رمان دختری که من باشم

رمان دختری که من باشم پارت 10

نفسمو که حبس کرده بودم با هیجان بیرون دادم!

اروم گفت:من خیلی دوست دارم! شک نکن!

چشماش روی من بود ولی من خجالت میکشیدم نگاهش کنم!

تمام بدنم به وضوح میلرزید!

زبونم بند اومده بود!

دستشو بالا اورد و گذاشت روی گونم و از همون جا کشید تا زیر شالم و گفت:حالا تو چشمام نگاه کن و بگو تو هم دوسم داری!

لبمو گزیدم!

سرشو نزدیک گوشم کرد و گفت:خیلی خیلی زیاد دوست دارم!

چشمامو بستم . اینبار من بودم که اونو با بوسه غافل گیر کردم و اونم با کمال میل همراهیم کرد.

دیگه برام مهم نبود که کی چی میخواد درباره ما بگه یا این که چه قضاوتی درباره این احساسات بشه. من هیچوقت شانس دوست داشته شدن رو نداشتم. حالا که مهران بود میخواستم با تمام وجودم این حسو لمس کنم هر چند هم کوتاه و همراه با ترحم بود این حسو دوست داشم!

تو همون حس و حال بودیم که یه دفعه در باز شد.

_:سلام آقای…..

صدای مرد ناشناسی که تو چار چوب در بهت زده به ما نگاه میکرد اروم اروم کم شد.

یه دفعه خودمو از مهران جدا کردم!

مهران هم با تعجب داشت اونو نگاه میکرد.

مرده با شرمندگی سرشو پایین انداخت و گفت:ببخشید خانوم دکتر گفتن امروز منشی نیومده.

پشتمو کرده بودم به طرف اصلا نمیخواستم باهاش رو به رو بشم!

مهران نیم نگاهی به من کرد و گفت:شما بفرمایید صداتون میکنم!

بدون هیچ حرفی درو بست و رفت!

دستامو مشت کرده بودم.زیر لب گفتم:گلسا…

بعد چشمامو رو هم فشار دادم.

مهران :میخواست کارمونو خراب کنه بیشتر درستش کرد!

متوجه منظورش نشدم. ولی از خجالت نمیتونستم نگاهش کنم!فقط به باز کردن چشمام اکتفا کردم!

مهران اومد جلو تلمو در اورد و در حالی که دوباره تو موهام میکشیدش گفت:حالا همه میفهمن قراره ازدواج کنیم!

سعی میکردم چشمام با چشماش تماس مستقیم نداشته باشه گفتم:حالا چطوری برم بیرون؟

شالمو مرتب کرد و گفت:از در دیگه!

اخم کردم و مشتمو اروم کوبیدم رو سینش و گفتم:من روم نمیشه برم بیرون!

_:مگه جرم کردی؟!

هیچی نگفتم!

سرشو اورد جلو و گفت:این کارا رو از کجا یاد گرفتی؟!

هلش دادم و با خجالت گفتم:برو اونور!

خندید و گفت:خجالتاتم فرق داره!

لبامو جمع کردم

لبخندی زد و گفت:برو به کارت برس اصلا هم به کسی توجه نکن!

سرمو تکون دادم .

و رفتم سمت در اتاق اخرین لحظه گفت:اوا؟

برگشتم سمتش!

لبخندی زد و گفت:دوست دارم!

لبخندی زدم و اومدم بیرون!

به مردی که به در خیره شده بود نگاه کردم ازش خجالت میکشیدم تمام مسیر در تا پشت میز رو با چشماش دنبالم کرد جوری نشستم که حلقم رو تو دستم ببینه!بون این که نگاهش کنم خطاب بهش گفتم:اقای رفیعی؟!

_:بله … بله!

من:بفرمایید داخل لطفا!

شانس اوردم به جز اون کسی نیومده بود!

بعد از رفتن اون با خیال راحت به کارم ادامه دادم.

ساعت هشت بود گلسا نیم ساعت پیش بدون این که حتی خداحافظی کنه از اتاقش بیرون اومد و رفت.

پوشه ها رو سر جاشون گذاشتم!مهران از اتاقش اومد بیرون و گفت:خب دیگه پیش به سوی بابا!

با نگرانی نگاهش کردم.

لبخندی زد و گفت:میخوایم بریم پیش بابام پیش عزائیل که نمیخوایم بریم!

نفسمو بیرون دادم و گفتم:بریم!

کیفمو برداشتم و از مطب خارج شدیم.همین که سوار اسانسور شدیم مهران دستشو حلقه کرد دور شونم!

من:مهران نکن یکی میبینه!

خندید و گفت:تقصیر خودته!

من:تقصیر من؟!

سرشو تکون داد و با لحن بچگونه ای گفت:اوهوم! من بوس میخوام!

دستشو باز کردم و با فاصله ازش ایستادم . این باعث شد به خنده بیفته!

در اسانسور باز شد هر دو رفتیم و سوار ماشین شدیم.

نیم ساعت بعد مهران رو به روی یه رستوران توقف کرد . یه نگاه به ساعتش کرد و گفت:هنوز نه نشده!

دستامو که میلرزید مشت کردم و روی پام فشار دادم.

مهران نیم نگاهی به من کرد و گفت:من همینجا دم درم خب؟!

سرمو تکون دادم!

ماشینو خاموش کرد و گفت:بیا بریم پایین!

از ماشین پیاده شدم!

یه نگاه به سر و وضعم انداختم میخواستم خیلی خبو به نظر برستم مانتو و شالمو صاف کردم و دنبال مهران راه افتادم!

وارد رستوران شدیم

مهران به مردی که پشت میز نشسته بود گفت:میز رزرو اقای مجد!

اون مرد به یکی از میزا که دورش صندلیایی به حالت مبل چیده شده بود اشاره کرد و گفت:میز 87

مهران سرشو تکون داد و دست منو گرفت . با هم رفتیم سمت میر و رو به روی هم نشستیم!

دستامو گذاشتم رو میز و تو هم قفلشون کردم و گفتم:کاش زودتر می اومد!

دستمو تو دستاش گرفت و گفت:اینقد استرس نداشته باش!

اب دهنمو قورت دادم و گفتم:تو نمیدونی اون روز تو کلانتری چیا بهم گفتن!مجبورم کردن برم واسه معاینه!

بغضمو قورت دادم و گفتم:نمیخوام دیگه واسم اتفاق بیفته!

دستشو اروم زد رو دستام و گفت:هیچوقت نمی افته!

دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون.

با تعجب نگاهم کرد گفتمن:ممکنه بابات بیاد و ببینه!

لبخندی زد و گفت:باشه!

همون موقع پیشخدمت اومد و گفت:چی میل دارین؟

مهران سرشو برد بالا و گفت:منتظر کسی هستیم!

اونم سرشو تکون داد و رفت!

هنوز ده دقیقه مشده بود که بابای مهران وارد رستوران شد . من که از اول نگاهم به در بود با دیدن باباش رو کردم به مهران و گفتم:اومد!

مهران برگشت سمت ورودی!

باباش داشت می اومد سمت ما. هر دومون از جا بلند شدیم

مهران گفت:سلام!

اون فقط سرشو تکون داد و به من نگاه کرد!دستپاچه شده بودم. من منی کردم و گفتم:سلام .. اقای مجد!

نگاهی سر تا پای من انداخت باز سرشو تکون داد!

مهران با دست اشاره ای به من کرد و به باباش گفت:خب من تنهاتون میذارم!

باباش نشست پشت میز و گفت:باشه!

مهران به من نگاهی کرد و گفت:فعلا!

با نگرانی نگاهش کردم.لبخند اطمینان بخشی زد و رفت سمت در!

هنوز سر جام ایستاده بودم. باباش نیم نگاهی به من کرد و گفت:میخوای همینطور وایسی دختر؟!

من:نه نه… ببخشید!

بعد سریع نشستم سر جام!

نگاه خیرش اضطرابمو بیشتر میکرد. سعی میکردم به صورتش نگاه کنم . هر دو ساکت بودیم. که یه دفعه گفت:از دفعه پیش که دیدمت خیلی تغییر کردی!

حرفی نزدم!

پوزخندی زد و گفت:اینطور که یادمه ادم ساکتی نبودی!

در جوابش فقط یه نفس عمیق کشیدم!

اینبار تا تحکم بیشتری گفت:میخوای همینطور ساکت بشینی؟!

سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم عصبی به نظر نمیرسید کاملا خونسرد بود البته این حالمو که بهتر نمیکرد هیچ بدترم میکرد!

سعی کردم به خودم مسلط بشم شمرده شمرده گفتم:خب من نمیدونم چی باید بگم؟!

ابروهاشو داد بالا و گفت:خیالم راحت شد فکر کردم مهران یه دختر لال واسه ازدواج انتخاب کرده!

نباید خودمو می باختم میدونستم تو مدتی که روبه روش نشستم چقد سعی میکنه با حرفاش اعصابمو به هم بریزه ولی نباید میذاشتم . باید میفهمید من همون دختریم که حقیقتایی که هیچکس تو زندگیش براش روشن نکرده بود رو با جرات به زبون اوردم .گفتم:حتی اگه لال بودم شما به انتخاب پسرتون که یه مرد بالغ و عاقله شک دارین؟!

با تعجب نگاهم کرد میدونستم انتظار چنین حرفی رو نداره!

خیلی سریع به حالت جدی خودش بزگشت و گفت:میدونی زبونت خیلی نیش داره؟!

من:شاید واسه این زبونم نیش دار به نظر میاد که بلد نیستم چاپلوسی کنم!

خنده ای کرد و گفت:تو 18 سالته درسته؟!

سرمو به علامت مثبت تکون دادم!

یه ذره نگاهم کرد و گفت:جالبه!

منتظر بودم که بگه چی براش جالبه ولی به جاش گفت:بهتره از این بحث بگذریم و بریم سر موضوعی که الان به خاطرش اینجاییم!

صدامو صاف کردم و گفتم:میشنوم!

دستاشو گذاشت روی میز و گفت:اینجور که معلومه تصمیمتون جدیه!

با قاطعیت گفتم:بله!

_:میدونم برات عجیبه ولی من نه امروز نیومدم اینجا که باهاتون مخالفت کنم !

با تعجب گفتم:پس چی؟

دستشو رو چونه و گونش کشید و گفت:من پسرمو خوب میشناسم نمیخوام با ابرو ریزی ازدواج کنه برای همین چه موافق باشم چه مخالف مجبورم بگم به این ازدواج راضیم! خوش ندارم پشت سر پسرم بگن با یه دختر بی کس و کار یواشکی ازدواج کرد و رفت!

بی کس و کار! این لقبی بود که هر کسی از راه میرسید بهم میداد حتی وقتی داشتم نقش یه پسرو تو زندگی بازی میکردم.دیگه برام عادی شده بود من کسی رو نداشتم اره ولی اجازه نمیدادم این شخصیتمو زیر سوال ببره!

گفتم:شاید بی کس و کار باشم ولی…

حرفمو قطع کرد و گفت:منم دنبال همین ولی اینجا اومدم! میخواقانعم کنی که برای پسرم مناسبی!بهم بگو به عنوان یه عروس چی داری که بهش افتخار کنم!

پس قصدش این بود! میخواست منو به دست خودم تحقیر کنه!میدونستم چیز زیادی ندارم که به خاطرش به خودم ببالم ولی حداقلش این بود که من یه ادم معمولیم

من:من میدونم که پسر شما خیلی از من بهتره . من واقعا هیچی ندارم که بخوام به خاطرش شما رو مجاب کنم که کیس مناسبی واسه پسرتونم .

_:پس چرا تصمیم گرفتی باهاش ازدواج کنی؟فکر نمیکنی پسر من لیاقت بهترینا رو داره؟!

راه بدی رو واسه بحث کردن پیدا کرده بود. میترسیدم جلوش کم بیارم ولی نباید خودمو میباختم.

گفتم:تا تعریف شما از بهترینا چی باشه!

اخمی کرد و گفت:چطور؟

من:بهترین از دید شما چیه؟دختری که یه خونواده عالی داره!تحصیلات انچنانی داره؟

پوزخندی زد و گفت:حتما تعریف تو اینه که یه خونه باعشق واسه پسرم بسازی هر روز واسش ناهار بپزی و با عشق بهش شام بدی و خونشو واسش تمیز کنی؟

من:اگه این طرز فکر شماست باید بگم براتون متاسفم!

با تعجب نگاهم کرد .

من:من نمیخوام بگم یه ادم کاملم سر کسی هم منت نمیذارمک ولی من تو این مدت کم چیزایی از زندگی پسر شما فهمیدم که شما تمام مدتی که پدرش بودین نتونستین درک کنین! زندگی همش تجملات نیست تحصیل و پول هم نیست! نمیگم اینا مهم نیست اتفاقا خیلی هم مهمه من خودم تو فقر کامل زندگی کردم میدونم بدون پول ادم نه اعتبار داره نه احترام. بدون تحصیل هیچکس حتی ادمم حسابت نمیکنه! واسه همینه که دارم سعی میکنم خودمو بالا بکشم درس خوندنو از سر گرفتم و با تمام توانم کار میکنم!اما چیزای مهمتری هم هست اقای مجد همونقدر که پسر شما برای من یه تکیه گاهه بدون خجالت و با افتخار میگم من با این بچگیم و با این بی تجربگیم تونستم براش یه الگو باشم و کاری کنم عادتای بدشو کنار بذاره!

خندید و گفت:واقعا به نظرت ادم یه دفعه میتونه تمام عادتای زندگیشو بذاره کنار؟

من:هر کسی بخواد میتونه راه زندگیشو تغییر بده!

لبخندی زد و گفت:خب حداقل میتونم خوشحال باشم که با یه دختر صاف و ساده طرفم نه یکی از اون مادرای فولاد زره!

نگاهش کردم سرشو تکون داد و گفت:میدونم با خودت فکر میکنی پرتجربه ی عالمی ولی چه بخوای چه نخوای من چند تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم دختر جون!اگه تصمیمت اینه که با پسر زندگی کنی این انتخاب خودته ولی پشیمونیش با خودت!نه این که بگم از پسر خودم مطمئن نیستم ولی دنیای شما دوتا متفاوته!

من:خب یکیش میکنیم!

_:باشه!حرفی نیست ولی بدون تو روبه رو شدن با مادرش یا هر کس دیگه هیچ کمکی از طرف من نمیشه! اگه فردا روزی خدایی نکرده تو زندگیتون اتفاقی افتاد سراغ من نمیای انتظاری هم از کسی نداشته باش و از همه مهم تر….

ساکت شد و به چشمام نگاه کرد بعد ادامه داد: بذار رک و روراست بهت بگم این ازدواج نه بی سر و صداست نه جمع و جور خودتو واسه یه موج بزرگ از تحقیر و تمسخر اماده کن چون کسایی که از این به بعد میبینی هیچکدوم تورو به عنوان یه عوض واقی نمیپذیرن.

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:واسم مهم نیست!ما همدیگه رو دوست داریم!

سرشو تکون داد و گفت:باشه !ولی من بهت گفتم زندگیت سخت تر از اون چیزی میشه که فکرشو میکنی!

من:نه! زندگی من خیلی سخت تر از اون چیزی بوده که شما فکر میکردین!

نگاهم کرد و گفت:خودت معنی حرفمو خیلی زود میفهمی!

نگاهش کردم و هیچی نگفتم من از پس همه اونا بر می اومدم مطمئن بودم! مهران ارزششو داشت.

دستشو گذاشت روی میز و گفت:خب حرفام تموم شد!بهتره بهشون فکر کنی! تو یه دختر جوونی 18 سال چیزی نیست فکر نکن با ازدواج با مهران تمام مشکلاتت حل میشه میتونم اطمینان بدم با ادمایی رو به رو میشی که تو عمرت ندیدی!

من:من نمیخوام با مهران مشکلاتمو حل کنم اقای مجد!

سرشو تکون داد و گفت:ولی اینطور به نظر میرسه! راستی از منم انتظار محبت نداشته باش شاید به این ازدواج رضایت داده باشم اما منم طرف اونام!

یه جورایی داشت اعلام جنگ میکرد ولی این تهدیدا به من سازگار نبود.

سرمو تکون دادم از جاش بلند شد و با تمسخر گفت:اخر این هفته خدمت میرسیم خانوم!

*********

مهران

منتظر نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. از تو داشبرد درش اوردم و گفتم:سلام!

_:سلام مهران خان خوبین؟

من:ممنون!شما خوبی؟

_:مرسی!زنگ زدم بگم از فردا من دیگه باهاش کار نمیکنم!

من:خوبه! مطمئنی که بازم همون جا میره؟

_:اره! با قبلی هم همینجا بوده!

من:باشه !فقط کافیه خودتو از امیر دور کنی!

_:همین کارو میکنم.خونه جدیدم رو هم خریدم!

من:محض احتیاط یه چند وقت با دوستایی که اونجا داری هم رابطتو قطع کن!

_:باشه!

من:کارتو خوب انجام دادی بعد از تموم شدن کار بقیه پولت امادس!

_:مرسی!

من:دیگه با هم کاری نداریم !اگه چیزی بود خودم بهت زنگ میزنم خب؟!

_:باشه!

من:پس فعلا خداخافظ!

گوشی رو قطع کردم داشتم میذاشتمش تو داشبرد که یه نفر زد به شیشه!

سرمو بلند کردم بابا بود! شیشه رو پایین کشیدم!

سرشو با تاسف تکون داد و گفت:حرفمون تموم شد!

یه نگاه به ساعت انداختم هنوزیه ربع هم نشده بود.

_:من دارم میرم!

من:باشه.

خواست بره اما یه لحظه منصرف شد برگشت سمت منو گفت:مهران؟

با تعجب گفتم:بله؟

_:نمیخوام بگم کاملا مورد پسند واقع شده ولی اگه تصمیمت واسه ازدواج قطعیه سعی کن یه شوهر نمونه باشی!

با تعجب نگاهش کردم.

دیگه حرفی نزد و رفت. این یعنی همه چی خوب پیش رفته بود؟!

از ماشین پیاده شدم و رفتم تو رستوران. آوا به یه نقطه خیره شده بود انگار داشت فکر میکرد وقتی نشستم رو به روش تازه متوجه حضور من شد!

لبخندی زدم و گفتم:چه زود قانعش کردی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:قانع کردن لازم نداشت!

با تعجب گفتم:یعنی هیچ مخالفتی نکرد؟

پوزخندی زد و گفت:بابات قانع نشدنیه!

من:یعنی قبول نکرد!

نگاهم کرد و گفت:چرا قبول کرد!

من:پس چی؟!

_:انتظار داشت من کنار بکشم!

لبخندی زدم و گفتم:ولی ما بردیم مگه نه!

سرشو چرخوند یه طرف و لبخند گفت:تقریبا!

دستامو زدم به همو گفتم:خب پس به افتخار خودمون باید یه جشن بگیریم!

بعد پیشخدمتو صدا زدم و غذامونو سفارش دادم!

چیزی به اومدن بابا و مامان نمونده بود. کت و شلوار نوک مدادیمو همراه با یه پیراهن توسی پوشیده بودم تا رسمی به نظر بیام!

زنگ در به صدا در اومد! یه نگاه به دسته گل و شیرینی که روی میز بود انداختم و رفتم سمت ایفون!

قیافه عبوس مامانو رو صفحه دیدم.

درو باز کردم قبل از این که بیان بالا از خونه بیرون اومدم.

مامان نگاهی به من کرد و گفت:ماشالا !

بلندی زدم و گفتم:سلام!

اهی کشید و گفت:اخه حیف تو نیست؟!

من:مامان!

رو کرد به بابا و گفت:تو یه چیزی بهش بگو!

بابا سرشو تکون داد و گفت:مگه قرار نشد این بحثو تموم کنیم؟!

مامان اهی کشید و هیچی نگفت!

شیرینیا رو دادم دستش و گفتم:بهتره دیگه بریم بالا!

همون طور که از پله ها بالا میرفتیم صدای مامانو میشنیدم که زیر لب غر غر میکرد!

برگشتم سمتش و گفتم:مامان جلوی اوا انتظار تعریف ندارم فقط حرف نزنین لطفا!

بهش برخورد با حرص گفت:میخوام ببینم این دختره جادوگر کیه که تو به خاطرش توروی مامانتم می ایستی!

حرف زدن باهاش بی فایده بود پوفی کردم و به راه ادامه دادم!

دم در ایستادم کتمو صاف کردم و در زدم .

به چند ثانیه نکشید که در باز شد و اوا تو چهرا چوب در ظاهر شد!

یه تونیک چهار خونه زرشکی رنگ تنش کرده بود با یه شلوار دم پای مشکی و شال سفید. تا به حال این لباسا رو ندیده بودم احتمال میدادم تازه خریده باشه ارایش ملایمش چهرشو ملیح تر کرده بود

سرشو تکون داد و گفت:سلام! خوش اومدین!

بابا جلو اومد و گفت:سلام!

از جلوی در کنار رفت و گفت:بفرمایید!

صبرکردم تا مامان و بابا زود تر برن!

مامان با اکراه به آوا نگاه کرد . بدون این که چیزی بگه شیرینی ها رو داد دستش!

آوا به من نگاه کرد و ابروهاشو داد بالا!

دسته گل رو گرفتم سمتش و گفتم:دیگه همه چیز تمومه!

لبخندی زد و گفت:کت و شلوار خیلی بهت میاد!

خواستم لپشو بکشم اما دیدم جاش نیست وارد خونه شدم!

اوا شیرینی و گلا رو گذاشت تو اشپزخونه و به مبلا اشاره کرد و گفت:بفرمایید!

مامان و بابا همون طور که به اطراف نگاه میکردن نشستن! یه نگاه به آوا کردم داشت چایی میریخت. مامان سرشو تکون داد و اروم گفت:اگه کسی بفهمه اومدم خواستگاری یه دختر بی پدر و مادر ابروم میره!

با حرص به مامان نگاه کردم.

میدونستم که اومده تا مراسمو خراب کنه اما من این اجازه رو بهش نمیدادم.

سرمو بلند کردم و گفتم:آوا لازم نیست زحمت بکشی ما اومدیم خودتو ببینیم!

همزمان با چشم غره مامان و تعجب بابا آوا هم با چشمای گرد شده برگشت سمتم!

فقط من بودم که به اشپزخونه دید داشتم اوا لبشو گزید انگشتشو به نشونه ساکت گذاشت رو بینیش!

همون موقع بابا گفت:درسته وقت برای پذیرایی زیاده!

خوشحال بودم بابا حداقل مثل مامان لجبازی نمیکنه!

آوا با سینی چایی اومد سمتمونو گفت:شرمنده اگه طول کشید!

بعد سینی چای رو گرفت سمت بابا. اونم چایی رو برداشت و تشکر کرد. حالا نوبت مامان بود.

مامان چایی رو برداشت یه نگاه به چایی انداخت و سرشو تکون داد و گفت:ممنون !

اوا لبخندی زد و برگشت سمت من!چایی رو برداشتم و لبخند زدم.

اروم گفت:چرا اون حرفو زدی؟

چشمکی زدم و گفتم:لازم بود!

چایی خودشو هم برداشت و نشست رو به روی ما به ظرف شیرینی که روی میز گذاشته بود اشاره کرد و گفت:میدونم قابل دار نیست ولی بفرمایین دهنتونو شیرین کنین!

بابا یه شیرینی برداشت و به مبل تکیه داد و یه ذره به اطراف نگاه کرد و گفت:واقعا با سلیقه اید!

اوا چاییشو مزه مزه کرد و گفت:شما لطف دارین!

مامان رو کرد به منو گفت:مهران این مبلا خیلی شبیه اوناییه که تو خونه خودت بود!

آوا سرشو انداخت پایین به مامان نگاه کردم .

ابروهاشو داد بالا و با رضایت تکیه داد سر جاش!

گفتم:اره شبیهه!سلیقه هامونم به هم نزدیکه!

بعد لبخند رضایت بخشی به مامان زدم! اما اوا همچنان سرش پایین بود!

بابا پای راستشو انداخت روی پای چپش و برای عوض کردن جو خطاب به آوا گفت:اینو میدونیم که تو و مهران تصمیمتونو گرفتین پس بحث رو بیشتر میذاریم روی شناخت ما از شما آوا خانوم!

اوا چاییشو پایین گذاشت و گفت:بفرمایید!؟

بابا نیم نگاهی به اوا انداخت و گفت:میشه درباره خونوادت بگی؟!

من:بابا!

بابا رو کرد به منو با جدیت گفت:تو چیزی در این باره به ما نگفتی فکر نمیکنی ما حق داریم بدونیم عروسمون از کجا اومده؟!

آوا با خونسردی گفت:بله اقای مجد شما درست می فرمایید من با کمال میل به همه سوالاتون جواب میدم که جای ابهام واستون نمونه!

همون موقع مامان پوزخند زد!

بابا که انگار انتظار نداشت اوا چنین جوابی بده یه تای ابروشو داد بالا و گفت:میشنویم!

اوا صاف نشست سر جاش و صداشو صاف کرد و گفت:من اهل یزدم!خونواده هم دارم اونم یه خونواده بزرگ ولی 4 سال پیش از خونوادم ترد شدم!

بابا با جدیت گفت:میشه دلیلشو بدونم؟

اوا اهی کشید و گفت:به خاطر این که پسر نبودم!

بابا با تعجب گفت:یعنی چی؟

اوا:اونا پسر میخواستن!من بعد از خواهرام یه جورایی جای تو اون خونه نداشتم برای همین یه روز منو گذاشتن تو خیابونای تهران و رفتن!

مامان با خنده گفت:عجب داستان جالبی!

اوا خیلی جدی برگشت سمتش و گفت:خانوم مجد من داستان نمیگم اینا واقعیته!

مامان با حرص برگشت سمتش و گفت:افرین!خوب بلدی جواب بدی!

اوا لبشو گزید. بابا با اعتراض گفت: بس کن خانوم!

مامان گفت:بس کنم؟!

بعد رو کرد به اوا و گفت:جراتشو نداری بگی یکی از اون دخترایی که از خونه فرار کردن مگه نه؟!

اوا بهت زده بهش نگاه کرد و گفت:یعنی چی؟

مامان از جاش بلند شد و گفت:از کارش پشیمون که نیست هیچ راست راست تو چشمای مردم نگاه میکنه و دروغ میگه!

اوا در حالی که سعی میکرد بغضشو کنترل کنه گفت:بهتر نیست اول گوش کنین بعد قضاوت؟من هنوز حرفم تموم نشده!

_:ولی من حرفم تموم شده من عروس خیابونی نمیخوام!

دیگه جوش اوردم از جام بلند شدم و گفتم:مامان! همین الان از اینجا برو بیرون!

با تعجب نگاهم کرد . بابا گفت:مهران این چه طرز حرف زدن با مادرته؟!

با صدای نسبتا بلندی گفتم:میدونین چیه خوب نقشه ای کشیدین ولی این جواب نمیده!

اوا با تحکم گفت:اینجا خونه منه مهران تو حق نداری مادرتو از اینجا بیرون کنی!

با تعجب برگشتم سمتش اوا از جاش بلند شد و گفت:خانوم مجد من شما رو درک میکنم!هر کس دیگه ای هم بود عکس العمل شما رو نشون میداد! ولی بهتر نیست منطقی باشید؟!من حتی حاضرم شما رو ببرم و خونوادمو نشونتون بدم تا باورتون بشه من بی کس و کار نیستم!

مامان با غیض گفت:خفه شو! من چرا باید حرفتو باور کنم؟فکر کردی من مثه پسرم خام حرفات میشم؟نه خانوم اشتباه فکر کردی.

رو کرد به بابا و گفت:من میرم! تو اگه میخوای اینجا بمون!

بعد رفت سمت در!

بابا از جاش بلند شد و با تاسف سری تکون داد و گفت:خرابش کردین!

بعد دنبال مامان راه افتاد!

آوا دستاشو مشت کرد ده بود و تند تند نفس میکشید.

خواستم یه چیزی بگم که نشست روی صندلی و چشماشو که پر از اشک شده بود ازم قایم کرد و گفت:برو مهران!

من:آوا من نمیدونستم…

سرشو تکون داد و گفت:خواهش میکنم!تنهام بذار!

یه قدم رفتم عقب. سرشو تکیه داد به دسته صندلی و گریش به هق هق تبدیل شد!

نه این چیزی نبود که من میخواستم! نباید میذاشتم این اتفاق بیفته!

دستشو گرفتم و گفتم:بلند شو!

اونقدر محکم دستشو کشیدم که از روی مبل کنده شد! با چشمای خیسش که از تعجب گرد شده بود بهم نگاه کرد! نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم:راه بیفت بریم!

گنگ نگاهم کرد.

دستشو کشیدم و گفتم:این عذاب باید تموم شه!

همون طور که از خونه بیرون میکشیدمش گفت:کجا داری میری؟

از پله ها پایین رفتم و کشیدمش سمت ماشین و گفتم:میفهمی!

سوار ماشین شدیم!

ماشینو روشن کردم.

اوا با تعجب گفت:کجا میری مهران؟!

من:ساکت باش! بشین! میفهمی!

اشکاشو پاک کرد و گفت:یعنی چی؟!نباید بدونم کجا داری منو میبری؟اونم با این عجله؟

سرمو به علامت منفی تکون دادم.

دستشو گذاشت رو داشبرد و چرخید سمتمو گفت:یعنی چی؟!

سرعتمو زیاد کردم و گفتم:اگه بدونی میخوام کجا برم دنبالم نمیای!

تو هر خیابونی که میپیچیدم آوا مردد نگاهم میکرد تا این که رسیدم به اتوبوبان . اوا یه نگاه به تابلو ها کرد و گفت:داری از شهر میری بیرون؟!

سرمو به علامت مثبت تکون دادم!

حس کردم ترسیده .

گفت:یعنی چی؟داری منو کجا میبری؟!

همون طور که نگاهم به جاده بود گفتم:نترس جای بدی نمیریم!

با اخم گفت:بهم جواب سر بالا نده!

خندیدم! واقعا ترسیده بود!با لحن شیطنت امیزی گفتم:خودت چی فکر میکنی؟!

اب دهنشو قورت دادو گفت:به خدا اگه نگی خودمو میندازم پایین!

قفل مرکزی رو زدم و گفتم:نمیتونی!

اروم زد به شونمو گفت:کجا داری میری؟

اینبار خندم به قهقهه تبدیل شده بود این آوا رو بیشتر میترسوند.

همون طور که میخندیدم گفتم:تو چرا اینقد ترسویی!اخه من دلم میاد تورو ببرم جایی که بد باشه؟

با حالت عصبی گفت:نخند

من:واقعا فکر میکنی میخوام کجا ببرمت؟

یه نگاه به اطرافش کرد و گفت:نمیدونم!اینجا چیزی نیست!

با لحن التماس گونه ای گفت:مهران!

من:جانم؟

_:کجا داریم میریم؟!

هیچی نگفتم دستشو حلقه کرد دور بازومو گفت:کجا؟

دیگه نمیخواستم صبر کنم تا بیشتر از این نگران شه ولی هنوز یه چیزی تو دلم قلقلکم میداد!گفتم:داریم میریم عقد کنیم!

با تعجب گفت:چی؟!

از اونجایی که مدارکش به خاطر این که تحویلشون بدم به اقای حیدری دست من بود.شناسنامشو از تو جیبم در اوردم و گفتم:ایناها ببین همه چی امادس!قراره بریم بیرون شهر عقد کنیم یه جایی که دست هیچکسی بهمون نرسه . خونه و مطبم میدم علی برام بفروشه راحت زندگیمونو میکنیم!نظرت چیه؟!

از طرز نگاهش فهمیدم هیچ جوره حرفم تو کتش نرفته.

لبخندی زدم و گفتم:دیگه نیازی نیست نگران خونوادم باشی!

_:تو…تو چی داری میگی؟!

لبخندی زدم و گفتم:چیه خوشت نیومد؟

_:مگه دیوونه شدی مهران؟!

لحن جدی به خودش گرفت و گفت:برگرد!

من:چرا؟

با اخم گفت:برگرد!نمیخوام اینجوری بشه .

_:یعنی تو دستم نداری؟

اهی کشید وگفت:چون دوست دارم بهت میگم برگرد! این راهش نیست مهران! نباید فرار کنیم!

لبخند کجی گوشه لبم نشست خوشم می اومد که با این سن کمش همه چیزو واسه خودش خوب تجزیه و تحلیل میکنه.

دستشو گذاشت روی فرمون و گفت:برگرد!

دستشو پس زدم و گفتم:دختر خوب به نظرت این نقشه زیادی واسه من بچه گونه نیست؟!

دنده رو عوض کردم و گفتم:من سی سالمه مطمئن باش مثه یه پسر بچه 16 ساله با مسائل زندگیم رو به رو نمیشم!

_:یعنی….

نذاشتم حرفشو ادامه بده! لبخندی زدم و گفتم:اره داشتم شوخی میکردم .حتی اگه بخوام بدون اجازه اونا ازدواج کنم نیازی به فرار کردن نیست.

اخم شیرینی کرد و گفت:دیوونه!

خندیدم و گفتم:خوشت نیومد؟!بیشتر مواقع دخترا باید از این همه عشق پس بیفتن!

با خیال راحت تکیه داد به صندلیشو گفت:من عشقمو با منطقش دوست دارم!

خنده ای کردم و گفتم:بالاخره ازت اعتراف گرفتم!

لبخندی زد و گفت:حالا میگی کجا میریم؟!

من:نمیتونی صبر کنی؟

ابروهاشو برد بالا یعنی نه!

به تابلویی که تو جاده بود اشاره کردم!

نگاهی کرد و گفت:قم؟

من:نه!

_:پس اصفهان!

من:نه!

_:پس چی؟ اهواز؟!

خندیدم و گفتم:حالا اون یه مسیری نوشته دقیقا که نباید اونجا بریم!

شونه هاشو انداخت بالا و گفت:خب من چه میدونم!

من:داریم میریم یزد!

با صدای بلند طوری که مجبور شدم چشمامو رو هم فشار بدم گفت:چی؟

من:داریم میریم دنبال خونوادت!

_:که چی بشه ؟

من:که ببیننت!

_:من نمیخوام ببینمشون!

من:منم نمیخوام کسی به تو بگه بی کس و کار!

یه چند ثانیه ای ساکت بهم نگاه کرد بعد گفت:ترجیح میدم بهم بگن بی کس و کار تا با اون قوم لوط دوباره رو به رو بشم!

من:من ولی لازمه!

دست به سینه با حرص تکیه داد به صندلیشو گفت:خودت تنهایی برو ببینشون!

لبخندی زدم و گفتم:ولی الان داریم با هم میریم!

چشماشو ریز کرد و با شیطنت گفت:ولی تا من بهت ادرس ندم نمیتونی پیداشون کنی!

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتمحالا ببین پیدا میکنم یا نه!

نگاهم کرد و گفت:خداییش جدی میگم!بیا برگردیم!

من:باید ببیننت!

_:واسه چی؟فکر کردی خوشحال میشن؟!

اهی کشید و گفت:هه!هیچکدومشون وجدان نداشتن!

من:نمیخوایم بریم خوشحالشون کنیم! میخوایم بریم حق این 4 سالو ازشون بگیریم!

با تعجب نگاهم کرد!

لبخندی زدم و گفتم:دیگه اینو باید صبر داشته باشی!

مردد نگاهم کرد اما بعد نگاهش روی صورتم ثابت موند . سنگینی نگاهش قلقلکم میداد نیشخندی زدم و گفتم:چیزی رو صورتمه؟

_:نه!

من:پس داری چیو انالیز میکنی؟!

نگاهشو ازم گرفت و گفت:هیچی!

لبخندی زدم و گفتم:به هر هیچی همین جوری زل میزنی؟!

سرشو انداخت پایین و گفت:چرا اینقد شلوغش میکنی داشتم نگاه میکردم دیگه!

لبخندی زدم و گفتم:باشه نگاه کن!صورت ما تقدیم به شما!

خمیازه ای کشید و گفت:حداقل صبح راه می افتادی میخوای تو شب رانندگی کنی؟!

من:نه! هر وقت خسته شدم میزنم کنار!

لبخندی زد و گفت:حالا واجب بود؟!

سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اره!مامانم حق نداشت اینجوری باهات حرف بزنه.

_:بستگی داره !ما که تو موقعیت اون نیستیم!

پوزخندی زدم و گفتم:میدونی از این حرصم میگیره که نمیدونه واسه کی داره خودشو به اب و اتیش میزنه!

_:دختر خالتو میگی؟

من:اره!

موهاشو از تو صورتش کنار زد و گفت:چرا موضوعو به مامانت نمیگی؟

من:نمیخواستم بگم که بین مامان و خاله خصومت پیش نیاد ولی حالا میبینم چاره ای نیست مستقیم و غیر مستقیم باعث میشه از دستش کفری بشم!

سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت!

طرفای صبح بود اوا سرشو تکیه داده بود به شیشه خیلی وقت بود خوابش برده بود ولی من اصلا خوابم نمی اومد!

به تابلویی که داشتم بهش نزدیک میشدم نگاه کردم روش نوشته بود به روستای علی اباد خوش امدید!

زیر چشمی به آوا نگاه کردم و گفتم:دیدی پیداش کردم!

وارد فرعی شدم بعد از رد کردن یه جاده خاکی به یه خیابون رسیدم که دورشو خونه های قدیمی گرفته بود. چراغای برق هنوز روشن بودن کسی هم تو خیابون دیده نمیشد!

اروم دستمو گذاشتم روی شونه آوا و تکونش دادم!

یه کم جا به جا شد.

من:آوا؟!

دستمو پس زد!

من:پاشو!

صورتشو جمع کرد و گفت:خوابم میاد!

خندم گرفته بود تا به حال وقت خواب باهاش مواجه نشده بودم.زدم رو شونشو گفتم:پاشو میگم! رسیدیم!

از جام بلند شد و با چشمای نیمه باز گفت:هااان؟

نگاهش کشیده شد بیرون ماشین یه دفعه چشماش باز شد با تعجب به اطرافش نگاه کرد و گفت:رسیدیم؟

با ذوق گفت:خودشه!

به یکی از درا اشاره کرد و گفت:اینجا مغازه حاج جعفر بقاله!

با ذوق گفت:ببین ببین اون خونه خالمه!

برگشت سمتم و گفت:چه جوری پیدا کردی؟!

شونمو انداختم بالا و گفت:من فقط راهو رفتم! خودش پیدا شد!

لبخندی زد و به جلو اشاره کرد و گفت:همینجا رو بگیری و بری بالا به یه کوچه میرسی که دمش باغه اونجا خونه اقاجونمه!

همین که خواستم حرکت کنم یه دفعه گفت:وایسا!

من:چیه؟!

نگاهم کرد و گفت:من .. من نمیتونم باهاشون رو به رو شم!

سرمو تکون دادم و گفتم:نگران نباش!

دستشو گذاشت روی سینش یه نفس عمیق کشید و گفت:فکر میکنی چی کار کنن؟

راه افتادم و گفتم:میفهمیم!

*********

اوا

رسیدیم به در خونه اقاجون!ضربان قلبم تند شده بود. گفتم:همینجاست!

مهران ماشینو متوقف کرد به در بزرگ چوبی نگاهی انداخت و گفت:اینجاست؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادنم. بعد گفتم:الان زود نیست؟شاید خواب باشن

یه نگاه به ساعتش کرد وگفت:بیدارشون میکنیم!

من:اخه نمیشه که!

ماشینو خاموش کرد و گفت:خوبم میشه! پیاده شد!

یه نگاهی به لباسام کردم و گفتم:اینجوری بده! کاش با خودم چادر می اوردم!

سرشو تکون داد و گفت:لباست که پوشیدس!

نگاهم چرخوندم سمت در و گفتم:نه برای اینجا!

در ماشینو باز کرد و گفت:بیا پایین!

خودش رفت سمت در ولی من هنوز مردد بودم که اصلا پیادشه بشم یا نه!

پاهام میلرزید استرس تموم جونمو گرفته بود.

مهران یه نگاه به من کرد و اشاره کرد که پیاده شم بعد درو زد!

دستم ثابت مونده بود روی دسته در نمیتونستم درو باز کنم.

چشمام خیره شده بود به در که داشت اروم اروم باز میشد!

پسر قد بلندی رو دیدم که از پشت در ظاهر شد . اندام لاغری داشت ولی قدش به مهران میرسید اول نشناختمش ولی با دقت به صورتش فهمیدم که شهابه!بزرگ شده بود ولی فرم صورتش هنوز همون طور بود!

مهران داشت باهاش حرف میزد . دیگه طاقت نیاوردم درو باز کردم.

شهاب یه نگاته به من انداخت مهران به من اشاره کرد و یه چیزی بهش گفت :انگار منو نشناخته بود!

پیاده شدم و ایستادم کنار در مهران رو کرد به منو گفت:بیا بریم داخل!

با پاهای لرزون بهشون نزدیک شدم!

شهاب بدون این که به صورتم نگاه کنه در حالی که سعی میکرد لهجشو برگردونه گفت:سلام خانوم مجد!

سرمو تکون دادم ولی چیزی نگفتم!

مهران دستمو گرفت و گفت:نگران نباش!

دستمو دور بازوش حلقه کردم نگاهم روی شهاب بود که سرشو کج گرفته بود تا نگاهش به من گره نخوره!

شهاب گفت:شما باشین تا من برم حاج اقا رو صدا کنم!

چند ثانیه بعد صدای تق تق نشیدم و صدای اقاجون رو که میگفت:بیذار بیان تو پسر!

نفسام به شمارش افتاده بود تمام اون روزایی که اینجا بودم تمام خاطراتم و کتکایی که از اقاجون خورده بودم یادم می اومد!دست مهرانو محکم تر گرفتم!

شهاب اومد دم در و گفت:بفرمایین تو!

وارد حیاط شدیم اقاجون نشسته بود روی سکو . مهران سرشو کج کرد و گفت:خودشه!

سرمو به علامت مثبت تکون دادم!

زیر چشمی نگاهمون میکرد. نمیدونم منو شناخته بود یا نه!

مهران به نشنونه احترام یه کم خم شد و گفت:سلام اقای کریمی!

اقاجون از جاش بلند شد عکساشو گذاشت روی زمین و بهش تکیه داد . یادم نمی اومد که از عصا افتاده کنه!

دست مهران رو رها کردم که بتونه باهاش دست بده ولی همچنان تو نزدیک ترین فاصله ممکن ازش ایستاده بودم!

اقاجون باهاش دست داد و گفت:ببخشید به جا نمیارم!

مهران:من دکتر مهران مجدم!ایشونم همسرمه!

با ترس به اقاجون نگاه کردم.بهم خیره شده بود. صورتش هیچ تغییری نکرده بود حتی به خط هم به چروکای کنار لب و چشماش و پیشونیش اضافه نشده بود.

خوب که نگاهم کرد اخماش رفت تو هم. نگاهشو ازم گرفت فهمیدم که منو شناخته ولی به روی خودش نیاورد!

رو کرد به مهران و با لحن تندی که دیگه شبیه قبل نبود گفت:چه کمکی از دستم براتون بر میاد!

مهران به من اشاره کرد و گفت:نشناختین؟نوتون آوا!

با این حرف شهاب سرشو بلند کرد و گفت:آوا؟!

شهاب تنها فرزند فامیل بود که میدونست من دخترم!

برگشتم سمتش اقاجون گفت:برو تو اتاقت!

_:ولی …

برگشت سمتش و گفت:میری تو خونه با هیچکسی هم حرف نمیزنی! شیرفهم شدی!

شهاب دستپاچه از ما دور شد و رفت سمت ایون!

اقاجون با نغرت نگاهی به من کرد و گفت:من نوه ای به این اسم ندارم!

یعنی اصلا از این که منو تو خیابون ول کرده بودن پشیمون نشده بود؟!

دست مهرانو کشیدم و گفتم:بیابریم!

ولی مهران یه ذره هم از جاش تکون نخورد!

گفت:لابد فکر میکردین بعد از این که تو خیابون ولش کنین میمیره!

اقاجون صاف ایستاد و گفت:اشتباه اومدی اقا!من این دخترو تا به حال ندیدم!

منهران پوزخندی زد و گفت:بله میدونم این دخترو ندیدین چون وقتی از اینجا رفت اینجوری نبود!

اقاجون صداشو برد بالا و گفت:انگار حرف حساب حالیت نیست!

همون موقع از پشت سر صدای اشنایی به گوشم خورد!

_:چه خبره حاجی؟!

برگشتم .

به مامانم نگاه کردم که با یه چادر گل گلی ایستاده بود دم در خونه!

چقد شکسته شده بود.اخرین باری که دیدمش… اصلا یادم نمیاومد کی دیدمش! زیاد به دیدنم نمی اومد ولی هیچوقت ازش بدم نمی اومد میدونستم بهم دروغ میگن که منو نمیخواد میدونستم مجبورش کردن دخترشو نبینه!

یه نگاه به ما کرد و گفت:اینا کی ان؟

اقاجون گفت:برو تو خونه فرحناز!

بدون توجه به خشم اقاجون درست مهران رو رها کردم و یه قدم جلو رفتم و با هیجان گفتم:مامان!

مامان با تعجب نگاهم کرد.

اقاجون خطاب بهش گفت:مگه نمیگم برو تو ؟!

بعد رو کرد به منو مهران و گفت:برین از خونه من بیرون!

مهران با خونسردی گفت:اقای محترم شما که ادعا میکنی آوا رو نمیشناسی پس چرا اینقد جوش اوردی!

مامان اومد تو ایون و گفت:اینا چی میگن؟

اقاجون که از خونسردی مهران بیشتر عصبی شده بود گفت:ببین پسر جون من نه تورو میشناسم نه این دخترو برو بیرون ما تو این ده ابرو داریم!

برگشتم سمت اقاجون! هنوزم دست بردار نبود. چطور میتونست بازم تحقیرم کنه؟! اما من اون اوایی نبودم که اینجا رو ترک کرد . دیگه نمیذاشتم کسی حقمو پایمال کنم. برگشتم سمت اقاجون و با شهامتی که هیچوقت تا به حال جلوش به خرج نداده بودم گفتم:اره من نوه شما نیستم!

دستمو دراز کردم سمت مامان و گفتم:ولی دختر اون زنم!اینم میخوای انکار کنی؟

رو کردم به مامانم که الان تا پایین پله ها رسیده بود و گفتمن:میبینی مامان من اوام!

پوزخندی زدم و گفتم:همون دختر کوچیکی که بین این گرگا ولش کردی و رفتی اینایی که یه عمر شکنجم کردن و بعد عین یه سگ مرده از خونشون انداختنم بیرون!

بغضی که باعث لزرش صدام شده بود قورت دادم و گفتم:دیگه دخترات همه رفتن خونه بخت من که دیگه واسشون بد بیاری نمیارم!بد نامشون نمیکنم! باز منو نمیخوای؟

لحنم بیشتر شبیه التماس بود تا اعتراض.

مامان بهت زده به ما نگاه میکرد.

اقاجون با حرص گفت:برین بیرون از خونه من!

من:نه اقاجون دیگه نمیرم! دیگه نمیذارم منو از چیزایی که حقمه محروم کنین!

اقاجون دستشو دراز کرد سکمت در و گفت:تو اینجا هیچ حقی نداری!

اشکم در اومده بود با صدای نسبتا بلندی گفتم:شماها وجدان ندارین!

اقاجون گفت:نه نداریم!من فقط یه نوه پسر نداشتم که اونم چهار پنج سال پیش مرد!

مهران که تا اون موقع ساکت مونده بود سری با تاسف تکون داد و خطاب به اقاجون گفت گفت:من این دخترو اوردم اینجا گفتم شاید شرمتون بشه!این دختری که جلو روتون میبینین همون دختریه که تمام زندگیش شکنجش دادین ازش خواستین یکی دیگه باشه!نوه شما یه دختره که حتی بلد نیست احساسات دخترونه داشته باشه!بلد نیست مثه یه دختر رفتار کنه حتی بلند نیست لباس دخترونه پوشه!

دستمو کشید و گفت:خوب نگاهش کنین!دختری که میبینین شرف داره به صد تا پسر لااوبالی. این همه سال با بدبختی زندگی کرده فقط واسه این که یه ادم مثه شما که واسه اهل محلش جانماز اب میکشه حق یه زندگی عادی رو ازش گرفته!

دست مهرانو کشیدم و گفتم بیا بریم! اون بی توجه به من ادامه داد:ولی خوب نگاش کن اقا این دختر همون دختریه که ولش کردی تو خیابونای تهرون به امید این که یه گوشه بمیره. خوب ببینش واسه خودش خانومی شده درست برعکس اون چیزی که میخواستی!شرم کن شما با این سنت چطور از خدا نمیترسی چطور میخوای فردا به خاطر این دختر به خدا جواب پس بدی! میخوای بگی به جرم دختر بودن زندگی رو به کامش تلخ کردی؟!

با گریه دست مهرانو به سمت در کشیدم گفتم :بیا بریم!

دستشو از تو دستم بیرون کشید و گفت:حرفام تموم نشده!

زل زد تو چشمای اقاجون که سرخ شده بود و گفت:فقط اومدم نشونتون بدم که از همتون خوشبخت تر شده یکی رو پیدا کرده که بفهمتش و دوستش داشته باشه! نه برای جنسیتش واسه شخصیتش. تا شاید شما بفهمین تو کار خدا هر چقدرم دخالت کنی همه چیز به خواست اون میچرخه!

بعد دستمو گرفت و گفت:گفت کار ما تموم شد!بهتره بریم

اقاجون همون طور خشکش زده بود . یه نگاه به مامان کردم صورتش پر از اشک بود ولی حتی یه قدم هم جلو نیومد! انتظار داشتم با دیدنم بیاد سمتم و بغلم کنه. ولی اینا همش خیال بود.

داشتیم به سمت خروجی میرفتیم که در باز شد و دایی در حالی که تلو تلو میخورد وارد خونه شد.

دستشو برد بالا و با لحن کشداری گفت:سلـــــــــــــــــام بر اهل خونه!

باور نمیکردم این دایی باشه که مست کرده.

رو کرد به اقاجونو گفت:به به حاج علی اکبــر .

اغوششو باز کرد و گفت:نمیخوای پسرتو بغل کنی حــــــــــاجی میدونی یه هفتس خونه نیومدم؟!

بعد زد زیر خنده. دستشو تکیه داد به دیوار تا تعادلشو حفظ کنه!

مهران اروم گفت:این کیه؟!

همون طور که بهت زده به دایی خیره شدم گفتم:داییمه!

دایی به ما نگاه کرد و گفت:مهمون با کلاس اوردی خونت حاجی!

بعد تو چشمای من دقیق شد و گفت:من این دختــــره رو میشناسم!

خواست بیاد سمتم که مهران جلوشو گرفت و گفت:هوی!

دایی زد زیر خنده و گفت:اوووو!زنتـــــــــــه؟ نترس نمیخورمش!

بعد به من نگاه کرد و گفت:من تورو کجا دیدم؟!

مهران حلش داد عقب رو افتاد روی زمین .

مهران نگاهشو از اون گرفت و درحالی که به اقاجون پوزخندی میزد گفت:چوب خدا صدا نداره حاج علی اکبر بزرگ!

رو کرد به منو اروم گفت:جلوشون گریه نکن! فکر میکنی لیاقت دارن؟

با این حرفشو اشکامو پاک کردم.به دایی نگاه کردم چطور به این روز افتاده بود؟!اصلا چرا مهران منو اورد اینجا؟! که چی بشه؟

همون موقع مامان گفت:صبر کنین!

مهران بی توجه بهش رفت سمت خروجی اقاجون گفت:کجا میری فرحناز؟!

مامان با حرص گفت:تو بهم گفتی دخترت مرده!نگفتی از خونه بیرونش کردم!

اقاجون گفت:اینا دارن دروغ میبافن! کجا میری با توام؟

برگشتم عقبو نگاه کنم که مهران دستمو کشید و به زور منو از تو خونه بیرون برد.

دستمو از تو دستش کشیدم و گفتم:وایسا!

زل زد بهم و گفت:نترس کاری نمیکنم که به ضررت باشه برو بشین تو ماشین!

من:مگه نمیبینی مامانم چی داره میگه!

منو کشید سمت ماشین صدای اقاجونو شنیدم که میگفت:اگه رفتی دنبالشون دیگه جات تو این خونه نیست!

سوار ماشین شدیم که دیدم مامان اومد سمت شیشه.

مهران شیشه رو پایین داد! به مامان نگاه نمیکردم به رو به رو خیره شده بودم و سعی میکردم منظم نفس بکشم!

در حالی که گریه میکرد گفت:اونا بهم نگفتن با تو چی کار کردن !من فکر کردم مردی.

اهی کشیدم و گفتم:اره مردم! من وقتی به دنیا اومدم واسه شما مردم!

_:تو داری اشتباه میکنی دخترم!

برگشتم سمتش تو چشمای غمزدش نگاه کردم و گفتم:اره اشتباه کردم … اشتباه کردم که باز برگشتم اینجا.. اشتباه کردم که تصور میکردم بعد از این همه وقت یه نفر! حداقل یه نفر متنظرمه!

رو کردم به مهران و گفتم:بریم!

مامان دستشو اورد داخل ماشین و گفت:تو که تا اینجا اومدی! حرفای منو گوش کن و برو.

من:هیچی نمیخوام بشنوم!

مهرانو خطاب قرار داد و گفت:پسرم تو راضیش کن! بذار حرفامو باهاش بزنم!خواهش میکنم!

مهران نیم نگاهی به من کرد و گفت:سوار شین مادر!

من:چی داری میگی؟

مامان با خوشحالی گفت:ممنون پسرم!

مهران رو کرد به منو گفت:پیا شو بذار مادرت سوار شه!

دست به سینه نشستم سر جامو گفتم:من پیاده نمیشم! با مادرمم هیچ جا نمیرم!

مهران سرشو تکون داد و گفت:مادر بیاین از این طرف سوار شین!

بعد صندلیشو داد جلو تا مامان بتونه بره عقب بشینه!

بعد سوار ماشین شد.

مامان گفت:برین سمت خونه من!

مهران باشه بهم بگین از کجا باید برم!

من:مهران!

اصلا به من توجه نمیکرد انگار نه انگار من اونجا نشسته بودم!

رو به روی یه خونه کوچیک اجری ماشین متوقف شد.

یه نگاه به خونه انداختم . خونه ای که هیچوقت اجازه ورود بهش به من داده نشده بود.پوزخندی زدمو زیر لب گفتم:اگه تنها می اومدم منو راه میداد؟!

اونا پیاده شدن ولی من همچنان سرجام نشسته بودم

مامان رفت سمت خونه مهران اومد در طرف منو باز کرد و گفت:پیاده شو!

با بغض گفتم:چرا اینکارو میکنی!

دستمو گرفت و گفت:خودت میفهمی که چقد به نفعته حالا بیا پایین!

مامان رو کرد به ما و گفت:بفرمایید داخل!

همران مهران وارد خونه شدیم.

حیاط کوچیکو طی کردیم و دنبال مامان که داست میرفت تو خونه راهی شدیم.

برامون رو زمین پتو پهن کرد و گفت:بفرمایید!من چند وقتی هست اینجا نیومدم!شرمنده اگه ریخت و پاشه! منظورش از ریخت و پاش دوتا بالشتی بود که رو به روی تلوزیون افتاده بود.

به اطراف نگاه کردم همه چیز با سلیقه و مرتب چیده شده بود . توی تاقچه یه عکس از خواهرام بود. خواهرایی که فقط موقع عروسیاشون دیده بودمشون.

مامان با ظرف میوه اومد و نشست رو به روی ما.

مهران گفت:زحمت نکشید.

مامان بشقابی که پر کرده بود گذاشت جلوی مهران و گفت:خواهش میکنم ببخشید کمه!

مهران سرشو تکون داد و گفت:اختیار دارین!

من سرمو انداخته بودم زیر و ساکت بودم.مامان یه بشقاب هم جلوی من گذاشت و گفت:بخور دخترم!

دخترم! چقدر این واژه برام عجیب بود. من هیچوقت دختر کسی خطاب نشده بودم. حتی فزرند کسی محسوب نمیشدم. یادمه زن دایی همیشه بهم میگفت بچه یتیم!پوزخند زدم ولی سرم اونقدر پایین بود که کسی نبینه.

مامان گفت:چند وقته ازدواج کردیم؟

مهران نگاهشو سمت من کشید و گفت:هنوز ازدواج نکردیم.

مامان گوشه لبشو گزید و گفت:یعنی هنوز نا محرمین؟

مهران سرشو تکون داد و گفت:غرض از مزاحمت این بود که بیایم اینجا تا من دخترتونو ازتون خواستگاری کنم!

چشم غره ای به مهران رفتم که جوابش فقط یه لبخند بود. مامان گفت:من پیش شما خیلی رو سیاهم تورو خدا بیشتر از این شرمندم نکنید.

حتی این که منو ازش خواستگاری کنن هم براش یه حس دیگه داشت. کدوم مادری دخترشو اینجوری دو دستی تقدیم به یه مرد میکنه؟! هر چند اون مرد مهران باشه .

خودمو با پوست کندن سیب مشغول کردم.

مهران گفت:شما میتونین با ما بیاین تهران خونه آوا تا من با خونواده خدمتتون برسیم؟

قبل از این که مامان چیزی بگه گفتم:لازم نیست!

مامان با ناراحتی گفت:اوا جان!

پوزخندی زدم و گفتم:هه!جان؟

مهران نیم نگاهی به من کرد بعد رو کرد به مامان و گفت:من میخوام یه تماس بگیرم میشه برم تو حیاط!

میدونستم میخواد ما رو تنها بذاره با این که اینو نمیخواستم ولی نمیتونستم اعتراضی بکنم.

مامان گفت:باشه پسرم!

مهران هم بلند شد و رفت سمت حیاط. تکیه دادم به پشتی و شروع کردم به بازی کردن با انگشتام!

دستشو جلو اورد و گذاشت روی دستام و گفت:خوشحالم که زنده ای!

دستمو از زیر دستش کشیدم و گفتم:مگه فرقی هم میکرد؟

دوباره خودشو بهم نزدیک کرد و گفت:من از هیچی خبر نداشتم!

سرمو اوردم بالا زل زدم تو چشماشو و گفتم:لازم نیست خودتو توجیح کنی!

_:نمیخوام توجیح کنم میخوام واست توضیح بدم!

من:چه فایده ای داره؟با توضیحات این 8 سال برمیگرده؟!

_:اونا نمیذاشتن ببینمت! پدر خودم منو از خونه بیرون کرد که نتونم ببینمت!

من:مگه من بچت نبودم؟چرا جلوشون وانستادی ؟! گذاشتی هر کاری میخوان با دخترت بکنن؟میدونی چه کتکایی که ازشون نخوردم؟چه حرفایی که نشنیدم. هر بار می اومدی اونجا هم به جای این که بغلم کنی و دلداریم بدی فقط از دور تماشام میکردی و به محض این که متوجهت میشدم و می اومدم سمتت ازم فرار میکردی.. چرا؟اگه منو نمیخواستی چرا منو به دنیا اوردی! چرا وقتی دیدی دخترم همون موقع منو نکشتی؟!

با بغض گفت:به خدا دست من نبود میترسیدم بهت نزدیک شم و بیشتر اذیتت کنن!

من:دیگه میخواستن چی کارم کنن؟از هفت روز هفته 5ورزشو تو ابناری بودم وقت و بی وقت به خاطر هر چیزی تنبیه میشدم. موقع تفریح و خوشی که میشد میزدن تو سرم که تو پسری وقت کلفتی که میشد خوب واسشون باید عین یه دختر رفتار میکردم.حالیشون نبود من یه بچه 5 ساله باشم یا 11 ساله . هر چی میخواستن باید چشم میگفتم. هر چقدر میخواستن تحقیرم میکردن… دیگه میخواستن با یه دختر بچه چی کار کنن؟

صدام کم کم داشت بالا میرفت مامانم که چشماش پر از اشک شده بود گفت:من هر روز می اومدم و به اقاجون التماس میکردم تورو بهم بدن ولی نمیذاشتن. . هر بار دربارت حرف میزدم خبرش میرسید که بعدش چقدر اذیتت میکنن . نمیخواستم بیشتر از این زجر بکشی!

من :بس کن! نمیخواد از اینی که هست خراب ترش کنی. به خیال خودت فکر من بودی؟اره؟کجا بودی اون شبایی که تو تاریکی سرمو رو زانوهام میذاشتم و به حال خودم گریه میکردم؟!یا وقتی از درد کمر بندایی که به اسم تنبیه بهم زده بودن خواب به چشمام نمی اومد. من حتی حق نداشتم مریض بشم چون جای این که یه نفر باشه پرستاریمو بکنه مینداختنم یه گوشه تا مثه یه حیوون جون بدم…

اشکای رو صورتمو با حرص پاک کردم و گفتم:حتی حالا که دیگه بهتون احتیاجی ندارم بازم دست از سر زندگیم بر نمیدارین… به خاطر شماها چه حرفایی که نشنیدم ! خودم خودمو بالا کشیدم بدون نیاز به شما ولی میدونین جواب این همه مقاومت من چی بود؟این که برگردن و بهم بگن من یه هرزه خیابونی ام!

میدونی چرا الان اینجام؟چون مادر مهران برگشت و بهم گفت:فراری!واسه چی؟چون خونوادم منو ول کرده بودن تو یه شهر غریب به امان خدا و وقتی خودمو از مرگ نجات دادم و با عفت زندگی کردم هم قبولم نکردن.

میدونی چرا؟چون کسی که واسه خونواده خودش بی ارزشه واسه کل دنیا بی ارزش میشه!

_:به خدا قسم من نمیدونستم اونا چه بلایی سرت اوردن داییت گفت تو راه تصادف کردی و مردی!

صدامو بردم بالا و گفتم:انتظار داری باور کنم؟نگفتی بچم کو؟یعنی نخواستی حتی جسدمو ببینی؟

با گریه گفت:داییت گفت مغزت متلاشی شده گفت طاقت دیدن ندارم!برای همین کسی چیزی نشونم نداد. خدا شاهده برات حتی مراسم گرفتن من از کجا میدونستم دارن دروغ میگن!

گریم شدت گرفت چه راحت از شرم خلاص شده بودن.

منو تو بغلش گرفت و گفت:تورو خدا گریه نکن! من پشیمونم … حاضرم هر کاری بکنم که بفهمی پشیمونم! وقتی خبر مردنتو بهم دادن تازه فهمیدم چقد در حقت کوتاهی کردم.

اغوشش برام غریب بود.اون حس مادرانه ای که همیشه دنبالش بودم حالا داشت ازارم میداد.

یه نفس عمیق کشیدم و خودمو ازش جدا کردم از جام بلند شدم و رفتم سمت حیاط!

مهران داشت با موبایلش صحبت میکرد با دیدن من سریع گوشیش رو خاموش کرد و با نگرانی گفت:چرا گریه میکنی؟

دستشو گرفتم و گفتم:منو از اینجا ببر! نمیخوام اینجا باشم!

مهران که هنوز گیج بود گفت:چی شده!

دستشو کشیدم و گفتم:بیا بریم!

همون موقع صدای مامان رو شنیدم که گفت:کجا میری اوا؟

مهران برگشت سمت اونو گفت:چی شده؟

بیخیال مهران شدم دستشو ول کردم و رفتم سمت در نمیخواستم مامانمو ببینم نمیخواستم دیگه هیچکدوم از اعضای اون خونواده رو ببینم!

تکیه دادم به ماشین نمیدونستم چرا مهران از خونه بیرون نمیاد. چشمامو با پشت دستم پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم.بالاخره مهران از خونه بیرون اومد. اومد جلو و گفت:خوبی؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم صورتمو بین دوتا دستش گرفت و گفت:نیاوردمت اینجا که گریه کنی!

اهی کشیدم و گفتم:پس برای چی اوردیم؟

منو کشید تو بغلشو گفت:که بفهمن کیو از دست دادن!

لبخند محوی رو لبام نشست دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو فرو کردم تو سینش!ارامش واقعی من اینجا بود.

دستشو کشید رو کمرم و گفت:بریم این اطرافو نشونم بدی؟

من:میخوام برگردم!

_:ما باید با مامانت برگردیم!

سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم.

لبخندی زد و گفت:چیه؟

با ناراحتی گفتم:چرا باید بیاد؟

چشمکی زد و گفت:که مامان منو ساکت کنیم!

اهی کشیدم و گفتم:چقد دردسر داریم!

پیشونیمو بوسید و گفت:همش حل میشه!

بعد دستمو گرفت و با هم سوار ماشین شدیم.

بعد از این که یه کم اون دورو اطرافمو گشتیم و حالم بهتر شد دوباره به خونه مامانم برگشتیم.

نمیخواستم زیاد اونجا بمونم! حت یهم کلام شدن با مامانم برام سخت بود برای همین بعد این که استراحت کردیم و ناهار خوردیم راه افتادیم!

دو ساعتی میشد که تو جاده بودیم.

کت مهران رو تو دستم صاف کردم و گفتم:لباسات خراب شد!

لبخندی زد و گفت:فدای سرت!

نیم نگاهی به مامان که پشت ماشین خوابش برده بودانداختم. نمیخواستم بهش فکر کنم نه به اون نه به حرفایی که بینمون رد و بدل شده بود. من عادت کرده بودم که سریع حس و حال ناراحتیمو کنار بذارم. اگه غیر از این بود نمیتونستم زندگی کنم برای عوض کردن حال و هوای خودمم که شده رو کردم به مهران و گفتم:اخه خیلی بهت می اومد!

نیشش باز شد گفت:اوووم پس از این حرفا هم بلدی!

سرمو تکیه دادم به صندلی و گفتم:من که همیشه بهت گفتم خوشتیپی!

_:من خوشتیپم تو هم خوشگلی خیلی هم به هم میایم!

خیره شدم به نیمرخش و لبخند زدم. خدا رو شکر میکردم که حداقل اونو واسم فرستاد.نباید از دستش میدادم . مهران برزگترین داراییم بود. اون بهترین مردی بود که تو تموم زندگیم دیدم شایدم بهترین ادم.

یاد اون شبی افتادم که چاقو خوردم. تمام ناله و نفرینامو پس گرفتم باید به روح اون دو نفر دعا میکردم که باعث شدن من چنین نعمت بزرگی رو تو زندگیم داشته باشم.

همون طور که نگاهش به جاده بود گفت:چیه خوشگل ندیدی؟

نوچی گفتم و بازم بهش خیره شدم.

لپمو کشید و گفت:شیطون شدی!

با خنده لبمو گاز کردم و گفتم:نشدم!

مهران یه تای ابروشو داد بالا و گفت:نشدی؟!

سرمو به دو طرف تکون دادم!

سرشو کج کرد همون طور که نگاهش به جلو بود گفت:میخوای تا رسیدیم تهران بریم محضر؟

سرمو بردم عقب و با تعجب نگاهش کردم لبخندی زد و برگشت سر جاش!

تازه متوجه منظورش شدم. لبمو گزیدم و سعی کردم خجالتمو بروز ندم

نزدیکای تهران بودیم. مهران سر یکی از ایسگاه های سر راهی ایستاد و از ماشین پیاده شد

مامان بیدار شده بود با این حال اصلا بهش توجهی نمیکردم.

سرشو اورد جلو و گفت:آوا؟

چشمامو بستم که فکر کنه خوابیدم.

دستشو گذاشت روی شونم ولی چیزی نگفت.

سرمو اروم گردوندم سمت شیشه. یه کم چشمامو باز کردم . مهرانو دیدم که دم کیوسک تلفن ایستاده بود و داشت با تلفن حرف میزد.تعجب کردم اون که خودش موبایل داشت.

گوشی رو گذاشت و اومد سمت ماشین چشمامو بستم اگه میفهمید بیدارم باز میخواست یه بحثی وسط بکشه تا منو مامان با هم حرف بزنیم!

وارد ماشین شد پلاستیک خوردنیایی که خریده بود گذاشت رو پام وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم گفت:آوا چیپس و پفکر خریدم دوست نداری؟

مامان گفت:خوابش برده!

مهران:جدی؟این که همین الان بیدار بود!

بعد اروم دستشو گذاشت روی شونمو گفت:آوا؟

یه کم جا به جا شدم ولی انگار فهمید که بیدارم!

اروم تکونم داد و گفت:پاشو دختر!

مامان گفت:بذارین بخوابه!

مهران بدون توجه به حرف مامان بازم تکونم داد مجبور شدم چشمامو باز کنم. نگاهش کردم و در حالی که سعی میکردم صدام شبیه ادمای خوابالو باشه گفتم:چیه؟

مهران با لبخند شیطنت باری گفت:برات خوردنی خریدم! بعد به پلاستیک اشاره کرد.

پوفی کردم و گفتم:باشه بابا!

رانی که تو پلاستیک بود بیرون اوردم همون موقع مهران گفتن:مادر برای شما رانی با کیک گرفتم گفتم شاید از اون هله هوله ها خوشتون نیاد.

مامان گفت:ممنون ! لطف کردی!

یه نگاه به پلاستیک انداختم تنها رانی موجود اونی بود که تو دستم گرفته بودم به ناچار کیک رو در اوردم و بدون هیچ حرفی فقط گرفتم سمت مامان.سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم ولی نمیخواستم جا بزنم. نمیخواستم اینقدر زود تسلیم بشم. برای پشیمون شدن اون یه کم دیر شده بود.

تا رسیدن به خونه حرف زیادی بین هیچکدوم از ما رد و بدل نشد.مهران ماشینو تو حیاط پارک کرد از ماشین پیاده شدم تمام بدونم به خاطر نشستن تو ماشین درد گرفته بود.

کمرمو صاف کردم . مامان از ماشین پیاده شد.

مهران کش و قوسی به بدنش داد بعد یه نگاهی به من کرد و گفت:من میرم یه کم استراحت کنم!

یعنی میخواست منو مامانمو تنها بذاره؟!اصلا به این فکر نکرده بودم که قراراه پیش من بمونه.

لبمو جمع کردم و گفتم:برای شام میای بالا؟

سرشو تکون داد و گفت:نمیخواد چیزی درست کنی زنگ میزنم رستوران!

سرمو تکون دادم.

نیم نگاهی به مامانم کرد و گفت:من فعلا میرم!

بدون این که به مامان نگاه کنم گفتم:ما هم بریم دیگه!

بعد راه افتادم سمت پله ها مامانم دنبالم می اومد!

در خونه رو باز کردم و گفتم:بفرمایید!

مامان وارد خونه شد با دقت به اطراف نگاه کیرد چشمم خورد به شیرینی و چایی هایی که روی میز بود.

شالمو انداختم روی مبل و رفتم سراغشون مامان که انگار به هیجان اومده بود گفت:ماشالا!هزار ماشالا!

اهمیت ندادم شینی چایی رو گذاشتم تو سینک و گفتم:لباس راحتی اوردین؟!

سرشو تکون داد و کیف بزرگی که زیر چادرش بود بیرون کشید و گفت:اره دخترم!

چشمامو بستم و زیر لب گفتم:خواهش میکنم به من نگو دخترم!

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:چیزی میخورین بیارم؟

_:نه عزیزم زحمت نکش!

به اتاق اشاره کردم و گفتم:اگه میخواین لباساتونو عوض کنین میتونین برین اونجا!

خودمم نمیدونستم دلیل این رسمی صحبت کردنم چیه!فقط یه حسی بود که بهم میگفت باید اینطوری باهاش حرف بزنم.

یه نگاه به اتاق کرد و گفت:اینجا در نداره؟

من:برین اون طرف از حال دید نداره!

کتری رو پر اب کردم و گذاشتم روی گاز و رفتم نشستم روی مبل. مامان از اتاق اومد بیرون یه دامن مشکلی با بلوز ساده کرم رنگ پوشیده بود. لبخندی زد و اومد کنارم نشست و گفت:خونت خیلی قشنگه!

سرمو تکون دادم و گفتم:اینجا خونه من نیست خونه مهرانه!

لبشو گزید و گفت:یعنی دوتاتون اینجا زندگی میکنین؟

لابد میخواست منو نصیحت کنه . یعنی فکر نمیکرد منی که این چند سال تنها بودم نیازی به این نگرانیا ندارم؟!

گفتم:نه اون طبقه پایینه ولی کل این خونه و وسایلش مال مهرانه من چیزی از خودم اینجا ندارم.

_:به نظر که پسر خوبی میاد!از وقتی اینجایی میشناسیش؟

نوبت سوال و جواب بود. لابد براش جالب بود بدونه دخترش تو این مدت چه سختیایی کشیده گفتم:نه! تازه سه ماهه که همو میشناسیم. من منشی مطبشم . چون جایی واسه موندن نداشتم اینجا رو بهم داد.

_:خیلی وقته میشناسیش؟با هم دوستین؟

یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:فرقی هم میکنه؟

_:اخه شما هنوز به هم نامحرمین!

چشمامو تو حدقه گردوندم و گفتم:مهران از خیلیای دیگه بیشتر بهم بها داده برای کنار اون بودن نیازی به محرم شدن باهاش نداشتم.

میدونستم حرفم ایهام داره ولی اگه این اذیتش میکرد برام مهم نبود چی فکر میکنه.

سعی کرد خودشو بی تفاوت نشون بده و گفت:قبلش کجا بودی؟

اهی کشیدم و گفتم:بیرون شهر تو کوه یه اتاقک کوچیک داشتم!

با نگرانی گفت:تنها؟!

پوزخندی زدم و گفتم:من همیشه تنها بودم!

با ناراحتی نگاهم کرد وگفت:تورو خدا با من اینجوری حرف نزن. نمیدونی چقدر دلم میگیره!

نگاهش کردم و گفتم:دارم واقعیتا رو میگم! انتظار داشتین بگم همه چیز از اون اول خوب بود؟نه اینطور نبود من کلی سختی کشیدم.همون قد که خونه اقاجون سختی کشیدم

اهی کشید و گفت:به اتفاقات بد گذشته فکر نکن خودتو با اونا ناراحت نکن.

من:اتفاقای بد جزئی از زندگی منن!

سرشو انداخت پایین و گفت:چی کار کنم که منو ببخشی؟!

نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. رو کردم بهش و گفتم:هیچی ! فقط مثله قبل تنهام بذارین!من بی کس بودنو ترجیح میدم!

*********

مهران

از حمام بیرون اومدم و با حوله روی تخت دراز کشیدم تمام بدنم کوفته شده بود.

گوشی رو برداشتم و به شیده مسیج دادم که امشب قراره برن خونه امیر و بگیرنش ازش خواستم خودشو دور نگه داره.چون احتمال میدادم که ممکنه نتونه از پولی که امیر برای قرار هاش بهش میده بگذره!

امروز تیر خلاصو زده بودم وقتی ادرس خونه مخفی شوهر و ادرس خونه امیر رو بهش دادم مطمئن بودم که دیگه کار امیر تموم شده. با گیر افتادن امیر اولین نفر از لیست حذف میشد.با بسته شدن دهن مامان موقع دیدن مادر آوا هم کار نادیا ساخته بود.فکرم کشیده شد سمت اوا میدونستم این شرایط براش سخته ولی هر چقدرم که از دست اونا ناراحت بود ولی داشتن مادرش در کنار خودش میتونست اون خاطرات بدو از یاد ببره. هر چقدر سخت ولی بالاخره راضی میشد که همه چیزو فراموش کنه.

مامانش به نظر زن خوبی می اومد میدونستم میتونه پشتوانه احساسی خوبی واسه اوا باشه.

چشمامو بستم این که تا چند وقت دیگه آوا برای همیشه مال من میشد حس خوبی بهم میداد.کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

با صدای تلفن از خواب بیدار شدم .خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم تلفن همچنان زنگ میخورد.

گوشی رو برداشتم

من:بله؟

صدای اوا تو گوشم پیچید:ساعت ده و نیمه شام یخ کرد نمیای؟

من:چی؟شام؟

_:اره بیا بالا یه چیزی درست کردم بخوریم!خواب بودی؟

به ساعت نگاه کردم کی ده و نیم شد؟! گفتم:مگه نگفتم چیزی درست نکن؟

_:خب حالا که درست کردم میخوای بریزم دور؟

من:الان میام!

_:باشه منتظریم!خدافظ!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن