رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 52

ماتش برد….هاج و واج نگاهم کرد….پس هنور خبر نداشت…. ناباور لب زد: شوهر آینده !!!؟؟؟ لبهامو تا اونجایی که راه داشت از هم باز کردم جوری که فکر کنم حتی لثه های اینور اونور فکمم مشخص شد…بعد با تبختر گفتم: -بله با اجازتون! امشب شب خواستگاری منه خواستگارمم پسرعمو جونته! تشریف بیار خوشحال میشیم…. تقریبا خشکش زده بود…مقابلم ایستاده بود و هی برو بر و غرق فکر نگام میکرد…. انگار بدجور جا خورده بود! اونقدر که اگه با سرانگشتم هلش میدادم از پله ها کله معلق میشد و به فنا میرفت! ولی من به همون لبخند دندون نما اکتفا کردم و بعد درو محکم بستم و رفتم داخل…. خوش خوشان خودمو رسوندم به اتاق و لباسهامو پوشیدم….آخه دیگه وقتی نمونده بود‌…. مهمونهامون هم اومده بودن….یعنی چهارتا تا خاله و شوهراشونو بچه هاشون…بعلاوه ی عموهام و عمه جون هم که خودش پایه ثابت بود…. دیگه تقریبا آماده شده بودم …یعنی آخرین محله ی رسیدگی به سرو وضع زدن ادکلن بود که اونم انجام دادم…… حالا بدیختی اینجا بود که آماده شده بودم اما روم نمیشد از اتاقم بزنم بیرون‌.‌‌…. خجالت میشکیدم چون دلیل جمع شدنمون خواستگاری من بود دیگه….. وای! پاهام می لرزید و خدارو شکر که این لرزش از زیر لباسا مشخص نبودن‌‌.‌….وگرنه سوژه یکی مثل بهزاد خُل میشدم!!! اونقدر اونجا موندم که عمه بالاخره اومد درو باز کرد و گفت: -کجایی گردقلمبه! ؟؟ واااا….هنوز تو اتاقی!! دلخور گفتم: -عه عمه! من کجام گرد و قلمبه اس! خندید و گفت: -تو صد سالت بشه…نی قلیون و ماکارونی هم بشی باز واسه من گرد قلمبه ای….حالا ببینم….اینجا واستادی که چی !؟ بیا برو تو آشپزخونه…..الان که ایمان و باباش بیان….. برو تو آشپزخونه که چایی هارو آماده کنی… دچار استرس و اضطراب و حتی تهوع شدم…مقابله عمه ایستادمو گفتم: -چطورم خوبم عمه!؟ زشت نیستم؟؟ دستمو گرفت و با بیرون کشیدنم از اتاق گفت: -نه خیلیم خوبی….بزن بیرون دیگه….. عمه منو دنبال خودش تا توی آشپزخونه کشوند…. و اونجا بود که هی دختر پسرا میومدن سراغمو خجالت زده ام میکردن‌….. چقدر عروس شدن سخت بوداااا….هی آدم باید خجالت بکشه و سرخ سفید بشه….. داشتم لیوانها رو تو سینی میچیدم که میلاد اومد توی آشپزخونه و با لبخند دلربایی گفت: -یااااااسمن عزیزم….بیا بغلم ببینم‌….. با ذوق خودمو انداختم تو بغلش…. ماچم کرد و گفت: -کوچولوی ما اونقدر بزرگ شدی که میخوای عروس بشی هاااان !؟ آهسته و باخجالت خندیدم و سرم رو پایین انداحتم…..روم نمیشد حتی تو چشماش نگاه کنم….بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: -آره … خجالت و کم‌روییم‌به خنده انداختش….دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت: -ولی بهت تبریک میگم…..اونطور که من شنیدم ایمان واقعا پسر خوب و فوق العادیه…..خوشبخت بشی عزیزم….. انگشتامو توهم قفل کردمو گفتم: -مرسی پسر عمو…. -خواهش میکنم…درضمن…خیلی خشوگل شدی…..خیلی زیاد…. چشمکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت….نگاهی به ساعت مچیم انداختم،احساس میکردم دیر اومدن….. گوشیم تو جیبم لغزید…یلدا بود….ایندفعه دیگه نتونستم از جواب دادن در برم و جواب دادم‌…. صدای جیغش پرده گوشمو پاره کرد: ” یاااااااااسمن …..تو بودی اونی که هی اسمان بخاطرش سوگلی هارو رد میکرد ؟؟ میکشمتتتتتتتتت یاسمن….میکشمتتتتتت….چرا هیچی به من نگفتی؟؟؟چرا نگفتی هان ؟؟ خیلی وقت باهمین آره؟؟ ای دیوثاااا” مگه دستم‌بهت نرسه یاسمن….” پووووف!یلدا چقدر سوال میپرسید….البته انتظارشو داشتم….‌ خب حق هم داشت.‌.‌ما هیچوقت هیچ چیز رو از هم مخفی نمیکردیم…ما رفیق جیک تو جیک هم بودیم…اما اینبار همه چیز سکرت مونده بود…. خب البته این خواست ایمان بود…. اون بود که نمیخواست هیچکس چیزی بفهمه تا وقتی که خودش بخواد….. وگرنه اگه به من بود که همون روز همچیو بهش میگفتم….. خواستم جوابشو بدم که صدای زنگ خونه‌پاهامو به لرزه درآورد…. شک نداشتم ایمان و پدرشن‌….. دستپاچه و تند تند گفتم: ” خودم بعدا باهات تماس میگیرم! فعلا یلداجون” خداحافظی کردمو چشم دوختم به در…

ایمان * یکم ادکلن به مچ دست و گردنم زدمو بعد کتم رو تنم کردمو پرسیدم: -پس عمو نمیاد آره !؟ اومد سمتم و عطرمو ازم گرفت و گفت: -نه …بهش زنگ زدم گفت از طرف من به تو تبریک بگم …میگفت خارج تهرون….ولی تو باور نکن….بهونشه ..دلش نمیخواست بیاد چون دوست نداره تو دوماد حاج آقا بشی…. -مگه حاج آقا چشه… شوته بالا انداخت و گفت: -چمیدونم….عموته دیگه! چارچوبای بیخودی ای واسه خودش داره…. زل زدم به بابا….درست میگفت…عمو هیچوقت از حاج آقا خوشش نمیومد..تا اونجاییم که من یادم همیشه ی خدا از بابا میخواست یه جوری حاج آقا رو از این خونه جواب کنه…… چند بار هم غیر مستقیم به خودم گفته بود مستاجربهتر سراغ داره و از اینجور حرفها….. تو فکر بودم که بابا اومد سمتم و گفت: -من هیچوقت از کار عموت و زن عجون سردرنیاوردم…..پریوش هیچوقت دوست نداشت تو با مینا عروسی کنی…هه…تو رو واسه مینا کم میدونست….از اونورم عموت دلش نمیخواد تو دوماد حاج آقا بشی ….ولی تو اهمیت نده بابا…من به قدری از انتخاب تو راضی هستم که دلم میخواد سجده شکر بجا بیارم….. لبخند زد….جز همین هم چیز دیگه ای اهمیت نداشت…..خانواده خودم مهم بودن و خودم…بابا آماده که شد پرسید: -خب…بریم !؟ تکیه از مبل برداشتم و پرسیدم: -زشت نیست فقط من و شما میریم….!؟ آخه اونا خیلی هارو دعوت کردن…. یکم فکر کرد و بعد جواب داد: -بابا جان….عمه هات که یکیش اینجا نیست…اون یکی هم که از من و تو دل خوش نداره….عموت هم که دیگه….نه….حاج آقا مارو میشناسه و درجریان اوضاعمون هست… تو نگران نباش….خبری نیست….بریم شادوماد!؟ لبخندی بهش زدمو گفتم بریم…. بسم اللهی زمزمه کرد و راه افتاد….منم گل و جعبه شیرینی رو برداشتمو پشت سرش راه افتادم…از پله ها بالا رفتیم…وقتی رسیدیم جلو در حس کردم مینا داره از بالا نگاهم میکنه….از گوشه چشم نگاهش کردم….خودش بود….متعجی و ناباور داشت منو نگاه میکرد…. انگار واقعا باور نداشت من دارم میرم خواستگاری یاسمن….میدونستم اصلا ازش خوشش نمیاد…. کاش میشد داد برنم “مرسی عزیرم که به من خیانت کردی تا با یاسی بیشتر اشنا بشم…اصن به قول یاسمن واسه هم محبتتات مرسی” بابا زنگ رو زد و چند لحظه بعدهم حاج آقا درو به رومون باز کرد و به گرمی ازمون استقبال کرد….کفشامونو درآوردیمو رفتیم داخل….دسته گل و جعبه شیرینی رو دادم دست حاج خانم… موقع رد شدن اما نگاهی به یاسمن که عین شبتاب ها تو اون لباسها برق میزد نگاهی انداختم…. تو مال من بشی همون شب اول قورتت میدم لعنتی خواستنی!!! *یاسمن* ور بازشد و ایمان و باباش اومدن داخل…. محو تماشاش شدم…. چقدر اون کت شلوار سیاه و پیرهن سفید بهش میومد… صورت اصلاح شده اش هم که دیگه هزار برابر صورتشو جذابتر نشون میداد…. دسته گل و جعبه شیرینی رو داد دست مامان و همونطور که میرفتن تو سالن نگاهی بهم انداخت و لبخند زد…. آخه که من می میرم براش! چند دقیقه ای گذشت تا وقتی که مامان اشاره کرد چایی بیارم…. راستش کلی پول نذر امامزاده کرده بودم که موقع تعارف چایی دسته گل به آب ندم….که خوشبختانه به آب هم ندادم و همچی تا حدودی خوب پیش رفت….. جواب مثب من به طرز کاملا ساده ای برای خویشاندان عزیر ابلاغ شد و به پیشنهاد آقا رحمان یه صیغه محرمیت هن بینمون خونده شد…. وای باورم نمیشد….من و ایمان حدی جدی به هم محرم شده بودیم….. انگار داشتم خواب میدیدم….خدایا اگه حتی اینهمه خوشی دارن تو خواب اتفاق میفتن میشه منو بیدار نکنی!؟ میشه من تو خواب بمونم…!؟ آقا رحمان هدیه ای که برام گرفته بود رو با بوسیدن پیشونیم به سمتم گرفت…یه جعبه قرمز با روکش مخملی و پهن….جعبه ای که وقتی بازش کردم چشم همه از جواهرات ِست داخلش درخشید….. تشکر کردم و درش رو بستم و باخجالت به ایمانی که بخاطر جمع اصلا نگاهم نمیکرد ، خیره شدم… حس رسیدن به کسی که دوستش داریم اونقدر شیرین بود که من از صمیم قلبم آرزو کردم همه تجربه اش کنن….آخه این بی نظیر ترین تجربه ی دنیا بود …. حالا دیگه منو ایمان بهم محرم بودیم…. بهزاد دلقک یه گوشه از میزو خالی کرد و بعد گفت: -خب به افتخار عروس دوماد یه آهنگ خوب ودرجه یک اجرا میکنیم…. عمه ایشی کرد و گفت: -نخون مگسا جمع میشن تو خونه …. صدای خنده ی بقیه بهزاد و منصرف نکرد…با اعتماد بنفس گفت: -فرخنده خانم ماکان بند رو اسمشو شنیدی!؟ من یکی ازهمونهام…. بعد هم شروع کرد آواز خوندن….به سبک خودش…… من عاشق امشب بودم…..چون خاص ترین و عزیزترین شب زندگیم بود!

کارت عابربانکشو که عمه قبلا طی یک عملیات جانانه تحویل خود ایمان داده بودو از روی میز سُر داد سمتمو گفت: -بیا….ایندفعه دیگه عمه خانم بهونه ای واسه پس فرستادن این کارت نداره! یه چند تومنی توش هست….هر چند مدت یکبار هم برات پول می ریزم هرچی عشقت کشید بخر….به قیمتشم فکر نکن…. صداشو آرومتر و شیطونتر کرد و اداه داد: -از اون لباس خوشگلا بخر… خندیدمو گفت: -خلبانی و ملوانی و پرستاری!؟؟ بشکنی زد و گفت: -آفرین….! از همینا که گفتی بخر….. بازم خندیدم….فکر کنم هیچوقت تو عمرم به اندازه ی امروز نخندیده باشم… آخه این اولین باری بود که بدون ترس از دیده شدن و رسوایی همراه ایمان از خونه اومده بودم بیرون….تو خیابون قدم میزدیم و من ثانیه ای دستشو ول نمیکردم…. آخه میخواستم تلافی تمام روزایی که نمیتونستم آزاد و راحت اینکارو انجام بدمو دربیارم….!!! اول باهم رفتیم سینما….بعد رفتیم رستوران شام خوردیم بعدهم رفتیم آبمیوه زدیم به رگ و بعدهم قدم زنان تو خیابون به راه افتادیم….. دوشادوش هم…درحالی که دستهای من سفت و سخت به دور بازوی مردونه اش حلقه شده بود… خندید و گفت: -یاسی !؟ با عشق سرمو بالا گرفتم و گفتم: -ژااااانم….!؟ تو گلو و خیلی باحال خندید و گفت: -دستم داره کنده میشه بزار یه نفس بکشه! محکمتر از قبل گرفتمشو گفتم: -نه نه نه….یادت همیشه میگفتم بیا بریم بیرون میگفتی نه یکی میبینه!؟ میگفتم بزار بازوتو بگیرم میگفتی نه میبینن بزار واسه وقتی بهم محرم شدیم…..؟؟ هان یادت !؟؟ خب الان ما محرم شدیم….بزار من کارایی رو انجام بدم که همیشه دلم میخواست انجام بدم اما نمیزاشتی…. دستشو از حصار دستم بیرون نکشید و برای اینکه من با رویاهام خوش باشم راضی شد و گفت: -باشه اصلا کُلش مال خودت…. لبخندی از سر رضایت زدم و گفتم: -آهااااان….این شد یه چیزی!!! همیشه همینقدر پسر خوبی باش! اول لبشو زیر دندوناش فشار داد و بعد گفت: -حالا که من اینقدر پسر خوبی ام تو هم دختر خوبی باش….بیا قبل از اینکه دیر بشه بریم یه جای خلوت من یکم شکلات بخورم…… تنه ای بهش زدمو گفتم: -مگه خیابونای لس آنجلس…؟ -مگه فقط میشه تو خیابونای لس آنجلس اینکارو انجام داد !؟؟ -اینجا نمیشه….وسط خیابون…. -حالا کی گقته وسط خیابون….میریم تو ماشین بعدشم میریم یه جای خلوت…. داشت واسه خوردن لبهای من اونجوری چک و چونه میزد و غیر مستقیم خواهش میکرد…منتها من میدونستم که همچی به خوردن همون لبهام ختم نمیشه که…. اول لب میخودو بعد یه کاری میکرد که بیفتم تو عمل انجام شده و تو انجام شیطتهای دیگه هم همراهیش کنم…..!!! اما خب…..خودمم از حال و هول بدم نمیومد…اصلا مگه داریم کسی که از بوسیدن اونی که عاشقشه بدش بیاد !؟؟داشتیم !؟؟ نچ…نداشتیم و نداریم…. واسه همین بعد کلی اصرار گفتم: -باشه بریم… لپمو با دست آزادش کشید و گفت: -آفرین به این عشق حرف گوش کن من…..تپل من…. یاسمن من!!! نیشم تا بناگوش از این ابراز علاقه های خاصش وا شد….اما تا سوار ماشینش شدیم تلفنش زنگ خورد….. به صفحه گوشیش خیره شد و گفت: -بابات…..حالا چرا زنگ زده به من !؟ بدون اینکه متظر شنیدن جواب سوالش بمونه تماس رو جواب داد و مشغول صحبت شد…منم عین فضولا گوشمو چسبوندم به گوشی همراه ایمان تا صدای بابامو بشنوم…هرچند ضعیف بود.. ” سلام حاج آقا….ممنون….قربانت حاجی….آره بیرونیم….بله…چشم….آخه.. نه نه…مشکلی نیست…بله متوجه ام …متوجه ام…چشم چشم…چشم میایم….قربان شما…خداحافظ ” گوشی رو کنار گذاشت و پکر بهم نگاه کرد…خودم حدس میزدم چیشده باشه…با اینحال پرسشی نگاهش کردم تا بگه: -گفت زود برت گردونم….نمیدونم چرا به خودت زنگ نزد! چپ چپ نگاش کردمو گفتم: واقعا نمیدونی چرا بجای من به تو زنگ زد !؟؟؟برای اینکه بندازت تو عمل انجام شده ….برای اینکه فورا منو ببری خونه… پووووفی کردو با روشن کردن ماشین گفت: -بابا صد رحمت به دورانی که کسی نمیدونست ما همو دوست داریم….تا هروقت دلمون میخواست بیرون می موندیمو هر غلطی میخواستیم انجام میدادیم حالا از این به بعد جُم هم نمیتونیم بخوریم….ای بابا… ریز ریز خندیدم…این یکی رو راست میگفت….. گوشیم رو از جیب مانتوم درآوردمو اینترنتمو روشن کردم….حجم پیام های یلدا به حدی زیاد بود که فکر کنم خوندن تکستهاش چند ساعتی وقت می برد …. چتمونو بهش نشون دادمو گفتم: -آبجیتو ببین…..از وقتی فهمیده همینطور سوال پیچم میکنه…..از کی باهمین…چرا بهم نگفتی….چی بینتون گذشته.. و هزار سوال دیگه…. نیمچه لبخندی زد و نگاهشو از چت من و یلدا گرفت و حواسشو داد به رانندگیش و گفت: -عوضش امیرحسین هیچی نگفته! -واقعا هیچی بهت نگفته !؟؟ سری تکون داد و گفت: -نه…ولی امیرعلی کلی پیام تبریک فرستاد…. رفتم تو اینستا و سلفی امروز خودم و ایمان رو گذاشتم تو پیجم و گفتم: -بزار یه عکس دونفره بزارم….آخ آخ…این یکی از فانتزیای همیشگی من بوده…اینکه یه عکس دونفره از خودمون بزارم تو پیجم تا به عالمو آدم بگم تو مال من شدی….یعنی درواقع من مال تو شدم…..کلا تو خیلی خرشانسی که من نصیبت شدم….هیچوقت هیچ زمان بهتر من گیرت نمیومد! نگاهی کوتاه بهم انداخت و گفت: -بر منکرش لعنت !!! گوشی رو کنار گذاشتم و گفتم: -جشن عروسیمون میفته کی !؟؟ ریلکس جواب داد: -من باهیچ تاریخی مشکل ندارم….اتفاقا دلم میخواد زودتر عروسی بگیریم ولی خب نمیشه…..یعنی درحال حاضر نمیشه…. غمگین پرسیدم : -چرا خب….!؟ نگاه عاقل اندرسفیهانه ای بهم انداخت و گفت: -یعنی خودت نمیدونی!؟؟؟ خب عمو اینا تو خونه ی منن…باید بزنن بیرون که ما بریم اونجا…. آهانی گفتمو سری تکون دادم…این یکی رو درست میگفت…خانواده ی عموش تو واحدی مینشستن که مال ایمان بود و بعد ازدواج باید اونجا می رفتیم…. عجب شانسی…. اه که چقدر از مینا و خانوادش بدم میاد….تو فکر بودم که ایمان چشمکی زد و گفت: -چیه شیطون !؟ خیلی دلت میخواد زودتر عروسی کنیم…هاننن!؟ قسمت مثبت هجدش رو بیشتر دوست دادی آره ؟؟

اه که چقدر از مینا و خانوادش بدم میاد….تو فکر بودم که ایمان چشمکی زد و گفت:

-چیه شیطون !؟ خیلی دلت میخواد زودتر عروسی کنیم…هاننن!؟ قسمت مثبت هجدش رو بیشتر دوست دادی آره ؟؟

چپ چپ نگاهش کردمو گفتم:

-میدونی منو یاد بچگی های خودمو بهزاد میندازی….یاد وقتی که بهزاد چیزایی که خودش دوست داشت رو بگه مینداخت تو دهن من که من بگمشون…….مثلا مجبورم میکرد بگم فلان چیزو میخوام درحالی که من نمیخواستم خودش میخواست…..

خندید و دستشو گذاشت روی رون پام و گفت:

-آهان الان یعنی بدت میاد دست من یه کارایی این وسط انجام بده !؟

معلوم بود که بدم نمیومد‌‌‌…..رک و صریح گفتم:

-نه اتفاقاااا خوشمم میاد….ولی الان تو داری میندازی تو دهن من …

بازم بلند بلند خندید و گفت:

-آفرین….خوشم اومد‌….پس…

چون میدونستم چی میخواد بگه زودتر از خودش گفتم:

-ولی اینجا تو ماشین نه…..

-تو ماشین هم میشه یاسمن…..

ابرو بالا انداختمو گفتم:

-نووووووچ نمیشه….تصادف میکنی هردومونو به فنا میدی….تازه جای بدش اونجاست که بعدا علل تصادف رو مینویسن انجام اعمال خاکبرسری….پس دستتو از بین پاهای من بردااااار…..

دستشو برداشت و گفت:

-عجب گیری کردیمااااا….از همچی محروم شدیم…

زبون درآوردمو گفتم:

-آره دیگه….باید تا روز عروسی صبر کنی….

چپ چپ نگاه کردو گفت:

-برووووو بابا…من تا اون روز صدبار تورو….

اخم کردمو گفتم:

-هان؟؟؟ منو چی؟؟؟بگو ببینم….

نگاه ترسناکم کار خودشو کرد و گفت:

-هیچی…خواستم بگم تا اون روز من تورو صدبار میبوسم….بوس که جرم نیست….هست!؟

-نه نیست…..

ایمان ماشین رو جلوی خونه نگه داشت…پکر بود….بایدم باشه…آخه کلی نقشه ریخته بود ولی با تماس بابا همه اش برباد رفت!

عین آدمای ناچار گفت:

-تو برو داخل من باید ماشینو ببرم داخل حیاط….

پیاده شدمو گقتم:

-درو برات باز میکنم….

رفتم توی حیاط و درو براش باز کردم …

ماشین رو که آورد داخل درو بستم و باهمدیگه رفتیم داخل….

لبخند زدمو گفتم:

-خیلی خوش گذشت….

-آره…بیشترم خوش میگذشت…البته اگه حاج آقا سخت نمیگرفت!

من مطمئن بودم سختگیری ها از این به بعد بیشتر هم میشن!

رو به روی هم ایستادیمو همو نگاه کردیم…..

انگار دلمون نمیخواست به یه این زودی ها ازهم جدا بشیم….نه اون و نه من !!

دستشو گرفتمو گفتم:

-مواظب خودت باش….

-باشه….

-فردا هم صبحانه بخور و بعد برو سرکار….

-باش

-ناهار هم خودم میارم خونتون…

-باشه….

-اهههه…ایمان….چرا همش میگی باشه….باشه باشه

تو گلو خندید و گفت:

-خب چیبگم…..

-هیچی اصلا….شب بخیر..

خواشتم برم که دستمو گرفت و کشیدم تو بغل خودش و شروع کرد خوردن لبهام….

-اِهن اهن…..

صدای ِاهن و اُهن عمه مارو به سرعت برق و باد از هم جدا کرد!

داشت اون بالا رو پله ها مارو نگاه میکرر!

عجب شانس گهی! حالا دقیقا وقتی ما داشتیم همومیبوسیدیم سر رسیده….فورا از ایمان خداحافظی کردم و گفتم:

-برام فاتحه بخون ….خداافظ…

ایمان رفت خونشون و منم با سر پایین و صورت خجالت زده پله هارو رفتم بالا….

دست به کمر نگاه سنگینی بهم انداخت و گفت:

-خوب والا…. حیاهم که هیچ….

آهسته و با خجالت گفتم:

-ببخشید عمه…

نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:

-د ورپریده اگه من نیومده بودم که درسته پسره رو قورت داده بودی!!!

بدون اینکه سرمو بالا بگیرم بهش نگاه کردمو با ترس گفتم:

-به مانانم که چیزی نمیگی عمه هان !؟؟

با چشمای گرد شده نگاهم کرد و گفت:

-پرروی بی حیا….آتیشش چه تند….بدو برو داخل! ایششش…..

دخترم دخترای قدیم….

دستمو گذاشتم رو لبهام و همونطور که بیصدا میخندیدم دویدم و رفتم داخل که اینبار با مانعی به اسم حاج بابا رو به رو شدم….

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

17 دیدگاه

    1. وقتی آدم یه خواننده رو دوست داره اگر پشت سرش بد بگن یا مثلا بگن چقد زشته یا خیلی بد میخونه …میگیریم خشتک یارو رو میکشیم پایین که تو غلط کردی پشت خواننده ی محبوب من این رو گفتی …اما حالا اگر تو عضو دنبال کننده های واقعی رمان هستی لطفا درست صحبت کن و نظر بده …اگر نیستی فدات شم بیشتر پارت ها رو دنبال کن تا بدونی چه شخصیت های خوبی داره این رمان ….

  1. عزیزم مرز واقعیت و تخیلو تیکه پارع نکن خوانندع و شخصیت های خوب گربع ی ولگرد حاجی فرقشون خیلیع با این طرز فکرت در این راستا موفق میشی گلم

    1. موفق تو هستی عزیز که هنوز به درک واقعی طرفدار بودن نرسیدی …برات آرزودارم چشم باز از این دنیا نری و بلاخره برسی

  2. سلام هنوز که رمان تمام نشده ومشخص نیست تا پایان این یاسمن و ایمان خوش باشند
    البته کمی هم از واقعیت دور شده در داستان ایمان در شرایط خیلی بد یاسمن دیده بود محال در واقعیت با همچین کسی ازدواج کنه اما ….

  3. سلام ادمین جونم …پارت بعدی زمانش کیه ؟ ….
    ادمین جونی تو میدونی چقدر دیگه مونده از رمان ؟

  4. یعنی کشته مرده پاسخ گویی سریعتم ادمین …بچه ها کسی تخم کفتر داره بدیم ادمین تا زبونش واشه نگرانشم به مولا

  5. گیر دادنای بابای یاسی مث زمان عقد منه بابام گیر میداد نمیذاشت موقه خواب خونشون بمونم منم هرموقه آخرشبا میخواستم برم بیرون میگفتم قراره بریم پمپ بنزین 😂😂😂😂 همه فهمیده بودن پمپ بنزین کلکمه حتی بابام خودشم خندش میگرفت آخرش

  6. پس کی پارت میزارید کی این رمان مسخره تموم میشه والا اگه به خودمون بود یه ساعته رمانو تموم میکردیم آقای ادمین لطفا خودتون از این شغل شریییف برکنار کنید که خوش قولیتون بدجور تو گلومون گیر کرده بزار این رمان تموم شه اگه من از این کانال لفت ندادم مسخره کردید همه رو….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن