رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 55

 

ایمان همیشه خوب بود اما بعضی وقتها زیادی خوب میشد…حالتی که من عاشقش بودم…مثل همین نیم ساعت پیشمون که وقتی دید من چندان راحت نیستم از خیر آروم کردن خودش گذاشت و با تحمل یه سری فشارهای مثبت هجده منو تو آمپاس ننداخت!!! این یعنی احترام به طرف مقابل…و این احترام خیلی قشنگ و زیبا و دوست داشتنی بود! داشتم با لبخند نگاهش میکردم که سنگینی نگاه هامو دید و رو چرخوند به سمتم…. تندی نگاهمو ازش گرفتم و خودمو زدم به علی چپ…. خندید و گفت: -آهااان…الان مثلا داشتی منو نگاه نمیکردی!!!؟؟؟ شونه هامو بالا آوردمو با اشاره به خودم گفتم: -من!؟؟ من ؟؟؟ هه! برووو بچه خودشیفته….من داشتم اونورو نگاه میکردم! نیشگونی ازم گرفت و گفت: -برو بچه زرنگ….ما خودمون اینکاره ایم….! با اخمی مصنوعی زل زدم به اون صورت ته ریش دارش و گفتم: -دقیقا چیکاره ای !؟؟؟ هان!!! استاد قایمکی دید زدن!؟؟ تو ادارتون کی رو قایمکی دید میزنی!؟ خانمای همکارتو!!!؟؟؟ سرانگشتشو تقی زد به پیشونیم که آااااخم در اومد و بعد گفت: -داستان سرایی نکن! فردا یه جلسه برات میزارم بیای تماشام کنی….. چپکی نگاهش کردم و بعد گفتم: -خودشیفته….میگم‌ایمان من خیلی دوست دارم برم سرکار….از بیکاری بدم میاد….از اینکه همش تو خونه باشم…… صدا و لحنمو لوس و مظلوم کردو جهت جلب احساساتش به سمت خودم، بازم گفتم: -اگه بدونی عمه چقدر ازم کار میکشه ….عین چی ازم کار میکشه…. خندید و گفت: -احسنت به عمه….کار خیلی خوبی میکنه! شاکیانه و کشدار اسمشو صدا زدم: -ایمااااااااان…… مثل خودم با صدای کشیده شده ای گفت: -هان بله جاااااااااااان….. -شوخی نکن… -پس کی رو بکنم !؟ -بی تربیت…. -با تربیت! -اه لوس! -اه مرسی! دیگه داشت کلافه ام میکرد ولی خب خوشبختانه همون موقع رسیدیم خونه….هردو باهم پیاده شدیم.ماشبن رو نیاورد داخل چون میگفت فردا صبح زود دوباره باید بره…کلید انداخت و رفتیم تو حیاط که با دیدن عمه و آقا رحمان کنار هم اونم درحال نوشیدن چای هردو با تعجب عمو نگاه کردیم….. خلوت اونم این موقع شب!؟؟ دستمو به شکل یه کادر نگه داشتم و از زاویه ای کارگرانی به هردوشون که حسابی گرم حرف زدن بودم نگاه کردمو بعد گفتم: -از زاویه هنری خیلی به هم میان….. ایمان به زور جلو خنده اش رو نگه داشت و گفت: -شششش….حرف نزن بچه! نق زنون گفتم: -عه اینقدر به من نگو بچه…بگو عشقم…عسیسم…عزیزم…نفسم…عمرم…. خیلی آروم یه پس گردنی بهم زد و گفت: -بلبل زبونی نکن…راه بیفت…. با اشاره به عمه و آقا رحمان گفتم: – نریم پیششون!؟ سر تکون داد و آروم جواب داد: -نه ولشون کن…بزار راحت باشن… -باشه هرچی تو بگی…. -آفرین…. اینو گفت و دستشو انداخت دور گردنم و با قدمهایی آروم بدون اینکه توجه جلب کنیم راه افتادیم سمت در…. خیلی آردم پرسیدم: -فردا میای خونه واسه ناهار یا شام …!؟ -ناهار نمیام اما شام احتمالا باشم…. -باشه…شام به مامان میگم یه چیز خوشمزه درست کنه…. طاقت دل کندن ازش رو نداشتم و قیافه ام محزون شد وقتی رسیدیم جلو در خونه شون…. حالا مسیرها منفاوت میشد ..من باید میرفتم بالا و اونم باید می رفت خونه…. با لبخند بهم خیره شد و شستشو روی لبهام کشید و گفت: -مواظب خودت باش…. سرمو کج کردمو گفتم: -از همین حالا دلم واست تنگ شده…. لبخند زد….ضعف رفتم واسش….تصویرم تو چشماش مشخص بود…این اندازه دقت از من زیر چراغ بعید بود اما خب عشق و عاشقی یه جورایی آدمارو عجیب و غریب میکنه…. کمرشو خم کرد و یه بوسه رو لبهام نشوند ..نذاشتم ازم جدا بشه تا وقتی که لب پاینیشو سیر مکیدم….خحدیدو بعدهم ازم فاصله گرفت و گفت: -من برم بخوابم….صبح زود باید برم …. -باشه….شبت بخیر…. درحالی که مدام پشت سرمو نگاه میکردم ازش فاصله گرفتم و رفتم بالا…. در نیمه باز رو خیلی آروم کنار زدم و رفتم داخل….ساعت دو نصف شب بود و مامان و بابا خواب بودن و عمه هم که قربونش برم درحال لاس زدن بود….. بی سرو صدا کفشامو از پا درآوردمو بعد هم پاورچین رفتم توی اتاق خوابم …. درو روهم گذاشتم و بعد درآوردن لباسهام دراز کشیدم رو تخت و سلفی هایی که با ایمان گرفته بودمو واسه یلدا فرستادم… آنلاین نبود…. خواستم گوشی رو بزارم کنار که یه پیام از طرف ایمان برام بود….. با هیجان بازش کردمو از خوندن متنش تمام وجودم دچار شوق و ذوق و احساس خوشایند شد: “تو رو بیشتر از همه ی اون چیزایی که دارم دوست دارم…شبت بخیر عزیز دلم” لبخند عریضی از خوندن این چند کلمه ی ساده روی صورتم نشست….. چه شبی میشه اون شبی که ناغافل همچین پیامی از طرف اونی که بن بند وجودت دوستش داره دریافت میکنی… اصلا به قول شاعر…امشب مثل هر شب نیست….هیچ شبی مثل امشب نیست…. براش یه استیکر قلب و بوس فرستادم و بعد عکسشو بوسیدمو گوشی رو گذا شتم کنار…. من از ایمان به خاطر شخصیتش خیلی انتظار رفتارهای فوق عاشقانه نداشتم اما ….همچین وقتهایی واقعا ولم قیلی ویلی میره براش…. یا نه بهتره اینطور بگم…. من اونو دقیقا همونطور که هست دوست دارم…با همین شخصیت نه اونطوری که دلم میخواد باشه….. من اونو برای تمام فصول سال…. وبه اندازه ی تمام کسانی که دوستم ندارند دوست دارم….!

صبح با زنگ خوردنهای مکرر گوشیم از خواب بیدار شدم…چون دیروقت خوابیده بودم اونقدری میل به خوابم بیشتر شده بود که حتی رغبت نمیکردم چشمامو وا کنم و فقط همونجوری عین خل و چلا هی دستمو این طرف و اون طرف میکردم تا شاید بیاد تو چنگم….

چقدرهم تو دلم به اونی که داشت زنگ میزد فحش دادم….حالا هرکی بود مگه ول میکرد!

مامان در اتاقمو وا کرد و داد زد:

-خودشو کشت اون بی صاحاب شده بردارش دیگه…نگاش کن نگاش کن….انگار از سر کاشت برنج برگشته….بلندشو نکبت…بلند شو….

بعد اونهمه زنگ خوردن و نق شنیدن از مامان،منتهای زحمتی که به خودم دادم باز کردن لای پلک چپم بود اون صرفا جهت پیدا کردن مکان گوشی بعدهم که پیداش کردم دوباره چشمامو بستم و گفتم:

-الوووو….

صدای تیز سمیه پرده ی جفت گوشهامو پاره کرد!!! از گوشم فاصله اش دادمو گفتم:

-بمیری تو الهی….نمیتونی آرومتر حرف بزنی آخه!؟؟

-من صدبار تورو گرفتم چرا جواب نمیدی… !؟

باهمون صدای بم خوابالود گفتم:

-بجون سمیه خواب بودم…

-کاملا مشخص…ببین…من به کمک تو احتیاج دارم!

-خب ادامه اش…؟؟؟

-نمیشه باید ببینمت تا واست بگم!

-الان !؟؟

-نه عصر بیا بیرون…

-باشه….

خداحافظی که کرد گوشیو گذاشتم کنار و دوباره خوابیدم….معلوم نیست باز چی تو سرش لامصب!!!

**************

بعد از اینکه آماده شدم کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون وقتی هم ازم پرسیدن کجا میخرم خرید رو بهونه کردم….

نمیدونم سمیه چیکارم داشت هر کاری هم میکردم توضیح نمیداد و فقط میگفت باید برم پیشش….

یه جای مشخص باهم قرار گذاشته بودیم و تا از توی تاکسی دیدمش فورا از راننده خواستم نکه داره…کرایه رو حساب کردمو با قیافه ای غضب آلود رفتم سمتش و گفتم:

-سمیه الهی بمیری تو! جاسوسهای آمریکایی و اسرائیلی هم مثل تو عمل نمیکنن….حالا می میمردی همون تلفنی بگی چه مرگته!؟؟؟

دستمو گرفت و گفت:

-اولا علیک سلام دومااا نمیشد تلفنی حرف بزنم …آخه تو که خبر نداری …

چون اینو با لحن خاصی گفت کنجکاو پرسیدم:

-چیشده مگه !؟

سری به تاسف تکون داد و گفت مجید مچمو با آمین گرفت….یک دادو بیدادی راه انداخت که نگو و نپرس….

هییییییین بلندی گفتمو پرسیدم:

-درووووغ میگی!؟

-بجون خودم..

-بعدش چیشد!؟

-هیچی…چیزی به بابا اینا نگفت ولی خودش سرسنگین شده…بدترین اینکه دیگه درست و حسابی نمیتونم آمینو ببینم….

بعد دستشو رو قلبش گذاشت و گفت:

-وای منم که اصلا طاقت دوریشو ندارم….

اونجوری که سمیه از آمین حرف میزد غلط نکنم گلوش بدجور پیشش گیر کرده بود…البته حق هم داشت …آمین واقعا از اون مدل پسرایی بود که هردختری فورا به سمتش کشش پیدا میکرد….مثلا تیپ و قیافه اش…مثلا هیکلش….مثلا نوع رفتارهاش….کم محلی هاش به جنس مخالف…..خلاصه همین مواردی که هردختری میپسندید!!!

تو فکر بودم که سمیه باحرفهاش دوباره توجه ام رو جلب کرد:

-امروز با آمین قرار دارم…ولی میخوام محض احتیاط تورو هم باخودم ببرم که اگه ایندفعه مچم رو گرفت باور کنه نامزد توئہ نه من..

جفت ابروهام پرید بالا…سرم عقب رفت و دهنم واموند:

-نامزد من !؟؟؟؟

با ظلومیتی که اصلا به قیافه شیطونش نمیخورد نگاهم کرد و بعد سر تکون داد و گفت:

-آخه میدونی چیه….!؟ من به مجید گفتم نامزد توئہ…نمیدونم باور کرد یا نه…اما خب…کار از محکم کاری عیب نمیکنه…..

با عصبانیت گفت:

-خداتورو از سر زمین برداره سمیه به حق دو طفل مسلم با این دروغت …حالا حتمااااا باید از من بدبخت مایه میذاشتی!؟؟؟

دستمو گرفت و با لحن دل نرم کننده ای گفت:

-آخه دیوث من بجز تو کی رو دارم….؟؟ هان ؟؟؟

-ععهههه تو صدتا رفیق داری مارمولک…

-خب تو اون لحظه اسم تو اومد رو زبونم….

ای بسوزه این دل رئوف…کوتاه اومدمو گفتم:

-هییییییی….چه کنیم دیگه…! باشه….

پرید تو هوا و با شوق گونه امو ماچ کرد….هلش دادم عقبو گفتم:

-صورتمو تفی کردی گور به گور شده!!!! حالا کی و کجا باهم دیدتون!??

یاداوریش صورتشو درهم کرد و جواب داد:

-باهم رفته بودیم شهربازی…بعد اونم که با رفقاص اومده بود اونجا مارو دید…

آهان! پس قضیه مربوط به اون شب…..

دستامو تو جیبهای مانتوی جلو بازم فرو بردم و گفتم:

-حالا میمیری یه روز نبینیش!؟؟؟

رو کرد سمتمو گفت:

-اگه بگم آره باور میکنی!؟؟

-تو خل شدی سمیه!

-نه من فقط آمین رو یکم بیشتر از حالت عادی دوشت دارم…میدونی ..بقول شادمهر….

مکث کرد…یه چند تا سرفه کرد تا صداش تنظیم بشه و بعد آوازگونه گفت:

-فهمیده بودم زووووود…عشقهای قبل از اون سوتفاهم بود….اونقدر میخوامش….

زدم به پهلوش و گفتم:

-خب حالا نمیخواد وسط خیابون از شدت علاقه ات به آمین جونت بگی!

راستش من دلم نمیخواست بازم با آمین رو به رو بشم…احساس میکردم ممکن درموردم فکر بد بکنه…مثلا باخودش بگه شاید عمدا قصد دارم هی باهم رو به رو بشیم…..

به ان

گشتر نشون روی دستم نگاه کردم….

بگی نگی اضطراب داشتم….البته وجود خود سمیه یکم خیالمو راحت میکرد اما خب بازم یه جورایی ته دلم یه ترس دلهره آور داشتم….

من فقط امیدوار بودم همه چیز امشب ختم به خیر بشه….

ظاهرا توی یه کافه خیلی بزرگ قرار داشتن که از اونجایی که ما بودیم پیاده دو سه دقیقه هم طول نمیکشید تا بهش برسیم…

از ایمان درهمین حد خبر داشتم که طبق معمول سرکار…فقط خدا کنه زنگ یا پیام نده که مجبور به دروغ بشم…..

رفتیم و تو کافه نشستیم….

با استرس گفتم؛

-ده دقیقه اس اینجاییم پس کجاست!؟؟

-الان میاد…دنبال جای پارک…

-وقتی اومد من میرم میز بغلی میشینم که راحت حرفاتون رو بزنید…حواسمم هست آشنایی کسی نیاد….

لبخندی پررنگ زد و گفت:

-دمت گررررم….حله!

چند ودقیقه بعد بالاخره آمین اومد….

چند دقیقه بعد بالاخره آمین اومد….از همون فاصله که به سمتمون میومد بجای سمیه منو نگاه میکرد… سرمو پایین انداختم و نگاهمو بحای دیگه انداختم… سمیه که انگار جدی جدی یه نموره بیشتر از همه ی سوژه های قبلیش آمین رو دوست داشت با دیدنش گل از گلش شکفت….. خدا نکنه یه روز بفهمه بین و آمین چی بوده….حالا به دلایل مختلف! نزدیک که شد، با اون صدای بم و پخته اش گفت: -سلام…. زود سلام کردم که مجبور نشم باهاش دست بدم….با سمیه روبوسی کرد و رو به روش نشست…کیفمو برداشتمو گفتم: -میز بغلی میشینم….. تعارف کرد کنار خودشون باشم اما ترجیح من این بود جایی بشینم که درست تره… دستمو گذاشتمو زیر چونه ام داشتم تو تلگرام وول میخوردم که گارسون جام شیشه ای کمرباریک بستنی رو گذاشت مقابلم….. سرمو بلند کردم…من چیزی سفارش ندادم اما اون دقیقا همون سفارشی رو آورد که موردعلاقه ام بود…. ناخواسته سرمو به سمت سمیه و آمین چرخوندم…. بدون اینکه لبخندی بزنه انگشت لایکشو نشونم داد و با سمیه مشغول گپ شد…. پس هنوزم میدونست من چی دوست دارم و چی دوست ندارم …. قاشق رو برداشتم و در آرامش مشغول خوردن شدم…آروم آروم میخوردم که دیر تموم بشه تا وقتم اینجوری بگذره.. . بی حوصله شده بودم اما مگه سمیه حالاحالا ها بلند میشد!؟؟ یک ساعتی میگذشت و اونا همچنان رو به روی هم نشسته بودن و حرف میزدن…چیزی که برای من عجیب بود این بود که آمین کلا آدم کم حرفی بود…. وقتاییم که من بدد معمولا همیشه کوتاه ترین جوابهارو میداد و زیاد حرف نمیزد اما حالا چطور تونسته بود یک ساعت رو به روی سمیه بشینه حرف بگه و حرف بشنوه …!؟؟؟ واقعاااا عجیب بود و جای سوال داشت واسه من این موضوع !!! گارسون دوباره برامون سفارش آورد…اینبار هم یکی از چیزایی که من دوست داشتم…. و ظاهرا مثل دفعه قبل خود آمین سفارش داد ….. قابل احترام بود که هنوز میدونه چه چیزایی دوست دارم با این حال دلم میخواشت زودتر برگردم خونه….من واقعا دوست نداشتم با آمین رو به رو بشم…حیف که نمیشد اینو مستقیم به سمیه بگم آخه من هربار که خواستم ایمانو ببینم اگه کمک سمیه نبود نمیتونستم…..!!! با صدای خنده و افتادن چیزی روی میز رومو به سمتشون برگردوندم….ظاهرا آبمیوه ی سمیه ریخته بود روی پاهاش…میخندید و میگفت: -از تو دستم لیز خورد….من و این شدت از دست و پا چلفتی بودن محال….برم سرویس بهداشتی الان میام… بلند شد و حین اینکه از کنارمیز منم رد میشد گفت: -ببین چیشد! ای بابا… -اشکال نداره …یه دستمال خیس روش بکش حل میشه… -امیدواااارم…. وقتی رفت من دوباره خودمو سرگرم گوشی کردم که صندلی کناریم عقب رقت …سر بلند کردمو به آمین نگاه کردم…. این کارش رو درست ندیدم.واسه همین رو ازش برگردوندم که بدونه از بودنش کنار خودم خوشحال نبستم و بره اما اون بجای اینکار بهم گفت: -خیلی خوشحالم از اینکه دوباره میبینمت…. به گفتن کلمه ی “ممنون” اکتفا کردم و دوباره سرمو پایین انداختم…. چند دقیقه ای بینمون سکوت بود تا اینکه دوباره گفت: -من هنوزم به اندازه ی گذشته برای تو احترام و عشق قائلم یاسمن…من دنبال فرصت بودم تا برات در مورد گذشته توضیح بدم… میدونستم میخواد از چی برام حرف بزنه….قبلا برام مهم بود و اهمیت داشت اما حالا نه…. اون موقع واسم یه چالش بود….که چرا و به چه دلیل اینکارو کرده اما حالا واقعا واسم اهمیت نداشت برای اینکه وجود ایمان از هرچیز و هرکسی برام ارزشمندتره…… دستمو بالا آوردم: -نیازی نیست در موردش حرف بزنی….این موضوع دیگه واسه من مهم نیست… مصمم و جدی گفت: -ولی من میخوام برات توضیح بدم…. جدی و با اخم نگاهش کردمو گفتم: -من چیزی نمیخوام بشنوم… -بزار برات توضیح بدم…. عصبی گفتم: -نه نه…من دیگه نیازی نمیبینم…گذشته رو فراموش کردم تو هم فراموش کن…فقط….امیدوارم رفتاری که قبلا با من داشتی رو با سمیه نداشته باشی…. -من فقط خواستم بگم همیشه برای تو احترام قائل بودم و دلم میخواست یه روز واست بعضی مسائل رو توضیح بدم…. خواستم جوابشو بدم که درکمال حیرتم با ایمان چشم تو چشم شدم…..

خواستم جوابشو بدم که درکمال حیرتم با ایمان چشم تو چشم شدم….. تو فاصله ی خیلی کمی ایستاده بود و خیره نگاهم میکرد…گَهی من رو و گَهی آمین رو…. خدایا! بدنم یخ کرد و نبضم کند…. شک ندشتم فشارم افتاده و تا 6رسیده…. ماتم برد.دهنم وا موند و نگاهم رو صورت پر تاسفش خشک موند… از روی صندلی بلند شدم…. خدایا…کاش سمیه میوند تا ایمان بفهمه من واسه چی اینجام ولی انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من بدبخت و بیچاره بشم… به من خیره بود…نگاه هایی که واسه من حکم مرگ و وحشت داشتن….آب دهنم رو به زحمت قورت دادم…خودم بلند شدم رفتم سمتش…پاهام…پاهای لعنتیم انگار به زور راه میرفتن…رنگ به رخ نداشتم…. نمیدونم اینجا چیکار میکرد اما دیدم که چند دقیقه بعد دستیارش و یکی دیگه از همکارش یکی از گارسونهای کافه رو دستبند به دست به سمت ایمان آوردن…. فاصاه ام که باهاش کم شد اسمشو صدا زدم….چیزی نگفت….بهش نزدیک تر شدم و با لکنت گفتم: -ا…ای….ایم….لیمان من…من با…. با لحن ترسناکی گفت: -خفه شو …گمشو برو خوته… زانوهام سست شده بودن ..اون منو درست دربدترین لحظه یمجکن دیده بود..در بدیترین…و بدختیم این بود که سمیه هم معلوم نبود کدوم جهنم دره ای رفته… با بغض اسمشو لب زدم: -ایمان…بخدا بجون …. انگشت اشاره اشو به نشانه سکوت که نه…به نشانه خفه خون گرفتن جلو لبهاش گرفت و بعد گفت: -همونی که قبلا باهاش دوست بودی آره!؟؟ نفسم بند اومد…قلبم گرفت… -نه نه…ایمان گوش کن… -ببین…نمیخوام ریختتو ببینم…گمشو….چند قدمی ازم دور شد.مکث کرد.. ایستادو از روی شونه نگاهی بهم انداخت و گفت: -حیف که خونتونه بریزم…حیفه…. من هیچوقت اونو اینقدر عصبانی ندیدم…هیچوقت..و میدونم که بخاطر همکارهاش و اینکه آبروش نره هیچس نگفت و بقول خودش خون منو امین رو نربخت…. دیگه اگه میخواستم هم نمیتونستم باهاش حرف برنم چون همکاراشون اومدن پیشش و بعدهم از اونجا رفتن…. اشک تو چشمهام حلقه زد…دیگه منتظر اومدن سمیه نموندم و درحالی که اشکهام همینطور از چشمهام میچکیدن از اونجا زدم بیرون… دیگه ندیدمش…فقط ماشینشون رو دیدم که به سرعت از اونجا رد شد…. اه عمیقی کشیدم که قطره ی اشک دیگه ای از چشمم چکید…. من بیچاره شدم…بیچاره… تاکسی گرفتم و رفتم خونه.. .سمیه صدبار زنگ زد و من حتی رغبت نمیکردم گوشی رو توی دست بگیرم …حوصله و اعصاب هیچکس رو نداشتم….هیچکس رو…. بدنم یخ زده بود…. شقیقه هام درد میکردن و پاهام از ترس زیاد مدام خواب میرفتن…باید بهش توضیح میدادم….باید میگفتم و باید میفهمید اصل قضیه چیه….. پکر بودم و دمغ…اونقدر که حتی جلو پام رو هم نمیدیدم… نفهمیدم کی رسیدم خونه…کی رفتم تو اتاقم….حتی وقتی بهش فکر میکردم به شک و تردید میفتادم که خودم اومدم خونه؟؟؟ خودم بودم که سوار تاکسی شدم؟؟ اوضاع به طرز اسفناکی دلگیر و سخت و آزاردهنده شده بود…. چند بار شمارشو گرفتم اما جواب نداد.. شام حتی یه لقمه هم نتونستم بخورم… بیقرار و بیصبر و نا آروم اومدم توی حیاط بس نشستم تا سر برسه…تا بیاد که واسش راست قضیه رو توضیح بدم… سرمو گذاشتم رو زانوهام و اونقدر منتظر موندم تا بیاد…من تا وقتی که همچی ختم به خیر بشه آروم نمیگرفتم…تحمل اون شرایط واقعت واسم سخت و تلخ بود… تا صدای باز شدن در به گوشم رسید، خیلی زود سرمو از رو زانوهام بلند کردمو رفتم به سمتش…. هیچ توجهی بهم نکرد…. همینش ناراحتم کرد.‌..این بی توجهی هاش…. با بغض گفتم: -ایمان…ایمان بخدا داری اشتباه میکینی…. اصلا انگار منو نمیدید…لنگه های درو وا کرد تا ماشین رو بیاره داخل…. صداش میزدم اما جوابمو نمیداد…. دستشو گرفتم که عصبی برگشت سمتم و پرتم کرد عقب…..

دسشتو گرفتم که عصبی برشگت سمتم و پرتپ کرد به عقب…. چون انتظار همچین کاری رو از طرفش نداشتم نقریبا صدای شکسته شدن قلبمو شنیدم…. واقعا شنیدم…. اصن کی گفته قلب یه تیکه گوشت….!؟ قلب عینهو شیشه میمونه….. سرد و گرمی ببینه ترک برمیداره……چه برسه به اینکه…. با بغض نگاهش کردم….این رفتارش دلمو شکوند….اونقدر عصبانی و دلخور و حال خراب بود که نمیشد بهش نزدیک شد…. درست عین جریان برق بود..لمسش هم نمیشد کرد!!! ایستادم و با همون چشمای لباب از اشک نگاهش کردم.. شدت عصبانیتش از حالت صورتش، از چشماش، از نوع نگاه هاش…از همه حرکارتش مشخص بود…در کوچیک رو رد کرد و بعد رفت سوار ماشین شد و آوردش تو حیاط… میدونستم اگه الان باهاش حرف نزنم اوضاع بدجور خراب میشه…. من طاقت قهر کردنهاشو نداشتم…طاقت دوری و دلخوریش رو نداشتم….اگه ازم دور می موند…اگه تا همیشه اینجوری رو ازم برمیگردوند دووم نمیاوردم! تا ماشین رو آورد تو حیاط فورا در جلو رو باز کردمو کنارش نشستم….خواست پیاده بشه که بازم بازوش رو گرفتم و گفتم: -تورو خدا صبر کن ایمان…توروخدا….گوش بده یه لحظه….فقط یه لحظه…. بدون اینکه نگام کنه گفت: -ببین…فقط برو…فقط برو..نه میخوام صداتو بشنوم…نه میخوام حرفاتو بشنوم و نه حتی میخوام ببینمت….. خواست پیاده بشه که به گریه افتادم و گفتم: -بخدا اشتباه میکنی! بالاخره سرشو به سمتم چرخوند…من کاملا بهش حق میدادم ناراحت بشه…شاید اگه منم بودم دلخور میشدمو اینجوری بهم می ریختم….آخه اون منو توی یه کافه کنار پسری که سابقا باهاش دوست بودم دیده بود پس نمیشه بهش خُرده گرفت که چرا همچین فکری کرده….. با خشونت گفت: -اشک تمساح واسه من نریز…نمیخوام حرفاتو بشنوم… گریه اجازه نمیدادحرف بزنم…اشک همینطور رو صورتم سرازیر میشد وبه سکسکه افتاده بودم….. سرمو بلند کردمو گفتم: -بخدا اشتباه میکنی…. دستشو چنان کوبید رو فرمون که شونه هام از ترس بالا پرید…چون نمیتونست صداشو بالا ببره با حالتی فوق عصبی گفت: -اشتباه میکنم؟؟؟؟؟ رو پیشونی من نوشته احمق؟؟ خرر؟؟ نفهم؟؟ بی شعور؟؟ تو با اون پسره تو کافه گل میگفتی و گل میشنفتی بعد من اشتباه میکنم!؟؟؟ نگاهمو از رگ های برجسته شده ی گردنش برداشتم… پشت دستمو رو صورتم کشیدم و بعد با صدای خش دار شده ای از گریه گفتم: -بزار برات توضیح بدم!؟ همچنان باهمون عصبانیت گفت: -خفه شوو…خفه شو من توضیح نمیخوام….میفهمی!؟؟ من توضیح نمیخوام…..تو چی داری که به من بگی!؟؟ هان؟؟ چی داری که بگی!؟؟ یاسمن تو ا نو دوست داری؟؟؟ توعنوزم دوستش داری!؟ -نه نه…. -داری….داری که بازم بهش بدگشتی و تو کافه باهاش قرار گذاشتی…من دیگه نمیخوام‌ببینمت…دیگه نمیخوام… وثط اولدرم بلدورمهاش دستشو رو پیشونیش گذاشت و فشار داد….بهم ریخته بود…عین من…اون از عصبانیت و من از درد گناه نکرده…. آهسته گفت: -برو پایین…. نرفتم و بجاش گفتم: -بزار برات توضیح بدم…خواهش میکنم…. سرشو بالا گرفت و دستشو تکون داد و گفت: -هیچچچچی نمیخوام بشنوم…..هیچی….. -جون خاله زهرا…. حرفمو کامل نزده بودم که دستش ناخواسته یا شایدم خواسته اما بی رحمانه رو صورتم نشست و گفت: -پای مادر منو نکش وسطو فقط برو….اگه دلت با اون برو باهمون…. وای نه….من نمیخواستم این اتفاق بیفته….نمیخواستم…. شوکه از ضرب دستش و قبل اینکه پیاده بشه گفتم: -سمیه بهم گفته بود با یه نفر دوست شده…..گفت خیلی دوستش داره…من ندیده بودمش و نمیدونستم کیه….تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی فهمیدم طرفش کی هست….از هموح روزهم تا اونجایی که امکان داشت من سعی میکروم زیاد نبینمشون…به توهم نگفتم چون نمیخواستم همچین مسائلی پیش بیاد… صبح بهم زنگ زد و گفت دیشب داداشش با آمین دبدش…گفت امروزهم قرار داره و ازم خواهش کرد باهاش برم بیرون تا اگه داداشش دیدمون با وجود من بهش گیره نده….نتونستم بگم نه چون من هروقت میخواستم بیام پیش تو با کمک سمیه میومدم….امروز تو کافه تو وقتی منو دیدی که سمیه رفته بود سرویس بهداشتی…یک دقیقه…یک دقیقه اگه صبر میکردی سمیه میومدو خودت میدیدی که من درست میگم…. من آخه چرا باید برم با کس دیگه ای اونم وقتی تورو … حرفمو ادامه ندادم…غمگین و محزون در ماشین رو باز کردم…دستمو رو صورتم گذاشتم و رفتم بیرون…. دیگه پشت سرمم نگاه نکردم…. من همه چی رو گفتم…همه چی رو…و نمیدونم باور کنه یا نه….اما دعا میکنم باور کنه…من طاقت این دلخوری هارو ندارم…واقعا ندارم….دسشتو گرفتم که عصبی برشگت سمتم و پرتپ کرد به عقب…. چون انتظار همچین کاری رو از طرفش نداشتم نقریبا صدای شکسته شدن قلبمو شنیدم…. واقعا شنیدم…. اصن کی گفته قلب یه تیکه گوشت….!؟ قلب عینهو شیشه میمونه….. سرد و گرمی ببینه ترک برمیداره……چه برسه به اینکه…. با بغض نگاهش کردم….این رفتارش دلمو شکوند….اونقدر عصبانی و دلخور و حال خراب بود که نمیشد بهش نزدیک شد…. درست عین جریان برق بود..لمسش هم نمیشد کرد!!! ایستادم و با همون چشمای لباب از اشک نگاهش کردم.. شدت عصبانیتش از حالت صورتش، از چشماش، از نوع نگاه هاش…از همه حرکارتش مشخص بود…در کوچیک رو رد کرد و بعد رفت سوار ماشین شد و آوردش تو حیاط… میدونستم اگه الان باهاش حرف نزنم اوضاع بدجور خراب میشه…. من طاقت قهر کردنهاشو نداشتم…طاقت دوری و دلخوریش رو نداشتم….اگه ازم دور می موند…اگه تا همیشه اینجوری رو ازم برمیگردوند دووم نمیاوردم! تا ماشین رو آورد تو حیاط فورا در جلو رو باز کردمو کنارش نشستم….خواست پیاده بشه که بازم بازوش رو گرفتم و گفتم: -تورو خدا صبر کن ایمان…توروخدا….گوش بده یه لحظه….فقط یه لحظه…. بدون اینکه نگام کنه گفت: -ببین…فقط برو…فقط برو..نه میخوام صداتو بشنوم…نه میخوام حرفاتو بشنوم و نه حتی میخوام ببینمت….. خواست پیاده بشه که به گریه افتادم و گفتم: -بخدا اشتباه میکنی! بالاخره سرشو به سمتم چرخوند…من کاملا بهش حق میدادم ناراحت بشه…شاید اگه منم بودم دلخور میشدمو اینجوری بهم می ریختم….آخه اون منو توی یه کافه کنار پسری که سابقا باهاش دوست بودم دیده بود پس نمیشه بهش خُرده گرفت که چرا همچین فکری کرده….. با خشونت گفت: -اشک تمساح واسه من نریز…نمیخوام حرفاتو بشنوم… گریه اجازه نمیدادحرف بزنم…اشک همینطور رو صورتم سرازیر میشد وبه سکسکه افتاده بودم….. سرمو بلند کردمو گفتم: -بخدا اشتباه میکنی…. دستشو چنان کوبید رو فرمون که شونه هام از ترس بالا پرید…چون نمیتونست صداشو بالا ببره با حالتی فوق عصبی گفت: -اشتباه میکنم؟؟؟؟؟ رو پیشونی من نوشته احمق؟؟ خرر؟؟ نفهم؟؟ بی شعور؟؟ تو با اون پسره تو کافه گل میگفتی و گل میشنفتی بعد من اشتباه میکنم!؟؟؟ نگاهمو از رگ های برجسته شده ی گردنش برداشتم… پشت دستمو رو صورتم کشیدم و بعد با صدای خش دار شده ای از گریه گفتم: -بزار برات توضیح بدم!؟ همچنان باهمون عصبانیت گفت: -خفه شوو…خفه شو من توضیح نمیخوام….میفهمی!؟؟ من توضیح نمیخوام…..تو چی داری که به من بگی!؟؟ هان؟؟ چی داری که بگی!؟؟ یاسمن تو ا نو دوست داری؟؟؟ توعنوزم دوستش داری!؟ -نه نه…. -داری….داری که بازم بهش بدگشتی و تو کافه باهاش قرار گذاشتی…من دیگه نمیخوام‌ببینمت…دیگه نمیخوام… وثط اولدرم بلدورمهاش دستشو رو پیشونیش گذاشت و فشار داد….بهم ریخته بود…عین من…اون از عصبانیت و من از درد گناه نکرده…. آهسته گفت: -برو پایین…. نرفتم و بجاش گفتم: -بزار برات توضیح بدم…خواهش میکنم…. سرشو بالا گرفت و دستشو تکون داد و گفت: -هیچچچچی نمیخوام بشنوم…..هیچی….. -جون خاله زهرا…. حرفمو کامل نزده بودم که دستش ناخواسته یا شایدم خواسته اما بی رحمانه رو صورتم نشست و گفت: -پای مادر منو نکش وسطو فقط برو….اگه دلت با اون برو باهمون…. وای نه….من نمیخواستم این اتفاق بیفته….نمیخواستم…. شوکه از ضرب دستش و قبل اینکه پیاده بشه گفتم: -سمیه بهم گفته بود با یه نفر دوست شده…..گفت خیلی دوستش داره…من ندیده بودمش و نمیدونستم کیه….تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی فهمیدم طرفش کی هست….از هموح روزهم تا اونجایی که امکان داشت من سعی میکروم زیاد نبینمشون…به توهم نگفتم چون نمیخواستم همچین مسائلی پیش بیاد… صبح بهم زنگ زد و گفت دیشب داداشش با آمین دبدش…گفت امروزهم قرار داره و ازم خواهش کرد باهاش برم بیرون تا اگه داداشش دیدمون با وجود من بهش گیره نده….نتونستم بگم نه چون من هروقت میخواستم بیام پیش تو با کمک سمیه میومدم….امروز تو کافه تو وقتی منو دیدی که سمیه رفته بود سرویس بهداشتی…یک دقیقه…یک دقیقه اگه صبر میکردی سمیه میومدو خودت میدیدی که من درست میگم…. من آخه چرا باید برم با کس دیگه ای اونم وقتی تورو … حرفمو ادامه ندادم…غمگین و محزون در ماشین رو باز کردم…دستمو رو صورتم گذاشتم و رفتم بیرون…. دیگه پشت سرمم نگاه نکردم…. من همه چی رو گفتم…همه چی رو…و نمیدونم باور کنه یا نه….اما دعا میکنم باور کنه…من طاقت این دلخوری هارو ندارم…واقعا ندارم….

 

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

23 دیدگاه

  1. اینجور مواقع میگن حالا خر بیار و معرکه بار کن
    بمیره آمین که شر به پا کرد….
    اه
    خدا نصیب گرگ بیابون‌نکنه دوستی با افراد خنگی مثل آمین را🤣🤣

  2. سلام ادمین ینی چی چقدرکم بودالان ینی 1هفته ی دیگه بایدمنتظرپارت بعدی باشیم خب به نویستده بگوزودی بنویسه.این پارت رودیرتراز5روگذاشتی شد8روزپس چون سایتتون هم مشکل داشته شماباید2روزدیگه پارت بعدی روبزاری نه 5روز .یه چیزدیگه یادت باشه نویسنده مشکل نداشته سایت شمامشکل داشته

  3. واای نه واای خدا وقتی همه زندگیت میشه یه رمان… یه سال از عمرمو گزاشتم براش من میدونستم اینجوری میشه من میدونستم… ولی دلم پر میکشه واسه اینکه یه بار دیگه ایمان و یاسمن خوب بشن با هم واسه اینکه اون آمین عوضی و خفه کنم واسه اینکه به یاسمن بگم خاک یعنی خاکا که بلد نیستی نه بگی….سمیه نکن با من نکن جون مادرت سمیه خوب میومدی دیگه
    ااااااه اعصابم خوردددده… چرا اینجوری شد 😭😡

  4. واای نه واای خدا وقتی همه زندگیت میشه یه رمان… یه سال از عمرمو گزاشتم براش من میدونستم اینجوری میشه من میدونستم… ولی دلم پر میکشه واسه اینکه یه بار دیگه ایمان و یاسمن خوب بشن با هم واسه اینکه اون آمین عوضی و خفه کنم واسه اینکه به یاسمن بگم خاک یعنی خاکا که بلد نیستی نه بگی….سمیه نکن با من نکن جون مادرت سمیه خوب میومدی دیگه
    ااااااه اعصابم خوردددده… چرا اینجوری شد 😭😡

  5. یعنی واستون آرزو میکنم از این دوست های عوضی مثل سمیه نداشته باشین ….تف به این دوستی ….تف به این رفاقت های کثیف …ضربه خوردن از دوست درمون نداره فقط صبر میخواد واسه تسکین غمت …

  6. گاهی تو ممکنه گذشته رو رها کنی
    اما گذشتت هیچوقت تو رو رها نمیکنه
    کاش حواسمون باشه ک چه مسیری رو تو زندگی میریم🙏

    امان از گناه دیروز
    که عذاب امروز است….

  7. سلام ادمین توروخدابه نویسنده بگوپارت بعدش مینانیادوسط واسه ایمان دلبری کنه ویارابطشون بهم بخوره اگه اینجوری باشه من دیگه نمیخونمش واقعاهمه ی رمانامسخره واینجوری شده

  8. اه لعنت بهت سميه اين بچه تازه داشت روى خوش از اون داعشى ميديدا!!!
    ادمين جان الله وكيلى زودتر بزار پارتارو بقول دوستان ديگه اينبار كه مشكل نويسنده نيست شما بايستى٢روز بعد پارت بعديو بزاريد. لطفا!!
    دوستان عزيز فردا دارم ميرم به جنگ غول عظيمى به اسم كنكور تجربى برا هدف داروسازى. دور از جون مث خر3سال بكوب بدور از هرگونه تفريحى درس خوندم. حالا دستا بالاااااا بره برا دعاااا

    1. درکت میکنم عزیزم وقتی دور همه ی تفریحات رو خط بکشی بچسبی به درست …شرایط خیلی بدیه ….
      واست آرزوی موفقیت میکنم ….

    2. آخ گفتی جمعه منم در حال جنگ با اون غول اسمشو نبر بودم آخ که دنیا چه راحته بعدش
      اصلن دنیای دبیرستانیا به دو قسمت تقسیم میشه قبل کنکور و بعد کنکور

  9. با سلام،خدایی این چه رمانیه که نوشته شده من واقعا متاسفم،یعنی این یاسمن به عنوان یه دختر یه ذره ثبات شخصیتی نداره،شاید بعضی از دوستان پارت پارت دارن این رمان و دنبال میکنن و زیاد متوجه داستان نشن ولی من همین چند روز کاملش و خوندم ۸۵۰ تا صفحه کم نیست برای یه رمان،درحالیکه هیچ سر و تهی نداره و فقط داره خواننده رو دنبال خودش میکشونه،من رمان های زیادی خوندم و همین حالا هم دارم میخونم ولی هیچ کدوم مثل این رمان بی سر و ته و مذخرف بود،نویسنده عزیز لطفا اینقد کشش نده و زودتر جمعش کن،میتونستی شخصیت یاسمن و ایمان و خیلی بهتر بنویسی طوریکه خواننده هم موقع خوندن و تصورش دچار تضادشدید رفتارشون نشه،کاری که اول داستان خیلی بهتر داشتی انجامش میدادی.

  10. سلام
    باتشکر وخسته نباشید.میشه جلد دوم رمان ازدواج بخاطر برادرم را تو سایتتون بذارید چون همه تلگرام ندارن واینطور که توی یکی از سایتهای این رمان نوشته شده که تو تلگرام جلد دومش هر روز گذاشته میشه.ممنون میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن