آشفته بود، با دلتنگی به سوغاتی های با ارزشش نگاه کرد. حتی کیسه سفید، عطر نان و آرد میداد، یک عطر خاص، رایحه زندگی. در گونی را باز کرد. دانه دانه کیسه های کوچک را باز کرد؛ فندق، گردو، نان و… دست هایش از شوق می لرزید…

با بیرون آوردن پاپوش پشمی دستباف دیگر نتوانست خودش را نگه دارد، آن را روی صورتش گذاشت و بی صدا گریه کرد.

فقط بالای سرش ایستاده بودم، برای گریه از روی دلتنگی اش کاری از دستم برنمی آمد.

دلم میخواست دستم را روی شانه هایش بگذارم، اما برای احترام به حالش فقط سکوت کردم.

به خودم فکر کردم، به پدر ژنتیکی ام… فریبرزی که به خاطر حرف هایش به اینجا آمده بودم. در این خانه اجاره ای کوچک… کنارش نشسته و شریک خصوصی ترین لحظه هایش بودم. کنار دختری که فقط وقتی نزدیکم بود جهانم آرامش

داشت.

جدای از تمام جاذبه های فیزیکی که برایم داشت، روح آبی اش خنکای بهار بود برای من در جهنم مانده.

بینی اش را بالا کشید.

جعبه دستمال رو از روی میز برداشتم و به طرفش

گرفتم.

میان گریه خندید و گفت:

– خیلی جنتلمنانه بود. باید به مهرزاد بگم بیشتر باهات بگرده، براش خوبه. بینی اش را آرام گرفت و گفت:

– ببخشید… تا اینجا منو رسوندی، منتظر آژانس موندی حالا من دارم گریه می کنم، صبر کن برات چای بیارم. كماچ هم هست.

دوباره قطره اشکی سرازیر شد.

دستمال دیگری برداشت، از جا بلند شد. همان طور که داشت به آشپزخانه می رفت صورتش را پاک کرد.

وقتی با سینی چای برگشت، در حیاط باز شد.

سینی را گذاشت و به سمت در واحد رفت. بازش کرد و منتظر ماند.

– سلام، چقدر زود اومدی؟

– نباید زود می آمدم؟ کفش مردونه مال کیه، کلک؟

«سالی!» را بلند و با توبیخ گفت.

سالی ولی بلند خندید.

– نخند، سالي. البرز اومده.

سالی با مانتو کوتاه که زیرش ساپورت ورزشی پوشیده بود وارد شد.

– سلام، داش البرز…

خنده اش با شیطنت همراه بود.

آوا گفت: «برم برات چایی بیارم» و رفت.

سالی جلوتر آمد.

آرام پرسید:

– خوبي، جاست فرند؟

نگاهش نکردم.

– ببند، سالی.

سالی بلند خندید.

مانتواش را کند. زیرش آستین حلقه ای مشکی، ست شلوارش را پوشیده بود.

آوا غرغرکنان آمد.

– سالی… میرفتی دوش می گرفتی.

– ول کن، فنچول. مگه چقدر پیش میاد داش البرز بیاد پیش ما مهمونی.

تکه ای از نان کماچ را کندم.

– به خدا، البرز! زندگی باهاش خیلی سخته. مثل پیرزنا غر میزنه. تازه، اگه شب دیر کنم پوستم کننده س.

آوا خندید.

– اما ماکارونیهاش حرف نداره.

بی توجه به حرفهایش سؤال اصلی را پرسیدم:

– مگه شبا ساعت چند میای خونه؟

سالی چای را از روی میز برداشت.

– بستگی داره، یه وقتایی با بچه ها می ریم بیرون دور بزنیم، دیر میشه. بعضی وقتا هم خسته م زودتر میام خونه.

بعد به من اطمینان داد.

– همسایه های خوبی توی ساختمون داریم. خیالت راحت باشه.

سالی خم شد و از کنارش فندق را از کیسه باز بیرون آورد. در کیسه دوخت، داشت و با نخی از لای دوخت جمع میشد.

– اینا از کجا رسیدن؟

– سوغاتیه، مامانم فرستاده.

– !… دستش طلا.

صدای تق شکستن فندق با صدای آوا یکی شد.

– سالی…! بچهای مگه! دندونت خرد میشه. بلند شد و به آشپزخانه رفت و با دست پر برگشت.

پارچه ای روی زمین پهن کرد و با فندق شکن شروع به شکستن فندق کرد.

– خدایی آوا، زن زندگی فقط تو…

در جوابش چشم غره ای

مشتی فندق شکسته برای او در پیش دستی گذاشت.

به من تعارف کرد که چایم را بخورم. کلافه بودم. چایم را سر کشیدم و بلند شدم. هنوز داشت فندق می شکست. وقتی متوجه من شد تند

گفت:

– صبر کن، فقط چند دقیقه. با عجله چند فندق دیگر شکست. ظرف جلویش تقریبا پر شده بود، همه را در یک کیسه فریزر ریخت.

بعد کیسه ای برای گردو و در آخر نان… همه را در یک ساک دستی گذاشت.

بلند شد و با خجالت به طرفم گرفت.

– ناقابله…

– ممنون.

در جواب محبتش گفتم:

– نون رو میذارم فریزر. تا چند وقت صبحا نون محلی و گردو دارم.

ستاره باران چشمانش دیدنی شد.

سالی با نگاهی خندان خیره مان بود.

– شام رو بودی، داش البرز.

– باید برم خونه ماهمنير.

آوا تا دم در به بدرقه ام آمد.

– جمعه خونه ماهی میای؟

– آره.

من هم حتما آنجا بودم.

# آوا

در نیمه باز شد.

سر سالی از لای در داخل شد.

– آوا… بیام تو؟

دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم، به آرنجم تکیه دادم و نیم خیز شدم.

– خونه خودته.

لبخندی شاد زد. در را باز کرد و داخل شد. در تاپ شلوارک دخترانه، با یقه گیپور، دلم برایش ضعف رفت.

چه چیزی باعث شده بود تا پشت این همه ماهیچه، خود صورتی اش را مخفی کند؟

اصلا چرا همه آدمها آن چیزی که بودند، خود واقعی شان را مخفی می کردند؟ برعکس من که قلبم کف دستانم بود.

کنار من روی تشک نشست. کتابم را بستم و کنار گذاشتم.

نگاهم به خاطر این آمدن دير موقع به اتاقم پر از غافلگیری

بود.

پرسید:

– چيه خب؟ بی خوابی زده به سرم.

لبخندم را که دید، نگاهش را با تظاهر به دلخوری چرخاند.

از صدایش هم سردرگمی می بارید.

– خیلی فکرم مشغوله…

آن قدر جدی بود که یازده شب سر از اتاقم دربیاورد.

– آوا… دعا کن قبول کنن منم با تیم برای مسابقات جهانی بفرستن. من پولش رو ندارم که خرج رفتنم رو بدم. خودت که می بینی وضعم رو….

پس مشکلش این بود.

– خدا کنه…

درکش می کردم. آرام به شانه ام کوبید.

– بق نکن، دختر… اومدم حرف بزنیم حواسم پرت شه.

با دست رختخوابم را نشان داد.

– تشک پهن کردی؟

– آره، روی این تخت خوابم نمیبره.

نگاهش وقتی پرسید خیره بود.

– البرز برات تخت خریده؟

ذوق زده و خوشحال گفتم:

– آره، از کجا میدونی؟

– برام اس داده که اگه آوا دانشگاه بود و تخت رو آوردن تحویلش بگیرم. پتو را کنار زد کنارم دراز کشید و گفت:

– خیلی پسر خوبیه.

لبخند زدم. حالا که البرز نبود شجاع شدم و ادایش را در آوردم.

– سالی…! مگه ساعت چند میای خونه؟

بلند خندید.

– ول کن بابا، این داداشی رو. این و همایون هنوز تو دورۂ بهروز وثوق موندن.

من هم خنده ام گرفت.

بهروز وثوق را کمی میشناختم. بعد از اینکه البرز اسمش را آورد، از نت در موردش بیشتر اطلاعات گرفته بودم.

– سالی…

– هووم…

– بیا شبایی که زود میای باهم فیلم ایرانی قدیم ببینیم.

تکخند متعجی زد.

– چرا یاد اونا افتادی؟

– نمیدونم… چند شب پیش داشت ماهواره یه فیلم از فردین میداد، چقدر با پسرایی که تو خیابون می بینیم فرق داشتن، چقدر مرد بودن.

خندید و گفت:

– ناصر ملک مطیعی شبیه همایونه.

هردو با شیطنتی دخترانه خندیدیم.

ناگهان بلند شد و نشست، تابی به سیبیل نداشته اش داد صدایش را بم کرد و با لحنی لاتی گفت:

– من تو رفاقت تا ته خط میرم… تف می کنم بلانسبت به هرکی بی معرفته.

وقتی «بلانسبت» را گفت دستش را روی سینه گذاشت و سرش را برایم خم کرد.

از شدت خنده نمی توانستم از جایم بلند شوم.

خنده مان که تمام شد، دوباره دراز کشید.

پرسیدم:

– اصلا چطور شد رفتی دنبال بوکس؟

– کار همایون بود.

– چطور؟

– زدم دنده یکی از شاگرداش رو شکستم.

وحشت صدایم دست خودم نبود.

– تو؟!

صدایش با غرور دورگه شد.

– آره… پسره از این قلدرا بود، داشتیم سر کوچه باشگاه برای همسایه شون انباری می ساختیم. شن رو تو کوچه ریخته بودن، موتور این گولاخ رفت روی شن و افتاد.

دست در موهایش کرد و آن را بالا آورد، یک بند انگشت.

– بابام، بنده خدا، بیرون رفت. پسره شروع کرد چرت گفتن. آقام رو که ساکت و مظلوم جلوش دیدم خونم

وقتی به

جوش اومد، افتادم به جونش. هیچ خودمون اومدیم تو کلانتری بودیم.

پوزخندی تلخ زد.

– با شلوار کردی و بلوز مردونه و کلاه. سر تا پام شن بود، اون سر تا پاش چرم و ادکلن. توی کلانتری که دیدن دخترم، بدتر کارم بیخ پیدا کرد.

– وای… بعد چی شد؟

– من که جز آقا و ننهم کسی رو نداشتم. همایون اونجا اومده بود واس خاطر شاگردش، از هچل درم آورد.

– این مال چند سال پیشه؟

– به ده سال پیش، اون وقتا پونزده شونزده سالم بود.

برای دوباره خنداندنش گفتم:

– چقدر شماها ترسناکید. همایون تعریف می کرد البرز دندون یکی رو شکسته بوده.

– پسره مزاحم ليلا بود. البرز با قفل فرمون زده بودش.

از اینکه به خاطر لیلا دعوا گرفته باشد، ته دلم به هم پیچید.

پرسیدم:

– تو اون وقتا بودی؟

– شاگرد همایون بودم. تو سالن دوم باشگاه که حالا مال ایروبیک شده به من تنهایی آموزش میداد. روزای تعطیل هم باشگاه رو تمیز می کردم و با حقوقش کمک خرج خونه…

دقایقی ساکت بود. صدایش زدم.

– سالی…

– هووم…

– تو میدونی چرا هرکی به من میرسه میخواد مواظبم باشه؟

دستش را زیر سرش ستون

زد و با لبخند گفت:

– چون خیلی تیتیش هستی.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫20 دیدگاه ها

  1. دقیقه اول خوندم 😍😍😍😍
    عااالی
    تازه پارت هم زیاد شده به نسبت 🤲🏻🤲🏻🤲🏻
    مرسی از شما ادمین جانه مهربووووون

  2. محشره این رمان😁😃
    دوسش دارم هم رمانو هم البرزو💞🤪
    اون لحظه ی البرز که آوا رو گیر انداخته بود رو خیلی خوشم اومد البرز محشره یه عاشق واقعیه فک نکنم تو این دور و زمونه کسی مثل البرز جونم باشه

  3. همیشه وقتی رمانت رو میخونم دلم میخواد کنارم بودی با ذوق بهت تبریک میگفتم به خاطر اینکه همه چیز در جای خودش وزیبا اتفاق می افته اما از ابتذال دوره واینها رمان رو خاص کرده.ممنون🙏😘

  4. نویسندش شروع کرده به یه رمان جدید نوشتن من هنوز نخوندم اگه کسی خونده یه خلاصه لطف کنه ازش بگه ممنون

      1. اسمه رمانش زرخریده
        نویسندش که نویسنده رمانه سیندرلا هم هست اسمش بانوی بارانی هست.
        رمان سیندرلا هم که به پارت های شیشصد و خورده ای رسیده در کانال دومینو که قبلا کانال رمانه سیندرلا بوده گذاشته میشه.
        هرچی میدونستم گفتم😅

      1. سلام اسم رمان جدیدشون دومینو هست تقریبا هر روز در کانالشون پارت گذاری میشه . اسم کانال هم دومینو هست .

  5. نه رمان دومینو نویسنده اش فرق داره اسم کانالی که سیندرلا در آن پارت گذاری میشه دومینو است و رمان جدید نویسنده منم تازه تو کانال جوین شدم هنوز نخوندم😅 و اینکه اسم جدید رمان نویسنده زرخرید است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *