رمان دختری که من باشم

رمان دختری که من باشم پارت 7

گلسا هنوز نیومده بود . اوا رفت سر کارش منم رفتم تو اتاقم میدونستم بیمار اولم تو اموزش و پرورش کار میکنه باید ازش درباره مشکل اوا کمک میگرفتم.

ساعت یه ربع به چهار بود به آوا گفتم برام چایی بیاره همون موقع مریضی که منتظرش بودم اومد تو.

داشتم معاینش میکردم که در زدن میدونستم اواس گفتم بیاد تو!

در باز شد اوا با یه سینی چایی و بیسکوییت اومد داخل.

یه نگاه به مرده کرد و گفت:چاییتونو اوردم!

اشاره کردم به میز. یه نگاه به مرده کردم و گفتم:تا چند هفته دیگه داروهاتونو قطع میکنم.

تشکر کرد. اوا سینی رو گذاشت روی میز خواست بره که گفتم:خانوم کریمی!

برگشت سمتم! به حیدیری اشاره کردم و گفتم:ایشون اقای حیدری هستن!

سرشو تکون داد.

رو کردم به حیدری و گفتم:این همون خانومیه که قبلا دربارش باهاتون صحبت کردم.

حیدری نگاهی سر تا پای اوا انداخت و سرشو تکون داد و گفت:گفتین 18 سالشونه؟

به اوا نگاه کردم با موهای رنگ کرده و ابروهای برداشته شدش هنوزم خیلی بچه به نظر میرسید مخصوصا با اون تیپ و قیافه ای که واسه خودش درست میکرد و هیکل ریزشسرمو تکون دادم و گفتم:بله!

اوا با تعجب داشت نگاهمون میکرد. لبخندی به اوا زدم و گفتم:اقای حیدری تو اموزش و پرورش کار میکنن. من باهاشون حرف زدم میتونن برات مدارکی که نیاز داری رو اماده کنن فقط باید چند تا امتحان بدی!

انگار تازه فهمیده بود چه خبره تمام نگرانی که تو چشماش موج میزد با یه نفس عمیق ریخت بیرون و گفت:چه امتحانی؟

حیدری رو کرد بهشو گفت:چون مدرک برای سوم راهنماییه زیاد دردسر نداره من همه کاراشو براتون انجام میدم فقط شما باید تا خرداد امتحانای سوم راهنمایی رو دوباره بدین.تنها کاری که باید بکنین اینه که مدارکی که به اقای دکتر گفتمو اماده کنین و بعدم بیاین امتحان بدین!

اوا سرشو تکون داد و گفت:باشه مشکلی نیست!

حیدری ادامه داد:اگه میخواین سریع دیپلموتو بگیرین توصیه میکنم به جای این که هر سال رو امتحان بدین برین یکی از این موئسسه هایی که وابسته به اموزشو پرورشن! اینجوری به جای این که مجبور باشین هر چهار سال دبیرستانو امتحان بدین فقط یه امتحان ازتون میگیرن.

رو کردم به حیدریو گفتم:اگه بخواد دیپلم تجربی بگیره چی؟

از حرف خودم خندم گرفت خودم بریدم و دوختم بعدم براش رشته انتخاب کردم.

حیدری سرشو تکون داد و گفت:مدرکایی که میدن مختلفه تجربی هم میتونن بگیرن هر چند فنی راحت تره!

اوا سرشو تکون داد و ممنون!

لبخندی زد و گفت:تصمیم درستی گرفتید امیدوارم بتونین راحت این عقب افتادگی چند ساله رو جبران کنین!

اوا لبخند ملیحی تحویلش داد و گفت:مرسی!

بعد رو کرد به منو گفت:اگه با من کاری ندارین برم!

سرمو تکون دادم و گفتم:بفرمایید!

دوباره از حیدری تشکر کرد و رفت بیرون! نمیدونم چرا اصلا مشتاق به نظر نمی رسید.

ساعت 7 و نیم بود که اخرین مریضمم رفت!کش و قوسی به بندم دادم و از جام بلند شدم روپوشمو در اوردم و کیفمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون! اوا داشت میزشو مرتب میکرد. لبخندی زدم و گفتم:بریم؟

در حالی که پرونده ها رو سرجاش میذاشت گفت:اینا رو مرتب کنم میریم! همون موقع گلسا از اتاقش اومد بیرون یه نگاه به من که بالای سر اوا ایستاده بودم کرد و با ناز گفت:دارین میرین دکتر؟

اخه اینم سوال بود؟ابروهامو دادم بالا و گفتم:بله!

چشت چشمی نازک کرد و گفت:باشه!

با تعجب نگاهش کردم اوا با اشاره به من گفت:این چشه؟

خندم گرفت!اینبار گلسا با تعجب به خندیدن من نگاه کرد و گفت:چیزی شده؟

قبل از این که من جواب بدم اوا برگشت طرفشو گفت:نه خانوم دکتر چیزی نشده دیگه کاری با من ندارین؟منم میخوام برم!

یه سمت صورتشو جمع کرد ایشی گفت :نه کاری ندارم! راستی من فردا نمیام!

اوا گفت:باشه!

پشتشو کرد بهش طوری که صورتش سمت من بود بعد گفت:ایشالا دیگه از این در تو نیای .نکبت!

از رفتار اوا حسابی خندم گرفته بود.نمیدونستم بینشون چی شده که اوا اینجوری توپش پر بود گلسا رو کرد به منو گفت:اخه فردا یه روز خاصه!

میخواستم بگم خب به من چه ولی میدونستم منتظر یه چیز دیگس واسه همین گفتم:چطور؟

با ناز گفت:یادت نمیاد؟

بعد زیر چشمی به اوا نگاه کرد اوا بی تفاوت داشت کیفشو در می اورد.

من:نه!

انگار گلسا بیشتر حرصش گرفته بود گفت:فردا تولدمه!

من:اها از اون لحاظ!

نیم نگاهی به اوا کرد و گفت:میخواستم دعوتت کنم!میای؟

انچنان میای رو با ناز و کش دار گفت که اوا برگشت سمش.

با این رفتار زنندش گاهی وقتا شک میکردم واقعا تخصص داشته باشه. با خودم فکر کردم چطور یه مدت دوسش داشتم.

همون موقع اوا از جاش بلند شد دستمو انداختم دور شونه اوا و گفتم:البته!

رو کردم به اوا و گفتم:دوس داری بریم؟

اوا در حالی که سعی میکرد ادای گلسا رو در بیاره گفت:من هر جا تو باشی دوست دارم برم!

به زور خندمو جمع کردم

اوا هم داشت لبشو میگزدی. رو کردم به گلسا که داشت با اکراه به اوا نگاه میکرد لابد انتظار داشت تنهایی برم. از طرز نگاهش به اوا معلوم بود داشت به خودش فوحش میداد که چرا اصلا چنین پیشنهادی داده!

رو کردم بهش و گفتم:خب چه ساعتی باید بیاین؟کجا؟

لباشو جمع کرد دیگه اثری از اون ناز و اداها نبود گفت:ساعت 8و نیم باغمون!میدونی که کجاست؟

یه بار باهاش رفته بودم ولی یادم نمی اومد گفتم:نه!

_:واست اس ام اس میکنم!

سرمو تکون دادم و گفتم :باشه!

رو کردم به اوا و گفتم:بریم!

لبخندی زد و سرشو تکون داد دستشو گرفتم و با هم از مطب بیرون رفتیم و سوار اسانسور شدیم. همین که در اسانسور بسته شد اوا زد زیر خنده و گفت:خیلی باهات حال کردم ایول خوب حالشو گرفتی!

نیشخندی زدم و گفتم:تو هم خوب بلدی نقش بازی کنیا!

چشمکی زد و گفت:کجاشو دیدی! دستاشو زد به همو گفت:امروز از ماهوارت یه برنامه دیدم ادا و اصول دخترونه یاد گرفتم!

دستشو اورد بالا رو ارنجشو به طرف بیرون خم کردو کیفشو انداخت تو گودی دستش.بعد لباشو جمع کرد و گفت:مثلا اینجوری باید کیفتو بگیری و راه بری تا خانوم به نظر برسی!

کیفشو داد رو شونش و گفت:یا اگه اینجوری باشه باید دستتو نرم بگیری رو کیفت!

خندیدم و گفتم:افرین! اینا رو از کجا یاد گرفتی!

شونه هاشو انداخت بالا و گفت:یه شبکه ای یه برنامه داشت اسمش بود چگونه جذاب باشیم…جداب به نظر برسیم یه همچین چیزی!

یه نگاه به چشمای خندونش کردم و تو دلم گفتم :همین جوری به اندازه کافی جذاب هستی!

در اسانسور باز شد.

من:خواستم برم جلو دستشو گرفت جلومو گفت:تازه خانوما مقدمن!

خندیدم ایستادم عقب دستشو دراز کردم و گفتم:بفرمایین مادموزل

خندید و از اسانسور بیرون رفت منم دنبالش راه افتادم.

با هم سوار ماشین شدیم . از پارکینگ که اومدم بیرون اوا برگشت سمت منو گفت:من تا حالا جشن تولد نرفتم!

همون طور که نگاهم رو به جلو بود گفتم:خب حالا میری میبینی!

دستاشو زد به همو گفت:شنیدم تولدای ادم پولدارا خیلی باحاله!

من:کی بهت گفته؟من:یکی از بچه های رستوران! اسمش رضا بود گفت یه بار دامادشون بردتش تولد پسر عموش دامادشون پولدار بود خواهرش واسش کار میکرده بعد گرفتتش! میگفت همه دخترو پسرا لباسای گرون قیمت میپوشن خوردنیای خوشمزه میخورن دو نفری میرقصن….عین خارجیا!

لبخندی زدم و گفتم:تو بلدی برقصی؟

لباشو جمع کرد و گفت:نه!

من:خب پس اول باید بریم واست یه لباس درست و حسابی بخریم بعدم باید رقصیدن یادت بدم!

_:حالا حتما باید رقصید؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:میخوام حسابی حال گلسا رو بگیرم!

_:اره اره این یکی رو هستم!

من:چی شده اینقد حرصی شدی از دستش؟

اوا با غیض گفت:دختره پر رو به من میگه گه گوگه گو گو!

یه نگاه به دهن کج شدش انداختم و با خنده و گفتم:میشه ترجمه کنی؟

نیشخندی زد و گفت:بهم میگه دختره دهاتی!دختره بیسواد! دختره پر رو…..با خودش میگه ها ولی وقتی دورو برشم یه جوری میگه بشنوم! بعدم فکر کرده من کلفتشم میگه برام چایی بیار بردم براش بعدا عمدا زد زیرش ریخت مجبور شدم جلوی مریضش بشینم خورده شیشه ها رو جمع کنم حالا تا اینجا مشکلی نیست هی میگه زود باش کارتو بکن برو بیرون من مریض دارم!خدا رو شکر لیوانش شکست که نخوام باز براش چایی ببرم و اگر نه چایی رو داغ داغ میریختم تو صورتش.

خندیدم و گفتم:بد خشنیا!

لبخندی زد و گفت:خشن نیستم از این که بی دلیل تحقیر شم بدم میاد!

دست به سینه نشست و گفت:حالا نقطه ضعفشو پیدا کردم چنان حالشو بگیرم که بفهمه با کی طرفه.

من:نقطه ضفش چیه؟

لبخندی زد و گفت:تویی!

خندیدم و گفتم:خوبه پس این وسط من خوش به حالم میشه!

اخمی کرد و گفت:باز داری اذیت میکنیا!

من:بابا من که چیزی نگفتم!

شونه هاشو انداخت بالا و گفت:به هر حال!

با هم رفتیم تا برای آوا لباس بخریم. وارد یه مغازه شدیم. تا به حال برای خرید لباس مهمونی نرفته بودم ولی میدونستم فرم لباسا چه جوریه رفتم سمت یه پیراهن کوتاه ریون که بالا تنش دوتا بند میخورد یه خط با نگین هم بالای سینش بود پایینش هم کوتاه بود داشتم فکر میکردم با چکمه و ساپورت مشکلی قشنگ میشه که آوا گفت:حوله حموم بگیرم دورم از این سنگین تره!

من:چرا؟بهت میاد!

بعد لباسو با کاور گرفتم رو به روش.

دستشو کشید پایین و گفت:من اینو نمیپوشم!

من:پس چی میخوای؟

شونه هاشو انداخت بالا و گفت:نمیدونم ولی ترجیح میدم تا اخر عمر گلسا بهم تیکه بندازه تا این که یه تیکه پارچه بکشم دور بدنم و برم جلوی بقیه!

لباسو گذاشتم سر جاشو گفت:خیلی خب باشه بیا بریم بپرسم ببینم لباس پوشیده چی داره.

اخمی کرد و گفت:میگن مردان غیرتمند ایرانی!نمونه بارزش تویی.

بعد چشم غره ای به من رفت و رفت سراغ فروشنده.

از انتخابم پشیمون شدم یه لحظه تصورش کردم که وسط جمع با چنین لباسی بخواد ظاهر بشه خودمم حرصم گرفت بیشتر دلم میخواست خودم تو اون لباس ببینمش اصلا حواسم به مهمونی نبود.رفتم سمتش داشت قفسه ها رو دید میزد رو کردم به فروشنده و گفتم:ببخشید اقا یه بلوز و دامن مجلسی میخواستیم !

فروشنده رو کرد به آوا و گفت:واسه ایشون؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم اوا اومد کنارم ایستاد فروشنده گفت:چه مدلی میخواین؟

قبل از این که دهنمو باز کنم اوا گفت:میخوام بلوزش استین دار باشه!با یه دامن ساده.

فروشنده سری تکون داد و گفت:چند لحظه!

بعد چند مدل بلوز جلومون باز کرد همشون استیناشون سه ربع بود ولی مدلای قشنگی داشتن هر دوتا داشتیم نگاه میکردیم که با هم دست گذاشتیم رو بلوز سورمه ای رنگی که یقه چین دار داشتو دکمه هاش به سمت راست متمایل بود دم استیناش هم دوتا دکمه میخورد.

رو کرد به منو گفت:همین!

لبخند زدم فروشنده گفت:این با یه دامن راسته مشکی قشنگ میشه بعد یه دامن مشکی جلومون باز کرد ساده ساده بود فقط دوتا جیب کنارش داشت که روش دکمه میخورد. اوا همونو انتخاب کرد و رفت تو اتاق پرو!

فروشنده همون طور که داشت بلوزا رو جمع میکرد گفت:فکر کنم لباسا به هیکل ظریف خانومتون خیلی بیاد.

چشم غره ای بهش رفتم اونم خفه شد. چند دقیقه بعد اوا از اتاق پرو صدام کرد. رفتم دم در و گفتم:ببینم!

قبل از این که درو باز کنه گفت:من خجالت میکشم مهران!

خندم گرفت از این که احساساتشو راحت میگفت خوشم می اومد گفتم:باز کن درو ببینمت!

اروم درو باز کرد یه نگاه سر تا پاش کردم لباسا کیپ تنش بود.دامنه با این که ساده بود ولی تو تنش عالی به نظر میرسید زانوهاشو به هم چسبوند و گفت:خیلی دخترونس! نمیشه شلوار بپوشم؟

من:همین خوبه!

نگاهی به من کرد و گفت:میگم خوب نیست!

سرمو بردم جلو و گفتم:خیلی خوشگل شدی!

اخمی کرد و گفت:نمیخوام. این بده.

من:من میخوام اینو برات بخرم!حالا خودت میخوای یه چیز دیگه بخری خود دانی.

با ناراحتی گفت:نمیخوام تو چشم باشم!

من:تو چشم که هستی ماشالا هزار ماشالا ولی نه از اون نظر که تو فکرته از نظر وقار و خانومی!

لبخندی زد و گفت:ای زبون باز! برو گمشو بیرون چشاتم ببند.

خندیدم و گفتم:همین؟

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:اینجوری لباس میپوشن؟

من:باور کن دخترای دیگه اینقد لباساشون جلف هست که کسی غیر از من نگات نکنه!

هلم داد و گفت:برو بیرون!هیز!

خندیدم سرمو از تو اتاق پرو بیرون اوردم و رو کردم به پسره و گفتم:اقا همینا رو میبریم!

از مغازه بیرون اومدیم.آوا پاکت لباسو تو دستش جا به جا کرد و گفت:چقد شد؟

من:خوشت میاد هی قیمت از من بپرسی؟

_:خب باید بهت پس بدم!

من:لازم نکرده!

لباسا رو گرفت سمتم و گفت:اصلا نمیخوامشون!

پوفی کردم و گفتم:باشه بابا بهت میگم!50!

نصف قیمتو بهش گفتم ولی خوشبختانه راضی شد.رو کرد به منو گفت:خودت چیزی نمیخوای؟

لبخندی زدم و گفتم:نه من لباس زیاد دارم! بیا بریم کفش بخریم!

_:نه من کلی کفش دارم!

من:خب باشه دیگه چیزی لازم نداری؟

سرشو به علامت منفی تکون داد یه ذره نگاهش کردم فهمیدم چی کم داره گفتم:دنبالم بیا!

رفتیم تو یه مغازه لوازم ارایشی از اونجایی که نه من ازشون سر در می اوردم نه آوا یه ست کامل براش خریدم بعدم رفتیم براش زیورالات خریدیم!

فقط مونده بود کادوی گلسا!یه ذره دور مغازه ها چرخ زدیم نمیخواستم چیزی بخرم که به نظرش مهم برسه. در اخرمن براش یه مجسمه معمولی خریدم از طرف آوا هم یه کیف.

سوار ماشین شدیم آوا یه نگاه به لوازم ارایشش انداخت و گفت:بلدی با اینا کار کنی؟

من:از کجا باید بلد باشم؟

یکی ار رژا رو برداشت و تو اینه شروع کرد به رژ زدن!

بعد از چند ثانیه لباشو رو هم فشار داد بعد گوشه های لبشو پاک کرد و با رضایت گفت:آسونه!

رو کرد به منو گفت:ببین خوبه!

زیر چشمی نگاهش کردم خراب کاری کرده بود ولی رنگ صورتی پر رنگ خیلی بهش می اومد!

سرمو تکون دادم :اره بهت میاد!

جعبشو بست و گفت:بقیش واسه تو خونه!

رسیدیم خونه کار حفاظا و شیشه تموم شده بود . اوا ازم تشکر کرد و از ماشین پیاده شد خواست بره بالا که گفتم:قرار بود تمرین کنیم!

رو کرد به منو گفت:چی؟

لبخندی زدم و گفتم:رقص دیگه!

شونشو انداخت بالا و گفت:من بد رقصما!

خندیدم و گفتم:راه می افتی!

_:باشه!

خوشحال شدم با هم وارد خونه شدیم درو بستم و گفتم:تا من شام سفارش میدم برو لباستو عوض کن!

با تعجب گفت:لباسمو؟

من:اره دیگه لباس مهمونیتو بپوش!

_:نه نمیخواد! چه کاریه؟

من:میخوام حس مهمونی بگیری! برو منم عوض میکنم لباسمو!

_:دستشو مشت کرد و اروم زد روی سرم و گفتم:قاتی داریا!

مچ دستشو گرفتم و گفتم:برو!

_:کجا برم؟

من:تو اتاقم !

سرشو تکون داد و رفت سمت اتاق منم زنگ زدم رستوران .

از اتاق که اومد بیرون منو هم مجبور کرد که برم لباسمو عوض کنم. یه پیراهن مردونه سورمه ای با شلوار مشکی پوشیدم که باهاش ست بشم لپ تاپمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون!

و گفتم:پاشو ببینم!

از رو مبل بلند شد یه نگاه به من کرد و لبخند زد و گفت:دو قلو های افسانه ای شدیم!

خندیدم و گفتم:اوهوم!خوبه؟

بعد دستامو باز کردم و اروم دور خودم تاب خوردم!

چشمکی زد و گفت:تنهایی بیرون نریا!

من:چرا؟

خندید و گفت:بچه های محل دزدن!

ابروهامو دادم بالا و گفتم:عشقتو میدزدن؟

صورتشو جمع کرد و گفت:اصل مطلبو بگیر میخواستم بگم خوب شدی نه این که عشق منی!

بینیشو کشیدم و گفتم:باشه!

من لپ تاپو باز کردم و گفتم:خب اول باید ببینیم چند مرده حلاجی!

یه اهنگ شاد گذاشتم همین که شروع کرد به حرکت دادن دستاش فهمیدم چقد وضعش خرابه ولی به روی خودم نیاوردم. نشستم رو مبل و در حالی که سعی میکردم نخندم به حرکاتش نگاه میکردم. پاهاشو یکی در میون عقب میبرد و خیلی خشک دستاشو تکون میداد گاهی وقتا واسه خالی نبودن عریضه یه قر ناقصی هم به کمر میداد.

اهنگ که تموم شد با اعتماد به نفس ایستاد و گفت:چطور بود؟

دیگه نتونستم جلوی خندم بگیرم.همون طور که میخندیدم بهش نگاه کردم و گفتم:عالی بود!

دستاشو گذاشت رو صورتشو گفت گند زدم؟

با خنده گفتم:اینجوری رو دستم میمونی دختر کی میاد تورو بگیره اخه؟

پشت چشمی نازک کرد و گفت:دلشونم بخواد!مثه ماه میرقصم.

خندیدم و گفتم:بله بله… اینو نگی چی بگی!

برام شکلک در اورد و گفت:خب چی کار کنم؟از کی یاد میگرفتم؟!

اینو که گفت باز لحنش عوض شد و دوباره رفت تو لاک افسردگیش و گفت:من نه وقت شادی کردن داشتم نه رقص یاد گرفتن.

وقتی اینجوری حرف میزد انگار یکی قلبمو تو مشتش فشار میداد. خواستم یه چیزی بهش بگم که صدای زنگ در بلند شد از جام بلند شدم و گفتم:خودم یادت میدم!

بعد رفتم سمت در!

غذا رو گرفتم و برگشتم تو خونه آوا داشت مثلا با خودش تمیر میکرد غذا ها رو گذاشتم رو میز و گفتم:اینجوری فایده نداره پاشو ببینم .

اهنگ مورد علاقمو پلی کردم و دستشو گرفتم و بلندش کردم

فرشته ی ناز کوچولو چشمات قشنگه می دونم

دلم می خواد اینو بدونی به پای چشمات می مونم

عاشقتم همه می دونن تو قلبمی خوب می دونم

مهربونی کن عزیزم تا توی قلبت مهمونم

عسل خانوم دل تنگ شماست

عسل خانوم شیطون و بلاست

عسل خانوم خوشگل و دلبری

عسل خانوم الهی بمیرم برات

به چشم من خیره نشو پاشو زود حرفی بزن

خاطرخواهتم بانوی من به دلم یه سری بزن

برای پیدا کردن تو دنیا رو گشتم

تو عشق زیبای منی دل به تو بستم

عسل خانوم دل تنگ شماست

عسل خانوم شیطون و بلاست

عسل خانوم خوشگل و دلبری

عسل خانوم الهی بمیرم برات …….

دوتا دستاشو گرفته بودم و این طرف و اون طرف تکون میدادم.

همون طور که همراهیم میکرد با خنده گفت:خوب بلدیا!

لبخند زدم و گفتم:تو هم خوب یاد میگیری!

_:یاد کجا بود؟دستمو ول کنی دیگه نمیتونم!

من:باشه همیشه دستتو میگیرم!

لبخند زد و سرشو گرفت پایین تا حرکت دستامو یاد بگیره .حسی که به آوا داشتم تا به حال به هیچ دختری نداشتم برام مهم نبود که باهاش باشم یا نه فقط میخواستم هر لحظه کنارم باشه…

اهنگ تموم شد. ایستاد عقب و برام دست زد خندیدم و گفتم:خب حالا یه مدل دیگه!

یه اهنگ دیگه گذاشتم و گفتم خب حالا اصل کاری .

ابروهاشو داد بالا گفتم:رقص دو نفره!نمیخوای یاد بگیری؟

لباشو جمع کرد یه ذره نگاهم کرد بعد گفت:باشه!

رفتم جلو و گفتم:تو ایران رقص دو نفره یعنی این!

ایستادم رو به روشو دستاشو گرفتم و کشیدم دور گردنم.

دستمو حقله کردم دور کمرشو گفتم:حالا با ریتم اهنگ باید تکون بخوریم!

در حالی که سعی میکرد فاصلشو باهام حفظ کنه گفت:همین؟

سرمو به علامت مثبت تکون دادم!

اروم با ریتم اهنگ شروع به رقصیدن کردیم.

I could never miss your love

Warm as a Miami day

Oh yeah …

I could never get enough wetter than an ocean wave

Oh yeah …

Now one is the key

Two is the door

Three is the path that

Will lead us to four

Five is the time you kidnap my mind

And to extasy

Lost inside your love

Believe me

And if I don`t come up

Then leave me

Inside your love forever

Lost inside your love

………

آوا حسابی رفته بود تو حس رقص الان بهترین فرصت بود حقله دستمو محکم تر کردم تا بیشتر سمتم کشیده بشه!سرشو اورد بالا و گفت:فکر میکردم خیلی سخت باشه!

تازه متوجه فاصله کمش با من شد. خواست خودشو عقب بکشه که گفتم:باید اینجوری باشه!

_:اخه من….

من:بابا جون مدل رقصش اینجوریه!

اولش یه کم معذب بود ولی کم کم براش عادی شد اهنگ دوباره از اول پلی شد سرمو بردم پایین و دم گوشش گفتم:خوب یاد گرفتیا!

سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:دیگه بسه!

من:یه دور دیگه هم برقصیم!

هیچی نگفت فقط همراهیم کرد.

درستمو رو کمرش حرکت دادم سرشو گذاشت رو سینم و اروم گفت:مهران؟

نا خود اگاه گفتم:جانم؟

_:هیچوقت هیچ حسی به جز دلسوزی بهم نداشته باش!

منظورشو نفهمیدم گفتم:واسه چی؟

این دفعه با بغض گفت:اخه اونجوری ازت میترسم!

من:به من نگاه کن!

سرشو اورد بالا گفتم:من ترس دارم؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:هیچ وقت سعی نکن بازیم بدی!

اینبار دستمو دور شونه هاش حلقه کردم و گفتم:این کارو نمیکنم مطمئن باش!

_:اما حس میکنم تو میخوای…..

زل زدم تو چشماشو گفتم:ببین یه چیزی بهت میگم میخوام همیشه یادت باشه!نمیدونم تو چطور اومدی تو زندگیم ولی از همون لحظه اولی که دیدمت با همه دخترایی که تا حالا دیدم فرق داشتی و داری پس مطمئن باش هیچوقت نه مثله اونا باهات رفتار میکنم نه حسی که به اونا داشتم به تو دارم…هر چی باشه واقعیه!

از این حرفم خجالت کشید اولین بار بود که سرخ شدن گونه هاشو میدیدم! اروم خودشو از من جدا کرد و گفت:بسه دیگه!

و طرف شونه هاشو گرفتم و گفتم:و یه چیز دیگه!

سرش پایین بود!

با دستم چونشو گرفتم و سرشو اوردم بالا و گفتم:تا وقتی پیش منی از هیچکس و هیچ چیز نترس چون من پشتتم!تازه برات هیچ خطری هم ندارم خب؟

مثه دختر بچه ها سرشو تند تند تکون داد!

لبخندی زدم و سرمو بهش نزدیک کردم یه بوس از پیشونین کردم تمام سعیمو کردم که پدرانه باشه تا بهش اطمینان بده. بعد از خودم جداش کردم.

برای عوض کردم جو گفتم :خب نمیخوای از اولین رقصت و اولین دامنت عکس بگیری؟

اونم با خوشحالی پیشنهادمو قبول کرد این دفعه رفتم دوربینمو اوردم . گذاشتمش روی پایش و تنظیمش کردم بعد با آوا نشستیم روی مبل دستمو انداختم دور شونش . بر خلاف انتظارم سرشو گذاشت رو شونم وقت برای هیچ عکس العملی نبود رو کردم به دوربین و عکس گرفته شد.

آوا رو کرد به منو گفت:بیار ببینیمش!

از جام بلند شدم دوربینو برداشتم و دوباره نشستم پیش اوا!

اوا با ذوق گفت:وای چقد لباسامون به هم میان!

لبخندی زدم و گفتم:اره خودمونم به هم میایم!

آوا با تعجب برگشت سمتم!تازه فهمیدم چه گندی زدم. باید یه جوری جمع و جورش میکردم دوربینو ازش گرفتم و گفتم:اینجوری هیچکس تو مهمونی بهمون شک نمیکنه!

آوا که خیالش راحت شده بود گفت:اره!

دوربینو خاموش کردم و گفتم:خب دیگه بهتره شاممونو بخوریم!

با هم غذامونو خوردیم تمام مدت حواسم به آوا بود دوباره حسی که شمال پیدا کرده بودم تو وجودم زنده شده بود. اگه آوا یه دختر معمولی بود مطئنا باهاش دوست میشدم.شایدم یه چیزی بیشتر از دوستی!

آوا داشت لقمه های اخر تو ظرفشو میخورد در حالی که من هنوز به نصفه هم نرسیده بودم سرشو بلند کرد نگاهش تو نگاه خیره من قفل شد.

چند ثانیه به هم خیره شدیم حرکاتم دیگه دست خودم نبود اروم سرمو جلو بردم اونم هیچ حرکتی نمیکرد . لبخندی زدم و نزدیک تر رفتم نمیدونم از تعجب بود یا چیز دیگه به هر حال انگار سر جاش خشکش زده بود قاشق پرش هم هنوز دستش بود . صورتامون کمنر از 20 سانت فاصله داشت . نگاهمو از چشماش مشکیش گرفتم و به لباش خیره شدم خواستم برام جلو که یه دفعه خودشو عقب کشید با دست پاچگی از جاش بلند شد و گفت:بهتره من دیگه برم!

اینو که گفت منم به خودم اومدم . خواستم یه چیزی بگم که دیدم از جلوی چشمم غیب شد . فقط صداشو شنیدم که گفت:خدافظ! بعد در بسته شد.

دستمو کشیدم تو صورتم همین چند دقیقه پیش داشتم بهش اطمینان میدادم که خطری از جانب من براش نیست حالا داشتم چی کار میکردم!

بلند شدم و رفتم تو اتاق خواستم حولمو بردارم که دیدم کیف و لباساش هنوز تو اتاقن!

لبخند زدم و جمعشون کردم کلیدش حتما تو کیفش بود. همون موقع دوباره درو زد با وسایلشو رفتم دم در بدون این که نگاهم کنه گفت:کیفمو…

از حرکاتش کاملا معلوم بود دستپاچس.

وسایلشو گرفتم سمتش و گفتم:یادت رفت ببری!

بدون این که بهم نگاه کنه اونا رو از دستم گرفت و گفت:ممنون! بعد با شتاب از پله ها بالا رفت.وقتی تو پیچ پله تا پدید شد لبخندی زدم و رفتم تو خونه!

**********

آوا

در خونه رو قفل کردم و تکیه دادم بهش چند تا نفس عمیق کشیدم تا ظربان قلبم منظم بشه!

خدایا اون چش شده بود؟حالا اون به کنار من چرا هول کردم؟!چرا نتونستم همون اول از جام بلند شم؟

دستامو مشت کردم و چند باز اروم زدم به سرم!نمیدونستم اینقد بی جنبه شدم.اون پسر بود کنترل بعضی چیزا دست خودش نبود ولی من چی؟راستی راستی داشتم جلوش وا میدادم.

یه نگاه به اطرافم کردم کاش اینجا نمی اومدم همون خونه خودم بهتر بود. اینجوری هیچوقت مهرانو نمیدیدم.

اهی کشیدم و گفتم:حالا چطور دیگه تو چشماش نگاه کنم؟

رفتم سمت اتاق خواب لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت تکیه دادم به بالشت و پاهامو تو بغلم جمع کردم.دیگه نمیخواستم باهاش برقصم هیچوقت دیگه نباید بغلم میکرد ارامشی که هیچوقت نداشتم تو اغوش اون بود نباید بهش عادت میکردم اینجوری زندگیم خراب میشد.

پوزخندی زدم.

زندگی؟چه زندگی؟اصلا مگه من چیزی به اسم زندگی داشتم؟این که صبح تا شب کار کنی تا با شکم گرسنه سرتو رو بالشت نذاری که فردا بتونی باز کار کنی اسمش زندگی بود؟

سرمو بالا گرفتم و گفتم:خدایا قبل از این که اتفاقی بینمون بیفته منو بکش.اون نمیتونه جلوی خودشو بگیره میدونم داره تمام سعیشو میکنه ولی به هر حال اون مرده یه کاری کن من بهش عادت نکنم.اصلا چرا باید نجاتم میداد چرا منو اورد تو خونش چرا اینقدر باهام مهربونه؟!

اهی کشیدم و گفتم:خدایا دیگه بس نیست؟

همون لحظه یادم اومد که نمازمو نخوندم. از جام بلند شدم وضو گرفتم و چادرمو سرم کردم و رفتم سراغ سجادم.اصلا نفهمیدم چی دارم میخونم همش گریه کردم.دلم خیلی شور میزد یا به خاطر هیچ جوابی واسه رفتار خودم پیدا نکردم!

همون حال و هوای نماز و گریه بهم ارامش داد!

از جام بلند شدم و دراز کشیدم رو تخت .

باید رفتارمو عوض میکردم این تقصیر خودم بود که بهش اجازه دادم اینقدر بهم نزدیک بشه.حالا فهمیده بودم نه تنها اون بلکه خودمم جنبه ندارم که کسی حریم تنهاییمو زیر پا بذاره.

من تنها بودم تا اخر عمرم باید تنها میموندم اون فقط یه نفر بود که میاد و میره عادت کردن بهش حماقت محض بود. من برای اون یه تفریح بودم نباید میذاشتم مثه یه اسباب بازی باهام رفتار کنه .

با صدای تق تقی که به شیشه میخورد از خواب بیدار شدم رفتم سمت پنجره همون لحظه یاکریمی که پشت شیشه بود پرواز کرد و رفت.

رفتم تو اشپز خونه.برای خودم چایی گذاشتم و نون و خامه برداشتم و رفتم نشستم کنار بخاری!

غذامو خوردم و از جام بلند شدم رفتم سر یخچال یه ذره از برنجی که از قبل تو یخچال بود رو برداشتم و رفتم سمت در . در خونه رو که باز کردم دیدم یه یادداشت چسبیده به در روش نوشته بود:زودتر برو مطب قرارا رو از ساعت شیش و نیم به بعد کنسل کن.

کاغذو کندم و تا کردم گذاشتم تو جیب شلوارم و برنجایی که تو دستم بود پاشیدم پای پنجره تا پرنده ها بخورن و برگشتم توخونه نشستم روی مبل کاغذو باز کردم یه ذره نگاهش کردم چرا در نزده بود؟یه نگاه به نوشته ها کردم و دست خط افتضاح دکتریش.لبخند زدم هیچ مردی تا به حال اینقد برام دوست داشتنی نبوده چرا به اون یه حس دیگه داشتم من بین مردات بزرگ شده بودم نباید اینجوری میشد. ورقی که تو دستم بود مچاله کردم و انداختم رو به روم.

ظهر شده بود ناهارمو خوردم و لباسامو پوشیدم و رفتم مطب تا کارامو انجام بدم مهرانم اومد. میخواستم عادی رفتار کنم .سر خودمو گرم کردم به کاغذا مهران اومد بالا سرمو گفت:سلام!

بدون این که سرمو بیارم بالا گفتم:سلام!قرارا رو کنسل کردم …

همون طور سر جاش ایستاده بود گفت:خوبه باید زود بزیم خونه که اماده بشیم!

تو همون حالت موندم و گفتم:باشه!

_:اووم میگم آوا؟

اینبار سرمو بردم بالا و گفتم:بله؟

لبخندی زد و گفت:هیچی من میرم تو اتاقم برام قهوه بیار اگه میشه!

من:باشه میارم!

لبخند دیگه ای بهم زد و رفت تو اتاقش!

از جام بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه قهوشو اماده کردم و رفتم تو اتاق داشت روپوششو میپوشید . بدون هیچ حرفی رفتم جلو و قهوشو گذاشتم رو میز خواستم برم بیرون که گفت:چیزی شده؟

من:نه!

یه ذره به صورتم نگاه کرد و گفت:ولی یه جوری شدی!

لبامو جمع کردم و گفتم:نه نشدم!

سرشو تکون داد و گفت:بابت دیشب…..

حرفشو قطع کردم و گفتم:بیا دربارش حرف نزنیم! لبخندی زد و گفت:باشه!

دیگه چیزی نگفتم از اتاق اومدم بیرون!

تا وقتی کار تموم شد دیگه ندیدمش داشتم میزو جمع میکردم که اخرین بیمارشم از اتاقش رفت بیرون!چند دقیقه بعد مهرانم اومد بیرون!

_:خب اگه کارت تموم شد بریم دیگه!

کیفمو برداشتم و گفتم:تموم شد!

تا خونه با هم هیچ حرفی نزدیم از اون جو سنگین بدم می اومد ولی ترجیح میدادم حرفی زده نشه!

مهران ماشینو دم در پارک کرد و گفت:دیگه نمیارمش داخل!

من:باشه!

درو باز کردم خواستم برم پایین که یه چیزی یادم اومد رو کردم به مهران و گفتم:من ارایش کردن بلند نیستم!

لبخندی زد و گفت:اماده میشم میام بالا یه کاریش میکنیم!

سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.

رفتم خونه بلوزمو پوشیدم و روشم پالتومو تنم کردم شلوار کتون مشکیمم پوشیدم کفشای عروسکی که روزی که ارایشگاه رفته بودم رو هم برداشتم و دامنمو گاشتم تو کیف!همون موقع مهران در زد درو براش باز کردم اومد داخل لباسای دیشبشو به اظافه یه کت مشکی پوشیده بود موهاشو هم داده بود بالا.الحق که خوشتیپ بود.

یه نگاه به من کرد و گفت:اماده ای!

به صورتم اشاره کردم و گفتم:نه!

نشست روی مبل و گفت:لوازم ارایشتو بیار ببینم!

بالاخره با کمک همدیگه و مطالبی که تو لپ تاپش از اینترنت در اورد بعد از نیم ساعت یه خط چشم درست و حسابی پشت چشمم کشیدیم! از بس پاکش کرده بودم پلکم میسوخت!یه کم ریمل و رژ و کرم هم زدم بعد هم مهران موهامو با ژل حالت داد و یه تل پاپیون دار سورمه ای که دیشب خریده بودیم هم زد تو موهام!

به همین بسنده کردیم و بعد از بستن گردنبند و ساعت و شالم راه افتادیم.

مهران بیرون شهر رو به روی یه باغ ماشینو پارک کرد همه جا تاریک بود از ماشین پیاده شدم و کیف کادو پیچ شده گلسا رو تو بغلم فشردم!

منتظر شدم تا مهران پیاده شه بعد با هم رفتیم سمت در!

ایستادیم مهران در زد چند ثانیه بعد در باز شد. پشت در یه دنیای دیگه بود جمعیت زیادی ته باغ بودن تو هر ثانیه تو نوری که فلش میزد گم میشدن و دوباره پیداشون میشد صدای اهنگ زیاد نبود بیشتر صدای همهمه می اومد!حس بدی داشتم مهران داشت با پسری که درو برامون باز کرده بود خوشو بش میکرد رفتم ایستادم کنارش!بالاخره حرفش تموم شد پسره رو کرد به منو گفت:خوشبختم اوا خانوم!

سرمو تکون دادم ولی حرفی نزدم. مهران متوجه استرس من شده بود دستموگرفت حقله کرد دور بازوشو منو کشید سمت جمعیت!

اون وسط بعضیا با مهران سلام علیک میکردن مهران هم منو یکی یکی بهشو معرفی میکرد ولی من بیشتر حواسم به دختر و پسرایی بود که داشتن جیک تو جیک هم میرقصیدن.

رقصشون اصلا شبیه چیزی که دیشب مهران بهم یاد داده بود نبود اغلب دخترا پشتشونو کرده بودن به پسراو از پشت در حالی که به هم چسبیده بودن و سرشون تو هم بود میرقصیدن!بعضیا هم که اصلا تو حال خودشون نبودن فقط چند نفر بینشون بودن که داشتن مثه ادم میرقصیدن.

با صدای مهران به خودم اومدم!تولدت مبارک گلسا جون!

نگاهمو از بقیه گرفتم و توجهمو دادم به گلسا یه لباس عین همونی که مهران ازم خواسه بود بخرم پوشیده بود فقط همون دوتا بند بالا رو هم نداشت موهاشو یه جوری عجیب و غریب بالا برده بود طوری که زا هر طرف سیخ شده بود بیرون عین این که یه دسته گل از کاه درست کرده باشی.

یه جفت کفش پاشنه بلند هم پاش کرده بود طوری که با اون قدش و اون پاشنه هایی که بیشتر شبیه میخ بودن تا پاشنه باید تو اسمون دنبالش میگشتی!ارایشش هم که کامل کامل بود عین یه عروس تمام و کمال!

لبخندی بهش زدم و گفتم:تولدت مبارک! برعکس استقبال گرمش از مهران با اکراه نگاهی سر تا پای من کرد و گفت:ممنون!

کادومو گرفتم سمتش و گفتم:ناقابله!

لبخند تصنعی زد و گفت:لطف کردی!

مهران به من اشاره کرد و گفت:آوا میخواد لباسشو عوض کنه!

گلسا به یکی از دخترایی که کنارش بود گفت:ارام!بیا ایشونو ببر لباساشو عوض کنه!

دختره اومد سمت من و گفت:بیا عزیزم!

به مهران نگاه کردم و گفتم:تو نمیای؟

این حرفم گلسا رو به خنده وا داشت!گفت:نترس نمیدزدنش!

مهران لبخندی زد و گفت:چرا دنبالت میام!

خندیدم . گلسا که حسابی ضایع شده بود از نزدیک ما کنار رفت.

دنبال دختره راه افتادیم ما رو برد تو خونه کوچیکی که تو باغ بود و گفت:میتونی بری تو بقیه دخترا هم دارن لباس عوض میکنن!

مهران رو کرد به منو گفت:من همین جا منتظرم!

سریع رفتم تو چند نفر دیگه هم داخل بودن بدون توجه به اونا سریع لباسامو عوض کردم و اومدم بیرون.

مهران لباسا و کیفمو گرفت بعد با هم رفتیم سمت صندلیایی که گوشه باغ چیده بودن!

همين كه خواستيم بشينيم يه نفر مهرانو صدا زد!هر دو برگشتيم سمت صدا. پسري كه داشت به ما نزديك ميشد گفت:به به درود بر پزشك بزرگ!

مهران با خنده گفت:درود بر پزشك كوچك !تو كجا اينجا كجا?

پسره با مهران دست داد و گفت:تولد نوه عممه!تو چي?

مهران گفت:گلسا و من تو يه مطب كار ميكنيم!

اهاني گفت بعد به من اشاره كرد و گفت:معرفي نميكني?

مهران سرشو تكون داد دستشو انداخت دور شونمو گفت:ايشون عزيز من اواست!

بعد به پسره اشاره كرد و به من گفت:حسين تو بيمارستان كاراموزه بعد از اين دوره پزشكي عمومي ميگيره!

سرمو تكون دادم و گفتم :خوشبختم!

تعظيمي كرد و گفت:همچنين بانو!

خنديدم مهران سرشو كج كرد و اروم تو گوشم گفت:اين يه كم ديوونس!

بعد رو كرد به حسين و گفت:خب بهتر نيست بشينيم?

حسين يه نگاهي به من كرد و گفت:اخه نميخوام مزاحم بشم!

مهران گفت:نه بابا اين چه حرفيه؟

بعد به من نگاه كرد منم موافقتمو با يه لبخند اعلام كردم.

همگي دور ميز نشستيم حسين نگاهي به من كرد و به مهران گفت:نميدونستم دوست دختر داري!

مهران دست منو تو دستش گرفت و هر دو رو گذاشت روي ميز و گفت:خب حالا ميدوني!از اون گذشته منو اوا حدودا يه ماهه كه با هم اشنا شديم!

حسين روم زد رو ميز و گفت :ولي ماشالا خوب به هم مياين!

لبخندي زدم و گفتم :ممنون شما لطف دارين.

حسين سرشو تكون داد بعد از شربتي كه سر ميز بود يه ليوان نصفه ريخت اول گرفت سمت من و گفت:بفرماييد!

قبل از اين كه من چيزي بگم مهران گفت:آوا مشروب نميخوره!

با تعجب گفتم:اينا مشروبه؟

مهران سرشو به علامت مثبت تكون داد

گفتم:چه جالب!سر همه ميزا هست?

_:اره.

حسين گفت:اولين باره مياي چنين تولدي!

من:بله!

سرشو تكون داد و گفت:البته تولد كه نه يه پا عروسيه واسه خودش!دختر بيچاره عقده اي شده تو اين سن هيچكي واسش عروسي نگرفته خودش دست به كار شده!

مهران با خنده گفت:نه بابا هميشه همين جوري بوده!

حسين:قبلا ما رو دعوت نميكرد ولي الان هر كسي رو تونسته خبر كرده!

مهران شونه هاشو انداخت بالا!

همون موقع گلسا اومد طرفمون

با حسين سلام و عليك كرد بعد گفت:مهران چرا نشستي؟نميخواي يه كم واسه ما برقصي يا شايد آوا اجازه نميده؟

مهران گفت:ما تازه رسيديم واسه همين نشستيم.

گلسا دستشو به سمت مهران دراز كرد و گفت:حالا افتخار نميدي يه دور با صاحب مجلس برقصي?

اينو كه گفت نفسمو با حرص دادم بيرون دختره پر رو .اصلا دلم نميخواست با مهران برقصه هر چند ربطي به من نداشت كه مهران چي كار ميكنه ولي فعلا اين من بودم كه به عنوان همراه مهران اومده بودم!

قبل از اين كه مهران چيزي بگه حسين كه متوجه عصبانيت من شده بود رو كرد به گلسا وگفت:نه ديگه گلسا جون اونايي كه جفتي اومدن بايد با هم برقصن ما بي جفتا هم با هم.

قبل از اين كه اجازه اظهار نظر به گلسا بده از جاش بلند شد و گفت:حالا پرنسس به ما افتخار رقص ميده؟

گلسا با اكراه دست تو دست حسين گذاشت و گفت:چرا كه نه!

بعد رو كرد به مهران و گفت:ولي يه دورم بايد با هم برقصيما!فكر نكنم آوا جون ناراحت بشه!

بعد بدون اين كه منتظر جواب باشه پشت چشمي نازك كرد و رفت!

مهران خنديد و گفت:خوبه حسين اينجا بود !

لبخند زدم يعني اگه اون نبود باهاش ميرقصيد?سرمو تكون دادم اصلا به من چه چرا دارم به اين چيزا فكر مي كنم؟!

مهران زد به بازومو گفت: ميخواي برقصيم؟

من:ميشه نريم؟

_:چرا؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم: همينجوري!

يه ذره نگاهم كرد و گفت:تو از ظهر يه جوري شدي!چيزي شده؟اگه كه مشكلي داري بهم بگو!

من:نه چيزي نيست!

_:اگه راست ميگي پاشو بريم برقصيم!

پوفي كردم و از جام بلند شدم مهران لبخندي زد و دستمو گرفت و كشيد وسط جمعيت در حال رقص.

خودش دستامو گذاشت رو شونش و دستشو حلقه كرد دور كمرم!

يه نگاه به دختر و پسرايي كردم گ كه دورو برمون بودن !هر كسي سرش به كار خودش گرم بود .

مهران سرشو اورد پايين و گفت:حسابي حرص گلسا رو در اورديما!

من:كو?

_:پشت سرته!

خواستم برگردم كه مهران گفت:برنگرد !

من:چرا؟ميخوام ببينمش.

لبخندي زد و گفت:اين كار درست نيست.

پوفي كردم و گفتم: اي بابا!

مهران با خنده گفت : الان ميچرخيم نگاهش كن!

من :باشه!

تاب خورديم جاي منو مهران عوض شد.قدم به شونش نميرسيد كه از اونجا نگاه كنم سرمو بردم سمت بازوش و سرمو كج كردم و از گوشه بازوي مهران گلسا رو ديدم كه با خشم به ما خيره شده بود.همون طور كه ريز ريز ميخنديدم يه دفعه مهران گفت:اين اينجا چي كار ميكنه?

سرمو گرفتم بالا و گفتم:كي?

ديدم كه اخماش تو هم رفته و به رو به رو خيره شده!

بيخيال درست و نادرستيش شدم سرمو برگردوندم و مسير نگاه مهرانو دنبال كردم و رسيدم به دختر و پسري كه تو بغل هم داشتند ميرقصيدن البته رقص كه چه عرض كنم .دختره با تمام وجود خودشو به پسره چسبونده بود پسره هم يه دستش تو يقه دختره بود و يه دستشم دور كمرش حلقه كرده بود!همين كه يه كم جا به جا شدن ديدم كه پسره كسي نيست به جز امير.

مهران خواست بره سمتش كه من مانع شدم.

مهران با حرص گفت: منتظر بودم يه جايي گيرش بيارم ولي فكر نميكردم اينجا پيداش كنم.

من:اينجا كه جاش نيست!

مهران خنده عصبي كرد و گفت:اره شب حسابشو ميرسم!

بعد منو فشار داد تو بغلش.

اروم گفتم:چي كار ميكني؟

_:داره نگاه ميكنه!

خنديدم و گفتم:از هر دو طرف محاصره شديم!

مهران به چشمام نگاه كرد و لبخندي زد و گفت:اينقد ميرقصيم تا چشمشون در بياد.

خنديدم!

منو به خودش فشار داد و گفت:واسه من كه خوب شد!

من:چي؟

نفسشو فوت كرد و گفت:هيچي .

همون موقع اهنگ يه دفعه قطع شد و چراغا هم خاموش شد هم زمان با خروج يكي از دخترا با كيك پر از شمع از خونه دورو بريا شروع كردن به خوندن شعر تولد!

مهران دستمو كشيد با هم رفتيم كنار بقيه ايستاديم برقا يكي يكي روشن شد و گلسا با شوق رفت سمت دوستاش كيكو گذاشتن رو ميز گذاشتن و گلسا هم نشست روي مبل بزرگ پشت ميز و شمعا رو فوت كرد با اين كارش همه شروع كردن به دست زدن.

تمام اين صحنه ها رو با حسرت نگاه ميكردم من هيچوقت تا به حال جشن تولدي نداشتم درواقع روز تولد برام هيچ معني خاصي نداشت.

بعد از اين كه كيك تقسيم شد نوبت كادوها رسيد تمام مدت حواسم به گلسا بود طوري كه اصلا نفهميدم مهران كي از كنارم رفت درست وقتي كه داشت كادوي مهرانو باز ميكرد رو كردم سمت مهران ولي سر جاش نبود!يه كم اطرافو نگاه كردم ولي پيداش نكردم.راه افتادم دنبالش نميخواستم تو اون جو تنها باشم ولي بين جمعيت پيداش نكردم داشتم ميرفتم اون طرف باغ كه صدايي از پشت سرم شنيدم.

_:كجا خوشگله?تنها نرو بيا با هم بريم ته باغ اونجا به اندازه كافي خلوته!

از لحن كش دارش معلوم بود كه مسته برگشتم سمتش!خنده بلندي سر داد و گفت:اي جونم!واسه من واستادي؟اومدم!

بعد در حالي كه تلو تلو ميخورد اومد سمتم!

با حرص گفتم :گمشو اشغال!

هر لحظه بهم نزديك تر ميشد با خنده گفت:ناز نكن خوشگله تو مال مني!

قبل از اين كه بهم نزديك شه با يه مشت تو دماغش پرتش كردم رو زمين قبل از اين كه از جاش بلند شه پا گذاشتم به فرار از پشت سر صداي داد و فريادش رو ميشنيدم ولي خيالم راحت بود كه ديگه دنبالم نمياد!داشتم ميدويدم كنن صداي داد و فرياد شنيدم رفتم جلو با تعجب ديدم كه امير و مهران دارن دعوا ميكنن البته اين فقط امير بود كه داشت كتك ميخورد!

مهران اميرو گوشه ديوار خفت كرده بود و داشت سرش داد ميكشيد رفتم جلو صداش كردم ولي اصلا حواسش به من نبود با صداي بلند داشت از امير ميخواست به يه چيزي اعتراف كنه.

رفتم جلوتر همون لحظه مهران اميرو كوبيد به ديوار !امير هيچ حركتي نميكرد رفتم جلو و گفتم:كشتيش!

مهران با صداي بلندي گفت:برو كنار!

بعد تو صورت امير داد زد: ميگي يا هنوز كافيت نيست?

امير با صداي گرفته اي گفت:اون دوتا…ناديا و گلسا…

مهران:اونا چي؟

ناي حرف زدن نداشت .مهران گفت :گفتم چي؟

خواست دوباره بزنتش كه اين بار من مانع شدم مهرانو كشيدم اون طرف خودشم يه كم اروم شد بعد گفت:اون فقط به درد مردن ميخوره!دستامو گذاشتم رو سينش و هلش دادم زورم بهس نميرسيد ولي خودشو نگه داشت مچ دستامو گرفت و گفت:باشه!

امير سر جاش نشسته بود و نفس نفس ميزد .

مهران با غيض گفت:ميگي يا بكشمت?

خواست سمتش حمله ور بشه كه بازوهاشو گرفتم امير گفت:من همون دوست پسر گلسام!

پوزخندي زد و ادامه داد :وقتي نقشمون لو رفت گلسا بهم پيشنهاد داد كه بيارمت تو كار خودم از اونجايي كه ميدونستم پولداري فهميدم كه به دردم ميخوري تو هم خيلي زودتر از اوني كه فكر ميكردم پيشنهادمو قبول كردي ولي فقط برام حكم يه مشتري خوبو داشتي تا اين كه ناديا نميدونم از كجا ولي منو پيدا كرد اول با پول ازم خواست بيخيالت شم ولي تو برام بيشتر از اون پول صرف ميكردي بعد رويه خودشو عوض كرد ازم خواست كاري كنم كه با دختري دوست نشي و رابطه احساسي نداشته باشي درعوض خبرايي كه بهش ميدادم ومراقبت بودم بهم پول ميداد.

به من نگاه كرد و گفت:ولي اين يكي از دستم در رفت!

مهران با عصبانيت گفت:عوضي!

صورتش از شدت خشم سرخ شده بود.امير گفت:تقصير خودت بود اونقد بي اراده اي كه هر كسي بخواد راحت ميتونه تو زندگيت سرك بكشه!

مهران دستاشو مشت كرد.

اروم گفتم :ميخواد از عمد عصبيت كنه!

چشماي سرخشو دوخت به چشماي من واقعا ترسناك شده بود .سعي كردم خونسرد و اروم باشم چند ثانيه اي بهم خيره شد بعد نفسشو از بين دندوناي قفل شدش داد بيرون دستامو كه دو طرف بازوش بود گرفت و گفت:بريم!

سرمو تكون دادم و گفتم :باشه.

مچ يه دستمو گرفت بعد رو كرد به امير و گفت:دفعه بعد زنده نميذارمت نه تورو نه اون دوتا دختر هرزه رو!

امير فقط پوزخند زد .

دستم كه تو دستشبود كشيدم و گفتم:بيا بريم!

مهران راه افتاد و منم دنبال خودش كشيد.

هيچي نميگفت فقط نفس عميق ميكشيد به وسط راه كه رسيديم يه دفعه برگشت سمت منو بازوهامو گرفت.نگاهش ترسناك بود اب دهنمو قورت دادم و نگاهش كردم!

با صداي كه از خشم ميلرزيد گفت:تو اونجا چي كار ميكردي?

با جديت تمام بهم نگاه كرد .يعني فكر كرده بود منم جزوي از نقشه اونام?

اروم ولي با عصبانيت گفت:ازت سوال پرسيدم اوا؟!

هر چقدرم من با اونا ارتباطي نداشتم امااون داشت يه فكر ديگه با خودش ميكرد ترسيدم بخواد منو هم مثه امير كتك بزنه البته اينجوري من بي گناه بايد كتك ميخوردم!

زل زد تو چشمامو با صداي بلدني گفت:مگه كري؟

از ترس اشكام سرازير شد با بغض گفتم:ديدم كنارم نيستي ترسيدم دنبالت گشتم وقتي پيدات نكردم اومدم اين طرف باغ ديدم داري دعوا ميكني…

باز زل زد تو چشمام حسابي ترسيده بودم.

با همون عصبانيت گفت:نگفتي اونجا خطرناكه؟

ناباورانه نگاهش كردم !شونه هامو اروم تكون داد و گفت:ميدونم از پس خودت بر مياي ولي ديگه تنهايي تو شب هيچ جا راه نمي افتي!دوران زندگي پسرونت تموم شده اوا اگه چهار پنج نفري ميريختن سرت ميتونستي از خودت دفاع كني؟هان؟ميتونستي؟

هيچي نگفتم با چشماي خيسم نگاهش ميكردم.چرا بايد اينقد كمبود محبت داشته باشم كه يه گوشزد از سر نگراني اينقد احساساتمو برانگيخته كنه!

اينبار با ارامش گفت:خب حالا چرا گريه ميكني؟

سرمو به دو طرف تكون دادم يعني هيچي!

از جيبش يه دستمال كاغذي بيرون كشيد و اشكامو پاك كرد و گفت:هر جا گير كردي مخصوصا تو شب ميري تو شلوغ ترين جاي ممكن و بهم زنگ ميزني .

اهي كشيدم و سرمو به علامت مثبت تكون دادم .وقتي اينجوري باهام حرف ميزد حس ميكردم بابامه.

باباي منم اگه زنده بود همين قد مهربون ميشد از خواهرام شنيده بودم كه با تمام نيش و كنايه هايي كه به خاطر پسر دار نشدن بهش ميزدن با دختراش طوري رفتار ميكرد كه انگار هر كدومشون يه شاهزاده خانومن…اگه اون نمرده بود منم شاهزاده خانوم بعدي بابام ميشدم!از اين فكرا دوباره گريم گرفت مهران با تعجب گفت:چي شد؟

هيچي نگفتم .

سرمو تو بغلش گرفت و گفت:نبايد سرت داد ميزدم!

سرمو به سينش چسبوندم و چند تا نفس عميق كشيدم قلبش از عصبانيت تند تند ميزد!

فشار دستشو بيشتر كرد داشتم خفه ميشدم خودمو عقب كشيدم و گفتم:چي كار ميكني؟نفسمو گرفت!

دستشو باز كرد و گفت:حواسم نبود!

لبخندي زد و گفت :حالا بخشيدي?

نفس عميقي كشيدم و گفتم :واسه اون گريه نكردم!

_:پس چي شد!

من:هيچي بيا بريم!

_:بريم خونه؟

لبخندي زدم و گفتم :مطمئنم اگه نريم يه بلايي سر گلسا مياري!

سرشو تكون داد و گفت:به وقتش حساب اونو هم ميرسم!

رفتيم سراغ وسايلمون بي سر و صدا شلوارمو زير دامنم پوشيدم و مانتومو تنم كردم و از يه گوشه بدون خدا حافظي از باغ زديم بيرون!

هنوز خيلي از باغ دور نشده بوديم كه از پشت سر صداي اژير پليس اومد برگشتم و عقبو نگاه كردم دم باغ نگه داشتن مهران كه داشت از تو اينه عقبو نگاه ميكرد گفت:به موقع بيرون اومديما!

صاف نشستم سر جامو گفتم:بيچاره ها كارشون در اومد!

مهران يه نگاه به ساعتش كرد و گفت:شامم بهمون ندادن بريم يه جايي يه چيزي بخوريم؟

شونه هامو انداختم بالا و گفتم :اگه گرسنته بريم.

سرشو تكون داد .بيست دقيقه بعد جلوي يه رستوران پارك كرد .دامنمو از پام در اوردم و لباسامو مرتب كردم و همراه مهران از ماشين پياده شديم!

دم در نگهبان با ديد مهران جلو اومد و گفت:خوش امديد اقاي مجد!

مهران سرشو تكون داد و گفت:ممنون!ميز خالي دارين؟

مرده يه نگاه به من كرد بعد به گوشي بزرگي كه دستش بود يه نگاه انداخت و گفت:البته!اتفاقا ميز دو نفره تو لژ اختصاصي!

مهران نيم نگاهي به من كرد بعد با لبخند به مرده گفت:ممنون

بعد يه اسكناس ده تومني گذاشت كف دستش و با هم رفتيم داخل!

همون جايي كه نگهبان بود رو گرفتيم يه پيشخدمت دنبالمون اومد راهروي وسط باغ رستورانو طي كرديم اطراف پر از الاچيق و ميزا و ادم بود رسيديم ته باغ پيشخدمت به يه اتاقك چوبي اشاره كرد و گفت:بفرماييد !پنج دقيقه ديگه براي سفارش ميام خدمتتون

وارد اتاق شديم يه ميز گرد با دوتا صندلي رو به رومون بود اطراف روي طاقچه هاي كوچيك پر از شمع و سنگايي بود كه توش روشن شده بود روي ميز هم يه فانوس بود كه البته توش لامپ كار گذاشته بودن!

با شوق گفتم:چه جالبه!ادمو ياد شباي شام غريبان روستا ميندازه!

مهران با خنده گفت:خيلي دلم ميخواست اينجا رو ببينم!

هر دو نشستيم سر ميز .گفتم:مگه قبلا نيومدي؟نگهبان كه ميشناختت.

منو رو برداشت و گفت:با اكيپ دوستام زياد ميام ولي اين اتاقو نديده بودم!

سرمو تكون دادم گفت:چي ميخوري?

بعد منوي بازكرده رو گرفت سمتم يه ذره به اسماي عجيب غريب غذاها نگاه كردم تا رسيدم به دوستان اشنا يعني كباب و جوجه.يكي يكي با دقت به محتوياتشون نگاه كردم تا رسيدم به يكي كه هم گوشت داشت هم جوجه دست گذاشتم روشو گفتم:از اينا!

مهران سرشو تكون داد.مهران يه نگاهي كرد و سرشو تكون داد پيشخدمت اومد مهران گفت:يه ميكس و يه خوراك ميگو با دوتا سالاد فصل و يه زيتون سياه و دوتا نوشابه مشكي!

پيشخدمت سرشو تكون داد و بعد از ور رفتن با گوشي كه شبيه به هموني بود كه دست نگهبان ديدم رفت.

موقع خوردن غذا من محو مزه ي خوبش شده بودم اصلا نفهميدم كه مهران تو فكره اخر سر هم يه ذره از غذاشو خورد و رفتيم!توي راه هم زياد حرف نزديم ميدونستم با اون مشكلي كه پيدا كرده بود ذهنش خيلي مشغوله.

رسيديم خونه خيلي كوتاه از هم خداحافظي كرديم و من رفتم بالا!

لباسامو عوض كردم و رفتم حمام!

كارم تموم شده بود لباسامو تو حمام عوض كردم و حولمو مثه شال انداختم رو سرم همين كه اومدم بيرون ديدم صداي در مياد رفتم سمت در از پشت پرده نگاه كردم مهران بود دستشو تكيه داده بود به ديوار و سرش پايين بود حس كردم حالش خوب نيست درو باز كردم هم چنان سرش پايين بود .با نگراني گفتم :مهران خوبي?

ين دفعه خودشو پرت كرد تو بغلم تمام سعيمو كردم تا تعادلمو حفظ كنم .تمام سنگيني وزنش رو شونم افتاده بود خواستم بكشمش بالا كه دستاش دور كمرم حلقه شد!

من:چي كار ميكني؟

چسبيد به من و گفت :آوا!

از لحنش فهميدم مسته

با تمام توانم شونه هاشو دادم عقب و گفتم: چي كار كردي?

چشماي خمارشو دوخت به منو گفت:خوشگل شدي!

بعد نگاهشو كشيد سمت لبام و حلقه دستشو محكم تر كرد ديگه وقت ترسيدن بود…

در حالي كه سعي ميكردم دستاشو باز كنم گفتم:بهتره بري!

دستاشو باز كرد و با يه حركت سريع دوباره منو با دستام تو بغل گرفت و گفت:كجا برم؟من تازه اومدم!

در حالت عادي هم از پسش بر نمي اومدم چه برسه به حالا كه مست هم بود.سرمو گرفتم پايين و در حالي كه تقلا ميكردم گفتم:چرا مست كردي?

منو از رو زمين بلند كرد و گفت:من مست نكردم ببين !

بعد نفس داغشو فوت كرد تو صورتم بد جوري بوي الكل ميداد.

صورتمو كشيدم عقب و گفتم:منو بذار زمين!

خنده اي كرد و گفت:جات بده!؟دوست نداري بغلت كنم؟

زل زد تو چشماي وحشت زده منو ادامه داد:ولي من دوس دارم!

در حالي كه ميرفت سمت اتاق خوابم گفت:ولي يه چيزي رو بيشتر دوس دارم!ميدوني چي?

جوابشو ندادم داشتم با پاهام تو هوا لگد ميزدم تا يه جوري خودمو ازاد كنم .يه دفعه منو محكم كوبيد به ديوارو پاهاشو رو پاهام قفل كرد!

تمام زورشو به كار گرفته بود حلقه ي دستشو باز كرد اما همين كه خواستم از دستام استفاده كنم دوطرف بدنم ثابتشون كرد و تكيه داد بهم تا بتونه رو هوا نگهم داره!

زل زد تو چشمامو گفت :تو رو دوست دارم !از هر چيزي بيشتر…

نگاهش بين لبا و چشمام حركت ميكرد سرشو اورد كنار گوشمو گفت:ميخوام اعتراف كنم كه دوست دارم!

حسابي ترسيده بودم هيچ راهي نداشتم تقلا كردن هم فايده اي نداشت.بايد فكرمو به كار مينداختم ولي انگار مغزم هنگ كرده بود.

لاله گوشمو بوسيد و گفت:خيلي دوست دارم!

بغض گلومو گرفته بود با التماس گفتم:مهران!

لبشو چسبوند به گوشمو گفت:جونم؟بازم بگو !بازم اسممو صدا كن .وقتي ميگي مهران قند تو دلم اب ميشه.

با صداي لرزوني گفتم:بس كن!

_:از من ميترسي؟

سرمو به علامت مثبت تكون دادم.

دوباره گوشمو بوسيد و گفت:نترس عزيزم اخه من چطور ميتونم به عشقم اسيب بزنم؟اذيتت نميكنم قول ميدم!

لباشو كشيد سمت گونم.

همزمان كه سرمو عقب كشيدم سعي كردم دستامو از دستش بكشم بيرون .انچنان دستمو فشار داد كه حس كردم استخونام خورد شد.اروم گفت:دختر خوبي باش!

بعد رفت سمت گردنم.

به گريه افتاده بودم رومو كردم اون طرف فشار لبشو رو گردنم حس ميكردم اگه تو همين وضعيت ميموندم كارم تموم بود چشمم خورد به در حمام همون لحظه فكري به ذهنم رسيد.يه نگاه به مهران كردم بعد سعي كردم اروم باشم سرمو برگردوندم سمتشو چسبوندم به سرش با اين كارم سرشو اورد بالا يه لبخند تحويلش دادم.خنديد و گفت:اي جونم!

اروم دستامو شل كردم اين باعث شد فشار دستشو كم كنه اروم تو گوشش گفتم:بريم تو حمام؟

تمام سعيمو كردم كه لحنم با عشوه همراه باشه !خوشبختانه كار ساز هم بود .

مهران خنديد و گفت:اره عشقم!ميريم!

دستامو ول كرد منم حلقشون كردم دور گردنش خودش پاهامو پيچيد دور كمرش.

بعد صورتمو گرفت تو دستاشو گفت:تو هم دوسم داري ؟

سرمو به علامت مثبت تكون دادم .

لبخندي زدو اروم گفت:قول ميدم هميشه پيشت بمونم!

نگاهش كردم سرشو اورد جلو اگه عكس العمل اشتباهي انجام ميدادم نقشم نميگرفت.

لباشو گذاشت رو لبام.يه دفعه تمام تنم گر گرفت!

سريع صورتشو كشيد عقب قلبم تند تند ميزد.خنديد و گفت:بوسيدنو هم بلد نيستي?

با تعجب نگاهش كردم.صورتمو كشيد سمت خودش و دوباره لبامو بوسيد .گرمم شده بود مهران منو بيشتر به ديوار فشار داد .نفسام به شمارش افتاده بود يه حس خاصي داشتم حسي كه تا به حال تجربش نكرده بودم .

لبامو به تقليد از اون به حركت در اوردم تو همون حالت لبخندي زد و به كارش ادامه داد .ديگه نميفهميدم چي كار ميكنم اصلا يادم رفت كه داشتم به چي فكر ميكردم از بوسيدنش خوشم اومده بود دلم ميخواست ادامش بده.

چشمامو بستم مهرانم منو از ديوار جدا كرد.

دستش رفت زير لباسم يه دفعه با ترس چشمامو باز كردم !تازه به خودم اومدم من داشتم چي كار ميكردم?!اين ديوونگي بود چطور داشتم تسليمش ميشدم?!مهران داشت با خشونت لبامو ميبوسيد اروم رفت منو گذاشت تو وان ولي هنوز بغلم كرده بود دستمو رو دستش گذاشتم كه بيشتر زير لباسم بالا نره وقتي كاملا زير دوش قرار گرفتيم دستمو بردم عقب و يه دفعه اب يخو باز كردم!

اينقدر سرد بود كه منم به لرزه افتادم .مهران منو ول كرد و با لرز فرياد كشيد سريع از جام بلند شدم كه يه دفعه گفت:عشقم اب سرده!گرمش كن تو بخار بيشتر كيف ميده!

بعد پامو گرفت.فكر ميكردم با اب يخ مستي از سرش بپره!

خواست از جاش بلند شه ديگه راهي نداشتم دوشو از جاش برداشتم و گفتم:ببخشيد !

بعد يه ضربه زدم به سرش!

افتاد جلوي پام .يه نفر يه بار بهم ياد داده بود كه كجاي سر بايد زد كه بدون اين كه خطري باشه فقط طرفو بيهوش كنه!

ابو بستم دندونام از سرما به هم ميخورد!نميتونستم مهرانو اونجا ول كنم صد در صد تا صبح يخ ميزد!

از وان بيرون اوردمش و كشون كشون بردمش تو حال كنار بخاري !

بخاري رو زياد كردم بدنش يخ كرده بود بلوزش كه خيس شده بود رو در اوردم.رفتم پتو و رو تختي رو برداشتم و پيچيدم دورش!موهاشو با حوله خشك كردم بعد ولش كردم!

رفتم تو اتاق تازه ياد خودم افتادم لباسامو عوض كردم دستكش و جوراب و كلاهمم برداشتم نشستم گوشه اتاق و يكي از پالتوهام كه بلند بود رو انداختم روي خودم!

ميترسيدم بخوابم و مهران دوباره بلند شه!

هنوز سردم بود.تكيه دادم به گوشه تخت و پاهاموتو بغلم جمع كردم

دستمو كشيدم رو لبم درد خفيفي زير لب پايينم احساس كردم.

لبامو جمع كردم.

چرا بوسيدمش?چرا جلوشو نگرفتم!?چرا اينقدر بهم ارامش داد يعني همه تو اولين بوسشون اين حس پروازو تجربه ميكردن!به بيرون اتاق نگاه كردم اصلا چرا وقت مستيش اومده بود سراغ من؟نميتونست زنگ بزنه يكي از اون دخترا بيان پيشش؟يعني واقعا منو دوست داشت كه كشيده شده بود سمتم؟!سرمو به دو طرف تكون دادم و زير لب با حرص گفتم:احمق از يه ادم مست چه انتظاري داري?!نزديكترين دختري كه در دسترسش بوده تو بودي اوا!بيخود خيال بافي نكن.

اينقدر غرق افكارم شدم كه خوابم برد

*********

مهران

چشمامو باز كردم سرم تير ميكشيد.از جام بلند شدم تازه فهميدم تو خونه خودم نيستم!

پتو رو كنار زدم بلوزم چي شده بود?

از جام بلند شدم شلوارم هنوز تنم بود بلوزم هم بالاي بخاري رو ميله اويزون شده بود.

يه دفعه ياد شب قبل افتادم همه چيز يادم بود ولي در اوردن لباسمو نه.يه نگاه به اطراف كردم اوا نبود!اگه نفهميده بودمو بلايي سرش اورده بودم چي?

بلند شدم بلوزمو تنم كردم. اوا رو صدا زدم ولي جوابمو نداد رفتم سمت اتاق كه ديدم افتاده كنار تخت!

رفتم سراغش داشت تو تب ميسوخت موهاي سرش از عرق خيس شده بود !

كشيدمش سمت خودمو گفتم:اوا?

جوابمو نداد.

چند بار اروم زدم تو گوشش ولي بازم فايده اي نداشت.

از جاش بلندش كردم و بردمش طبقه پايين خوابوندمش روي تخت گاهي يه ناله ميكرد ولي حالش بد بود تبش هم رو ٣٩بود يعني خطر تشنجش زياد بود دستكش و جورابشو در اوردم كيسه اب سرد رو هم گذاشتم زير پاش و رو پيشونيشم حوله سرد گذاشتم.

ميترسيدم برم براش دارو بگيرم و موقعي كه تنهاش حالش بد بشه!

نشستم كنارش روي تخت يعني به خاطر من به اين روز افتاده بود?با حرص گفتم:تو كه جنبه مستي نداري غلط كردي مشروب ميخوري!

صورتشو خشك كردم. لب پايينش كبود شده بود .

نگاهي به چشماي بستش كردم و گفتم:به خاطر ديشب متاسفم!

اروم لبامو گذاشتم رو لباش.

هيچ حركتي نكرد.داشت تو تب ميسوخت و اينا همش به خاطر من بود !

مجبور شدم براي پايين اوردن دماي بدنش روي شكمش كيسه يخ بذارم!

كنارش دراز كشيدم هر چند ثانيه يه بار حوله روي سرشو عوض ميكردم.

گاهي وقتا كلمات نامفهومي از دهنش بيرون مي اومد ولي هم چنان بيهوش بود!

نيم ساعت گذشته بود .دستمو گذاشتم زير سرم و برگشتم سمتش تبش پايين اومده بود

موهاشو دادم عقب گونه هاش از تب سرخ شده بود.

چطور من اين دخترو دوست داشتم .اونقد سريع اتفاق افتاده بود كه اصلا نفهميدم چطور اتفاق افتاد.

اما اون تو يه دنياي ديگه سير ميكرد مطمئن بودم اگه بهش ميگفتم بهش علاقه دارم يه جور ديگه برداشت ميكرد.

كم كم چشماشو باز كرد نشستم بالاي سرش .

با صداي گرفته اي گفت:من كجام

دستشو گرفتم و گفتم:تو خونه مني!حالت خوبه?

اب دهنشو قورت دادو گفت:تشنمه!

از جام بلند شدم و رفتم كه براش اب بيارم وقتي برگشتم ديدم نيم خيز شده و داره گريه ميكنه!

ليوانو گذاشتم رو ميز عسلي كنار تخت و كنارش نشستم و گفتم:چيه?

با گريه گفت:سرم گيج ميره!

خوابوندمش تو جاشو گفتم:اين كه گريه نداره دختر خوب بخواب خوب ميشي!

همون طور كه اشك ميريخت گفت:خوبم ميخوام برم بالا!

خواست بلند شه كه جلوشو گرفتم و گفتم:حالت اصلا هم خوب نيست!

ليوان ابو دادم بهشو گفتم:خوب كه شدي ميبرمت بالا!

ابشو خورد و گفت:تو بايد بري سر كار !

لبخندي زدم و گفتم:امروز تعطيله!

حالا بخواب .

با ترديد نگاهم كرد گفتم:تا بر ميگردم از جات تكون نميخوري!

بعد از اتاق رفتم بيرون.

براش سوپ درست كردم و برگشتم .خوابيده بود سيني رو گذاشتم گوشه تخت و صداش كردم!

چشماشو باز كرد كمكش كردم بشينه .

قاشقو پر كردم و گرفتم سمتش !

دستشو اورد جلو و گفت:خودم ميتونم.

قاشقو محكم دستم گرفتم و گفتم :نه نميتوني!

با اكراه سرشو اورد جلو سوپو خورد.گفتم:خوشمزس؟

سرشو به علامت مثبت تكون داد و گفت:ممنون.

من:تو به خاطر من اينجوري شدي!

سرشو انداخت پايين.

يه قاشق ديگه سوپ گرفتم جلوش.

بعد از اين كه خورد گفتم:ديشب چي كار كردم?

نگاهشو ازم گرفت.

گفتم:اگه اتفاقي افتاده من پاش مي ايستم.

برگشت سمتم و با نگراني گفت:نه نه چيزي نشد!

اب دهنشو قورت داد و با خجالت گفت:چيزي يادت نمياد?

ميدونستم اگه راستشو بگم معذب ميشه گفتم:اصلا يادم نمياد بالا اومده باشم فقط صبح كه بيدار شدم ديدم تو خونه توام بعدم كه تورو اينجوري پيدا كردم.ديشب چي شد?

سرشو تكون داد و گفت:هيچي!

براي اين كه بحثو عوض كنه گفت:ميشه بهم سوپ بدي?خيلي خوشمزس!

لبخندي زدم و بقيه سوپو بهش دادم.

سيني رو گذاشتم كنار و گفتم:خب استراحت كن تا من برم داروهاتو بگيرم!

همين كه از جام بلند شدم گفت:مهران؟

برگشتم سمتش.

_:چرا مست كردي؟

لپمو گزيدم و گفتم:يه كم عصبي بودم!

در حالي كه با انگشتاش بازي ميكرد گفت :ديگه اين كارو نكن.

برگشتم سمتش ميدونستم كه چرا داره اين حرفو ميزنه ولي اون خبر نداشت كه من ميدونم نشستم گوشه تخت و گفتم: اذيت شدي?

سرشو انداخت پايين.

چونشو گرفتم و صورتشو كشيدم بالا به لباش نگاه كردم و گفتم:اين كار منه?

با تعجب نگاهم كرد .گفتم:كبودي لبت!

دستشو گذاشت رو لبش و با دستپاچگي گفت:چي?

من:متوجه نشدي?

من مني كرد و گفت:چرا…چرا ديشب باهات درگير شدم و خوردم زمين !

ابروهامو انداختم بالا و گفتم:با هم دعوا كرديم?!

لباشو جمع كرد و گفت :اوهوم!

دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:ديگه هيچوقت اين اتفاق نمي افته !

سرشو تكون داد و گفت:ممنون!

لبخندي زدم و گفتم:هر اتفاقي كه افتاده معذرت ميخوام.

لبخند زد.

خوابوندمش سر جاشو گفتم:هنوز تب داري بگير بخواب تا من برگردم خب?

سرشو تكون داد و پتو رو كشيد روي خودش. من هم رفتم بيرون!

قرصا و داروهاشو خريدم و برگشتم.

يه راست رفتم تو اتاق داشت اطرافشو نگاه ميكرد با ديدن من لبخند زد!نشستم كنارش و پلاستيك قرصا رو گذاشتم كنارش و گفتم بهتري?

سرشو تكون داد همون موقع بي هوا عطسه كرد.

خنديدم و گفتم:به به تازه شروع شد.

اهي كشيد و گفت:من بدمريض ميشم خدا به دادم برسه.

من:مريضيت تقصير من بوده پس پرستارتم خودمم.

لبخند تلخي زد و گفت:عادت ندارم. وقتي مريض ميشم تو تخت استراحت كنم.

من:خب عادتت ميدم.

با نگراني زل زد بهمو گفت:نميخوام عادت كنم.

در حالي كه با حالت عصبي با دستاش بازي ميكرد گفت:وقتي از اينجا برم بازم تنها ميشم نبايد خودمو بدعادت كنم چون بعدا بهم سخت ميگذره!

بره?يعني اون به رفتن از پيش من فكر ميكرد؟يه دفعه از دهنم پريد :تو قرار نيست از اينجا بري!

با تعجب نگاه كرد.

لبمو گزيدم و گفتم:يعني اون قرض خيلي زياده حالا حالاها اينجايي.

لبخند محوي زد و گفت:ولي بالاخره كه ميرم.

تو دلم گفتم عمرا اگه بذارم ولي در ظاهر اخم كردم و گفتم:يعني اينجا خيلي بهت بد ميگذره كه اينقد به رفتن فكر ميكني?

_:نه نه منظورم این نبود اتفاقا اینجا تنها جاییه که بهم خوش میگذره ولی خب بالاخره که باید برم!

لبخند زدم . وقتی اینجوری اعتراف میکرد دلم میخواست لپاشو بگیرم تا جایی که میشه بکشمشون .گفتم:بیا یه کاری کنیم!

نگاهم کرد.

گفتم:فعلا به رفتن از اینجا فکر نکنیم و فکر خوب شدن تو باشیم! هوم؟

سرشو تکون داد و گفت :باشه!

بعد دوباره عطسه کرد.بعد گفت:با گلسا چی کار میکنی؟

سرمو تکون دادم و گفتم:نمیدونم!حالا که فهمیدم همشون با همن باید یه فکر اساسی واسشون بکنم!خیلی پیچیده شده فکر نمیکردم گلسا و دختر خالم با هم برام نقشه کشیدن!

خندید و گفت:اینا با هم دست به یکی کرده باشن اونوقت چطوری میخوان تورو بین خودشون تقسیم کنن؟!

ابروهامو دادم بالا و گفتم:دستشون به من نمیرسه!

خندید و گفت:اوهو!

من:ولی فکر کنم با هم برخورد نداشتن!

دستاشو زد به همون گفت:میگم یه ترتیبی بده اونا با هم درگیر شن اینجوری اصلا لازم نیست تو تلاشی بکنی!اونا خودشون دخل همدیگه رو میارن!

ابروهامو دادم بالا و گفتم:بد فکری هم نیستا!

سرشو تکون داد و گفت:فکرای من حرف نداره!

فقط باید امیرو بکشی کنار چون اون با دوتاشون روابط خوبی داره.

دستمو کشیدم تو موهام اصلا نمیدونستم با امیر باید چی کار کنم؟! دلم میخواست با همین دستام خفش کنم.

با خنده گفت:داری به کشتنش فکر میکنی؟

نگاهش کردم و گفتم:کشتن کی؟

_:امیر!

با خنده سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:همون دیشب اگه سر نرسیده بودی الان زنده نبود!

ابروهاشو داد بالا و گفت:یه چیزی میگم عصبی نشو!

با تعجب نگاهش کردم گفت:این اتفاقایی که برات افتاده یه جورایی تقصیر خودتم بوده!

من:منظورت چیه؟

_:امیر تو حرفاش چند باز اشاره کرد که دخالت تو زندگی تو براش اسون بوده!

من:خب که چی؟

تک سرفه ای کرد و گفت:یعنی این خودت بودی که راحت افسار زندگیتو دادی دست اون!نمیخوام زیاد وارد این مسائل بشم ولی تو یه چیزو گذاشتی اساس زندگیتو داری باهاش زندگیتو خراب میکنی اونم هیچی نیست به جز یه لذت اونم از نوع مصنوعیش! شانس اوردی که همه این اتفاقا فقط به خاطر این بوده که دوتا دختر میخواستن به دستت بیارن! میدونی با این کارا چطور راحت میشه با ابروی یه خاندان بازی کرد؟میدونی حتی ممکن بود نقشه قتلتو بکشن و یکی از همون دخترایی که واست میفرستاد میکشتت؟این یه نقشه ساده واسه پول گرفتن از تو بود برو خدا رو شکر کن مغز امیر اونقدرا کار نمیکنه و اگر نه میتونست ازت فیلم بگیره و راحت صد برابر پولی که ازت میگیره رو اخاذی کن!

با تعجب نگاهش کردم این همه مدت هیچوقت این چیزا به فکرمم خطور نکرده بود.با این حال خودمو نباختم و گفتم:من حواسم بود!

ابروهاشو داد بالا و گفت:چطوری حواست بود؟

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن