رمان من سیندرلا نیستم

من سیندرلا نیستم پارت 52

غرورم را با التماسش می شکست.

– نمیتونم.

– اینجا تنها جاییه که به چشم آدم به من نگاه کردن، چرا میخوای همه چی رو خراب کنی.

فکرهای بچگانه اش، تلاشش برای انکار اتفاق زیبایی که میانمان افتاده بود…

دستم را از دست هایش بیرون کشیدم و به کمر زدم.

– با همه دنیا احساساتی هستی با همه! به من که میرسی یادت میاد که منطقی باشی.

باورم نمیشد کسی بتواند این قدر ناراحتم کند.

همین جا، همان روزی که اولین بار قلبم از مسیر همیشگی خارج شد میدانستم روزی می رسد که ضعیفم کند.

– برات متأسفم، آوا. منی که جلوی روت وایسادم، این همه وقت برای راحتیت چیزی درباره احساسم نگفتم مهم نیستم، ولی به خاطر اون عوضیایی که بیرونن و ما

براشون اندازه به سرفه دم صبح مهم نیستیم، منو پسمیزنی؟

مصمم تر از قبل جواب داد:

– جای من نیستی. موقعیتم رو نمی بینی.

محکم مقابلم ایستاده بود؛ با موهایی که رد انگشتانم آشفته شان کرده بود، چشمهایی که وحشی و شجاع برق میزد.

لعنت به من که آن لحظه از همیشه بیشتر میخواستمش… ولی حرف هم را نمی فهمیدیم.

پوزخند زدم و گفتم:

– تو چی؟ تو حتی خودت رو هم ندید میگیری. واقعیت جلوی چشمته.

دستش را به گلویش گرفت. چشمهایش دودو می زد، اما صدایش لرزشی نداشت.

درسهای ماه منیر را برای من

– اون وقت واقعیت چیه؟

با انگشتانم نیمی از صورتش را لمس کردم. با تماس دستم، فورا صورتش را عقب کشید و دور شد.

لبخند فاتحانهای گوشه لبم نشست. دستم را داخل موهایی که روی پیشانی ام ریخته بود فروکردم و سرم را

بالا دادم.

مال من بود؛ عکس العمل بدنش او را لو میداد.

آرام گفتم:

– همیشه، از همون روز اولی که توی رامسر سوار ماشین ماه منیر شدی و عطر نعنا همه جا رو برداشت، همون روزی که چشمات قفل چشمام شد و تا عمه کتی بهت تشر نزده بود نتونستی ازم چشم برداری، میدونستم یه روزی مال من میشی.

لب پایینش لرزید. برای اینکه متوجه لرزشش نشوم آن را به دهان کشید.

این بار که دستم را به سویش بردم روی پاشنه چرخید، پشت کرد و رفت.

قدم هایش را نمی توانست در مسیر مستقیمی بردارد.

به سمت او که دور می شد داد زدم:

– هر چقدر هم فرار کنی، تهش مال خودمی. کاری می کنم خودت بیای دنبالم.

قدم هایش را سریع تر کرد. نفس عمیقی کشیدم. دلیلهای بچگانه اش به درد خودش میخورد.

حقیقت فقط لبهایم بود که طعم دختر نعنایی را می داد.

آرام آرام خانه را دور زدم. همایون روی پله آلاچیق نشسته بود. می توانستم لبخند مسخره اش را از دور هم ببینم.

به محض رسیدن پرسید:

– بهش گفتی؟

کمی به جلو خم شدم، شمرده جواب دادم تا بفهمد راه کارهایش به درد کسی نمی خورد.

– توی مسابقات برای تیمت روانشناس بیار، خودت راهنماییشون نکن.

خنده بلندش با اینکه میشناختمش تکانم داد. با سرخوشی و لب هایی که جمع نمیشد گفت:

– ای ناکس!

صدای زنگ گوشی ام بلند شد. تماس را وصل کردم.

– آقا!! قیامت شده، زود خودتون رو برسونید.

لحظه ای گوشی را چک کردم. اسمی نبود.

– شما؟

– سلام، آقا… منم، خاکی، انباردارتون. شماره اش را سیو نکرده بودم.

– چی شده؟

– کارگرا دم کارخونه بست نشستن. پلاکارد دستشونه. انگار یکی تحریکشون کرده…

بقیه حرفهایش درهم و ترسیده بود.

– الان راه می افتم. من که از آنها مهلت خواسته بودم.

تماس را قطع کردم شماره آوا را گرفتم. به محض اینکه گوشی را برداشت گفتم:

– نمی خواد بری، مانتوت رو دربیار. من دارم میرم.

شک نداشتم لباس می پوشید که برود.

به همایون که حالا نزدیکم بود گفتم:

– باید برم یزد. کارگرا جلوی کارخونه شلوغ کردن.

– برای چی؟

– یکی بهشون گفته من میخوام کارخونه رو بفروشم، ترسیدن.

دستش را محکم به پیشانی اش کوبید و گفت:

– کار فریبرز بی شرفه.

پشت کردم که به سمت ماشین بروم

– البرز… منم میام.

فورا برگشتم. سینه به سینه اش ایستادم.

– همایون! همین جا میمونی

مطمئن گفت:

– تنها نمی ری.دستم را به شانه اش گرفتم.

– مواظبشونی تا اوضاع رو درست کنم.

– بذار چند نفر باهات بفرستم. اشتباه ترین کار ممکن همین بود.

– میخوای با چند تا قلچماق برم اونجا تا کارگرا تحریک شن و بقیه هم فکر کنن خبریه؟ من تک و تنها میرم. باید باهاشون حرف بزنم.

در ماشین را باز کردم.

– در ضمن به ماهی نگو رفتم یزد. بگو با سیاوش رفته کلاردشت.

– فریبرز اومد و خبرش

– اون تهران نیست.

– از کجا میدونی.

باید به هتل می رفتم و وسیله جمع می کردم.

– سفارش نکنم، همایون!

بعد از رفتن به هتل و جمع کردن وسیله ها ساعت ده شده بود. الان همه به خانه رفته بودند.

خسته بودم، میخواستم بخوابم، اما باید میرفتم.

فلاکس را به تریای هتل بردم و از قهوه پر کردم، مسیر طولانی بود به آن احتیاج پیدا می کردم.

وقتی رسیدم خورشید طلوع نکرده بود. در شهر خلوت چند نفری در کوچه ها برای خواندن نماز به مسجد می رفتند که به خانه باغ رسیدم.

کلید انداختم، حاج مراد در حال وضو گرفتن کنار حوض بود.

– سلام، پسرم. خوش اومدی.

– سلام، حاجی.

که در تمام خاطراتم از

پیرمرد ریزنقش و سبزه رویی خانه باغ، سرایدار اینجا بود.

– کسی اینجا نیومده؟

– کی، آقا؟

– هرکی؛ کارگرا، فریبرز.

– اینجا نه، آقا… ولی کارخونه…

– میدونم. امروز میرم.

از شدت خستگی به محض دراز کشیدن در اتاق قدیمی ام از خواب بیهوش شدم.

خواب آشفته ای بود، با چند بار بیدار شدن و به ساعت نگاه کردن و دوباره به خواب رفتن.

ساعت ده، با کت تک دگمه، شلواری که خط اتوییش صاف صاف بود به کارخانه رفتم.

از دور حدود سی نفری که جلوی در ورودی جمع شده بودند را می دیدم.

با دیدن ماشین راه را باز کردند، اما با شناختنم، تک و توک صدای «نامرد، دزد، کلاهبردار» را می شنیدم.

از ماشین پیاده شدم. مانند دفعه قبل از پله نگهبانی بالا رفتم.

دستم را روی سینه گره زدم و منتظر ماندم تا ساکت شوند.

تا همه جا سکوت کامل شود پنج دقیقه ای طول کشید.

– قرارمون چی بود؟

یکی فریاد زد:

– داری می فروشی در میری.کوتاه نیامدم.

– اگه بخوام بفروشم از کسی نمی ترسم؛ مالمه، حقمه، میفروشم.

صدای اعتراض از گوشه و کنار بالا رفت. دستم را بالا گرفتم.

همه ساکت شدند.

– ما قرار گذاشتیم، دو ماه! گفتم کارخونه همه مونه. سرپاش می کنم. من دو ماه وقت خواستم.

سر بعضی هایشان پایین آمد. اما انگار قرار نبود همه چیز ساده تمام شود.

ماشین بعدی که از راه رسید بنز سیاه رنگ فروشگاه بود و فریبرز که با دستمال گردن و تيپ رسمی از آن پیاده شد.

تمام رشته هایم پنبه شد. کارگرها با دیدن او دورش جمع شدند، او هم شروع کرد به دلداری دادن آنها.

با دیدنم به طرفم آمد. جلوی کارگرها مجبور شدم دست درازشده اش را بگیرم.

کنارم ایستاد. رو به کارگرها دستش را به سینه گذاشت. چیزی از کاندیداهای انتخابات کم نداشت.

– سلام، عزیزان. این چند وقت خیلی بابت مدیریت اذیت شديد. پسرم جوونه، بی تجربه س.

صدای بم و طلبکاری از بین جمعیت داد زد:

– اگه نمیتونه بی خود کرده کارا رو دست گرفته.

دستش را به پیشانی گرفت و با حالتی نمایشی عرق پیشانی اش را به نشانه خجالت پاک کرد.

تنفرم از بازی اش را مخفی کردم.

– یه کم طول میکشه تا راه بیفته. من با چند جا صحبت کردم، قراره یه وام کوچولو بهمون بدن تا زودتر کارا رو راه بندازیم.

جا خوردم. موضوع وام از نظر من تمام شده بود. دلیلی نداشت جلوی بقیه از آن حرف بزند.

صدای تشکر از هر طرف بلند شد. و صدایی خواهش کرد.

– برگردید، فریبرز خان! شما بودید همه چی خوب بود.

حتی زمان مدیرعاملی او، قبل از اینکه ماهی کارخانه را به من بدهد، فریبرز اسما سمت داشت؛ همه کاره ماه منیر بود.

بی توجه به او و کسانی که جو میدادند رو به مردمی که جمع شده بودند، بلند گفتم:

– کارخونه آمادگی دادن هیچ قسطی رو نداره، ما احتیاجی به وام نداریم. از دو ماه قرارمون چند روز مونده، پس من هنوز وقت دارم. اگه نتونستم به قولم عمل کنم، از سمتم استعفا میدم. هیئت مدیره و نماینده های شما مدیرعامل بعدی رو انتخاب می کنن.

همهمه میان مردم بالا گرفت. انتظارش را نداشتند.

– ولی وقتی همه چیز مرتب شد و کارخونه رو باز کردیم، هرکس از مدیریت ناراضيه، میتونه دنبال کار جدید باشه.

صدای پسرم! پسرم! فریبرز را نشنیده گرفتم.

از پله ها پایین آمدم و به سمت ماشین رفتم. چند نفر دورم جمع شدند، صدایشان را نمی شنیدم، حواسم پی فریبرز رفت که ایستاده بود و حرف میزد.

هر چقدر میخواست می توانست حرف بزند. برگ برنده دست من بود، قانونا من صاحب اینجا بودم. حتی اگر

شده سهام کارخانه را به کارگرها میفروختم نمی گذاشتم نقشه هایش را عملی کند. وام را می گرفت و خودش را گم و گور می کرد، بعد من می ماندم و بدبختی های بعد از آن. آخرش هم باید یک عمر فرار می کردم.

– آقا البرز؟ سرم به سمت صدا برگشت. یکی از آنهایی که کنارم بود صدایم کرد. نگاهم به پوست آفتاب سوخته و چرم مانندش رفت.

نگذاشتم حرف بزند، گفتم:

– من پشتتونم. به دو ماه نکشیده اینجا رو راه میندازیم.

چشم های امیدوارشان بار روی شانه هایم را سنگین تر می کرد. سوار ماشین شدم.

آفتاب كم كم خودش را به وسط آسمان می رساند.

فریبرز رفتارش عجیب بود.

حدس نقشه اش سخت میشد، مثلا می خواست به همه بگوید در کنار من است، اما بعد چه؟

فرق سرم داغ شده و دهانم خشک بود. نزدیک یک سوپرمارکت نگه داشتم و آب خریدم.

قبل از اینکه در ماشین را باز کنم کنارش ایستادم و آب معدنی را باز کردم. جرعه ای آب را قورت دادم، نور آفتاب به چشمم می تابید. باید به هانا زنگ می زدم. بارها رسیده بودند، اما از پولش خبری نبود.

حواسم به پژوی سیاه رنگی رفت که با سرعت از روبه رو می آمد.

به من که رسید سرعتش را کم که نکرد، هیچ…

حتی فرصتی برای کنار کشیدن خودم پیدا نکردم. با برخورد محکم سپر به هوا پرتاب شدم.

تصویر خیابان و پژوی سیاه و ابرها با سرعت در برابر چشمم چرخید، وقتی به زمین کوبیده شدم، فقط بطری در دیدرسم ماند و آبی که از آن روی آسفالت تشنه میریخت…

ارابه سیاهی که دور می شد.

خیال نبود؛ دستی از شیشه بیرون آمد و شست انگشتی که زمین را نشان داد.

سرم گنگ شد، جاده و انگشت ناپديد… دنده هایم سنگ شده، تکان نمی خورد. فشار آوردن به گلویم بی فایده بود…

بالاخره نفسم از گلوی خشک شده ام رها شد. اطرافم را نمیدیدم، سرم به اندازه یک توپ بولینگ سنگین بود، لحظه ای خواستم بلندش کنم، گردنم توانش را نداشت.

پاهایی دورم جمع می شد، جماعتی که حرف میزد. کنار پیشانی ام شروع کرد به ورم کردن، کاش می توانستم بشکافمش و درد و خون را از آن بیرون بکشم.

تمام ذهنم پر از تصویر دختری شد که بالاخره رازم را به او گفته بودم… در دشت با دستهایی پر از گل های وحشی ایستاده بود. بیهوشی وسوسه انگیز بود؛ تن کوفته ام میخواستش.

حواسم را جمع کردم. تکون بخور، مرد!»

توانی برای تکان خوردن نبود، ولی اگر استخوانی شکسته بود نباید به این زودی حسش می کردم. بعد کم کم سعی کردم خودم را چک کنم، دستها، کمر، سر… پایم…

پایم شروع کرده بود به ذقذق کردن، پس درد هم به زودی می آمد.

کاش کسی به جای تماشا به اورژانس زنگ میزد. در طول بیست دقیقه ای که تا آمدن اورژانس طول کشید درد، بی دعوت می آمد و هر لحظه بیشتر امانم را می برید. در بیمارستان به حاج مراد زنگ زدم تا کسی را پیدا کند که همراهم باشد.

نیم ساعت بعد پسرش آمد، زیاد نمیشناختمش، فقط میدانستم که کارمند آموزش وپرورش است.

بعد از اسکن به خاطر ضربه به سرم و عکس از پایم که آمد مشخص شد استخوان پای چپم مو برداشته. با آن همه کوبیدگی و کبودی شانس آورده بودم.

با دیدن فریبرز که کنار پذیرش ایستاده و از پرستارها درباره حالم می پرسید خنده ام گرفت.

قبل از اینکه مرا برای گچ گرفتن ببرند، اشاره زدم که نزدیک بیاید.

آرام گفتم: – کار تو بود.

چشمانش با عصبانیت به من خیره شد.

– یعنی دادم پسر خودم رو زیر بگیرن؟

پوزخند زدم، پوست سرم کشیده شد و درد در جمجمه ام پخش.

– فریبرز… بدی آدم دروغگو اینه که حرف راستش رو هم کسی باور نمی کنه.

سرش را عقب کشید. انگشتش را پایین پیشانی ام جایی که ورم کرده بود زد و گفت:

– ضربه خورده تو مخت، بچه! درد پیچیده میان جمجمه ام را نادیده گرفتم.

– از کجا فهمیدی و اومدی؟ اصلا کی بهت گفت بیای اینجا؟

– انتظار داری تو شهر خودم ندونم زیر گوشم چیمیشه؟

با شک و ناباوری نگاهش کردم. سرم را برگرداندم او هم ترجیح داد عقب برود. بعد از گچ گرفتن پایم با مسکنی که گرفته بودم به خوابرفتم.

چشم هایم سنگین بود، صدا زدم:

– همایون…

– انگار حالت خوبه. صدای فریبرز برای هر نوع بیداری کافی بود. گلوی خشکم در حسرت جرعه ای آب بود.

با صدایی که تارهای صورتی ام را آزار می داد جواب دادم.

– ناامید شدی؟

هنوز در زاویه دیدم نبود. نمیدانم گیجی حاصل از داروها و درد و کوفتگی بود یا حقیقتی که در تمام طول خواب به آن فکر کرده بودم.

– اونا حرفه ای بودن؛ یا کار توئه یا تو میدونی کار کیه.

نزدیک تخت آمد، روی سرم خم شد، این حالت را دوست نداشتم، این احاطه و تسلطی که با خم شدن روی تخت نسبت به من پیدا کرد.

– البرز… چرا یک درصد به این فکر نمی کنی که آدمهایی باشن، واسطه هایی که برای این وام بهشون باج دادم، به مافیا، کسایی که منتظر بودن که تیکه لخم خودشون رو از این شکار بکنن. صداها کم کم گنگ تر به گوشم می رسید.

گفتم یا فقط صدای بلند فکر کردنم بود؟

– گندیه که خودت زدی، جمعش کن. چشم هایم بسته شد.

– داری منو با بد کسایی در میندازی.

از روی تخت کنار کشید.

– من میرم. فریبا و سارا بلیط دارن.

کاش توان داشتم تا بپرسم خودت چی؟ کی سایه ات از سرم کم می شود. اما او قبل از پرسیدنم رفته بود.

گوشی زنگ خورد. از خواب و بیداری برگشتم.

پرستاری در اطراف نبود. دستم را بلند کردم که زنگ کنار تخت را بزنم، اما در باز و پرستاری داخل شد.

با دیدنم لبخند گفت:

– خیلی شانس آوردید. درد ندارید؟ چارت را برداشت و…

– گوشیم.

همایون زنگ زده بود.

– البرز! چه بلایی سر خودت آوردی؟ چرا هرچی زنگ زدم جواب نمیدی.

– نمی تونستم جواب بدم

– ماهی گفت تصادف کردی. من دارم میام اونجا.

-کی ماهی رو خبر کرد؟

– مراد زنگ زد. من تازه بهش گفته بودم که کلاردشت رفتی. راستی آوا هم اینجا بود، می خواد باهامون بیاد. ناگهان صدایم بلند شد.

– همایون! نیارش.

– چرا؟

– میگم نه! بگو باشه.

– آخ…

– آخه نداریم. هر بهونه ای میاری بیار، ولی اینجا نمیاریش.

– الان اینجاست، ساک جمع کرده. صدای آوا می آمد.

– بذار باهاش حرف بزنم.

– گوشی رو نده، فقط نیارش.

– میگه منو نبری؟ صدای همایون آمد، اما مخاطبش من نبودم.

– گریه نکن. درد داره، چرت میگه.

– از دستم دلخوره. نمیخواد منو ببینه.

– غلط میکنه. صدایم بالا رفت.

– الان با من بودی گفتی غلط می کنم؟ گوشی را از همایون گرفت.

– البرز… بغض صدایش روی صبر نداشته ام لگد می کوبید.

– بذار بیام. فکرها در سرم پس و پیش می شدند. نمی توانستم بگویم اینجا آمدنش صلاح نیست.

– ماهی تنها میشه. وضع قلبش…

– ماه منیر داره میاد. خدا خودش رحم می کرد. ولی شاید هم آمدن ماهی خوب بود، اینجا همه از او حساب می بردند.

– تو کمک لازم داری، منم میام. می توانستم تصورش کنم که لب برچیده و اشک در چشمهایش جمع شده.

– از بیمارستان مرخص بشم میام تهران. طول نمی کشه. بعد بیا پیش خودم برام گریه کن. غر زد:

– برای تو گریه نمی کنم.

– باشه، بیا تو بغل خودم فین فین کن. صدای عصبانی اش در گوشم پیچید.

– من خر رو بگو ناراحت توام.

گوشی را به همایون داد. پرستار سرنگی را در آنژیوکت خالی کرد. درد در رگهای دستم پیچید، حواسم آنجا نبود. خطر رفع شده بود، آوا نمی آمد.

ماه منیر را دیدم که پالتوی نوک مدادی خزدارش را | پوشیده بود. در کنارش هم حکیمه چمدانش را می کشید.

– حالش چطور بود؟

– خوبه، گچ گرفتن.

– میگم، خانم… حالا که تموم شده نیاید. ساعت پنجه، تا برسیم نصف شبه. اذیت میشید.

– بهش گفتی میام؟ – آره.

– آوا داره میاد، تنها نیستم.

شاید هنوز امیدی به رفتنم بود، با چشم هایم به همایون التماس کردم که نگویند من نباید بروم.

با شماتت نگاهش را از من گذراند و به ماه منیر گفت:

– ولی، خانم! راه طولانیه، شما حالتون خوب نیست.

به اعتراضش توجهی نکرد. به ساک دستی کوچک کنارم اشاره کرد و از من پرسید:

– آوا، وسیله هات فقط همینه؟

– چند تا تیکه لباسام اینجا بود برشون داشتم.

– دانشگاه رو میخوای چیکار کنی؟

– یک هفته غیبت می کنم.

– باشه، بریم.

صندل های پاشنه دارش را با کفش ست پالتو عوض کرد و بیرون رفت.

ساکم را روی شانه انداختم. نگاهی به همایون که چمدان ماهی را برداشت انداختم و با دیدن اخم های وحشتناکش فورا سرم را برگرداندم.

حکیمه با سبدی در دست کنارمان ایستاده بود.

– کاش می اومدید.

– نه، دخترم. ببخش از درس انداختمت، ولى وقت دکتر دارم، دو ماه منتظر شدم تا نوبتم بشه.

همایون زیر لب گفت: – سفر تفریحی که نمیریم تعارف می کنید.

حکیمه سبد را به دستم داد و گفت: – میوه گذاشتم. تو راه پوست بکن که بخورید.

– چشم. میشه یه بالش کوچیک هم بیاری؟ وقتی رفت، همایون بالاخره مرا تنها گیر آورد.

– بهت گفت نیا. جوابش رو که تو نمیدی.

فقط توانستم تمام التماسم را در چشمانم بریزم و نگاهشکنم.

خواست سرزنشم کند که حکیمه با برگشتش نجاتم داد. بالش کوچک را از دستش گرفتم.

همایون، کلافه، همان طور که زیر لب غرغر می کرد همراهان به حیاط آمد.

ماهی که کنار ماشین ایستاده بود گفت:

– بریم ماشین فروشگاه رو بردار، راحت ترم باهاش.

– فریبرز برده.

– کجا؟

– دسته جمعی رفتن یزد، پریروز.

صورت ماهی نشان نمی داد که ناراحت شده، ولی نوه هایش فقط دو بار به او سر زده بودند، به جز مهشید که بیشتر سر می زد و همه می دانستیم چرا.

در تمام طول راه به حدی استرس داشتم زیبایی های مسیر اصلا به چشم نمی آمد.

ذهنم مشغول تر از آن بود که منظرهها را حلاجی کند. مدام دلم شور میزد. در آن شهر، تنها، با پایی گچ گرفته. چه کسی از او مواظبت می کرد؟

سؤال مرا ماه منیر پرسید:

– کی مواظبشه، همایون؟

– فعلا که بیمارستانه، اما به پسر مراد گفتم براش یه پرستار تمام وقت بگیره که وقتی خونه اومد کاراش رو انجام بده.

قلبم از شنیدنش فشرده شد، با آن همه غرور برایش سخت بود که کسی کارهایش را انجام دهد.

چند ساعتی که در مسیر بودیم میدیدم که ماهی کم کم خسته می شد. به صندلی تکیه داده و رنگش پریده بود.

– آقاهمایون، یه گوشه نگه دارید که ماهی جون هوا بخوره.

نگاهش از آینه به او افتاد. ماهی اعتراض کرد.

– بریم. شاید بهمون احتیاج داره. همایون همان طور که با چشم، اطرف بزرگراه را به دنبال جایی برای توقف می گشت به او دلداری داد.

– بچه دوساله که نیست، بیمارستانم پر از دکتر و پرستاره.

یک ربعی گوشهای نگه داشت. بالش کوچک را گذاشتم وگفتم:

– ماهی جون، شما اینجا دراز بکشید. من میرم صندلی جلو.

میدیدم دوست ندارد، ولی توانی برای مخالفت نداشت.

شب از نیمه گذشته بود که رسیدیم. همایون ما را پیاده کرد و خودش به بیمارستان رفت.

حالا که این قدر نزدیکش بودم، در بی خبری، کنج خانه ماندن سخت بود؛ کاش مرا هم با خودش می برد.

ولی به ماه منیر چه واو بیشتر به من احتياج داشت.کمک کردم لباسهایش را عوض کند، داروهایش را همدادم.

ساکت بود، بیش از اندازه ساکت. گاهی سنگینی نگاهش را روی خودم حس می کردم. دعا می کردم چیزی از حرف هایی که نوه اش به من زده بود را نداند.

وقتی به اتاق مهمان رفتم و دراز کشیدم، تمام شب و روز طوفانی ای که گذرانده بودم برابر چشمم آمد.

تمام دیشب را نخوابیده و فقط به حرفهای البرز فکر کرده بودم. آخرش هم کلافه از غلت زدن و فکر و خیال بلند شدم و به طبقه پایین رفتم.

نزدیک صبح بود که در اتاق نشیمن خوابم برد. در آن شب آشفته، اگر یکی از من می پرسید بزرگترین وحشتت چیست، من از البرز می ترسیدم، از حال وهوایش که هوایی ام کند.

من آدم دوباره پریدن، دوباره دل بستن نبودم. حق من نبود تمام راه های قدیمی را دوباره رفتن. زخم هایی بودند که درمان نمی شدند؛ این را خوب میدانستم.

تصمیمم را گرفته بودم؛ باید کمتر به خانه ماه منیرمی آمدم.

جمعه، ولی تمام تصورم از آن خویشتن داری که از خودم انتظار داشتم را به هم ریخت.

به حدی خبر تصادفش ناگهانی شد که قدرت حلاجی و فکر کردن را از من گرفت.

به محض اینکه حکيمه گفت نمی تواند با ماه منیر برود من برای رفتن آماده بودم.

اصلا نتوانستم سنگ روی دلم بگذارم و نیایم. این همه به من کمک کرده بود، مدیونش بودم. حالا نمی توانستم…

چه کسی را گول میزدم؟ خودم هم می دانستم. خریت که شاخ و دم نداشت.

صبح، حاج مراد برایمان نان تافتون تازه خرید با مربای انجیری که دخترش درست کرده بود. پیرمرد تنهایی بود، خوشرو و مهربان.

خانه ماه منیر زیبا و رویایی بود، از آن خانه های قدیمی بادگیردار.

اگر زمان دیگری بود، دلم میخواست گوشه گوشه اش را بگردم، به خصوص زیرزمینی که از هر پنجره اش که به پايين نگاه می کردم، نمی توانستم وسعتش را حدس بزنم.

خانه، برعکس خانه هایی که تا حالا دیده بودم دورتادور حیاط ساخته شده بود و حیاط وسط آن قرار داشت با یک حوض آبی و درخت های کوتاه و پربار پرتقال.

درخت انجیر بزرگی هم گوشه ای از حیاط شاخه گسترانیده بود.

اما من از آن همه اصالت و زیبایی آرامش نمی گرفتم. سرم را با غذا درست کردن گرم کردم، فایده ای نداشت.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫13 دیدگاه ها

  1. عالی تر از قبل
    تو فوق العاده ای
    واقعا واقعا
    ینی کلمه فوق العاده فقط این رمانه و نویسندش
    دستت طلا

  2. خیلی رمان خوبیه ولی حداقل حالا ک سه روز یبار پارت میزارین یکم طولانی ترش کنید حداقل اینهمه صبر میکنیم ی پارت طولانی ببینیم

  3. منکه هر پارتو بارها میخونم برام تکراری نیست از بس زیبا نوشته شده.ای نویسندش دیگه چه رمان هایی نوشته؟؟کسی میدونه؟؟

      1. ببخشید ادمین میخواستم بدونم امشب پارت رو حدودی چه ساعتی میزارید که همون ساعت بیام
        و اگه میشه لطف کنید بگید رمان پایانش خوشه ؟ یکی از دوستام گفته این رمان پایانش غمگینه اگه پایانش خوش نیست لطفا بگید دیگه نخونم 🙏🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *