رمان دلبر استاد

رمان دلبر استاد پارت 13

 

با شنیدن صدای یلدا، دیگه بحث ادامه پیدا نکرد.
میز شام با غذاهایی که از بیرون سفارش داده شده بود آماده شده بود و وقت شام خوردن بود.

همراه عماد رفتیم سمت میز غذا خوری 8نفره ای که انتهای سالن پایینی خونه بود.
دلبر ساکت و معذب رو یه صندلی نشسته بود و هنوز حتی شنل لباسش هم روی سرش بود و فقط کمی عقب کشیده بودش که یلدا گفت:
_من بهش گفتم لباس هاش و عوض نکنه بعد از شام چند تا عکس خوشگل ازش بگیرم!
و روبه دلبر ادامه داد:
_میدونی که پوشیدن و درآوردنش چقدر سخته!

دلبر با لبخند جواب داد:
_انقدر سخت که حاضرم باهاش بشینم سر میز شام اما عوض بدرش نکنم!
و دوتایی خندیدن که عماد کنار یلدا نشست و به من هم اشاره کرد که برم کنار دلبر و بعد گفت:
_ارغوان کو؟
یلدا همینطور که یکی از دختراش و تو بغلش میگرفت تا بهش غذا بده جواب داد:
_الان میاد
و طولی نکشید که ارغوان، این بار بی اینکه حتی نگاهم کنه با لبخند اومد سمت میز:
_بفرمایید شروع کنید
و کنار عماد و نشست و همه مشغول غذا خوردن شدن.

از درون بهم ریخته بودم،
کاش امشب ارغوان و نمیدیدم که به این حال دچار شم و حالا این چندتا قاشق غذا مگه پایین میرفت؟
انقدر سخت بود این غذا خوردن که ترجیح دادم با یه لیوان آب حداقل راه گلوم و باز کنم اما همینکه دست بردم سمت پارچ آب، ارغوان هم همزمان دستش و به طرف پارچ دراز کرد و همین باعث شد تا نگاهمون به هم قفل شه!

مات و مبهوت زل زده بودم بهش و نگاه اون هم خیره مونده بود بهم که زودتر از من به خودش اومد و عقب کشید،
اگه من هم عقب میکشیدم و بیخیال آب خوردن میشدم بخاطر همین هم یه لیوان آب ریختم و به ظاهر با آرامش مشغول نوشیدن شدم…

#دلبر

با دوربین عکاسی ارغوان، چند تا عکس با لباسم گرفتم و بعد هم ارغوان رفت به خونه خودشون.
حرکاتش و حرف زدنش یه کمی گیجم میکرد،
با این که هیچوقت ندیده بودمش و امشب اولین باری بود که میدیدمش اما انگار اصلا از من خوشش نمیومد که دوربین رو هم داده بود دست یلدا و تموم مدتی که ما عکس میگرفتم اون خودش و مشغول دو قلو ها کرده بود و نهایتا هم با یه خداحافظی سرد از اینجا رفت!

احساسم بهم میگفت که یه سر و سری بین این دختر و شاهرخ بوده یا حتی هست که امشب اون نگاه ها و بعد هم این رفتار سرد با من، پیش اومده بود!

با این حال از کسی چیزی نپرسیدم،
خودم به اندازه کافی دغدغه فکری داشتم و حداقل الان کشش موضوع جدیدی رو نداشتم!
با شنیدن صدای یلدا به خودم اومدم:
_پاشو یه دوش بگیر اگه اینطوری بخوابی موهات داغون میشه!

و با لبخند،منتظر نگاهم کرد که از رو تخت خوای دو نفرشون که ست وسایلای شیک اتاقشون بود بلند شدم و سری به نشونه تایید تکون دادم:
_حسابی مزاحمتون شدم!
لبخند همچنان به لبهاش بود:
_اصلا اینطور نیست!
و حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و بعد از چند ثانیه ادامه داد:
_تو من و بدجوری یاد خودم میندازی!

با تعجب ابرویی بالا انداختم:
_من؟
زیر لب ‘اوهوم’ ی گفت:
_داستان زندگیت و کامل و دقیق نمیدونم اما این سربه هوا و تخس بودنت درست مثل قدیمای خودمه!

سر از حرفاش در نمیاوردم که گفتم:
_یعنی توهم از عروسیت فرار کردی؟
خندید:
_نه!
منتظر نگاهش کردم تا ادامه داد:
_من هم مثل تو اولش یه عروس سوری بودم با این تفاوت که میخواستم حال عماد و بگیرم!
باورم نمیشد و خندم هم گرفته بود:

_عروس سوری؟ تو؟
چشمکی بهم زد:
_بعد که بابام فهمید دیگه نذاشت باهم ازدواج کنیم تا اینکه یه سال گذشت و ما بالاخره بهم رسیدیم!

یه جوری با شور و شوق خاطراتش و مرور میکرد که ته دلم بهش حسودیم میشد،
این زن عاشقانه زندگی میکرد و عشق همون چیزی بود که نبودش تو زندگیم باعث شده بود تا من الان اینجا باشم!
مرور خاطراتش تمومی نداشت و اون میگفت و من با میل و علاقه گوش میکردم که چشمش افتاد به ساعت و با دست ضربه آرومی به صورتش زد:
_وای، من دارم خاطره میگم و توهم گوش میکنی دو ساعت گذشت!

مهربون جواب دادم:
_عیبی نداره من هم مشتاق شنیدن بودم!
از رو تخت بلند شد و از تو کمدش یه حوله نو بیرون آورد:
_حالا دیگه جدی جدی برو یه دوش بگیر!

حوله رو داد دستم که با تشکر زیر لبی، حوله رو از دستش گرفتم و راه افتادم از اتاق برم بیرون که صداش و پشت سرم شنیدم:
_دلبر خانم!

جلو در اتاق وایسادم و نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش:
_جونم
بهم نزدیک شد و درست روبه روم ایستاد:
_میگم این شاهرخ خان هم بی شباهت به عماد ما نیستا!
چشم ریز کردم و حرفی نزدم که بعد از یه کم مکث گفت:
_شاهرخ قبلا ضربه بدی از یه رابطه عاشقانه خورده که نمیدونم میدونی یا نه و حتی اگه ندونی هم خودش بهت میگه، حرفم اینه که اگه تو واسش همون عروس سوری چند روزه بودی به نظرم هیچوقت نمیومد دنبالت و بخاطرت خطر نمیکرد!
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_این شاهرخ شما، بدجوری به من مدیونه الانم از سر عذاب وجدانه که کمکم کرده!
نوچی گفت:
_اگه به این چیزا بود یه پول درشتی بهت میداد و تا زندگیت با اون پسره رو شروع کنی گ بعد هم با خیال راحت به زندگیش میرسید، قصه اینی نیست که تو میگی!

شونه ای بالا انداختم:
_به هرحال هرچی که هست، من فقط میدونم نمیخوام تن به ازدواج با حامی بدم و تنها هدفم هم همینه نه چیز دیگه ای!
پوفی کشید:
_من دیگه انقدر ها هم لجباز و یه دنده نبودم!
و زد زیر خنده که به خنده افتادم و بعد از ساکت شدن خنده هامون راهی حموم شدم و تند و سریع یه دوش گرفتم و بعد هم اومدم بیرون…

دم دم های صبح بود اما خواب به چشمام نمیومد،
خدا میدونست بابا الان چقدر دلواپسمه،
گوشی و خاموش کرده بودم تا متوجه تماساشون نشم و اینطوری یه کم آروم باشم!
اما مگه میشد؟

مطمئن بودم الان حامی نه تنها به بابا بلکه به تموم آدم هایی که واسه جشن شب دعوت بودن همه چی و گفته بود و حسابی بی آبروم کرده بود و اون بلایی که میترسیدم سرم بیاد و حالا به سرم آورده بود فقط به تلافی اینکه من نتونستم خودم و راضی کنم که باهاش ازدواج کنم!

از فکر به امشب که بدجوری شوم بود قطره قطره اشکم سرازیر شده بود و بی صدا گریه میکردم تا مبادا یلدا و بچه هایی که امشب مهمون اتاقشون بودم بیدار شن، اما وسعت غمم به قدری بود که قطره قطره اشک ریختن آرومم نمیکرد

چونم میلرزید از شدت غم و غصه و دیگه توان کنترل خودم و نداشتم که بلند شدم سرپا و بی سر و صدا از اتاق زدم بیرون و رفتم تو سالن، شاهرخ و عماد تو اتاق دیگه خونه بودن و تو سالن پذیرایی کسی نبود.

رو زمین نشستم و تکیه به مبل، زانوهام و بغل کردم و واسه سرم تکیه گاه درست کردم و به شهر تلخی های ذهنم برگشتم.
سرم رو پاهام بود و روحم از این خونه پر کشیده بود پیش بابا که یهو با شنیدن صدای شاهرخ جا خوردم و لرزه ای به تنم افتاد:
_چرا اینجا نشستی؟
آروم لب زدم:
_ترسوندیم!

سالن نسبتا تاریک بود و جز نور مهتاب که از پنجره ها به داخل میتابید هیچ چراغی روشن نبود، پس قبل از اینکه بهم نزدیک بشه اشکام و با کف دست پاک کردم و مطابق پیش بینیم شاهرخ بهم نزدیک شد و روبه روم که رسید خم شد و با دقت نگاهم کرد:

_گریه میکنی؟
با صدای گرفته ای جواب دادم:
_مطمئنم الان حال بابام بده!
با تموم بدیاش هروقت دلم میگرفت سعی میکرد حالم و خوب کنه و حالا هم دریغ نمیکرد که با حالت مهربونی جواب داد:
_خب حال بابای منم بده!

عین بچه ها خودم و لوس کردم و گفتم:
_حال بابای من بدتره!
لحن حرف زدنم و تن صدام باعث به خنده افتادنش شد که انگشت اشارم و گذاشتم مقابل بینیم:
_هیس! بیدار میشن
با چشماش ‘باشه’ ای گفت و کنارم نشست.
دوباره سرم و گذاشتم رو پاهام با این تفاوت که سرم روبه شاهرخ بود و منتظر بودم تا اگه میخواد حرفی بزنه، حرفش و بگه و نهایتا هم سکوت بینمون شکست:
_خسته نشدی امروز انقدر آبغوره گرفتی؟

ابرویی بالا انداختم:
_نه!
نفس عمیقی کشید:
_ولی من خسته شدم از فرار با یه دختر که اشکش دم مشکشه!
دماغم و محکم بالا کشیدم:
_این دیگه مشکل خودته!

🍃🍃🍃

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

6 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن