رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 4

 

از فکر اینکه پشت سرم بود و داشت از کمر تا گردنم و میدید چشمام و بستم که تو سکوت فضای اتاق صدای بالا کشیدن زیپ لباس پیچید و بعد هم شاهرخ گفت:

_اینکه کاری نداشت!
و نفهمیدم کی اما چشمام و که باز کردم روبه روم وایساده بود:
_چرا چشمات بسته بودی؟

یه لبخند ضایع تحویلش دادم و با کفشایی که راه رفتن باهاشون سخت بود رفتم سمت آینه،
به نظرم همه چیز عالی بود و امشب تو این مهمونی حسابی میدرخشیدم!

چشم از خودم گرفتم و چرخیدم سمتش، کنار تخت وایساده بود و نگاهم میکرد که گفتم:
_من آمادم!

لبخند رضایت بخشی زد و اومد روبه روم وایساد:
_امشب بیشتر از دیشب باید حواست و جمع کنی، میدونی که؟
اوهومی گفتم:
_خیالت تخت استاد
سری تکون داد و بعد تو گوشم گفت:
_شاهرخ، شاهرخ جان!

از اینکه با صدای بمش تو گوشم حرف میزد مو به تنم سیخ شد و مثل لاک پشت گردنم جمع شد:
_خیلی خب، شاهرخ جان!

بااینطور دیدنم قهقهه زد و این بار دستاش و دور کمرم حلقه کرد که خشکم زد:
_چیکار میکنی؟

یه کلمه جواب داد:
_رقص!
و با یه کم مکث ادامه داد:
_با وجود اینکه از این قرتی بازیا بدم میاد اما امصب باید باهم برقصیم، بلدی؟

و حالا دیگه دیر بود واسه گفتن اینکه رقصیدن ما بااینا خیلی فرق داره و من ته تهش میتونم دوتا قر بدم و بلرزونم که گفتم:
_یه کمی!

چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت:
_پس یه کمی تمرین میکنیم و همینطور که دستاش دور کمرم بود من و سمت خودش کشید که جا خوردم و حیرون نگاهش کردم و اون ادامه داد:
_دستات و حلقه کن دور گردنم و پاهات و با پاهام حرکت بده

کاری که گفت و انجام دادم و با اینکه خنده ام میگرفت اما دور تا دور اتاق و هرچند ناشیانه اما باهاش رقصیدم که تک ضربه آرومی به در زده شد و بعد هم در باز شد و یه پیرزن که اولین بارم بود میدیدمش با لبخند نگاهمون کرد:
_دارید واسه شب آماده میشید‌؟

با دیدن این پیرزن دستای شاهرخ از رو کمرم افتاد و رفت سمتش:
_مادر بزرگ اومدی!
و یه جوری همدیگه رو بغل کردن که انگار ده سال بود همدیگه رو ندیده بودن و بعد از هم جدا شدن که منم سلامی کردم و این مادربزرگ که انگار ورژنش با همه فرق داشت به یه سلام خشک و خالی راضی نشد و از بالای عینکش نگاهم کرد و با انگشت اشاره کرد که بهش نزدیک تر شم:
_بیا بغلم ببینم…

تو بغل مامان بزرگش قشنگ له شدن و احساس کردم!
لامصب یه جوری من و بغل کرده بود که انگار نوه گم شده اشم و پر سر و صدا ماچمم میکرد و اما بالاخره بعد از ده دقیقه تو آغوشش بودن ولم کرد:

_حیف آرایش داری نمیشه اونطور که دلم میخواد ببوسمت!
لامصب اثرات تفش رو لپام هنوز باقی بود و میوفت اونطور که دلش میخواسته بوسم نکرده!

بااین حال لبخندی بهش زدم:
_خوشحالم از آشناییتون!
نگاهش و بین من و شاهرخ خندید و از خنده پوکید:
_این دختر چرا همچین حرف میزنه شاهرخ؟

و لپم و کشید:
_با من راحت باش، من عین پدر مادر این شوهرت نیستم، از خودتونم!
و با حالت با مزه ای چشمکی زد که شاهرخ گفت:
_خیلی خوشحالم که اومدی، دیگه ام نمیخوام برگردی اصفهان بمون پیش خودم

مامان بزرگ که همچنان لبخند به لب داشت جواب داد:
_خیالت راحت تا بچت و نبینم برنمیگردم!
و روبه من گفت‌:
_یه پسر واسمون بیار جفت شاهرخ!

با این حرفش لب و لوچم آویزون شد که فکر کرد ناراحت شدم و یه قدم اومد نزدیک تر:
_نه که تو خوشگل نباشیا! فقط پسره شبیه شاهرخ باشه قشنگ تره!

و با خنده دست تکون داد و از اتاق رفت بیرون‌‌!
مات و مبهوت زل زدم به شاهرخ و گفتم:
_تا کی باید نقش زنت و بازی کنم؟!

از اینطور گیج و پریشون دیدنم به خنده افتاد:
_فکر کنم تا وقتی که یه پسر واسم…
چشمام ریز شده بود و منتظر نگاهش میکردم:
_واست؟؟؟

خنده هاش به لبخند کجی گوشه لبهاش تبدیل شد:
_ موهات حسابی به هم ریخته شده برو جلو آینه مرتبشون کن دیگه کم کم باید بریم پایین!
و دست به سینه تکیه داد به دیوار پشت سرش که رفتم جلو آینه و دستی به موهام کشیدم و خودم و مرتب کردم که دوباره صداش و شنیدم:

_نهال چی ساخته!
و در اتاق و باز کرد که زبون تند و تیزم به کار افتاد:
_ساخت نهال نیست، ساخت خداست منتها شما تازه چشم باز کردین!

و با پررویی تموم جلو تر ازش زدم بیرون که در اتاق و قفل کرد و خودش و رسوند بهم:
_الان وقت کل کل نیست، باید دست تو دست من قدم برداری!

و دستش و به سمتم دراز کرد که ابرویی بالا انداختم و دستم و از پهلوش بردم و تو حلقه دستش جا دادم:
_اینطوری بیشتر دوست دارم!

 

همه میزهای طبقه پایین پر بودن از میوه و انواع نوشیدنی که من حتی اسماشونم نمیدونستم!

با رسیدن مهمونا همراه شاهرخ قدم بر میداشتم و یکی یکی باهاشون آشنا میشدم تا دیگه تکمیل شدن و حالا همه مشغول نوشیدن و خوردن بودن و من بین این آدما بی کار ترین بودم که فقط اطراف و نگاه میکردم و گاها از خستگی خمیازه هم میکشیدم!

بین مهمونا نگاهم به مادر بزرگ این خونه افتاد، لعنتیا انگار پیر زناشونم خاص بودن که مادر بزرگ نشسته بود بین خانم های تقریبا سن بالا و باهم مینوشیدن و میخندیدن!

این مهمونی بدجوری واسم غریب بود، همه مست بودن و چند نفر هم داشتن وسط میرقصیدن که چرخیدم سمت شاهرخی که کنارم نشسته بود و گفتم:
_من میتونم برم بالا؟

بدجوری مست بود، این و از چشما و لحن حرف زدنش میشد فهمید که یه پیک دیگه رفت بالا و جواب داد:
_کجا بری تازه میخوایم باهم برقصیم دلبرم!

پوفی کشیدم و از جایی که مست بود آزادانه جواب دادم:
_خدا شفا بده انشاالله!
اصلا حرفم و نفهمید که قهقهه زد:
_من بیمار توعم شفا به چه کار آید؟

و از یکی از شیشه های خفن مشروباشون واسم یه کمی ریخت و گرفت سمتم:
_بزن به سلامتیم!

با این حرفش سوراخای دماغم گشاد شد و خیره بهش چند باری پشت سر هم پلک زدم،بزنم به سلامتیش؟ مردتیکه مست حسابی جو گیر شده بود و نمیدونست چی میگه که دستش و به عقب هول دادم:

_عزیزم تو بزن به سلامتی من!
با رضایت نگاهم کرد و بعد نوشید و بلند شد سرپا و دستش و دراز کرد سمتم:
_دلم میخواد با این آهنگه برقصیم‌!

اصلا از این وضعیت راضی نبودم که چهارتا فحش آبدار تو دلم نثارش کردم و ناچارا بلند شدم و یه کمی باهاش رقصیدم و اما اون مست تر از اونی بود که فکرش و میکردم که بعد از چند دقیقه رقصیدن ولم کرد و رفت سمت یه دختر دیگه!

با اینکه شاهرخ واسه من اهمیتی نداشت و من فقط واسه رسیدن به اون پول وارد این بازی شده بودم اما بدجوری بهم برخورد که دلخور و عصبی نگاهش کردم تا اینکه صدای یه مرد و پشت سرم شنیدم:
_خانم توتونچی میتونیم باهم برقصیم؟

چرخیدم به سمت صدا،
یه مرد جوون شیک که البته در حد شاهرخ توتونچی نبود اما خب بعد از شاهرخ اول بود!

دو دل بودم بین قبول کردن یا قبول نکردن پیشنهادش اما با دیدن شاهرخی که حسابی داشت واسه خودش حال میکرد سری به نشونه تایید تکون دادم:
_البته!

و باهاش رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن باهاش، حتی از شاهرخ هم بهتر میرقصید و من حس خوب الانم رو چقدر دوست داشتم!

تا پایان آهنگی که تو سالن پخش میشد باهم رقصیدیم که همزمان با پایان رقصمون در حالی که با لبخند جواب تشکر پسره که اسمشم نمیدونستم رو میدادم، متوجه نگاه شاهرخ شدم،
یه نگاه ناراحت و عصبی!

یه طوری داشت نگاهم میکرد که انگار جدی جدی من زنشم و تو اوج مست بودن آقا غیرتی شده بود!
نگاهش و که از روم بر نداشت شونه ای بالا انداختم و همزمان با بالا آوردن دستام بهش فهموندم که ‘چیه’؟

و اما اون به جواب دادن از راه دور قانع نشد که با اخم اومد سمتم و تو گوشم گفت:
_همین حالا برو طبقه بالا، باهات کار دارم…

انقدری عصبی بود که نتونستم حرفی بزنم و رفتم طبقه بالا.
صدای قدماش و پشت سرم میشنیدم که رو پله ها خودش و بهم رسوند و دستم و محکم کشید که اخمام رفت توهم و با رسیدن به اولین اتاق طبقه بالا در و باز کرد و هولم داد تو!

هر چقدرم که مست بود اون حق نداشت با من اینجوری رفتار کنه که از کوره در رفتم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
_چرا همچین میکنی؟

بی هیچ حرفی اومد سمتم،هرچی بهم نزدیک تر میشد من هم عقب تر میرفتم تا رسیدم به کمد دیواری انتهای اتاق و با برخورد بهش متوقف شدم و حالا انگار راهی واسه فرار از توتونچی نبود که دستاش و گذاشت دو طرف سرم و واسم حصار درست کرد:

_داشتی چه غلطی میکردی؟!
با این حرفش چشمام گرد شد و جواب دادم:
_چی میگی شاهرخ؟ من کاری نکردم! مستی حالیت نیست!

و خواستم از زیر دستش در برم که این بار دستاش و گذاشت رو شونه هام:
_وسط خونه من با یه مرد دیگه میرقصی؟

با این حرفش پوزخندی زدم:
_رقصیدم که رقصیدم، مگه غیر از اینه که من دارم نقش بازی میکنم؟ما باهم نسبتی نداریم!

متقابلا پوزخندی تحویلم داد:
_مثل اینکه قرار داد و خوب نخوندی!
و یه دفعه و به دور از هر لطافتی لب های داغش و رو لبام گذاشت و بعد هم لب پایینم و به دندون گرفت!

از بوی الکل دهنش حالم داشت بهم میخورد که هولش دادم عقب و عق زدم که همزمان صداش و شنیدم:
_خوب گوش کن ببین چی میگم، تو الان مال منی… در اختیار منی… تا آخر اطن بازی حتی حق نگاه کردن به هیچ مردی رو هم نداری!

دستش و بالا آورده بود و با انگشت اشارش واسم خط و نشون میکشید و سست و بی اراده به سمت عقب قدم برمیداشت که یهو افتاد رو تخت و دیگه ازش هیچ صدایی نشنیدم…

 

با دلهره رفتم بالاسرش:
_تو خوبی؟!
نگاهش و بهم دوخت و حرفی نزد،
نفس های عمیقی میکشید و نگاهم میکرد که کمکش کردم تا بشینه،
نمیدونم چرا اما از اینطور دیدنش بدجوری بهم ریخته بودم و داشتم از نگرانی میمردم!

نمیدونستم باید چیکار کنم؟
کی و صدا بزنم؟
چطوری کمکش کنم!
نگاه پریشونم و بهش دوخته بودم که سنگین پلک زد و دست برد تو موهام‌:

_خوبِ خوبم!
و تو همین حال صدای تق تق در اتاق باعث شد تا حالم یه کمی بهتر بشه و بگم:
_بیا تو

در توسط یه خدمتکار باز شد و خدمتکار اومد تو:
_آقا به دستور پدرتون میز های شام آماده شده، لطفا تشریف بیارید همه منتظر شمان

و بعد رفت بیرون که بلند شدم سرپا:
_پاشو بریم پایین، دیگه هم انقدر زیاده روی نکن

از رو تخت بلند شد، حالش بهتر از قبل بود اما خب اثرات مستیش هنوز باقی بود که دستش و محکم گرفتم و رفتیم طبقه پایین و با مهمونا شام خوردیم.

تموم مدتی که کنار شاهرخ نشسته بودم و غذا میخوردیم نگاه اون دختره که با شاهرخ رقصید و رو شاهرخ حس میکردم، نمیدونم شاید عاشق پیشه بود اما این نگاه کاملا منظور دار بود و دختره داشت شاهرخ و قورت میداد که دوباره زیادی تو نقشم فرو رفتم و با دلخوری تو گوش شاهرخ گفتم:
_این دختره چرا همچین نگاهت میکنه؟

تازه فهمید یکی داره دیدش میزنه و سرش و آورد بالا که بلافاصله دختره خودش و زد کوچه علی چپ و شاهرخ جوابم و داد:

_بذار انقدر نگاه کنه تا چشماش در بیاد!
و با لبخند چشم ازم گرفت و غذاش و خورد!
با بی میلی به غذا خوردنم ادامه دادم تا بساط عیونی شام جمع شد و حالا بعد از شام با 2 تا از دوستای شاهرخ که یه زن و شوهر فوق العاده شیک و با کلاس بودن و بعد از معرفیشون فهمیدم اسمشون عماد و یلداست، گرم گفت و گو شده بودیم که شاهرخ گفت:
_عماد چرا اون کوچوهارو نیاوردی من ببینمشون؟
و یلدا با لبخند دلنشینی که دندون های سفید و مرتبش و نمایان میکرد جواب داد:

_آخه دوتا بچه 2ساله رو بیاریم مهمونی که مهمونی و کوفتمون میکنن، به همین زودیا شما و دلبر جون و دعوت میکنیم خونه، میاید بچه هارو میبینید!

و نگاهش و از شاهرخ گرفت و به من دوخت که متقابلا بهش لبخندی زدم:
_آره حتما!
و دوباره حرف زدنای شاهرخ و عماد شروع شد و من و یلدا هم حکم تماشاچی داشتیم که فقط نگاه میکردیم و میخندیدیم!

ساعت از 1 شب میگذشت که بالاخره مهمونی تموم شد و تونستم نفس راحتی بکشم.
سخت بود نقش بازی کردن،
سخت بود تلقین کنی کسی هستی که نیستی!

با رفتن مهمونا قبل از شاهرخ راهی طبقه بالا شدم و رفتم تو اتاق و لباسام و عوض کردم و آرایشم و پاککردم و تو روشویی اتاق صورتم و شستم و اومدم بیرون که صدای مامان بزرگ شاهرخ و پشت در شنیدم:

_عروس خانم اینجایی؟
دیگه واقعا حوصله خودمم نداشتم و دلم میخواست زودتر بخوابم که پوفی کشیدم و با یه لبخند زورکی در و باز کردم:
_جانم
موشکافانه نگاهم کرد و بعد چشمی تو اتاق چرخوند:
_برو کنار ببینم!

با این حرفش متعجب شدم و کنار در اتاق وایسادم که اومد تو و بعد چند لحظه دست به سینه روبه روم وایساد:
_پس شاهرخ کو؟

هوش و حواس واسم نمونده بود که جواب دادم:
_تو اتاقه خودشه دیگه!
با این حرفم قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت:

_یعنی چی؟ یعنی شما تازه عروس دوماد، جدا از هم میخوابید؟

تازه فهمیدم چه گندی زدم و به من من کردن افتادم که ادامه داد:
_نکنه باهم قهرین؟
از جایی که چاره ای نبود و فکر میکردم اینطوری خلاص میشم زرتی جواب دادم:
_آره یه کمی قهریم!

لب و لوچش آویزون شد:
_بیخود!بیا بریم تو اتاق شاهرخ ببینم!
و همینطور که زیر لب غر میزد دستم و گرفت و خواست از اتاق ببرتم بیرون که یهو وایساد و نیمرخ صورتش و چرخوند سمتم و نگاهی به سر تا پام انداخت:
_نه، تو بمون تو همین اتاق یکی از اون لباس خواب خوشگلاتم بپوش من میرم شاهرخ و میارم!

با این حرفش آب دهنم و به سختی قورت دادم و گفتم:
_نه، من بیام بهتره!
و یه لبخند ضایع تحویلش دادم که در اتاق و بست و ابرویی بالا انداخت:

_یه کم لوندی داشته باش دختر جون!یه لباس خواب خوشگل تنت کن و رو تخت منتظر اومدن شوهرت باش!

حتی از تصور حرفشم پشت گردنم عرق میکرد و حسابی خجالت میکشیدم اما مگه میشد این پیر زن و قانع کرد؟

وقتی دید مثل ماست وایسادم و هیچ عکس العملی نشون نمیدم چپ چپ نگاهم کرد و بعد سری به نشونه تاسف واسم تکون داد و رفت سمت کمدا!

یکی یکی در کمدهارو باز میکرد و من هرثانیه تو دلم فحش نثار شاهرخی میکردم که حتی تو این کمدها لباس خوابم گذاشته بود!

با شنیدن صدای مادر بزرگ از فحش دادن به شاهرخ دست کشیدم:
_به نظرم این خیلی جذابه! این و که بپوشی هوش از سر شوهرت میپره و قهرتون به آشتی تبدیل میشه مردا رو که میشناسی؟

این و گفت و شروع کرد به ریز ریز خندیدن و من بیچاره با حال زار خیره مونده بودم به لباس خوابِ تو دستش،
یه لباس خواب حریر مشکی رنگ که نپوشیده معلوم بود چیه و چقدر تح. ریک برانگیزه!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

14 دیدگاه

        1. بیخیال بابا بعدشم یکی دو تا پارتشو خوندم راجع به عماد و یلدا است ربطی به اینا نداره البته فکر کنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن