رمان آبرویم را پس بده 

رمان آبرویم را پس بده پارت 12

 

-اره دیگه… خوبه خودت با جفت چشمهات دیدی ..

یه بار دیگه صحنه ای رو که دیده بودم با خودم مرور کردم ..بعد از ساعت کاری بود که سوار ماشین شدم ولی یه خیابون بالاتر از کارخونه بود که دیدم پژو اس دی طاها کنار خیابون ایستاد…

چشمم به گوشه ی خیابون افتاد ارکیده بود که با همون چادر ومقنعه روصندلی عقب ماشین نشست و رفت …

محال بود اشتباه کنم …شماره ی رند پلاک طاها چیزی نبود که از یادم بره ..

لبهای ازهم بازمونده ام رو بستم وبا کلافگی نگاهی به جای خالی ماشین طاها انداختم ..یعنی چی …؟اینکارها یعنی چی …؟یعنی ..؟

نیمه ی خوب وجودم به صدا دراومد ..

-امیرحافظ ..گوش کن ..گوش کن ..حق نداری مثل قبل برای خودت داستان سرایی کنی ..حق نداری یه طرفه به قاضی بری ..شاید اتفاقی دیدتش ..

دستهام مشت شد ..

-اتفاقی ..؟اون سری من خودم رو کشتم تا سوار ماشینم بشه نشد …خانم اژانس گرفت ورفت …سری بعد کلی نه ونو اورد که نخواد باهام بیاد ..حالا …این قدر راحت ..

-بس کن امیر حافظ .بهت گفتم حق نداری ..هنوز از دفعه ی قبل عبرت نگرفتی ..؟

غریدم ..

-حق دارم ..حق دارم ..دلیل از این موجه تر؟؟ ارکیده وطاها یه سر وسری …

-خفه شو .. هنوز نتونستی تاوان اون تهمت ها رو بدی ..حالا دوباره داری بهتون میزنی ؟..تو این مدت چقدر شرمنده شدی ؟..چقدر دوست داشتی جبران کنی؟ ..چند بار توبه کردی ..؟حالا که وقتش رسیدی باز زدی تو جاده خاکی …؟

-ولی اخه طاها ..هرکسی بود قبول داشتم که یه اتفاقه ..که حادثه است ..که هرچیزی هست غیر از این… ولی طاها ..طاهایی که عالم وادم میدونن یه حرف دیگه پشت نگاهشه چرا ..؟

-به تو ربطی نداره ..

دست مشت شده ام رو کوبیدم به فرمون ..

-داره ..دِ لعنتی… میدونی که داره ..

صدای نیمه ی خوب هم مثل من بالا رفت ..

-چه ربطی داره ..هان چه ربطی ..؟اون یه زن ازاده ..که حتی اگه بخواد با طاها هم رفت وامد کنه کسی نمیتونه بهش حرفی بزنه ..

خلاف نکرده .گناه هم نکرده .اصلا به تو چه ..؟ سر پیازی یا ته پیار ..بشین به رانندگیت برس..واینقدر تو زندگی این دختر سرک نکش ..

ولی نمیتونستم ..از عصبانیت بیش از حد سینه ام بالا وپائین میرفت ونفس هام سنگین شده بود ..کاش دنبالشون میرفتم .. کاش میفهمیدم کجا رفت ..

-یعنی طاها بردتش کافی شاپ …؟ یا رستوران ..؟شاید هم به خونه اش ..؟؟؟؟

-نه نه نه ..بس کن امیرحافظ …این راجیف چیه ..چرا تو ادم نمیشی .؟

چنگ انداختم تو موهام .اخه ارکیده چرا الان ..الانی که حاضربودم قسم بخورم تو پاک وطاهری همچین اتفاقی باید بیفته ..خدایا اینجا چه خبره ..؟ چرا ارکیده حتی حاضر نیست سوار ماشین من بشه بعد اونوقت به این راحتی ..

با عصبانیت انگشتم رو روی پلک خسته ی چشمهام کشیدم ودنده دادم ..

بدجوری گرگرفته بودم .یعنی از قبل با هم قرار داشتن؟ ..شاید هم کار هرروزشون بوده ..مگه تا حالا نشده که طاها به خاطر ارکیده دیر از کارخونه بره …؟

امیرحافظ خوب گذشته همچنان میخواست ارومم کنه ..که مبادا مثل گذشته خرابکاری کنم …

-خر نشو امیرحافظ ..داری باز گول میخوری ..تو هیچی ازش نمیدونی ..تو خبر نداری پشت این اتفاق چیه ..؟

دیگه قاطی کردم .

-چی رو باید بدونم ..من اون چیزی رو که میبینم باور میکنم ..ارکیده حتی به من اجازه ی نزدیک شدن هم نمیده ولی خیلی راحت سوار ماشین طاها میشه اون هم یه خیابون بالاتر از کارخونه…

-اخه عقلت کجا رفته امیرحافظ؟ ..خب بیچاره چی کار کنه ؟..بیاد جلوی کارخونه سوار ماشین طاها بشه که همه من جمله خود تو پشت سرش لُغُز بخونید ..؟

عاقل باش امیرحافظ ..ارکیده همچین کسی نیست ..شاید حسامی باشه ..ولی ارکیده نه ..

اما مگه حرف به گوش دلم میرفت ..من عصبانی بودم ..تحقیر شده وشکست خورده ..

اصلا نفهمیدم با اون حال خراب وفکر داغون چه جوری به خونه رسیدم ..ماشین رو همون دم در پارک کردم که نگاهم به تسبیح ارکیده که به ائینه ی ماشین اویز بود افتاد …

تو این مدت هرجا که میرفتم این تسبیح همراهم بود ..ارامش جسم وروحم بود .فقط خدا میدونست که وقتی دونه هاش رو تو دست میگرفتم وذکر میگفتم چقدر اروم میشدم واز حسی تلخی که راجع به ارکیده فکر میکردم رها میشدم ولی حالا ..

صحنه ی سوار شدن ارکیده برای بارهزارم جلوی چشمهام جون گرفت ..با نفرت به تسبیح نگاه کردم ..با نفرت ..دست خودم نبودم عصبانی بودم ..حقیر شده …خرد شده ..

تسبیح رو چنگ زدم واز ماشین بیاده شدم …با قدم های تند بالا رفتم ویه سلام زیر لبی به عزیز وفاطمه دادم ..خداروشکر که حاج بابا نبود ..به سمت اطاقم راه افتادم که عزیز صدام کرد ..

-امیرحافظ .

زیر لبی جواب دادم ..

-الان نه عزیزم ..الان نه ..حالم خوش نیست ..

رفتم تواطاقم ودر وپشت سرم قفل کردم

بی اراده شروع کردم به قدم زدن تو اطاق ..تسبیح توی دستم مثل یه گلوله داغ شده بود ..

ارکیده ..اخه چرا …؟چرا ..؟چرا من رو اینقدر خرد کردی ..؟ به خاطراون تهمت ها ؟..اون حرفها …؟ میخواستی بهم حالی کنی که هیچی نیستم ؟..

ولی من که هروقت پاداد سعی کردم ازت عذرخواهی کنم …من که همه جوره تو این چند وقت هوات رو داشتم …پس چرا ..؟چرا… خدایا چرا …؟

تسبیح ارکیده رو تو دستم فشردم وتو یه حرکت بی فکر به سمت پنجره رفتم ..اصلا نمیدونم چرا ….ولی پنجره رو بازکردم وبا ضرب تسبیح رو به وسط باغچه ی حیاط پرت کردم ..

-ازت متنفرم ارکیده ..ازت مت—ن—ف—ر—م

برگشتم به سمت سجاده ام که نگاهم به مفاتیح ارکیده افتاد ..چرا؟ چرا تو همه ی وجودم رخنه کردی که حالا با دیدن همچین صحنه ای این جوری زابراه بشم ؟..چرا داری دیونه ام میکنی ارکیده ..؟چـــــــرا ؟؟

مفاتیح رو برداشتم تا همون بلایی که سر تسبیح اوردم رو سرش بیارم …ولی ..

با دیدن جلد رنگ ورو رفته ی مفاتیح وکاغذهای مچاله شده اش ..بغض گلوم روگرفت …

-چرا دست از سرم برنمیداری …؟چرا با اینکه دیدمت ولی فکر میکنم همه اش یه بازیه ؟…یه بازی برای محک زدن دوباره ی من ..چرا فکر میکنم که باید بهت اطینان کنم ..؟

دستهام سست شد …سست شدم …نگاهم روی نوشته های کمرنگ کتاب میگردید ..تنها پناه من وارکیده همین مفاتیح کهنه بود ..

من از ته دل قبول داشتم که ارکیده هرکی بود من رو به سمت خدابرگردوند ..کاری کرد بعد از چند سال جدایی وقهر به خدا رجعت کنم ..

حق نداشتم ازش دلخور بشم ..حق نداشتم از این ریسمانی که بین من وخدا بود دلگیر باشم ..

حق نداشتم تو کارهاش شک کنم ..من احمق اجازه نداشتم رو پاکی ونجابت ارکیده حرفی بزنم …

چشمهام سوخت وقلبم تیر کشید ..کم کم داشتم شکست رو قبول میکردم ..باور میکردم که این حق ارکیده است ..که ارکیده حق انتخاب داره …

یه قطره اشک بی اجازه از گوشه ی چشمهام سرخورد وروی جلد کهنه ی مفاتیح چکید …قلبم درد گرفت ..دستی رو جلد مفاتیح کشیدم وزمزمه کردم ..

-باشه ارکیده ..باشه ..اگه تو این رو میخوای باشه ..به دیده منت ..تو حق داری ..

بغض گلوگیرم شد ..

-حق انتخاب ..حق اینکه شریکت رو خودت انتخاب کنی ..هرچند که دلم ازت گرفته …

هرچند که تازه داشتم به نورانیت وارامشت توی زندگیم عادت میکردم ولی این حق تو اِ که بین منِ روسیاه …با اون پیشینه ی بد و…طاها… پسری که همیشه هوات رو داشته ..طاها رو قبول کنی

باشه ارکیده جان ….هرچی تو بخوای ..هرچی تو بگی ..هرچی تو امرکنی …قبوله ..

تو فقط امر کن تا امیرحافظ پشیمون اجابت کنه …تا دل بده به خواسته ی دل تو …چون که تو بانوی قلب امیرحافظی …حالا دیگه اعتراف میکنم ارکیده ..که تو مریم مقدس منی ..

که زاده شدی برای سر براه کردن اون امیرحافظ سیاه دل …برای اشتی دادن اون مرد بد گذشته با خدا…

هرچی که باشی با تموم وجود اعتراف میکنم که تو تک ستاره ی قلب امیرحافظی ..از الان تا همیشه ..از الان تا ابد …تا خود قیامت …

مفاتیح رو بوسیدم ومثل همیشه گوشه ی سجاده ام گذاشتم ..باد ملایمی که از پنجره ی باز اطاق میوزید اشکهای روی صورتم رو خشک کرد ..ولی تو یه لحظه تمام بدنم یخ کرد …تسبیح ارکیده ..؟

اصلا نفهمیدم چه جوری کلید رو تو قفل چرخوندم واز جلوی چشمهای بهت زده ی عزیز گذشتم وخودم رو تو حیاط انداختم ..حیاط تاریک تر از همیشه جلوی چشمهام بود ..

کلید برق رو زدم ولی قسمت باغچه وسنگ فرش اطرافش هنوز تاریک بود ..سعی کردم تمرکز کنم ..زمزمه کردم

-کجا انداختیش امیرافظ ..؟

صحنه ی پرت شدن تسبیح به داخل باغچه جلوی چشمهام رژه میرفت ..با چند قدم بلند به سمت باغچه رفتم ..سرتا ته باغچه رو نگاه کردم ..چیزی معلوم نبود ..

-چی شده امیرحافظ ..؟

بی حوصله گفتم ..

-هیچی ..

-پس چی میخوای اونجا ..؟

-چیزی نمیخوام عزیزشما برو تو سرده ..

-حداقل یه لباس گرمتر میپوشیدی ..

-باشه عزیز الان میام ..

درورودی پشت عزیز بسته شد وبا چشم شروع کردم به گشتن تو باغچه … ولی نبود ..نگاهم به ریشه های درخت قطور وسط باغچه افتاد ..شاید لا به لای ریشه ها افتاده باشه یا حتی تو کوچه ..؟

وجب به وجب باغچه رو گشتم ..حتی لابه لای گلها رو ..نبود ..

تو کوچه سرک کشیدم ..تو جوی اب ..نبود ..پس کجاست ..خدایا پس کجاست ..؟

حس میکردم مایه ی حیاتم رو از دست دادم ..بی اختیار وسط باغچه تکیه دادم به تنه ی درخت واوار شدم …دلم گیر بود ..گیر اون دونه های تربت که حالا دستم از لمسشون کوتاه بود …

سربلند کردم ..مثل تمام این روزها ..خدا!! …دستم حتی از نوازش دونه های تسبیح تربت ارکیده هم خالی شد …

چشمهام سوخت ..به خریت خودم فکر میکردم که چه جوری این ریسمان محکم رو از دست دادم ..دل خور ودلگیر از دست خودم خیره شدم به نور ماه که از بین ابرهای تیره گه گاهی خودی نشون میداد ..

تو اون سوز وسرما …سرم رو تکیه دادم به تنه ی درخت وتو خودم جمع شدم ..نگاهم به قرص نیمه ی ماه بود که باد سردی وزید ابر تیره جلوی ماه رو گرفت

نگاهم رو از سقف اسمون کَندم وبه روی شاخه های مواج درخت چرخوندم که چشمم به دونه های تسبیح اویز از شاخه افتاد ..ناباور واروم بلند شدم ..

خودش بود ..تسبیح ارکیده …سرما تو وجودم رخنه کرد وسرتا به پا لرزیدم ..دستم رو بلند کردم ..رشته ی تسبیح مثل یه نشونه تو دستم نشست وبه ارومی از شاخه جدا شد ..

چشمهام پراز اشک شد ..مشتم جمع شد وارامش دوباره به قلبم سرازیر ..

حالا دیگه میتونستم با انتخاب ارکیده کنار بیام ..حالا دیگه میتونستم به خودم بقبولونم که ارکیده وطاها حق هم هستن …

یه قطره اشک بی اجازه از گوشه ی چشمم سرخورد دستهام از سرما به کبودی میزد وتسبیح ارکیده مثل اخرین تکه از ارامش قلب منجمد شده ام رو گرم میکرد .

.تسبیح رو بی اختیار روی چشمهام گذاشتم اشکهام سرازیر شد …قلمبم گنجایش این درد رو نداشت …حتی وقتی که از ریحانه هم بریدم تا این حد درد نکشیده بودم .. ..

بوی تربت توی مشامم پیچید ودستهام رو لرزوند …اخرین دیواری های مستحکم دور قلبم فروپاشید …خداحافظ ارکیده ی من …خداحافظ ناجی امیرحافظ ..

با تمام وجودم برات دعا میکنم که عاقبت بخیر باشی ..تو الهه ی قلب منی ..پس به جای من ….تو هم خوشبخت باش …..

 

“ارکیده”

تو ماشین حسامی نشسته بودم وبا گوشه ی چادرم بازی میکردم …یاد ظهر وساعت ناهاری افتادم که حسامی بهم گفته بود که شب مهمونشون هستیم وبه امید گفته که عصری من رو میرسونه ..

به قدری از شنیدن این حرف شوکه شدم که حد نداشت ..حتی باهام هماهنگ کرد که عصر یه خیابون بالاتر از کارخونه منتظرمه …

ای خدا یعنی چی ؟اخه امید چرا یه همچین کاری کرده ..؟اون که میدونه من چه اخلاقی پیدا کردم ..چرا باید یه همچین چیزی رو قبول کنه .؟

سرسری جواب طاها رو دادم وازش جدا شدم ..همین که چند قدم ازش دور شدم زنگ زدم به امید ..

-الو امید ..؟

-الو الو ..صدات نمیاد ارکیده ..

-الو داداش ..

-اهان بگو حالا خوب شد ..

-چرا به حسامی گفتی که باهاشون به خونشون میرم ..؟

-خودش گفت ..

-خب خودش بگه ..تو که دیگه اخلاق من دستت اومده ..من سوار ماشین مرد غریبه نمیشم ..

-چی میگی ارکیده؟ ..صدات قطع ووصل میشه طاها غریبه است ..؟اون که از خودی هم خودی تره ..

-خودی یا غریبه من این ادم رو نمیشناسم ..پس سوار ماشینش هم نمیشم ..اصلا خودم میرم …

-ارکیده من درست صدات رو ندارم ..عصری نمیتونم بیام دنبالت …تو یه سره با طاها برو خونشون ..منم میرم دنبال مامان وبابا ..

-امید ..

-ارکیده من بهش اطمینان دارم ..نگران نباش ..با تجربه ای که سر سپهر داشتم نمیذارم هرادمی پاش رو تو خونه زندگیمون بذاره ..من فعلا برم ..عصری میبینمت ..

گوشی که قطع شد با ناراحتی سری تکون دادم ..هیچ از این کار خوشم نمیومد ..یعنی مجبور بودم با طاها برم خونشون ؟..اصلا چرا باید برم ؟..

طاها دوست امیده …به من چه که شام دعوتشون کرده ؟..یه لحظه خواستم نرم ..به طاها بگم که من عصری کار دارم ونمیتونم برم …ولی بعدش با یاد اوری رفتار خوب مادرش خجالت کشیدم ..درست نبود …دعوت کرده بود باید میرفتم ..

با عصبانیت وارد اطاق رختکن شدم وبه خودم قول دادم تو اولین فرصت با امید صحبت کنم ..

حالا هم که تو ماشین حسامی نشسته بودم ونمیدونستم چرا وقتی کنارطاها بودم اینقدر معذب میشدم ..

خونه ی طاها حسامی ومادر پیرش یه حیاط کوچیک نقلی بود که سرجمع به هشتاد متر هم نمیرسید ..یه خونه ی قدیمی ساز اجری که فاصله ی زیادی بین در ورودی حیاط وپله های خونه نبود ..

به اجبار وبا سنگینی پشت سر طاها حرکت میکردم ..ولی تعارف های طاها بدتر عذابم میداد ..

-بفرمائید ارکیده خانم خوش اومدید ..صفا اوردید ..

دروبازکرد وازهمونجا صدا زد ..

-مادر؟؟ مادر؟ ارکیده خانم تشریف اوردن ..

لبخند خجلی روی لبهام نشست از این همه لطف ومحبت دستپاچه بودم ولی همینکه مادر طاها تو استانه ی در نمایان شد اضطراب من هم خوابید ..من این زن رو با تمام زبری دستهاش دوست داشتم …

-سلام ارکیده جان ..خوش اومدم دخترم بیا تو ..

-سلام ممنون ببخشید مزاحم شدم …

-چه مزاحمتی عزیزم خوشحالمون کردی ..بفرماتو ..مامان اینها تازه رسیدن ..

با دیدن مامان شیرین لبخند اسوده ای روی لبهام نشست ..دروغ نمیگم سختم بود که با طاها تنها باشم …به امید اخمی کردم وبه سنگینی جواب سلامش رو دادم ..

امید حق نداشت من رو تو این موقعیت قرار بده …من به حد کافی چوب اعتماد نابه جای خونواده ام رو خورده بودم ..دیگه گنجایشی برای اطمینان بیشتر نداشتم ..

مامان شیرین بهم اشاره کرد که تو اطاق میتونم لباسم رو عوض کنم ..بالاجبار قدم به اطاق طاها گذاشتم یه اطاق ساده ومعمولی ..نه گیتاری گوشه ی اطاق خودنمایی میکرد نه سیستم انچنانی رو میز کامپیوترش ..تنها چیزی که از ته دل من رو شیفته ی خودش کرد قاب خطاطی شده ی روی دیوار بود ..

(قحطی رفیق می اید نه هفت سال بلکه هفتصد سال

در سیلوی قلبم ذخیره و پنهانت می کنم

بگو کنعانیان منتظر نباشند

تقسیم شدنی نیستی

حتی اگر یعقوب بیاید)

یه تقه به در خورد وامید صدام زد ..

-ارکیده جان …

چادر سفیدم رو سرم انداختم ودروباز کردم ..وبی اعتنا به امید به سراغ وسائلم رفتم …

-چی شده ارکیده ..؟ چرا سر سنگینی ..؟

-از دستت دلخورم ..

-به خاطر طاها ..؟؟

-پس خودت میدونی ..میتونستی خودت بیایی سراغم یا اصلا ادرس بدی خودم بیام …

-حالا چرا ازدستم ناراحتی ؟من به طاها اطمینان دارم ..

-ولی من دیگه به هیچ کسی اطمینان ندارم …

امید با کلافگی دستی توی موهاش کشید ..

-ارکیده یه سری مسائل هست که خود طاها باید بهت بگه ..

-مثلا چه مسائلی ..؟

-یکم صبر کن ارکیده ..این قدرهم به طاها بد بین نباش ..

-من بد بین نیستم فقط سختمه ..فراموش که نکردی ..؟من چه ضربه ای از اعتماد نابه جا خوردم ..دیگه نمیخوام اون اتفاقها تکرار بشه ..

-ارکیده باور کن منم مثل توام ..منم دیگه نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم ولی طاها فرق داره ..

-چه فرقی ؟چون همکارمه باید یه خیابون بالاتر از کارخونه سوار ماشینش بشم ..؟میدونی اگه کسی من رو دیده بود چقدر برام بد میشد ..؟

امید من یه زن مطلقه ام ..نه یه دختر هیجده ساله ..همینجوریش هم حرف پشت سرم زیاده …به خدا توان مقابله ی بیشتر رو ندارم ..

-باشه باشه .حق با تواِ..دیگه تکرار نمیشه ..

وبدون اینکه منتظر حرفم باشه ..از اطاق بیرون رفت ..نفسم رو به سنگینی بیرون فرستادم وچادرم رو رو سرم مرتب کردم ..

با کلافگی نگاهی به خودم تو ائینه انداختم وبی حوصله از اطاق بیرون اومدم ..مطمئنا امروز…. مهمونی کسل کننده ای در پیش داشتیم ..

***

برخلاف چیزی که فکر میکردم شام اون شب وصحبت هایی که پیش کشیده شد به قدری جالب ومهیج بود که حتی یه لحظه هم احساس کسالت نکردم …

صحبتهای عقیدتی ای که بین امید وطاها درگرفت ومن رو واقعا هیجان زده کرد ..

طاها علائق ونظریاتی داشت که بیش از حد باهاشون موافق بودم ..ازیه جهاتی ایدوئولوژی وجهان بینی هایی شبیه به هم داشتیم ..که همین هم باعث بحث های جالبی شد …

طاها حسامی واقعا مرد خوبی بود ..یک انسان فرهیخته وبی نهایت مودب یه جورهایی به امید حق میدادم که تا این حد بهش اطمینان داشته باشه ..

ولی مشکل اصلی اینجا بود که تا وقتی طاها ساده بود ..اروم بود وسر به زیر ..خوب بود وباهاش مشکلی نداشتم ولی وقتی اون نگاه خیره وسنگینش رو به سمتم مینداخت ..اونوقت بود که دیگه حتی نمیخواستم یه لحظه ی دیگه رو هم درکنارش سرکنم …

“امیرحافظ”

صبح فردا رو درحالی شروع کردم که حس میکردم هرلحظه به قتل گاهم نزدیک تر میشم ..با اینکه تمام شب گذشته مشق عشق نوشته بودم وتمرین کرده بودم که خودم رو برای مواجه با ارکیده وتصمیمش اماده کنم

ولی بازهم قدم هام یارای نزدیک شدن به کارخونه رو نداشت ..ومتاسفانه روز بدشانسیم بود ..چرا که ارکیده کمر به له کردن امیرحافظ شکست خورده بسته بود ..

داشتم مثل همیشه از پنجره ی قدی اومدن کارکنها رو میدیدم که با دیدن هیوندای امید وپشت بندش پیاده شدن ارکیده تمام وجودم چشم شد …

دستهام رو دور تسبیح ارکیده پیچیدم ..خدایا چه کنم به این قلب امیدوار؟ ..چه کنم با این جسمی که هرلحظه بیشتر از قبل به عشق ارکیده بال بال میزنه .؟

ولی کاخ رویاهام …سراب ارزوهام با دیدن پژوی اِس دی طاها که بعد از چند لحظه درست پشت سر ماشین امید وایساد خراب شد….نفس هام سنگین شد …

طاها با صورت باز از ماشین پیاده شد وارکیده با همون سر به زیری خاص خودش با طاها صحبت کرد ..قلبم محکم میکوبید ..

نه .. من طاقتش رو ندارم ..دروغ بود تمام ادعاهام ..من طاقت دیدن عشقم رو همراه رقیب نداشتم واز درون خرد میشدم ..ارکیده وطاها از امید خداحافظی کردن وهمزمان وارد کارخونه شدن ..

درسته که از هم جدا شدن ولی هرحرکتشون ..هر قدمی که برمیداشتن ..رو تکه خرده های قلب عاشق من بود …

دیگه طاقت نیاوردم وسرچرخوندم ..داشتم اعتراف میکردم که دل کندن از ارکیده مثل نوشیدن جام زهر تلخ ومرگ اور بود ..

ای کاش امید داشتم ..امید به اینکه شاید ارکیده من رو ببخشه ..وقبولم کنه… ولی حالا میفهمیدم که من احمق با کارها وحرفهام درمقابل طاها حسامی همیشه سر به راه… که جونش رو هم درراه ارکیده میداد …راه به جایی نداشتم .. ..

“ارکیده”

سه روزه که امیرحافظ عصبانیه …سه روزه که حتی جواب سلامم رو هم به سختی میده ..سه روزه که نمیدونم کدوم کارم باعث شده تا امیرحافظ حتی نیم نگاهی هم بهم نندازه ..

وقتی باهاش حرف میزنم ..حتی برای یه لحظه هم اخم هاش از هم باز نمیشن ونگاهش از رو زمین جدا نمیشه ..نمیدونم چه خطایی کردم که تا من رو میبینه راه کج میکنه واز مسیرم کنار میره ..

نمیفهمم ..هیچی نمیفهمم …مگه من چی کار کردم ؟..ما که بعد از اون مشکلات حالا به ارامش رسیده بودیم ..به یه همکاری مسالمت امیز ..یعنی دیگه مثل قبل بهم توهین نمیکرد …حتی با بردنم به شیرخوارگاه من رو مدیون خودش کرد ..

پس این کارها برای چیه؟ …..هرچی گذشته رو مرور میکنم هرچی فکر میکنم چیزی دستگیرم نمیشه ..اخه من چی کار کردم که امیرحافظ حتی از هم صحبتی با من هم روی گردان شده …

دلم بی اختیار شور میزنه ووقتی میبینمش ..استرس میگیرم ..میدونستم یه اتفاقی افتاده ..یه اتفاقی که امیرحافظ رو از این رو به اون رو کرده ..ولی چی …نمیدونم ..نمیفهمم ..درک نمیکنم ..

-ارکیده ..؟

-هوم ..؟

-هوم چیه دختر؟ ..بگو بله ..

یه لبخند باز زدم …

-بله عزیزم ..بفرما ..

-تو میدونی امیرحافظ چشه ..؟

(بازهم امیرحافظ ..؟چته امیرحافظ که عالم وادم از تغیر رفتارت خبر دار شدن ..؟)

چشمهام رو ریز کردم ..

-چی شده مگه نرگسی ..؟

-اوه چه دل خجسته ای داری تو …جریان چل چراغونی پارسال بود …خب معلومه دیگه حواسش پرته پرته …امروز دوساعت صداش کردم ولی حواستش نبود ..تو میدونی چه خبر شده ..؟

-نه والا خبر ندارم ..

نرگس ابروهاش رو چین داد

-من که فکر میکنم پای یه زن درمیونه ..

بند دلم پاره شد ..

-یه زن ..؟

-اره دیگه ..اگه یه مرد حواس پرت بشه واعصاب درست وحسابی نداشته باشه ودل به کار نده .یعنی یه زن حالش رو گرفته ..

لب گزیدم ..عین حقیقت بود ..این حالت رو خوب میشناختم ..وبچه گانه خودم رو به ندونستن زده بودم ..

-منظورت اینه که زنی تو زندگیشه ..؟ولی اخه من خونواده اش رو میشناسم ..فکر نکنم کسی تو زندگیش باشه ..

نرگس چشمهاش رو ریز کرد ..

-وا؟؟ مگه مرد گنده میاد همه ی جیک وپیکش زندگیش رو بذاره کف دست خونواده اش ؟..خیلی وقتها یه نفر روزیر سر دارن تا سر وقتش همه چی رو لو بدن ..

-اخه امیرحافظ قبلا جدا شده …

لب گزیدم ..

امانت دار خوبی نیستی ارکیده ..چرا راز زندگی امیرحافظ رو بی پرده عیان کردی ..؟

-راست میگی ..؟

با استرس دستش رو گرفتم ..

-یه موقع این حرف جایی درز نکنه نرگسی …شاید نخواد کسی بفهمه

-باشه خیالت تخت ..پس جریان زن سابقشه ..اره خودشه ..

سرانگشت دست هام از فشار زیاد به کبودی زد ..بی دلیل بی قرار بودم …یه چیزی تو وجودم پیچ میخورد وبالا میومد ..

درک نمیکردم ..این دلشوره ی بالا رفته تا بیخ گلوم رو درک نمیکردم ..سرم گیج میرفت وهیچی نمیفهمیدم ..نه تزهای مختلف نرگس رو …نه حال واحوال بهم ریخته ی قلبم رو …

فقط یه چیز رو میدونستم این حالتهای حواس پرت واعصاب خراب امیرحافظ رو دوست نداشتم ..

این امیرحافظ بهانه گیر وکم حوصله رو که دست اویزی برای صحبت های محافل کارکنها بود به هیچ وجه دوست نداشتم ..

موهای کرک مانند مارال رو نوازش کردم وبوی ملس بدنش رو تو سینه پرکردم …

-خوبی دختری …؟امروز تنها اومدم ..عمو امیر باهام نیومده …

دستهام رو دورش جمع کردم وتاب دادم …

-تو میدونی عمو امیر چش شده …؟میدونی چرا اینقدر از دستم عصبانیه …؟

سرم رو تو گودی گردنش فرو بردم …

-باهام حرف نمیزنه …ازم فرار میکنه …تو میدونی چرا …؟چرا اینقدر کلافه است ..؟

بینیم رو رو پوست نازک صورتش کشیدم …با همون چشمهای درشت مشکیش خیره شده بود بهم …دلم ضعف رفت ..

-چقدر تو خوشگلی مارال خانم ..از دست عمو هم عصبانی نباش …باشه ..؟

انگشتم رو لابه لای انگشتهاش گرفت …حس خوب مادری تو وجودم به جوشش افتاد ..مارال همون دختر بچه ای بود که به همراه امیرحافظ دیده بودمش …

حس جداگانه ای سوای از بقیه ی حس هام بهش داشتم ..انگار که دختر خودم بود …عزیز دلم بود ..پاره ی تنم بود ..

وقتی میدیدم چقدر بی پناه …چقدر مظلوم ومعصوم ..قلبم تیکه تیکه میشد ..حقش نبود ..حق این رحمت خدادای نبود که این جوری تنها رها بشه ..

بوسه ای روی بند انگشت های سفیدش زدم ودوباره یاد امیرحافظ افتادم ..اخمی روی پیشونیم نشست ..

چرا این طور شده ..؟چرا نمیفهمیدمش …چرا عصبانیتش رو درک نمیکردم …میدونستم ازم دلخوره ..میدونستم ازم فرار میکنه ولی دلیلش رو نمیدونستم …

و….ای کاش که میدونستم …اونوقت بود که خودم برای حل مشکلش پا پیش میذاشتم …راضی نبودم …راضی به این همه کلافگی وبی قراریش نبودم ..

اگه مشکل من بودم ..با جون ودل حلش میکردم ..تا اروم بشه ..همون جوری که چند وقت پیش با اوردن من به این شیرخوارگاه ارومم کرد ..

چشمهای مارال که بسته شد به ارومی توی تختش خوابوندم …دستم رو با ملایمت از بین انگشتهای کوچیکش بیرون کشیدم ونفس عمیقی گرفتم ..

اینجا جایی بود که حداقل میتونستم بدون استرس لحظاتم رو بگذرونم …عشق بدم وعشق بگیرم …واز این جهت بیش از حد از امیرحافظ ممنون بودم ..

***

با صدای نیمه بلند امیرحافظ که از سالن کناری میومد دستم تو سینه مشت شد …همون دلشوره دوباره برام پررنگ شد …

-خانم نعمتی اخه این چه وضعیه ؟من که به شما گفته بودم کارهاتون رو چک کنید ..

بچه ها رو که داشتن سرک میکشیدن با یه تشر سر جا نشوندم وبه سمت سالن بسته بندی وعیب یابی رفتم ..

-حق با شماست اقای رسولی …

-خانم محترم مگه با این حرف شما مشکل من حل میشه ..؟ ببینید تا حالا سه تا سنسور رو برگردوندن کارخونه ..همه اش هم به خاطر حواس پرتی شماست ..

دم سالن وایسادم ..امیرحافظ که به سمت من ایستاده بود با دیدن من حرفش رو ناتمام گذاشت ..زمزمه کردم ..

-چی شده؟

خانم نعمتی سر به زیر داشت وبچه ها همگی با تعجب نگاه میکردم ..امیرحافظ که رنگ صورتش به ارغوانی میزد گفت ..

-از خانم نعمتی بپرسید چی شده ..؟

به سمت امیرحافظ وخانم نعمتی رفتم وبه ارومی گفتم ..

-بهتره این حرفها رو جلوی بچه ها نزنید ..

امیرحافظ با عصبانیت از کنارم گذشت وخانم نعمتی هم با رنگ وروی پریده پشت سرش رفت ..سعی کردم جو سالن رو اروم کنم وبه سمت اطاق امیرحافظ رفتم ..

دوباره داشت خانم نعمتی رو شماتت میکرد ..یکم گوشه ی اطاق ایستادم ولی دیدم حرفهای امیرحافظ تمومی نداره وخانم نعمتی رو با اون سن وسال مدام داره بیشتر از قبل شماتت میکنه ..

-من چند بار باید بگم خانم نعمتی من نمیخوام تو کارها کوچکترین اشتباهی رخ بده ..

دیگه تحمل نکردم وپریدم تو حرفش..

-اقای رسولی ..

-شما ساکت خانم نجفی ..

اخم هام تو هم رفت ..با این عصبانیتی که داشت بعید نبود حتی از اطاقش بیرونم کنه ..پس ترجیح دادم تو سکوت به حرفهاش گوش بدم .. ..

امیرحافظ هم تا جایی پیش رفت که خانم نعمتی باچشمهای نیمه اشکی از اطاق بیرون رفت ..دلم برای خانم نعمتی سوخت ..این همه شماتت حقش نبود ..امیرحافظ واقعا غیر قابل کنترل شده بود..

تمام انرژیم رو جمع کردم وقدمی جلو گذاشتم ..همین امروز باید میفهمیدم که دردش چیه ..

-اقای رسولی اتفاقی افتاده؟

امیرحافظ با ابروهای گره کرده بدون اینکه اهمیتی به حرف من بده لیوانی اب برای خودش ریخت ویک سره سر کشید …

اصلا نمیفهمیدم …این همه عصبانیت برای سه تا دستگاه ..؟

امیرحافظ دستی روی لبهاش کشید ..

-چه اتفاقی باید افتاده باشه .؟

-اقای رسولی …اونقدر ازتون شناخت دارم که میدونم این عصبانیت ها ربطی به این سه تا دستگاه وکار خانم نعمتی نداره …شما یه هفته اس که حوصله ی کارکنها وکارخونه رو ندارید ..

یه نفس عمیق کشیدم وبا اضطراب ادامه دادم …

-من فکر میکنم شما از دست من دلخورید ..

سربلند کرد وبا چونه ی منقبض شده غرید ..

-کی همچین حرفی زده ..؟

-خب رفتارتون رو میبینم ..همه اش از دستم عصبانی هستید ..تندی میکنید ..اقای رسولی بهم بگید چی کار کردم که عصبانی هستید .. ..باور کنید اگه درتوانم باشه حتما اون مشکل رو حل میکنم .. ..

صورت امیرحافظ دوباره ارغوانی شد ..انگار که نفس کم اورده باشه …نگرانیم بیشتر شد …چه اتفاقی افتاده امیرحافظ؟ ..تو که داری خودت رو نابود میکنی …

-هیچ مشکلی نیست خانم نجفی بفرمائید سرکارتون ..

لب به دندون گزیدم ..محترمانه بیرونم کرده بود تا تو کارش سرک نکشم ..

سربرگردوندم ولی با یاد اوری حاج بابا دوباره پرسیدم ..

-خدای نکرده برای حاج رسولی یا ساجده خانم مشکلی پیش اومده ؟

امیرحافظ با سرانگشت پیشونیش رو لمس کرد ..حتی از اون فاصله هم میتونستم رگهای برجسته ی روی پیشونیش رو که منقبض شده بود ببینم ..چه بلایی داره به سرت میاد امیرحافظ ..؟

دلم پیچ رفت برای کلافگی وناراحتیش ..دلم نمیخواست اذیت بشه ..از ته قلبم مطمئن بودم که امیرحافظ رو علارقم تمام بدی هایی که بهم کرده بود بخشیدم واصلا دوست ندارم این جوری زجر بکشه ..

دلم میسوخت برای این امیرحافظی که مثل کلاف سردرگم تو خودش گره میخورد واز هم باز نمیشد ..

-چیزی نیست خانم نجفی همه حالشون خوبه ..ممنون از لطفتون ..

از ته دل گفتم ..

-خداروشکر …

با اجازه ای گفتم وبیرون اومدم ..ولی ذهنم مشغول بود اگه جریان حاج بابا وخونواده اش نبود پس چه مسئله ای تا این حد امیرحافظ رو زجر میداد وهرروز کلافه تر از دیروز میکرد .؟

سرانگشتهام یخ کرده بود ..برای بار چهارم .. گوشی رو برداشتم …شماره ی حاج رسولی رو حفظ بودم ولی بازهم استرس ونگرانی اجازه ی شماره گرفتن رو ازم گرفته بود ..

مردد بودم ..اینکه نکنه خبر خوبی در انتظارم نباشه ..صدای بلند ناقوس های نگرانی تو وجودم میپچید ودل اشوبه ام رو بیشتر میکرد ..

ولی حس دینی که نسبت به حاج رسولی وخونواده اش داشتم ..باعث شد ترس رو کنار بزارم وبی اختیار شماره ی حاج رسولی رو با دستهای لرزون بگیرم ..

حاج رسولی بود وچشم وچراغ خونه اش امیرحافظ ..باید به حاج رسولی میگفتم .

باید میگفتم که امیرحافظ یه هفته است که عصبانیه ..یک هفته است که داره میریزه تو خودش وفوران نمیکنه …باید میگفتم ..من مدیون حاج رسولی بودم .

بعد از دو تابوق صدای مهربان حاج رسولی تو گوشی پیچید ..

-سلام حاج رسولی ..

-سلام بابا جان حالت چطوره ..چه عجب یادی از ما کردی ..؟

لبخند شیرینی روی لبهام نشست ..دلم از حضور نورانی حاج رسولی روشن شده بود ..

-خوبم ممنون من که همیشه به یاد شمام ..ولی حق با شماست ..کم سعادتی از منه ..این چند وقته سرمون خیلی شلوغ بود ..

-اره خبرش رو از امیرحافظ دارم ..خب خونواده چطورن ..اقا فرزین ..؟

-سلام میرسونند ..راستش حاج رسولی برای یه مسئله ای مزاحمتون شدم ..

-مشکلی پیش اومده ..؟

-نه راستش…. نمیدونم… شاید هم پیش اومده ..

-دل نگرانم کردی دخترم ..بگو چی شده ..؟

-راستش اقای رسولی …

-امیرحافظ ..؟چی کار کرده ..؟حرفی زده ..؟کاری کرده ..؟

-نه موضوع چیز دیگه ایه ..یه چند وقتیه که اقای رسولی سرکار بی حوصله ان ..بی جهت عصبانین …مدام حواسشون پرته ..به خاطر مسائل کوچیک با همه اوقات تلخی میکنن ..حاج رسولی من نمیخوام خدای نکرده ..پشت سر پسرتون حرف بزنم ..

ولی نمیدونم چرا چند وقته نگرانم ..اقای رسولی اصلا حالشون خوش نیست .

صدای نفس های سنگین حاج رسولی تو گوشی پیچید

-پس تو هم متوجه شدی ..؟

قلبم هری ریخت …داری چی کار میکنی امیرحافظ …؟

-حاج رسولی چیزی شده …؟چرا اقای رسولی تا این حد کلافه ان ..؟من نگرانشونم ..نگران شما …اقای رسولی اصلا حال خوشی ندارن ..

-میدونم دخترم ..میدونم ..ولی چی کار کنم ؟..هرچی میگم چته ..دردت چیه ..حرف نمیزنه ..یه سره پای سجاده ومفاتیحشه …یه سره داره دعا میخونه …

منو مادرشم نگرانشیم بابا جان ..ولی کاری ازدستمون برنمیاد …یه وقتهایی شبها گریه میکنه ..دیگه عقلم به جایی قد نمیده ..میترسم که نکنه خدای نکرده مریض باشه ..

-خدا نکنه حاج رسولی …

صدای پراز بغض حاج رسولی دلم رو خون کرد ..نکنه امیرحافظ مریضه؟ ..نکنه یه بیماری خطرناک؟؟

زبون به دهن گرفتم ..خدا نیاره اون روز رو ..امیرحافظ قلب تپنده ی حاج رسولی بود ..

-من هم صبح باهاشون حرف زدم ولی چیزی نگفتن …

-نمیدونم دخترم ..دیگه ذهنم کار نمیکنه ..چند وقت پیش ریحانه همسر سابق امیرحافظ اومده بود اینجا ..مادرش میگه شاید به خاطر اونه که این جوری زابراه شده ..

نفس تو سینه ام حبس شد …لبهام لرزید …بی جهت لرزید ..

-حاج رسولی کاری از دست من برمیاد …؟باور کنید هرکاری که درتوانم باشه انجام میدم ..

-نه دخترم ..وقتی دردش رو نمیدونیم .. چطوری میخوایم درمانش کنیم ..؟باید بزاریم به حال خودش باشه ..شماهم زحمتت میشه ولی سعی کن تو کارهای کارخونه بیشتر کمکش کنی ..

با گلوی پربغض از ته دل گفتم ..

-چشم حاج رسولی رو چشمم …هرکاری بتونم انجام میدم …هرکاری ..

-خیرببینی بابا جان ..

گوشی رو که قطع کردم ..انگشتهام رو لابه لای هم فرو بردم …باز هم بی قراربودم ..بی قرار تر از صبح ودیروز …

خدایا دوباره چی به سر این دل وامونده اومده که باز هم داره بیراهه میره …

 

“امیرحافظ ”

صدای تیک تیک ساعت تو فضای ساکت وتاریک خونه میپیچید ..چه شب بی سحری بود امشب ..

پراز درد وغم وغصه ی از دست دادن ارکیده ..پراز بغض های نهفته در دلم …

بدجوری حال وهوام خراب بود ..حتی نفس کشیدن هم تو هوای اطاقم دشوار بود ..

بدون توجه به سرمای هوا اروم وبی صدا از اطاقم بیرون اومدم فضای تاریک خونه نشون از بخواب رفتن اهل منزل داشت …

با همون حال زار دمپایی هام رو پوشیدم و درورودی رو بازکردم .سوز وسرمای زمستونی لرز انداخت تو جونم ..

ولی من داغ دیده تر از اون بودم که با این سرما عقب گرد کنم ..

من الان به تنها چیزی که احتیاج داشتم هوای تازه برای این سینه ی سنگین بود ..

بعد از بستن در دستهام رو تو بغلم گرفتم وهمونجا روی اولین پله نشستم ..هوای سرد زمستونی مثل شلاغ روپوست بدنم مینشست ..

ولی چه اهمیتی داشت ؟..مهم دلم بود که داشت اتیش میگرفت از عشق زیبای ارکیده ..از دوری محنت بار وباطن خدایی ارکیده ..

حس یه بازنده رو داشتم که تازه چشم بازکرده ودیده از اول این بازی بازنده ی مسابقه بوده ..

من هیچ نکته ی مثبتی نداشتم تا با تکیه براون به ارکیده نزدیک بشم ..

من دوسال تموم خون به جیگرش کرده بودم وبا توهین هام ..تهمت هام ..اونقدر بهش ضربه زده بودم که میدونستم حتی دل مهربون ارکیده هم هیچ وقت نمیتونه اون زخم ها رو فراموش کنه …

دستهام رو تو موهام فرو کردم وارنجم رو روی زانوم گذاشتم ..کاش هیچ وقت اونجوری بدبین نمیشدم ..

کاش اینقدر نسبت بهش بد دل نبودم ..تا الان روزنه ی امیدی برای فرداها داشته باشم …

سرم روبلند کردم وخیره شدم به سقف نیمه ابری اسمون ..خدا…دلم از بدی هام گرفته ..

از اون امیرحفاظ سنگدل وبی منطق که همه ی پل ها رو پشت سرش خراب کرده ..

حالا دستهام خالیه و قلبم پراز مهر به ارکیده ..پراز عشقی که لحظه به لحظه داره من رو از درون داغون میکنه ..

ولی هیچ امیدی ندارم ..حتی روی نشون دادن این علاقه رو هم ندارم ..

رقیبم ..قَدره خدا …قَدر ومرد ..کاش تو پشتم باشی ..کاش مهرم روبه دلش بندازی ..

یه نفس سنگین کشیدم وسرم رو به دیوار تکیه دادم ..

-اصرار نمیکنم خدا ..هرچی صلاح میدونی …هرچی که فکر میکنی به نفعمه همون بشه ..

ولی خدا یه نظری هم به دلم بنداز ..قول میدم این سری جنس محبتم فرق داره ..

اینبار نه وجاهت ارکیده ونه صورتش هیچ کدوم برام مهم نیست ..نه حتی گذشته اش ..ونه حتی شوهر سابقش ..

من فقط سیرت ارکیده رو میخوام .دوست دارم همسرم ..هم بالینم ..یه نفر باشه در حد معصومیت ارکیده ..

درحد مهربونی ودل بزرگش ..خدا بهت نیاز دارم ..اگه ارکیده وصله ی تنم نیست …اگه بودنش تو زندگیم به جای خیر …شر به همراه داره ..

اگه صلاح میدونی که من واون درست مثل دو تا خط موازی تا ابد بریم وهیچ وقت بهم نرسیم ..

تو این شرایط پناهم باش ..درد سینه ام رو تسکین بده ..که بدجوری دارم زیربار این محبت له میشم ..

نمیدونم چقدر تو اون سوز وسرما نشستم ولی وقتی حس کردم که از سرما وغم دیگه رمقی برام نمونده …به سنگینی ازجا بلند شدم وپله رو بالا رفتم ..بدن خسته ام دیگه نایی برای راه رفتن نداشت ..

(راستش میدانی !

دیگر طاقت رویاهایم تمام شد !

دلـــم رســــیدن میخواهد . . .)

“ارکیده ”

لیست اضافه کاری های بچه ها رو تو دست گرفتم واز میون راهروی خلوت وسوت وکور گذشتم ..همه سرکارشون بودن وچون داشتیم به اخر ماه نزدیک میشدیم برای حساب وکتاب …لیست اضافه کاری ها رو برای امیرحافظ میبردم ..

دم دراطاق امیرحافظ یه مکث کردم ویه تقه به در زدم ….صدای خفه ی امیرحافظ اجازه ی وارد شدن داد …

دروبازکردم وسربه زیر وارد شدم ..

-سلام اقای رسولی ..

ولی به محض بالا اوردم سرم با دیدن صورت وچشمهای سرخ امیرحافظ قلبم مچاله شد …

-شماحالتون خوبه ..؟

صورت امیرحافظ به قدری سرخ بود که یه لحظه ترسیدم نکنه بلایی سرش اومده ..با سستی جوابم رو داد ..

-خوبم …خانم ..نجفی ..

به ارومی از پشت میز بلند شد ولی معلوم بود که اصلا توانی برای بلند شدن نداره ..

-راستش برای اضافه کاری بچه ها …

امیرحافظ دستش رو تکیه گاه بدنش کرد وتکیه داد به میز چند تا سرفه ی پی در پی کرد ودستش خم شد با نگرانی یه قدم جلو گذاشتم ..

-مریض شدید اقای رسولی ..؟

یه تک سرفه جوابم بود ..اونقدر ناتوان به نظر میرسید که حس کردم هرلحظه ممکنه از پا دربیاد ..

یه قدم دیگه جلو گذاشتم …

-سرماخوردید …؟خب چرا با این حالتون اومدید سرکار ..؟

با همون سینه ی خس دار یه نفس صدا دار کشید ..حس کردم دیگه ریه ای برای نفس کشیدن نداره ..

-کارتون رو…بگید ….خانم ..

دوباره سرفه کرد ..پشت سر هم وپراز چرک وسنگین ..دلم ریش شد .

یه قدم دیگه با نگرانی بهش نزدیک شدم .فاصلمون کمتر ازیه قدم بود ..اونقدر سرفه کرد که حس کردم سینه اش داره سوراخ میشه ..حتی نمیتونست رو پاهاش بایسته ..

-بیاید بشنید رو صندلی ..حالتون خوب نیست ..

از سرفه ی زیاد اشک چشمهاش رو گرفته بود ..

-من حالم ..(سرفه )خوبه ..

که دستش از میز جدا شد ..

بی اختیار فاصله ام روباهاش پرکردم وگوشه ی استینش رو کشیدم ..

-بیاید بشنید اقای رسولی ..حالتون خوب نیست ..

همون جور که سرفه میکرد بالاجبار همراهم اومد ..ولی سرفه هاش بند نمیومد ..یه چیزی تو دلم از این همه ضعف ومریضیش پیچ میخورد …

با این شرایطی که داشت حتی نمیتونست یه لیوان اب بخوره ..

بدون تلف کردن وقت به سمت گوشی تو اطاق رفتم وداخلی اقا سلیم رو گرفتم ..صدای بوق ازاد تو گوشی پیچید ..

نگاهم به امیرحافظ بود که سرفه اش سبک شده بود وحالا داشت سینه اش رو ماساژ میداد .

گوشی چند بار زنگ خورد ولی نه خبری از اقا یاور بود نه از اقا سلیم ..گوشی رو کوبیدم رو دستگاه وبا دل نگرونی پرسیدم .

 

-شما بهترید …؟

یه لیوان اب براش ریختن وبه سمتش گرفتم که یه دفعه ای امیرحافظ با چشمهای سرخ وخونی لیوان رو پس زد ..

لیوان اب از دستم رها شد وروی زمین ریخت ..از ترس یه قدم عقب گذاشتم که صدای خش دار امیرحافظ بلند شد ..

-برو بیرون… نمیخواد بهم کمک کنی ..

با تعجب پرسیدم .

-اخه چرا ؟..شما به کمک نیاز دارید ..

-گفتم برو بیرون کمکت رو نمیخوام ..من ازت بدم میاد …

صورتم از ناراحتی جمع شد ..امیرحافظ رسولی هنوز هم از من متنفر بود ..با درد پرسیدم ..

-چرا… چرا ازم بدتون میاد ..؟

با همون خس خس سینه غرید ..

-تو شدی قاتل من ..چرا دست از سرم برنمیداری ..؟

کم مونده بود گریه ام بگیره من فکر میکردم امیر حافظ گذشته ها رو فراموش کرده ..ولی حالا ..

-مگه من چی کار کردم ..؟

-برو ارکیده نجفی توروخدا برو وتنهام بزار ..توداری من رو نابود میکنی ..

قسمم داد تنهاش بذارم ولی من نمیتونستم ..حالش اصلا خوب نبود ..

-ولی حالتون خوب نیست.. من کجا برم …؟

از جا بلند شد وباهمون صورت وچشمهای سرخ یه قدم به سمتم برداشت ..ازهیبت وشمایلش ترس تو دلم بیدار شد ..

-نمیخوام بهم محبت کنی …نمیخوام بهم لطف کنی …من همونیم که ابرو حیثیتت رو تو کارخونه برد..

یه قدم دیگه به سمتم برداشت که از ترس یه قدم عقب رفتم ..

-من همونیم که بهت انگ دزدی زد ..چرا بهم محبت میکنی؟ ..میخوای نابودم کنی ..؟

چشمهای سرخش رو گشاد کرد ..

-میخوای زیر بار این عذاب وجدان خردم کنی ..؟چرا داری کمکم میکنی لعنتی ..؟

-باشه باشه دیگه کاری نمیکنم تروخدا اروم باشید الان حالتون بد میشه ..

داد زد ..

-بهم محبت نکن ارکیده نجفی ..با این کارهات میخوای خرابم کنی ..میخوای بهم ثابت کنی که چقدربدم ..؟

-نه نه به خدا اقای رسولی این طور نیست …چرا عصبانی میشید؟ ..شما حالتون خوب نیست …

-نگو نگو…. تو باید ازمن بدت بیاد ..باید ارزوی مرگ من رو داشته باشی …

-نه خدا نکنه ..

-تو باید از من متنفر باشی ..

-به خدا نیستم ..چرا این حرف رو میزنید؟ ..بزارید برم سراغ اقای سیاحی ..شما باید برید دکتر

انگار که تو چند لحظه تمام اون خشم وغضبش اروم شد…

-نه

-چی ؟نه …؟ دارید هزیون میگید ..

-نه نمیخوام… نباید بری …من دارم میمیرم …کجا بری …؟

روی زانوهاش خم شد ..اشکام سرازیر شد …

-خدا نکنه ..

سر بلند کرد وخیره شد تو نگاهم .اونقدر درد توی نگاهش خوابیده بود که قلبم رو مچاله کرد

-اگه من بمیرم تو من رو میبخشی ..؟؟

قلبم ریخت …امیرحافظ ومرگ ..خدا نیاره اون روز رو …

-نگید این حرف رو

یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد …دلم اتیش گرفت ..ونفسم بند اومد …

-ارکیده ..حلالم میکنی …؟

-نگید تورخدا

-ارکیده …آخ ارکیده ..

سرتا به پا شروع به لرزش کرد که با همون چشمهای اشکی دیگه طاقت نیاوردم واز اطاق زدم بیرون و یه سره به سمت اطاق اقای سیاحی دوئیدم ..

مجبور شدم به خاطر مسئولیت مونتاژکارها تو کارخونه بمونم ..با کلی اضطراب ودل نگرانی اقای سیاحی واقا سلیم هم امیرحافظ رو به دکتر بردن…

تو لحظه ی اخر اقای سیاحی ازم خواست به حاج رسولی خبر بدم .ولی من دل زنگ زدن به حاج بابا رو نداشتم …

دلم نمیخواست پیغام اور خبرهای بد باشم ..ولی این وظیفه رو دوشم بود وبه اجبار از میون شماره های ساجده خانم وحاج بابا وفاطمه ..اخرسر قرعه به نام فاطمه افتاد ….

میترسیدم با خبر دادن به حاج رسولی به قلب ناراحتش فشار بیاد …هنوز یادم نرفته بود که شریان حیاتی این زندگی حاج رسولیه وبودنش واجب …

-الوفاطمه جان ..

-سلام ارکیده خوبی …؟

-سلام عزیزم ممنون …خوبم …

-چه خبر ..مگه سرکار نیستی ..؟

-چرا عزیزم ..ولی کارت داشتم ..

-اتفاقی افتاده ..؟

-راستش فاطمه جان نگران نشی ها …اقای رسولی …

-امیرحافظ ..؟امیرحافظ چی شده ارکیده ..؟

-ارومتر نذار کسی بفهمه فاطمه جان …

صداش حالت نجوا گرفت

-میگی چی شده یا میخوای دقم بدی .. …

-داداشت حالش خوب نبود ..با اقای سیاحی واقا سلیم رفتن دکتر…

صدای مضطربش تو گوشی پیچید ..

-چش شده مگه …؟

-نمیدونم تب ولرز داشت وهذیون میگفت ..

-وای اخه چرا ؟..یعنی سرما خورده …؟حالا کجا بردنش …؟

ادرس دکتری که اقای سیاحی گفته بود رو دادم وگوشی رو با استرس قطع کردم …

-خانم نجفی من باید کدوم قسمت رو دست بگیرم …؟

به سمت شراره ربیعی برگشتم وسعی کردم فکرم رو متمرکز کنم …نه امیرحافظ بود ونه اقای سیاحی …پس همه ی کارها رو دوش خودم بود ..

***

تا وقتی که ساعت کاری کارخونه تموم بشه ومن بتونم خبری از امیرحافظ بگیرم صدبار مردم وزنده شدم ..حالم رو درک نمیکردم ..

اصلا نمیدونستم چرا تا این حد مستاصل ومضطربم ..فقط میدونستم که طاقت مریضی امیرحافظِ همیشه محکم رو نداشتم ..

ساعت کاری که تموم شد فقط خودم رو رسوندم به یه جای دنج وزنگ زدم به اقای سیاحی ..خداروشکر که یه انفولانزای ساده بود وبا کمی استراحت ودارو خوب میشد …

چشمهام بی اختیار با ارامش بسته شد وسرم رو به دیوار تکیه دادم ..خدایا شکرت …بدجوری دل نگرون بودم …

“امیرحافظ ”

چشم که بازکردم هوای تاریک اطاق مثل یه چسب دورم رو گرفته بود ..صدای تیک تیک ساعت و وز وز تلوزیون تنها صدایی بود که میومد ..

گلوم خشک شده بودومیسوخت… چند تا سرفه کردم وبه سختی وبا همون بدن درد از جا بلند شدم حرفهایی که تو اون تب وهزیون به ارکیده گفتم …توسرم جولان میداد وقلبم رو جریحه دار میکرد

(-تو قاتل منی ..

-تو داری نابودم میکنی …)

اونقدر حالم بد بود که دستم رو به دیوار گرفتم وجلو رفتم .با باز شدن در کلی نور توی اطاق میریزه ..

-بیدارشدی امیرجان ..؟

عزیز به کمکم میاد وزیر بازوم رو میگیره …واقعا که دیگه نایی برای سرپا ایستادن ندارم …

-بیا بشین از صبح تو رختخوابی ..

بازهم چندتا سرفه ی خشک …حاج بابا با دیدنم به کمکم میاد وعزیز به سمت اشپزخونه میره …

-حالت بهتره بابا ..؟

-خوبم حاج بابا ..

نگاهم که روی گلهای رزشیری رنگ روی میز میوفته قلبم بی جهت شروع به تپیدن میکنه ..تندوپرشتاب ..

(چه کردی امروز امیرحافظ ؟..بد کردی با یارت …اشکاش رو سرازیر کردی نامرد …)

نفسم از درد میگیره …واخرین قدم رو برمیدارم وروی اولین مبل خودم رو میندازم ..سیل بی امان سرفه شروع میشه …

عزیز با یه لیوان شیر داغ ویه سری دارو دوباره برمیگرده …چشمهام ولی به اون گل های زیبای داخل گلدونه …

بوی جوی مولیان میاد ..بوی نفس های یار ..بوی عطر گل ارکیده ..بوی نفس های مسیحایی عشق ..

سرفه هام که اروم میشه ..یه نفس میگیرم …

-عزیز این گلها رو کی اورده ..؟

عزیز که داره قرصم رو درمیاره نگاهی به گل ها میندازه وبی تفاوت به این دل بی قرار میگه …

-ارکیده وخونواده اش اومدن ..

-پس چرا من نفهمیدم …؟

-خواب بودی پسرم …

دلم میگیره از این بیماری ای که وقت اومدن یار من رو به دیار فراموشی برده ..ای کاش بودم تا میدیدمش ..تا بهم ثابت میشد بابت تمام حرفهای صبحم دل چرکین نیست …

بی تابانه سرم رو به پشتی مبل تکیه میدم وخیره میشم به گل های روی میز ….حس وحال غریبی دارم …

با دیدن گل ها ومحبت ارکیده بازهم نفس تو سینه ام گیر میکنه ودرد تو دلم فراوون میشه…

کاش اینقدر مهربون نبودی ارکیده ؟…کاش اینقدر نمک گیرم نمیکردی که حالا حتی از بوی عطر نفس هات هم شرمنده بشم …؟

دوروز گذشته ومن همچنان نایی برای رفتن به کارخونه ندارم ..دلم اونجاست ولی جسم خسته وذهن مشغولم توان قدم بیرون گذاشتن از خونه رو بهم نمیده ..

دوروزه که حاج بابا به جای من به کارخونه میره ودو روزه که از دیدن روی ماه یارم بی نصیبم ..

دلم تنگ ارکیده شده ..تنگ محبت هاش ..از طرف دیگه بازهم شرمنده ام ..بازهم خجالت زده ام ..

بابت تمام اون حرفها …رویی برای رفتن وحرف زدن باهاش ندارم …

دوروزه که عشق ارکیده مثل خوره روح وروانم رو به بازی گرفته …

حالا دیگه میدونم زندگی بدون ارکیده نشدنیه ..الان دیگه تمام دل نگرونی ها وتشویش هام رو یه گوشه فرستادم

وفقط وفقط میدونم که باید علاوه برجبران ….قلب مهربون ارکیده رو هم مال خودم کنم …

حالا دیگه وقت پا پس کشیدن نیست …وقت قیامه ..وقت ثابت کردن خودم ..

وقت اینه که یه امیرحافظ دیگه جدا از امیرحافظ پشیمون وسنگدل گذشته به ارکیده بشناسونم ..

حالا دیگه باید بدون تردید جلو برم ..من بد کردم درست …دستم خالیِ اون هم درست…. ولی گذشتن از ارکیده کار من نیست ..

تو این دو روزه فهمیدم که زندگی من ارکیده است ومطمئنا بدون وجودش زندگیم نمیگذره ..

من باید کمر همت ببندم برای به دست اوردن دل نازک ارکیده ام …

ولی اول جمع کردن خرابکاری هام ..باید بابت حرفهایی که تو تب وهزیون بهش گفتم ازش عذرخواهی کنم ..

باید مثل همیشه به مهربونیش متوسل بشم تاشاید بازهم من رو ببخشه ..

نمیدونم چی شد که تو یه تصمیم قلبی …گوشیم رو قاپیدم نگاهم به ساعت روی صفحه افتاد .

نه شب بود ومن امیدوار که بتونم بعد از دور روز با ارکیده حرف بزنم ..

“ارکیده ”

نگاهم روی خط های کتاب میچرخید ولی حواسم به هیچ کدوم نبود …تمام فکر وذکرم بین حرفهای امیرحافظ بود …

نمیدونم چرا همون مثل قدیمی تو گوشم زنگ میخورد ..مستی وراستی …

شاید امیرحافظ تو اون لحظه ها مست نبود ولی به خاطر تبش مطمئنا حقیقت رو میگفت …

بازهم دلم شکست …بازهم رنجیدم ..بیشتر از همیشه …بیشتر از همه …

اینکه امیرحافظ هنوز هم ازم متنفره …هنوز هم من رو مخل اسایش خودش میدونه ..

ای کاش روی این رو داشتم تا ازحاج بابا بخوام استعفام رو قبول کنه ..ولی متاسفانه نمیتونستم ..

مخصوصا که حالا بیمار شده بود وتوانی برای مسئولیت کارخونه نداشت ..

نفس سنگینم رو مثل اه بیرون فرستادم ..امیرحافظ کاش میدونستی که نه دشمنتم ..نه قاتل جونت …نه حتی شریک دزد ورفیق قافله …

کاش باهام کنار میومدی …کاش میتونستم بفهممت …کاش …

با صدای ویبره ی موبایلم تو جا نیم خیز شدم ….زیر لب زمزمه کردم ..

-چقدر حلال زاده ای امیرحافظ …همین الان به یادت بودم مرد سنگدل ..

بی اختیار استرس گرفتم…هنوز هم صحنه ی چشمهای سرخ وتب دار امیر حافظ یه لحظه هم از جلوی چشمهام کنار نمیرفت …

چشمهایی که هرچی ناراحتی بود به قلبم سرازیر کرده بود ..

دستم رو رو صفحه کشیدم وتماس برقرار شد ..

-سلام اقای رسولی …

-سلام از بنده است ..خوب هستید ..؟

نفس اسوده ام رو بیرون فرستادم …مثل اینکه خبری از اون مرد لجام گسیخته ی دوروز پیش که فکر میکرد داره میمیره نبود ..

-به مرحمت شما …بهتر شدید اقای رسولی ..؟

-بله ممنون شکر خدا …

-من تمام کارها رو به حاج رسولی توضیح دادم ..همه چی مرتبه ..با خیال راحت استراحت کنید …

-لطف میکنید ..خانم نجفی راستش من برای مورد دیگه ای تماس گرفتم ..

انگشتم رو روی خط های کتاب کشیدم ..برخورد امیرحافظ خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر میکردم ودیگه استرس قبل رو نداشتم …

-بفرمائید گوش میدم …

-خانم نجفی خودتون میدونید که اون روز من حال مساعدی نداشتم وحرفهایی رو زدم که شایسته ی شما نبود ..

نفسم رو بیرون فرستادم ..چرا هیچ وقت نمیفهممت امیرحافظ ..؟

الان که حاضرم قسم بخورم ازم متنفری …توداری حرفهات رو توجیه میکنی …تا ببخشمت ..؟؟

-اقای رسولی موردی نیست …

قاطعانه پرید میون حرفم .

-چرا هست …کارم اشتباه بود ..رفتار وحرفهایی که زدم ..میدونم که هرخطایی میکنم با پررویی میام وازتون عذرخواهی میکنم وشما با بزرگواری میبخشید …اینبار هم همین خواسته رو دارم ..من رو ببخشید ..

-اقای رسولی چرا خودتون رو ناراحت میکنید؟ من اون روز جز یه مرد بیمار که تب وهزیون داشت چیزی ندیدم …

نباید نگران باشید …من از شما دل چرکین نیستم ..

صداش به حال زمزمه تو گوشی پیچید ..

-ولی من خیلی وقته که از خودم ورفتارم دل زده ام ..خانم نجفی باور کنید که اون حرفها حرف دلم نبود …

گذشته ی من تاثیر بدی روم داشته وحالا همه ی اونها نمود پیدا کرده ..

-من درکتون میکنم ..

-میدونم که شماروح بزرگی دارید ..میدونم که حتی اگه تماس هم نمیگرفتم ..به خاطر حاج بابا من رو میبخشیدید ..ولی اینبار من از طرف خودم دارم معذرت خواهی میکنم ..

نه به عنوان جانشین رئیس کارخونه ..نه به عنوان پسر حاج بابا ..بلکه به عنوان امیرحافظ رسولی ..ازتون میخوام یه بار دیگه من روببخشید …

یه چیزی تو دلم پیچ خورد وتا گلوم بالا اومد ..شاید بغض بود که ناخواسته به گلوم چنگ زد ..

همینکه میدیدم حرفهای امیرحافظ هذیون های یه ادم بیمار بوده اروم میشدم ..

همینکه میدیدم تحمل وجودم براش سخت نیست ومصرانه میخواد تا ببخشمش ..برام کافی بود ..

-اقای رسولی خواهش میکنم به یه سوال من صادقانه جواب بدید ..

-البته بفرمائید ..اگه درتوانم باشه حتما ..

-شما از اینکه من به کارخونه میام معذبید …؟ یا مثلا به خاطر رابطه ی من وحاج رسولی ..؟؟

-نـــــه ..

اونقدر این نه قاطع ومحکم بود که خیالم رو تا حدی راحت کرد …

-خانم نجفی تا حالا هرمشکلی پیش اومده مقصر اصلی من بودم ..نه شما ..

-ولی حس کردم شاید مثل گذشته از من متفر هستید وحالا به اجبار حاج رسولی تحملم میکنید …

-به هیچ وجه این طور نیست ..

با ناراحتی زمزمه کردم .

-یعنی میخواید باور کنم که دیگه فکر نمیکنید من یه دزدم …؟

-بس کنید خانم نجفی ..

صدای بلند ونفس عمیقش همزمان تو گوشی پیچید ..وقتی به حرف اومد صداش اروم بود به قدری اروم که من رو هم اروم کرد ..

-شاید وقتشه که حقیقت رو بهتون بگم ..حقیقتی که حتی روم نمیشد درموردش اعتراف کنم …

شاید وقتشه که حقیقت رو بهتون بگم ..حقیقتی که حتی روم نمیشد درموردش اعتراف کنم …

یه نفس عمیق دیگه ..

-من خیلی وقته که فهمیدم شما دزد کارخونه نبودید بلکه دوست مثلا صمیمی من بهروز سماواتی… اون چک رو دزدیده ..

-چــی …؟؟مگه میشه ..اخه اون چک به چه درد اقای سماواتی میخورد …؟

یه سکوت نسبتا طولانی برقرار شد ..زمزمه مانند صداش کردم ..

-اقای رسولی ..؟؟

صدای ناراحتش لبهام و روهم فشرد …چرا حرفهاش رو نمیفهمیدم …؟

-نمیدونم گفتن این حرفها درسته یا نه…

-چه حرفهایی؟ …چیزی شده که من نمیدونم ؟..اقای رسولی؟ …بهم بگید …

-ولی ممکنه دونستنش ازارتون بده ..

سینه ام رو چنگ زدم ..دیگه اروم نبودم ..اصلا اروم نبودم ..قلبم پرتوان تر از قبل میتپید …

-باید بدونم نه …؟اگه راجع به منه ..پس باید بدونم …بهم بگید اقای رسولی …این جوری شرایطم بدتره …

-فقط امیدوارم از اینکه حقیقت رو بهتون میگم پیشمون نشم ..بعد از رفتن شما بود که تازه واقعیت گم شدن اون برگ چک معلوم شد …همسر سابقتون …

گلوم خشک شده بود ودستهام یخ کرد …

-سپهر …؟سپهر چی کار کرده ..؟

-همسرسابقتون ازبهروز سماواتی خواسته بود تا هرجوری میتونه شما رو از کارخونه بیرون کنه ..سماواتی هم به خیال خودش با دزدیدن اون برگ چک وتهمتی که به شما زد میخواست به هدفش برسه …

لبهام لرزید ..ونفس هام یه درمیون بالا میومد …(سپهر تو چی کار کردی …؟)

به قدری بغض تو گلوم بالا اومد که وقتی به حرف اومدم صدام به شدت میلرزید …

-چه طور تونست؟ ..اخه چرا …؟فقط به خاطر اینکه خودم ازش جدا بشم ..؟فقط به خاطر اینکه …؟؟

اشکم چکید ..هوا برای نفس کشیدن نبود …سینه ام به قدری سنگین بود که نفس هام کشدار وطولانی شده بود ..

-چرا باهام همچین معامله ای کرد ؟…چرا حتی یه درصد هم به فکر من نبود ..؟

اشکام تندتر چکید ونفس های من بی هواتر …

-حاضر بود به من ..به زنش تهمت دزدی بزنن ..وبا خفت بیرونش کنن تا خودش به خواسته اش برسه؟ …اخه یه نفر تا چه حد میتونه نامرد باشه ..؟

صدای گریه ام بلند شد ..حتی دیگه نمیشنیدم که امیرحافظ چی میگه …

-خانم نجفی اروم …گریه نکنید …عجب غلطی کردم گفتم …

بغضم رو قورت دادم ونالیدم ..

-نه خوب شد گفتید ..من تو تمام این مدت فکر میکردم که این کار شماست ..که شما همچین کاری کردید .. من رو ببخشید …گناهتون رو شستم .

-این چه حرفیه؟؟ شما که مقصر نیستید همه اش تقصیر اعتماد بی جای من بود که مثل جفت چشمهام به سماواتی اطمینان داشتم ..

خواهش میکنم گریه نکنید ..من این حرفها رو نزدم که حالتون بد بشه ..خواستم بگم که یکم سبک بشید ..که من رو ببخشید

-میدونستم سپهر نامرده ..میدونستم دست به هرکاری میزنه تا من خودم برای جدایی پیش قدم بشم …

ولی نمیدونستم تا این حد بی شرف باشه ..مگه من چی کار کرده بودم؟ ..مگه من چی کار کرده بودم ..؟

دستهام میلرزید وحتی نمیتونستم گوشی رو تو دستم بگیرم ….

-ببخشید اقای رسولی من دیگه نمیتونم حرف بزنم ..

-نه نه قطع نکنید ..با این حالتون ..

زارزدم …

-نفسم بالا نمیاد اقای رسولی ..دیدید با من چی کار کرد؟ ..دیدین این مرد چه به روز من اورد؟ ..

من نمیتونستم ازش جدا بشم ..چون کسی رو نداشتم ..نه پشتوانه ای… نه خونواده ای ..نه حتی مهریه ای …حتی یه نفر هم نبود که به پشتوانه اش از این عزرائیل جدا بشم ..

با اینکه کار میکردم وحقوقی که حاج رسولی بهم میداد عالی بود.. ولی بازهم کفاف دخل وخرجم رو نمیداد ..

اونوقت همین بی مروت به خاطر اینکه با صمیمی ترین دوست من ازدواج کنه …دربه در دنبال این بود که ازش طلاق بگیرم ..

اونقدرکه دردم زیاد بود به هق هق افتادم …

-چه جوری میتونست؟؟؟ شما هم مثل اون مردین ..به من بگید یه مرد چه جوری میتونه تا این حد پست باشه که برای زن خودش پاپوش درست کنه …خدا …خدا …

-گریه نکنید ..تروخدا خانم نجفی الان حالتون بد میشه ..

-اقای رسولی تمام اون دوسال از دستتون دلخور بودم ..حتی وقتی برگشتم سرکار به خاطر اینکه مجبورم کردید برای اون برگه جلوی پاتون زانو بزنم دل چرکین بودم .

ولی حالا بهتون حق میدم حق میدم حتی به چشم یه اشغال بهم نگاه کنید …حق داشتید …حق داشتید ..

از بغض زیاد حتی نمیتونستم حرف بزنم ..

-راسته که میگن من از بیگانگاه هرگز ننالم ..

هق هق باقی جمله ام بود …دیگه نتونستم صدام رو تو گلوم خفه کنم ..داشتم میمردم از این درد …

گوشی رو قطع کردم وبا عذاب کتاب توی دستم رو با جیغ پرت کردم …از ته دل زار زدم …

-خدایا بسه …خدا …

دفترمم رو هم پرت کردم که به گلدون روی میز خورد وبا هم افتاد …

دربی هوا باز شد ولی من اروم نمیشدم ..مثل یه ادم دیوونه هرچی رو که دستم میومد پرت میکردم ..تمام اون خشم ونفرت مثل یه دمل چرکین سر باز کرده بود ..

-خدایـــــــا …

امید از همونجا داد زد ..

-چی شده ارکیده چته …؟

صدای ویبره ی گوشیم بلند شد مامان شیرین جلوی پام زانو زد و میخواست دستهام رو مهار کنه ولی از پسم برنمیومد ..

-ارکیده ..ارکیده به من نگاه کن ….اخه چته ..؟

از ته دل فریاد زدم …

-خدا ..بسم نیست؟ ..

دستهای بابا اخر سر دورم حلقه شد وجلوی دستهام رو گرفت …کشیده شدم تو اغوش بابافرزین ..

-اخه بگو چی شده ارکیده …؟

-به کی بگم دردم رو ..دیگه نمیکشم ..دیگه نمیتونم …

گوشیم دوباره روشن وخاموش شد

-بسه ارکیده جان اخه چی شده ..حرف بزن ..

-بابامیدونی چی شده …؟ میدونی چه بلایی سرم اومده …؟شوهرم …مــــــردم …برام پاپوش دوخته بود ..شوهر نامردم ..

میبینی بابا ؟…به خاطر اینکه نمیتونستم ازش جدا بشم …به خاطر اینکه سه چهارم اموالش رو از دست نده بهم تهمت دزدی زد ..

دست مامان رو چنگ زدم وداد زدم …

-مگه من چی میخواستم ازش ؟..هیچی ..به خدا هیچی ..نه خرجی میداد نه پیشم بود …مامان میفهمی ؟؟؟

شبهارو تا صبح تو تنهایی خودم سر میکردم ..هرشب از ترس ودلهره تا خود صبح خواب نداشتم …

دست امید رو که میخواست دستهام رو بگیره چنگ زدم وخیره شدم تو چشمهاش ..حالم دست خودم نبود ..داشتم روانی میشدم از دست نامروتی شوهرم ..

-با همه بود امید ..با همه …بهم تجاوز میکرد …با لگد به جونم میوفتاد وبعد هم بهم تجاوز میکرد …

ولی بعدش میرفت سراغ زنهای دیگه ..خردم میکرد امید …تحقیرم میکرد ..روزی هزار بار اروزی مرگم رو داشت ..بهم میگفت کی میمیری …؟کی از دستت خلاص میشم ..؟

مامان شیرین نمیدونم از کجا یه لیوان اب رو به لبهام چسبوند …

-بخور مادر داری از دست میری ..

-دیگه نمیکشم مامان ..به خدا دیگه نمیکشم …حالا بعد از یه سال فهمیدم که به مدیر مسئول کارخونه رشوه داده تا برام پاپوش بدوزه ..

تا چک حاج رسولی رو بدزده وبندازه گردن من ..تا من روجلوی حاج رسولی وخونواده اش خراب کنه …

-میبینی امید ..میبینی با خودم چی کار کردم؟ …

استین مامان رو با حرص کشیدم وداد زدم ..

-مامان دارم میسوزم ..دارم اتیش میگیرم …

سینه ام رو چنگ زدم وزار زدم..

-دارم خفه میشم خدا …برزخت همینجاست نه ..؟من دارم میسوزم تو این اتیشی که بنده ات سر پا کرده ..داره زنده زنده کبابم میکنه خدا …

مامان شیرین مثل ابر بهار گریه میکرد .هیچ کس کاری از دستش برنمیومد …

من طوفانی بودم که داشتم فوران میکردم وهمراه خودم بقیه رو هم میسوزوندم ..

یه عمر درد رو فروخورده بودم وحالا دیگه گنجایشی برام نمونده بود …

-ارکیده جان بابا نفس بکش عزیزم ..نفس بکش ..

شونه هام رو میمالید وبین کتفم هام رو میفشرد ..داشتم بی حال میشدم …با بی حسی گفتم ..

-با من چی کار کرد مامان ؟..با من …زنش بودم بابا …زنش بودم امید ..زن این نامرد بودم خدا …

تو اغوش بابا بی حال افتادم …

-میدونی خدا ازش نمیگذره …ازش نمیگذره …چون یه عمر من رو سوزوند ..ولی مامان به چه دردم میخوره …؟

صدای خش دار بابا رو از بیخ گوشم شنیدم …

-بسه ارکیده جان ..بسه …

به زحمت لای پلک های نیمه بازم رو بازکردم ..

-نمیتونم بابا یه عمر ریختم تو این دلم …سه ساله دارم میسوزم …

امید که کنارم زانو زده بود گفت

-ارکیده حالت داره بد میشه …بسه ..

-نمیتونم داداش ..نمیتونم …دارم میمیرم از این درد ..چه جوری اروم شم …؟چه جوری بهم میگید بس کنم ..دارم خفه میشدم …خدادارم خفه میشم ..

نفس کم اوردم وبه بازوی بابا چنگ انداختم …لحظه درست مثل لحظه ی مردن بود ..دقیقه های اخر عمر …

مامان باهمون صورت خیسش به زور جرعه جرعه اب رو روی لبهای خشک شده ام میریخت ..

سرانگشتم روبا بی حسی رو اشکهای صورتش کشیدم ..ولب زدم ..

-گریه نکن مامان شیرین ….گریه نکن ..ارکیده ات ارزش گریه نداره مامان ..

ارکیده ی احمقت لیاقت دلسوزی نداره ..گریه نکن عزیزم …

شونه هاش لرزید وهق هق امید بلند شد …

(گوشهایم را می گیرم …

چشم هایم را می بندم …

و زبانم را گاز می گیرم …

ولــــی …

حـــریـــفِ افکارم نمی شوم …

چقـــدر دردنــــاک است …

فــهــمــیــدن!)

 

“امیرحافظ ”

نمیدونم برای بار چندم بود که دوباره شماره اش رو گرفتم ..بدون فکر فقط شماره میگرفتم واز خدا تمنا میکردم که به ارکیده صبر بده …دستهام از استرس میلرزید ..

-وردار ارکیده ..تروخدا وردار …داری دیوونه ام میکنی

بازهم کسی برنداشت …به اجبار با اضطراب شماره ی امید رو گرفتم …

-الو امید ..؟؟

-بله …؟

-منم امیرحافظ …

سکوت پشت خط نگرانم کرد …

-الو امید گوشی دستته ..؟

صدای گرفته ی امیددلم رو خون کرد ..

-امیرحافظ این حرفها درسته ..؟

نمیدونستم از جریان خبر داره یا نه ..

-منظورت چیه ..؟

با بغض گفت ..

-پاپوش دوختن سپهر نامرد برای ارکیده؟ …جریان دزدی چک ..؟

اه از نهادم بلند شد …پس خونواده ی ارکیده هم فهمیدن ..

-درسته امیرحافظ …؟

-درسته .

صدای ناله اش چشمهام رو سوزوند

-وای …وای …پس حق داشت؟ ..حق داشت دیوونه بشه ..

-حالش خوبه .؟

-نه …نیست امیر ..نیست …داغونه …دیوونه شده …به زوربا قرص ارام بخش خوابوندیمش …فقط جیغ زد …فقط گریه کرد …

امیرحافظ تو بهم بگو اصل جریان چیه ..ارکیده که اینقدر حالش خراب بود که چیزی دست گیرم نشد ..

هرچی رو که میدونستم از اول تا اخر گفتم ..

صدای گریه ی مردونه ی امید تو گوشی پیچید …

-بیچاره ارکیده ..بیچاره خواهرم که سه سال از جوونیش رو با این اشغال نمک به حروم سر کرده …

تمام این چند ماه که از پیدا کردنش میگذره تا حالا این جوری ندیده بودمش ؟..خواهرم جلوی چشمهام پرپر میزد ..انگار که داره میسوزه ..

قلبم سوخت …چی کار کردی امیرحافظ ..؟درست بود با اون حالش بهش حقیقتت رو بگی ..؟

-خودت خواهر داری امیر …حالم رو میفهمی …که چه بلایی سرت میاد وقتی میفهمی که اون بی شرف با تک خواهرت چی کار کرده ..

به خدا به خاک سیاه میشونمش …بدبختش میکنم امیرحافظ …

-من رو ببخش امید ..فکر نمیکردم گفتم حقیقت اینقدر اذیتش کنه …

-تو کار درست رو کردی …تا ذات این حیوون رو بهتر بشناسیم ..

با صدای گریه ای که پس زمینه ی گوشی پیچید ..دلم کباب شد ..صدای گریه ی مادر ارکیده بود ..

-ببخشید امیرحافظ من باید قطع کنم ..مامانم حالش خوب نیست …

بی اراده گفتم ..

-میخوای من بیام کمک ..؟

صدای لرزونش تو گوشی پیچید..

-کاری از دست هیچ کس برنمیاد …ارکیده باید خودش اروم بشه …من باید قطع کنم خداحافظ .. …

گوشی رو قطع کردم وچشمهام رو با درد بستم ….دلشوره ام بی مورد نبود .ارکیده بدجوری سوخته بود …

( ــــــ

ــ

ـــ

ـــ

 

ـــ

ــــ ـــ)

***

تمام شب از غصه ی ارکیده خواب به چشمهام نیومد ..اونقدر دل نگران حالش بودم که نیمه شب بلند شدم ودست به دعا برداشتم ..

برای ارومتر شدن ارکیده ام دعا کردم ..برای اینکه خدا بازهم بهش نظر کنه ویه قطره از ارامشش رو به دل ارکیده بریزه ..چه شام غریبانی بود اون شب …

نه لحظه ای تونستم پلک روی هم بگذارم ..نه لحظه ای اروم بگیرم …خورشید طلوع کرده بود که دیدم دیگه نمیتونم صبر کنم …

با همون حال خراب وچشمهای خسته کتم رو تنم کردم واز خونه زدم بیرون ..

شاید با دیدن ارکیده میتونستم یه مرهمی رو این دل بی تاب بذارم …

***

زمان کش میومد وهرلحظه وهر دقیقه برام به اندازه ی سالی طول میکشید ولی خبری از ارکیده نبود ..

مدام چشم میگردوندم تا پیداش کنم ولی نبود ..که نبود …بی اراده شماره اش رو گرفتم …

(مشترک مورد نظر …)

اعصابم به حدکافی کش اومده بود ..حالا هم با این گوشی خاموش کم مونده بود هوار بکشم ..

دلم بی جهت شور میزد ..محال بود ارکیده اینقدر دیر سرکار بیاد …با شروع ساعت کاری بود که گوشیم زنگ خورد ..

همون جور که دم شیشه ی تمام قدی وایساده بودم وچشم میگردوندم برای پیدا کردن ارکیده …گوشیم رو جواب دادم .

-الو امیرحافظ …

-سلام حاج بابا ..

-سلام کجایی ..؟رفتی کارخونه ..؟

-اره کارخونه ام …

-ولی تو که هنوز حالت خوب نشده ..

-دیگه طاقت نداشتم حاج بابا ..تو خونه حوصله ام سر میرفت این جوری راحت ترم ..

-باشه هرجورصلاح میدونی

حرفم رو مزمزه کردم ..وبا من من پرسیدم …

-حاج بابا …؟

-جانم بابا ..؟

-خانم نجفی ..؟

-خانم نجفی چی ؟

-هنوز نیومده سرکار ..

-اره میدونم …

چشم از درورودی کارخونه گرفتم وبا تعجب پرسیدم ..

-شما میدونید؟؟؟!! ..از کجا ..؟اتفاقی افتاده .؟

-اوه چه خبرته پشت سر هم میپرسی …؟همین نیم ساعت پیش برادرش زنگ زد وگفت حال ارکیده خوب نیست یه چند وقتی میخواد ببرتش مسافرت ..

-مسافرت …؟اخه الان چه وقت مسافرت رفتنه ..؟

-چی میگی ..؟مگه مسافرت رفتن ومرخصی گرفتن وقت وبی وقت حالیشه ..؟

این دختر بعد از اون همه مشکلات وطلاقی که داشت هنوز هم از نظر روحی امادگی کار کردن رو نداشت ..من مجبورش کردم برگرده کارخونه …

حالا حق نداره بعد ازکارهای کارخونه ونمایشگاه یه چندروزی رو استراحت کنه ..؟

یه نفس گرفتم وچشمهام رو بستم ..حق کاملا با حاج بابا بود ..ولی دلم که این حرفها حالیش نبود ..بی تاب دیدن جمال یار بود …

-الو امیر…؟ قطع شد ..؟

-نه حاج بابا گوشی دستمه ..

-خیل خب حالا که تو کارخونه ای من دیگه الان نمیام ..ظهر یه سر میزنم بهت ..

با ناراحتی وبه سردی جواب حاج بابا رو دادم وقطع کردم ..

دیگه چشم انتظار ارکیده نبودم ..بی رمق وبی حال نشستم وسرم رو تکیه دادم به صندلی

چشمهای خسته ام به فغان دراومده بود وتمنای لحظه ای خواب رو داشت …

چشم رو هم گذاشتم ولی صورت گریان ارکیده جلوی چشمهام جون گرفت ..خواب به چشمهای خسته ام راهی نداشت ..دل نگران بودم ..

دل نگران ارکیده ای که میدونستم اینبار برخلاف همیشه بیش از حد بهش فشار اومده …

تا ظهر هرجوری بود سرکردم ..هربار با شنیدن خاموش بودن گوشی ارکیده دستهام رو مشت کردم

ولی با اومدن حاج بابا دیگه نتونستم …

(این دل صاف کم کمک شده است سطحی ازترک

آه شکسته تر مخواه آینه ی شکسته را)

“ارکیده”

نگاهم به جاده دوخته شده بود .. یه نفس عمیق کشیدم وریه هام رو پراز بوی نم دریا کردم ..

بعد از حرفهایی که دیشب شنیده بودم به یه جوری بی حسی رسیده بودم ..انگار تمام اون طوفان واون گریه ها باعث شده بود حالا ارومتر بشم ودردم کمتر …

صبح که میخواستم برم سرکار امید گفت که از حاج بابا برام مرخصی گرفته تا چند روزی همراه هم بریم مسافرت …

نه نیاوردم ..چیزی هم نگفتم ..پریشون تر از اون بودم که بخوام مخالفتی کنم ..

بعد از اون همه حرف وکنایه ومشکل …به یه سفر بی استرس احتیاج داشتم ..بدون دونستن حوادث اطرافم ..یا نامردی های روزگار

فقط وفقط… من وخونواده ام …تا شاید یکم از این درد سینه کم بشه وفشار از رو شونه های نحیفم برداشته بشه ..

“امیرحافظ”

-چته امیرحافظ ..حالت خوب نیست …؟

فقط سری به معنی نه تکون دادم …

-خب چرا اومدی سرکار بابا جان؟..پاشو ..پاشو برو خونه من هستم …قرار نیست که به خاطر کارخونه خودت رو به کشتن بدی …

چشمهام از درد میسوخت .وبی خوابی دیشب داشت از پا درم می اورد .

-نقل این حرفها نیست حاج بابا …

دوباره تو اطاق شروع به راه رفتن کردم ..وشماره ی ارکیده رو گرفتم .

-چته امیرحافظ چرا مثل مرغ سرکنده ای ..؟

-گوشی ارکیده خاموشه ..

اخمهام تو هم شد ..اصلا حواسم نبود که چی میگم ..یه لبخندمحور رو صورت حاج بابا نشست که شرمگین سرم روپائین انداختم ..

-خب منکه گفتم رفته مرخصی ..

گوشی رو با بی حالی روی میز گذاشتم و با کلافگی کف دستم رو روی صورتم کشیدم ..

حضور حاج بابا رو کنارم حس کردم که بهم نزدیک شد ..دست حاج بابا که رو شونه ام نشست ..یه چیزی ته دلم فرو ریخت …

-چته امیرحافظ؟ ..حرف بزن ..تو که من رو جون به لب کردی ..

-دل نگرانم …

حاج بابا تو چشمهام نگاه کرد ..منتظر ادامه ی حرفم بود ..

-دل نگران ارکیده ام حاج بابا ..

حاج بابا تنها پرسید ..

-چرا ..؟؟؟

-دیشب بهش گفتم که سپهر وبهروز براش پاپوش دوختن …داغون شد حاج بابا ..داغون شد ..

صورت حاج بابا هم درهم شد …خوب میدونست که این حرف چقدر برای ارکیده سنگینه …

-بالاخره که چی؟ ..یه روزی باید میفهمید …

-حالش خراب شد حاج بابا ..

حاج بابا با خوش بینی ذاتیش گفت ..

-نگران نباش ارکیده قویه …

-نه نیست ..حداقل اینبار نیست …اینبار مثل دفعه های قبل نیست ..

-به هرحال باید بهش زمان بدی خودش سرپا میشه …

فقط سری ازروی تاسف تکون دادم …حاج بابا تو چشمهام خیره شد ..

-حرف دلت رو بزن امیرحافظ …چه مرگته ..

دستهام مشت شد ..تو یه لحظه تصمیمم رو گرفتم تا از دردم با یه نفر حرف بزنم ..

-دوستش دارم حاج بابا …

لبخندی روی لبهای حاج بابا نشست ..شونه ام رو فشرد …

-پس اخر سرتصمیت رو گرفتی ..میدونستم بالاخره به حرف میایی …

چشمهام رو با تعجب ریز کردم .

-شما میدونستید …؟

-بعد از این همه سال اگه پسرم رو نشناسم به چه درد میخورم ..؟

-یعنی شما حرفی ندارید ..؟

-نه چه حرفی ..؟خودت که بهتر میدونی من ارکیده رو مثل فاطمه دوست دارم ..مادرت هم همین طور …

صدای شادش گوشهام رو پرکرد …

-حالا میخوای چی کار کنی ..؟بریم خواستگاری ..؟

-نــــه ..

اخم های حاج بابا تو یه لحظه تو هم رفت ..

-چی .؟نه ..؟

-فعلا زوده حاج بابا …

-چرا زوده ..؟تو که دوستش داری …ارکیده هم احتیاج به یه شریک داره ..به کسی که کمکش کنه سر پا بشه …

-ولی ارکیده هنوز نتونسته بدی های من رو فراموش کنه …

حاج بابا با کلافگی دستی به محاسنش کشید ..

-اما این درست نیست ..تو بهش نظر داری ..هرنگاهت گناهه ..اگه دوستش داری بسم ا….اگه نه مجبورم عذرارکیده رو بخوام …

مات ومبهوت نالیدم …

-حاج بابا …؟؟؟!!!میخوای ارکیده رو اخراج کنی …؟

-اخراج نه ..ولی اگه ببینم کنارش بودن باعث گناه میشه از هم جداتون میکنم …

-ولی من اول باید دل ارکیده رو بدست بیارم ..

-با خواستگاری کردن هم میتونی بهش نشون بدی

-حاج بابا چرا درکم نمیکنی ..؟من اگه نبینمش ..اگه کنارش نباشم نمیتونم طرز تفکرش نسبت به خودم رو دست کنم ..باید خود واقعیم رو نشونش بدم ..

-بحث نکن امیرحافظ همینکه گفتم ..یا میریم خواستگاری یا به ارکیده میگم دیگه به وجودش تو کارخونه احتیاجی نداریم ..

-نکنید حاج بابا… من به زمان نیاز دارم ..مخصوصا تو این شرایط..ارکیده اصلا به من فکر نمیکنه ..من حتی براش از یه دوست هم کمترم ..نه تنها من ..بلکه اصلا به فکر ازدواج مجدد نیست ..بهم اجازه بدید حاج بابا …

حاج بابا ازم فاصله گرفت وحرف اخرش رو زد ..

-حرفم یک کلامه امیر حافظ ..تا وقتی ارکیده برگرده فکر اتو کن ..از اینجا به بعدش با خودته ..

حاج بابا که رفت ..به معنای واقعی از پا افتادم ..خدایا حالا چی کار کنم ..

اگه دل ارکیده رو بدست نیارم ..ارکیده بهم جواب مثبت نمیده… من باید کنارش باشم ..باید کم کم دلش رو به دست بیارم …

سرم رو به سمت سقف بلند کردم وزیر لب نالیدم ..

خدایا حالا باید چی کارکنم .

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن