رمان آبرویم را پس بده 

رمان آبرویم را پس بده پارت آخر

 

خودم روبه اب واتیش زدم تا من رو ببینه ..تا این حسی که تو وجودم داره هرروز بیشتر از قبل میشه دوطرفه بشه …

با مادرش دوست شدم ..خودم رو بهش نزدیک کردم ..

وقت وبی وقت سرراهش سبز شدم ..تا اخر سر بهم علاقه مند شد …

روزی که قرار شد به خواستگاریم بیاد هیچ وقت یادم نمیره …

امیرحافظ خوب بود ..خیلی خوب ومهربون …فقط ساده بود ..ساده ی ساده …

عقد کردیم ..دیگه رو ابرها بودم ..ولی کم کم مشکلات خودش رو نشون داد ..

به اجبار پدرم ومخصوصا دیدگاه امیرحافظ نماز میخوندم وچادر سر میکردم .ولی دوست نداشتم ..

دلم میخواست ازاد باشم ..فکر میکردم وقتی ازدواج کنم دیگه بابام نمیتونه بهم گیربده که چادری باشم ..

کم کم معذب شدم …ایده ی من چیز دیگه ای از ازدواج بود ..ولی کم کم میدیدم زندگیم داره شبیه به مامان وبابام میشه …

امیرحافظ خیلی بسته نبود ولی من ازادی بیش از حد میخواستم ..

تا اینکه با مینا دوست شدم …خودم هم نمیدونم چجوری تو عرض چند ساعت شیفته اش شدم وپای مینا رو به خونمون بازکردم ..

مینا زن مطلقه ی خوشگلی بود که خوش پوشی وزندگی راحتش از راه به درم کرد …

کم کم دیدگاهم عوض شد ..هدف زندگیم عوض شد ..

دیگه دوست نداشتم یه دختر چادری امل باشم ..

امیرحافظ که دید دارم تغیر میکنم ..عکس العمل نشون داد ..باهام حرف میزد ..گله میکرد ..حتی این اخری ها تهدید میکرد …ولی من یه گوشم در بود ..یکی دروازه …

زندگی مینا رویای من شده بود وخیلی زود جای رویای زندگی با امیرحافظ رو گرفت ..

با حماقت تموم مهریه ی سنگینم رو اجرا گذاشتم …حاج بابا مجبور شد خونه اش رو بفروشه تا نصف سهم من از خونه رو بده …

اونقدر راهم رو کج رفتم که یه روزی به خودم اومدم که دیگه جایی تو زندگی امیرحافظ برام نمونده بود ..

ازش جدا شدم وپول مهریه ای هم که گرفته بودم مینا بالا کشید… افسرده شدم ..مخصوصا که تازه داشتم معنی حرفهای امیرحافظ رو درک میکردم …

بعد از چند وقت دیدم دیگه نمیتونم بدون امیرحافظ سر کنم ..رفتم سراغش ..

ازش خواهش کردم که من روببخشه ..گفت میبخشه تا یه روزی زنی که باعث ازارش شده هم امیرحافظ رو ببخشه ..

اون روز فهمیدم که باختم ..که اخر خطم …

امیرحافظ درگیر زن دیگه ای شده بود ..تو این چند وقت به زور سرپا شدم ..

هنوز هم امیرحافظ رو دوست دارم ولی اون دیگه دوستم نداره ..حالا این تویی که تو قلبش ..تو فکرشی …

دستهام رو گرفت ..

-ارکیده قول بده مراقبش باشی ..قول بده مثل من ازارش ندی ..مردی که این جوری تورو میخواد تمام ارزوی منه ..

ولی من به خاطر تاوان اشتباهاتم …فقط وفقط خوشبختیش رو میخوام ..

میدونم که قبلا اذیتت کرده …میدونم که همه اش به خاطر تجربه ی زندگی بامن بوده ..

امیرحافظ قلب بزرگی داره ..کافیه تو دلش باشی اونوقته که مرد ومردونه پای همه ی سختی ها ت وایمیسته ..همون جوری که سر من وایساد ..

بارها سعی کرد تغیرم بده ..حتی مهریه ام رو کامل داد تا عوض بشم …

ولی نشدم ..خراب کردم ..بهم قول بده ارکیده دلش رو نشکنی …

-تو از کجا این چیزهارو میدونی ..؟

-خیلی وقته که با ساجده خانم رابطه دارم ..به خاطر دل مهربونش ردم نکرد …حتی یه بار اجازه داد تا باهاش حرف بزنم

چند هفته پیش بود که بهم گفت دل از امیرحافظ بگیرم ..گفت امیرعاشق کس دیگه ای شده ..بدجوری هم عاشق شده ..

گفت اگه واقعا دوستش داری از زندگیش برو بیرون ..امیرحافظ محاله که دیگه به سمتت برگرده …

دلش برام میسوخت ..میگفت برو پی بختت…شاید ستاره ی اقبالت جای دیگه است ..

مجبورم رهاش کنم به جبران اشتباهاتم ..فقط ازت میخوام کنارش باشی .درکش کنی همین ..

-میدونی که به خاطر رفتار تو ..به خاطرذهنیتی که براش ساخته بودی دو سال اذیتم کرد؟ …دوسال بهم کنایه زد …جلوی بقیه خارم کرد ..

به خاطر همین هم نمیتونم قبول کنم …من نمیتونم با همچین کسی همراه بشم …

میترسم از اینکه نکنه این فکرها اونقدر توذهنش پررنگ باشه که بعدا نذاره یه اب خوش ازگلوم پائین بره …

امیرحافظ بد بینه ریحانه ..من زندگی سختی گذروندم ..شوهری داشتم که حتی تا لحظه ی اخر هم کتکم میزد ..

من تقاص بدی هام رو خیلی وقته که دادم ..ولی به خدا دیگه نمیکشم ..

-به یه سوال من جواب بده ..تو هم دوستش داری ..؟

لب بستم …جوابی نداشتم …دوستش داشتم ونداشتم …

میترسیدم واین ترس نمیذاشت که قلب مشت شده ام رو براش باز کنم …تا مهرش توش لونه کنه ..

-پس دوستش داری …اگه دوستش داری بهش اطمینان کن ..امیرحافظ مرد خوبیه ..خوشبختت میکنه …

-نه ..

-باهاش حرف بزن ..دردهات رو بهش بگو …گناه داره ارکیده ..این جور که ساجده خانم میگفت خاطرت رو خیلی میخواد ..

پوزخند نا خواسته ای کنج لبم نشست

-یعنی اینقدر دوستش داری که به رقیبت راه نشون میدی ..؟

-دنیای من امیرحافظ ِ…ولی حالا به جایی رسیدم که مردونه پای اشتباهاتم وایسم .

من یه بار شانس خوشبخت شدن با امیرحافظ رو داشتم واز دستش دادم ..

دیگه راه برگشتی نیست …نه تا وقتی که عاشق تواِ …نگران من نباش ارکیده ..

من یه مهره ی سوختم ..که خیلی وقته از زندگیش بیرون اومدم …

الان هم که اینجام به خاطر حرفهائیه که شنیدم وبه خاطر اینکه ساجده خانم میگفت امیرحافظ داره به خاطر جوابت دیوونه میشه ..

دستش و روی دستم گذاشت ..

-خوشبختش کن ارکیده ..تا مدیون امیرحافظ نباشم ..من زندگیش رو تباه کردم ..تخم شک وبددلی رو تو وجودش کاشتم ..

اون امیرحافظ صاف وساده رو تبدیل به مردی کردم که دوسال زجرت داد ..حالا وقتشه که جبران کنم ..

اگه تو قبولش کنی اونوقته که حداقل این عذاب وجدان کمتر میشه …

من بدکردم ارکیده ..من اشتباه کردم ..ولی تو عاشقش باش ..تو دوستش داشته باش ..

از روی صندلی بلند شد وکیفش رو برداشت ..

-امیدوارم کنار هم خوشبخت بشید ..مطمئنم که اینبار انتخاب امیرحافظ از روی فکر ومنطق بوده

کنارم خم شد وگونه ام رو بوسید …صداش پراز بغض بود …

-قبولش کن ارکیده تا هردوتون اسوده بشید ..

لحظه ی اخری که چشمهاش رو دیدم پرازاشک بود …

تقه ای به درخورد ودرباز شد ..بوی ادکلن امید ..جلوتر از خودش… مابین (اَمَّن یُّجیبُ )هام تو اطاق سرک کشید …

برگه ام رو لای مفاتیح گذاشتم ولبه ی چادرم رو عقب فرستادم تا بتونم صورتش رو ببینم ..امید کنار سجاده ام منتظر بود .

-قبول باشه ..

-قبول حق داداش ..

-حالت بهتره ..؟

اهی از ته دل کشیدم …

-شرایط سختی دارم داداش ..

-میدونم ..

-نه نمیدونی …من یه بار عاشق شدم عشق بود یا هوس نمیدونم… هرچی بود خیلی زیبا بود ..رویایی وجادویی

تسبیحی رو که امیرحافظ بهم برگردونده بود به دست گرفتم ..حس نوازش انگشتهای امیرحافظ شیرین بود …

-ولی اون عشق ِ رویایی شد کابوس سه سال از بدترین روزهای عمرم ..روزهایی که میتونستم شاد باشم وبی غم زندگی کنم ..واز لحظه هام لذ.ت ببرم ..

حالا دوباره یه علاقه ی عجیب وغریب کنج دلمه ولی مشکل اینجاست که من دیگه ارکیده ی ساده وزود باور گذشته نیستم ..

-پس به خاطر همین علاقه به طاها جواب منفی دادی اره …؟

فقط سر تکون دادم ودونه های تسبیح رو با محبت لمس کردم …

-امروز ریحانه رو دیدم ..همسر سابقش رو ..بهم میگفت بهش فرصت بدم …اونقدر حسش به امیرحافظ قشنگ بود که دلم براش سوخت ..

-یعنی هنوز دوستش داره ..؟

-اره ..خیلی بیشتر از قبل …تمام حرفهاش به دلم نشست …

با اینکه همین زن باعث شده بود امیرحافظ بدبین بشه ودوسال من رو با حرفهاش بجزونه

ولی وقتی با عشق میگفت که حاضره از زندگیش بیرون بره تا امیرحافظ به چیزی که میخواد برسه …دلم به حالش سوخت ..اون زن از ته دل عاشق امیرحافظ بود ولی من بازهم میترسم داداش ..

این مرد دو سال تموم بهم طعنه زد ..ابرو برد ..سکوت کردم ..صبر کردم ..به حرمت محبت های پدرش ..

وقتی میدیم حاج رسولی چقدر غصه میخوره ..کوتاه میومدم ..وامیرحافظ بازهم میتازوند ..

-ادمها اشتباه میکنن ارکیده مثل تو ..

-از کجا معلوم امیرحافظ جزو اون دسته از ادمهایی که یه اشتباه رو چند بار تکرار میکنن نباشه ..؟

-نیست ارکیده ..چون اگه بود این همه سعی درجبران نداشت ..

-مثل اینکه تو خیلی علاقه مند به ازدواج مجدد منی …

-نه این طور نیست ..من فقط به فکر تو ام …چه طاها ..چه امیرحافظ هردو مردهایی خوبی هستن ..

طاها خیلی سعی کرد تا قبولش کنی ..ولی نشد ..دوستش نداشتی ..زور که نبود ..ولی امیرحافظ …

حسم بهم میگه تو این رابطه بیشتر از یه علاقه ی معمولی بینتون هست ..اونقدر این ریسمان محکمه که تو حتی همین الان هم نمیتونی جواب منفی بدی وسردرگمی …

من این چند روز صبر کردم ..تا شاید به یه راه حل برسی …ولی نتونستی ارکیده ..بزار بهت کمک کنیم ..بزار امیرحافظ بهت کمک کنه ..باهاش حرف بزن ..اصلا محرم کنید

-چـی ؟؟ نه

-ارکیده صبر کن ..اول دلیل حرفم رو بشنو بعد بگو نه ..

تا وقتی تو وامیرحافظ با هم کنار نیاید وحرف نزنید ..تا وقتی مثل جن وبسم ا…ازش فاصله بگیری وفرار کنی ..هردوتون کلافه وسردرگمید ..

خودت میدونی که من ادم زیاد روشن فکری نیستم ارکیده …خودت این رو خوب میدونی .

ولی علارقم تمام حس بدی که نسبت به کلمه ی محرم وصیغه ی محرمیت دارم

ولی با شناختی که از تو وامیرحافظ دارم ..وقتی میبینم که چه طور کلافه ای وراه به جایی نداری ..ترجیح میدم یه مدت بهتون فرجه بدیم تا حداقل بفهمید مال هم هستید یا نه …

پیشنهاد این حرف از طرف حاج رسولی وبابا بود ..ومن مسئول ابلاغش به تو …دیگه قبول یا رد این پیشنهاد با خودته ..

-یعنی حاج رسولی وبابا میخوان بهش بله بدم ..؟

-نه نده …شرط بذار ..چند وقت محرم باشید تا قلق هم دستتون بیاد ..

اگه بازهم دیدی امیرحافظ فقط از روی شرمندگی میخواد باهات باشه یا حتی همون ادم گذشته است ..صیغه ی محرمیت رو فسخ کن ..

-اگه علاقه ام بیشتر شد چی …؟اگه به خاطر همین علاقه چشم بستم رو بدی هاش چی داداش ..؟

من بدجوری ضربه خوردم ..دیگه نمیتونم به احساسم اعتماد کنم …

-پس میخوای همین جوری مثل مرغ سرکنده پرپر بزنی ..؟تو چیزی از دست نمیدی ارکیده …

-چه طور میتونی اینقدرراحت برخورد کنی …؟یادمه یه روزی به خاطر غیرتت یه بچه رو کشتی ..

نفسی گرفت وبازدمش رو توی صورتم فوت کرد..معلوم بود از یاد اوری گذشته ناراحته

-من اشتباه کردم ارکیده …چوب اشتباهم رو سه سال خوردم ..سه سالی که دنبالت بودم ودستم به هیچ جا بند نبود …

ولی الان میخوام جبران کنم ..وقتی میبینم که ارامش تو به دست امیرحافظ ..وقتی میبینم که از روی ترس داری به علاقه ات پشت میکنی نمیتونم ساکت بشینم ..

اگه امیرحافظ میتونه تورو اروم کنه پس سعی میکنم هرچی غیرت وتعصب بی خود هست رو بریزم دور وسعی کنم یه بار دیگه بهت اعتماد کنم …

دستم رو که زیر چادر بود گرفت

-به مامان میگم بیان برای خوندن صیغه ی محرمیت …به قول تو هرچی خدا صلاح بدونه ..

اگه بین شما دو تا علاقه ای به وجود اومده حتما یه دلیل محکم پشتشه …

-میترسم داداش ..

-نترس ما هستیم ..امیرحافظ هم اگه چه پسر قد ویه دنده ایه ..ولی اونقدر مرد هست که دست از پا خطا نکنه ..

سعی کن فقط بشناسیش ..به باطنش رسوخ کن ارکیده ..این تنها شانس تواِ

صورتم رو پشت دستش گذاشتم که با سرانگشت دست ازادش لبه ی چادرم رو کنار زد وگونه ام رو بوسید ..

-توکل کن به خدا ارکیده ..وقتی بعد از سه سال تونستم پیدات کنم تازه فهمیدم چقدر عقب بودم ..

چقدر دیر فهمیدم که یه خدایی هست که همه ی مشکلات به دستش حل میشه ..

پیدا کردنت کار خدا بود ارکیده ..کارخدا …پس دلت رو صاف کن ..وهمه چی رو بسپر دست خودش ..

-چقدر شبیه حاج بابا حرف میزنی …

-چون تو این چند ماه عاشق مرام این مرد شدم …خوش بحالت ارکیده که خدا دوستت داشت وحاج بابا رو برات فرستاد …

-نمیخوام کسی از این جریان چیزی بفهمه ..نمیخوام دوباره انگشت نمای فامیل بشم امید …

-نترس همه چیز روبسپر دست من …باقیش حله …

(گاه یک سنجاقک

به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر

می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک

همه معنی یک زندگی است)

دستهای یخ زده ام رو تو هم فرو کردم ولی استرس وترسم تموم نشدنی بود ..

تو این لحظه هایی که باید به فکر اینده وتصمیم باشم واز خوشحالی روی پا بند نشم …

مدام ومدام به روزهای تلخی که با سپهر داشتم فکر میکنم واز درون میلرزم ..

زیر چشمی به جمع اطرافم نگاهی انداختم …لبهام رو با استرس رو هم فشردم وسعی کردم بیشتر از همه به مرد درکنارم فکر نکنم …

مبادا این ترسی که مثل خوره وجودم رو گرفته باعث فرارم بشه …

-دخترم با اجازه ات یه صیغه ی محرمیت دو ماه میخونم تا تو این مدت حرفهاتون رو راحت بزنید …

صدای حاج بابا بود که با دردست گرفتن قران کوچیکش میخواست زحمت وصل کردن من وامیرحافظ رو بکشه …

حرفی نزدم ..حرفی نداشتم که بزنم ..همه ی وجودم پراز ترس واسترس های پنهان زندگی با سپهر بود ..

درد اون کمربندها .بدجوری بدنم رو به لرزه انداخته بود …

دستهام رو مشت کردم تا یکم از سردی دستهام کم بشه …ولی نمیشد …ترس مثل یه علف هرز داشت توی وجودم بالا میرفت وجون میگرفت ..

نفهمیدم چی خونده شد …اصلا آیا خطبه ای خونده شد یا نه ؟…

فقط وقتی سکوت همه جا رو گرفت ومامان شیرین زیر گوشم تذکر داد ..

بله گفتم تا امیرحافظ رسولی به مدت دو ماه محرم این تن زخم خورده بشه ..

میگذرم از مهریه ی این مدت که یه گردنبند یا علی زیبا بود… یا حتی از بله ی محکم وبا صلابت امیرحافظ …

میگذرم از حس منفی رخنه کرده تو وجودم …من فقط نگران این دل افسار پاره کرده بودم ..

که نکنه به خاطر این علاقه بازهم بدی ها رو نبینه

ومن اینبار برای بار دوم بازهم پادرمسیری بذارم که به هیچ عنوان به اینده اش امید نداشتم ..

نمیدونم چقدر گذشت …اصلا چه جوری گذشت ..

فقط میدونم با حرف حاج بابا وتلنگر مامان شیرین از جا بلند شدم تا یه بار دیگه واینبار با صیغه ی محرمیت مابینمون برای صحبت به اطاق بریم …

مضطرب بودم ..مثل یه گنجشک اسیر شده …همون جور شکننده وبی پناه …

درکه بسته شد گوشه ی تختم کنج دیوار جمع شدم تو خودم ..ونگاه ترسان ولرزانم رو دوختم به گل های قالی

تنها صدایی که میومد ..صدای نفس های بلند امیرحافظ بود که سکوت رو میشکست

وبهم ثابت میکرد که من …ارکیده نجفی یه بار دیگه بله ای گفتم که شاید هیچ اخر وعاقبت خوشی در انتظارش نباشه ..

حضور امیرحافظ رو که درکنارم روی تخت حس کردم …پیچیدم به خودم ..

دستهام شروع کرد به لرزش ..میترسیدم …ولی دلیلش رو نمیدونستم …

-ارکیده ..؟؟

-….

-ترسیدی ..؟؟

نمیدونم چرا عصب های بینیم رگ کرد وکاسه ی چشمهام پرشد از شبنم ..

اولین قطره که روی گونه ام چکید کلی ترس تو دلش داشت ..کلی رنج وکلی نگرانی ..

بهم نزدیک شد ونالید ..

-چرا گریه ..؟راضی نبودی ..؟

یه قطره اشک دیگه

سرانگشتهاش که جلو اومد هراسون پلک زدم وتو یه لحظه صورتم پراز اشک شد …

-گریه نکن …اگه راضی نیستی فسخش میکنیم …اصلا اگه نخوای میرم وقول میدم که مزاحمت نشم …بازهم حاضرم برات صبر کنم ارکیده …

-نه مشکل این نیست …

-پس مشکل چیه ..؟این گریه ها برای چیه ارکیده ..؟تو داری مثل بید میلرزی ….من که کاریت ندارم …

کم کم به هق هق افتادم ..دست خودم نبود …بود ..؟

نفس های عصبی امیرحافظ مثل طوفان احاطه ام کرده بود …

-باهام حرف بزن ارکیده ..

-میترسم…

با صدای لرزون گفت ..

-از چی …؟از من …؟اره ارکیده …؟

-…

-بهم نگاه کن عزیزدلم …نگاه کن وبهم بگو از چی میترسی …

نگاهم روبه ارومی از رو گلهای قالی کندم وبالا اوردم ..بالا وبالاتر ..

از روی خط تای اتوی شلوار نوک مدادیش گذشتم وروی دونه به دونه ی دکمه های پیرهنش بالا اوردم

ولی نگاهم بالاتر نرفت …نمیتونست که بره …

میترسید که نکنه نگاه عاصی وخشمگین سپهر رویه بار دیگه تو چشمهای امیرحافظ ببینه ..

صدای شکسته اش قلب زخم دیده ام رو به تپش انداخت …

-یعنی لیاقت یه نگاه رو هم ندارم …

اونقدر پرسوز بود این حرف که بلافاصله ..بی اراده واز ته دل …چشم بالا اوردم …

آه وامان از این نگاه که دل ودینم رو به باد داده بود …

لبخندمحو کنج لبش …نگاه بی پروا وپراز محبتش …دلم رو نرم کرد ..هق هقم رو اروم ..

-میدونی چند وقته منتظر این روزم؟ …که بتونم بی احساس گناه چشم تو چشمت بدوزم …؟

میدونی چند وقت خواب وخوراک ندارم وزندگیم شدی …؟

نفسی گرفت وادامه داد …

ولی امشب همه چی برعکسه …حالا که رسیدم بهت ..حالا که میتونم یه دل سیر نگات کنم ..ازم نگاهت رو میگیری …

دریغ میکنی ارکیده …چرا بهم نمیگی از چی میترسی …؟

ومن مسخ …مدهوش …بی دل ودلداده حرف دلم رو زدم …

-از کمربند …

دستهاش به انی مشت شد وصورتش جمع ..منقلب شد انگار از این کلمه …

-تا حالا ازارم به یه مورچه هم نرسیده که تو بخوای ازم بترسی ..چطوری میتونم رو همسر برگ گلم کمربند بکشم …

من رو همچین ادمی دیدی ارکیده …؟یعنی اینقدر بد بودم که این جوری ازم بترسی …؟

اونقدر درد توی حرفهاش بود که از حرف به زبان امده پشیمون شدم ..با لبهای لرزون از بغض نالیدم ..

-نه من همچین حرفی نزدم .. اصلا راجع به شما نبود . …

-حاج بابا وعزیز هیچ وقت نفرین نمیکنن …میگن نفرین اول از همه دامن خود ادم رو میگیره

ولی من دوست دارم از ته دل اون سپهر بی شرف به زمین گرم بخوره …ببین چه بلایی سرت اورده؟ ..

تو این شب قشنگ به جای خنده …چشمهات بارونیه ومن حتی ..نمیتونم ارومت کنم …نوازشت کنم …

رگهای گردنش از حرص وعصبانیت چنان برجسته شد که دوباره ترس تو دلم نشست …

تو یه لحظه کف دستم رو بی اراده روی رگهای برجسته اش گذاشتم ..

-عصبانی نشید ..ترو خدا عصبانی نشید دیگه حرف نمیزنم …

نگاه متعجبش که روی صورتم نشست …تازه فهمیدم چی کار کردم …تازه فهمیدم چقدر ضعیفم ..

چقدر دیر فراموش میکنم دردهای ریخته شده از سرپنجه های سپهر رو .

خواستم دستم رو عقب بکشم که دستم رو حبس کرد توانگشتهای مردونه اش …

اولین لمس دستهای داغ وسوزان امیرحافظ …بی نظیر بود ..رویایی تر از رویا …

(چی کار داری میکنی با دلم امیرحافظ ؟…قراربود حرف بزنیم ..نه اینکه بدتر دیونه ام کنی ..وابسته ام کنی …)

خواستم دستم رو از بند بند گرم وداغش بیرون بکشم که محکمتر از قبل انگشتهام رو حبس کرد …

سرتا پا سرخ شدم …گر گرفتم از اتیش دستهاش ..

-اینکارو باهام نکن ارکیده ..من رو ببین …سپهر نیستم …من اون ملعون روانی نیستم …

من امیرحافظم… کسی که چند ماه زابراهته …این جوری تحقیرم نکن ..

با عذاب وجدان از ته دل گفتم ..

-خداشاهده که این طور نیست ..نمیخوام وابسته بشم .نمیخوام بعدها مشکل به وجود بیاد ..

تروخدا بهم محبت نکنین ..بزارید فقط حرف بزنیم …فقط همدیگه رو بشناسیم ..

من وشما یه بار از روی احساس ازدواج کردیم وجدا شدیم ..بزارید حالا با عقلمون جلو بریم …

-ولی این نشدنیه ..به من نگاه کن …به خودت نگاه کن …ما همدیگه رو دوست داریم ارکیده …

دلم میخواد دستهات رو مثل همین الان به راحتی تو دستم بگیرم …دلم میخواد اونقدر بهت نزدیک بشم که این فاصله رو بردارم که به جای تو نگی شما …

نمیخوام وقتی داری این جوری گریه میکنی با خودم درگیری داشته باشم تا نکنه بغلت کنم …

(تو را چه به فرهاد ؟

یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار)

-من نمیتونم ..درکم کنید …

-منم نمیتونم تو هم درکم کن ..

با سرانگشتهاش انگشت دستم رو نوازش کرد وبا لبخند گفت …

-اینم از اولین اختلاف مشترک…

میون گریه به خنده افتادم …محو صورتم شد …

-اگه بدونی با همین لبخند چقدر قشنگ میشی ..هیچ وقت گریه نمیکردی..

بی اراده با ناز گفتم ..

-خیلی خودم رو لوس کردم نه …؟

لبخند زیبایی نشست رو لبش که مدهوش شدم ..اعتراف میکردم لبخند های امیرحافظ مست کننده بود ..چقدر دلم برای این لبخند تنگ شده بود …

سرانگشت امیرحافظ که روی گونه ام نشست ..

اونقدر مست بودم که عقب نکشیدم …پلک بستم از ارامش دستهاش ..خداگونه بود گویی …پراز حس نوازش ..

-بخند ارکیده ..همیشه بخند …دنیا ارزش گریه هات رو نداره ..تو هرجور بخوای همون طور جلو میریم ..

اگه میخوای بهت نزدیک نشم باشه ..فقط دلم میخواد این اخرین بغض وگریه باشه …

پیش من که هستی فکر کردن به همه ی بدی ها ممنوع ..

صداش تن خنده گرفت وادامه داد …

-این هم از اولین قانون مردسالاری …

پرشدم از حس خوشی …صورتم رو به ارومی روی کف دستش خوابوندم ..

یه قطره اشک ..نمیدونم از خوشی ..یا تلخی روزگار از کنار شقیقه ام سرخورد وروی کف دستش چکید ..

-من میترسم که نکنه یه روزی مثل قبل ..مثل دو سال پیش …

-طعنه بزنم …؟؟؟

حرفم رو ادامه داده بود انگار که میدونست دردم چیه ..

-اره ارکیده ..؟اگه بگم هرشب دست به دعا میشن ومیگم الهی العفو باورت میشه …؟

من هنوز هم به خاطر اون حرفها وکارها سنگینم ..کاش که بتونی من رو از ته دل ببخشی …

با چشمهای بسته …با کلی حس خوب تو دلم …

با اشکی که از گوشه ی چشمهام هنوز سرمیخورد وکف دست امیرحافظ قرار میگرفت زمزمه کردم ..

-خیلی وقته بخشیدم ..اگه نمیبخشیدم تو اینجا نبودی ..ایقدر نزدیک و…ارامش دلم نمیشدی ..

-امیرحافظ ..ارکیده جان ..بیاید شام حاضره …

تو آنی خلسه پرید وهردو از هم فاصله گرفتیم ..نگاهم رو پر از شرم به زیر انداختم ..خدایا من چم شده بود؟ …

هنوز گرمای کف دست امیرحافظ روی گونه ام بود ..امیرحافظ دستش رو روی هم سائید تا اشکهای خیسم رو از کف دستش خشک کنه ..

نمیدونستم اصلا چطوری تا این حد پیش رفته بودم ولی میدونم حس وجود وحرفهای شیرین امیرحافظ ..بی نظیر بود …

امیرحافظ از جا بلند شدو دستمالی از تو جیبش بیرون کشید …

-یادته با سپهر دعوام شد …؟

یادم بود …

-یادته دستم خونی بود …؟

یادم بود …

-یادته اومدی وگفتی دستتون رو ببندید خون داره میره …؟

بازهم یادم بود.. مگه میشد لحظه لحظه ی عاشق شدنم رو فراموش کنم …؟

-بیا اشکات رو پاک کن …هرچند که خیلی دلم میخواد اجازه میدادی تا خودم اشک چشمهات رو بگیرم …

با سرانگشت دستمال رو از بین انگشتهاش بیرون کشیدم وصورتم رو خشک کردم ..

-ببخشید با این گریه هام شبتون رو خراب کردم …

نگاهش دلخور شد ..

-بازهم که شدم شما …؟

نفسی گرفت وپر چادرم رو لمس کرد …

-وقتی گفتم بله ..وقتی گفتی بله ..وقتی هردو قبول کردیم تو این دوماه محرم هم باشیم …یعنی حالا حرف دل تو حرف دل منه …مشکل تو مشکل منه ..

ومن خوشحالم که دردت روبهم گفتی …ارکیده من وتو کلی راه داریم تاهمدیگه رو بشناسیم ..

بذار همون جوری که من حرف میزنم تو هم از دردها وغصه هات بگی تا سبک بشی …

من اینجام وسعی میکنم برای همیشه بمونم ..سنگ صبورت میشم ارکیده …این رو بهت قول میدم ..تو فقط لب بازکن و..

دستش رو به سمتم دراز کرد

-بگو یا علی …

دستم رو دستش سردادم واز ته دل گفتم

– یا علی ..

از درکه بیرون اومدم نگاهها با دیدن چشمهای سرخ شده ام نگران شد ساجده خانم دل نگرون جلو اومد …

-چی شده امیرحافظ ..؟

به جای امیرحافظ ِمستاصل …جواب دادم ..

-چیزی نشده ساجده خانم درد ودل می کردیم

چشمهای مضطرب ساجده خانم مهربون شد …

-خداروشکر نگران شدم ..امشب شب قشنگیه عزیزم برای هردوتون ..گریه جایی نداره .باید بخندی چلچله ی من ..

حاج بابا هم با دیدن چشمهام جلو اومد …نگاه مامان شیرین با نگرانی روم زوم شده بود ..

-چیزی شده حاج خانم ..؟

ساجده خانم با تن صدای بلند تر گفت ..

-نه حاج احمداقا …عروس گلمون دلش رو سبک کرده …

دستم رو گرفت ونشوند کنار خودش ..

-پرستوی من بشین که خدا امشب دو تا از ارزوهام رو براورده کرده …یکیش سروسامون گرفتن امیرحافظم ویکیش هم ارامش دل تو ..

***

ساعت یک نصفه شب بود که خونه تو سکوت شبانگاهی فرو رفت ومن تازه تونستم فکرهای درهم وذهن اشفته ام رو اندکی سامون بدم …

امیرحافظ این چند ساعت یه مرد دیگه شده بود ..مردی متفاوت از اون امیرحافظ گذشته …

صدای ویبره ی تک گوشیم …خبر از رسیدن اس ام اس بود …نگاهم روی صفحه ی گوشی نشست ..امیرحافظ بود ..

میدونستم که این وقت شب دل اون هم مثل من بی سروسامان شده بود …

بوی عطر امیرحافظ وگل های ارکیده ی بنفشی که برام به ارمغان اورده بود تو یه نفس بلعیدم

چشم بازکردم وصفحه ی گوشیم رو لمس کردم …

(لمس دستان تو

وسوسه شیطان نبود

به قداست چادرت قسم

حس قنوت نمـــاز هایم بود)

چه حلاوت شیرینی داشت این جمله ها …زیر ورو میکرد این دل عاشق وبیچاره رو ..

بی اختیار از ته دل نوشتم …

(مرا با دنیا وزمین واسمان چه کار …همینکه سبزی دستان تو ریشه های خشکیده ام رو پروراند و

روزنی در تاریکی شبهای بی تابیم شد مرا بس …)

حرف دلم بود ..بی پرده وبی ترس …حالا که دور بودم از حضورش ..دلم شعر میبافت ..

قصیده وغزل یا شعر سپید …فرقی نمیکرد ..مهم این بود که حرف دلم بود ولاجرم بردل مینشست ..

چشم به صفحه ی گوشیم بود که بازهم یه مسییج دیگه …

(برایم بخند…

برایم که می خندی ،

چشمهایت که هیچ،

آسمان هم زیبا می شود…!

شبت طلایی عزیزم .. )

بازهم مست شدم …چیکارداری میکنی با این دل امیرحافظ …؟

چشمهام بی اراده بسته شد ..گرم شد از جادوی گرمای دست امیرحافظ که حضورش هنوز روی گونه ام بود …

تو لحظه های خواب وریا …همون وقتی که نمیدونی خوابی یا بیدار …دستهام شل شد ..گوشی روی سینه ام رها شد وارکیده ی نجفی فرو رفت دررویاهای خوش وجود امیرحافظ رسولی …

مردعجیب گذشته که هنوز گه گاهی با نگاهش من رو باخود به عرش اسمونها میبرد …

****

با لرزیدن گوشیم همون جور که به فتاحی توضیح میدادم گوشیم رو بیرون کشیدم …

اسم امیرحافظ رو که دیدم ..سریع صفحه ی گوشی رو کف دستم مخفی کردم ..ونگاه نگرانی به فتاحی انداختم ..خداروشکر که حواسش به من بود …

به قدری از جسن ناجور بچه های مونتاژ میترسیدم که دستهام میلرزید ..

ازش فاصله گرفتم وصفحه رو بالاتر اوردم وبا استرس ومحبت پیام رو بازکردم …

نگاهم که به صفحه ی گوشی چسبید قلبم شروع به تپیدن کرد ..تو گویی بی تپش بود تا به حال ..

(ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ

ﺩﻟﺘﻨﮕﯽِ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻧﯿﺴﺖ

ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ﻣﯽﮐﻨﺪ

ﺷﺐ ﻫﺎ ﺷﺎﻋﺮ …)

شیرینی عشق امیرحافظ ریخته شد تو رگ وپی ام واززمین وزمان جدام کرد …این عشق بی نظیر بود …

با صدای یکی دیگه از بچه ها نفس های بی تابم رو جمع کردم وگوشی رو توی جیبم سر دادم …

(داری نامردی میکنی امیرحافظ …قرار ما این نبود …این شیرینی های شبانه ونیمه وقت …تبصره ی عهد وپیمان ما نبود …)

باید باهاش حرف میزدم ..باید میگفتم که دیگه اینکارو نکنه …

ولی دلم …دلم لجبازی میکرد …لجوج شده بودتو این لحظها و…دو دستی به این حلاوت وشیرینی چسبیده بود …

باخودم تکرار کردم ..باید حرف بزنم ..باید حرف بزنم ..

این جوری نمیشه ..اگه قرار باشه بازهم به محبت هاش ادامه بده عقلی برام نمیمونه که باهاش فکر کنم وتصمیم بگیرم …

از دیشب تا الان من این همه عاشق تر شدم …واله تر شدم ..وای به حال بعد ها که دیگه نمیتونم از زیر بار محبتش در برم ..

باید …باید باهاش حرف بزنم ..

پس قرار بگیر دل احمق و…ساکت بمون ..فعلا دور…. دور تو نیست ..

ساعت پنج ونیم بود که سوار تاکسی شدم ..پیرو تصمیم صبحم به امیرحافظ اس ام اس داده بودم که میخوام باهاش صحبت کنم ..

وحالا امیرحافظ کنار ایستگاه نونوایی سنگکی بود تا برم ودردی رو که این روزها خیلی شیرین بود روبراش توضیح بدم

هنوز نرفته ونرسیده قلبم به تپش افتاده بود ..دستهام از شوق دیدار میلرزید ویخ کرده بود ..

امید داشتم که بتونم جلوی این علاقه ی قلبی رو بگیرم تا کمی حرف بزنیم واز ترس هام براش بگم …

با دیدن جِنسیس مشکی رنگ امیرحافظ …کرایه رو حساب کردم وبا دل نگرانی سوار ماشین شدم …

-سلام ..

-سلام خسته نباشی ..

به قدری با انرژی پاسخم رو داد که حس کردم حتی سر اَرزنی خستگی به تن ندارم …

ماشین که راه افتاده تازه تونستم از اون حالت تدافعی دربیام وسرم رو صاف نگه دارم …

-خب چه خبر ..؟امروز چطور بود ..؟

لبخند ملایمی ناخواسته کنج لبم نشسته بود …

-مثل همیشه ..مونتاژ وقطعه و

نفسم رو فوت کردم وادامه دادم ..

-بچه های مونتاژ …اس ام اس دادم که باهاتون صحبت کنم …

-حرفت واجبه ..؟

-چطور مگه ..؟

-قبلش میخوام یه جایی رو نشونت بدم …

-باشه من بعدا حرفم رو میزنم ..

-پس بریم …

دست درازکرد ومثل همیشه نوای تار وفلوت توی ماشین پیچید …

(بی تو برگی زردم

به هوای تو می گردم

که مگر بیفتم در پایت

ای نوای نایم

به هوای تو می آیم

که دمی نفس کنم تازه در هوایت)

لبخندم روشن تر شد ودلم اروم تر …به نرمی توی صندلی ماشین خزیدم ونفس گرفتم …بوی عطر ملایم امیرحافظ ازنزدیکها مشامم رو نوازش داد …

(چی تو وجودت داری امیرحافظ که این جوری ارومم میکنی ..؟)

-اهنگهای علی رضا افتخاری رو دوست دارید ..؟

چشم غره ای بهم رفت …

-فکر نکن حواسم نیست ها ..دیشب توبودم ولی امروز از اول راه شدم شما …

سر به زیر انداختم …کاش یه نفر بهش میگفت این همه صمیمیت چه بلایی میاره سر این دل بیچاره …

-اما درمورد جوابت باید بگم اره …بعضی از اهنگهای علی رضا افتخاری ارومم میکنه …یه جورای مثل تو …

گرگرفتم از این تشبیه ..

-ارکیده .؟

-جانم ..

لب گزیدم ..بی هوابود وناخواسته ..حاصل شیرینی جمله ی قبلی امیرحافظ بود …این جان ..

دستم رو زیر چادر توی هم پیچیدم وعرق ریختم ..

-جانت بی بلا …

بازهم لب گزیدم ..چقدر بچه بودم وجویای محبت که با چند کلام ساده عرش رو سیر میکردم ..

-حرفم رو بزنم یا هنوز میخوای سرخ وسفید بشی ..؟

نگاه شرمگینم که نیمه بالا اومد صدای خنده اش ماشین رو پرکرد …

-بسه ارکیده چیزی نشده که این جوری سرخ شدی ..داری خفه میشی دختر

معذب شدم ..

-حرفتون رو بزنید …

شماتت گر جمله ام رو تصحیح کرد

-حرفم رو ..نه حرفتون …

-بله حرفت رو …

-میشه خواهش کنم تسبیحت رو بهم برگردونی …؟

-تسبیحم ..؟

-همون که روز خواستگاری بهت دادم ..

-ولی اون تسبیح یادگار عزیزه ..

-میگم عزیز یکی دیگه لنگه ی همون رو برات بگیره …

-نه این چه کاریه ..؟

دستم رو توجیب کوچیک کیفم فرو بردم واه ناخواسته ام رو سَرکشیدم ..

رویی نداشتم که بگم دل خوش لمس دونه های تسبیحی هستم که روی بند بند انگشت امیرحافظ سُریده …

تسبیح رو دراوردم ولی دست مشت شده ام رو نگه داشتم …

-میشه بپرسم چرا …؟

نگاهی از گوشه ی چشم به سمتم انداخت ..معذب بود ..کلافگیش رو که حس کردم حرفی نزدم ومشت دستم رو به سمتش دراز کردم ..

دستش رو از دنده سوا کرد وزیر مشت دستم اورد ..

-وقتی پیشمه دلم قرصه ..انگار که تو هستی …دیگه نمیترسم از اینکه دو ماه دیگه ممکنه عمر این محرمیت تموم بشه وتو دیگه کنارم نباشی ..

خیره موندم به کف دست باز شده اش ..چقدر حس هامون شبیه به هم بود ..

دستم بی اراده باز شد ودونه های تربت مابین انگشت های امیرحافظ نشست ..

-امانت پیشم میمونه تا عقدت کنم ..اونوقته که با خیال راحت امانتیت رو پس میدم …

بغض تو گلوم بیداد میکرد ..حتی از تصوردوری امیرحافظ میلرزیدم به خودم ..

دوست داشتم دست روی لبهاش بذارم وبگم :

(نگو ..حرف از جدایی نزن ..دل کوچیک وزخم خورده ی من تازه عادت به شیرینی عشقت کرده ..)

تسبیح رو به ارومی دور ائینه ی ماشین انداخت ونفس عمیقی گرفت …علی رضا افتخاری همچنان زمزمه میکرد ومن غرق بودم تو حس دلتنگی وشیرینی محبت امیرحافظ …

(به نسیم کوبت ای گل

به شمیم بویت ای گل

در سینه داغی دارم

از لاله باغی دارم

با یادت ای گل هر شب

در دل چراغی دارم)

چقدر گذشت نفهمیدم ..چطور گذشت هم نفهمیدم ..

ماشین که ایستاد سر بلند کردم ونگاهی به کوچه ی دنج وخلوت انداختم ..

-رسیدیم ..همین جاست ..

با گیجی دوباره نگاهی انداختم و از سر کنجکاوی پیاده شدم ..

امیرحافظ ریموت ماشین رو زد وبا کلید دردستش دروبازکرد ..

اونقدر بهش اطمینان داشتم که بی هول وهراس به دنبالش از پله ها بالا رفتم وسوار اسانسور شدم …

-اینجا کجاست …؟

سرش رو کمی کج کرد ونگاه مهربونش رو روی صورتم پاشید …

-چه عجب پرسیدی ..؟

-فوضولی کردم ..؟

-نه باید میپرسیدی …

اسانسور که وایساد تنها در قهوه ای سوخته رو کلید انداخت وبازکردم ..

-بفرما تو تا جوابت رو بدم ..

به خونه ی نقلی درحدود هفتاد هشتاد متر بود …تمیز ومرتب که با یه دست مبل ویه تلوزیون ساده مبله شده بود …

بوی خوشی زیر بینیم پیچید …یه خونه ی دلباز با پنجره های سرتاسری ..بی اختیار گفتم ..

-چقدر قشنگه ..

-خوشت اومد ..؟

فقط سری تکون دادم وبا اشتیاق سرک کشیدم ..

-اگه دوست داری برو اتاق ها رو هم ببین ..

وخودش به سمت چای ساز گوشه ی اپن رفت …

بدون تعارف تک تک درها رو بازکردم …دو تا خواب نقلی داشت که با وسائل مختصر پر شده بود

ویه اشپزخونه ی ساده ولی قشنگ وجمع وجور …همین که از دید زدن خونه فارق شدم ..نگاهم به نگاه خندان امیرحافظ افتاد ..

-مال کیه اینجا ..؟

-بیا بشین اول ازت پذیرایی کنم تا بعد ..

بی اختیار رو مبل نشستم وچشم دوختم به امیرحافظ که خیلی راحت دو تا لیوان لنگه به لنگه رو از کابینت دراورد

دوتا چایی کیسه ای هم تو لیوان ها انداخت واب جوش روشون ریخت ..

خنده ام گرفته بود تا حالا امیرحافظ رو تو این شرایط ندیده بودم …با سینی چایی کنارم نشست ..

-بفرما ..ببخشید دیگه چایی مجردیه ..به پای چایی های شما نمیرسه ..

لیوانم رو برداشتم ودستم رو دورش حلقه کردم …برخلاف انتظارم فضای اطاق زیاد هم سرد نبود

-خب درجواب سوالت باید بگم اینجا خونه ی تواِ

ابروهام بالا پرید …

-البته اگه قابل بدونی وسر عقد بله بگی …

از فکر عقد کردن وزیر یه سقف اومدن با امیرحافظ… قلبم پرپر زد

حس خوشایندی زیر پوستم خزید وچرخید وگونه هام رو سرخ کرد …ولی عقل بازهم نهیب زد ..

(جمع کن این دل هوائیت رو ..تو برای چیز دیگه ای اومدی …)

لیوان چائیم رو با استرس روی میز برگردوندم

-امیرحافظ …؟

-جان دل امیرحافظ ..

-قول وقرارمون رو یادت رفته ..؟

-کدوم قول عزیز دلم …؟

ناله وار گفتم ..

-قرار شد بهم محبت نکنی ..

پرچادرم رو با سرانگشت کنار زد …نفس های تب دارش روی صورتم کولاک کرده بود ..

-این قرار رو تو گذاشتی خودت هم قبولش کردی …

-ولی من فکر کردم …

-ازم نخواه ارکیده …تو نمیدونی چقدر این دوری کردنها برام سختی ..

بگی همینجا بمیر میمیرم ولی نمیتونم …

طاقتش رو ندارم این جوری پیشم باشی ..کنارم باشی وبهت محبت نکنم ..دستت رو نگیرم ..

ارکیده تو حتی روابط سالم یه خواهر وبرادر رو هم از من دریغ میکنی ..

ولی من به خاطر ترس ودل نگرانی هات جلو نمیام …هزار بار جلوی خودم رو میگیرم تا نکنه دستت رو تودست بگیرم .

مکثی کرد ودوباره ادامه داد …

ارکیده ..بزار من این رابطه رو جلو ببرم ..قول میدم هم دلت خوش باشه ..هم ترست از بین بره …

-نگرانم که این عشق نذاره تفاوت ها رو ببینم ..میترسم یه تب تند باشه که ؟؟

تو چشمهام که خیره شد ..حرفم یادم رفت …همه چیز فراموشم شد ..دلم میخواست دست بکشم رو پلک هاش ..

نوزاش کنم اون چین های ریز ریز دور چشمهاش رو …شاید هم بوسه بزنم به شقیقه اش ..

-تب تند نیست ارکیده ..که اگه بود من وتو هیچ وقت تا این حد خودداری نمیکردیم ..مگه غیر از اینه که هو.س تند صبر نمیشناسه وبردباری نمیکنه ..

دستم رو مشت کردم وافسار دلم رو کشیدم ..مبادا که سرانگشتهام فراموش کنن عهد وپیمانم رو و…نوازش کنن این چشمها رو ..

-بهم اطمینان کن ارکیده …من وتو لایق این عشق ومحبت بینمون هستیم ..نذار با ترس های بیهوده فرصت عاشقیمون از دست بره ..

من هم قول میدم حدم رو بدونم ودل نگرانی هات رو بیشتر نکنم باشه ..؟

سرکج کردم ومست ومدهوش باشه گفتم وانگشت اشاره ام رو تو دستم مشت کردم …

لبخند زیبایی زد ..زیبا که نه ….خدایی …

گوشه ی چادرم رو به لب برد وبوسید ومن مردم وزنده شدم تا نکنه دست از پا خطا کنم وبه قول وقرار خودم پشت پا بزنم ..

(دست از طلب ندارم تا کام من برآید,

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید. )

زمزمه اش ونفس های مسیحائیش باعث شد من هم به حرف بیام ونجواگونه بگم ..

(چو نیلوفر عاشقانه ، چنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا عشق بود ، ز هر بندم در هوای تو)

چشم بست وبه ارومی سرگذاشت رو زانوم …

-ارکیده نزار اینقدر ازت دور بمونم …من با این دوری ها داغون میشم …ازم نترس ..خودت میدونی که من وتو درد ودرمان همیم …

یه وقتهایی فکر میکنم تو جواب کدوم کار خیرم هستی..من رو از وجودت دریغ نکن ارکیده ..حالا که محرمت شدم ..دیگه نمیتونم بی تو سرکنم …

دستم بی اراده روی موهاش نشست …کاسه ی چشمم پر شد …ترس بود …شوق بود ..دل تنگی ودل خوشی بود ..

هرچی که بود باعث شد سرانگشتم رو لابه لای موهاش بچرخونم وعشق بدم …

-بذار کنارت باشم ارکیده ..خیلی وقت که زندگی من شدی وخودت خبر نداری ..

-تو که میدونی.چرا میگم نه ..

-میدونم ولی دلم که نمیدونه …همین الان کلی خودش رو به درودیوار میزنه که نکنه بلند شم وبه جای تمام اون شب بیداری ها بغلت کنم تایکم اروم شم …

-اگه بخوای این جوری پیش بری کم میارم ..

سر بلند کرد وتو نگاه خیسم خیره موند ..به ارومی لبهاش رو روی پیشونیم گذاشت وبوسید …

سرد شدم وداغ …یخ زدم وگر گرفتم ..

-من دیگه نمیتونم از وجودت دست بکشم ..با حرفهات نمیتونی جلوی این محبت رو بگیری ارکیده ..

دستهاش رو بالا اورد وروی بازوهام گذاشت ..

-ببین وضع وحالم رو …شدم مثل این بچه های هیفده هیجده ساله ی عاشق …

اسمش رو زمزمه وار وپرتمنا بردم ..

-امیرحافظ ..

-جان دل امیرحافظ ..زندگی امیرحافظ …

دل وعقلم بدجوری در تضاد بود ..یکی عاشق وواله ویکی سخت گیر ومنضبط …

بغض که گلوم رو گرفت ..بی اراده ..باور کن بی اراده ی بی اراده .. سرفرو بردم تو اغوشش ..

اشک شوق میریختم از این حس حمایت وگرمای محبت ..

دستهاش که دورم پیچید .حبس شدم تو حس ناز ونیاز …

-قول میدی شبها تنهام نذاری ..؟

-قول میدم

– قول میدی هیچ وقت… هیچ وقتِ هیچ وقت ….دست به کمربند نبری ..

دستهاش محکمتر از قبل دورم پیچید …

-خدا نیاره اون روز رو ..

-قول میدی طعنه نزنی وگذشته رو مثل پتک تو سرم نکوبی …

صداش خش دار شد …اون هم بغض داشت مثل من ..

-به خدا قسم که محاله اسم از گذشته ات ببرم ..

کف دستم رو روی پیرهنش چرخوندم وزمزمه کردم ..

-پس من هم قول میدم بهت …همونی باشم که تو میخوای ..قول میدم بهت پایبند بمونم وجز عقشت به هیچ چیز دیگه ای تکیه نکنم …

یه دستش رو ازدورم بازکرد وبا کف دست روی صورتش کشید واشکش رو پاک کرد …

-اذیتت میکنم امیرحافظ ..؟

زمزمه وار نجواکرد

(دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن, که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی)

اشک صورتم رو با سرانگشت گرفت ومن محو ومات از اون همه عشق سرانگشتم رو روی رد اشکش کشیدم ..

-هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر با محبت باشی …

-ولی من همیشه تو رو همین جوری شیرین ومحجوب تصور کرده بودم ..

با صدای اژیر کشیدن وویبره ی دزدگیرش از خلسه بیرون اومدم وخودم رو کنار کشیدم ..

امیرحافظ کلافه نفسش رو فوت کرد وپشت پنجره رفت وازهمونجا دزدگیر رو زد ..

برگشت به سمتم ودستهاش رو پشت کمرش برد وتکیه زد به قاب پنجره …

-این خونه رو چند سال پیش خریدم ..قبل از اینجا یه خونه ی صد وده متری تو سعادت اباد داشتم ولی …

نفسش رو فوت کرد وادامه داد ..

-به خاطرمهریه ی ریحانه وفروش خونه مجبور شدم بفروشمش وبا باقی پولش اینجا رو خریدم …میدونم کوچیکه ..

-نه اصلا کوچیک نیست ..تو که خونه ی قبلیم رو دیده بودی …درمقابل اون اطاقک اینجا بهشته ..

-بزار دست وبالم باز بشه ..یه بزرگترش رو برات میگیرم …

-من اینجا رو دوست دارم امیرحافظ …

با احساس لرزش کیفم گوشیم رو دراوردم

-مامانمه …

-سلام برسون ..

-سلام مامان شیرین ..

-سلام عزیزم ..کجایی پس؟ ..تو که گفتی هشت خونه ای ..

لب گزیدم اونقدر تمامی حواسم درپی محبت های ناب امیرحافظ بود که نگاهی به ساعت ننداختم ..

-ببخشید دیر شد ..با امیرحافظم …سلام میرسونه ..

-سلامت باشه ..عیب نداره مادر دل نگرون شدم ..خوش باشید ..

گونه هام دوباره رنگ گرفت وامیرحافظ با بدجنسی بهم خیره شد ..سر به زیر انداختم ..

-به امیرحافظ بگو شب شام بیاد اینجا ..

-یه لحظه گوشی ..

دستم ورو دهنه ی گوشی گذاشتم ..

-مامان شام دعوتت کرده …

-نه مزاحمشون نمیشم ..باشه واسه ی یه شب دیگه ..

از ته دل گفتم .

-نمیخوای بیایی …؟

جلو اومد

-تو دوست داری بیام؟ ..نمیخوام معذب باشی وفکر کنی دارم خودم رو بهت تحمیل میکنم ..

یه لبخند به فهم ودرکش زدم وتو گوشی گفتم ..

-امیرحافظ میاد ..

-باشه پس منتظرم دیر نکنید ..

گوشی رو که قطع کردم ..نگاهم به نگاه امیرحافظ گره خورد ..

سرمیز شام حواس درست وحسابی نداشتم ..نگاه های غیر مستقیم امیرحافظ ولحظاتی که گذرونده بودم به قدری جادویی بود که هنوزی هم قلبم رو به لرزش مینداخت ..

نگاه امید ولبخند های بابا فرزین ومامان شیرین معذبم میکرد… کم کم داشتم باور میکردم این محرمیت داره به سمت وسوی دیگه ای پیش میره ..

انگار بی ارده تو مسیررودخونه افتاده بودم وبا جریان اب جلو میرفتم ..نفس عمیق کشیدم وسر به زیر انداختم ..جرات سر بلند کردن ندارم ..

نگاه های گاه وبی گاه امیرحافظ چنان رخوتی به وجودم تزریق کرده که حس میکنم بین زمین واسمون معلقم …

شام که جمع شد ..مامان شیرین بیخ گوشم زمزمه کرد …

-ول کن این ظرفها رو شوهرت تنهاست برو پیشش ..

به اعتراض اسمش رو بردم ..

-مامان شیرین ..؟؟!!کدوم شوهر؟؟ ما فقط محرمیم ..

-محرمید اره …؟پس تو چشمهای من وبابات چهل چراغونیه ..؟؟

یه لبخند خجل زدم ..

-برو ارکیده ..بیا برو گناه داره ..یه سره چشمش به اشپزخونه است که کی میایی بیرون ..سر میز شام که بیچاره پرپر زد .تو سرت رو یه کله کردی تو بشقابت … حداقل الان برو

از حرفهای مامان لبخند ناخواسته ام رو قورت دادم که مامان شیرین وشگونی ازم گرفت …

-دیدی ارکیده ؟؟…خودتی …راستی چرا هنوز با چادر جلوش میگردی …؟

-نمیتونم مامان همه اش دوروزه بهم محرم شدیم …خجالت میکشم ..

-امان از دست تو …یعنی تا حالا بی حجاب ندیدتت ..؟

معذب شدم ..

-نه …

مامان با حرص نفس هاش روفوت کرد وبشقابهاروازم گرفت وتشر زد ..

-خودت میدونی وامیرحافظ …فعلا برو که اون بیچاره چشمش به درخشک شد ..

از اشپزخونه که بیرون اومدم روم نشد علنا کنارش بشینم …خواستم کنار بابا بشینم که بابا اشاره کرد به امیرحافظ

امید زیر زیرکی میخندید وامیرحافظ سر به زیر داشت ..

به ارومی وبا خجالت کنارش نشستم ..از این همه نزدیکی وبی دلی خجالت میکشیدم ..

یکم که گذشت ….اونقدر سر به زیر ومعذب بود که بشقاب میوه رو برداشتم وبراش میوه پوست کندم …

نارنگی رو مثل یه گل درست کردم وتو ظرف براش گذاشتم ..خیار هم پوست کندم ونمک زدم وکنارش چیدم ..

هنوز سر به زیر بود …به ارومی نگاهی به اطراف انداختم که مامان چشم غره رفت ..

یعنی بهش برس …

به ارومی زمزمه کردم ..

-امیرحافظ ..

سر که بلند کرد بشقاب میوه رو به سمتش گرفتم …لبخندی زدو یه تیکه خیار برداشت ..بشقاب رو جلوش گذاشتم …که گفت ..

-پس خودت چی …؟

یه پرنارنگی برداشت وبه دستم داد ..

نمیدونم چرا از محبت هاش سرخ میشدم ..من زن بودم وطعم محبت های ریز ودرشت یه مرد رو پشت سر گذاشته بودم ولی علاقه ی امیرحافظ یه ارکیده ی دیگه از من میساخت ..

پرنارنگی رو از دستش گرفتم که خیره موند تو نگاهم .با خجالت گفتم ..

-میوه ات رو بخور ..

-نمیشه …

-چرا …؟

-یه خانم خوشگل با لپای سرخ شده کنارم نشسته که نمیذاره نفس بکشم ..حالا تو میگی میوه بخورم …؟

لبخند روی لبهام بیشتر شد وخنده ام گرفت ..بابا فرزین با علاقه به لبخندم خندید …

با شرم سر به زیر انداختم وگفتم ..

-میخوای برم تا تو میوه بخوری …؟

-نه کجا بری؟ ازسرشب که یه نگاه هم به ما نمیندازی ..حداقل الان دریغ نکن …درضمن میوه همیشه هست …ولی این خانم خوشگل کنارم ..همیشه اینقدر مهربون نمیمونه ..

-من مهربون نیستم ..؟

-نه پس من ..؟

بی اراده با ناز اسمش رو زیر لب بردم ..

-امیرحافظ …!!

امیرحافظ لب گزید وسر به زیر انداخت ..

-استغفرا..قصد جون کردی امروز .. نه ..؟

ریز ریز از حرفهاش خندیدم ..امیرحافظ واقعا معذب بود ..از جا بلند شد وقصد رفتن کرد

-داری میری …؟

حرفی نزد فقط نگاهی انداخت وبه سمت بابا فرزین وامید رفت وخداحافظی کرد ..

مامان شیرین هم از اشپزخونه دراومد وبا امیرحافظ خداحافظی گرمی کرد

پشت سرش دم دراپارتمان وایسادم ..

-به ساجده خانم وفاطمه وحاج بابا سلام برسون ..

-باشه ..فردا بیام دنبالت باهم بریم سرکار ..؟

سر به زیر انداختم وبا گوشه ی چادرم ور رفتم ..

-نه میترسم کسی ببینه حرف دربیارن …

-چه حرفی …؟ارکیده تو محرم منی …

با بی حوصلگی حرفی نزدم …

-باشه هرجور صلاح میدونی ..نمیخوام بهت فشار بیارم …خداحافظ …

با ناراحتی راه افتاد که صداش کردم ..برگشت به سمتم ولی سگرمه های درهم ونگاه رو به زمینش داد میزد که ناراحته ..

-ناراحت شدی ..؟

قدم جلو گذاشت جوری که یه لحظه از این همه نزدیکی نفسم برید ..

-ببین ارکیده …من از همون اول که جلو اومدم توقع این رفتار رو داشتم ..

تو این مدت اونقدر شناختمت که بدونم هنوز درگیر گذشته ای ونتونستی خیلی از مسائل رو فراموش کنی …

من حتی با همین چادر وحجابت هم مشکلی ندارم ..ولی دوست دارم یکم جدی تر بهم فکر کنی …من تورو برای همه ی عمرم میخوام نه برای این دوماه …

به خاطر حضور پررنگش کمرم رو عقب کشیدم

-میدونم معذبی ..ترسیدی …میدونم که میخوای فقط وفقط به خاطر شخصیت ورفتارهای همدیگه با هم باشیم ..ولی تروخدا درک کن ..منم ادمم ..باشه …؟

سر خم کردم وبا مظلومیت گفتم ..

-باشه ..

یه لبخند شیرین زد وپیشونیم رو بوسید ورفت …

رفت وندید که من به همه ی حرفهاش ایمان دارم ولی بدبختی اینجاست که اعتمادی به خودم ندارم …

**

“امیرحافظ”

برای اولین بار بود که ارکیده پا به اطاقم میذاشت ..

از درکه وارد شد با همون نگاه کنجکاوش همه جا رو از نظر گذروند وروی مفاتیح کنارسجاده ام ثابت موند ..

حق داشت کنجکاو بشه ..جلد کهنه ی مفاتیح چیزی نبود که زود فراموش بشه …

کنار سجاده ام نشست ومفاتیح رو برداشت …روی مفاتیح دست کشید… بوسه زد وبوئید.. ..

-چقدر شبیه به مفاتیح منه ..

-شبیه ِش نیست ..مفاتیح خودته …

با تعجب سر بلند کرد …

-مفاتیح منه …؟

فقط سرم رو به معنی اره پائین اوردم …

مفاتیح رو بازکرد که دقیقا همون صفحه ی جوشن کبیر باز شد ورده های اشک روی کاغذها جلوی چشمهاش ظاهر شد …

-دست تو چی کار میکنه ..؟

-با تسبیحت پیداش کردم ..سپهر گذاشته بود بین اشغال ها ..

نفس کشید ولبخندی کنج لبش شست ..

-نکنه این رو هم مثل تسبیح میخوای ازم بگیری …؟

-بهت نمیدمش که بخوام بگیرمش ..مال خودمه …

به لبخند قشنگش سرکج کردم وعطر خوش ارکیده ونگاه زیباش رو به جون کشیدم ..

مفاتیح رو بوسید ودوباره سرجاش برگردوند …وازجا بلند شد …

نگاهش رو همه چیز میچرخید ونگاه من محو ارکیده بود ..هرروزی که میگذشت محبتش تو دلم صد چندان میشد ..

جوری که تحمل یه لحظه دوریش رو هم نداشتم ..

-ارکیده ..؟

برگشت به سمتم ..

-جانم…؟

مسخ شدم از این جانم از ته دل ..

-دلم میخواد یه بار بی حجاب ببینمت …

گونه هاش رنگ گرفت …به قدری شرمگین شد که دوباره پرسیدم

-خواسته ی زیادیه ارکیده ..؟

-نه حقته …

-حقم رو نمیخوام ..میخوام تو راحت باشی واز طرف دیگه ..این دلم اروم بگیره …

همون جور که سربه زیر بود ..لبه های چادرش رو رها کرد ..وچادر از سرش افتاد …

حالا با یه شال ویه تونیک نه چندان بلند اتیش به وجودم میکشید …

ضربان قلبم روی بینهایت بود ..حس وجود ارکیده مدهوش کننده بود ..

یه قدم بلند برداشتم وتو حضورش غرق شدم …

دستهای لرزونم روبه ارومی بالا بردم ..از خودم میترسیدم ..از این حس رونده …از این دستهای سست وبی ثبات ..

عقب کشیدم …وسوسه ی وجود ارکیده داشت دیونه ام میکرد ..کاش اینقدر محجوب نبود ..اونوقت راحت تر به حریمش راه پیدا میکردم ..

نه اینکه اینجا …با اینهمه شوق ..این همه علاقه ..بلرزم وروی قدم جلو گذاشتن نداشته باشم ..

حالا با این شرایط با این گونه های سرخ وچشمهای پراز شرم به زیر افتاده ..دست ودلم میلرزید ویاری نمیکرد ..

(لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ،مستم

باز می لرزد ،دلم،دستم)

از تعللم سر بلند کرد که دستهام بی اراده جلو رفت وشال روی سرش رو باز کرد ..شال از بین انگشتهام لیز خورد ونگاهم روی تک تک وجزء به جزء صورتش چرخید …

بی اراده زیر لب زمزمه کردم ..

-فتبارک ا…احسن الخالقین ..

از شرم دوباره سر به زیر شد …

-سرت رو بالا بگیر خانمی …از کی خجالت میکشی؟ از من ..؟

سرش رو بالا اورد که نگاهم رو زخم شقیقه اش نشست … قبلم تیر کشید تا حالا ندیده بودمش …..

با سرانگشت رد زخم رو لمس کردم وبا درد نالیدم ..

-این جای چیه ..؟

نگاه مغموم ارکیده تا نگاهم بالا اومد ..چشمهاش خیس شده بود

دوباره پرسیدم ..

-سپهر زده ..؟اره ارکیده ..؟

-….

کاسه ی چشمهاش پراز اشک شد ..

-با کمربند ..؟به خاطر همین ازم میترسیدی …؟

دستهاش مشت شد وچونه اش لرزید …

-چه بلایی سرت اورده عزیزمن .. …؟چطور دلش اومد ..؟

سرش رو اروم پائین اورد وروی سینه ام گذاشت …دستهام رو دورش حلقه کردم وچشمهام ناخواسته بسته شد از درد وارامش ..

لرزش شونه هاش دلم رو خون کرد ..

-من رو فقط به خاطر پول میخواست … دوستم نداشت امیر ..هیچ وقت دوستم نداشت ولی تو دوستم داشته باش ..باشه ..؟

سر بلند کرد تمام صورتش خیس از اشک بود ..دستش رو روی گونه ام گذاشت …

-من دوستت دارم امیر …از ته دلم دوستت دارم ..میخوام باهات باشم ..همیشه وهمه جا …

دستهام رو دورش محکمتر پیچیدم ..

-من هستم خانمم..نگران نباش ..همه چی تموم شده ..

گل سر روی موهاش رو بازکردم ودستهام رو حریصانه رو ابشار موهاش کشیدم …

-میخوام با حاج بابا صحبت کنم ..من دیگه نمیتونم ازت دور بمونم ..باید عقد کنیم ..

از تو اغوشم بی هوا بیرون اومد …با همون صورت خیس وچشمهایی که تو نگاهم دو دو میزد عقب کشید ..وبه دیوار پشت سرش تکیه داد ..

-نه ..

-چرا نه ..؟

-زوده ..زوده ..من هنوز ..

-ارکیده از چی میترسی …؟

-اگه خطا کنم ..؟

خودش رو بغل کرد موهای پریشون وصورت خیس از اشکش ضربان قلبم رو کند کرده بود ..

-اگه دوباره اشتباه کنم ..؟

-ارکیده ..؟؟

بهش نزدیک شدم که دستش رو به معنی نیا بالا اورد

-تو نمیدونی من تو چه برزخیم …از این ور میترسم واز اون طرف …دلتنگتم ..

با دلخوری گفتم ..

-تو هم نمیدونی من تو چه حالیم ..

-چرا بهم مهلت نمیدی؟ ..حس میکنم افتادم تو یه گردونه وهمین جوری دارم میچرخم ..

حق به جانب گفتم

-تو دوستم داری ارکیده ومنم دوستت دارم… پس دیگه چه مشکلی هست ..؟

-مشکل منم ..نگرانی های من ..اینده ی این زندگی …

با فک منقبض شده از حرص گفتم ..

-هیچ کس نمیتونه برای اینده تضمینی بده ..

-اگه دوباره اشتباه کردیم چی …؟اگه دوباره همون اشتباه قبلی رو تکرار کردیم ؟

-با این ترس ها اجازه ی زندگی دوباره رو از خودت میگیری ..

ارکیده من نمیگم که عاشقتم ..میگم دوستت دارم ..که بدونی ارزشت بیشتر از یه عشق تند وزود گذره ..

نگاه نگرانش روی صورتم چرخید ..بی اراده جلو رفتم که دستهاش رو به ارومی دور گردنم حلقه کرد وسرش رو روی سینه ام فشرد ..

-طاقت یه شکست دیگه رو ندارم امیرحافظ ..

-منم ندارم عزیزم ..ولی باید به خودمون فرصت بدیم …من این علاقه رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمیکم ..

بوی عطرش رو توی ریه هام فرستادم وبا حسرت روی موهاش دست کشیدم ..

کاش قانع میشد که عقد کنیم ..دلم طاقت این همه دوری رو نداشت ..

-میدونی از کی بهت علاقه مند شدم ..؟

با کنجکاری از تو بغلم سر بلند کرد …با سرانگشت صورتش رو پاک کردم وبوسه ای روی گونه ی خسیش زدم که بلافاصله سرخ شد …

لبخندی روی لبهام نشست ..

-وقتی برای اولین بار با هم رفتیم شیرخوارگاه ..وقتی دیدم چه قدر با عشق بچه هارو بغل میکنی ..دلم هری ریخت ..همونجا بود که بی دل شدم ارکیده ..تو خیلی مهربونی..

یه لبخند شیرین روی لبش نشست …سرش رو به سینه ام تکیه داد ..

انگشتهای دستم رو تو دستش فرو بردم ونفس تازه کردم ..

-وقتی پیشمی ارومم ارکیده ..خیلی اروم .انگار که تو مخدری ومن معتاد این مخدر ..به خاطر همینه صبر ندارم ..میخوام برای همیشه پیشم باشی ..

با سرانگشت دست ازادش پشت دستم رو نوازش کرد وجوابی نداد ..من هم جوابی نخواستم ..

اجازه دادم فکر کنه وعلاقه ی بین ما راه رو برام هموار کنه ..

بی تاب وکلافه تو دفترم رژه میرفتم …دو هفته از محرمیت من وارکیده گذشته بود ومن هرروز بیشتر از قبل بی تاب ارکیده ومنشش میشدم …

به قدری وابسته اش شده بودم که هرلحظه وهرثانیه دلم میخواست ارکیده درکنارم باشه وببینمش ..

اونقدر حالم خراب بود که میترسیدم نکنه جلوی دیگران دست از پا خطا کنم …

اخر سر هم طاقت نیاوردم وزنگ زدم به بخش مونتاژ ..که ارکیده رو بفرستن دفترم …

بی تاب ازشوق دیدار ..پشت دراطاق منتظر شدم ..حتی جرات بیرون رفتن رو هم نداشتم …

تقه ای که به درخورد باعث شد زود دروبازکنم …ارکیده با تعجب نکاهم میکرد ودستش همچنان بالا مونده بود ..

از گوشه ی چشم سالن رو پائیدم وتو یه لحظه دستش رو گرفتم وکشیدمش تو اطاق

با دست ازادم دروبستم وقفل کردم وهمزمان سرم رو تو گودی گردن ارکیده فرو کردم ..

شاید تمام اینها به چند ثانیه هم نکشید ..

-چی کار میکنی امیرحافظ ..؟

عطر تنش رو نفس کشیدم

-هیس ارکیده ..هیس ..تروخدا بذار نفس بکشم ..ازصبح کلافه ام ..دارم از دوریت دق میکنم نامرد ..

سکوت کرد واجازه داد اروم بشم …هرچند که این قلب بی تاب با این اندک محبت ها …اروم نمیگرفت ..

لبهام روروی پوست چونه اش گذاشتم …که بدن ارکیده درجا منقبض شد وزمزمه کرد ..

-امیر …

نفس هام طوفانی به راه انداخته بود ..با دست ازادم انگشتهاش رو حبس کردم ..بی تاب وبی قرارزمزمه کردم ..

-طاقت ندارم ارکیده ..به خدا که دیگه طاقت ندارم ..

نفس های گرمم روی بناگوشش پخش میشد ..داشتم گر میگرفتم از دست نیازهای مردانه ام …

دستهای لرزون ارکیده رو محکم تو دستم فشردم وپیشونیم رو به شقیقه اش تکیه دادم ..

-چرا قبول نمیکنی ارکیده؟ ..حال من رو نمیبینی …؟

دوباره تنها اسمم رو صدا کرد …

-امیر .؟؟

با بغض نالیدم ..

-جان امیر …زندگی امیر ..عمر امیر …چی کار کنم تو بگو ..من دارم میسوزم تو حسرتت ارکیده ..

دست ازادش رو روی بازوم گذاشت ونوازش کرد ..سرم رو از شقیقه اش جدا کردم وخیره شدم تو نگاه شرمسارش …

نگاهم روی صورتش چرخید وچرخید وناخواسته ..روی لبهاش نشست ..

چشم بالا اوردم ونگاهم رو به چشمهاش دوختم …مست بودم ومدهوش …

نگاهم بی تابانه روی لبهاش وچشمهاش سرمیخورد …ارکیده حرفم رو میفهمید ..خوب میفهید …عطشم رو میدید ..

بی اراده سرجلو بردم ولبهام رو لبهاش گذاشتم …

شراب ناب لبهاش اندک اندک توی رگهام رسوخ کرد …دستم رو دور کمرش پیچیدم وچسبوندمش به خودم ..

بدن منقبض ولرزان ارکیده نَم نَمک تو دستهام اروم گرفت وبعد از چند لحظه شروع به همکاری کرد ..

به سختی صورتم رو فاصله دادم وگفتم ..

-تا کی میخوای صبر کنی ارکیده؟ ..رحم نمیکنی …

نفس های منقطع بینمون یکی شده بود …

-با حاج بابا حرف بزنم …؟

با فشاری که به دستم اورد از اغوشم بیرون اومد ..

-مهلت بده امیرحافظ …

-نمیتونم ارکیده …تو نزدیکمی ولی من راحت نیستم ..نمیخوام خیانت درامانت کنم …

با ناراحتی سر به زیر انداخت که اه ناخواسته ای کشیدم .

با کلافگی دستی تو موهام کشیدم

-باشه هرجور راحتی ..من بازهم صبر میکنم …

دستهام رو با دلخوری بازکردم وازش فاصله گرفتم که دستش دور بازوم پیچید ..

-امیرحافظ …درکم کن ..

-باشه درکت میکنم ..ولی فقط تا پایان محرمیت ..بیشتر از اون ازم توقع نداشته باش ..

سری تکون داد وهمون جوری که مقنعه اش رو مرتب میکرد از دفتر بیرون رفت …

روی صندلی چرخانم نشستم وسرم رو تکیه دادم به صندلی

نفس های عمیق کشیدم تا اروم شم …تا این قلب بی تاب لحظه ای از این حرکت های پرشتاب دست برداره ..

با صدای تقه ای که به درخورد یه نفس گرفتم ..

سرجام صاف نشستم وبفرمائید گفتم …

“ارکیده ”

دستمو رو دستگیره ی درگذاشتم که با صدای دخترها مکث کردم ..مثل اینکه من نبودم دیگه هیچ کس کارنمیکرد وبه فکر کار نبود …

-عجب دختر موزی ایه …همه ی عالم وادم میدونن با امیرحافظِ …اونوقت واسه ی ما جانماز اب میکشه …

نیگاه!! الان هم به هوای کار رفته تو اطاقش ..خاک برسر هر.زه اش کنن …

-اره همچین دخترهای وِلی هستن که بقیه رو از سکه میندازن …معلوم نیست زیر اون چادر ومقنعه اش چه کثافت کاری هایی که نمیکنه ..

یه لحظه حس کردم توی سرم سرب داغ ریختن …سر تا به پا گرگرفتم وخونم به جوش اومده …با هرکلمه ی که میشنیدم ازدرون منفجر میشدم …

نفس هام به شماره افتاده بود ..به من میگفت هر.زه؟ …به من میگفت؟ ..خدایا به من …؟؟به منی که همیشه ودرهمه حال مراقب بودم …؟

هرکلمه مثل یه پتک توی سرم کوبیده میشد …عجب خدانشناسایی هستن …

تو یه لحظه تصمیمم رو گرفتم وداخل سالن شدم …بس بود هرچی پشت سرم لغز خوندن وتهمت زدن …

نمیدونم به پشتوانه ی امیرحافظ بود یا اعتماد به نفس تازه به دست اومده ام ..ولی من دیگه اجازه نمیدادم هرحرفی که دلشون میخواد پشت سرم بزنن ..

درکه بازشد ..بچه های قسمت قلع کاری رو دیدم که کنار هم جمع شدن …

همه با ورودم سکوت کردن وهرکسی به سرکارش برگشت ..

شمس با قیافه ی منزجرش روش رو ازم گرفت …درومحکم پشت سرم کوبیدم به هم ..

اگه اون بار سکوت کردم وتحقیر شدم .اینبار دیگه نمیذاشتم ..

من از عشق خودم وامیرحافظ مطمئن بودن وبه کسی حق اهانت به علاقمون رو نمیدادم …

-مشکلی پیش اومده خانم شمس ..؟

پریسا نگاه پرحرفی بهم انداخت وابرویی بالا برد ..

-نه خانم نجفی ..چه مشکلی ..؟

بالا سرش رفتم ودست به سینه شدم …

-ولی مثل اینکه شما از رفت وامد من به اطاق اقای رسولی ناراحتید …

صدای عصبانی من که برای اولین بار نیمه بلند شده بود باعث شد بچه های قسمت بعدی که با پارتیشن از هم جدا شده بود سرک بکشن …

نگاه بچه ها روم سنگینی میکرد ولی من تصمیمم روگرفته بودم .باید به این حرفها خاتمه میدادم ..

یا میسوختم یا میبردم ..

شمس هم مثل من ازجا بلند شد وپوزخندی روی لبش نشوند …

-مشکل رو که همه دارن …بالاخره این رفت وامدهای زیادی حرف میاره …

با عصبانیت لبهام رو روهم فشردم …

-خانم شمس لطفا حرفتون رو بزنید …

با مسخرگی ادا دراورد ..

-که من هم مثل رحیمی از کار اخراج بشم؟؟ …نه خانم نجفی من کارم رو دوست دارم … بنده حرفی ندارم ..

اقای سیاحی از لابه لای بچه ها جلو اومد ..

-اتفاقی شده خانم نجفی …؟

سرم رو با غرور بلند کردم ..کسی نباید میفهمید که این حرفها تا چه حد داره من رو از درون خالی میکنه …

من به علاقه ی امیرحافظ ایمان داشتم ..به عشق خودم ..کسی حق نداشت این علاقه رو زیر سوال ببره ..

-یه مشکل کوچیک بین من وخانم شمسه ..

تمام سالن سکوت کرده بود ومنتظر بحث من وشمس بودن که تو همین لحظه درباز شد وامیرحافظ هم وارد سالن شد ..

“امیرحافظ ..”

-اقای روحی پور من که گفتم جنسها رو بادقت جدا کنید که یه وقت با هم قاطی نشه …الان من از کجا بدونم مقاومت هارسیده یا نه …

یه لحظه حس کردم صدای نیمه بلند ارکیده رو شنیدم ..سرجام وایسادم وهمون جور که نگاهم رو زمین بود گوش وایسادم ..

-چی شده امیرحافظ …؟چرا وایسادی ..؟

-صدای خانم نجفی بود ..؟

سکوت کرد وبدون حرف گوش ایستاد ..

-نه.. من که چیزی نشنیدم …

دوباره صدای نیمه خفیف ارکیده اومد ..

-یه مشکل کوچیک بین من وخانم شمسه ..

ارکیده بود ؟..ارکیده! …چی شده که عصبانیه …؟دوباره چی کارش کردن که تحمل نکرده …؟

بدون اینکه بفهمم چی کار میکنم به سمت سالن قلع کاری رفتم…

دررو که بازکردم از دیدن بچه ها ودرنهایت ارکیده وخانم شمس سرجام میخکوب شدم …

صورت ارکیده به قدری سرخ وعصبانی بود که یه لحظه ترسیدم …اخم هام تو هم رفت …کی گل من رو ازار داده بود ..؟

“ارکیده ”

با اومدن امیرحافظ چشمم رو بستم ویه نفس عمیق کشیدم ..باید تمومش میکردم ..باید زودتر از اینها تمومش میکردم …

با تصمیمی که گرفتم ..بدون اینکه حتی به نتایج کارم فکر کنم جلوی چشم همه به ارومی به سمت امیرحافظ رفتم ..

امیرحافظ نگاهی به بچه ها وبعد به من انداخت ..

-چیزی شده ..؟ کسی حرفی زده ؟

اخم هام کمی ازهم باز شد ..نگرانیش رو کاملا حس میکردم وهمون حس شیرین دوباره تو دلم نشست ..

از چی میترسی ارکیده ؟..این مرد ثابت کرده که همیشه همراهته …

به ارومی زیر نگاه سوراخ کننده ی بچه ها کنار امیرحافظ ایستادم ..شونه به شونه اش …هم تراز با عشقم …

از نتیجه ی کاری که میخواستم انجام بدم نگران بودم ..ترسم از برخورد امیرحافظ بود ..

نمیدونستم بعد از کاری که میخواستم انجام بدم چه عکس العملی نشون میده ..ولی مجبوربودم ..این داستان باید همین جا تموم میشد …

از استرس زیاد قلبم توی گلوم میزد …ونفس هام مقطع شده بود .دستم رو به ارومی تو دستش سر دادم …

امیرحافظ به قدری شوکه شده بود که فقط با چشمهای گشاد شده ومتعجب بی حرف نگاهم میکرد …حق داشت… اینکار از من بعید بود …

تو دلم اسم خدا رو صدا زدم ویه نفس عمیق کشیدم ..سرم رو با غرور بلند کردم وبه سمت بچه ها که حالا همه با تعجب به دستهای چفت شدمون خیره شده بودن نگاه کردم ..

-یه موضوعی هست که بهتره همه همین الان بدونید تا جلوی این حرفهای خاله زنکی وشایعه ها وتهمت ها گرفته بشه ..

-کدوم تهمت ..چی شده ارکیده ..کی حرف زده دوباره ..؟

با این حرف امیرحافظ نگاه ها متعجب تر شد …امیرحافظ بدون اینکه حواسش باشه من رو به اسم کوچیک خطاب کرده بود ..

لبخند ارومی زدم وبا صدای رسایی گفتم ..

-من واقای رسولی خیلی وقته که باهم اشنا شدیم وتقریبا دو سه هفته است که برای اشنایی بیشتر با هم محرم شدیم ..هفته ی اینده هم مراسم عقدمونه ..

سکوت وچشمهای خیره که بهت وتعجب ازشون میبارید اعصاب خورد کن بود ..با استرس به سمت امیرحافظ برگشتم نگران عکس العملش بودم …

انگشتهای امیرحافظ دستم رو رها کرد ..قلبم کنده شد …ولی با حلقه شدن دستش دور شونه ام ..دلم اروم گرفت …پس امیرحافظ تائیدم کرده بود ..

لبخندش محکمترین ایمان رو به دلم سرازیر کرد ..

-خانم نجفی از این به بعد همسر منه ..ومن واقعا دوست ندارم تو محیط کاری حرفی از روابط شخصی من یا هرکس دیگه ای به میون بیاد …

ما همگی اینجا کار میکنیم ولی زندگی شخصی هرکسی به خودش مربوطه …بهتره دست از حرفها وحدیث وغیبت بردارید وبه کارتون برسید ..

چون دفعه ی بعدی درکار نخواهد بود وهرکسی تو زندگی دیگران سرک بکشه ومشکل درست کنه بلافاصله اخراج میشه ..

نگاه اقای سیاحی برق زد ولبهاش به لبخندی بازشد ..

-مبارکه امیرحافظ ..به سلامتی… چقدر بی مقدمه …؟

با صدای اقای سیاحی وپشت بندش اقای روحی پور وافراد مسن که خیلی راحت با این قضیه کنار اومده بودن ..بقیه هم تو چند لحظه به سمتم اومدن وسیل تبریکات وروبوسی ها باریدن گرفت ..

شمس کناری ایستاده بود و بازهم با نفرت بهم چشم دوخته بود …به سمتش رفتم وبه ارومی گفتم ..

-کاش ما ادمها میفهمیدم که آبروی یه نفر چقدر ارزش داره واین جوری با حرفهای صدمن یه غاز با زندگی کسی بازی نمیکردیم …

از کنارش رد شدم که یکی دیگه از بچه ها صدام کرد ..

-خانم نجفی ..

به سمتش برگشتم ..

-من واقعا عذرمیخوام ..ما حتی فکرش رو هم نمیکردیم …؟؟

نگاهی از گوشه ی چشم به امیرحافظ انداختم وگفتم ..

-درسته …من خودم هم فکرش رو نمیکردم ..ولی مگه تا حالا رفتاری از من دیدید …خطایی دیدید که اینجوری پشت سرم حرف بزنید .؟

دوباره به سمت شمس برگشتم …

-نمیتونم ببخشمت خانم شمس ..نه شما ونه باقی کسایی رو که گناهم رو شستید ..از ته دل دعا میکنم که هیچ وقت تو شرایط من قرار نگیرید …

به سمت امیرحافظ رفتم وکنارش وایسادم ..

دستش رو دور بازوم حلقه کرد ولبخند ملایمی زد …نگاه بعضی از بچه ها هنوز هم ازار دهنده بود ولی چه فرقی داشت؟ مهم من بودم ونتیجه ی این تصمیم انی …

راضی بودم از کارم ..من عاشق امیرحافظ بودم …اگه حتی مشکلی هم بود با نیروی این علاقه وعشق میتونستم جلوی سختی ها بایستم وزندگیم رو بسازم …

***

توی ماشین امیرحافظ نشسته بودم وبا ل.ذت به اهنگ ملایم بی کلامی که توماشین پخش میشد گوش میدادم ..

بعد از اون که همه …متوجه ی رابطه ی من وامیرحافظ شدن ..دیگه دلیلی برای پنهون کاری نبود ..امیرحافظ هم مجبور شد به خاطر حرف بچه ها کارخونه رو شیرینی بده تا دست از سرش بردارن …

تو حال وهوای خودم بودم ..خوش بودم وشاکر ..از اون وقتهایی بود که حس میکنی همه چیز برق میزنه ومیدرخشه ..اسمون بالای سرت …مردم اطرافت …قلب پرضربت ..

-باید به خانم شمس ارتقاء مقام بدم ..

با تعجب برگشتم به سمتش …

-چی ؟؟

به صورت متعجبم خندید ..

-خب باعث خیر شد …اگه حرفهاش تحریکت نمیکرد حالا حالا من رو سر میدوندی وناز میکردی ..

با ناز پرسیدم ..

-من ناز میکنم ..؟

-پس کی؟ ..من ناز میکنم ..؟هی میگم بیا عقد کنیم قبول نمیکنی ..خدا خیرش بده ..حرفش باعث شد کوتاه بیایی ..دیگه راه فرار نداری ارکیده خانم ..

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم وخیره شدم به صورتش …

-تو هم از خدا خواسته

با سرانگشت گونه ام رو نوازش کرد …

-وقتی با اون ابروهای درهم کنارم وایسادی ودستم رو گرفتی …فکر کردم دیوونه شدم ..جلوی بچه ها خودت دستم رو گرفته بودی ..

-اره من هنوز موندم با چه رویی دستت روپیش اون همه ادم گرفتم …

نیشش باز شد ..

-پس امشب خونوادگی خدمت میرسیم برای قرار عقد وعروسی ..باشه ..؟

پلک زدم به معنی باشه ..

-امیرحافظ ..؟؟

-جون دل امیرحافظ …

-چقدر قشنگ جوابم رو میدی ..یادم میره چی میخوام بگم ..

دستم رو فشرد ومنتظرم نگام کرد ..

-یه خواسته ازت دارم ..

-بگو خانمی …هرچی باشه به دیده منت ..

-میشه عروسی نگیریم …؟

چشمهاش رو ریز کرد وبا موشکافی بهم خیره شد ..

-چرا ..؟

-هو.س زیارت کردم ..به جای عروسی بریم مشهد زیارت اقا ..

-خب به جای ماه عسل میریم مشهد ..هم زیارت ..هم سیاحت …هم خوشگذرونی …

از تصور بودن با امیرحافظ گرگرفتم وسرخ شدم …

صدای خنده ی امیرحافظ بلند شد ودستم رو محکمتر تو دستش گرفت ..

-فدای این شرم وحیات …تو چقدر نازی ارکیده ..

برای اینکه از اون حال وهوا دربیام …حرفم رو ادامه دادم …

-امیرحافظ ..من دلم نمیخواد عروسی بگیریم ..

ماشین رو تو یه فرعی پارک کرد وبه سمتم چرخید ..

-بهم بگو چرا ..؟

نفس گرفتم …صبحت از بدی های مردم سخت بود …

-طاقت حرف وحدیث مردم رو ندارم امیر …این جماعت خیلی وقت خون به جیگر من کردن ..نمیخوام تو شادی هام باشن …

-ولی هردختری دوست داره لباس عروس بپوشه ..مخصوصا تو که …

به عمد سکوت کرد وادامه نداد ..یاد ازدواج با سپهر مثل یه خار قلبم رو چاک داد …ازدواج کرده بودم وعروس نشده بودم ..

بغض رو پس زدم …بس بود هرچی درد رو نوشتم وحسرت رو سر کشیدم …

-اره من حتی تجربه ی یه عروسی رو هم نداشتم دلم هم نمیخواد داشته باشم ..عروسی ای که توش کلی خرج بشه وبعد هم هرکسی یه حرفی ازش دربیاره به دردم نمیخوره …

به جاش میتونیم پولش رو بدیم به شیرخوارگاه …تا به بچه هایی مثل مارال کمک کنن …

بازوش رو گرفتم والتماس وار گفتم ..

-خواهش میکنم امیرحافظ ..یه مجلس عقد خودمونی بگیریم وبعد هم بریم زیارت …دلم میخواد زندگیمون رو با محبت اقا شروع کنیم ..

دستش رو دور شونه ام پیچید ..به ارومی سرم رو تو سینه اش مخفی کردم

-امیرمن خسته ام از حرف وحدیث ..سه ساله که دارم خرد میشم …بزار بی سرو صدا بریم سرخونه زندگیمون …دیگه نه میخوام حرفی بشنوم ..نه حدیثی …به خدا که دیگه نمیکشم …

من رو محکمتر توی سینه اش فشرد

-میترسم بعد ها حسرت بخوری …

نگاهم رو به کوچه ی خلوت روبه روم دوختم وزمزمه کردم ..

-حسرت من خوشبختی بقیه بود ..بچه هایی که دست مادرهاشون روگرفته بودن ..من فقط حسرت یه عشق وعلاقه ی ساده رو از شوهرم داشتم ..تو همپای من باش ..درکم کن …حسرت به دل نمیمونم ..

من رو ازاغوشش بیرون کشید وبازوهام رو تو دست گرفت ..چشمهاش نگران بود ..

-ارکیده نکنه قبول کنم وبعدها دلچرکین بشی ..؟من میتونم یه عروسی ساده وابرومند درحد خودمون برات بگیرم ..از پس خرجش هم برمیام ..بدون اینکه حتی حاج بابا کمکم کنه ..

-نمیخوام امیر بذار بی سرو صدا وحرف وسخن بریم سر زندگیمون …باشه …؟

تو چشمهام خیره شد وبا سرانگشت رد کمربند روی شقیقه ام رو لمس کرد …

-باشه اگه تو این جوری میخوای راضیم به رضای تو ..

یه لبخند زدو پشت دستم رو بوسید ..برای عوض کردن حال وهوام با شیطنت گفت ..

-یعنی میشه بی سرو صدا بریم سر زندگیمون ..من دیگه طاقت ندارم ارکیده ..

چرخیدم سرجام وامیرحافظ دوباره ماشین رو راه انداخت ..

-با حاج بابا حرف میزنی ..؟

-اره بهشون میگم هرچند که عزیز خیلی دوست داشت عروسیم رو ببینه ..

لب گزیدم از این خریت خودم ..اصلا حواسم نبود که امیرحافظ هم رخت دومادی نپوشیده ..

-اگه اگه تو فکر میکنی ..؟

-من هیچ فکری نمیکنم ارکیده ..توراضی باش همون جوری که تو میخوای پیش میریم.. خوبه …؟

با رضایت پلک زدم ..

-تازه این جوری به نفع من هم هست زودتر یه لقمه ی چپت میکنم …

-امیرحافظ …

صدای خنده اش بلند شد که از خجالت سرم رو تو چادرم فرو بردم ..دستش رو دورم پیچید ومن رو تو اغوشش کشید …

-فدای خانم خجالتی خودم بشم ..

-مواظب باش امیر تصادف میکنی ها …

رهام کرد ودوباره سرجاش مرتب نشست ..

-خداروشکر که از خر شیطون پیاده شدی وگرنه فکر کنم قشنگ از راه به درم میکردی ..

-وا من ..؟

-پس نه من ..؟

به صدای نازکش که ادام رو درمیاورد خندیدم که دم درخونه نگه داشت ..

-بفرمائید بانو ..به عزیز میگم برای عصری هماهنگ کنه بیایم ..

-شام بیاید ..

-دیگه اونش دست من نیست ..عزیز میدونه وشما ..

-باشه بسلامت ..

ازماشین پیاده شدم وسرم رو دوباره خم کردم ..

-اروم بری ها امیرحافظ ..مراقب خودت هم باش ..

-باشه نگران نباش سلام برسون ..

درماشین رو بستم که امیرحافظ دستی تکون داد ..دستم رو تو کیفم فرو بردم تا کلیدم رو پیدا کنم ..ازهمونجا اشاره کردم که بره

فقط با لبخند نگاه کرد وحرفی نزد ..کلید رو تو درانداختم وبازکردم که امیرحافظ تک بوقی زد ورفت

با کف دست دررو هل دادم که با شنیدن اسمم بند دلم پاره شد ..

-ارکیده ..؟

قلبم مثل یه گنجشک اسیر کز کرد کنج قفسش ..

محال بود تا اخر عمرم این تن صدا واین ترس زیخته شده تو مویرگ هام رو فراموش کنم ..

با چشمهای هراسون ودستهای لرزون برگشتم به سمت صدا ..

***

“امیرحافظ ”

ماشین رو با تک بوق راه انداختم ..تو فکر بودم که اگه خدا همین جوری بهم لطف کنه تا چند وقت دیگه ارکیده زنم میشه وخانم خونه ام ..باید دنبال کارهای محضرو ازمایش خون میرفتم ..اوه کلی کار دارم …

برحسب عادت تو ائینه ی وسط ماشین نگاه انداختم ولی با دیدن مردی که دقیقا دم خونه ی ارکیده وایساده بود پام رو از رو گاز برداشتم ..

دلم شور زد ..تیپ وقیافه ی مرد به امید نمیخورد ..شاید هم همسایه ی خونه ی کناری بود .

.ولی زن چادری ومرد روبه روش که استیلش شباهت زیادی به سپهر داشت باعث شد بی اراده دور بزنم ..

هرچی نزدیک تر میشدم فشار خونم بالاتر میرفت ..خودش بود سپهر …دم درخونه ی ارکیده چی میخواست ..؟اصلا این بی شرف نامرد با زن من چی کار داشت ..؟

ماشین روکج وکوله روبه روی خونه ی ارکیده زدم کنار ومثل یه طوفان سهمگین حمله کردم ..تو اون لحظه امادگی هرنوع دفاعی رو از ارکیده داشتم …

ارکیده تا چشمش بهم افتاد قدمی جلو گذاشت… فاصلمون رو پرکردم ونعره زدم

-تو اینجا چه غلطی میکنی عوضی ..؟

سپهر که با دیدن من صورتش رو با حرص جمع کرده بود سینه به سینه ام وایساد ..

-امیرحافظ اروم ..

دست ارکیده روبه ارومی پس زدم ..سپهر مثل همیشه ..مثل تمام این مدت که دیده بودمش ابروهاش رو به تمسخربالا برد وتلخ شد …درست مثل حنظل

-باید حدس میزدم اینقدر جیک تو جیک بشید باهم ..

بعد هم به مسخره ادای ارکیده رو دراورد ..

-امـــــــیرحافــــــظ ..!!

-حرف دهنت رو بفهم

-امـــــــیرحافــــــظ ..!!

-حرف دهنت رو بفهم

-تو خفه شو جوجه حاجی ..

به سمت ارکیده برگشت ودوباره با اعتماد به نفس گفت ..

-از کی تا حالا پسر حاجی میپسندی ارکیده ..؟این شیر برنج وارفته ی منکراتی که به دردت نمیخوره ..

به سمتش خیز برداشتم که دستهای ارکیده مانعم شد ومن رو عقب فرستاد وبه سمت سپهر جوشید ..

-ببند دهن کثیفت رو سپهر.. این مرد شوهر منه ..

دل گرم شدم ..داغ شدم از حس حمایتی که ارکیده بهم داد ..حتی حس گرمای دستهاش که روی بازوم بود ..

سپهر خنده ی تمسخرامیزی کرد وبا پوزخند گفت ..

-غلط کردی …میخوای سر من شیره بمالی ..؟

ارکیده ساعد دستم رو محکم گرفت وتنها نگاهش کرد …هردو پشت به پشت هم قصد حمایت از همدیگه رو داشتیم ..

نگاه سپهر روی انگشت دست ارکیده چرخید و صورتش تو عرض چند لحظه کبود شد ..صدای فریادش بلند شد

-دروغ میگی …

یه قدم به سمت ارکیده برداشت که ناخوداگاه دست ارکیده روعقب کشیدم وخودم جلوی سپهر سینه ستبر کردم ..

نگاهش روی صورت ارکیده میچرخید ..

-اره ارکیده …میخوای من رو بسوزونی اره ..؟

نگاهم روی صورت سپهر جرخید …سپهر مرد جذابی بود ..بیش از حد جذاب ..کت کوتاهی به تن داشت وبوی ادکلن وچشمهای روشن وصورت شیش تیغه اش چهره ی زیبایی ازش ساخته بود که میتونست دل هر زنی رو بلرزونه ..

ولی همین دیو ..همین فرشته ی شیطان صفت چنان بلایی به سرارکیده ی بیچاره اورده بود که هنوز که هنوزه از ترسش میلرزید وبا زجر از اون دوران زندگیش اسم میبرد ..

به قول عزیز… سیرت زیبا ،به زصورت زیبا ..این مثل مصداق بارز رفتار وخلق وخوی سپهر بود ..

سپهر که جواب دلخواهش رو نگرفت ..با حرص غرید ..

-برو کنار تن لش ..میخوام باهاش حرف بزنم ..

-زن من حرفی باتوی بی شرف نداره ..

سپهر جوشید ..

-برو کنار فکر کردی بچه ام نقشه کشیدی که دست از سرش بردارم ..اون زن منه ..

-زن تو بود عوضی ..حالا زن منه ..محرم منه .دستت رو قلم میکنم که بخوای اذیتش کنی ….

سپهر باهام دست به یقه شد که فریاد زدم ..

-گمشو برو تا مثل دفعه ی قبل به جرم ازت شکایت نکردم وننداختمت تو هلفدونی ..

-مزاحم تویی وهفت جد وابادت کی به تو اجازه داده به زن من نزدیک بشی …

ارکیده استین لباسم رو کشید

-خفه شو سپهر ما دو هفته است که محرمیم چند روزه دیگه هم عقد میکنیم …راهت رو بکش وبرو …من حتی اگه زن امیرحافظ هم نبودم هیچ حرفی با تونداشتم ..

سپهر با غیض دستم رو پس زد ونعره کشید ..

-ولی من باهات حرف دارم ..

از پس دندون های چفت شده غریدم ..

-نشنیدی چی گفت ؟کاری باهات نداره ..

سپهر از کنارم سرک کشید ..

-ارکیده خام این بچه حاجی نشو ..اینها همشون شارالانن

ارکیده با اعتماد به نفس جوشید ..

-ترجیح میدم خام این به قول تو بچه حاجی بشم تا خام توی بی وجود

-ارکیده برو خونه ..

-ارکیده نگاهی به چشمهای مصمم انداخت ودستم رو رها کرد که سپهر زد زیر دستم وتو یه لحظه غفلت من سرراه ارکیده وایساد ..

-چی کار میکنی بی ناموس …

-باید باهات حرف بزنم ..ارکیده ..این اخرین باریه که من رو میبینی …

نگاهم تو نگاه متعجب ارکیده نشست …به خاطر تعجبم… شدت عصبانیتم هم کم شد …

صدای اروم سپهر دوباره بلند شد ..

-دارم میرم خارج ..

ارکیده با نفرت غرید ..

-به جهنم ..

-طلبکارهام دنبالمن ..

پوزخندی روی لبهای ارکیده کاملا واضح بود ..

-به خاطر بابای تو واون دوست بی همه چیزت داروندارم رو از دست دادم ..

اونقدر پوزخند رولبهای ارکیده تلخ وتحقیر کننده بود که سپهر به خروش افتاد …

-یه روزی عاشقم بودی …؟

-خودت داری میگی یه روزی ..من اشتباه جوونی هام رو فراموش کردم ..

-تو دوستم داشتی ارکیده ..یادته ..یادته به خاطر من از همه چیزت بریدی ..یادته طرد شدی ..اینها همه اش به خاطرمن بود .چون دوستم داشتی ..

بی حرف با یه قدم فاصله ازشون ایستاده بودم ..این نبرد حالا دیگه نبرد سپهر وارکیده بود ..خودارکیده باید این جنگ رو میبرد ..

-اره خوب یادمه ..خریت هام رو هیچ وقت فراموش نمیکنم …

-ارکیده اون همه علاقه رواز یاد بردی ..؟

-نه فراموش نکردم ..

جای زخم روی شقیقه اش رو نشون داد

-میبینی همیشه همراهمه …کتک هات ..خیانت هات ..نفرین هات ..همه رو یادمه ..حتی یادمه ارزوی مرگم رو داشتی ..

باهرکلمه ودردی که ارکیده میکشید دست من بیشتر مشت میشد ..

-پس به خاطر همون نفرت که نفرینم کردی ..تا بدبختیم رو ببینی ..

ارکیده خونسرد مثل یه تیکه سنگ گفت ..

-نه نفرینت نکردم ..ارزشش رو نداشتی که نفرینت کنم …

-ارکیده بامن بیا ..نمیخوام بی تو برم ..

دندون هام رو رو هم سائیدم ..حتی فکر رفتن ارکیده هم مرگ اور بود ..

-تو مثل اینکه حالیت نیست چی میگم ..من زن این مردم …بهش بله دادم چونباغیرت تر از توی اشغال بود ..

چون اگه صورت جذابی مثل تو نداره حداقل اونقدر مردونگی وشرف تو وجودش داره که نذاره اب تو دلم تکون بخوره ..

برو گورتو گم کن سپهر .. هرقبرستونی که میخوای برو ..فقط از زندگی من گم شو بیرون روانی …

با این حرف ارکیده جلو رفتم وبازوی ارکیده رو عقب کشیدم …سپهر با دیدن این حرکت من دیوونه شد ..

-دست بهش نزن پف.یوز ..

تو انی سیلی ارکیده رو صورت سپهر نشست ..

-حق نداری به مَردَم توهین کنی کثافت ..

سپهر خیز برداشت که ارکیده رو عقب زدم ..ومشت دست جمع شده ام رو با یه ضربه تو صورتش فرود اوردم ..سپهر که اصلا امادگیش رو نداشت به پشت روی زمین افتاد ..

با نفرت یقه اش رو گرفتم وغریدم ..

-این به خاطر چرند وپرندی که تحویل زنم دادی …

یه مشت دیگه هم توصورتش کوبیدم

-این هم به خاطر رد کمربند روی شقیقه اش .دفعه ی دیگه اینجا پیدات بشه ..لهت میکنم اشغال …

با کشش دستم از روشکم سپهربلند شدم ..سپهر با نفرت به ساعد دستم که تو دست ارکیده بود خیره شد وبلند شد ..

ارکیده با نفرت گفت ..

-سایه ی نحست رو از رو زندگیم بردار سپهر صولتی ..تو دیگه برای من مردی ..

سپهر دستهاش رو مشت کرد وبه سمت ارکیده براق شد که من گارد گرفتم ..نفسش رو با غیض فوت کرد وگفت ..

-یه روزی از انتخابی که کردی پشیمون میشی ارکیده ..

ارکیده فقط رو برگردوند وسپهر بدون حرف دیگه ای سوار ماشینش شد وراه افتاد ..

با دور شدن ماشین وسنگینی دست ارکیده ..تازه به خودم اومدم ..

-ارکیده؟؟

رنگ ارکیده پریده بود ..

-ارکیده ؟..ارکیده خوبی ..؟

زیر بازوش رو گرفتم ودرنیمه باز رو بازکردم ..

خداروشکر که کوچشون خلوت بود وکسی متوجه ی این دعوا نشد …وگرنه بازهم مثل همیشه ابروریزی به پا میشد ..

ارکیده رو به خودم چسبوندم واز پله ها بالارفتم وسوار اسانسور شدم ..

-ارکیده خوبی …حرف بزن عزیزم ..

همینکه دراسانسور باز شد امید رو دیدم که منتظر رسیدن اسانسور بود …با دیدن ارکیده چشمهاش ازتعجب گشاد شد ..

-چی شده ..؟

به سمت من چرخید ..

-این چه وضعیه …؟

با چشم وابرو اشاره کردم فعلا حرفی نزنه ..زیر بازوی ارکیده رو گرفت وکلید انداخت ورفتیم تو ..

ارکیده رو روی اولین مبل نشوندم که شیرین خانم از اشپزخونه بیرون اومد ..با دیدن ارکیده چنان نگران شد که دلم سوخت …

-وای خاک به سرم چی شده …

-چیزی نیست مادر .یه لیوان اب قند میارید …فکر کنم فشارش افتاده ..

نشستم کنارش که ارکیده بی حال سرش رو به شونه ام تکیه داد ..قلبم تیر کشید …

امیر با چشم دوباره ازم پرسید که چشمهام رو به معنی چیزی نیست بستم …شیرین خانم همون جور که لیوان اب قند رو هول هولکی هم میزد گفت ..

-اخه چرا این جوری شدی ارکیده؟ …تو که حالت خوب بود ..اتفاقی افتاده امیرجان …؟

-اروم باشید مادر چیزی نشده که ..دم در سرش گیج رفت منم اوردمش بالا ..امروز کارهامون زیاد بود فکر کنم بهش فشار اومده …

لیوان رو گرفتم ودستم رو زیر بازوی ارکیده بردم ..

-ارکیده جان ..خانمم چشمهات رو وا کن …

ارکیده با بی حالی پلک زد ..

-بیا عزیزم ..بیا یکم بخور حالت بهتر بشه …

لبهای ارکیده به سختی باز شد ویه جرعه خورد …دلم خون شد براش ..انگار هیچ وقت قرارنبود اسوده بشه ..

دستم رو پس زد که لیوان رو گذاشتم رو میز ودست سردش رو تو دست گرفتم ..

-حالت بهتره ..؟

فقط سرتکون داد

-میخوام دراز بکشم ..

شیرین خانم سریع بلند شد وبه ارکیده کمک کرد به اطاقش بره …دلم از اون همه رنجوری وضعف رفت ..با نفرت دندون هام روهم سائیدم ..

امید همینکه ارکیده به اطاقش رفت ..کنارم نشست وبا نجوا پرسید ..

-بالاخره میگی چی شد یا نه …؟

-سپهر اومده بودم دم خونتون ..

-چی ..؟اینجا چه غلطی میکرد ..؟

-هیس ارومتر… مادرت میشنوه ..خبر نداشت ما محرم کردیم ..اومده بود که ارکیده رو با خودش ببره …میگفت طلبکارها دنبالشن ..

امیر دستهاش رو مشت کرد وبا غیض جوشید …

-پدرش رو درمیارم ..غلط کرده سر راه ارکیده سبز شده …

از جا بلند شد که گفتم

– کجا ..؟

-میدونم باهاش چی کار کنم ..چکش دست باباست ..چوب تو استینش میکنم بی شرف رو ..

با نگرانی بلند شدم …

-برای ارکیده شر نشه امید …از اون بی همه چیز هرچی بگی برمیاد …

دستش رو روی شونه ام گذاشت

-تو فقط حواست به ارکیده باشه باقیش رو بسپار دست من وبابا فرزین ..

-اگه دوباره پیداش شد چی …؟وضع وحال ارکیده رو میبینی …؟اون این همه فشار رو طاقت نمیاره …

-نمیاد ..یعنی مهلت نمیدم که نفس بکشه ..از فردا من میدونم واون ..روزگارش رو سیاه میکنم ..تا دور ارکیده یه خط قرمز بکشه …

-فکر میکنی تاثیری هم داره؟ ..من نگران ارکیده ام ..هرباری که اون نامرد رو میبینه از این روبه اون رو میشه ..

با ناراحتی چشمهام رو مالیدم ..

-من با بدبختی دارم ارومیش میکنم ..دارم اعتمادش رو جلب میکنم ..اون وقت این اشغال …

-مردونگی میکنی امیرحافظ …از اینجا به بعد هم درکنارش باش ..من قول میدم شرش رو کم کنم …

با بیرون اومدن شیرین خانم هردو از هم فاصله گرفتیم ..

-امیرحافظ مادر نمیگی چی شده ..؟

-گفتم که مادر چیزی نشده ..یه دفعه ای حالش بد شد …

پیش خودم حساب کردم این حرفم جز دروغ حساب میشه ….وبدبختانه اعتراف کردم که همه ی حرفهام دروغه ودارم سر مادر ارکیده رو شیره میمالم ..

-خوابید مادر ..؟

-اره خوابش برد …

از جا بلند شدم ودستم رو توجیبم سر دادم که دونه های تسبیح تو دستم نشست ..

-پس من میرم کاری بود حتما بگید ..

-باشه مادر برو خیالت رات ..

با امید دست دادم که فشاری به دستم اورد تا خیالم رو راحت کنه …

با ناراحتی از خونه بیرون اومدم ..خدا لعنتت کنه سپهر ..ببین چه بلایی داری سر زندگیمون میاری …

نفس سنگینم رو فوت کردم وترجیح دادم فعلا به سپهر کاری نداشته باشم ..امید واقا فرزین از پس سپهر برمیومدن ..

من فعلا باید شرایط رو محیا میکردم تا زودتر ارکیده رو عقد کنم ..این جوری حداقل کنارم بود ومیتونستم بیشتر ازش مراقبت کنم …

فکر اینکه ممکن بود امروز متوجه نشم وارکیده به تنهایی با اون بی شرف دهن به دهن بشه ..خونم رو به غلیان درمیاورد ..

شکر خدا که زود فهمیدم ونذاشتم فاجعه به بار بیاد ..

“ارکیده ”

با صدای لرزش گوشیم چشم بازکردم ..یه لحظه از تاریکی وسکوت خونه ترسیدم ..نگاهم بی فکر تو اطاق چرخید …

الان صبحه یا شبه ..؟

دوباره ویبره ی موبایل …یه دفعه با به یاد اوردن سپهر وحرفهایی که زده شد سریع تو جام نشستم ..ویبره ی مجدد باعث شد بدون اینکه بتونم فکردیگه ای کنم گوشیم رو از سر میز چنگ بزنم ..

یادم نبود دفعه ی اخر خودم گوشیم رو اینجا گذاشتم یا کس دیگه ای گذاشتتش …

با دیدن اسم امیرحافظ یه حس شیرین زیر رگ وپی ام لغزید ..

-الو ..الو ارکیده ..؟

-سلام ..

-سلام عزیز دلم ..ساعت خواب خانمی ….بهتر شدی ..؟

کش وقوسی به بدنم دادم ..

-اره بهترم …

نگرانت بودم ..

نفس سنگینم روفرو خوردم ..

-چیزیم نیست ..پوست کلفت شدم امیر …

صدای امیرحافظ هم بی حوصله شد ..

میخواستم امروز با عزیز صحبت کنم که نشد ..میخوای برنامه رو کلا عقب بندازم .. ؟اگه حالت بده فعلا دست نگه میدارم …

پوست لبم رو با سرانگشت لمس کردم ..

-من خیلی وقته که حالم بده وتو مایه ارامش دلم شدی …دیگه از این شرایط خسته شدم امیر ..تمومش کن ..

صدای سرخوشش تو گوشی پیچید …

چاکرتم به خدا ..میترسیدم با این حالت دیگه قبول نکنی ..پس با عزیز صحبت میکنم تا برنامه ی فردا رو هماهنگ کنه ..

-باشه من حرفی ندارم ..هرجور صلاح میدونی …

-راستی ارکیده ..؟

-جانم ..

-بابت تمام حمایت های صبح ممنون ..اینکه بهم اعتماد کردی ..

-من باید ازت تشکر کنم امیر.. اگه تو نبودی …

بغض دوباره تو گلوم نشست ..

-اگه من هم نبودم ..هیچ غلطی نمیتونست بکنه ..شیرزنی هستی برای خودت عزیزم ..

چشمهام رو بستم وتکیه دادم به تاج تخت ..

-چقدر خوبه که هستی امیر ..

-یعنی میشه این چند وقت زودتر تموم بشه وسر وسامون بگیریم ..؟

-اینقدر هولی ..؟

-بیشتر از این ..ولی حیف که هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ..

-امیر ..

-جون دل امیر ..بگو عمر امیر …

-سپهر ..؟؟

-سپهر مرد ..دیگه حق نداری بهش فکر کنی …چون فکر کردن به اون بی شرف فقط ضرره ..همه چی رو بسپر دست ما ..تو نگران نباش …

-نکنه اذیتتون کنه؟ ..

اگه سپهر یه روزی کفتار بیشه زار بود ..حالا درحد یه جوجه هم نیست …خودت رو اذیت نکن عزیزم ..قول میدم دیگه سپهر رو نبینی ..

چشم بستم

-ارکیده برای برنامه ی فردا مطمئنی ..؟

-اره مطئنم تا الان تو هیچ مسئله ای به اندازه ی این کار راسخ نبودم ..دلم دیگه هیچ جا قرار نداره امیر

صدای نفس های تند امیر تو گوشی پیچید ..

-مثل من ..

-وقتی کنارت هستم یه درده و…ازت که دورم هزار درد ..

نفس هاش رو تو گوشی دمید …

-مثل من ارکیده ..مثل من …

-کاش بدونی تو این دلم چی میگذره ..اشوبه تو سرم ..دل نگرانتم ارکیده …

-نباش ..من خوبم …تو که هستی خوبه خوبم …

سکوت که تو خط برقرار شد ..لرزش های دلم سربه فلک گذاشت ..از این همه دلتنگی ..

صدای زمزمه مانند امیر حافظ من رو برد به اسمونها ..پیش ارامش خود خدا ..

-شبت خوش خانمم ..

گوشی که قطع شد دست گذاشتم رو سینه ی لرزونم …لحظه ی وصال نزدیک است …

اندکی صبر باید …اندکی صبر ..

****

نگاهم روی ضریح اقا میچرخید ..بوی گلاب وخنک دلچسب شب عید فضا رو معطر ودلچسب کرده بود …پاهام رو تو بغلم گرفتم وتکیه دادم به دیوار خنک پشت سرم …وچشم گردوندم رو تک تک دونه مربع های ضریح اقا …

(سلام اقا …مهمون نمیخوای …؟ارکیده اومده ..اومده تا این شادیش رو با تو قسمت کنه ..

دلم تنگت شده بود اقا ..خیلی وقته پابوست نیومده بودم ..ولی حالا با امیرحافظم اومدم ..باقلب عاشقم اومدم …دست خالی اومدم ولی عاشق وبی دل ..)

پلک زدم که یه قطره اشک سرازیر شد روی گونه ام ..اشک شوق بود انگاری

سر بلند کردم به سمت سقف ائینه کاری شده

(خدایا !بهت گفتم ممنونم؟ ..نگفتم ..؟کم گفتم …؟پس باز هم میگم …

ممنون به خاطر صبوری هات ..به خاطر اینکه پشم موندی ..پا به پام اومدی …خطا کردم وندیده گرفتی …برام بهترین بنده هات رو گلچین کردی وفرستادی …

ممنون که همیشه بودی واشتباهاتم رو… کاستی هام رو خداگونه بخشیدی …

دیگه هیچی ازت نمیخوام ..یه دل تنها داشتم که با مهر خودت وامیرحافظ پرش کردی ..یه تن زخم خورده داشتم که با دستهای پر محبت امیرحافظ مرهمش کردی ..دیگه چی بخوام ..؟هیچی نمیخوام ..

فقط همیشه همین جوری مثل یه مادر بالا سرم باش تا خطا نکنم ..تو که باشی من هم خوبم ..زندگی قشنگه واسمون ابی ..

پس باش کنار من وامیرحافظ ..که این روزها بدجوری دلم روبرده ..

واله ام کرده خدا .. خطاست که بگم ولی خدای روی زمینم شده ..

یه وقت دلگیر نشی ازم خدا …ولی انگار که لبخندهات رو تو وجودش میبینم .. حتی عرش کبریائیت هم برام قابل لمس شده ..با امیرحافظ که باشم دنیا تو مشتمه خدا …سختی ها پر ..تلخی ها هم پر ..

(گاهي گمان نمي كني ولي مي شود، گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است، گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛

گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست، گاهي تمام شهر گداي تو مي شود…)

سرم رو تکیه دادم به دیوار پشت سرم وهمون جوری که زیر لب حرف میزدم نگاهم رو تو ائینه کاری های درخشان روی سقف چرخوندم ..

بعد از رفتن سپهر ..وقول قراری که فرداش حاج بابا گذاشت ..کارها چنان به سرعت انجام شد که خودم هم نفهمیدم ..چه جوری به فاصله ی دو سه هفته بعد سر سفره ی عقد نشستم …

یادمراسم بله برون ساده امون افتادم ….

حاج بابا گفت ..

مهریه سه دونگ از خونه ام …

قبول نکردم …گفتم :

نمیخوام مهریه ام ..سقف وکاشونه ی کسی باشه …مهریه ی من دستهای حمایت گر واغوش امن امیرحافظ …

گفتم: چهارده تا سکه ..

عزیز گفت ..:

صد وچهار ده تا ..

گفتم :عزیز …؟؟

چشمهام رو بوسید وبا انداختن انگشتر موروثی تو انگشتم لبهام رو بهم دوخت ..

سر سفره ی عقد ..همون موقعی که دلها بیشتر از هرزمان دیگه ای بهم نزدیک میشه ویکرنگ ..دل دل میزدم برای این لحظه های قشنگ ..

لحظه ی انداختن حلقه ها ..شیرین بود ..شیرین شیرین …

داشتیم با این حلقه ها ..ریسمان میبافتیم برای این پیوند همیشگی …تا اخر عمر …

امیرحافظ حلقه رو تو انگشتم انداخت وبوسه زد به انگشتم وحلقه …

سرخ شدم از خجالت ..ولی شیرین بود ..نبود؟ ..محبت امیرحافظ بدجوری حلاوت داشت ..

اطاق که خلوت شد ..امیرحافظ با سرانگشت تک به تک اجزای صورت نیمه ارایش شده ام رو لمس کرد ..

چشم بستم زیر نوازش هاش …وگذاشتم لذ.ت ببره از این تماس حلال حلال ..

لبهاش رو گذاشت روی شقیقه ام ..

-محبتم نسبت بهت بی اندازه است ارکیده …نکنه خدا به خاطر این محبت ازم دلخور بشه ..

شیرین نبود ..؟بود ..به خدا که بود ..شهد وعسل بود این عاشقانه ها ..

دستش روبلند کردم وبند های دستش …همونهایی که یه زمانی مردانه جلوی سپهر ازم حمایت کرده بود رو بوسیدم ..

تک به تک ..مهرزدم رو بند های ترمیم شده اش ..

-عشق به همسر ..اولین پله برای رسیدن به معبوده ..نگران نباش امیر من ..خدا مهربون تر از هرمهربونیه ..

دستش رو دورم حلقه کرد و

دستش رو تو سینه ام کشیدم .وزمزمه کردم ..

– اَلرَّحْمنِ الرَّحیمِ(بخشنده و بخشایشگر است.)

خونه ی امیر نیمه مبله بود واندک وسائل لازممون رو مامان وعاطفه وامید تو همین مدت کم گرفتن …حتی تا موقع عقد هم خونه کاملا چیده نشده بود …

عقد که کردیم ..همون روز سوار هواپیما شدیم وپرکشیدم سمت حرم اقا ..

ویبره ی موبایلم باعث شد دست از نگاه کردن به ائینه ها بکشم …امیرحافظم بود ..مرد من …

لبخندی به اسم امیرحافظم ومیم مالکیتی که بیش ازحد میچسبید زدم ..وجواب دادم ..

-سلام اقا ..

-سلام برخانم رسولی …مناجاتت تموم شد ..؟

-داره تموم میشه ..

توی گوشی زمزمه کرد ..

-برای من هم دعا کردی ..؟

حرفها میزد ..مگر میشود ادم برای دنیایش دعا نکند ..؟؟!!

-بیشتر از خودم ..

بی تاب وبی قرار گفت ..

-نمیایی بیرون ..؟

لب گزیدم ..قلبم بی نهایت میکوبید ..

-اومدم زیارت یا تفریح ..؟

-چه اشکالی داره ..زیارت وسیاحت کنار هم باشه ..تازه ادم برای رفع خستگی باید یه وقتهای زنگ تفریح داشته باشه ..

نفسش رو فوت کرد تو گوشی …

-بیا دیگه ارکیده ..بی تابم ..اقا هم میبخشه ….خودش میدونه من خیلی وقته که خانمم رو یه دل سیر بغل نگرفتم ..

-یعنی میگی اقا ومناجات رو ول کنم بیام پیش تو ..؟

نمیایی ارکیده ..؟

نفس گرفتم ..اخ وامان از این قلب پرضرب …اکسیژن کم میاورد با ای ضربه ها ..

-میام امیرم …میام ..بزار حرفهام رو تموم کنم ..میام ..دلم منم تنگت شده ..

-پس دم کفشداری منتظرتم ..

گوشی رو قطع کردم واخرین قطره ی اشک شوق رو هم پاک کردم ..

-خدایا هستی دیگه …نه؟ ..همیشه پیشم باش ..کنار من ..پابه پای این دل بی قرار که حالا عشق امیرحافظ رو هم تو خودش جا داده ..

بیا بریم خدا ..بیا بریم که امیرحافظم بدجوری چشم به راهمه …

بیا بریم خدا ..

(می روم و خدا را به تو می سپارم .

زحمت زيادی ندارد ،

گاهی صدايش كن كه نامش را فراموش نكنی.)

والسلام ..

مون شاین ..

21/4/91

***

حالم خیلی بده دلم بدجوری ناجوری گرفته ..ارکیده که داره میره ..شماها هم که دارید میرید …سه چهارماه کنارهمیم . ارکیده وامیرحافظ بهانه بود دلم براتون تنگ میشد ومینوشتم ..

این داستان رو خیلی دوست داشتم ..حس خودم به خدا بود یه وقتهایی ..نمیدونم از پایانش راضی بودید یا نه ..ولی وقتی این پست پایانی رو مینوشتم اشک تو چشمهام جمع شده بود ..تمام طول داستان سعی کردم داستانی بنویسم که به دل بشینه ..چون که ازدلم برمیومد ..

ببخشید یه جاهایی کوتاهی کردم …پیامی رو جواب ندادم ..به هرحال حلال کنید ..

پایانش رو خوب تموم کردم ..ورویایی ..ارکیده متنبه شده بود ..بزرگ شده بود ..خدایی شده بود ..ولی تو زندگی عادی شاید فرصت این همه پروبال گرفتن بدست نیاد ..

شاید خدای نکرده کسی که سرنوشت ارکیده رو داشته باشه تو همون دعوا های ناجور بین سپهر وارکیده اونقدر صدمه ببینه که جا به جا تموم کنه ..یا حتی ناقص بشه ..

یا شاید هم تا اخر عمر بسوزه وبسازه ودم نزنه وبچه هایی روبه جامعه تحویل بده که پراز حسرت وعقده وکینه هستن ..

دخترهای گلم ..عشق هست ..نمیگم نیست ..عشق ما به خدا …عشق مادربه فرزند ..ولی سعی کنید این عشق رو قاطی هو.س های بچه گانه نکنید …

رختخواب..همه ی زندگی نیست ..اینده اتون رو به خاطر لذ.ت های انی هدر ندید ..

تو طول این داستان دختری همپای ارکیده من گریه میکرد ..که هربار با صحبت کردن باهاش دلم ریش میشد ..زجر میکشید وراه به جایی نداشت ..

به مادرهاتون رحم کنید ..پدرهاتون که با بدبختی تو این شرایط نابسامون مالی واقتصادی به زحمت گلیمشون رو از اب بیرون میکشن تا شماها راحت زندگی کنید ..

تشکر ودست بوسی نمیخوان ..فقط یکم درک میخوان ..نگرانی هاشون رو درک کنید ..غرغرهاشون رو گوش بدید ..به خدا که توقع زیادی ندارن ..اونها نگرانن ..

اگه میگن دیر نیا ..ارایش زیاد نکن ..با پسر غریبه هروکر راه ننداز ..سنگین باش ومتین …به خاطر اینه که اونها بدی ادمها رو دیدن …

گوششون پر شده از وقایعی که به دخترها تجاوز شده ..یا حاملگی های ناخواسته ..یا سقط های جنین درمدارس …

جامعه ی ما نه تو گذشته مونده نه با اینده کنار اومده .. بعضی از مردها با هزار تا دختر میگردن وخوش میگذرونن ولی متاسفانه هیچ وقت برای ازدواج سراغ این دخترها نمیرن واگه یه روزی عشق چشمشون رو کور کنه وبا این دخترها ازدواج کنن ..

اونقدر بدبین میشن وذهنشون خراب میشه که دیگه هیچ اعتمادی به اون دختر ندارن وزندگی اون دختر رو جهنم میکنن ..

باور کنید سخته با این شرایط زندگی کردن ..عین مردن میمونه ..پس تروخدا مراقب خودتون باشید وافسار دلتون رو کنترل کنید ..

حرف زیاد زدم ..ولی خدا شاهده همون جوری که میخوام بچه هام عاقبت بخیر شن ..دوست دارم شماها هم دلتون خوش باشه وزندگی سالمی داشته باشید ..

واقعا خداروشکر میکنم که بعضی ها تو طول داستان بهم پیام دادن وگفتن که ارکیده وسختی هاش رو زندگیشون تاثیر مثبت گذاشته …این نهایت ارزوی من بوده …

هی دلم از الان براتون تنگ میشه ..

تمام

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

3 دیدگاه

  1. واقعا واقعا واقعا دارم ميگم نويسنده جان دمت گرم واقعا عالي بود هرچي بگم كمه منتظر رمان هاي جديدت هستم

  2. عالی بود
    منم یه اشتباهی توی زندگیم کردم…
    خیلی بد بود خیلی.
    شاید اگه این رمان را قبل از اشتباهم میخوندم اشتباه نمیکردم.
    اما منم الان مثل ارکیده ی داستان ماه هاست که دل دادم به بنده ی خوب خدا و به عقدش دراومدم.
    از خدا میخوام هیچکس پاش نلغزه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن