رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 4

 

پس لطفا سریع تر بگین چون من کار دارم باید برم خونه
-اوکی ، ببین اول از همه اینکه شرکت یه قانون مهم داره اونم اینه ک فقط تا بیست دقیقه الی نیم ساعت وقت تاخیر داری وگرنه نمیزارم منشی رات بده تو،
درضمن فک نکن با این منشیه صمیمی شدی و میتونی راحت جیم بزنی ،
چون من هر روز چک میکنم که کی وارد شرکت میشی ، اگه لازم شد خودمم وایمیسم جلودر ببینم کی میای.
‌یه جورایی بهم برخورد ، پسره پررو فک کرده من قراره هرروز دیر بیام یا انگار مجرم گیر آورده .
عصبانیتمو روش خالی کردم
_حالا مگه من قراره هرروز دیر کنم که اینجوری باهام حرف میزنین؟
من خودم میدونم ک دیر نیام. لازم نیس هرروز اومدن و رفتن منو چک کنین.
فک کنم کارای مهم تر از چک کردن من هم تو شرکت وجود داره.
پوزخندی زد و گفت:هه آره دیدم امروز چقد زود اومدی سر کلاس.
-یه بار تو کلاس بهم تذکر دادین منم یبار بهتون گفتم پا رو دم من نذارین وگرنه منم خوب از پستون بر میام. فک نمیکنم دلتون بخواد یه بار دیگه جوابتونو بدم.
اینو گفتم و دستمو بردم سمت در ماشین که بازش کنم ولی با داداش سرجام میخکوب شدم :بشین سرجات هنوز حرفام تموم نشده .
برگشتم سمتش و باحرص به رو به رو خیره شدم .
-هه فک کردی منم بر و بر نگات میکنم ؟ ن خیر شتر در خواب بیندپنبه دانه. دفعه آخرته ک جلوی دانشجوهام منو خورد میکنی جوجه.
چون تو در حدی،نیستی ک بخوای شخصیت منو خورد کنی فهمیدی؟
-گفتین حرفای مهم تری دارین ، منتظرم بشنوم
– غیر از دیر کردن از زیرکار در رفتن هم خوشم نمیاد .
تو شرکت هرکاری که بهت میدم باید تمام و کمال بهم تحویل بدی . تو دانشگاه هم که خودت میدونی ، هر پروژه درسی یا پایان نامه رو باید کامل و سر موقع بهم تحویل بدی.
از دوره گرفتن و مسخره کردن و دعوا کردن و بحث الکی با دانشجو ها هم خوشم نمیاد. هر چی هم که تو شرکت پیش میاد لازم نیس بیای به همکلاسیات بگی چون دلم نمیخواد با حرفایی ک میزنی ذهنیت اونا رو نسبت به من عوض کنی.
حتی بهترین دوستت. درضمن اصلا دوست ندارم با هرکسی بپلکی چون همه عین هم نیستن. بعضیا شیشه خورده دارن . خوشم تمیاد یکی بشی مث اونا .
من اصلا همچین دانشجویی رو قبول ندارم ، همین .
دیگه داشت رسما بهم توهین میکرد. حق نداشت واسم تعیین تکلیف کنه . دیگه همینم کم مونده بود واسه دوست شدن و هم صحبت شدن با بقیه از این اجازه بگیرم
با تمام عصبانیتم بهش توپیدم : ببین آقای به ظاهر محترم شاید واسه بقیه ارزش داشته باشی و بهت احترام بزارن ولی حق نداری واسه من تعیین تکلیف کنی. من وظایفمو تا حدی انجام میدم که به شما و شرکتتون مربوط باشه نه بیشتر . دیگه رفت و آمدم با بقیه به خودم ربط داره و این چیزیه ک پدر و مادرم تشخیص میدن نه شما.
از چشماش داشت خون میبارید . ولی اصن واسم مهم نبود .
– درضمن امروز زود میام شرکت ، نمیخواد امروز منو بپایین . پس تا عصر . فعلا
از ماشین پیاده شدم و درو محکم کوبیدم. مطمعن بودم اگه یه دیقه دیگه اونجا میموندم کله مو میکوبوند ب داشبورد ولی حیف اون قیافه معرکه نبود ک بخواد عصبانی بشه؟

رفتم اونور خیابون و منتظر ماشین وایسادم .از روبه رو رادو دیدم که سری با تاسف تکون داد و گاز داد و رفت .
پررو حتی تعارف نکرد منو برسونه ،
گرچه اگه میخواست برسونه هم خودم نمیزشتم.
بدبخت فک کنم الان تو ماشین از ترس خودشو خیس کرده چون قراره با این اخلاق گندم هر روز تو دانشگاه و مدرسه ببینمش.
بالاخره یه ماشین جلوم وایساد و رفتم خونه . ساعت ده بود . ساعت یازده باید میرفتم شرکت . وای بازم قراره این پسره رو ببینم . رفتم خونه و بلند،سلام دادم . طبق معمول فقط مامان خونه بود : سلام عزیزم خوب بود دانشگاه ؟
– مامان مگه روز اول مدرسس که اینو میپرسی ؟ آره عالی بود تازه یه دختره رو پیدا کردم بهش گفتم دختر خانم با من دوست میشی ؟ قول میدم خوراکیهامو باهات نصف کنم . مامان اینو که شنید خندید: خیلی خوب لوس نشو بیا یه چیز بخور میخوای بری شرکت ضعف نکنی . یهو تعجب کردم
-مامان تو از کجا میدونی؟
– دیروز رعیس شرکتتون بهم زنگ زد گفت که دخترتون از امروز ساعت یازده و نیم میتونه بیاد شرکت .
خیلی هم تاکید کرد که دیر نری و کاراتو درست انجام بدی چون خیلیا ک مث تو بودن به بهونه دانشگاه دیگه نیومدن شرکت و استعفا دادن .
خدا خیرش بده . ماشالا از صداش معلوم بود چقد آقا و فهمیدس. امیدوارم قدر این کارتو بدونی . هیچکی مث این آقا مردونگی نمیکنه ک تو این دوره زمونه به کسی کار بده.
ایش چندشم شد .از خداشم باشه ک کارمندی مث من داره.
حالا معلوم نیست پشت تلفن چیا گفته که مامانم انقد تعریفشو میکنه .
-اره یه ساعت دیگه میرم بی زحمت یه چیز بده بخورم که زود باید برم در ضمن مامان جان لازم از این پسره انقد تعریف کنی اگه ببینیش انقد گند دماغ و بداخلاقه که با ده من عسل هم نمیشه خورد .
جمله بعدیو تو دلم گفتم : با اون دوس دختر عنی که داره معلوم نیس چن نفرو اغفال کرده
-حیا کن دختر زشته رو مردم عیب میزاری .بیا یه چیز بخور اینقد هم پشت سر پسر مردم حرف نزن .
مامان نیمرو واسم درست کرد و بعد رفتم تو اتاق یه کم استراحت کنم.
فکر اینکه قراره پنج شیش ساعت پسره رو تحمل کنم بهم حس بدی میداد . ولی از یه طرف هم دوس داشتم حرصشو در بیارم و باهاش کل بندازم .
به هر حال اون باید بدونه ک دانشجوشو نباید جلو بقیه خوردکنه.حتی اگه دیر کنه . هه دارم برات آقای راد. نیم ساعت بعد حاضر شدم و رفتم شرکت .
یلدا منو دید از جاش بلند،شد و باهام سلام علیک کرد .
-به به خانوم خانوما خوش اومدی. میدونستم استخدام میشی
-قربونت برم لطف داری ، رعیست کجاست ؟

با صدای راد توجهم بهش جلب شد

رادو دیدم که لباساشو عوض کرده بود و با یه پیرهن سفید و شلوار کتون مشکی روبروم وایساده بود و دست به سینه بود.
-خوشحالم که اولین روز کاریت رو با اولین روز دانشگاهت اشتباه نگرفتی و زود اومدی.
بعد یه پوزخند زد. یلدا که هاج و واج وایساده بود و صورتش علامت تعجب بود .
منم یواش بهش گفتم : بعدا واست توضیح میدم .
بعد رومو کردم سمت راد
– خیلی خوشحال میشم اتاق کارمو بهم نشون بدین چون از اونجایی که وقتتون گرانبهاست میخوام زودتر به کارم برسم.
انگار بهش برخورد ولی به روی خودش نیاورد : بله لطفا پشت سر من بیایین. منم عین این بچه هایی که دنبال مامانشونن پشت سرش راه افتادم . آخرین اتاق سمت راهرو اتاقم بود.
یه اتاق دنج و شیک و راحت .
خداروشکر زیاد هم دید نداشت . درو باز کرد و زودتر از من وارد شد بدون اینکه به تعارف کنه ، یه بشر چقد میتونه آخه پررو باشه؟ ولی حالا که پشتش به من بود راحت میتونیتم آنالیزش کنم .
قدش تقریبا دوبرابر من بود یکم کمتر چون من قدم صدو شصته ولی به راد میخورد ۱۸۵ باشه . لامصب از پشت هم یه دنیای دیگه ای داشت .
با بازو های عضلانیش و سیکس پکی ک داشت میتونست آرزوی هر دختری باشه ولی آرزوی من نبود چون من همیشه دنبال یکی بودم که عین خودم باشه و اصلا مغرور نباشه .
پیرهنه هم ک جذب بود بیشتر عضله هاشو نشون میداد . اگه پیشش میرفتم قدم تا بازوهاش میرسید . اگه منو بغل میکرد مچاله میشدم .
رفت پشت صندلی نشست و گفت : بفرما اینم اتاق کارت . یه اتاق خوب واست انتخاب کردم که هم زیاد دید نداشته باشه هم راحت باشی . بعد یه پوزخند زد و گفت : هه البته اگه هوس شیطونی نکنی و کار خلاف ازت سر نزنه .
-ببخشید متوجه منظورتون نمیشم ؟
-آخه میدونی این جا یه شرکت درندشته و هزار تا کارمند مرد . ب هر حال این وسطا شیطون هم پیداش میشه .
اول نفهمیدم ولی بعد ک دوزاریم افتاد با یه پوزخند جوابشو دادم : هه وقتی رعیس شرکت خودش با دوس دخترش تو شرکت قرار میزاره اونم درست تو تایم کاری ، پس چه انتظاری از کارمندا میشه داشت ؟ اینو با کنایه گفتم که بفهمه .
یهو حالت صورتش عوض شد و رنگ صورتش قرمز شد.
از جاش بلند شد ولی همون حالت پشت میز دستشو به حالت تهدید برام بالا آورد : روابط من به خودم مربوطه نه هیچ احدالناس دیگه. فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره .
ببین خانم تهرانی من دنبال دردسر نیستم پس بهتره اینجا فقط کارایی که ازت میخوامو انجام بدی نه هیچ چیز دیگه .
به مامانت هم گفتم که خیلیا قبل از تو متاسفانه چشم پاک نبودن و به بقیه نظر داشتن.
امیدوارم تو مث اونا نباشی. هر وقت صدات زدم و ازمنشی خواستم که بیای اتاقم ، پنج دقیقه بیشتر طولش نمیدی وگرنه برگه تسویه حسابت رو میدم منشی بده بهت.
فقط کافیه یه صفر از ارقامو اعداد اینجا بالا و پایین شه و همه چی بهم بریزه، حقوق اون ماهتو که نمیگیری هیچ ، توبیخ هم میشی. تو همه جلسه ها هم فقط وقتی ازت خواستم میای تو جلسه . سرکارت هم چرت نمیزنی و جدول حل نمیکنی ، گوشیتو هم میدی به منشی تا آخر وقت کاری ، کاری هم داشتی با تلفن اتاقت زنگ میزنی . فهمیدی ؟

یه لحظه هنگ کردم. اینجا شرکت بود یا پادگان ؟ والا همچین شرکتی با این قانونا نوبره.
-ببخشید فک کنم شرکتو اشتباهی اومدم .
آخه من واسه حسابداری اومدم این شرکت ولی مثل اینکه اینجا رو با پادگان اشتباه گرفتم .
یه پوزخند زد: خیلی عذر میخوام ولی واستون کارت دعوت نفرستادیم که بیاین سرکار. اینجا قوانینش همینطوریه .اگه نمیخواین به سلامت.
خونه خاله نیس که بخور و بخواب باشه. بالاخره بابت حقوقی که میگیرین باید چیزایی که ازتون میخوایمو رعایت کنید.
-حالا مگه حقوقش چقدره؟
-نترس کم نیست .
-اوکی پس لطفا اگه میشه از اتاق برین بیرون چون میخوام کارمو شروع کنم
یه لبخند از روی رضایت زد و رفت بیرون .
یه ربع بعد یلدا اومد تو اتاق و چند تا ورق بهم داد تا کارمو شروع کنم.
این ورقا حساب و کتاب چند تا مصالح و وسایل ساختمونی بود که باید جمعشون میکردم و تقسیم بر تعداد میکردم تا بفهمم تو این چند روزه شرکت چقدر خرج کرده و این خرجا دقیقا واسه هر قسمت چقد بودن .
-خوب هلما خانوم نمیخوای بگی قضیه دانشگاه چی بود کلک ؟
-بابا از شانس گند من امروز روز اول دانشگاهم بود . ولی یکم دیر رسیدم . این رعیستون هم باز از شانس من استاد دانشگاهم بود.
یلدا تا اینو گفتم یه هین بلندی گفت .
-چته دیوونه ؟ الان میشنوه فک میکنه داریم کار خاک برسری میکنیم .
-آخه اصن بهش نمیخورد استاد دانشگاه باشه.
-مگه چن سالشه؟
– ۲۹ سالشه . خودت چی؟
-من بیست و چهار سالمه. راستی اسمش چیه ؟
– اسم کی ؟ راد؟
-نه پس خورزو خان
-آها اسمش آریاس .
چه اسمی هم، آریا . کوفتش بشه .
-خوب دیگه من کار دارم باید برم ، بی زحمت گوشیتو بده باید ببرم ، کار واجب هم داشتی بیا بهم بگو یواشکی گوشیتو بیارم اتاق .
-جون بابا نمیدونستم تو هم انقد پایه ای . چشم خانم منشی

یلدا گوشیمو گرفت و از اتاق رفت . یه ربع بعد کارای حساب و کتابم تموم شد و تقریبا کاری نداشتم
تصمیم گرفتم یه کم خودمو با کامپیوتر مشغول کنم. تو یکی از اون فایلای شخصی که مربوط به من بود داشتم چرخ میزدم که یهو چشمم خورد به یه چیز عجیب.
رفتم تو فایل و بازش کردم . چند تا پوشه بود . رو یکیش نوشته بود عکسای خانوادگی رو یکیشم نوشته بود منو پگاه. عجیبه که راد یادش رفته یود اینا رو پاک کنه. به هر حال سوژه خنده خوبی بود ـ
رفتم تو یکی از پوشه ها و عکسای آریا رو با پگاه دیدم. ظاهر این قضیه از دوس دختر هم گذشته بود.
پگاه تو جشن تولد آریا بود و با کل خانواده آریا عکس انداخته بود. مامانش که از خود پگاه جوون تر بود. پوستشو کشیده بود و دماغشم عمل کرده بود ولی خیلی خوش قیافه بود. باباش هم خرش تیپ و قد بلند بود.
کلا خونواده خوبی بودن . از عکسا معلوم بود تک فرزنده . پگاه که با تیپ جلف و زنندش به زور دستشو دور گردن آریا آویزون کرده بود.
معلوم بود آریا به زور تحملش میکرده و داشته لبخند زورکی میزده. پس اگه درست حدس زده باشم نامزدی چیزی باشع ولی اون رفتاری که جلو در رستوران با پگاه کرد ، اینو نشون نمیده.
ولی تو همه عکسا معلوم بود که آریا به زور داره دختره رو تحمل میکنه . یکم از عکسا گذشت که به عکسای دو نفریشون رسیدم . تو چن تا مهمونی و پارتی با هم دیگه عکس گرفته بودن . ولی تو عکسای تک نفره که آریا مینداخت از دور پگاه معلوم بود که با مردای دیگه میخندید و خوش بود.
هه پس این آقا آریا هنوز دوس دخترش یا نامزدشو نشناخته .
آخ یعنی اون روز میرسه که دست این دختره رو واسش رو شه . من از الان چه پدر کشنگی با این دختره دارم. خدا آخر و عاقبتشو به خیر کنه .
تو همین فکرا بودم که یهو صدای در اومد . ترسیدم که راد باشه از فایل اومدم بیرون و سریع بستمش.
خوشبختانه یلدا بود . تا منو دید سری با تاسف تکون داد : دختر خجالت نمیکشی تو؟ خوبه نیم ساعت پیش راد اینجا اومد بهت تذکر داد که زیاد کامپیوتر بازی نکنی
-من که خیلی وقته کارم تموم شده ، حالا چیکار داری ؟
-راستش چجوری بگم؟
-چیشده؟
-هیچی برو اتاق راد کارت داره
باگفتن این جمله ترس برم داشت ولی خودمو کنترل کردم و با یلدا از اتاق خارج شدیم
??

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن