رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 53

مامان کلافه و درحالی که حس میکرد مغزش دیگه نمیکشه کاغذ و قلم توی دستشو گذاشت کنار و با درآوردن روسری و باد زدن صورتش گفت: -الله اکبر! چهار قلم جنس خریدم شده پنج میلیون ! عمه با آب و تاب گفت: -برو خداروشکر کن قبلا چیزای اصلی جهیزیه اشو خریدی…تو میدونی الان همونا ده برابر شدن!؟ مامان متفکرانه سری تکون داو و گفت: -آره والا….من وقتی این دختره دنیا اومد شروع کردم واسش جهزیه جمع کردن…حاج آقا همیشه نق میزد که پولارو بیخودی خرج میکنم اما الان باید از من تشکر کنه برای اینکه اگه همون چیزارو بخوام الان بخرم هرکدومو چند برابر باید پول بدم…. عمه نیششو کج کرد و گفت: -حالا یاسمن پنج میلیون می ارزه!؟ نه والا…… درحالی که شالمو رو سرم مرتب میکردم گفتم: -من یخچال دوقلو و مارک میخواماااا…گفته باشم…مبلهامم انتخاب کردم…کاناپه هامم انتخاب کردم…ماشین ظرفشویی هم میخوام…گفته باشم….من همچی میخوام…. مامان چشم غره ای رفت و گفت: -ابلفضللل..تعارف نکن…. .دیگه چی میخوای !؟؟ عمه خندید و گفت: -آنجلینا جولی با همچین جهیزیه و توقعی ای پا خونه بردپیت نذاشته اونوقت یاسمن ما یخچال مارک دوقلو میخواد! از اتاق بیرون اومدم و گفتم: -من میخوام وسایلمو خودمو انتخاب کنم…. حاج بابا دستی به ریشش کشید و با بستن قرآن توی دستش گفت: -باشه بابا….میخرم برات….نمیزارم دخترم ناراحت بشه…هرچی میخوای میخرم برات….همون چیزایی که خودت دوست داری و انتخاب کردی…اصلا و ابدا نگران نباش باباجان….. نیشم تا بناگوش وا شد اما با حرف عمه لبخند رو لبم ماسید: -پرروش نکن خان داداش…مبلی که این انتخاب کرده خداتومن…. بابا لبخند زد و گفت: -ایراد نداره فرخنده جان….دلم نمیخواد دخترم ذره ای ناراحت باشه….هرچی خودش انتخاب کرد براش میخرم….جهاز یاسمن باید سنگین و درخور شان باشه…من همونطور که واسه پسرهام کم نذاشتم واسه دخترمم کم نمیزارم.. بعد رو کرد سمت منو و گفت: -یه مقدار پول از همون بچگیت تاالان واست پس انداز کردم…یه مقدار هم وام گرفتم…همه رو میریزم تو کارتی که دست مادرت…ازش بگیر و هرچی میخوای بخر بابا… دویدم سمتشو با بوسیدن لپش گفتم: -دمت گرم بابا خیعلی خفنی! خجدید و سرمو بوسید….. عمه باز گفت: -خیلی لوسش کردی خان داداش! خیلی…. این عمه واسه ما شده بود مصیبت! توقع داشت من دست خالی برم خونه پسر مردم! دلخور نگاهش کردمو گفتم: -عمههههه…..خب جهیزیه خیلی مهم….. -حالا کجا میخوای تشریف ببری مادمازل!؟ -با دوستم بیرون قرار دارم….قول دادم بهش شیرینی نامزدیمو بدم… خداحافظی کردمو از خونه زدم بیرون…. سمیه نق میزد و میگفت باید بهش شیرینی نامزدی بدم منم قبول کردم…. البته بیشتر به لطف روزایی که کمک کرده بود شیطنت کنم…. تو پارک قرار گذاشته بودیم اما بیشتر از ربع ساعت بود که من منتظرش بودم و خبری ازش نشده بود…. کلافه شمارشو گرفتم تا بالاخره جواب داد..عصبی گفتم: -سمیه مگه دستم‌بهت نرسه…..میدونی چند دقیقه اس من اینجا تو پارک منتظرتم….!؟ خندید و جواب داد: -داریم میایم….. متعجب گفتم: -دارین میاااااااین ؟؟؟ مگه چند نفرین…!؟ -دونفر… -دونفر !؟ تو و کی؟؟؟ پشت تلفن بلند بلند زد زیر خنده و گفت: -حالا وقتی اومدم خودت میفهمی…سورپرایز!فعلا! میبینمت….. پووووفی کردمو نشستم رو نیمکت….معلوم نبود باز میخواد چیکار کنه! دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام و مشغول تماشای پسر بچه هایی شدم که داشتن رو چمنها فوتبال بازی میکردن….. تا اینکه بالاخره صدای هرو کرش از دور به گوشم رسید…. سرمو به سمتش چرخوندم …. یه مرد جوون همراهش بود…مردی که هرچقدر نزدیک تر میشد آشناتر بنظر می رسید…..

عینک آفتابیمو از روی چشمام برداشتم تا مطمئن بشم اشتباه نمیبینم….. دیدن آمین کنار سمیه بیشتر شبیه به یه سریال ترکیه ای یا هندی بود تا واقعیت! هرچی نزدیکتر میشدن من کمتر به خودم مسلط میشدم …. واقعا اون آمین بود!؟؟؟ لبخند عریضی روی صورت سمیه بود که احتمالا باید تو تاریخ ثبت میشد و شک نداشتم حتمی تابلوش از تابلوی مونالیزا پرفروش تر میشد!!! لبهای سرخش کش اومده بود و دندونای سفیدش نمایان…. چنان با عشق آمین رو نگاه میکرد و کنارش قدم برمیداشت که آدم احساس میکردداره کنار دیوید بکهام راه میره…… الهی به حق پنج تن بترکی سمیه با این تنوع طلبی شدیدت که هربار با یکی هستی!!! تا آمین متوجه ام شد و شناختم نگاه هامون باهم تلاقی پیدا کرد….چشماش خیره به صورت من بود و شوکه شدنش دقیقا در همون حد من !!! سمیه از همون فاصله واسم دست تکون داد و نزدیکتر که شد گفت: -رسیدیم آی رسیدیم…. اگه با هرکی غیر آمین نیومد همونجا میشستمش، میچلوندمش و بعد مینداختمش رو شاخ درختهای پارک….! ولی….حال من بودم که از شدت معذب بودن نمیتونستم سرمو بلند کنم…. البته اون عوضی باید خجالت بکشه….اون بود که تو اوج رابطمون فاز خیانتش گل کرد…. نامرد خیانتکار !!! نزدیکتر که شدن هر و کر سمیه بلند شد و لابه لای خنده هاش گفت: -چطوری یاس من !؟؟ خیلی دیر کردیم؟؟؟تقصیر آمین شد…اون دیر اومد…البته تقصیر آمین هم نبود…آخه ماشینش دست دوستش بود! عه ببخشید . معرفی نکردم… مکث کرد.نفس گرفت و بعد دستشو به حالت اشاره سمت آمین گرفت و گفت: -معرفی میکنم آمین …آمین اینم رفیق جینگ من یاسمن ودرپاره ای موارد هم یاسی…و حتی یاس! فقط خودش به حرفهای خودش خندید واسه اینکه منو آمین همچنان محو تماشای هم بودیم…البته با مقدار کمی تعجب و شوک!!! چند ثانیه ای که گذشت این آمین بود که به خودش اومد و گفت: -سلام….از دیدنتون خوشحالم…. نیشخندی زدمو گفتم: -ریا نشه منم همینطور !!! گذشته برام مرور و زنده شد….همه شیطنتهایی که باهم داشتم…. روزی که برام غیرتی شد و یه درس درست حسابی به اون استاد چشم چرون داد… روزی که باهم رفتیم خونه اش….. روزایی که باهاش گذروندم….پس چیشد دختر عموش ؟؟؟ وقتی من از اونجا رفتم خبر نامزدیش با سارینای بدترکیب حسابی همه جا پیچیده بود! چه تیپی هم زده بود لامصب!!! روز به روز خوشتیپ تر میشد! اصلا انگار این قضیه واسه خودش یه قانونیه! تا با یکی بهم میزنی بعدش هم خوشتیپتر میشه هم باکلاستر هم پولدار تر هم خفن تر….. دست از تماشای آمین لامصب و سمیه ی ایکبیری برداشتم و با زدن یه نیشخند گفتم: -خب حالا کجا بریم !؟ سمیه با هیجان گفت: -یه کافی شب همین نزدیکی ها هست…دقیقا اونور خیابون…..آقا همچیشون عالیه ….آب خالی هم بِدن میچسبه…. شونه بالا انداختم و گفتم: -واسه من که فرقی نمیکنه هرجا تو گفتی بریم…. هرسه با هم راه افتادیم سمت کافه…. سمیه دقیقا بین من و آمین بود و یه بند حرف میزد و کم هم نمیاورد!!! در عوض من و آمین هردو ساکت بودیم اما صورتهای متفکرمون نشون میداد،اگر چه تو ظاهر صامتیم اما درعوض داشتیم باخودمون کلی تو ذهنمون حرف میزدیم….. وقتی رسیدیم کافه هر سه دور یه میز کنار پنجره نشیتیم…کافه قشنگی بود…نه تاریک بود و نه فضا و دکوراسیون تیره داشت…. برعکس! همه چیز شاد و خوش رنگ و لعاب بود….. دیوارها خردلی رنگ و میزها زرد…. همه جا گل و گیاه بود و تابلوهای زیبا….یه جورایی آدم روحش مفرح میشد…. سفارشهامونو که دادیم دوباره سمیه بود که دوباره شروع کرد….. دست آمین رو گرفت توی دستش و گفت: -این یاسمن مارو بالاخره خدا زد پس کله یه نفر تا بگیرش…..البته….جناب آقاشون بشدت خوشتیپه ها…اصلا از شدت خوشتیپیش هرچی بگیم ما کم گفتیم… اسمش چی بود اقا پلیسه؟؟ راستی آمین بهت گفتم طرفش پلیس….یعنی چیز کاراگاه….خلاصه طرف از اون شرلوک هولمزهای درست و حسابیه….اینم که دیگه شیرینی این وصلت میمون! واقعل وصلت میمونیه! خیلی میمون… آمین به زور لبخندی زد و رو به من گفت: -مبارکتون باشه….. لبخند محوی تحویلش دادمو گفتم: -ممنون! سفارشهامونو آوردن….شک نداشتم اگه سمیه نبود سکوت ببن ما منفجر میشد… یه بند حرف میزد و کم هم نمیاورد….تا اینکه تلفنش زنگ خورد…نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و گفت: -اوخ اوخ!!! مامانم….من جوابشو بدم بعد میام خدمتتون….. به محض رفتن سمیه سرمو پایین انداختم و سر نی رو گذاستم تو دهنم تا با آمین چشم تو چشم نشم اما اون از نبود سمیه نهایت استفاده رو برد و گفت: -وقتی سمیه گفت با تو قرار داره قبول کردم همراهش بیام…. بازم سرمو بالا نگرفتم…ایششش…افتخار داده حضرت والا مقام…. ادامه داد: -خیلی دلم برات تنگ شده بود… سرمو بالا گرفتمو با پوزخند نگاهش کردم و گفتم: -آره مشخص…..از شدت دلتنگی همون لح ظه وارد رابطه شدی! پلک زد و گفت: -تو یهویی رفتی یاسمن…خیلی یهویی و بیخبر…. با انزجار نگاهش کردمو گفتم: -توقع داشتی بمونمو ملچ ملوچهاتو با سارینا جونت تماشا کنم…خیلی رو داری آمین….خیلی…. تو وقتی با من تو رابطه بودی رفتی سمت سارینا…این هم اسمش خیانت هم کثافت کاری… نگاهی به سمتی که سمیه بود چرخوند و وقتی متوجه شد حواسش پی ما نیست و همچنان فکش گرم صحبت گفت: -اصلا اونطور که تو فکر میکنی نیست یاسمن…. شونه بالا انداختم و گفت: -اصلا دیگه چه اهمیت داره…..برام مهم نیست…. ناباور تو چشمام نگاه کرد و سکوت کرد…

و گفت:

-که اینطور…..تو ایمانو چیزخور کردی و منم عجوزه ام! یه عجوزه ای نشونشون بدم تا حالیشون بشه فرخنده کیه !

بالا بیا بریم دختر….

با ترس پرسیدم:

-کجا….؟

-خونه عمو شجاع….مگه تو حیاط نیستن!؟

-کی؟

-لئوناردو داوینچی…اون زنیکه و دخترش…تو حیاطن دیگه آره؟

-آره هستن….

دستشو تکون داد و گفت:

-پس دنبالم بیا…..

شونه بالا انداختم و گفت:

-اصلا دیگه چه اهمیت داره…..برام مهم نیست….

ناباور تو چشمام نگاه کرد و سکوت کرد…

واقعا دیگه آمین برای من مهم نبود.

اون واسه من فقط و فقط یه عنوان داشت”دوست پسر سمیه”همین و بس!

راستش من اون روزها آسیبهای روحی زیادی بخاطر این موضوع متحمل شدم…

روحیه امو باخته بودم و احساس میکردم احساساتم جریحه دار شدن و به بازی گرفته شدم!!!

حالا به همه ی اینها افسردگی رو هم اضافه کنید! و البته اون حماقت احمقانه و اون دوستی کورکرانه و اون مهمونی لعنتی و اتفاقای بعدش…..

آخ که حتی مرور و یادآوریش هم تنمو می لرزوند!

اما من از آمین نه تنها متنفر نیستم بلکه خیلی هم ازش ممنونم….

ممنون بودم که ترکم کرد تا فرصت بودن با ایمان رو به دست بیارم…..

نی رو تو باقی مونده ی نوشیدنی چرخوندم که گفت:

-باورم نمیشد نامزد کردی!

هه! یه جوری میگفت انگار توقع داشت تا آخرعمرم پاسوزش بشم….

از ته دل گفتم:

-امیدوارم تو هم تجربه اش کنی….منظورم بودن با کسیه که وجودش هم بهت عزت میده…هم لذت…هم اعتماد بنفس…و هم هزارو یه حس خوب دیگه…

لبخند کمرنگی زد…لبخندی که انگار که با ذره بین میشد دیدش…..نسبت به قبلنها هیچ تغییر رفتاری ای نکرده بود…حتی مثل گذشته به زور میشد اون حالت ابهت دار صورتش رو کنار زد و بجاش لبخند کاشت…..

فقط خیلی کنجکاو بودم بدونم چیشد که با سارینا بهم زده….و کلی مورد دیگه که با اومدن سمیه همچی ناتموم موند و نشد که من کنجکاوی کنم….!

حدودا دو ساعتی پیشم هم بودیم و بعدش من با بهونه کردن کارای شخصیم ازشون جدا شدم….

هرسه باهم از کافه بیرون اومدیم البته بعد گرفتن کلی عکس اونم به اصرار سمیه !

دستامو تو جیب لباسم فرو بردم و به راه افتادم….

ولی دنیا خیلی کوچیک! کوچیک و مزخرف!

منی که فکر میکردم هیچوقت و هیچ زمان دیگه محال چشم تو چشم آمین بیفته حالا باهاش کافه هم رفتم!!!

درو باز کردم و رفتم داخل…مینا و مادرش تو حیاط بودن و خاک گلدونهاشونو عوض میکردن…..

حس خوبی نسبت به این خانواده نداشتم….خانواده عبوس و مغروری که همه رو از بالا نگاه میکردن…..

چون متوجه اومدنم شدن و دیدنم مجبور بودم سلام کنم..روبه روشون توقف کردم و گفتم:

-سلام….

خود مینا که با نفرت نگام کرد و مادرشم با اون سگرمه هاش درهمش فقط سری تکون داد…

آخه افاده و غرور تا چه حد!؟

از کنارشون گذشتم ولی صداشون به گوشم رسید….یعنی صدای مادرش که میگفت:

-واقعا نمیدونم معیار ایمان چیه واسه انتخاب….

-دقیقاااا…خانواده ی گریگوریشون…عمه شون دیدی چه جونوریه !؟

-جونور چیه بگو عجوزه‌‌‌‌‌‌…..یه عجوزه ی چاق..

-ایمانو چیز خور کردن مطمئن باش…..

-آره بابا وگرنه آخه کی از ابن خوشش میاد!

ووووی کاش میتونستم برم پیششون و همون گلدونهارو بکوبم تو سرشون….

حسودای عوضی!!!!

کثافتا! روزمو قهوه ای کردن با این حرفهاشون…..

عصبی و ناراحت درو باز کردمو رفتم بالا هرچند گاهی وسوسه میشدم برگردم برم پیششون و با دوتا غوداااااا به سبک بروسلی دمار از روزگارشون دربیارم یانکیای لعنتی رو !!!

با عصبانیت رفتم بالا….قبل اینکه در بزنم و برم بالا یه دو سه تا نفس عمیق کشیدم و بعد چشمامو باز کردم و خواستم با دست بزنم به در که باز شد و دست من هم صاف خورد تو صورت عمه!

هیییییینی گفتمو چند قدم رفتم عقب….

دستشو رو دماغش گذاشت و گفت:

-ذلیل بشی یاسمن الهی! ببین چه بلایی سر نازنین دماغمو اوردی!!!!

با شرمندگی گفتم:

-ببخشید عمه….اصلا…اصلا….

بغضمو که دید و وقتی متوجه شد از شدت ناراحتی نمیتونم حرف بزنم گفت:

-صبر کن ببینم….چیشده دقیقااااا !؟؟؟ هاااان ؟؟؟؟ کی تورو ناراحتت کرده !؟؟

پس اون چندتا نفس عمیق نتونسته بود کارخودشو بکنه و لو رفته بودم…

غمگین جواب دادم:

-بیخیال عمه….هیچی نشده..

خواستم برم داخل که دستشو گذاشت رو شونه ام و خیلی جدی گفت:

-واستا ببینم…تا نگی چیشده نمیزارم بری!!

نمیدونستم بهش بگم یا نه…ولی مگه دیگه دل میکرد…نفس عمیقی کشیدم و با قفل کردن انگشتام تو هم گفتم:

-یه سری حرف شنیدم که خیلی ناراحتم‌کرده …

اخم کرد و گفت:

-از کی؟؟؟ ایماااااان !؟

زودی گفتم:

-نههههه عمه ….

-پس کی؟؟!

-نمیشه از خیر دوست دونستنش بگذرین !؟؟

کاملا جدی و خشن گفت:

-ابداااا بگو ببینم کی چی گفته!؟؟ مو به مو توضیح بده….

مثل اینکه چاره ای نبود…

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-داشتم میومدم مینا و مادرش تو حیاط بودن…

دست به کمر عین یه غول وحشی گفت:

-خببببببببب !؟

-گفتن من به چه دردی میخورم که ایمان انتخابم کرد بعدهم گفتن حتما چیزخورش کردم…تازه پشت سر شما هم حرف زدن…گفتن عجوزه این……

-عجووووزه؟؟

-آره…..عجوزه و چاق!؟

-چییییی!؟؟ من چاقم !؟؟؟

-اهمممم

همه رو مو به مو براش گفتم…تمام مدت فقط ایستاده بود و گوش میداد…

بعدش متنفرانه سری تکون داد

از قیافه ی عمه پیدا بود میخواد شر به پا کنه….

دنبالش رفتمو گفتم:

-عمه میخوای چیکار کنی !؟

همونطور که عین پوتین رئیس جمهور روسیه.. یا نه بهتر بگم عین هیتلر جدی و مصمم قدم برمیداشت گفت:

-میرم یه بلایی سرشون بیارم تا یاد بگیرن دیگه پشت سر من و بچه برادرم شر و ور نگن …

دویدم سمتش…گوشه لباسشو گرفتم و گفتم:

-دستم به مانتونت عمه… شر به پا نکنیاااا…..

نگاه تند و تیزی از اونا که میگفت”ببند در دهنتو” بهم انداخت و گفت:

-دختر….یه چیزیو خوب یادت باشه هروقت دیدی کسی علیه ت گه خوری میکنه دو کار هست که باید انجام بدی!

سر تکون دادمو همونطور که با نگرانی همراهیش میکردم تند تند گفتم:

-میدونم میدونم…

-پس چی ان؟؟

-.اول اینکه یه نفس عمیق میکشم بعدهم از صحنه دور میشمو واگذارش میکنم به پیر و پیغمبر و وجدانش….

مکث کرد.یه نگاه پر سرزنش بهم انداخت و بعد یه ضربه به کله ام زد و گفت:

-خاااااک برسرت با این ایده هات!

کله امو مالوندمو گفتم:

-دردم گرفت عمه….

توجهی نکرد و با تاکید گفت:

خوب گوش کن دختر….وقتی کسی علیه ت حرف میزنه دو کار باید انجام بدی…اول اینکه چند تا فحش آبدار بهش میدی تا حالش جا بیاد….آبدااااارهااااا……

اگرم دیدی اونقدر داغون که فحش تاثیری روش نداره از زور بازوت استفاده میکنی…کاری که من زیاد انجام میدم…یعنی میدادم….حالیت شد !!!

دهنم اندازه غااار بار موند…متعجب نگاهش کردمو گفتم:

-یعنی الان میخوای چندتا فحش آبدار به مینا و مادرش بدی!؟؟

لبخندی زد و گفت:

-نه دختر…اینجا دیگه فحش آبدار افاقه نمیکنه….باید از ضرب دست استفاده کنی…

-نههههه!

-آرههههه!

عمه اصلا توجه نمیکرد.راه افتاد و رفت بیرون…دو دستمو زدم تو سرم…وای بدبخت شدم….حتمی شر به پا میکنه….

درو باز کرد و رفت بیرون…

نمیدونستم دقیقا باید چه غلطی کنم…

دنبالش راه افتادمو رفتم….

یه نگاه به چپ و راست حیاط انداخت و بعد که مینا و مادرش رو که داشتن با گلدونهاشون ور میرفتن دید ،با نیش باز رفت سمتشون و گفت:

-به به….سلام به آفتاب پرست مادر و آفتاپرست دختر….

پشت سرش ایستادم و چشمامو بستم…بدبخت شدیم!!!!

مادرمینا که عین دخترش از حرف عمه حسابی جا خورده بود بعد از اینکه به خودش اومد اخمی کرد و گفت:

-بلهههه؟؟؟ این چه طرز حرف زدن خانم نسبتا محترم !؟

چشمامو وا کردم…..وای وای وای! شروع طوفانی عمه!

عمه قیافه اشو کج و کوله کرد و گفت:

-عهههه!؟ بد حرف زدم ؟؟؟ ببخشید! من کلا مدل حرف زدنم همینطور

مامان مینا کم نیاورد و گفت:

-مدل حرف زدنتون خیلی داغون حتما عوضش کنید…

عمه دستشو به کمر تکیه داد و گفت:

-شرمتده….عجوزه ها حرف زدنشون بهتر از این نمیشه..

پورخندی زد و گفت:

-کاملا مشخص! خوبه که خودتونم میدونید عجوزه تید!

عمه حرصی خندید و گفت:

-وقتی شما میگید عجوزه ام حتما عجوزه ام دختر داداشمم جادوگر و مخ زن…

بعد رفت سمتشون….گلدون توی دست پریوش خانمو کشید سمت خودش و بعد بالای سرش وارونه اش کرد و در کمال حیرت ما خاک توش رو ریخت رو سر پریوش خانم و گلدون روهم گذاشت رو سرش و همین کارو هم با مینا کرد….

یعنی خاک توی گلدون رو…بعله!

اونا که شوکه شده بودن…منم دهنم اندازه غار باز مونده بود….

عمه اما با مسرت و لبخند دستهای خاکی خولیش رو تکوند و با لب خندون گفت:

-دفعه دیگه پشت سر من یا بچه خواهرم دری وری بگین سرتونو میکنم تو توالت…البته ایرونیش!!!

درضمن….چاق خودتی و هفت جدت آبادت!!!

بعد دوتا انگشتشو باحالت تفنگ روبه روشن گرفت و گفت:

-بنگ بنگ….

بعدهم نمادین دود تفنگش رو فوت کرد و گفت:

-دختر اصول رو یاد گرفتی!؟

آب دهنمو قورت داومو همونطور که پریوش خانم و مینارو نگاه میکردم با لکنت گفتم:

-ب.ب..بله‌…

-پس…بزن بریم دختر….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

15 دیدگاه

  1. این پارت خیییییلی باحال بود کلی خندیدم به عمه خانم
    نظرا هم خیلی جالب بود (کلی به این که گفته بود ایمان نبود خندیدم)

  2. وای عمه خیلی خوبیه از این عمه ها دووووووووس
    بعدشم با اینکه این پارت عالی بود ولی اگه طولانی بود و امین هم بود عالی تر میشد
    مررررررررررسی ادمین

  3. سلام آدمین جان. یه انتقاد کوچیک دارم اول میخوام بخاطر زحماتتون تشکر کنم بعد خواستم بگم ی کم نحوه پارت گذاری ها کارتون رو خراب کرده دوسه روز پشت سر هم هیچکدوم از رمانای پرطرفدار پارت جدیدندارن بعد یهو دختر حاج آقا میاد بعد استاد خلافکار بعد دانشجوی شیطون بلا و هلما واستاد ب تمام معنا و سکانس عاشقانه و … یا حتی گاهی توی ی شب از سه تا وب سایت پارت جدید داریم این موضوع اگه مدیریت بشه بهتره زمان پارت گذاری ها جوری بشه ک روزی ی پارت برا خوندن باشه حالا توهرکدوم از وبسایتاتون بود فرقی نداره این جوری فضا متنوع تر وجذابنر میشه

    1. سلام
      من سعی کردم همین کارو انجام بدم هر 5 روز یه پارت رمان هارو میزارم اگه توکانالمون عضو بشید متوجه اومدن پارت ها میشد

      1. ممنونم ازتون متاسفانه تلگرام ندارم حتما همین جوریه ک شما میگین اینم در حد یه پیشنهاد بود ولی خب لابد خودتون بهتر صلاح میدونین. بازم ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن