رمان هلما و استاد ب تمام معنا

رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 19

تو دلم فقط داشتم به قیافه آریا میخندیدم و داشتم عصبانیتشو تصور میکردم .
ولی از حق نگذریم آریا وقتی عصبانی میشد خیلی جذاب تر میشد. حیف اینو خودش هیچوقت نفهمیده بود.
رفتم رو صندلیم نشستم و ریلکس بودم .تنها ترسی که داشتم این بود که آریا این ترم منو حذف کنه . اگه حذف میکرد جواب خونوادمو چی باید بدم .
اونا که نمی‌دونن گیر چه اعجوبه ای افتادم که .
اگه هم میخواستن ته توی قضیه رو دربیارن میومدن دانشگاه می‌فهمیدن من تقلب کردم . اون وقت دیگه بدتر میشد .
سرمو گذاشته بودم رو میز و داشتم به آیندم تو دانشگاه داشتم فک میکردم که یهو صدای پگاهو شنیدم که اومد تو شرکت ، منم زود خودمو رسوندم به در اتاقم و از لای در بازم همه چیو نگاه میکردم .
پگاه رفت سمت در و با یه قیافه پکر در زد ‌.
بعد آریا خودش درو باز کرد و دست پگاهو کشید و هلش داد تو اتاق .
انقد داد و بیدادش بلند بود که کم کم همه کارمندا از اتاقاشون زدن بیرون .
_عوضی من به تو اعتماد کرده بودم پست فطرت . اون بابای لاشخورت بهم گفت که دخترم امانته دستت و هزار جور کوفت و زهرمار . منم به خاطر اعتمادش نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره. اونوقت تو …..
بعد صداش قطع شد .
چند ثانیه بعد صدای دادش دوباره اومد . ولی این دفعه شدیدتر بود . انگار یه چیزی هم پرت کرد رو زمین .
_یه نگاه به این عکسا بنداز . این تو نیستی ؟
پگاه تا گفت یه لحظه صبر کن آریا یه سیلی محکمی تو گوشش زد :
خفه شو . صداتو ببر دیگه نمیخوام مزخرفاتتو گوش کنم .
تقصیر منه احمقه که بخاطر شراکت بابام ، به خاطر حرف بابام ، به خاطر بابات خواستم باهات خوب باشم . خواستم احساس آرامش کنی ولی نمی‌دونستم انقد پستی و آشغال که زود از من سیر بشی و عکستو تو بغل یه مرد غریبه ببینم .
به اونم قول ازدواج دادی؟ قراره اونم عین من دور بزنی یا فقط من احمق بودم که خام حرفات شدم ؟
ها ؟
بعد از چند ثانیه در اتاق باز شد و پگاه با چشم گریون از اتاق اومد بیرون . آریا هم بازوشو گرفته بود و داشت سمت بیرون هلش میداد .
_آریا بزار توضیح بدم . همش دروغه . باور کن .
_هیچی دروغ نیس. این تو بودی که تو زندگی من دروغ بودی . برو پیش همون نامزدت. حالا گورتو گم کن تا ندادم بنذازنت بیرون
وای عالی بود . بهتر از این چی میخواستم . من فقط همین لحظه که پگاه جلو چشم آریا داشت نابود میشدو میخواستم
🍁🍁

پگاه همش التماس میکرد و دم به دقیقه آریا رو صدا میزد .
آریا هم با عصبانیت رو به یلدا گفت : اگه یبار دیگه این خانم پیداش شد راش نمیدی بیاد . اگه ببینم ، بشنوم یا بفهمم این اینجا بوده تو رو هم می‌فرستم همونجایی ک اینو فرستادم .
فهمیدی ؟
فهمیدیو انقد بلند گفت که یلدا فک کنم درجا سکته رو رد کرد . از ترس فقط سرشو تکون داد ، بعد آریا زود رفت اتاقش .
از خنده دلم درد گرفته بود . ولی از یه طرف هم دلم واسه آریا سوخت .
درسته خیلی اذیتم کرده بود ولی دلم نمی‌خواست اینجوری ناراحتیشو ببینم .
ولی از یه طرف دیگه دلم خنک شد که اون بلا سر پگاه اومد .
چون چند بار بهم تیکه انداخته بود حقش بود .به پهنا جیگرم خنک شد .
بعد از این که شرکت آروم شد رفتم سر کارم و بازم فاکتورا رو زیر و رو کردم .
وقتی ساعت کاری تموم شد وسایلامو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون.
همون لحظه آریا و باباش هم از اتاق اومدن بیرون .
فقط با بابای آریا خداحافظی کردم و اصلا به آریا نگاه نکردم . از یه طرف بخاطر کار امروزش تو دانشگاه ، از یه طرف هم میدونستم عصبانیه ، اگه یه چیز بگم دیگه بدتر عصبانی میشه و واویلا .
پس ترجیح دادم سکوت کنم . اون هم فهمید باهاش سر و سنگینم ، فقط یه چش غره بهم رفت .
از شرکت زدم بیرون و زود یه آژانس گرفتم و رفتم خونه.
وقتی رسیدم کوچمون ، زود از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت خونه . سرم پایین بود و همش تو فکر بودم. از فردا دانشگاه حق نداشتم برم .
آریا اخراجم کرده بود و تا سه جلسه نمیتونستم برم . اه به خشک شانس . حالا به مامان بابام چی بگم . بگم واسه خاطر تقلب سه روز اخراج شدم ؟ اصلا اخراج سه روزه ب جهنم ، اگه این ترم کلا حذفم کنه چی؟
تو همین فکرا بودم که رسیدم در خونه
، سرمو بلند کردم تا آیفونو بزنم که با دیدن قامت متین خشکم زد

سرجام مات به متین نگاه میکردم . این اینجا چیکار میکرد؟
اومدم یه چیز بگم که یه پوزخند زد و گفت : چیه جا خوردی؟ انتظار نداشتی منو ببینی آره ؟
منم با عصبانیت یقشو گرفتم و کشوندمش اونور دیوار .
با غیض گفتم : عوضی تو اینجا چیکار می‌کنی ؟ اذیتات تو دانشگاه بس نبود ، حالا جلو در خونه هم اضافه شد ؟
دستمو از رو یقش برداشت و گفت : بهت هشدار داده بودم هلما ، بهت گفته بودم اگه به حرفم گوش نکنی همه جا آبروتو میبرم ، نگفته بودم ؟ لعنتی من به تو نگفته بودم ؟
یه جوری حرف میزد که هرکی رد میشد فکر میکرد حق با اونه ، ولی اون داشت منو مجبور میکرد که باهاش باشم . فقط به خاطر چهار تا دونه عکس
_گفتع بودی ولی به چه قیمتی ؟ به قیمت نابود شدن من ؟ خراب شدن زندگیم ؟ تو فک می‌کنی من با تو خوشبختم ؟ آره ؟
سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت . فک کنم خودشم فهمیده بود چه آدم مزخرفیه که هیچکی جرعت نداره باهاش باشه .
دستمو جلوی صورتش گرفتم و با داد گفتم : جواب بده لعنتی . تو چرا فک می‌کنی با اون عکسا میتونی منو راحت تصاحب کنی؟ ببین حتی اگه یه درصد هم من قبول کنم باهات ازدواج کنم ، این ازدواج زوریه . خودت هم میدونی ازدواج زوری آخر عاقبت نداره .
چون هر روز صبح با گریه از خواب بلند میشم و روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم ،واسه زندگیم ، واسه سرنوشتم . واسه اینکه چرا قسمتم این بود با کسی ازدواج کنم که هیچ احساسی بهش ندارم . تو هم که دلت نمی‌خواد ناراحتیمو ببینی . تو خودتو بزار جای من . اگه یکی اینکارو باهات میکرد تو چیکار میکردی ؟
متین خواست دستمو بگیره که زود دستمو کشیدم عقب .
_ببین هلما ، من بهترین زندگیو واست می‌سازم . یه زندگی که حتی تو خوابتم نمیتونی تصور کنی .
ببین اگه تو به من بله رو بگی من کل دنیا رو به پات میریزم . اصلا یکاری میکنم که یادت بره همه غم و غصه هاتو . قول میدی فراموش کنی همشونو.
بازم با داد گفتم : هیچ میفهمی چی داری میگی ؟ دیوونه شدی؟ میگم من هیچ احساسی بهت ندارم . تو چرا همش میخوای منو به زور عاشق خودت کنی؟
مگه عاشق شدن الکیه؟
تو فک می‌کنی من بچم که گول یه خونه ویلایی و یه ماشین مدل بالا و لباسای آنچنانیو بخورم ؟
بحث یه عمر زندگیه ؟ حالیته یا نه
_گوش کن ، خواهش میکنم ببین ….
حرفشو قطع کردم : تو گوش کن . من نه عشق و علاقتو می‌خوام ، نه خونه لوکستو، من فقط یه زندگی با آرامش و عشق می‌خوام که تو هیچکدومشو نداری .
حالا هم گورتو گم کن .
ازش دور شدم و رفتم سمت خونه ‌
صدای متین از پشت اومد : ببین این دفعه رو از دستم در رفتی ، ولی دفعه بعد دیگه اینجا نمیام .
یکاری میکنم مجبور شی بیای سر سفره عقد

توجه نکردم و رفتم خونه . ولی شانس آوردم زود رسیدم ، یکم دیر رسیده بودم الان معلوم نبود چی میشد . متین خیلی کله شق بود ، اگه ولش میکردم جلو در شرکت آریا هم پیداش میشد .
ولی نمی‌دونستم چه جوری از شرش خلاص شم چون هرکاری از دستش برمیاد.
آیفونو زدم و رفتم بالا .
مامان وقتی منو دید اومد سمتم و گفت : هلما چیشد؟ امتحانتو خوب دادی؟
_نه بابا چه خوبی . گند زدم ، گند .
اگه نمرم بالای ده شد باید کلاهمم بندازم هوا .
مامان یه دونه محکم زد پشت دستش و گفت : خاک به سرم ، آخه دختره خیر ندیده من این همه پول دانشگاه ندادم که بری امتحانتو گند بزنی بیای واسه من ننه من غریبم بازی دربیاری .
تو فکر آبروی منو باباتو نکردی؟ پس میری تو اون دانشگاه بیصاحاب شده چه غلطی می‌کنی ؟ فقط میری ولگردی با دوستات ؟ فکر جیب باباتو نمیکنی که قراره کل حقوقشو خرج دانشگاه کوفتی تو کنه ؟
از داد و بیدادای مامان تعجب کرده بودم . بعید بود این همه عصبانیت از طرف مامان .
با چشای گرد شده گفتم : مامان حالت خوبه ؟چت شده امروز ؟
من ترم های پیش هم نمره کم میگرفتم ولی تو اینجوری عصبانی نمیشدی.
چیزی شده مگه؟
_از وقتی با این دوستات نشست و برخواست کردی شدی مثل اونا ، یکی لنگه اونا .
این هم وضع درس خوندنته دیگه .
ترم های پیش باز میدونستم تو واقعا درس میخونی و اگه نمرت کم میشد جبران میکردی ، ولی از وقتی پای رفیق های جدیدت باز شد ، تو هم درس و کارو بوسیدی گذاشتی کنار.
یهو از حرفاش ترسیدم . نکنه از طرف دانشگاه واسه خاطر تقلبم بهش زنگ زدن ؟
با ترس گفتم : کسی چیزی گفته ؟
_مگه کسی باید چیزی بگه ؟ از قیافه دوستات معلومه چه آدمایی ان.
‌‌اون دختره که دیروز اومد اینجا واسه چی اومده بود ؟ تو سال تا سال دختر خاله هاتم دعوت نمیکنی، اون وقت این دختره رو همینجوری یهویی دعوت کردی؟
خیالم راحت شد که از طرف دانشگاه زنگ نزدن وگرنه مامان دیگه رام نمیداد خونه.
_مامان جان ، این دوستم اومده بود یکم مشکلات درسیمو حل کنه . چون تازه باهاش آشنا شدم ، میدونستم درسخونه .
_به خاطر همین امروز امتحانتو خراب کردی ؟
دیگه جوابی نداشتم بدم . واقعا کم آورده بودم .
از جلوی مامان رد شدم تا برم اتاق که یهو پیمان در خونه رو باز کرد و اومد تو :
اهالی خونه مژده بدید که امروز رفیق دوران دبیرستانمو پیدا کردم .
چند وقت دیگه هم قراره دعوتش کنم بیاد خونه .
با تعجب پرسیدم : کدوم دوستت؟
با حرف بعدی پیمان درجا خشکم زد .
_رعیس شرکتتون دیگه . آریا راد

امروز بار سوم یا چهارمی بود که شوک میشدم . اون از لو رفتن تقلبم ، اون از دیدن متین جلو در ، اینم از حرف پیمان که با شنیدنش خون تو بدنم خشک شد .
خواستم برم پیش پیمان که دیدم مامان شک می‌کنه .
رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم . بعد از چند دقیقه که فهمیدن پیمان رفته اتاقش ، منم آروم جوری که مامان نفهمه رفتم اتاقش .
درو باز کردم و رفتم تو اتاقش
تا منو دید سرشو از تو گوشیش درآورد و گفت : باز تو سرتو انداختی پایین اومدی تو ؟
_ععع ناسلامتی آبجیتما . من اگه بی اجازه نیام پس کی بیاد ؟
من واسه این خونه از نون شب هم واجب ترم . من اگه نباشم ، کی اونوقت تو این خونه حرصتون میده؟
_خوب بابا خودتو لوس نکن . بگو ببینم چیکار داری ؟
یکم سکوت کردم و گفتم
_داداش تو چجوری رفتی پیش راد؟ یعنی چجوری پیداش کردی؟
_میبینم که شاخکات حسابی فعال شده .
حالا واسه چی اینا رو میپرسی؟
_حالا تو بگو ، تا نگی منم نمیگم
_رفتم دفترچه تلفن قدیمیم که شماره همه دوستامو نوشته بودم برداشتم ، توش شماره آریا هم بود . بعد هم که تو کافی شاپ باهاش قرار گذاشتم و دیدمش .
_ بهش نگفتی که من خواهرتم ؟
_نه. برای چی؟
_آخه اگه میگفتی فک میکرد حالا چه آدم مهمیه که خانوادگی می‌خوایم بهش نزدیک شیم .
بعدشم من زیاد ازش خوشم نمیاد. نمی‌خوام زیاد از من بهش حرفی بزنی .
_ای کلک ، پس بخاطر این چیزا بود که اومده بودی اینجا و خودتو لوس میکردی؟
یه تک خنده ای کردم و گفتم : داداش میشه روزی که دعوتش کردی هم چیزی راجب من نگی؟ می‌خوام خودش بیاد اینجا و منو ببینه سورپرایز شه.
گرچه ازش خوشم نمیاد ولی قیافش دیدنی میشه قیافش.
_پس قضیه اصلی این بود ؟ منو بگو فک کردم خواهرم به خاطر شرم و حیا نمی‌خواد اسمی ازش ببرم. نگو واسه طرف نقشه ها کشیده.
سرمو انداختم پایین که گفت : خیالت راحت چیزی نمیگم ، منم خیلی دلم میخواد قیافشو ببینم اون موقع .
ولی خدایی این آریا هم چه بدنی ساخته واس خودش. اون موقع تو دبیرستان یه جوجه فوکولی بود که فوتش میکردی باد می‌برد .
ماشالا الان با اون سیکس پک و هیکل ده نفرو حریفه .
یه اخم کردم و گفتم : خوب حالا نمی‌خواد هی ازش تعریف کنی ، از قصد میگی تا حرص من دربیاد؟
جفت دستشو بالا برد و گفت : من تسلیم . نمی‌دونستم انقد ازش بدت میاد .
اینو که گفت قهقهه زد منم بالشتو پرت کردم رو سرش‌.

🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن