رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 12

 

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد تا وقتی که رسیدیم به خونه ای که میگفت.
یه خونه آپارتمانی که به محض رسیدنمون صاحبخونه که مرد جوونی بود و من میشناختمش اومد پایین،
این مرد همون کسی بود که اون شب تو مهمونی دیده بودمش و اسمش و یادم نبود اما اسم زنش یلدا بود!

با رسیدنش به ماشین از ماشین پیاده شدیم و سلام و احوالپرسی ها شروع شد و قبل از اینکه من حرفی بزنم اون گفت:
_سلام، خیلی خوش اومدین!
و لبخندی تحویلم داد که متقابلا با لبخند جوابش و دادم و این بار شاهرخ گفت:
_دوستم عماد
و روبه اون مرد که حالا میتونستم عماد صداش بزنم ادامه داد:
_و دلبر!

جلسه معارفه که تموم شد، عماد سوییچ و از شاهرخ گرفت تا ماشین و بذاره تو پارکینگ و من پشت سر شاهرخ راه افتادم تو ساختمون و سرانجام رسیدیم به واحدی که متعلق به عماد و خانوادش بود.

یلدا جلوی در ایستاده بود و با لبخند منتظرمون بود که رسیدیم دم در و بعد از سلام و خوش و بش وارد خونه شدیم.

خونه ای که بوی عشق و زندگی میداد و من بی هیچ شناختی احساس میکردم که چقدر پر آرامشه این خونه!
با لباس مراسم عقد، کنار شاهرخی که تو کت و شلوار دامادی بود نشسته بودم و یلدا هم مشغول حرف زدن با شاهرخ بود تا عماد اومد تو خونه و با خنده گفت:
_خب، خیلی خوش اومدین فراری های عزیز!
و با صدایی بلند تر از قبل خنده هاش و ادامه داد که یلدا لبی گاز گرفت و خطاب بهش گفت:
_نرسیده میخوای اذیت کردناتو شروع کنی؟!
و آروم خندید و همین باعث شد تا ما هم بخندیم و قبل از اینکه حرفی زده بشه صدای یه زن تو خونه بپیچه:
_یلدا، عماد، مامان اینا اومدن اینجا؟
صدا از راهروی پایین سالن میومد و هنوز خبری از تصویر نبود که یلدا جواب داد:

_نه عزیزم مامان اینا نیستن، مهمون داریم!
و همزمان یه دختر خمیازه کشون از راهرو اومد بیرون که به محض دیدن ما خیلی زود خودش و جمع و جور کرد و نگاهش و بین من و شاهرخ چرخوند!

من که تا حالا ندیده بودمش اما این نگاهش خبر از شناخت شاهرخ میداد!
نگاهی که طبیعی و گذرا نبود و انگار رازهای پنهانی پشت خودش داشت!

سکوت فضای خونه رو پر کرده بود و هیچکس چیزی نمیگفت،
سر چرخوندم سمت شاهرخ، نگاهش و دوخته بود به اون دختر و انگار ماتش شده بود…

 

#شاهرخ

باورم نمیشد.
بعد از این همه سال داشتم میدیدمش،
هنوز هم همون دختر بود،
فقط یه کمی جا افتاده تر!
چشم های گیراش و دوخته بود بهم و کمتر از من شوکه نشده بود که با قیافه خواب آلود و موهای ژولیده فقط به تماشا ایستاده بود و هیچ حرفی نمیزد!

با طولانی شدن سکوت حاکم بر خونه، یلدا گفت:
_معرفی میکنم، دلبر جان، شاهرخ خان هم که…
اما حرفش تموم نشده بود که ارغوان سری به نشونه تایید تکون داد:
_نیازی به معرفی نیست!
و چشم ازم گرفت و دوباره برگشت به همون جایی که بود و همین باعث شد تا یلدا با معذرت خواهی از ما، بلند شه بره دنبالش و حالا من با شنیدن صدای دلبر به خودم اومدم:
_این دختره کی بود؟

چشم هام و باز و بسته کردم تا آرامش از دست رفتم دوباره بهم برگرده و آروم لب زدم:
_ارغوان، خواهر عماد!

حتما دلبر هم متوجه عجیب بودن این نگاه ها شده بود که با تعجب ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت تا وقتی که یلدا با دوتا دختر بچه فوق العاده زیبا برگشت پیشمون
دوتا دختر دوقلو چشم رنگی با موهای بور که در عین کم و کم پشت بودن، دم اسبی بسته شده بودن و پستونک به دهن و ساکت و بیخیال به محض رسیدن، رفتن سمت عماد!

دیدن این دوتا بچه باعث شده بود تا یه کن از حال و هوای ارغوان و گذشته بیرون بیام و ذوق زده دختراشون و نگاه کنم که دلبر با شوق گفت:
_وای خدا، چقدر این دوتا نازن!
و با همون لباس پف پفیش راه افتاد سمت عماد و بچه ها و لپ جفتشون و کشید و مشغولشون شد…

 

یکی دوساعت از به اینجا اومدنمون میگذشت،
کنار عماد نشسته بودم و به جز خودمون دوتا و دختراش کسی دور و برمون نبود که پرسید:
_میخوای چیکار کنی شاهرخ؟ قضیه این دختره چیه؟

نفس عمیقی کشیدم:
_بهت که گفته بودم این دختر قرار بود نقش زن سوری من و بازی کنه تا وقتی که مامان و بابا برگردن و منم از شر ازدواج با اون دختره خلاص شم.

سری به نشونه تایید تکون داد:
_تا اینجاش و میدونم باقیش و بگو!
ادامه دادم:
_یه شب همه چی لو رفت!
پسر عموی دلبر که شک کرده بود بهش راه افتاده بود دنبالش و خونه رو پیدا کرده بود و دعوایی راه افتاد که بیا و ببین!

چشماش از شدت تعجب گرد شده بود و ناباورانه نگاهم میکرد:
_بعدش چی شد؟
با افسوس سری تکون دادم:
_توتونچی بزرگ و که میشناسی، کم نذاشت و حرفایی بار دلبر کرد که فکرشم آزار دهندست و اون حرف ها شد اتویی واسه پسر عموی عاشق این خانم!

چند باری پشت سر هم پلک زد:
_و امشب این دختر عروس اون پسره و حالا با تو…
پریدم وسط حرفش:
_دوستش نداره، داشت فرار میکرد که پیداش کردم و آوردمش اینجا
و با یه کم مکث ادامه حرفم و گفتم:
_گوش کن عماد، دلبر اون پسرره رو نمیخواد فقط بخاطر اینکه باباش چیزی از ماجراهایی که پیش اومده نفهمه داشت زن این پسره میشد!

عماد کلافه دستی تو صورتش کشید:
_و تو هم چند ساعت مونده به مراسم عروسی که حکم یه موفقیت بزرگ تجاری داره واسه آقای توتونچی با ماشین عروس فرار کردی و…
خودم حرفش و کامل کردم:
_و حالا اینجاییم

هضم این اتفاقا واسه خودمم سخت بود دیگه چه برسه به عماد!
با همون حالت گیجش شونه ای بالا انداخت:
_واقعا نمیدونم چی بگم!

با خنده گفتم:
_چیزی هم لازم نیست بگی، امشب وقتی من تو عروسی خودم نباشم قطعا این خانواده ژاپنی قطع ارتباط با بابا میکنن و من هم خلاص میشم و بعد هم اوضاع بهتر میشه!

خیره تو چشمام جواب داد:
_تکلیف این دختر چی میشه؟
سوالی که ازم پرسید باعث شد تا لبخند رو لبم بماسه و متقابلا زل بزنم بهش اما جوابی ندم!

واقعا تکلیف دلبری که من به امید یه پناهگاه امن پشت سر خودم راهش انداخته بودم چی بود؟
سر در نمیاوردم که چرا انقدر بلاتکلیفم و حالا هم انگار لال شده بودم که هیچ کلمه ای به زبونم نمیومد…
من بعد از گذشت این چند روز باید چیکار میکردم؟
نمیدونستم…!

 

عماد منتظر بود تا حرفی بزنم و جوابی بدم اما من تو سکوت سر میکردم که ادامه داد:
_تو دوستش داری؟

جواب این سوال حتی از سوال قبلی هم سخت تر بود،
عماد هر چقدر هم که دوست بود و رفیق اما برادر ارغوان بود،
برادر دختری که عاشقانه دوستش داشتم و دوستم داشت ولی هرگز بهم نرسیدیم!

اونموقع ها هم بابا، همین آدمی بود که الان هست با این تفاوت که ارغوان دختر بهترین دوستش بود اما چون منفعتی براش نداشت این ازدواج قید این رفاقت و زد و چشم بست رو عشقی که بین ما بود و تو یک چشم بهم زدن همه چیز از هم پاشید و حالا چند سال گذشته بود،
من بودم ارغوان بودم اما نه مثل قبل و عشقی نبود!

اگه این بار هم جوابی نمیدادم قطعا عماد کلافه میشد پس دهن باز کردم و جواب دادم:
_نمیدونم تا حالا به این فکر نکرده بودم که بعد از ابن چند روز باید چیکار کنم!
آه از نهاد عماد بلند شد:
_خب این دختر اگه برگرده به اون خونه که این بار تو شرایطی بدتر از قبل میدنش به پسر عموش!

فکرم آشفته شد،
من دلم نمیخواست دلبر هیچ جوره تن به اون ازدواج بده و حتی فکرش هم آزارم میداد:
_پس نمیذارم برگرده!

پوزخندی زد:
_تا کی میخوای دختر مردم و تو گوشه کنار قایم کنی؟
_قاطع جواب دادم:
_عماد من هیچ جوره نمیذارم این دختر بیفته دست اون پسره ی عوضیش!

سریع جواب داد:
_پس دوستش داری!
از کوره در رفتم:
_حرفم دوست داشت نیست حرفم اینه که…
نذاشت حرفم تموم بشه:
_شاهرخ هرکی نشناستت من خوب میشناسمت، تو دوستش داری!
تحمل شنیدن این حرفا از زبون عماد خیلی سخت بود،
من هنوز خجالت زده چند سال پیش بودم،با اینکه هر کاری میشد کرده بودم واسه به دست آوردن ارغوان و حتی بدون پدر و مادرم چند بار به خواستگاریش رفته بودم و نهایتا اون من و قبول نکرده بود، اما خجالت زده بودم!

لبام و با زبونم تر کردم:
_نمیدونم…
اسمم و به لب آورد:
_شاهرخ
دوباره مردمک چشمم تو چشماش قفل شد:
_اگه حس و حال چند سال پیش و داری این بار اون اشتباهات و تکرار نکن، این دفعه به حرف دلت گوش ندی این دل دیگه دل بشو نیست!

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

10 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن