رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 51

تا پامو توی اتاقم گذاشتم گیفمو انداختم زمین و زانو زدم و گفتم: -سلام آزادی….سلام اتاق نازنینم…اوووووخی ش….اوووخیش….چه حسی خوبی …چه خوشحالم…. بلند شدم یکم به افتخار از بیخ گوش گذشتن خطری که به شدت ازش وحشت داشتم بندری رفتم ….. -بسم الله! دختره پاک خل شده… تا صدای مامان رو شنیدم فورا چرخیدم به عقب و نگاه پر تعجبی به صورت عمه و مامان انداختم….عین اینکه یه خل و چل واقعی دیده باشن همینجور واستاده بودن ونگاهم میکردن…. سرفه ای مصنوعی کردم و بعد نیشخندی زدم…. عمه رو کرد سمت مامان و گفت: -اینا علائم بی شوهری….دختره رو دیر شوهرش دادین مغزش گندیده شده!تحویل بگیر فاطمه خانم…به جای این انجمن رفتنها و مسجدرفتنها دو دیقه واسه دخترت وقت میذاشتی…. مامان با تاسف و افسوس سری تکون داد و گفت: -کاش تو همون دوران اوجش که همزمان دوتا خواستگار داشت ردش کرده بودم…. سرمو بلند کردمو گفتم: -ولی من خوبم… یعنی عالی ام…. عمه خیلی مطمئن عینهو روانشناسی که صدسال تجربه داشته باشه گفت: -عزیزم این حالتها عین حالتهای قبل افسردگیه ..دیدی اینایی که میخوان بمیرن دقیقا قبل مرگشون حالشون خیلی خوبه؟؟ تو هم یه همچین وضعیتی داری… عمه اینو گفت و با رها کردن دستگیره از اتاق بیرون رفت…شونه بالا انداختم …. برام مهم نیست راجبم چیفکر میکنن اصلا….. اول به ایمان پیام دادم که صحیح و سلامت و بی دردسر اومدم خونه و بعد از اتاق رفتم بیرون و خودمو رسوندم به حموم…الان من به تنها چیزی که احتیاج داشتم یه دوش آب ولرم بود که سرحالم بیاره و حالمو خوب کنه ….. زیر دوش ایستادم و با بستن چشمام اجازه دادم قطره های آب رو سرو تنم فرود بیاد…. وقتی یاد اون لحظه های پر استرس میفتادم بدجور تنم می لرزید ….چقدر ترسیده بودم….وایی که اگه یکی منو میدید چی میشد؟؟؟ مثلا آقا رحمان….مثلا خانواده عمو ایمان….یاحتی خانواده ی خودم….هوووووف….بیچاره میشدم و تا ابد نمیتونستم سر بلند کنم….! بعد حموم، حوله تنم کردم و اومدم بیرون….. یه راست رفتم تو آشپزخونه…درسته سهم غذای ایمانو من خورده بودم اما همچنان گشنه ام بود…. یه بشقاب برنج واسه خودم ریختم و شروع کردم خوردن….اصولا من همیشه باید اونقدر غذا میخوردم که احساس سیری نه بلکه احساس جا نداشتن بهم دست بده…. یعنی باید اونقدر بخورم که دیگه ظرفیتم پر بشه! یه لیوان نوشابه خوردم تا هضم کنه ببره و بشوره…و بعد با زدن یه آروغ و همونطور که شکمم رو می مالیدم عین زن حامله ای که تحمل وزن شکمش براش سخت باشه راه افتادم سمت اتاق و همونطور با حوله خیس دراز کشیدم رو تخت و خوابیدم… ~~~~~~~~~~ با کرختی روی تخت غلتیدم…..اتاق و یا بهتره بگم کل خونه تاریک سده بود این یعنی شب شده ….حوله کنار رفته بود و لخت شده بودم…بلندشدم….اول ساعت رو که عقربه هاش عدد نه شب رو نشون میدادن نگاه کردم و بعد لباس پوشیدم و با صاف کردن موهام و پوشیدن لباسهای مناسب از خونه زدم بیرون…. وقتی خانواده ی ما خونه نیستن فقط یه احتمال وجود داره و اونم اینکه با بساط چایی رفتن توی حیاط….آخ که الان واقعا فقط یکی از اون چایی زعفرونهای عمه میتونست جگر منو حال بیاره….. وقتی رفتم تو حیاط دیدم که آره…عمه و بابا و مامان روی تختی که دقیقا بالای حوض بود نشستن و دارن گپ میزنن و چایی میخورن…. کف دستهامو با لذت بهم مالیدمو با درآوردن دمپایی هام رفتم بالا و گفتم: -به به….جمعتون جمع ولی گلتون، بلبلتون، سنبلتون، ملوستون کم…. تا نشستم بابا با خنده گفت: -همه اینایی که گفتی خودت بودی !؟ لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: -آره دیگه….. یه چایی برای خودم ریختم که همون موقع ایمان و باباش با لبی خندون اومدن داخل…و البته کلی شیرینی و آجیل….. زبونمو با لذت رو لبهام کشبدم…کاش از اونهمه چیزمیز خوشمزه که احتمالا آقا رحمان همه رو از شیرینی سرای بزرگ خودش آورده بود به ما هم تعریف میکرد…. عمه نامحسوس یه لگد به پام زد…آخی گفتمو همونطور که پامو می مالوندم گفتم: -اوووووف…..چرا میزنی عمه !؟ -میزنم که اونجوری زل نزنی به اون شیرینی ها…میخوای مردم فکر کنن نخورده و ندید بدیدی….!؟ فرمایشات عمه با سر رسیدن ایمان و پدرش ناتموم موند و مشغول سلام علیک شدن …فکر میکردم برن اما با تعارف بابا بالا هردو اومدن و بالا نشستن….. و جالب اینجا بود که آقا رحمان همش با لبخند منو نگاه میکرد و حالمو میپرسید!! چرا اینقدر حالمو میپرسید…عجیب بود…

زبر جلکی به ایمان نگاه کردم…از چایی هایی که عمه آماده کرده بود یه لیوانشو برداشت و آهسته و جرعه جرعه در آرامش مشغول خوردن چاییش شد…لامصب….خودشیفته! حتی یه پیامک تشکر هم نفرستاد! البته دیگه چه بفرسته چه نفرسته واسه من مهم نیست واسه اینکه از این لحظه به بعد زمین بیاد آسمون ،آسمون بره زمین من دیگه هیچوقت فریب اصرارهای ایمانو نمیخورم و پا تو خونه اش نمیزارم که اون دردسرها و دلواپسی ها پیش بیاد…. خدامیدونه من چقدر حرص خوردم….چند کیلو تو همون چند ساعت اب کردم!!! خیلی لاغر و داغون شدم…گرچه اون داشتن صحبتهای معمولی انجام میدادن اما چشم من همش هی پی اون شیرینی ها و آجیلها بود…. آخ آخ اخ !!! پس کی اقا رحمان اونارو تعارف میکنه !؟ انگشتمو زیر دندونام فشردم و زل زدم به آجیلها که آقا رحمان خطاب به بابا گفت: -خب حاج اقا….از ما دلخور نمیشی اگه بخوایم بی مقدمه بریم سر اصل مطلبی که حقیقتا واسه پیش کشیدنش دل تو دل خودمم نیست….!؟ همه کنجکاو آقا رحمان رو نگاه کردیم….بابا لیوان چاییش رو کنار گذاشت و گفت: -اختیار دارین آقا رحمان….این چه حرفیه…اجازه ما هم دست شماست…. آقا رحمان لبخندی زد و گفت: -راستش…شاید اینجا خوب نباشه بخوام این حرفهارو بزنم ولی خودم که الان حس میکنم بهتر از اینجا جای دیگه ای گیر نمیاد…. آقا رحمان لحظه به لحظه داشت همه رو باحرفهاش کنجکاو میکرد…. اصلا نمیشد فهمید داره درمورد چی حرف میزنه… با این حال خوشحال و خرسند ادامه داد : -راستشو بخواید….گلوی ایمان ما پیش یاسمن شما گیر کرده…. فکر کنم با گفتن این حرفها دهن همه اندازه غار باز شده بود….خود من هم که رسما مجسمه شده بودم….. دلم میخواست ده بیستا چک بزنم تو گوش خودم تا مطمئن بشم بیدارم و تو خواب نیستم….. من…من رسما شوکه شده بودم…. عمه با اون چشمهای از کاسه دراومده اش بهم خیره شد و لب زد: -این! ؟گلوش پیش این ما گیر کرده !؟ اصلا مهم نبود که عمه منو ” این ما ” خطاب کرده….تنها چیزی که منو متحیر کرده بود این بود که چیشده که بالاخره ایمان اینقدر یهویی تصمیم گرفت موضوع رو به باباش بگه …. برو بر ایمانو نگاه کردم….و بعد پدرش رو که خیلی راضیو خوشحال گفت: -من بی مقدمه چینی باید بگم خیلی خوشحالم…واقعا خوشحالم که ایمان یاسمن رو انتخاب کرده….اصلا کی بهتر از یاسمنی که عین عین یلدا میخوامش و همونقدز حتی بیشتر واسم عزیزه….من که باجون و دل راضی ام از انتخاب پسرم…حالا….ماباقیش با شما حاج آقا که بزرگ و سرورمایی….اجازه میدین همینجا این دوتا جوون رو به هم محرم کنیم و شیرینی این پیوند مبارک رو بخوریم… بابا که صدرصد مطمئن بودم از خداش ایمانی که یه عمره میشناسش و نسبت بهش شناخت داره و دیگه به حرمت این سالها یه جورایی یه عضو از خانوادمون به حساب میاد دومادش بشه…واسه همین گفت: -آقا رحمان….کی بهتر از ایمان….ایما برای من همونقدر عزیزه که امیرحسین و امیرعلی هست…اگه خود یاسمن حرفی نداشته باشه من حرفی ندارم…. نگاه های همه اومد سمت منی که دلم میخواست بلندبشم توهوا و از شوق زیاد رقص کوردی برم…. خدایا….باورم نمیشد…..واقعا باورم نمیشد…. کم مونده بود اشک تو چشمهام جمع بشه…اون منو دوست داشت .‌. اون لامصب خواستنی بالاخره به وعده اش وفا کرد … عمه سقلمه ای بهم زد و گفت: -دختر…سرتو بنداز پایین جواب بده .. به خودم اومدم و سرم رو پایین انداختم … یه عالمه چشم خیره شده بودن به دهن من…. بابا پرسید: -یاسمن….نظرت تو چیه!؟ اول خواستم بگم من قصد ادامه تحصیل دارم ولی بعد دیدم من غلط کنم قصد ادامه تحصیل داشته باشم…من شوهر میخوام…اونم فقط ایمان….واسه همین باخجالت گفتم: -هرچی شما بگین آقا جون…. آقا رحمان شروع کرد دست زدن و گفت: -به به…اینم بله ی عروس خانم…. وووی…گونه هام گل انداخت….عروس خانم…من عروس خانم بودم !؟؟ باورم نمیشد…واقعا باورم نمیشد…داشتم خر ذوق میشدم و کم مونده بود همونجا ضعف کنم و بمیرم…. آقا رحمان با خوش حالی در جعبه های شیرینی رو باز کرد وگفت: -دیگه این شیرینی خوردن داره….بفرمایید دهنتون رو شیرین کنین….بفرمایید عمه خانم….بفرمایید حاجیه خانم… یه تیکه شرینی برداشتم و همزمان که میلونبوندمش به ایمان نگاه کردم…. واقعا باورم نمیشد که بالاخره اون همچیو به باباش گفته باشه ..وصدالبته اینهمه ذوق دوتا خانواده هم واسم عجیب بود …. تا با ایمان چشم تو چشم شدم چشمکی زد و از جعبه شیرینی یه تیکه برداشت… انگار داشت با نگاهش میگفت” اول وعده وفا یاسمن”….. ولی فکر کنم شادترین آدم اون جمع مامانم بود که تو خواب هم نمیدید دومادی مثل ایمان گیرش بیاد…. وای! یعنی منم قراره به زودی عروس بشم …..!؟

مسخره بود اما دیگه حتی روم نمیشد ایمانو نگاه کنم…یعنی رو که چه عرض کنم…جرات اینکارو نداشتم…آخه چشمای تیزبین عمه اصلا کم از یه دوربین مداربسته ی فوق حرفه ای نداشت…. حالا که فهمیده بود ایمان منو دوست داره چنان تحت نظرم گرفته بود که حتی نمیتونستم سر بلند کنم… اما ..این نمیتونست چیزی از شدت شوق من کم کنه…. آقا رحمان چنان با محبت نگاهم میکرد که کیف میکردمو از عمق وجود لذت میبردم….آخه حتی از نوع نگاه ها و حالت چشماش هم مشخص بود چقدر از این اتفاق خوشحال…. و این مایه مباهات من که سخت باور داشتم اون از وجود من و از انتخاب پسرش راضی هست…این ارزشمند نیست!؟؟ اینکه خانواده ی کسی که تورو میخواد هم به همون اندازه خواهانت باشن که فرد مورد علاقه ات خواهانته!؟؟؟ بنظر من که خیلی چیز خوبیه! بابام به آقا رحمان گفت که روز خواستگاری بمونه برای بعد از صحبت کردنش با امیرحسین و امیرعباس…. وای که چقدر احساس خجالت بهم دست داده بود. یعنی وقتی بشنون ایمان منو میخواد چه واکنشی از خودشون نشون میدن!؟ اوخ اوخ یلدارو بگوووو….حتی منو تیکه پاره میکنه واسه اینکه چیزی بهش نگفته بودم…..! همون شب تو اون جمع ساده و کوچیک خانوادگی خیلی قرارها گذاشته شد…اولیش این بود که بعد صحبت حاج آقا با آقا داداشها اگه راضی بودن بین منو ایمان فردا عصر یه صیغه محرمیت خونده بشه و تاریخ ازدواجمونم مشخص بشه! و من چقدر دلم میخواست ایمان رو تنهایی گیر بیارم… بپرم بغلش و یه دل سیر ماچ بارونش کنم پسره ی لعنتی رو! شب بخیر که گفتیم، عمه دستمو گرفت و بدون اینکه اجازه بده حتی یه ثانیه فرصت دید زدن ایمان رو بدست بیارم تا داخل خونه اسکورتم کرد. لامصب! نذاشت لااقل با چشم یا با لول کردن لبها براش ماچ بفرستم! وقتی داشتیم از پله ها بالا می رفتیم ویشگونی از بازوم گرفت و گفت: -ور پریده از کی تو نخت !؟ از درد صورتم تو هم مچاله شد…آخی گفتمو پرسیدم: -عمه خب چرا عین مار نیش میزنی!؟ -حاشیه نرو جواب سوالم بده… طفره رفتمو گفتم: -عمه خب من چه بدونم…این سوال رو فکر کنم باید از اون بپرسی نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت: -اون یا تو عجوزه!؟ بدون اینکه نگاش کنم ودرحالی که هی از چشم تو چشم شدن باهاش فراری بودم گفتم: -خب معلوم اون… یکی از اون نگاه ها که با زبون بی زبونی میگفت” خر خودتی” بهم انداخت و گفت: -آره جون خودت ….تو گفتی و منم باور کردم…. ولی یاسمن…. مکث کرد….هرهر کرکر خندید و گفت: -ولی داداش احمد حتما باید گاوی گوسفندی چیزی قربونی کنه…خداشاهده من امیدی به شوهرکردنت نداشتم… این پسره خیلی خشوتیپ و خوب….. میگم این مدت کار خیری چیزی انجام دادی….!؟ این احتمال پاداش همین کارت… لبخندی زورکی زدم و گفتم: -واسه همه اعتماد بنفس دادنات مرسی عمه!! فورا حالت صورتش جدی شد و گفت: -خب خب….نمیخواد واسه من حاضر جوابی بکنی….ایشششش! تا رفتیم بالا من قبل از هرکسی پریدم تو اتاقم و درو بستم…. ذوق و شوق داشت از سرو روم میبارید و کم مونده بود دوتا بال دربیارم و تا آسمون هفتوم یه نفس و بی توقف پرواز کنم….. فورا رفتم تو تلگرام و اسمشو تایپ کردم و همراه با استیکر میمون خجالتی واسش فرستادم… دیر آنلاین شد…تا اون موقع من از شدت بیقراری کارم رسیده بود به جویدن ناخن و لگد زدن به تخت و.. بیشترهم طول میکشید کارم به جاهای باریکتر کشیده میشد….که خوشبختانه نشد و ایمان خان آنلاین شد… “سلام عروس خانم” واااای …قند تو دلم آب کرد این جمله ی کوتاه….. چندتا استیکر قلب فرستادم و گفتم: “باورم نمیشه…” “که میخوای عروس بشی!؟..خب دیگه! برو امامزاده گاوی گوسفندی بکش که من زد به سرمو آخرش عاشق تو شدم” نمیدونم داشت مسخره میکرد یا تعریف…. ولی درهرصورت حالا تمام فکرای منفی ای که راجبش داشتم پر کشید و پوچ شد…. ایمان به تفاوت فاحش باهمه پسرایی که دیده بودم داشت…..اونم این بود که اگه حرف میزد همه جوره پاش می موند و یه جورایی….تو وفاداری حرف اول رو میزد….. البته عشق و دوست داشتن یعنی پذیرفتن یه نفر با تمام نکات خوب و بدش..‌.‌ عین خانواده…‌عین مادری که بچه اشو با تمام ویژگی و خصلتهای خوبش دوست داشته باشه‌…. وبرای منم همینطور بود‌…‌ من ایمان رو با تمام بدی ها و خوبی هاش دوست داشتم هرچند که از نظر خودم اون بی نقص ترین مرد دنیا بود‌..‌‌‌ تا دیر وقت درحال صحبت بودیم تا اینکه بالاخره کمکم خوابش گرفت و واسم پیام فرستاد ” فردا شب میبینمت گربه جان…شبت بخیر” لبخند زدمو با جواب شب بخیرش گوشی رو گذاشتم کنار و زل زدم به سقف…. با چشمای بسته لبخندی به پهنای صورت زدم…. فردا سه تا اتفاق مهم میفتاد…. اول اینکه همه همچی رو راجب من و ایمان میفهمن….. دوم اینکه به هم محرم میشدیم و تاریخ ازدواجمون مشخص میشد…. سوم اینکه چشم مینا میترکید….. به این میگن حس خوب!

گوشی موبایلم به طرز وحشتناکی درحال زنگ خوردن بود …..هی زنگ پشت زنگ….هی پیام پشت پیام….. شک نداشتم اگه این تماسها و پیامها همینطور ادامه پیدا کنن گوشی حتمی میپکه و به فنا میره ! یلداهم که اصلا ول کن نبود! هزار پیام و هزار تماس بی پاسخ از یلدا! با کمی اغراق البته ! دلم نمیخواست به هیچکدوم جواب بدم چون اصلا روم نمیشد…..خصوصا یلدا و امیرحسین….و امیرعلی و زنش یه نموره کمتر !!! روبه رو آینه ایستادم و خودم توی دو دست لباسی که هرکدومو با یه دست گرفته بودم تصور کردم….. نمیدونم سفید بهتر بود یا کرم طلایی…..!؟ در باز شد و عمه اومد داخل… گل سر خوشگلی که خودش درست کرده بود به طرفم گرفت و گفت: -بیا….با این قیافه ات نما پیدا میکنه! پع! عمه مارو باش! همچین میگه با این گل سر قیافه ات نما میدا میکنه انگار میمونم! ولی خب خیلی خوشگل بود…ذوق زده شدم و گل سر رو ازش گرفتم و تو آینه رو موهام تماشاش کردم که عمه گفت: -دختر خوب گوشن کن….تو مهمونی همش سرت پایین باشه…نه حرف بزن نه چیزی بخور..فقط هرازگاهی سرتو بالا بگیرو لبخند ژکوند بزن….. تند تند گفتم: -چشم عمه….راستی عمه سفیدها بهترن یا کرم طلایی ها…. با نگاه اولفت: -گزینه دومی به هرپوستی میاد…گزینه اولی تو رو هول تشون میده …میدونی چیمیگم!؟ اونوقت همه میفهمن که چقدر تو کف شوهر کردن بودی! گردن کج کردمو نگاهش کردم…. عمه واقعا اینجوری بود یا داشت مسخره بازی درمیاورد !؟؟ تا از اتاق بیرون رفت لباسامو گذاشتم تو پلاستیک و از خونه زدم بیرون…باید میدادم خشک شویی واسه عصر آماده میشدن….البته به یه شال که هم ست با لباسهام هم باشه نیاز داشتم و بیشتر به همین خاطر از خونه زدم بیرون….. ظهر وقتی برگشتم حسابی خونه تو تکاپو بود….آخه مامان مهمون دعوت کرده بود….و بابا میخواست این خواستگاری و اون صیغه محرمیت تو حضور بزرگترها خونده بشه…. منم که اصلا دست به سیاه و سفید نمیزدم و واسه خودم پادشاهی میکردم یه جورایی….. عصر تماس گرفتم خشک شویی و گفتن لباسهام آماده ان…. بهزاد با خاله و شوهر خاله زودتر از بقیه مهمونها اومده بودن ….تا خواستم از خونه بزنم بیرون باهاشون رو به رو شدم….خاله کلی ماچم کرد و بهم تبریک گفت…شوهر خاله هم که همیشه خدا نیشش باز بود زد روی شونه ام و بعداز یه خنده ی بلند گفت: -میبینم که بالاخره تو هم مخ زدی!!!! ها ماشالله! بهزاد که همه چیش ش حتی قیافه اش هم عین باباش بود درست مثل خودش خندید و گفت: -آخرین مرحله از آخر الزمان ازدواج کردن یاسمن بود…. فقط یه نیشخند زدم..پسره ی بی تربیت…..عمه اومد استقبالشون….با خاله و شوهر خاله گرم برخورد کرد اما تا بهزادو دید گفت: -کاش میگفتم بچه مچه باخودشون نیارن! اینبار نوبت من بود که دستمو بزارم رو شکمم بزنم زیر خنده…. نیششو یه وری کرد و گفت؛ -رو آب بخندی…چه معنی داره دختر نیشش تا بناگوش باز باشه!؟؟ دختر باید سنگین رنگین و مودب باشه…عین منیژه و آرمیتا و نازی و مهناز…. دستمو به کمرم تکیه دادم و گفتم: -اونوقت اینایی که نام بردی دقیقا کی هستن!؟ -خب معلوم دوست دخترام… چپ چپ نگاش کردمو گفتم: -اونا اگه سنگین رنگین بودن که با توی جلف دوست نمیشدن….میگم تو که خاصیت خیلی بدرد بخوری نداری….لااقل برو خشک شویی لباسای منو بگیر بیار! برو بابا من میخوان برم آجیل و شیرینی و چایی بخورم….به عشق همین چیزا اومدم…والبته دیدن ایمان….میخوام ببینم کله اش احیانا نشکسته…به جایی نخورده….بهش نمیومد پسر گیج و بدسلیقه ای باشه…. اخم کردمو گفتم: -بهزاااااد….. -خب باشه ماچم کن تا برم برات بیارم… -عمرااااا….. -پس منم نمیرم…. -بهزااااد….جوووون من… کلی پاچه خواریش رو کردم تا بالاخره راضی شد بره لباسهامو واسم از خشک شویی بیاره… بعدش رفتم تو اتاقم و رو به رو میز مطالعه ام نشستم و چشم دوختم به وسایل آرایشیم……خب…باید از کجا شروع میکردم….چتری ها تقریبا بلند شده بودن و دیگه نمیشد بهشون گفت چتری … اول به صورتم کرم زدم…خط چشم ملایمی کشیدم و بعد به گونه امو رژ گونه صورتی زدم…هرچی آرایش ملایمتری داشته باشم بچگونگی صورتم کمتر محو میشه…من حالت طبیعی خودمو بیشتر دوست داشتم…. داشتم لبامو روهم می مالیدم که زنگ خونه به صدا دراومد…چون حدس میزدم بهزاد باشه خودم بلند شدم و رفتم سمت در…. خودش بود….لباسهارو داد دستمو گفت: -بفرماااا….حالا اجازه میدی برم داخل …. لباسهارو ازش گرفتم و گفتم: -آره حالا دیگه میتونی… تنه زنان از کنارم رد شد و رفت داخل…منم خواستم برم داخل که متوجه شدم مینای پر افاده که همیشه خدا اخم رو صورتش بودو عین ملکه ها راه میرفت داره از پله ها بالا میاد…. دستمو واسش تکون دادمو گفتم: -سلام مینا جوووووون…. یکی ار ابروهاشو بالا انداخت وخیلی زیر زب ونی جواب سلاممو داد…. نمیدونستم آقا رحمان با برادرش حرف زده یا نه آخه بنظر نمیومد باخبر باشه….اما خب…وقتش بود یه بارم من بزنم تو پوز این مینا…این مینایی که هم خدارو میخواست هم خرما رو ….هم ایمانو هم محمدامین وحیدی رو…. نیشخندی زدمو کشدار گفتم: -خوشششششحال میشم امشب با ایمان عزیزم و عمو رحمان بیایین خونمون…. چشماشو تنگ کرد و با پوزخند گفت: -ایمان عزیزززت !؟ هه! تو همیشه پسرای مردمو با لفظ عزیزم صدا میزنی!؟ لبخندی پرررنگ زدمو گفتم؛ -نه من فقط شوهر آینده ام رو با همچین لفظی صدا میزنم…. ماتش برد….هاج و واج نگاهم کرد….پس هنور خبر نداشت…. ناباور لب زد: شوهر آینده !!!

 

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

26 دیدگاه

  1. پستاتون دارن آب میرن؟!
    روز ب روز کوتاهتر میشه!
    چ وضعشه اینهمه صبر کنیم بعدش 4تا خط تحویلمون میدین
    جم کنین بابا
    -__-

  2. سلام ادمینی تورو خدا به نویسنده بگو شورشو درنیار وضدحال نزنه حالا که دارن نامزدن میکن مینا یا دخترهای دیگه یا هرچی رابطشونو بهم نزنه خیلی هم کشش نده

  3. سلام ادمین راست میگن به نوسنده بگوحالایدفعه مینانیادوسط میناکاری نکنه یه وقت به نویسنده بگولطفا

    1. رمان قشنگیه حتما بخون…من ک حس میکنم یاسمن خود منه از لحاظ خنگی خخخ همه منو اینجوری مسخرم میکنن توخونه😂👌👌واس همون برام جالبه این رمان

    2. به نظر من وقتتو نذار خیلی جالب نیست رمانهای بهتری هم هست .البته بستگی داره شما هدفت از رمان خوندن چی باشه ؟ اگه وقت گدرونی نخون .دنبال صحنه ای ؟ دنبال داستان عاشقانه ای؟ طنزی؟
      نخون هیچکدومش نیست .یاسمن شخصیتی که گربه ولگرد حاجی هست شد محبوب نظامی خشک داعشی که از همه کنده کاری هاش خبر داشت …مضخرفه

      1. ن عزیزم موضوعش عاشقانست تقریبا ولی خیلی جذابه توی رمان ی شخصیت هست ب اسم ایمان ک ریشای بلندی داره و داوی داستان ک شخصیت اصلیه در ابتدا با ایمان لجه و بهش میگه داعشی

  4. همه تون منتظر پایانی خوش هستین . چیزی که تو این داستان هست اگر تو واقعیت بشه هیچوقت پایان خوشی نداره ایمان داعشی ها هیچوقت درست نمیشن .. اینهمه شکست عشقی و خودکشی حاصل همین خوش خیالی هاست.

    1. ولی ایمان تو بخش جنایی کار میکنه نه تو ارتش و سپاه
      به نظر من که با بقیه رمانا متفاوته چون یه جورایی داستان واقعی هس نه اینکه از این عاشقانه ها که پسره پولش از پارو بالا میره و دختره انقد قشنگه که شکل عروسکه و خیلی موردای دیگه که تو واقعیت خیلی خیلی کم پیدا میشه

  5. سلااااام دختر حاج آقایی ها و ادمین جون خودم …چهار روز گذشته ها …نمیخوای پارت بزاری ؟ چشم به راهیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن