رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 54

 

مات و مبهوت داشتم دنبال عمه می رفتم که عین مک لارن پی یک یه ترمز خفن گرفت و بعد چرخید و برگشت هموم جای قبلی…گوشیشو از جیب مانتوی گشادش که فکر کنم بزرگترین سایز مانتو بود بیرون آورد و بعد اونو رو جوری که مینا و مادرش هم تو قاب تصویر باشه گرفت و بعد گفت:

-منو پریوش و میناجووون همین الان یهویی….!

بعد اون اتفاق تاریخی فکر نکنم مینا و مادرش اون آدمهای سابق بشن…من خودم اگه بجاشون بودم اون َمن سابق نمیشدم! واقعا نمیشدم!!!

رو تخت نشسته بودم و با آب و تاب همچیو برای یلدا مو به مو تعریف میکردم ….

باورش نمیشد!

من خودمم که شاهد ماجرا بودم باورم نمیشد چه برسه به اون!!! اما خب اونم به اندازه ی من تعجب کرد، شوکه شد و بعدهم زد زیر خنده….

یعنی من تعریف میکردمو اون می خندید… شاید بیشتر از چندبار اوضاع رو شرح دادمو باز ازم میخواست واسش توضیح بدم!

عین وقتایی که یه فیلم هندی میدیدیمو داستانشو با لذت واسه هم‌میگفتیم…

هرهر کرکر خنده هامون باهم قاطی شده بودکه صدای بگو مگو از بیرون به گوشم رسید….

اولش فکر کردم شاید عمه اس که داره مثل همیشه نق میزنه اما هرچی بیشتر میگذشت بیشتر متوجه میشدم قضیه چیز دیگه ایه!

از یلدا خداحافظی کردم و بعد از اتاق بیرون رفتم….

بابا و عمه و مامان جلوی در ایستاده بودن و توپ و تشرهای عموی ایمان و زنش پریوش خانم رو میشنیدن….

واااای پس شد اون چیزی که نباید میشد!!!

نکنه اختلاف پیش بیاد و تو رابطه من وایمان خللی ایجاد بشه! وای وای!!!

بدتر از همه حال و هوای حاج بابا بود که فکر کنم هیچوقت تا حالا تو عمرش کسی اینطوری جلوش واینستاده بود و تو روش توپ و تشر راه نمینداخت….

فقط سر انداخته بود پایین و به تسبیح توی دستش نگاه میکرد…..

این آرامش قبل طوفان بود!

عموی ایمان با لحن شدیدا تندی گفت:

-اصلا این چه طرز رفتار؟؟ من اصلا شما و خواهر شمارو نمیفهمم…ایشون حق نداره و نداشت گه با حانم من اینطوری رفتار کنه….

این رفتارهای مسخره و چاله میدونی از شما که ادعاتون گوش خلق رو کر کرده واقعید بعید حاااااجی آقا….

اون یه بند شاکیانه و گله مند و فوق العاده تند و بی ملاحظه حرف میزد و حاج بابا فقط گوش میداد و با شرمندگی گه گاهی سرشو میجنبوند….

میدونم جرو بحث بعدی بعد رفتن این عوضی ها تو خونه ی ماست …. بین حاج بابا و عمه و من و مامان …خلاصه حبیبی علیه حبیبی!

عمه که نمیدونم چطور تا اون لحظه ساکت مونده بود اول اجازه داد تا بابای مینا همه حرفهاشو بزنه بعد گفت:

-اووووخی! پریوش خانم ناراحت…الان از دلش در میارم….اصلا نگران نباشید …

بعد رفت سمت پریوش خانم و گفت:

-یه لحظه تشریف میارید اونور؟

نگاه معنی دار و پر نفرتی به عمه انداخت و گفت:

-من با شما هیچی حرفی ندارم….

عمه بازوی پریوش خانم رو گرفت و گفت:

-ولی من دارم….شما یه لحظه تشریف بیار….

خلاصه هرجور شده بود کشون کشون پریوش خانم بد عُنق رو کشوند یه گوشه و بعد آهسته مشغول صحبت باهاش شد….

نگاه قایمکی ای به حاج بابا انداختم…..

میدونستم کارد میزدن خونش در نمیومد…چند وقیقه بعد عمه با لبخندی عریضی دوباره برگشت…

پریوش خانم خیلی ناگهانی رو کرد سمت شوهرش و گفت:

-بیا بریم…

ما همه هنگ‌کردیم….انگار عمه جادوص کرده بود…اما خب نتیجه رضایت بخش بود چون رفتن….

اما جنگ تازه بعد رفتن اونا شروع شد….

چون من و مامان و عمه به خط ایستادیم و حاج بابا با چهره ی غیر قابل حدس رو به رومون ایستاد…..

زمزمه وار پرسیدم:

-عمه!؟

-هوووم!؟

-چیگفتی به پریوش خانم که زودی رفت!؟

-بهش گفتم اگه شوهراو جمع نکنی عکس سلفیتو تو اینستاگرام پخش میکنم….

-دمت گرم عمه خیلی خفنی…..

صدای عصبی بابا سکوت رو شکست:

-کمر بستین به نابودی آبروی من آره ؟؟؟ دست مریزاد فرخنده خانم…دست مریزاد….

داشتم از حرکت فوق حرفه ای عمه تا مرز خندیدن با صدای بلند پیش میرفتم که حاج بابا با صدای عاجز ودرحالی که میدونست نمیتونه خیلی با عمه بد برخورد کنه و برنجونش تا اون بهونه واسه دلخوری و رفتن از اینجا پیدا کنه گفت: -فرخنده جان….من چه گناهی در حق شما کردم که با من اینکارو کردی!؟؟ بد با شما حرف زدم؟؟؟ نازکتر از گل تا حالا به شما گفتم؟؟؟بی احترامی به شما کردم !؟ عمه لب گزید و گفت: -اختیار داری خان داداش…شما همیشه بهترین رفتارو داشتین با من…. بابا با لحنی که جگرم براش کباب شد گفت: -پس چرا منو جلوی این مرتیکه اینطور شرمنده کردی….!؟؟ هر چه از دهنش دراومد به ما گفت و رفت…. من خودم اصلا به جهنم…به درک….ما حالا با این خانواده به نحوی فامیل و دوست هستیم….باسمن قراره عروسشون بشه….خوبه از همین حالا شروع کنن به بدگوییمون تو فامیلشون…؟؟؟ عمه فرخنده از اون حالت شرمندگی فاصله گرفت وشد همون عمه فرخنده ی زبون دراز و گفت: -چرا باید شما احساس شرمندگی کنی!؟؟ هاااان؟؟؟ اونان که باید احساس شرمندگی بکنن حاج آقا…واسه اینکه بد حرفهایی پشت سر ما زدن نمیدونین بدونین …. بعد یه پس گردنی محکمی به من زد و گفت: -خب بگو دیگه گردقلمبه….بگو اول اونا شروع کردن… مامان دست عمه رو گرفت و گفت: -عه فرخنده جون بچه رو چرا میزنی؟؟؟ عمه مامانو چپ چپ نگاه کرد و با اشاره به من گفت: -این بچه اس؟؟؟ مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: -بچه هم نباشه با این پشا گردنی ای که تو زدی حتما الان دیگه الان عقلش اندازه عقل یه بچه شده !!! واسه اینکه جرو بحث تموم بشه دستمو از پشت کله ام برداشتم و گفتم: -عمه درست میگه حاج بابا…بخدا اول اونا بودن که شروع کردن پشت سرما بد گفتن…. بابا که دیگه میدونست من عمه نیستمو میتونه هرجور دلش میخواد باهام حرف بزنه گفت: -خب به درررررک….به جهنم که پشتت بد گفتن… -باباااااا -زهرمارو بابا…..تو قراره بری تو این فامیل…قراره باهاشون چشم تو چشم بشی اگه بخوای هی اینجوری واسه خودت دشمن تراشی بکنی اصلا بنظرم من بهم بزنیم بهتره….البته اگه آقا رحمان خودش نیاد و بهم نزنه…..که حق داره اگه اینکارو بکنه…..والله حق داره….. یارو صاف تو چشمای من نگاه کرد و به شما دوتا گفت لات چاله میدون….کاش به یاسمن میگفت پدرسگ اما نمیگفت لات چاله میدون…. صورت بابا عین لبو سرخ شده بود….هر لحظه عصبانیتش بیشترو بیشتر میشد… اونقدری که فکر میکردیم الان که دیگه منفجر بشه….. بعد هم با عصبانیت رفت سمت اتاقش….مامان سری به تاسف تکون داد و بعد گفت: -من برم واسش یه آب قند ببرم …بدجوری ناراحت شده… مامان که رفت رو کردم سمت عمه و با لب و لوچه آویزون گفتم: -بدبخت شدم همه…نکنه نامزدیم بهم بخوره…. عین اینکه یه لطیفه خنده دار شنیده باشه خندید و گفت: -نترس….پریوش از ترس لو نرفتن عکسش هم که شده عمرا اگه زیپ دهنشو وا کنه…. امیدوار گفتم: -جدی میگی عمه !؟؟ واسه اینکه صدا خنده هاش بالا نره دستشو جلو دهنش گرفت و گفت: -آره بابا….شک نکن….مطمئن باش اینا صداشو درنمیارن…شک نکن…. -عوضش ازما متنفر میشن…پشت سرمون هم جلو اینو اون بد میگن…. لبخندی از سر خیال راحتی زد و گفت: -هیچ اتفاقی نمیفته نترس… یه نفس راحت کشیدم و رفتم سمت اتاقم.مقابل آینه نشستم و اول موهامو شونه زدم بعد داشتم میبافتمشون که صدای زنگ تو خونه پیچید….خودمو زدم به کر گوشی که مجبور نباشم برم در رو باز کنم…این حالت معمولا واسه مواقعی بود که یا یکی در میزد یا تلفن خونه زنگ میخورد… پایین بافت موهامو با کش های کوچیک رنگی بستم و بعد دستهمامو کرم مالیدم که در اتاق باز شد و عمه تو چهارچوب نمایان شد و بهترین خبر ممکن رو داد: -ایمان کارت داره…الانم دم در … با ذوق گفتم: -جدااا ؟ -نیشتو ببند دختر….آره…دم در…. فورا بلند شدمو درحالی که واسه دیدنش دل تو دلم نبود با سر کردن شالم دویدم سمت در… دیدنش تو اون تیشرت سفید و مشکی شلوار جین آبی روحمو شاد کرد… ! با خوشحالی غیر قابل وصفی گفتم: -ایماااااان….. آهسته گفت: -جووووون….. خندیدم….نمیدونم چرا…شاید چون دیدنش زیادی خوشحالم میکرد..چشمکی زد و گفت: -بپوش بریم یه دوری بزنیم… -الان !؟ -نه پس فردا! از حاجی که نمیخواد اجازتو بگیرم؟؟ -نه نمیخواد..به مامان میگم… -پس من پایین منتظرتم…. چشمامو بارو بسته کردمو گفتم: -باشه… لحظه آخر گفت: -یاسی…سوتین نپوش… چپ چپ نگاش کردم که خندید و رفت….

میدونستم فعلا نمیشه به حاج آقا حتی نزدیک شد…. برای اینکه حاج آقا الان دیگه حاج اقا نبودبلکه یکی تو مایه های بروسلی بود…منتها شبیه اون قسمت و حالت فوق عصبانی بروسلی!!! پاورچین رفتم سمت مامان که داشت بافت جوراب رو به عمه یاد میداد و بعد گفتم: – مامان من با ایمان میرم بیرون…. یه اشاره به در اتاقشون کرد و گفت: -میدونی که عصبانیه…پس دیروقت برنگرد…خب!؟ ناراحت پامو زمین کوبیدم و گفتم: -عه عجب گیری کردیماااا…ایمان بدبخت که همش سرکاره…وقتاییم که میاد خونه و میخواد دو کلام با من…. مامان پرید وسط کلامم و گفت: -خب خب….نمیخواد واسه من صغری کبری بچیتی…برو ولی زودبیا…. عمه به حمایت از من دهان مبارکش رو باز کرد و گفت: -ولش کن دخترو….فکر کردی ازدواج کنه خیلی بهش خوش میگذره!؟؟؟ نه خیرررر بیچاره عین نصف زنها باید هی به فکر پخت و پز و شوهرداری و بعدهم بچه داری باشه….بهترین قسمت ازدواج دوران قبلش .. یعنی همین نومزدبازی که تو نمیزاری دختره راحت باشه… براش کف و سوت زدمو گفتم: -ماشالله عمه! ماشالله.. لبخندی پیروزمندانه زد و رو به من با نااااز گفت: -برو تا هرررروقت دلت خواست بیرون بمون بابات هم اگه سراغتو گرفت میگم کپه مرگتو گذاشتی و خوابیدی…. -ممنون از کمکای همه جانبه ات عمه جوووونم….فعلا! کفشامو برداشتمو از خونه زدم بیرون…ایمان هی مدام تک مینداخت رو گوشیم …میدونم دوست نداره زیاد معطل بمونه واسه همین تقریبا مابقی راه رو دویدم تا زودی خودمو بهش برسونم.. درماشینو که باز کردمو نشستم دلخورگفت: -چقدر لفتش دادی یاسی! بدنجو به سمتش مایل کردمو با بوسیدن گونه اش گفتم: -داشتم لباس میپوشیدم! صورتشو چرخوند و گفت: -اینوروهم ببوس…. خندیدمو اونور صورتش رو هم بوسیدم که ماشینو روشن کرد و بعد لبخند زنون ، مهربون و خلاصه مثل یک مرد باب دل گفت: -هرجا تو بگی میریم همونجا…. یکم فکر کردمو گفتم: -جایی به ذهنم نمی رسه هرجا دوست داشتی برو…راستی بگو ببینم…تو اصلا ناهار و شام خوردی!؟؟ سرشو جنبوند و گفت: -خوردم…. -کجا؟ -ناهارمو تو جاده…شاممو اداره…. هی منتظر بودم در مورد زن عموش ازم سوال کنه ولی چون چیزی نگفت خودم پرسیدم: -فهمیدی عمه با زن عموت چیکار کرد! خیلی ریلکس گفت: -اهوم…یلدا یه چیزایی گفت….دعواشون سر چی بود….؟ انگشتامو توهم قفل کردمو گفتم: -سر اینکه زن عموت پشت سرم کلی توهین بهم کرد و به عمه هم گفت عجوزه ی چاق!!! دست راستشو تو موهای فرفریش کشید و گفت: -پس عمه ات خوب کرد! برخلاف تصورم اصلا بهش برنخورد…آخه من همش فکر میکردم اگه بدونه ممکنه ناراحت بشه و گلایه کنه اما دوباره گفت: -پریوش غلط میکنه پشت سر او بد بگه حالا میخواد زن عموم هم باشه…به درک…اصلا هیچکس حق نداره درمورد تپل من بد بگه…. لبخند زد و سرشو به سمتم چرخوند و دستمو گرفت…. داشتم از شدت ذوق هلاک میشدم….نیشم تا بناگوش واشد و هی واسش ناز میکردم که ماشینو نگه داشت و گفت: -خب…پیاده شو که رسیدیم…. اونقدر تو طول مسیر مشغول حرف بودم که اصلا به کل یادم رفت از چه راه هایی عبور کردیم… پیاده شدم و همزمان اطرافمو نگاه انداختم….بعد خندیدمو با ذوق شدیدی گفتم: -از کجا میدونستی عاشق شهربازی ام !؟؟؟ ماشینو دور زد و اومد سمتم. دستنو توی دستش گرفت و گفت: -وقتی آدم یه نفرو دوست داره خب از علایقشم باخبر…. این یکی رو درست میگفت…. تو همون بدو ورود چشم افتاد به پشمک فروش….دستشو کشیدم و بردمش سمت همون قسمت زرق و برق دارو گفتم: -برام پشمک بخر…. چشمی گفت و دست کرد تو جیبشو پول پشمک رو حیاب کرد تا من یکیش رو بردارم…. بهش تعارف کردم اما سری تکون داد و گفت: -نه نمیخورم…. دستمو دور دستش حلقه کردم و بعد گفتم: -زن عموت و عموت اومدن درخونه…اونقدر به بابام بد گفت که نزدیک بود سکته بود…. اخم کرد و گفت: -به بابا میگم یه اولتیماتیوم جدی بهشون بده…. با چشمهای گرد شده و ابروهای بالا پریده گفتم: -واااای نه نگیااااا…اوضاع بی ریخت تر میشه …. کاملا جدی و همچنان بااخم گفت: -نه بی ریخت نمیشه….من خوشم نمیاد کسی به تو و خانوادت توهین کنه…حتی اگه اون کس عموم یا هر هر دیگه باشه…..خصوصا به حاجی! نگران گفتم: -ولی نگی بهتره…اونجوری کدورتها زیاد میشن! شونه بالا انداخت و گفت: -مهم نی…اصن بهتر….شاید زودتر از اینجا رفتن و خونه رو خالی کردن …خالی بشه فورا بساط عروسی رو راه میندازیم … با زدن این حرفها دستشو انداخت رو شونه ام و گفت: -دلم میخواد زودتر بریم سر خونه زندگیمون….اینکه باید واسه دو ساعت دیدمت سرو تنمون بلرزه فایده نداره…. واسه اینکه تو صورتش نگاه کنم سرمو بالا گرفتم و گفتم: -میگم ایمان میدونی به پسری که تو این شرایط بد اقتصادی عروسی بگیره چی میگن!؟ نگاهشو از چرخ و فلک برداشت و گفت: -چی میگن!؟ آ

یه بسته پفیلا تو دست راستم بود و یه پیراشکی تو دست چپم….یکم از این میخوردم و یکم از اون….

ایمان هم فقط دستاشو فرو برده بود تو جیبش و پا به پای من قدم برمیداشت بدون اینکه لب به چیزی بزنه……

بودن با ایمان همین خوبی هارو داشت…مثلا گیر نمیداد که نخور…یا کمتر بخور….چاق میشی….فلان میشی…بهمان میشی..عریض میشی…..

یعنی نه تنها اینارو نمیگفت بلکه هررررچی دلم میخواست هم واسم میخرید……

گاز بزرگی به پیراشکی زدم و بعد گفتم:

-ایمان….

خیره به بچه کوچولوهایی که صدای خنده های از ته دلشون حسابی گوش نواز بود و از سرو کول هم بالا میرفتن و به کوچکترین اتفاقها میخندیدن کوتاه ترین اما شیرین ترین جواب دنیارو داد:

-جانم…..

لقمه رو قورت دادم و گفتم:

-تو چرا گیر نمیدی که اینهمه چیزمیز نخورم!؟

آهسته خندید و گفت:

-چیه دوست داری بهت گیر بدم !؟؟

-نه خب….همینجوری گفتم….آخه وقتایی کع با بقیه میام بیرون هی بهم میگن نخور نخور چاق میشی…بی ریخت میشی…

خیلی قرص و محکم گفت:

-ببین تو هرچی دوست داری بخور…چاق بشی….لاغر بشی….زشت بشی….زیبا بشی….بداخلاق بشی….خل بشی…..چِل بشی باز من میخوامت….درهر شرایط و درهرحالت….حله !؟

خدایا……شاعر میگفت “من و اینهمه خوشبختی محاله”….واقعا هم هم منو اینهمه خوشبختی محال….!

من هر سوال معمولی ای میپرسیدم جوابهایی از ایمان میشنیدم که بهتر و خوشگلتر و لذتبخش تر از صدتا دوست دارم بود…..

شونه امو به شونه اش زدم و گفتم:

-حله!!!

دوباره پرسیدم:

-تو چرا هیچی نمیخوری!؟

-قبل اینکه بیام دنبالت سالاد سبزیجات خوردم…..

صورتمو درهم کردمو گفتم:

-چی!؟سالاد سبزیجات…..!!! تو با این چیزا سیر میشی!؟؟؟ آهاااان….شما گیاه خوارتشریف داری…..حواسم نبود…..گیاه خواری کلا دنیاییه واسه خودش…..

“فواید گیاه خواری”……

دستاشو از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت:

-گوشت چیز خوبیه ولی زیادره ی تو خوردنش اصلا خوب نیست…

-مامان بزرگم اونوقتا میگف گوشت زیاد بخوری قصی القلب میشی…

خندید و گفت:

-از این حکایتها زیاد هست…

-میدونی…من یه مدت میخواستم برم تو فاز گیاه خواری ولی بهزاد دیوونه یه چیزی گفا که دیکه ادامه ندادم…..

-چیگفت!؟

با مرور اون روز صورتم درهم شد و بعد گفتم:

-داشتم بجای برنج کاهو و سبزیجات دیگه میخوردم بعد اومد داخل و بهم گفت چیطوری بزغاله!

تا اینو گفتم زد زیر خنده…..و پرسید:

-جدی!؟

سر تکون دادمو گفتم:

-اهوم….تازه بعدشم بهم گفت یهدم بندازه دفعه بعد که خواست بیاد خونجون یکم ب ام علف بچینه بیاره…..بهزاد کلا خیلی موجود بی شعوری هست….هیچوقت آدم نمیشه…..

خواستم چند دونه پفیلابزارم دهنم،

چشمم افتاد به سمیه و آمین…..

دیگه پاهام حرکت نکردن….یه جا واستادن و جم هم نخوردن‌…..ایمان چند قدم جلوتر رفت و وقتی فهمید من نمیام چرخید سمتمو گفت:

-چرا واستادی!؟

فاصله ای تا آمین و سمیه نداشتیم…تو اینم شکی نبود که اگه چشمش به ما بیفته صدرصد و بی برو برگرد دست آمینو میگرفت و میاورد پیش ما….

و اونوقت اگه ایمان آمین رو میشناخت و بجا میاورد من بودم که بدبخت میشدم….

آب دهنمو با ترس قورت دادم و برای فرار از مهلکه گفتم:

-من دشوری دارم…..

خندید و اومد نزدیکمو گفتم:

-دَشوری؟؟؟؟ حرف زدنتم مثل خودت…باشه…بیا بریم سرویس بهداشتی….

دستشو گرفتمو دنبالش تند تند راه افتادم…وای خدا هرچی خورده بودم اصلا کوفتم شد…من نمیخواستم ایمان آمینو ببینه..‌‌شاید فکرای بدی به سرش بزنه….آخه حس میکردم میشناسش و میدونه که قبلا باهاش رفیق بودم…

چقدرهم بهم گیر میداد بخاطرش….

هوووووف!

هرچی خوراکی داشتم انداختم دور و رفتم سرویس بهداشتی و بیخودی یکم معطلش کردمو بعد اومدم بیرون….

ایمان پرسید:

-خب دوست داری بری چی سوارشی!

من غلط میکردم چیزی سوار بشم….من فقط دوست داشتم از منطقه خطر دور بشم…واسه همین گفتم:

-میشه بریم یه جای خلوت!؟

متعجب ودحالی که پیش خودش فکر میکرد محال من دل از اینجا میکنم گفت:

-یعنی بریم!؟

-آره…..

شونه بالا انداخت و گفت:

-باشه بریم….

دوباره دستشو گرفتمو باهم از شهربازی بیرون اومدیم درحالی که من مدام پشت سرم رو نگاه میکردم…

پامونو که بیرون گذاشتیم و سوار ماشین شدیم دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق و راحت از ته دل کشیدم…..

خده بکشه این سمیه رو…..

باید دفعه بعد که تنهایی گیرش آوردم با التماس بهش بگم :

“سمیه نکن….سمیه با من اینکارو نکن…..

سمیه با کسی رفیق نشو….

تو با آمین رفیق بشی من بدبخت میشم”

پوووووف! آخه بگم خدایی آدم نبود تا با آمین بریزی رو هم….

لامصب نمیدونم چجوری اونهمه داف ماف رو از سر راه کنار گذاشت و مخ آمینو زد….!!!

ایمان گفت:

-خب الان بریم کجا…..؟

یکم فکر کردمو گفتم:

-اممممم….خبببب….دقیق نمیدونم….بریم یه جای خلوت و س

اکت که فقط خودمو خودت باشیم…..

خندید و گفت:

-اینایی که تو گفتی مشخصات خونه خالیه هااا……

چپ چپ نگاهش کردم که ماشین رو روشن کرد و با شیطنت گفت:

-الان میبرمت یه جای توپ…یه حالت توپ بهت میدم….

لحنش شیطون بود اما من خیلی بهش گیر ندادم….

همینکه با سمیه و آمین رو به رو نشدیم از همه چی واسه من مهمتر بود…..

سرمو گذاشته بودم رو پاهاش و چیپس میخوردم….اونم پپسی توی دستشو هراز گاهی بالا میاورد و چند جرعه میخورد…. پا روی پا انداختمو همونطور که آروم آروم تکونش میدادم گفتم: -بنظرت عموت اینا تا کی تو خونه میمونن!؟؟ شونه هاش آهسته بالا انداخت و گفت: -نمیدونم….. -نمیدونم یعنی خیلی طول میکشه…؟ -نمیدونم یعنی نمیدونم‌…!! ایمان بود دیگه….حوصله جواب طولانی نداشت… با ذوق گفتم: -میشه وقتی رفتن دیوارهاشو رنگ بزنیم…خردلی….من خیلی دوست دارم…میخوام خونه ام ترکیبی از رنگهای شاد باشه…. تازه کاناپه ای که سفارش دادم رنگش زرد…مبلهام هم ترکیبندی شادی داره….. ختدید و گفت: -لابد باید سردرخونه بنویسیم “به کلبه ی شادی یاسمن و ایمان خوش اومدین “….. منم از این حرفش خنده ام گرفت و بعد گفتم: -آخه من جاه های تاریک رو دوست ندارم…دلم میخواد وقتی کسی پا توی خونه ام میزاره همچین روحش شادو مفرح بشه…. قوطی پپسی رو کنار گذاشت و بعد سرشو خم کرد رو صورتم و گفت: -چشممم….خونه رو هم رنگ میزنم برات…. بعد موهامو با سرانگشتاش از روی پیشونیم‌کنار زد و گفت: -دیگه نخور خب….دل درد میگیری! امشب خیلی خوردیش! مطیع و حرف گوش کن گفتم: -چشممممم….. -تو وقتی چشم میگی فقط باهات یه کار کرد! تو همون حالت ودرحالی چشمم درد گرفته بود گفتم: -چیکار!؟ خندید و گفت: -آهااان….جواب این سوال عملیه…….الان بصورت عملی بهت نشون میدم!!! خم شد و لبهاشو گذاشت رو لبهام….حالت بدی برای بوسیدن بود اما ظاهرا برای مالیدن نه…. آخه دستهاشو گذاشتهبود رو سینه هامو بی ملایمت فشار میداد…. پاهام از حس شیرین پیچیده توی وجودم ناخواسته بهم چسبیدن…. ولی خیلی درست و حسابی نمیتونستم همراهیش کنم…. دلم میخواست لبشو بخورم اما خب….نشد…. گردن هردوتامون درد گرفت‌….سرشو بلند کرد….زد رو شونه ام و گفت: -بلندشو یاسی….بلندشو… سرمو از روی پاهاش برداشتم و چرخیدم سمتش و بهش نگاه کردم….. لبمو زیر دندون گرفتم تا خنده ام نگیره از خشتک باد کرده اش….. اخم مصنوعی کرد و گفت: -میخندی توله !؟؟ همش تقصیر توئه….من تورو میبینم اینجوری میشم…. بریم تو ماشین !؟؟؟ بلند شدمو گفتم: -بریم…..کسی نبینه !؟ -کسی اینجا نیست که ببینه….. نگاهی به دوروبرم انداختم و بعد که مطمئن شدم تقریبا جز خودمون کس دیگه ای رو اون بلندی نیست رفتم سوار ماشین نشستم…. بهم خیره شدیم…. اینبار دیگه مقدمه چینی نکرد….دستهاشو قاب صورتم کرد و شروع کرد خوردن لبهام…..همزمان خودشو کشید سمتم‌ …. پلکهامو روهم گذاشتمو دستهامو آروم آروم رو سینه هاش حرکت دادم….. دقیقا رو این قسمت بدنش حساس بود منم با اینکار بیشتر کرم می ریختم….. دستاشو از دور صورتم آراد کرد و با باز کردن دکمه های مانتوم سعی کرد با آزادی بیشتری بالاتنه ام رو تو ماشین لمس کنه…من اما همش نگران بودم مبادا کسی سر برسه ولی خب…. انگار ترس من تو اون لحظه اصلا اهمیتی واسه ایمان نداشت آخه قشنگ معلوم بود نمیتونه جلو خودش رو بگیره…. منو بیشتر کشید سمت خودش….نفس کم آورده بود اما حاضر نبود کوتاه بیاد…. میخواست ‌بیشتر پیش بره که چشمامو وا کردم،دستاشو گرفتمو گفتم: -ایمان….!؟ -جان !؟؟ -فکر کنم اینجا جای نامناسبی واسه اینکارا باشه….. با تاخیر به خودش اومد….. نفس عمیقی کشید…انگار با من تو لحظه موافق شد…اینکه اینجا جای اینکارا نیست…… دستی تو موهاش کشید و بعد گفت: -باشه بااشه….آره…اینجا جاش نیست…کوفت آدم میشه وقتی نتونی درست و حسابی‌‌….. بیخیال بمونه برای بعدا….. برگشت سرجاش و بعد گفت: -اوه هلو هارو هم‌بپوشون…. خندیدم.. و دکمه های مانتوم رو بوسیدم

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

9 دیدگاه

    1. ادمین این سایت که دوباره مشکل داره ….پارت 54 رو نمیاره من از 53 وارد شدم ….مگه بروز رسانی نکردی اینو ؟

        1. فدات شم چرا عصبانیت چرا خشونت …از این بخش نوشته ها ی تازه هست تو پارت 53 وارد پارت 54 شدم …بچه زدن نداره که عزیز جان

          1. مستقیم که سرچ کنی نمیاره میگه چمیدونم بگو ربات نیستی …بابا من به پیر به پیغمبر ربات نیستم مگه باور میکنه

  1. سلام چرا اینجوریه؟؟؟ من از توی گوگل میزنم دختر حاج اقا پارت 54 نمیاره ولی از توی سایت که پارت ها پشت سر هم اند میاره و همچنین من پارت 54 رو چند روز پیش خوندم ولی زده دیروز پارت گذاری کردین

  2. ادمین جان سلام ….الان پارت 5 روز در میون میاد ما از تاریخ قبلی بشمریم منتظر بمونیم …یا از موقعی که سایت رو بروز کردی و دوباره پارت رو گذاشتی …تکلیف مون رو به مولا روشن کن زدیم به سیم آخر …..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن