رمان دروغ شیرین

رمان دروغ شیرین پارت 9

– از اولم نبودم…

– پس الکی این همه منت کشی کردم.

خندیدم و دستشو کشیدم تا بریم پیش بچه ها… بقیه ی روز جلو ی نگاه محزون فریبا و مونیکا آرتام کلی بهم محبت کرد…

این دو هفته خیلی بخش شلوغ بود. آخرای سال بود و کارای بیمارستان زیاد…

بیشتر دلم برای آرتام میسوخت که خیلی کار رو سرش ریخته بود. تو این مدت کمتر میخوابید و بیشتر کار میکرد …

معمولا شبایی که بیمارستان میموند من میرفتم خونه ولی امشب چون بیکار بودم و خوابمم نمیومد تصمیم گرفتم بمونم. اینطوری چند ساعتی رو هم کنار پری و شیما که حسابی دلم براش تنگ شده بود میگذروندم…

اول پری رسید و کلی خوشحال شد از دیدنم… وقتی رفت لباساشو عوض کنه شیما اومد. با دیدنم جیغ خفه ایی کشید:

– سلام بی معرفت.

همدیگرو بغل کردیم…

– سلام به روی ماهت. خوبی؟

– از احوال پرسی تو، بابا تو که از پری بدتری…. ول کن اون شووورتو… مگه قراره نبود برگردی سر شیفت قبلیت؟

خندیدم:

– دیگه نمیشه… مزه ی شووور رفته زیر دندونم بد…

یه دونه آروم زد تو سرم و با خنده گفت:

– خاک… همه ی امیدم به تو بود که تو هم وا دادی.

صدای پری مانع ادامه ی بحثمون شد:

– چیه عزب اقلی؟ آناهید به حرفاش گوش نده… همه از روی حسادته….

و رو به شیما گفت:

– بجای این حرفا برو یه خری رو راضی کن بیاد بگیرتت.

-شیما: وا… از خداشونم باشه… دختر به این ماهی کجا پیدا میشه؟

– پری: از من گفتن بود.

شیما نگاه چپ چپی حواله ی پری کرد و گفت:

– تو حرف نزن… بعد از مدتها آناهید و دیدم میخوام باهاش درد و دل کنم.

خانم دواچی شیما رو صدا کرد… قبل از اینکه بره، ازم پرسید:

– تا کی میمونی؟

– فعلا هستم… برو به کارت برس.

سری تکون داد و سریع رفت تا لباسشو عوض کنه و بعدم بره کارشو انجام بده. به پیشنهاد پری رفتیم تو استیشن… کم کم داشتن مریض هایی که عمل شده بودن و تو اتاق ها جابجا میکردن… بخش داشت خلوت میشد…

وای آرامش شب…

– پری خوش به حالت…

– چرا؟

– ببین چقدر اینجا آرومه… روزا خیلی شلوغه…

– خب شیفتتو عوض کن…

– میخوام اینکارو بکنم ولی هر دفعه یا یادم میره به آرتام بگم یا موقعیت خوبی نیست که بخوام اینکارو بکنم.

– شایدم به خاطر دکتر مهرزاد نمیای…

– برو بابا…

شیما اومد کنارمون…

– بدون من غیبت و شروع کردین…

– غیبت چیه؟ داشتم میگفتم چقدر دلم براش شبکاری تنگ شده.

– دست رو دلم نذار… منم دلم برای جمع سه نفرمون و غیبت شبانمون تنگ شده…

هر سه خندیدیم… شیما سریع گفت:

– وقت کمه… چند تا خبر دست اول دارم…

-پری: بعد به من میگی فضول… این رادار هاش از منم قوی تره…

– شیما: خودت فضولی…. اصلا نمیگم.

– پری: ای بابا… لوس نکن خودتو… بگو تا خانم دواچی نیومده…

نگاهشو با اکراه از پری گرفت و در حالی که لبخند موذیانه ایی رو لباش نقش بست گفت:

– دکتر یزدانی آخر ماه میره خواستگاریه مهدیه…

– پری: چرت نگو… تو از کجا میدونی؟

– اونش محرمانه س… منبعش موثقه… فقط به کسی نگین چون کسی نمیدونه…

– پری: اوهوو… همین تو برای خبر کردن یه شهر کافی هستی …

شیما اخمی کرد و گفت:

– دیگه هیچی بهت نمیگمااا.

پری خندید… کرمش بود. میخواست حرص شیما رو در بیاره. آفرین به مهدیه… برخلاف دوستش تونست دل دکتر یزدانی رو ببره. از شیما که همچنان در حال کل کل کردن با پری بود، پرسیدم:

– طناز چی کار میکنه؟

– شیما: خودت دیگه تصور کن بخاطر عقب افتادن از دوستش چه حالی داره.

– پری: من که اصلا دوست ندارم تصور کنم.

– شیما: خب خبر بعدی… دکتر سلیمی جدیدا خیلی با سالومه تیک میزنه…

– سالومه؟

– شیما:اره دیگه… همون که تو پذیرش کار میکنه.

– پری: نــــه… اینا که زیاد همدیگه رو نمیبینن…

– شیما: خب این ماله تو بیمارستانه… بیرون که میتونن همدیگرو زیارت کنن.

– تو مطمئنی؟

– شیما: گفتم که خبرام موثقه…

– پری: تو این خبرا رو از کجا میاری؟

شیما شونه ایی بالا انداخت و با خنده گفت:

– دیگه دیگه… و اما آخرین خبر دست اولم،دکتـ…

صدای خانم دواچی هر سه تامون و از جا پروند. به پری و شیما گفت چند تا کار انجام بدن که چون منم بیکار بودم رفتم کمکشون…

کار من یه ذره دیر تر از اون دو تا تموم شد… وقتی رسیدم اون دوتا مشغول حرف زدن بودن…

نرفتم تو استیشن، دستامو روی میز بلند روبروم گذاشتمو از همونجا گفتم:

– صبر نکردین تا من بیام؟

– شیما: اینارو ول کن…و اما خبر اصلیه… در مورد دو تا از پرستارای تازه وارده که چشمشون دکتر زرافشان و گرفته بد… بیچاره ها نمیدونن اعصاب نداره و یه چیزی بهشون میگه که نتونن خودشون و جمع کنن.

– اووم… انقدرام ترسناک نیست بیچاره… فقط یه ذره جدیه…

– پری: خب اینو مایی میگیم که ترکش هاش بهمون نخورده… ولی بچه های دیگه حسابی ازش میترسن… مخصوصا انترن هااا. چند روز پیش تو اورژانس چنان دادی سر یکی از انترن ها زد که کم مونده بود دختره خودشو خیس کنه…

با شنیدن اسم اورژانس یاد دیروز افتادم…

– بچه ها یه چیزی… دیروز که داشتم میومدم تو بخش دکتر رفعت و دیدم…

پری بلند شد و در حالی که برای هر سه تامون چایی میریخت، پرسید:

– رفعت؟

– رزیدنته اورژانس… الان گفتی اورژانس یادم اومد.

سری به نشونه ی فهمیدن تکون داد… چاییمو گذاشت جلومو و خودشم از استیشن اومد بیرون و کنارم وایستاد.

– دیروز دیدمش خیلی پکر بود… وقتی ازش پرسیدم چی شده گفت پریشب یه راننده تاکسی جوون که حدودای 35 سال داشته بخاطر سکته ی قلبی آوردن اورژانس… مثل اینکه حالش بد بوده و امیدی نداشتن… ولی در کمال نا امیدی بر میگرده و حالشم رو به بهبود بوده… میگفت طرفای ظهر زنش به همراه بچه ی 6 سالش خیلی نگران میان و اصرار میکنن ببیننش… اینم قبول میکنه ولی بچه با دیدن باباش میزنه زیر گریه و اونم میگه ملاقات تعطیل چون تو روحیه ی بچه تاثیر میذاره… اون راننده هم که خیلی از وضعیتش نگران بود با ترس میپرسه خوب میشه یا نه… دکتر رفعتم که دید حالش خوبه بهش اطمینان میده خوب میشه اما دیگه نمیذاره بچه هه باباشو ببینه….

آهی کشیدمو ادامه دادم:

– اما امروز صبح که اومد بهش گفتن مَرده دیشب تموم کرده… دکتر رفعت هنگ کرده بوده… بیچاره عذاب وجدان گرفته بود که نذاشت پدره با بچه ش درست و حسابی خداحافظی کنه….

پری و شیما هم مثل من از شنیدن این داستان متاثر شدن… چند دقیقه ایی هر سه تامون ساکت بودیم که پری گفت:

– آخه یه جوون 30 ساله چرا باید سکته کنه؟

و دوباره سکوت… اینبار صدای آرتام از پشت سرم بود که سکوت بینمون رو شکست:

– چی باعث شده شما سه تا بانوی زیبا ناراحت بشین؟

پری و شیما همزمان سلام کردن که آرتام با خوش رویی جوابشون رو داد و منتظر به من نگاه کرد تا دلیل ناراحتیمو بگم… چون از ماجرا خبر داشت با اشاره ی کوچیکی فهمید. سری از روی تاسف تکون داد:

– بیچاره بچه ش و همسرش…

یه قلپ از چاییم که حالا خنک تر شده بود خوردم… شیما پرسید:

– دکتر چایی بریزم براتون؟

– خیلی دلم میخواد ولی کار دارم باید برم و وقت ندارم صبر کنم تا خنک بشه.

فنجون چاییمو بلند کردم تا یه قلب دیگه ازش بخورم که آرتام دستشو روس دستم گذاشتو فنجون به لبای خودش نزدیک کرد…

یه ذره ازش خورد… بعد لبخندی به قیافه ی متعجب من زد و گفت:

– مرسی… خیلی چسبید.

با اجازه ایی گفت و جلوی چشمای خندون پری و شیما ازمون جدا شد… فکر نمیکردم همچین کاری بکنه… با رفتنش پری و شیما شروع کردن چشم و ابرو اومدن… ریز ریز می خندیدن. هیچی دیگه از فردا همینو برام دست میگیرن… چشم غره ایی بهشون رفتم ولی فایده ایی نداشت.

با صدای زنگ alarm گوشیم چشمامو باز کردم…. وقتی که خواب از سرم پرید و موقعیتم یادم اومد لبخندی زدم… باورم نمیشد… امروز اول فروردین بود… اول عید… چقدر عید و دوست داشتم… همیشه فصل بهار و دوست داشتم… احساس میکردم با هر برگی که روی درخت ها سبز میشه منم شاداب تر میشم… با اینکه هوای تهران آلوده س اما این چند روز هر جا که میتونستم چند دقیقه ایی می ایستادم هوا رو با لذت میفرستادم توی ریه هام… هوای آلوده رو… واقعا برام لذت بخش بود… با اینهمه آلودگی ولی بازم بوی تازگی و طراوت میداد… هر کی تو خیابون از کنارم رد میشد فکر میکرد من خل شدم…

با ذوق از جام بلند شدم تا برم حموم…. ساعت 5:30 بود و ساعت 8 هم سال نو میشد… قرار بود موقع تحویل سال خونه ی مامانی جمع بشیم… تو سال های اخیر بیشتر سال تحویل خونه ی مامانی جمع میشدیم…. یادمه بخاطر اینکه با کاوه سر یه سفره ی هفت سین بشینم مامان و بابا رو راضی میکردم که بریم اونجا… از موقعی که کاوه اومد ایران، با اینکه هر سال تو خونه ی خودمون هم سفره ی هفت سین پهن میکردیم ولی یه بارم سال نو رو تو خونه مون جشن نگرفتیم…

امسال واقعا گیج شده بودم که سال نو کجا برم؟ خونه ی خودمون… خونه ی آرتام اینا… یا خونه ی مامانی.

اما پریشب که مامانی زنگ زد و همه رو دعوت کرد خونشون مشکل بزرگ منم حل شد… از فکر اینکه این موضوع چقدر برام بزرگ جلوه کرده بود خندم گرفت…

سریع چپیدم تو حموم… بی حرکت زیر دوش وایستادم تا آب همه ی خستگی های این یکسالمو بشوره و ببره… حس خیلی خوبی بود…

حولمو دورم پیچیدم… به ساعت نگاه کردم… منوبگو چقدر نگران بودم که زیادی تو حموم بودم… همه ش یه ربع گذشته…

هموینطور که موهامو با حوله خشک میکردم در کمد لباسام رو باز کردم… امروز میخوام حسابی به خودم برسم… لباس نو پوشیدن یکی از آیین های این نوروز بود… از امروز سعی میکنم عوض بشم… خندم گرفت… هر سال همین موقع این حرفا رو میزنم ولی همه ش مال همون روز اوله…

دوباره به لباسام نگاه کردم… از اونجایی که من از اون دسته آما بودم که فقط روزای خاصی به خرید نمیرفتم و هر وقت میرفتم بیرون اگر چیزی چشممو میگرفت میخریدم کلی لباس نو و استفاده نشده داشتم… هرچند نصف لباس های تو کمدم هم کادوهای اهداییه کاوه بود که باید سر فرصت میدادمشون به کسایی که احتیاج دارن… چون مطمئنا دیگه اونارو نمیپوشیدم… باید همه چی رو تموم کنم… پری حق داشت…

باید زندگیمو بکنم…

باید به خودم فکر کنم…

به آیندم…

به آرتـ….

به آرتام که نباید فکر کنم… ولی مگه میشد؟… مگه میشد به روزای خوبی که کنارش بودم فکر نکنم… دوباره لبخند مهمون لبام شد… انگار به اسمش حساسیت پیدا کردم… هر دفعه بهش فکر میکنم لبخند میزنم… به حلقه ی نامزدیم نگاه کردیم… کم پیش اومده بود که از دستم درش بیارم… با اطمینان میتونم بگم آرتام تنها پسری بود که تونستم باهاش رابطه ی دوستانه ایی داشته باشم… وقتی با کاوه بودم همه چی عاشقانه بود…کاوه بیشتر معشوقم بود تا دوستم… ولی آرتام یه دوسته خوبه… خوش به حال زنش… پس فعلا خوش به حال من…خندم گدفت… امروز خیلی دلم میخواست یه ذره براش دلبری کنم… شایدم میخواستم…

بین لباسام گشتم و یه پیراهن بدون آستین به رنگ یاسی که یقه ش دور گردن بشته میشد و پارچه ش لخت بود انتخاب کردم… قدش تا روی زانوم بود… فکر کنم رنگ لباس به رنگ سبزه ی پوستم میومد… سری از روی رضایت تکون دادم و لباس و گذاشتم رو تخت… اول باید موهامو خشک میکردم…

پریروز رفته بودم آرایشگاه… به پیشنهاد آرایشگر موهامو بلوطی کردم… پشت موهامم خرد و جلوشم چتری کوتاه کرد برام… موی چتری خیلی بهم میومد و صورتمو بچه گونه تر میکرد… سشوار موهام که تموم شد پشت موهامو یه ذره پوش دادمو شلوغ پشت سرم جمع کردم… چتری هامم ریختم تو صورتم… یه شلوار لی به همراه بلیز آبی تنم کردم و پیراهنمم گذاشتم تو کاور تا ببرم اونجا عوضش کنم…

به ساعت نگاه کردم… 6:30 بود… حتما مامان اینا بیدار بودن… از اتاق رفتم بیرون… حدسم درست بود… مامان داشت میز صبحونه رو میچید… بلند سلام کردم و رفتم کنارش…

– صبح بخیر عزیزم… برو به بابات بگو عجله کنه…

بابا رو صدا زدمو مشغول خوردن شدم… قرار بود آرتام اینا مستقیم بیان همونجا…

*********************

وقتی رسیدیم خونه ی مامانی آرتام و بابا بیژن هنوز نیومده بود… اینطوری بهتر بود… سریع با همه روبوسی کردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم… از سر و صدای پایین معلوم بو که اونام رسیدن… نمیدونم چرا یه ذره استرس داشتم… من قبلا هم جلوی آرتام لباس کوتاه پوشیده بودم ولی اینبار فرق میکرد… اینبار عکس العملش برام مهم بود… یه ذره صبر کردم تا آروم بشم و بعد رفتم بیرون… بازار تعارفات گرم بود و همه سرپا وایستاده بودن… نگاهم روی آرتام که داشت با بابا حرف میزد پابت موند… یه کت و شلوار اسپرت کرم رنگ همراه پیراهن مردونه ی سفید که دو تا دکمه ی بالاییش رو هم باز گذاشته بود به تن داشت… موهای قهواییش رو مرتب داده بود بالا و بوی عطرش هم خونه رو برداشته بود… فقط احساس میکردم یه ذره خسته س…

محوش شده بدم که متوجه من شد… اونم زل زد به من… بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و لبخندی زدم… رفتم جلو با بابا بیژن سلام وعلیک کردم… آراتام هنوز نگاهم میکرد… رفتم جلو سلام کردم… سری تکون داد و چیزی نگفت… ولی نگاهش یه طوری بود… یه طوری که معذبم میکرد…. بهش تعارف کردم بشینه و خودمم به بهونه ی چایی آوردن رفتم تو آشپزخونه…. یه چند تا نفس کشیدم تا التهاب دورنیم کم بشه…

با سینی چایی رفتم تو هال… تمام مدت چایی تعارف کردن سنگینی نگاه آرتامو احساس میکردم… دو تا چایی بیشتر نمونده بود… بدون اینکه به آرتام تعارف کنم یه دونه رو گذاشتم جلوش و چاییه خودمم برداشتم… بجای اینکه کنارش بشینم رفتم روی یه مبل درست روبروش نشستم… امروز خیلی بدجنس شده بودم… لبخندی زدم… پاهای خوش تراشمو انداختم روی هم و وانمود کردم که دارم به حرف بقیه گوش میدم… حرف بجایی رسید که بابا بیژن از آرتام سوالی پرسید اما ارتام جوابی نداد… نگاش کردم… داشت به من نگاه میکرد ولی فکرش جای دیگه ایی بود… بار دوم که بابا بیژن صداش کرد به خودش اومد…

– چیزی گفتین؟

بابا بیژن با چشم اشاره ایی به من کرد و گفت:

– حواست کجاست بابا جوون؟

همه خندیدن حتی خود آرتام… ولی من یه کوچولو خجالت کشیدم… بابا بیژن دوباره سوالشو پرسید و آرتامم جوابشو داد… دیگه داشتیم به زمان سال تحویل نزدیک میشدیم… مامانی گفت همه بریم دور سفره… دقایق آخر بود… همه مشغول دعا کردن بودن… منم چشمامو بستم و داشتم دعا میکردم… یهو مامانی بلند گفت:

– هر آرزویی دارین بکنین…

بابا بیژنم سریع گفت:

– من که آرزایی جز دیدن نوه هام ندارم…

چشمام از تعجب باز شد و به جمع نگاه کردم… انگار این فقط آرزوی بابا بیژن نبود… به زور لبخندی زدمو به آرتام نگاه کردم… معلوم بود اونم از این حرف شکه شده… نگاهم کرد و لبخند آرامش بخشی زد… دستمو از زیر میز گرفت و گذاشت روی پاش…

بچه… از آرتام… فکر کن!!… مادر شدن… ولی بچه ی آرتام خیلی خوشگل میشه… انقدر تو فکرم غرق بودم که نفهمیدم کی سال تحویل شد…

***

میز ناهار و جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه… به زینت خانوم گفتم بره تو هال کنار بقیه…

اولش قبول نمیکرد ولی انقدر اصرار کردم که رفت… یه نیم ساعتی مشغول بودم… همه ش داشتم به آرتام فکر میکردم… بنظرم یه ذره عجیب شده بود…نگاهش به من بود ولی حواسش جای دیگه… هر چی که بود از کار امروزم ناراحت نبودم.. خیلی هم راضی بودم… میخواستم به خودم یه فرصت بدم…

با یه سینی چایی رفتم تو هال… چشم چرخوندم تا آرتام و ببینم… مامان که انگار از نگام فهمید دنبال چی هستم گفت:

– آرتام خسته بود… گفتیم بره تو اتق بخوابه…

– مامانی: تو هم برو استراحت کن عزیزم… حسابی خسته شدی…

مخالفت کردمو خواستم بشینم ولی مگه اونا میذاشتن… انگار فقط من تو جمعشون اضافه بودم… خب چی میشد منم مینشستم به حرفاتون گوش میدادم… دیدم بی خیال نمیشن از جام بلند شدم که مامانی گفت:

– برو تو اتاق آخریه….

اتاق آخریه… این اتاق تو خونه ی مامانی رسما مال من و کاوه بود… زمانی که کل خانواده دور هم جمع میشدن من و کاوه برای اینکه زیاد جلو چشم عمه و بابام نباشیم میرفتیم تو اون اتاق… از وقتی همه چی بهم خورد دیگه اونجا نرفتم… ولی کاوه اون شب رفت تو همین اتاق… دستگیره ی درو چند لحظه ایی تو دستم فشردم و سعی کردم بغضمو قورت بدم…

با ورودم به اتاق اولین چیزی که توجه مو جلب کرد آرتام بود… روی تخت دراز کشیده بود. آستین پیراهنشو تا آرنج تا زده بود و ساعدشو گذاشته بود روی چشماش… از بالا و پایین رفتن منظم قفسه ی سینه ش میشد فهمید که خوابیده… آروم در اتاق و بستم… به در و دیوار اتاق نگاهی انداختم… با نگاه به هر گوشه ش یکی از خاطراتم برام زنده میشد… هنوز کتابی رو که برام خریده بود و من اینجا جا گذاشتم رو با خودش نبرده بود… رفتم جلوتر… یادمه برام توش چند خط یادگاری نوشته بود… صفحه ی اولشو باز کردم..

از طعنه ی جاهلان نخواهم ترسید

بر خنده ی این زمانه خواهم خندید

من بر سر عشق پاک خود خواهم ماند

تا کور شود هر آنکه نتواند دید

لبخند تلخی زدم… چقدرم سر عشقش موند…. چند صفحه ی دیگه از کتابم ورق زدم که رسیدم به یه کاغذ که بینش بود… چند تا شعر روش نوشته شده بود و یه سری شکل های عجق وجق هم بود…

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

چند جای کاغد با مدل های مختلف نوشته شده بود :

« باید باهات حرف بزنم »

انگار هر چیزی که تو ذهنش میومده رو نوشته… یه جوری شدم… بغضم شدیدتر شد… کتاب و بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم… رومو برگردوندم که دوباره نگام افتاد به آرتام…

بخاطر غلتی که زده بود دستش از روی صورتش کنار رفته بود. چقدر آروم خوابیده … رفتم کنارش و لبه ی تخت نشستم…

صورت نازی داره… استخون چونشو خیلی دوست دارم… بخصوص حالا که که بخاطر شیش تیغه کردن صورتش قشنگ تو چشم بود… چقدر تو خواب چهرش معصوم تر میشد… یاد حرفاش در مورد تنها بودنش افتادم… ناخواسته دستمو بین موهاش فرو بردم و چند باری هم کارمو تکرار کردم… انقدر خسته بود که بیدار نشه… خیلی دلم میخواست کنارش دراز بکشم… ولی اول اینکه تخت یه نفره بود و دوم اینکه لباسم چروک میشد… بی خیال دراز کشیدن شدم و رفتم روی صندلی نشستم… دستی به کتش که به پشتیه صندلی بود کشیدم… سرمو گذاشتم روی میز تحریر… یواش یواش خوابم برد…

***************

با احساس نوازش گونم چشمامو باز کردم… آرتام با لبخند خم شده بود روم… وقتی دید چشمامو باز کردم پرسید:

– چرا اینجا خوابیدی؟

تکونی خوردم… گردنم خشک شده بودم… یه ذره ماساژش دادم…

– اومدم دیدم خوابی، نشستم اینجا که کم کم خوابم برد…

– چرا بیدارم نکردی؟

– میدونستم خیلی خسته ایی… این چند وقت کار بیمارستان خیلی زیاد بود. ساعت چنده؟

– نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:

– نزدیک 5

سریع از جام بلند شدم:

– اوووه… چقدر خوابیدم…

– نگران نباش…. اون پایینی ها انقدر سرگرم هستن که من و تو رو فراموش کردن.

– بهتره بریم پایین…

خواستم برم سمت در که دستمو گرفت… وقتی دید منتظر نگاش میکنم، پرسید:

– نمیخوای عیدی تو ازم بگیری؟

اینکه جلوی همه بهم عیدی یه پیراهن داد… با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

– تو که عیدی مو دادی؟

لبخند زد:

– این فرق میکنه…

و رفت سمت کتش و از تو جیبش یه جعبه مخمل در آورد…

– امیدوارم دوسش داشته یاشی…

بازش کردم… یه گردنبند ظریف و خیلی خوشگل بود که روش برلیان های ریز کار شده بود… فوق العاده بود. ذوق زده گفتم:

– چقدر خوشگله…

– قابل تو رو نداره

– میشه بندازی گردنم؟

لبخند زد و گردنبند و از تو جعبه ش در آورد… پشتمو کردم بهش … نفس هاش که میخورد به گردنم یه جوری میشدم اونم منی که به شدت روی گردنم و پشت گوشم حساس بودم… منتظر بودم تا زودتر کارش تموم بشه که گردنمُ بوسید… یه لحظه خشکم زد… نمی تونستم رومو برگردونم… چند لحظه همون طور موندم که آرتام آروم زیر گوشم گفت:

– امروز خیلی خوشگل شدی…

هر کاری کردم نتونستم لبخندمو جمع کنم… بالاخره رومو برگردوندم طرفش و گفتم:

– تو هم همینطور…

یه ذره نگام کرد، بعد با دستش چتری هامو بهم ریخت… با اعتراض کفتم:

– موهامو خراب کردی…

بلند خندید:

– دست خودم نیست… دستم به موهای چتری حساسیت داره…

رفتم جلوی آینه دوباره مرتبشون کردم… و با آرتام رفتیم بیرون. از هال سر و صدا میومد، گفتم:

– مثل اینکه همه بیدارن.

همین که پامون و گذاشتیم تو هال با خانواده ی عمه ی کتایون مواجه شدیم… چند لحظه ایی مکث کردم… حالا همه متوجه ما شده بودن… چشمای مهری با دیدن من برقی زد…. همچین ذوق زده به من نگاه میکرد هر کی نمیدونست فکر میکرد چقدر منو دوست داره… اما من مطمئنم باز یه سوژه ی جدید داره تا باهاش اعصاب منو بریزه به هم… این بار اصلا تعجب نکردم چون از صبح احتمال اومدنشون رو میدادم… میدونستم عمه هر طور شده یه سر به مادرش میزنه… آرتام نگران نگاهم کرد… لبخند خونسردی زدم و آروم گفتم:

– مثل اینکه مهمون داریم…

آرتامم به طبعیت از من لبخندی زد. دستشو پشت کمرم گذاشت و رفتیم جلو… خیلی سرد به عمه کتی سلام کردم ولی تا تونستم با عمو شهرام، شوهر عمم گرم و صمیمی برخورد کردم… مرد نازنینی بود… میدونستم عمه با زبون نیش دارش خیلی اذیتش کرده. حالا خوبه همه ی این ثروتشون هم از صدقه سر همین عمو شهرام دارن… به کاوه و مهری هم اصلا نگاه نکردم… چیزی که برام کاملا قابل پیش بینی بود، رفتار عمه با آرتام بود… چنان گرم باهاش حال و احوال کرد که انگار صد ساله میشناستش… خوب دیگه اینم مدل عمه ی من بود… آدما رو با پول تو جیبشون میسنجید… تا جایی که میتونست به خودش طلا و جواهر آویزون کرده بود… پوزخندی زدم و مشغول میوه پوست کندن شدم… وقتی کارم تموم شد ظرف میوه رو گرفتم جلوی آرتام:

– بخور عزیزم…

مامانی که نزدیک به من نشسته بود نگاهی بهم کرد. گردنبندمو تو دستاش گرفت و گفت:

– این گردنبد صبح گردنت نبود…

لبخندی زدم و گفتم:

– عیدیه آرتامه.

– بابا: تو که صبح عیدیشو داده بودی… از الان زن ذلیلی رو شروع کردی؟

– مامان: عزیزم… چرا زحمت کشیدی؟

– آرتام: ارزش آناهید بیشتر از این چیزاست…

– بابا بیژن: وظیفشه… برای عروسم هر کاری بکنه کمه… فکر کنم اگر آناهید نبود من آرزوی دیدن عروسیه آرتامو به گور میبردم.

در جواب بابا بیژن لبخندی زدم. قشنگ میتونستم سنگینیه نگاه کاوه و مهری رو احساس کنم… بی خیال به بحث بابا و عمو شهرام گوش دادم… آرتامم دستشو گذاشته بود روی لبه ی مبل پشتم که همین باعث میشد یه احساس امنیت خاصی داشته باشم… نگاهی بهش کردم که دیدم با اخم به جایی نگاه میکنه… مسیر نگاهشو دنبال کردم… پس اخمش بخاطر نگاه خشک شده ی کاوه رو پاهام بود… دامنو کشیدم پایین تر. نگاهم با اکراه از کاوه گرفتم و دستمو گذاشتم رو پای آرتام که لبخند پیروزمندانه ایی زد.

همه از هر دری حرف میزدن که یهو عمه از آرتام پرسید:

– آرتام جان چرا تو مهمونی ایی که دعوتتون کردم نیومدین…

قبل از آرتام مامان سریع گفت:

– من که بهت گفتم کار دارن و نمیتونن بیان…

عمه نیم نگاهی به مامان کرد ولی دوباره منتظر بود تا آرتام جوابشو بده… آرتامم که معلوم بود مثل من حسابی گیج شده گفت:

– تهمینه جوون راست میگه… ما خیلی کار داشتیم.

– شاید ما رو قابل نمیدونین

نگاهی به مامان و بابا و مامانی کردم… هر سه تاشون نگران به من نگاه میکردن… معنی این رفتارشون و نمی فهمیدم… آرتام دوباره گفت:

– کم سعادتیم… ان شالله دفعه های بعد.

– ان شالله… ولی خب مهمونیه این دفعه خیلی برام خاص و مهم بود…

نگاه بدجنسی بهم کرد و ادامه داد:

– هنوز باورم نمیشه دارم مادربزرگ میشم…

همه به من نگاه میکردن و من…

نمیدونم چرا نگاهم رفت سمت مهری… در حالی که دست کاوه رو گرفته بود داشت میخندید. سریع چشمامو که داشت توش اشک جمع میشد دوختم به گل های روی فرش… الان نه… الان نه…

خدایا خردم نکن…

خواهش میکنم…

آرتام دستشو دور کمرم حلقه کرد و فشاری خفیفی بهم وارد کرد. خیلی خونسرد گفت:

– تبریک میگم، پس جامون حسابی خالی بوده.

مهری و عمه تشکر کردن. آرتام دوباره گفت:

– اگر دکتر خوب خواستین بگین تا بهتون معرفی کنم…

– مهری: ممنون ، بین دوستای کاوه پزشک زنان هست…

آرتام داشت وقت میکشت تا من به خودم بیام… چون میدونست کاوه پزشکی خونده.

– در هر صورت تنها کاریه که از دستم بر میاد.

مطمئن و با آرامش حرف میزد… انگار آرامش آرتام به منم منتقل شد… توجه کردنش آرومم میکرد. همین چند دقیقه برام کافی بود تا خودمو جمع کنم… پس نگرانیه همه بخاطر این بود… اینطور که معلومه از زندگیشون راضی هستن. من چرا باید ناراحت باشم؟؟؟ منم زندگیه خودمو دارم.

منم… منم آرتامو دارم. همه چی تموم شده…

نباید کم بیارم… چند تا نفس عمیق کشیدم. من همون دختر مغرور قدیمم. دیگه اشکی تو چشمم نبود… سرمو آوردم بالا و با غرور تو چشمای مهری نگاه کردم. با آرامشی که برای خودمم عجیب بود گفتم:

– منم تبریک میگم… اگر مناسبت مهمونی رو می دونستم حتما میومدم.

و بعد خودمو بیشتر به آرتام چسبوندم… تقریبا میشد گفتم رفتم تو بغلشو دستمو توی دستش که دور کمرم حلقه شده بود قفل کردم… چون بهش تکیه داده بودم، کاملا بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه شو احساس میکردم… بهم آرامش میداد…

از قیافه ی مهری میشد فهمید که توقع این برخورد و از من نداشت. با لحنی که معلوم بود از روی اجباره گفت:

– مرسی عزیزم

بابا دستی روی شونه ی عمو شهرام گذاشت:

– دیگه پیر شدی. داری بابا بزرگ میشی

– عمو شهرام: من کجام پیره؟ ولی باور کن دارم لحظه شماری میکنم تا زودتر بدنیا بیاد. حس خوبی داره. امیدوارم خدا قسمت خودت بکنه تا بفهمی چی میگم.

بابا یه جور خاصی نگام کرد و زیر لب « ان شالله» ایی گفت. پس آرزوی دیدن نوه شو داره. خندم گرفت…

– بابا بیژن: نگران نباش. با این علاقه ایی که این دو تا بهم دارن من مطمئنم به زودی نوه مون تو بغلمونه.

چــــــی؟؟؟ ایندفعه دیگه واقعا از خجالت سرخ شدم. مثل اینکه اینا تا یه بچه تو پاچه ی ما نکن بی خیال نمیشن. به آرتام نگاه کردم، داشت میخندید. رو آب بخندی، چه خوشش اومد. شاید داشت به خوش خیال بودن بابا بیژن و سرکار گذاشتن خانواده هامون میخندید. هر چند که از گفته شدن این حرف جلوی اونا کلی ذوق کردم…

دوباره بحث بالا گرفت و من بی خیال همه، تمام حواسم به ریتم نفس های آرتام بود…

عمه از مامانی پرسید:

– مامان برای تعطیلات برنامه ایی نداری؟ میخوای با ما بیای بریم اروپا؟

باشه بابا، خانواده ی آرتام فهمیدن خیلی پولدارین… قبل از مامانی، بابا بیژن سریع گفت:

– قبلش من میخواستم همینجا ازشون دعوت کنم که همراه ما بیان بریم مسافرت…

– عمه: کجا؟

– راستشو بخواین پدر من تو جوونیاش یه خونه تو گیلان خریده بود که قسمت نشد زیاد اونجا بمونه. خیلی وقته که خالی مونده. چون من خیلی دلم برای جنگل و آب و هوای شمال تنگ شده با کیومرث خان صحبت کردم و قرار شد چند روزی رو بریم اونجا.

من از این برنامه خبر نداشتم… به آرتام نگاه کردم، با چشمکی که زد حرف باباشو تایید کرد… برای من جاش مهم نبود، مهم خود مسافرت بود که واقعا بهش احتیاج داشتم… مسافرت با آرتام چه شود؟؟ از فکر رفتن به مسافرت لبخندی زدم که متاسفانه زیاد دووم نداشت

– عمه: خوش به حالتون… منم خیلی دلم میخواست برم شمال.

خوبه، تا 5 دقیقه پیش که میخواست بره اروپا… بابا بیژن که از هیچی خبر نداشت لبخندی زد و گفت:

– خوشحال میشم شما هم تشریف بیارین.

عمه که انگار کارخونه ی تی تاب سازی رو به نامش کرده بودن ذوق زده گفت:

– وای چه عالی… من که حتما میام… والا دیگه از این هوای آلوده تهران خسته شدم… همه ش دود… سر و صدا… ترافیک. تهمینه جوونم هست از تنهایی در میام.

اوهوو، تهمینه جوون؟ مامان پوزخندی زد و چیزی نگفت. می دونستم که اونم مثل من از اومدن عمه راضی نیست. توقع داشتم کاوه مخالفت کنه ولی چیزی نگفت. وقتی نگاش کردم متوجه اخم غلیظش شدم و نگاه وحشتناکش به من و آرتام… دست مهری رو هم ول کرده بود. بعد از چند دقیقه هم بلند شد و از هال رفت بیرون. حرفای بزرگتر ها داشت خستم میکرد. بهتر بگم فخرفروشی های عمه ناراحتم میکرد. آروم زیر گوش آرتام گفتم:

– میشه ما از اینجا بریم؟

با دست آزادش لپمو کشید:

– چرا نمیشه.

و رو به جمع گفت:

– ببخشید، اگر اشکالی نداره من و آناهید جمعتون و ترک کنیم…

– بابا بیژن: کجا بابا جوون؟تازه صحبت گل انداخته.

من و آرتام که میدونستیم بخاطر مامانی این حرفا رو میزنه، خندیدیم.

– آرتام: شما بمون پدر من.

منم بلند شدم رفتم تو اتاق مامانی تا لباسمو بپوشم بعدم رفتم تو اتاقی که ظهر آرتام توش خوابیده بود، کتشو بیارم… اما با دیدن کاوه تو اتاق که کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید اخمام رفت تو هم… بی توجه بهش رفتم سمت صندلی تا کت و از روش بردارم…

– مثل اینکه خیلی از زندگیت راضی هستی.

از صداش معلوم بود خیلی عصبانیه. چپ چپی نگاش کردم:

– نباید باشم؟

– راست میگی…چرا نباشی؟ یه دکتر پولدار، خوش تیپ، جذاب… گور بابای بقیه. هر چی نباشه لقمه ش چرب تره.

جوش آوردم… بغضم کرده بودم… اما اجازه ندادم بشکنه و بجاش آب دهنمو قورت دادم تا راه گلوم باز بشه… تمام کینه مو ریختم تو نگامو گفتم:

– حق با توِ… من همیشه دنبال بهترینا بودم…

چند لحظه ایی با اخم نگام کرد… پوزخندی زدم و با کنایه ادامه دادم:

– تا یادم نرفته بذار بخاطر بچه دار شدنتون بهت تبریک بگم… مطمئنا بچه زندگیه شیرینتون رو شیرین تر میکنه.

اخماش از بین رفت و جاش یه عالمه غم اومد تو صورتش… با صدایی که بی نهایت غمگین بود گفت:

– آناهید… باید باهات حرف بزنم.

تو نگاش پر التماس بود… خیلی وقت بود اینطوری صدام نکرده بود. با اینکه باهام بد کرد ولی دوست نداشتم اینطوری ببینمش. اما بی تفاوت رومو برگردوندم و رفتم سمت در:

– من وقت اضافه ندارم.

همون لحظه آرتام تو چارچوب در ظاهر شد… یه نگاه به من و یه نگاه به کاوه انداخت… نمیدونم چرا هول کردم، سریع گفتم:

– اومدم کتت رو بیارم.

لبخندی زد:

– تو چرا زحمت کشیدی؟ بریم دیر میشه.

و رو به کاوه گفت:

– فعلا… در ضمن سیگارتو ترک کن. برای سلامتی مضره.

همین که از در خونه اومدیم بیرون، آرتام آروم پرسید:

– حالت خوبه؟

لبخندی زدم و سرمو چند باری تکون دادم… اومد جلو پیشونیمو بوسید. چقدر دوست داشتنی بود. میدونستم کاوه داره نگاهمون میکنه. در و برام باز کرد تا بشینم…

ماشین و به حرکت درآورد:

– بابت مسافرت ببخشید… بابا از چیزی خبر نداره.

– مهم نیست. من که دلم برای مسافرت لک زده بود…

– لک زده بود؟

لبخندی زدم… هنوز تک و توک معنی بعضی از کلمه ها یا اصطلاح ها رو نمیدونست.

– یعنی خیلی دلم میخواست برم مسافرت.

– هووم… خب چرا زودتر نگفتی.

– حالا که گذشت ولی میخوام کلی خوش بگذرونم… هستی؟

– به… معلومه که هستم… راستش اون یه هفته خیلی بهم خوش گذشت و فهمیدم میشه روت حساب کرد.

– حالا کجاشو دیدی؟

یه ذره به سکوت گذشت… آرتام به روبروش خیره شده بود و معلوم بود تو فکره…

– آناهید

– بله؟

چند ثانیه نگام کرد و گفت:

– هیچی…

– چی میخواستی بگی؟

– هیچی… مهم نیست.

– بخاطر هیچی صدام کردی؟ بگو میشنوم…

دوباره یه ذره با شک نگاهم کرد… معلوم بود درگیره که بگه یا نه؟ ولی بالاخره در حالی که به روبروش خیره بود پرسید:

– تو هنوز… هنوز به کاوه فکر میکنی؟

چند ثانیه نگاش کردم… از صورتش نمیشد چیزی رو فهمید:

– چرا اینو میپرسی؟

– همینطوری… آخه امروز از شنیدن خبر بچه دار شدنش یه ذره ناراحت شدی.

یه ذره فکر کردم… ناراحت شده بودم…شایدم حسودیم شد. شاید دوست ندارم بازنده باشم… ولی هر چی که بود زود یادم رفت و به خودم اومدم… آروم شدم، چون آرتام کنارم بود… با همه ی این حرفا تا ندونم چمه نمیتونم جوابی بدم. انگار سکوتم خیلی طولانی شد:

– اگر نمیخوای میتونی جواب ندی…

لبخندی زدم ولی چیزی نگفتم… شاید باید اول به خودم رجوع کنم… من هنوز کاوه رو دوست دارم؟

امروز خیلی خسته بودم… امان از این دید و بازدید های عید… مخصوصا روز اولش… حالا انگار روزای دیگه رو ازشون گرفتن… یکی نیست بهشون بگه بابا 30 روز فروردین وقت دارین به اقوامتون سر بزنین… از صبح تا حالا هر 5 دقیقه یه بار زنگ خونه ی ما به صدا در اومد و منم مثل کزت فقط آوردم و بردم و شستم و پذیرایی کردم… دیگه کمر برام نمونده از بس که جلوی مهمونا خم و راست شدم…

تازه چون آرتام اینا هم مثل ما درگیر مهمون بازی بودن و نتونسته بود بیاد، باید به سوال تکراریه مهمونا در موردش نبودنش و اینکه چیکار میکنه، جواب میدادم… دیشبم که درست نخوابیده بودم و چشمامو به زور باز نگه داشته بودم…

راستش از دیشب که اومدم خونه همه ش داشتم به احساسم نسبت به کاوه فکر میکردم… باید تکلیف خودمو روشن میکردم… مجبور شدم تمام خاطراتمو و دوباره مرور کنم… فکر میکردم خیلی سخته… سخت بود ولی تا جایی که رسیدم به آرتام… یهو همه چی عوض شد و اون بغضی که از اول فکر کردن به کاوه تو گلوم گیر کرده بود از بین رفت و جاشو داد به یه لبخنده گل و گشاد… یه حس خیلی خوب بود…

مثل دیروز که بعد شنید حرف عمه با احساس اینکه آرتام کنارمه همه چی یادم رفت و تا لحظه ایی که رسوندم دم خونه فقط خندیدم و بهم خوش گذشت… کاوه همیشه برای جواب ندادن به دیگران از همه خودشو قایم میکرد. مثلا برای اینکه بخاطر من با عمه درگیر نشه بیشتر مواقع خونه ی مامانی میموند… ولی آرتام اینطور نیست… آرتام میره جلو و با حرف زدن مشکل و حل میکنه… قایم نمیشه… از وقتی باهاشم حالم خوبه… آرامش دارم… احساس امنیت میکنم… دوباره دارم میشم همون دختر سرزنده ی قدیم… و دوست ندارم این همه حس خوب رو از دست بدم… دوست ندارم آرتامو از دست بدم… باورم نمیشه همچین نتیجه ایی از فکرم گرفته باشم ولی واقعا نمیخوام از دستش بدم…

چیزی که برام جالب بود اینه که کاوه فقط نیم ساعت اول فکرمو درگیر کرد ولی تا صبح به آرتام فکر میکردم و سعی میکردم برای دلخوشیه خودمم که شده هر کاراشو تو این مدت برای خودم تفسیر کنم…

کاوه داره زن بچه دار میشه و با این کارش ثابت کرد که از زندگیش راضیه پس چرا من الکی بشینم غصه بخورم و اون با مهری کیفشو بکنه؟

از فکرای دیشبم به این نتیجه رسیدم که کاوه برام خیلی کمرنگ شده و این ارتامه که خیلی راحت داره جاشو میگیره… ولی ایکاش اونم مثل من فکر کنه… از صبح تا حالا یه زنگ بهم نزده… خیلی بده که ندونی احساس طرف مقابلت چیه… من هر چقدرم بشینم برای خودم خیال بافی کنم بازم نتیجه نداره چون آرتام ذاتا خیلی مهربونه و کاراشو میشه گذاشت پای مهربونیش…

با صدای مامان به خودم اومدم و نگاش کردم:

– حواست کجاست… این ظرفارو ول کن… بیا آقای شامری داره میره… بیا خداحافظی کن مادر جوون..

ظرفارو گذاشتم تو سینک و دستامو شستم…

بالاخره ساعت 10 شد و دیگه بعد از رفتن آخرین مهمون کسی نیومد… انقدر خسته بودم که قید شامو زدم و رفتم تو اتاقم… البته دوست داشتم تنها باشم تا وقت بیشتری برای فکر کردن به آرتام و تعبیر رفتاراش برای خودم باشم… بی معرفت امروز اصلا حالمو نپرسید…

چرا ناراحت میشی دختر؟؟؟

اون همیشه همینطور بوده و مواقعی که کارت داشت بهت زنگ میزد… خیلی دوست داشتم بدونم الان داره چیکار میکنه… حتما کل فامیل دور هم جمعن و دارن خوش میگذرونن… مخصوصا با وجود فرزین، فرهاد، مهرداد… فریبا… یه لحظه از فکر اینکه فریبا اونجاست و داره با چشم آرتامو میخوره ته دلم خالی شد… ای کاش هر جا هست فریبا اونجا نباشه… چقدر حسود شدم… به فکر خودم خندیدم…

همینطور داشتم به آرتام فکر میکردم… نمیدونم چقدر گذشت که صدای زنگ گوشیم بلند شد… از ترس ضربان قلبم شدت گرفت و افتادم به سکسکه….

نگاهی به ساعت کردم که عدد 2 رو نشون میداد… من تا الان بیدار بودم؟ تازه مغزم شرع کرد به فعالیت و پریدم رو گوشیم تا با زنگش مامان و بابا رو بیدار نکرده جواب بدم… با شنیدن صدای آرتام یه لحظه دلم یه جوری شد…

– سلام…

– سلام.

– ببخشید این ساعت زنگ زدم… خواب که نبودی؟

– نـَ …هیع

و سکسه نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم…

– چی شد؟

– هیچی… هیع… سکسکم گـ… هیع… گرفته.

صدای خندشو شنیدم… خودمم خندم گرفته بود… حتی وسط خندیدنم سکسکه میکردم…

– چند لحظه نفستو حبس کن…

– چی؟

– گفتم چند لحظه نفستو حبس کن؟ قطع میشه

– حرفتـ… هیع… حرفتو بزن، بعدا اینکـ… هیع… اینکارو میکنم…

– همین الان اینکارو بکن… من منتظر میمونم…

از اونجایی که دوست نداشتم زود قطع کنم دیگه اصرار نکردم… از خدا خواسته به حرفش گوش دادم… نفسمو حبس کردم و به صدای نفس های منظمش گوش دادم… اونم چیزی نمیگفت… وقتی که نفس حبس شدمو فرستادم بیرون، پرسید:

– قطع شد…

چند لحظه منتظر موندم ولی گویا دیگه خبری از سکسکه نبود…

– اوهووم… مرسی از راه کارت.

– خواهش میکنم… راستی چرا نخوابیدی؟

– خوابم نمیومد…

– اگر میدونستم میومدم دنبالت تا تو هم باهامون بیای مهمونی…

– مهمونیه کی؟

– یکی از دوستای بابام… هر سال یه مهمونی میگیره.

– پس خیلی خوش گذشته…

– بد نبود ولی اگر فرزین اینا نبودن خوابم میبرد…

ابروهام تو هم گره خورد… پس فریبا هم اونجا بوده… صدای آرتام منو از فکر بیرون آورد:

– از پا درد دارم میمیرم… من نمیفهمم خونه به اون بزرگی فقط باید چهار تا دونه مبل داشته باشه… تا آخر مهمونی یه سره وایستاده بودم… تازه خانم دوس بابام کلی به دکور خونه ش که یه طراح ایتالیایی براش درست کرده بود افتخار میکرد و میگفت کلی پول بابتش داده… من که میگم سرشون و کلاه گذاشتن… اگر به من بود دور تا دور خونه از این نیمکت ها هست که تو پارک میذارن… از اونا میذاشتم مهمونا راحت باشن… بی خیال کلاس و از این برنامه های مسخره…

از غر زدنش خندم گرفت… گفتم:

– خب رو زمین مینشستی…

یه ذره ساکت شد… انگار داشت به پیشنهادم فکر میکرد. بعد گفت:

– فکر کن با کت و شلوار بشینم رو زمین…

خندیدم:

– ولی جالب میشد…

– نمیدونم… شاید اگر تو بودی اینکارو میکردم ولی تنهایی نمیتونستم…

از حرفش تعجب کردم:

– واقعا اگر من بودم رو زمین مینشستی؟

– اوهووم… وقتی با تو یه کاری رو میکنم حتی اگر بدم باشه من حس خوبی دارم… کلی هم بهم خوش میگذره…

تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردن…

– اونوقت بابا بیژن جفتمونو دعوا میکرد…

– مهم نبود…

و هر دو سکوت کردیم… من که ذوق مرگ شده بودم… ولی زیاد دووم نداشت:

– بگذریم… زنگ زدم بگم من فردا میرم شمال…

– چرا؟ مگه قرار نبود همه با هم بریم…

– قرار بود، ولی این پدر گرامیه بنده بدون فکر کردن به این موضوع که اون خونه خیلی ساله که متروکه مونده پیشنهاد این سفر و داد… حالا دستور داده من زودتر برم یه سر و سامون به اونجا بدم تا موقعی که شما میایین همه چی درست باشه… تو این دو سه روزم شما به دید و بازدیدهاتون میرسین…

– پس من چی؟

– تو چی؟

– منم میخوام بیام…

چند لحظه ساکت شد و بعد پرسید:

– جدی؟

نمیدونم تفکرای دخترونه بود یا حقیقت داشت ولی احساس کردم خوشحال شد…

– اوهووم… من اصلا حوصله ی دید و بازدید ندارنم… بخصوص اینکه هر کی منو بدون تو میبینه میپرسه نامزدت کجاست؟ چرا نیست؟ تو کدوم بیمارستان کار میکنه؟ کی میاین خونمون… عروسیبتون کیه؟ شماره شناسنامه ش چنده؟ رنگ مورد علاقه ش چیه؟

آرتام بلند خندید…

– درکت میکنم… منم امشب همین شرایطو داشتم… به هر حال من که خوشحال میشم بیای…

– پس میام…

– اول نمیخوای به مامان و بابات بگی؟

– راضیشون میکنم…

– یکی یدونه و از این لوس کردنا.

– من کجام لوسه؟

– خیلی خب… پس من فردا 8 صبح دم خونتونم…

– 8 منتظرم…

لباس گرم بیار… شاید بارندگی باشه…

– چشم…

– چشمت بی بلا… برو بگیر بخواب که فردا سر حال باشی…

– باشه… شب بخیر.

– شب تو هم خوش عزیزم.

سریغ تلفن و قطغ کردم و رو تخت دراز کشیدم… عزیزم؟

ساعت گوشیم و رو 6 تنظیم کردمو خوابیدم…

صبح که از خواب بیدار شدم استرس داشتم… اول یه دوش ده دقیقه ایی گرفتم تا سرحال بشم… بعد ساک کوچیکی رو از تو کمدم در آوردم و با وسواس شروع کردم به انتخاب لباس… دلم میخواست حسابی به چشم آرتام بیام… یادمه گفته بود رنگ آبی رو دوست داره… پس چندتا لباس اون رنگی هم برداشتم… موهامو تند اتو کشیدم و چترهامو صاف کردم… یه شلوار جین تیره رو همراه با مانتوایی مشکی و کوتاه پوشیدم… روسری و کفشم هم توسی_ مشکی بود… یه آرایش ملایمم کردم تا صورتم از بی روح بودن در بیاد… کلی هم عطر رو خودم خالی کردم…

یه نامه ی بلند بالا برای مامان و بابا نوشتم و با چسب روی در اتاقم چسبوندمش… اینطوری بهتر بود چون مطمئنم مامان اگر میفهمید قراره این چند روز جیم بشم کلی غر میزد… حق داره من همیشه عیدها از دید بازدید کردن فرار میکردم و مامانم سر این موضوع کلی حرص میخورد…. البته به دیدن آدمایی که میشناختم و خیلی برام عزیز بودن حتما میرفتم…

هنوز نیم ساعت وقت داشتم… دوباره نگاهی به دور تا دور اتاقم کردم تا چیزی رو جا نذاشته باشم… نه مثل اینکه همه چیز و برداشتم، نهایت اگر چیزی از قلم افتاده بود میگم مامان بیاره… اوه مامان… بهتر بود تا بیدار نشده سریع برم بیرون…

یک ربع آخر و تو پارکینگ سر کردم و با بلند شدن صدای زنگ گوشیم رفتم دم در…

آرتام با دیدنم از ماشین پیاده شد. شلوار لیِ کثیفی رو همراه با یه تیشرت سفید و یه پیراهن چهارخونه ی آبی رنگ پوشیده بود…دکمه های پیراهنشو باز گذاشته بود و آستین هاشم طبق عادت تا زده بود… کفش هاشم بادی مشکی رنگ بود… موهاشو مرتب داده بود بالا و میتونم بگم مثل همیشه مرتب و خوش تیپ… اومد جلو و ساکمو گرفت… تازه بوی ادکلون تلخش مشاممو پر کرد… خندم گرفت، من چقدر از دیشب تا حالا روش دقیق شدم. لبخند زد:

– اوه… چقدر سنگینه…

– عوض سلام کردنه…

نیمچه تعظیمی کرد و گفت:

– سلام عرض شد… بدو سوار شو…

با دست چتر هامو بهم ریخت… آروم زدم تو بازوشوگفت:

– اِ… کلی وقت واسه درست کردنشون گذاشتم.

ساک و گذاشت صندوق عقب. نشست و ماشینو به حرکت در آورد.

– خدا کنه جاده خلوت باشه…

– ایشالله که خلوته… اگرم شلوغ بود اشکالی نداره… دو نفریم حوصله مون سر نمیره…

پشت چراغ قرمز موندیم… احساس کردم داره نگام میکنه ولی به روی خودم نیاوردم که صداشو شنیدم:

– خیلی خوشگل شدی

– بودم.

– اون که بله… خوشگل تر شدی.

– مرسی… ولی با همه ی اینا من نمیگم تو هم همینطور…

چراغ سبز شد… لبخندی زد و گفت:

– ولی گفتی…

خندیدم. از همون اولای جاده معلوم بود که امروز خیلی شلوغه… بعضی جاها ماشین ها کیپ میشدن و یه مسیر 100 متری رو تو نیم ساعت میرفتیم… میگفتن ترافیک بخاطر تصادف تو جاده ست… فقط دعا میکردم اتفاقی نیفتاده باشه… بالاخره راه باز شد و خدا رو شکر تصادفه خسارت جانی نداشت… مامانم یه ساعت بعد از حرکتمون زنگ زد و کلی غر زد که چرا سر خود پاشدم رفتم مسافرت ولی وقتی آرتام باهاش حرف زد کوتاه اومد، تازه ابراز خوشحالی هم کرد که من با اون رفتم… مامان انقدر دوماد دوست… والا…

به پیشنهاد آرتام برای ناهار جلوی یکی از رستوران های کنار جاده توقف کردیم… از همون رستوران های کثیف، که خوراک خودم بود… روی صندلی های سفت و قدیمیش نشستیم… ارتام نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:

– اینجا یه بازسازیه اساسی میخواد…

– بنظر من که همینطوری خوبه… ببین چقدر مشتری داره…

تقریبا بیبشتر صندلی ها اشغال شده بود…

– شاید بخاطر شلوغیه جاده ست…

– شایدم بخاطر غذای خوشمزش باشه… کسی چه میدونه…

خندید… پسر جوونی اومد سمتمون تا سفارشمون و بگیره… نگاهی سرسری به منو انداختم و گفت:

– من کوبیده میخورم با دوغ.

آرتامم سفارشی مشابه من داد و پسر رفت… آرتام به صندلی تکیه داد و در حالی که لبخندی رو لباش بود، با چشمای ریز شده رو صورتم دقیق شد…

– پس مامانت اینا رو تو عمل انجام شده قرار دادی؟

خندیدم… سری تکون داد و گفت:

– هوووم… روش خوبیه…

– مامان من کلا این مدلیه… وقیی بخواد جلومو بگیره تا یه کاری رو انجام ندم میتونه مگر اینکه تو عمل انجام شده قرارش بدم… امسال خوشحال بود من ایام عید خونم.

– مگه سالهای پیش کجا میرفتی…

– خب… بیشتر با کاوه بودم… یعنی همه ش بیرون بودیم…

احساس کردم لبخند روی لبش از روی اجباره… ایکاش حسم درست بگه… دیگه چیزی نپرسید و منم دوست نداشتم در مورد کاوه حرف بزنیم… غذا رو آوردن. برای عوض کردن جو گفتم:

– آخ جوون … کباب.

مهربون خندید و گفت:

– دوست داری؟

– خیلی.

یکی از دو تا سیخ کباب توی بشقابشو با چنگال گذاشت تو بشقاب من… خواستم اعتراض کنم که همینطور مهربون نگام کرد و گفت:

– من زیاد گرسنه نیستم…

– ولی این خیلی زیاده…

– فکر نکنم اضافه بیاد…

حق داشت… چون صبحونه نخورده بودم حسابی گشنم بود… شروع کردیم به خوردن…

یه ذره که خورد گفت:

– حق با تو بود… مشتری هاش بخاطر غذای خوشمزشه که اینجان.

سری تکونئ دادم… بعد از قورت دادن لقمم پرسیدم:

– تو تا حالا تو اون خونه نرفتی؟

– نه… بابا هم خیلی ساله نرفته…

– پس چی شد یاد اونجا افتاد؟

– میگه جاش خیلی باحاله… حیفه قبل از برگشتنم به امریکا یه سفر نرم اونجا…

پس باباش میخواست برگرده… کاوه و مهری هم که تا دو ماه دیگه میرن… این یعنی همه چی تمومه… پکر شدم و بغض ایجاد شده تو گلوم و با خوردن دوغ فرستادم پایین… اشتهام کور شده بود… آرتام متوجه شد…

– چرا نمیخوری؟

– سیر شدم… گفتم که زیاده…

– پس بیا زودتر راه بیفتیم تا شب نشده… باید بریم دم خونه ی یکی از روستاییه اونجا…

– چرا؟

– قراره چند تا کارگره مطمئن برامون پیدا کنه.. گفتم که اون خونه تقریبا متروکه شده…

– روح موح نداشته باشه؟

خندید و گفت:

– اگرم داشته باشه تا من هستم کسی جرات نمیکنه اذیتت کنه…

هین کافی بود تا از گرفته بودن در بیام… حرفاش و رفتاراش صادقانه بود… بجای غصه خوردن باید یه ذره تلاش کنم… یه تیکه از کبابمو با دست کندمو گذاشتم تو دهنم… آرتام با تعجب نگام کرد و گفت:

– مگه نگفتی سیر شدی؟

برای توجیه خودم گفتم:

– سیر شدن من این مدلیه… یه جوری میخورم که تهش یه چیزی برای ناخنک زدن مونده باشه…

از جامون بلند شدیم و آرتام رفت حساب کنه… وقتی حرکت کردیم جاده خلوت تر شده بود… داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم که یهو آرتام شیشه ها رو داد بالا… با تعجب بهش نگاه کردم… چشمکی زد و صدای ضبط رو که از صبح تا حالا انقدر کم بود که یاد وز وز مگس می افتادی رو زیاد کرد… تمام آهنگاش خارجی بود که کاملا بهش حق میدادم… اولش گوشام اذیت شد ولی بعد بهش عادت کردم… آرتام با اهنگ ها میخوند. منم یواش یواش زمزمه میکردم… تا اینکه رسید به آهنگ follow the leader جنیفر… قبلا این آهنگ و شنیده بودم و شروع کردم به خوندن… هر چند صدای ضبط انقدر زیاد بود که صدای من توش گم بود… چون شیشه ها بالا بود صدا زیاد بیرون نمیرفت… من تیکه های جنیفر رو میخوندم و آرتامم قسمت های wisin و yandel، دو تا خواننده ی اسپانیایی رو… نمیدونستم اسپانیایی بلده… خیلی کیف داد… تازه کلی ادا و اصولم میومدیم… با اینکه صدای آهنگ بعضی جاها انقدر زیاد میشد که چشمامو میبستم ولی خیلی باحال بود طوری که سر چند تا آهنگ بعدی هم همین بساط بود…

بالاخره رسیدیم به شهر… آرتام کنار یه آبمیوه فروشی نگه داشت و دو تا آب انار خرید… از ترش بودن زیادش دلم ضعف رفت ولی خیلی چسبید… دوباره ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم… شهرم رد کردیم… بارون نم نم شروع شد… با پرس و جو از این و اون رسیدیم به یه جاده ی خاکی که بهتره بگم گِلی چون بارون زمین ها رو گِل کرده بود… یه آقایی بهمون گفت که خونه مش رحمت توی همین جاده س و ما اول باید میرفتیم اونجا تا اون خونه رو بهمون نشون بده… جاده ش فوق العاده بود… مه بود، بارون بود، دار و درختم که دیگه حرف اول رو میزد… هر 200 متر یه خونه پیدا میکردی… من نمیدونم اگر خدایی نکرده خونه ی یکی رو دزد بزنه چطوری میخواد به بقیه خبر بده؟ تا طرف بخواد بره خونه ی همسایه دزد کل خونه رو خالی کرده…

مثل این ندید بدید ها سرمو از پنجره کرده بودم بیرون و نفس میکشیدم… به قطره های کوچیک بارون هم که داشت صورتمو خیس میکرد توجهی نکردم….

آرتام بازومو کشید و مجبور شدم سرمو بیارم تو…شیشه ی سمت منو داد بالا و بخاری رو روشن کرد… دستمالی گرفت طرفم تا صورتمو خشک کنم:

– سرما میخوری دختر…

– اشکال نداره… می ارزه… هوا خیلی خوبه…

– اگر مریض نشی بیشتر بهت خوش میگذره…

– من عاشق بارونم… وقتی بارون میاد از خود بی خود میشم و دوست دارم برم زیرش قدم بزنم… حالا توقع داری تو همچین جایی کوتاه بیام؟

لبخند زد… با دیدن مردی که کنار جاده داشت راه میرفت زد رو ترمز و پرسید:

– ببخشید، شما میدونین خونه ی مشت رحمت کجاست؟

– سه تا خونه ی دیگه رو رد کنی بهش میرسی…

آرتام تشکری کرد خواست حرکت کنه ولی منصرف شد و از مرد خواست سوار شه… مرد اول قبول نکرد ولی با توجه به بارون اصرار های من و آرتام کوتاه اومد… خونه ی اون دورتر بود ولی خوبیش این بود که از کنار خونه ی مشت رحمت رد شدیم و فهمیدیم کجاست…

مرد رو رسوندیم و برگشتیم سمت خونه ی مشت رحمت… آرتام پیاده شد و 15 بعد با یه پیرمرد اومد بیرون… بهش میخورد 60 سالش باشه… موها و ریشش یه دست سفید شده بود… چهره ی مهربونی داشت… لباس محلی تنش بود والبته یه کلاه گرد کوچیک روی سرش…

به احترامش از ماشین پیاده شدم و سلام کردم، که سریع با لهجه ی گیلکی گفت:

– سلام عروس خانوم… برو تو ماشین الان خیس میشی…

– آرتام: هر چی بگین کار خودشو میکنه… عاشق بارونه…

مشت رحمت خندید و گفت:

– پس مثل منی…

من رفتم عقب نشستم و مشت رحمت با کلی تعارف راضی شد جای من بشینه… راه زیادی تا خونه ی بابا بیژن نبود. وقتی رسیدیم دهنم با دیدن خونه از شگفتی باز مونده… خیلی خوشگل بود… یه خونه ی دو طبقه ی قدیمی… دور تا دور خونه چیزی به اسم دیوار وجود نداشت و همه ش حصار های چوبی بود… توی حیاطشم پر درخت… منظره ش فوق العاده بود…

آرتام نیم نگاهی بهم انداخت و پرسید:

– چطوره؟

– اینجا یه تیکه از بهشته… ایکاش اینجا زندگی میکردم…

– مشت رحمت: امیدوارم وقتی رفتی تو خونه هم همین نظر و داشته باشی.

– آرتام: انقدر خرابه؟

مشت رحمت چیزی نگفت ولی با بالا دادن ابروهاشو کج کردن سرش خودمون فهمیدیم چه خبره… حق با اون بود… توی خونه افتضاح بود… بوی بد نا و تار عنکبوت های بسته شده روی در و دیوار… فکر کنم یه بند انگشت روی همه ی وسایل خاک نشسته بود… بدترین قسمتش چند تا موشی بود که داشتن برای خودشون تفریح میکردن…

آرتام نگاهی به همه جای خونه انداخت و گفت:

– این بابای منم فقط برای آدم کار درست میکنه…

و رو به مشت رحمت گفت:

– فکر میکنین چند تا کارگر برای روبراه کردنش تو دو روز لازمه؟

مشت رحیم بعد از کلی فکر کردن گفت:

– فکر کنم دو تا کافیه…

– باشه هر چی خودتون صلاح میدونین…

و با هم از خونه اومدیم بیرون… مشت رحمت و رسوندیم دم خونشون… خواستیم خداحافظی کنیم که پرسید:

– کجا؟

– آرتام: ما میریم شهر تو یه هتل… فردا یه سری تنقلات میخریم و میایم… کارگرام دیگه با شما…

– مشت رحمت: کارگرها رو که فردا میارم… ولی الان یه حرفی زدی که اگر بخاطر پدرت نبود نمیبخشیدمت…

آرتام یه لحظه هنگ کرد… منم دست کمی از اون نداشتم… داشتیم فکر میکردیم چه حرفی آرتام زده که ناراحت شده… انگار خودش از قیافمون فهمید اوضاع از چه قراره، گفت:

– وقتی خونه ی من هست تو اسم هتل و میاری؟

آرتام یه نفس راحت کشی و لبخند زد:

– مزاحم نمیشیم… باید بریم، فردا صبح زود میایم.

– مشت رحیم: باز که تکرار کردی… یالا ماشین و خاموش کن دست عیالتو بگیر بیا بالا…

و بدون اینکه منتظر ما بمون رفت تو… من و آرتام واقعا نمیدونستیم چیکار کنیم… بالاخره آرتام گفت:

– پاشو بریم تو…

فکر بدی نبود… هوا تاریک شده بود و جاده هم مه داشت…

توی خونه شون خیلی ناز بود… یه فرش دست بافت و چند تا تشک کنار دیوار روی زمین پهن شده بود که جای نشستن بود و یکی یه دونه پشتی هم روشون بود برای تکیه دادن… یه طاقچه و چند تا گلدون، یه تلویزیون قدیمی و یه بوفه و البته یه سری خورده ریز های تزیینی، تنها وسایل تو خونه شون بود… ایکاش این خونه مال من بود… زن مشت رحیم گل نسا خانم خیلی گرم ازمون پذیرایی کرد… بغیر از اون و مشت رحمت دخترشون آهو هم تو خونه بود… البته بخاطر حاملگی و اینکه شوهرش ماموریت کاری رفته اونجا مونده بود… دختر خیلی خوب و خونگرمی بود… من که عاشقش شدم… وقتی فهمید عاشق بچم هر بار که بچه ش تو شکمش تکون میخورد بهم اشاره میکرد تا دستمو بزارم روی شکمش… انقدر از تکونای بچه خوشم اومده بود که گل نسا خانوم تو جمع گفت:

– ایشالله قسمت خودت بشه عزیزم. مادر خوبی میشی..

از خجالت نمی تونستم چیزی بگم و فقط لبخندی از روی اجبار زدم… همون برام درس عبرتی شد که جلوی خودمو بگیرم و انقدر تابلو بازی در نیارم… آرتامم که مثل سری قبل فقط خندید…

خیلی خوابم میومد… تو دو شب قبل که اصلا خواب راحتی نداشتم… اگر میتونستم همون وسط دراز میکشیدمو میخوابیم. آهو که کنارم بود رو به مامانش گفت:

– مار (مادر) جان… آناهید خانم خوابش میاد.

آخه من چقدر تابلو هستم… سریع گفتم:

– نه خوبه… من معمولا دیر میخوابم… مگه نه آرتام؟

و به آرتام که با لبخند نگام میکرد اشاره کردم یه چیزی بگه… قبل از اون گل نسا خانوم از جاش بلند شد و رفت توی یکی از اتاق ها… بعد از چند دقیقه در حالی که نفس نفس میزد اومد و گفت:

– بفرمایید… اون اتاق و براتون آماده کردم…

یه ربع دیگه هم نشستیم و بعد شب بخیری گفتیم و رفتیم تو اتاق…با دیدن یه تشک پهن شده کف اتاق، من و آرتام به هم نگاهی کردیم…

آرتام شونه ایی بالا انداخت… لبخندی زد و گفت:

– برو بخواب…

– تو کجا میخوابی؟

به یکی از تشک های کوچیکی که توی هالم بود و برای نشستن استفاده میشد اشاره کرد و گفت:

– من رو اون میخوابم…

ایکاش میرفتیم هتل… یه دونه پتو بیشتر نبود… قربونش برم تشکش هم انقدر کوچیک بود که نمیشد بهش بگم بیاد با فاصله کنارم بخوابه…تشکش راست کار کفترهای عاشق بود… تنها شانسمون وجود دو تا بالشت بود… آرتام یکی از بالشت ها رو گرفت و رفت کنار دیوار دراز کشید… الهی بگردم که بچم انقدر مهربونه… یکی از چشماشو باز کرد و با دیدن من که سردرگم جلوی در ایستاده بودم لبخندی زد و گفت:

– چرا نمیخوابی؟ فردا باید زود بیدار شیااا. کلی کار داریم.

– آخه اونطوری تا صبح یخ میزنی.

– من پوستم خیلی کلفته… نگران من نباش و راحت بخواب عزیزم

چراغو خاموش کردم. مانتوم رو در آوردمو انداختم روش که باعث شد چشماشو باز کنه… با تعجب نگاهی به من و مانتوم که روی تنش بود کرد.

– مرسی.

سری تکون دادم و خزیدم زیر پتو… وای که چه لذتی داشت. چشمامو بستم ولی مگه خوابم میبرد؟همه ی حواسم پیش آرتام بود… نگران بودم سرما بخوره… هوا داشت سرد میشد و اونم هیچی روش نبود جز مانتوی کوتاه و نازک من که بود و نبودش فرقی نمیکرد… دوباره بهش نگاه کردم… از صدای نفس هاش میشد فهمید که خوابیده ولی مثل یه جنین تو خودش جمع شده بود… اینطوری نمیشه… از جام بلند شدم و نگاهی به دور و بر اتاق انداختم تا شاید چیزی پیدا کنم که بشه ازش به عنوان ملافه استفاده کرد… ولی هیچی نبود، یه راه بیشتر نموند… تشکو که خیلی هم سنگین بود کشیدم سمت آرتام… مشالله معلوم نیست توش چیه… کمرم درد گرفت.

اینطوری بهتره… پتوش برخلاف تشک خیلی بزرگ بود و برای جفتمون خوب بود. حالا خیالم راحت شده بود… آرتام انقدر خسته بود اصلا از سر و صدای من تکون نخورد… کنارش دراز کشیده بودم و بهش نگاه میکردم… به کسی که اسما خیلی بهم نزدیکه ولی از همه برام غریبه تره … نفسمو یه جا دادم بیرون… دستامو تو هم قفل کردم تا با وسوسه ی لمس صورتش، مخصوصا استخون چونش که عاشقشم مبارزه کنم… انقدر نگاش کردم که کم کم خوابم برد.

****************

با صدای خروسی که داشت حنجره شو پاره میکرد هوشیار شدم… اما دلم نمیخواست چشمامو باز کنم چون هنوزم خوابم میومد… دستامو گذاشتم رو گوشم تا دیگه صداشو نشنوم ولی مگه میشد… مثل اینکه این خروسه تا مطمئن نمیشد همه بیدارن کوتاه نمیومد… از کشتن حیوونا متنفرم ولی اگر همین الان یه چاقو داشتم میرفتم سرشو از تنش جدا میکرده که انقدر مردم آزار نباشه… دوباره صداش بلند شد… شکست و پذیرفتمو کلافه چشمامو باز کردم که با دو تا چشم آبی خندون مواجه شدم…از اینکه انقدر بهم نزدیک بود یه لحظه هول شدم و سریع گفتن:

– از خروس متنفرم

بلند خندید… تازه کم کم داشت موقعیتم یادم میومد… دیشب من بودم که اومدم کنارش. یه ذره آرومتر شده بودم…

– سلام… بیداری؟

تو صداش هنوز رگه هایی از خنده وجود داشت…

– صبح بخیر… همین الان بیدار شدم.

دقیق نگاهش کردم… بهش نمیومد تازه بیدار شده باشه. چیزی نگفتم و بجاش نگاهی به پنجره انداختم … هوا روشن شده بود.

– ساعت چنده؟

دستشو از زیر پتو بیرون آورد و نگاهی به ساعتش انداخت:

– نزدیکه 7

یه ذره نگام کرد. بعد پتو رو کمی بالا آورد و گفت:

– بابت این ممنون.

– نمی تونستم بذارم اونطوری بخوابی… از سرما مچاله شده بودی.

چیزی نگفت… فقط نگام کرد. منم همینطور… ضربان قلبم بالا رفته بود… جالب بود حتی خوابیدنمون کنار هم مثل دو تا دوست بود که همه چی رو مساوی بین خودشون تقسیم میکنن. البته جای من گرم و نرم تر بود… نمی دونم چقدر بهم خیره بودیم ولی اون زودتر به خودش اومد و تو جاش نیم خیز شد… بدون اینکه نگام کنه گفت:

– موافقی زودتر بریم شهر؟

– اوهوم.

از جام بلند شدمو بدون اینکه بهش نگاه کنم لباسامو پوشیدم… آرتام تشکو گذاشت سرجاشو با هم رفتیم بیرون… خدا رو شکر مش رحمت بیدار بود. بعد از خوردن صبحونه باهاشون خداحافظی کردیم تا ما بریم شهر و اونم بره دنبال کارگر…

*******

قبل از رفتن به شهر، اول رفتیم تا دوباره نگاهی به خونه بندازیم و ببینیم چه وسایلی لازم داره… من عاشق این خونه شده بودم… خیلی خوشگل بود… مخصوصا پله های چوبیش که به طبقه ی بالا منتهی میشد… دیروز انقدر ذوق زده بودم که زیاد به اطرافم توجه نکردم ولی حالا که قرار بود برای خونه اسباب و اثاثیه بگیریم باید بیشتر دقت کنم… طبقه ی پایین یه هال بزرگ داشت به همراه یه آشپزخونه ی درب و داغون و یه اتاق و البته یه سرویس بهداشتی…

طبقه ی بالا هم چند تا اتاق تو در تو داشت و یه هال کوچیکتر… یه دستشوایی هم توی حیاط بود… صدای آرتامو شنیدم که گفت:

– این خونه حداقل چند تا فرش میخواد…

حق با اون بود… کف خونه موزاییک بود و باید همه شو میپوشوندیم… یه ذره تو کیفم گشتم و بالاخره یه کاغذ و خودکار پیدا کردم… تمام وسایلی رو که لازم بود بخریمو نوشتیم تا چیزی از قلم نیوفته… کارمون که تموم شد مش رحمت همراه 3 نفر اومد… دو تا شون کارگر بودن و یکیشون کابینت ساز. از حرفای مش رحمت فهمیدیم همون روزی که بابا بیژن بهش زنگ زده، کابینت سازو اورده بود اینجا رو ببینه تا زودتر کابینت ها رو بسازه… اون کابینت ها باید عوض میشد…

قرار شد خود مش رحمت بالا سرشون وایسته و ما هم بریم خریدارو انجام بدیم…

اولین مغازه ایی که آرتام جلوش توقف کرد فرش فروشی بود… تمام فرشارو با سلیقه من خریدیم و قرار شد تا شب برامون بفرستنش… بعد رفتیم یه دست مبل و چند تا راحتی و یه میز ناهارخوری 12 نفره سفارش دادیم…یه سرس ظرف هم خریدیم… آخرین مغازه هم فروشگاه لوازم خونگی بود…

– صاحب مغازه با دیدنمون لبخندی از روی اجبار زد و گفت:

– خیلی خوش اومدین… برای خرید جهیزیه تشریف اوردین؟

آرتام نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و گفت:

– بله.

صاحب مغازه تند تند بهترین اجناسشو رو معرفی میکرد و آرتامم هر چی رو که من انتخاب میکردم بدون چک و چونه به لیست اضافه میکرد… صاحب مغازه که از داشتن یه مشتری مثل آرتام، کِیفش کوک شده بود ولمون نمیکرد تا اینکه مشتری های جدید اومدن و مجبور به ترکمون شد. حس خوبی از این خرید کردن داشتم که همین باعث میشد یه لبخند از صبح روی صورتم باشه… داشتم نگاهی به گاز ها مینداختم که آرتام اومد کنارمو گفت:

– بالاخره رفت

خندیدم… نگاهی به دور برش انداخت و گفت:

– چیز دیگه هم مونده بگیریم…

– نه این آخریه…

– خسته شدی؟

– من از خرید کردن خسته نمیشم مخصوصا این خرید… احساس میکنم دارم برای خونه ی خودم خرید میکنم.

شونه ایی بالا انداخت و با لبخند گفت:

– فکر کن واقعا برای خونه ی خودته.

نگاش کردم… چشماش برق میزد… نمی دونم این برق از روی شیطنت بود یا خوشحالی… تنها چیزی که در مورد آرتام اذیتم میکرد این بود که نمیشد فهمید تو سرش چی میگذره… بخاطر رفتارش و شوخیاش حدس اینکه حرفش جدیه یا نه خیلی سخت بود… نگامو ازش گرفتم و به کارم ادامه دادم که دوباره سرو کله ی صاحب مغازه پیدا شد… برای خودشیرینی و اینکه یه حرفی زده باشه رو کرد به من کرد و گفت:

– معلومه آقا داماد خیلی دوست داره ها… رو حرفت نه نمیاره… از من میشنوی هر چی دوست داری الان بخر چون بعد از ازدواج دیگه انقدر حرف شنوی نداره …

نگاهی به آرتام انداختمو هر دوتا خندیدیم… مردک چقدر دندون گرد بود… برای اینکه بیشتر جنس بفروشه منو مینداخت به جوون آرتام… گازم خریدیم و از مغازه اومدیم بیرون…

ساعت نزدیکه 4 بود و ما هنوز هیچی نخورده بودیم… انقدر درگیر بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم…

آرتام میگفت بریم رستوران یه چیزی بخوریم ولی من چون خیلی ذوق داشتم که زودتر بریم خونه رو اماده کنیم، مخالفت کردم… به پیشنهاد من غذا و یه عالمه تنقلات خریدیم و برگشتیم سمت روستا…

وقتی رسیدیم تمام وسایل دور ریختنی جلوی ورودیه باغ تلنبار شده بود…

با دیدن توی خونه جیغ خفیفی از خوشحالی زدم… خیلی تمیز تر از صبح شده، البته هنوزم کلی کار داشت ولی الان میشد بهش گفت خونه… کار کابینت ساز هم تموم شده بود و آشپزخونه خیلی خوشگل شده بود… از سفره ی پهن شده گوشه ی حیاط معلوم بود غذاشون و خوردن… ولی چون کار میکردن بازم گرسنه میشدن… آرتام مشغول حرف زدن با مش رحمت بود که داشت در مورد درخت های باغ یه چیزایی بهش میگفت… سریع رفتم میوه ها رو تو حیاط شستم… کارگرها یه ذره استراحت کردن… نگاهی به همه جای خونه انداختم، اگر ما هم کمکشون میکردیم تا شب یا نهایت فردا ظهر تموم میشد. رفتم کنار آرتام:

– ارتام موافقی ما هم کمکشون کنیم؟

قبل از آرتام، مش رحمت گفت:

– چرا خانم جان؟ دارن کارشونو میکنن.

– اینطوری زودتر تموم میشه. ها؟

آرتام نگاهی به خونه و نگاهی به قیافه ی ملتمس من کرد. لبخندی زد وگفت:

– خیلی خب… اونطوری نگاه نکن.

و زیر لب ادامه داد:

– امان از این چشما.

حرفشو شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم… خواستم مانتومو در بیارم. آرتام با دیدن لباسم که هم نازک بود هم آستین حلقه ایی، پیراهن چهارخونه ایی رو که روی تیشرتش پوشیده بود رو در آورد و داد به من… از خدا خواسته لباسو پوشیدم. حالا تمام مدت بوی ادکلون تلخش توی دماغم بود…

سرعت انجام کارا بیشتر شد… تو این بین فرشها و مبلا رو هم آوردن…. فقط مونده بود لوازم خونگی که گفتیم بهشون زنگ میزنیم تا برامون بفرستنش. با اینکه کلی خوراکی خردیم ولی بیشترش تموم شده بود.

خونه عالی شده بود… حالا فرش ها هم پهن کرده بودیم… برای شام ژامبون و الویه ی آماده ایی رو که خریده بودیم رو روی میز چیدم و بقیه رو صدا کردم… خیلی خسته بودم و دلم یه خواب اساسی میخواست… بحث خرید مواد غذایی پیش اومد و یکی از کارگرا یه چیزایی در مورد جمعه بازاری که فردا تو همین حوالی راه میوفتاد گفت. چشمام از خوشحالی برقی زد که از دید آرتام دور نموند و در حالی که سرشو به دو طرف تکون میداد خندید… خب چیکار کنم؟ من عاشق خرید کردنم…

ساعت نزدیکه 11 بود که کارگرا و مش رحمت رفتن… یه سری کار موند برای فردا و اونم تا ظهر تموم میشد…

آرتام روی یکی از کاناپه ها دراز کشید:

– دارم از خستگی میمیرم…

– منم.

و روی یکی دیگه از کاناپه ها ولو شدم… چشمامو بستم اما صدای خسته و خواب آلود آرتام و شنیدم:

– از دست تو… خب چی میشد انقدر خودمونو خسته نمیکردیم؟ فوقش دیرتر تموم میشد.

– من دوســــت دارم زودتر تموم بشــــــــه که تا… بقیه نیومدن یــــــه ذره…

از خستگی حال حرف زدنم نداشتم و همین باعث میشد حرفامو کشیده بگم.

– از اینجا… استفاده کنم. اینـجا جوون مـــ

و چشمام گرم شد و خوابم برد.

با احساس نور شدید آفتاب روی چشمام، بیدار شدم… آرتام هنوز خواب بود. یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم. تا یه ساعت دیگه سرو کله ی کارگرا پیدا میشد.

دستامو از دو طرف باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. بعد از شستن دست و صورتم رفتم تا یه چیزی برای صبحونه آماده کنم…. بعد از فعالیت های دیروز، شدیدا به حموم احتیاج داشتم ولی متاسفانه هنوز راه نیوفتاده بود. قرار بود امروز آماده ش کنن. آب چندتا از پرتقال هایی رو که دیروز خریدیم، گرفتم که گند زدم به کل کابینت های نو…

خب چیکار کنم؟ امکانات کمه…

رفتم کنار آرتام و کمی روش خم شدم… چندباری تکونش دادم که بالاخره زمزمه وار گفت:

– هوم؟

– آرتام پاشو… کلی کار داریم.

– نه.

از لحن ملتمسش خندم گرفت… چشماشو باز نمیکرد مبادا خواب از سرش بپره… میدونستم خیلی خسته س. بدتر از من؛ اونم تو این چند روز خواب درست و حسابی نداشت. اما با این حال ادامه دادم:

– چی چی رو نه… پاشو… باور کن منم خوابم میاد ولی باید بریم خرید… تو خونه هیچی ندار..

حرفم هنوز تموم نشده بود که آرتامو دستمو کشید و افتادم تو بغلش… یه دستشو دورم حلقه کرد و با دست دیگه ش سرمو روی سینه ش نگه داشت:

– پس بیا با هم بخوابیم.

– آرتام

– هیـــش… فقط ده دقیقه.

و شروع کرد به نوازش موهام… چشمامو بستم و چیزی نگفتم… همیشه از اینکه یکی با موهام بازی کنه لذت میبردم… از کارگرا شنیده باودم که این بازار فقط تا ظهر برپاست… بعد از چند دقیقه که به همون حالت موندم، برخلاف میلم سرمو آوردم بالا و نگاهی به آرتام انداختم… استخون خوش ترکیب چونش بدجور رو اعصابم بود… بی اراده سرمو بردم جلو و چونه ش رو بوسیدم… از کارم شوکه شد چون سریع چشماشو باز کرد… خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم… در جواب نگاه متعجبش سرمو کمی کج کردم و شونه ایی بالا انداختم…

دیگه خواب از سرش پریده بود… بی هیچ حرفی از جام بلند شدم تا حاضر شم اما صداشو که توش رگه هایی از خنده بود شنیدم:

– از این مدل بیدار کردنام بلد بودی و رو نمیکردی؟

وقتی رسیدیم بازار از دیدن اونهمه آدم به وجد اومدم… مثل این ندید بدید ها از جلوی این دست فروش میدوییدم جلوی اون یکی… ارتام بیچاره هم در حالی که دستاشو دورم نگه داشته بود، مواظب بود به کسی نخورم تا جایی که دستاش پر از کیسه های خرید شد… چون لباس ها و لهجه مون مثل بقیه نبود قیمت ها رو چند برابر با ما حساب میکردن. من کلی غر میزدم ولی آرتام بی خیال حساب میکرد و به اعصاب خورد شده ی من میخندید.

چندتا شیشه ترشی و تخم مرغ خریدیم و آرتام کیفشو در اورد تا حساب کنه… دیدم ممکنه طول بکشه رفتم کنار دست فروش بعدی که لباس های محلیش حسابی دلبری میکرد… خیلی دلم میخواست یکی شو بخرم ولی همه شون ناز بودن و همین انتخابو سخت میکرد… دستی که روی بازوم کشیده شد؛ به هوای اینکه آرتام با ذوق برگشتم:

– بنظرت کــ..

اما حرف تو دهنم ماسید… یه مرد هیکلی با نگاهی هیز و لبخند چندش تر از قیافه ش داشت سر تا پامو برانداز میکرد… نگاه شوکه شدمو به دستش که روی بازوم بود انداختم… اخمی کردم و خواستم چیزی بهش بگم اما صدای آرتام باعث شد به اون نگاه کنم:

– چه غلطی داری میکنی؟

مرد رد نگاهمو دنبال کرد و متوجه شد آرتام با اونه… سینه ایی سپر کرد و گفت:

– به تو چه؟

آرتام کیسه های خرید و ول کرد و یه مشت خوابون تو چونه ی مرده که افتاد رو زمین… چند نفری که دورمون بودن سریع رفتن جلوی آرتام و مانع از حمله ی دوباره ش به طرف مرد شدن… آرتام با اخم وحشتناکی فریاد زد…

– به چه حقی به زن من دست میزنی؟

من از داد آرتام ترسیدم چه برسه به اون مرده… مرد که از درد چشماشو جمع کرده بود با تته پته گفت:

– با.. با زن… خودم… اش… اشتباه گرفتمشون.

– پاشو گمشو تا فکتو نشکوندم.

مرد نذاشت به ثانیه بکشه… سریع از جاش بلند شد و تقریبا میتونم بگم غیبش زد… چندتا از خانم ها کمک کردن و خریدایی که رو زمین پخش شده بود رو دوباره جمع کردن و دادن دستمون… ارتا اومد کنارم. نگاه عصبانیش رو بهم انداخت و با صدایی که سعی میکرد پایین نگه ش داره گفت:

– مگه نگفتم کنار من وایستا؟

مثل بچه ایی که کار بدی کرده باشه سرم پایین بود… ولی چرا؟ من که کار بدی نکرم… اون حق نداره با من اینطوری حرف بزنه. اخمی کردم و رومو برگردوندم تا برم سمت ماشین… اما کشیده شدن بازوم توسط آرتام مانع رفتنم شد… همچنان با اخم به زمین خیره شده بودم… نفسشو یکجا داد بیرون و بعد از چند ثانیه پرسید:

– چی میخواستی از اینجا بخری؟

– هیچی

بازومو از دستش بیرون کشیدم و بی توجه بهش رفتم کنار ماشین… چون سوییچ نداشتم ده دقیقه ایی علاف شدم که اومد… الهی بگردم… دستاش پر از نایلون خرید بود ولی خودم رو از تک و تا ننداختم و کمکش نکردم… اصلا حقشه… من کف دست بو نکرده بودم که اون مردک اذیتم میکنه… یه جوری نگام میکرد انگار من مقصرم.

کل راه به سکوت گذشت… وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم که دوباره بازومو گرفت و گفت:

– معذرت میخوام.

– من مقصر نبودم.

– میدونم… ولی بهم حق بده… نمی تونم ببینم کسی بهت دست میزنه… اونم یه آدم عوضی.

از نفس کشیدنش فهمیدم باز داره عصبانی میشه… یه ذره حق داشت… بالاخره مرده و غیرت داره. بهتر بود این بحث همین جا تموم بشه. لبخندی زدم و گفتم:

– فقط اینبارو می بخشمت.

دستمو بوسید:

– بانو لطف می فرمایند.

موقعی که ما نبودیم بقیه ی لوازم خونه رو آورده بودن، صبح آرتام باهاشون تماس گرقته بود… با کمک آرتام تمام وسایل چیده شد و حالا خونه آماده بود… عصرونه ایی آماده کردم تا کارگرا بخورن… وسایل خوراکی رو گذاشتم تو اشپزخونه… بین خریدا یه نایلون بود که توش لباس محلی بود… آرتام همون لحظه اومد تو آشپزخونه و دید که من با تعجب دارم به لباس ها نگاه میکنم… چون بجای یه دونه سه تا بود… لبخندی زد و گفت:

– همین و میخواستی بخری دیگه؟

خندیدم و سری تکون دادم:

– حالا چرا سه تا…

اخم بامزه ایی کرد:

– ببین یه قهر کردنت کلی خرج رو دستم گذاشت… من که نمیدونستم کدومو میخوای. از خانمی که فروشنده ش بود پرسیدم که گفت این سه تا رو پسندیدی… منم پولای نازنینمو دادم و خریدمشون…

میدونستم داره شوخی میکنه ولی با این حال مشتی تو قفسه ی سینه ش زدم و گفتم:

– پولشو بهت میدم.

– آی… دیگه نشنوم از این حرفا بزنیا

چتریهامو بهم ریخت و قبل از اینکه بتونم اعتراض کنم از آشپزخونه رفت بیرون…

کارا دیگه تموم شده بود و همه چیز مرتب چیده شده بود… آرتام پول کارگر ها رو حساب کرد و قرار شد تا یه جایی برسونتشون. منم بقیه ی خریدارو تو کابینت و یخچال جابه جا کردم… دیگه حالم داشت از بوی بد بدنم بهم میخورد… سریع چپیدم تو حموم… حمومم طولانی شد، اصلا فکر نمیکردم انقدر کثیف باشم… حوله ی استخریمو دورم پیچیدم… سرمو از لای در حموم آوردم بیرون… سکوت خونه نشونه ی این بود که آرتام هنوز نیومده… سریع رفتم تو اتاقی که ساکهامون توش بود… لباس زیرامو پوشیدم… یه شلوار لیِ تنگ و فاق کوتاه مشکی همراه با یه پیراهن مردونه ی چهارخونه که خط های قرمز و ابی داشت انتخاب کردم… ترجیح دادم لباس محلی رو فردا بپوشم… چون شب باید کنار ارتام میخوابیدم و به خوابیدنم اعتباری نیست…

شلوارمو پوشیدم اما پبراهنو گذاشتم کنار تا اول موهامو خشک کنم… دولا شدم و در حالی که زبر لب برای خودم اهنگی رو زمزمه میکردم، حوله رو چند باری بین موهام کشیدم… فکر کنم یه ذره نم موهامو گرفتم… سرمو با شدت بالا آوردم تا موهام بره پشتم

تازه متوجه آرتام شدم که بهم خیره شده بود…

توی همون حالت خشک شده بودم. آرتام بدنم رو برانداز میکرد. نمیدونستم باید چی کار کنم. آب دهنش رو قورت داد و همینطور که به بدن نیمه برهنه ام خیره شده بود یه قدم اومد جلو.

هول شدم. یه لحظه ترس تمام وجودمو گرفت. ترس از نزدیکی زیاد…

تا حالا همچین چیزایی رو تجربه نکرده بودم… حتی با کاوه

نا خود آگاه حوله رو گرفتم جلومو یه قدم رفتم عقب. با حرکت من به خودش اومدو از حرکت ایستاد . چند لحظه به صورتم نگاه کرد. انگار تازه متوجه شرایط بوجود اومده شده بود… سرشو انداخت پایین و دستی به پیشونیش کشید… بعد از چند لحظه که آرومتر شده بود، بدون اینکه بهم نگاه کنه با لبخندی از سر اجبار گفت:

– معذرت میخوام… فکر نمیکردم تو … توی اتاق باشی… اومدم.. حوله مو بردارم تا برم حموم.

منتظر جوابم نموند و بدون هیچ حرفی حوله شو برداشتو رفت بیرون. چند تا نفس عمیق کشیدم تا از شوک بیام بیرون… به تصویر خودم تو آینه نگاه کردم… با این اوضاعی که من داشتم، حق داشت اونطوری نگام کنه… چنگی به پیراهنم زدم و سریع پوشیدمش تا دوباره نیومده… خجالت رو کنار گذاشتم و رفتم بیرون… با اینکه ترسیده بودم ولی از اینکه تونسته بودم روش تاپیر بذارم حس خوبی داشتم…

سعی کردم سرمو به درست کردن غذا گرم کنم تا دیگه بهش فکر نکنم… تصمیم گرفتم حالا که اینجاییم یه خوراک محلی درست کنم… قبلا از عمه کتایون میرزا قاسمی رو یاد گرفته بودم… چقدرم اونروز سرم منت گذاشته بود.

بادمجون ها رو تنوری کردم… نگاهی به ساعت انداختم… صدای شیر آب خیلی وقته که قطع شده بود ولی خبری از آرتام نبود… شونه ایی بالا انداختم و کارمو ادامه دادم.

داشتم تخم مرغ ها رو توی ماهیتابه میشکوندم که اومد تو آشپزخونه… یه گرمکن مشکی با تیشرت توسی پوشیده بود… موهای خیس و نمدارشم مرتب داده بود بالا. همچنان اصرار داشت که نگاهم نکنه… رفت سراغ یخچال و بطری آبو در آورد و یه نفس سر کشید…

این سکوت و دوست نداشتم… حالا که اتفاقی نیفتاده بود. منم به روی خودم نیاوردم و گفتم:

– شام میرزا قاسمی گذاشتم… دوست داری؟

جوابی نشنیدم… نگاهش کردم… داشت بطری رو میذاشت تو یخچال ولی حواسش اینجا نبود…

– آرتام؟

سرشو آورد بالا و پرسشگرانه نگام کرد:

– چیزی گفتی؟

– گفتم شام میرزا قاسمی داریم… دوست داری؟

– نمیدونم… تا حالا نخوردم. ولی نگران نباش. من آدم بد غذایی نیستم.

از اینکه باهام سرد حرف میزد یه جوری شدم… یعنی از دستم ناراحت شده بود؟ منم چیزی نگفتم تا زمانی که ارتام از آشپزخونه رفت بیرون…

یه ذره بو کشیدم. بوش که خوب بود. غذا رو توی ظرف ریختم. در کابینت و باز کردم… نمک و فلفل رو هم همراه نون گذاشتم تو سینی… خواستم بشقاب ها رو بردارم که برقا رفت و آشپزخونه در تاریکی فرو رفت… از ترس هینی گفتم و دستم کشیدم عقب که با یکی از ظرفا برخورد کرد و صدای شکسته شدن شیشه ایی بلند شد… صدای آرتام و شنیدم:

– آناهید خوبی؟

بلند گفتم:

– آره… دستم خورد.

از جات تکون نخور تا شمع بیارم…

به حرفش گوش دادم. زیر پام پر از شیشه خورده بود… باز حداقل تو تهران وقتی برق میره خونه بخاطر نور لامپ های خیابون یه ذره روشنه، ولی اینجا تاریکه تاریک شده بود… بالاخره نور شمع و دیدم… و بعد از چند لحظه آرتام تو آستانه ی در ظاهر شد… از قیافش معلوم بود نگرانه… نگاهی به سر تا پام انداخت و آروم پرسید:

– چیزیت نشد؟

سری بالا انداختم… اومد جلو و دمپایی هامو گذاشت کنارم:

– اینا رو بپوش.

دستمو گرفت تا از آشپزخونه بریم بیرون که ایستادم و گفتم:

– وایستا ظرف غذا رو هم ببریم.

آرتام سینی رو برداشت و رفتیم تو هال…

الکی الکی محیط شام خوردمون شاعرانه شده بود… من و آرتام کف زمین نشسته بودیم و تمام شمع ها و دوتا فانوسی که دیروز تو بازار برای تزیین خونه خریده بودیم رو روشن کردیم و دورمون گذاشته بودیم…

آرتام اولین لقمه رو گذاشت توی دهنشو گفت:

– خوشمزه ست. خوشم اومد ازش.

– نوش جونت.

– اسمش چی بود؟؟؟

– میرزا قاسمی. یه خوراک محلیه.

– مال کجاست؟

– فکر کنم گیلان.

– تو مگه اهل شمالی؟

– نه …

– پس از کجا یاد گرفتی؟

– عمم بخاطر شوهرش که شمالیه این غذا رو زیاد درست میکنه. اون بهم یاد داد

– مامان کاوه؟

– اوهووم.

چند لحظه ای ساکت شد… بعد پرسید:

– مگه تو با عمه ات لج نبودی؟

– عمه ام سیاست مدار خوبی بود. جلو رومون باهامون خوب بود ولی پشت سر زیر آب میزد.

– چی کار میکرد؟

باز متوجه نشده بود. خندیدم و گفتم:

– یعنی … چه جوری بگم!!! یعنی … پشت سرمون ازمون بد میگفت…

– آها…

آرتام بعد از سکوت چند دقیقه ایی که نشون از درگیری فکرش بود، گفت:

– آناهید یه سوال بپرسم؟؟

– آره . بپرس.

نگام کرد. پشیمون شد و گفت:

– هیچی ولش کن…

– اِ… بگو دیگه…

– چیز خاصی نبود. خواستم یه چیزی بگم ولی الان موقعیت مناسبی نیست.

– بگو آرتام… به خدا اگه نگی تا صبح ولت نمیکنم.

– چه بهتر پس نمیگم.

با مشت توی بازوش زدم و گفتم:

– بد جنس نباش… بگو دیگه…

– ناراحت نمیشی؟؟؟

یه لحظه فکر کردم چی میخواد بپرسه که من از شنیدنش ناراحت میشم. نکنه یه سوالی بپرسه که…

– تو رابطه ت با کاوه چه جوری بود؟؟؟

اولین بار بود که داشت در مورد کاوه و گذشتم کنجکاوی میکرد. نمیدونم چرا دیگه با اسم کاوه عصبانی نمیشم. با بی تفاوتی گفتم:

– مثل بقیه ی دوست پسر دوست دخترا. فقط یه کم صمیمی تر. چون فامیل بودیم و خانواده هامون خبر داشتن. حالا چی شد یهو یه همچین سوالی به ذهنت رسید؟

– آخه تو تا حالا راجع به رابطه ات با کاوه چیزی نگفتی.

– خب چون تو تا حالا چیزی نپرسیدی.

– حق با توِ

براش لقمه ایی درست کردم و دادم دستش… چشماش برقی زد. لبخند زدم و گفتم:

– چی میخوای بدونی. بگو تا بگم.

– یعنی ناراحت نمیشی؟

– چرا باید ناراحت بشم؟

– خب، هر موقع اسم کاوه میاد تو حالتت عوض میشه.نمیخوام اذیت بشی.

شونه ای بالا انداختمو گفتم:

– دیگه مهم نیست. هر چی بوده تموم شده.

– خب… تو با کاوه تا چه حد صمیمی بودی؟

– منو کاوه 8 سال شب و روزمونو با هم گذروندیم. از صبح با هم بودیم تا زمانی که منو میرسوند خونه… دیگه صدای مامان اینا بلند شده بود. اصلا تو خونه بند نبودم. توی این 8 سال بیشتر وقتامونو با هم گذروندیم.

– با هم مسافرتم رفتین؟

خواستم جواب بدم که خودش زودتر گفت:

– دو نفره…

نگاهی بهش کردم. حسادت؟؟؟ پس زیادم نسبت بهم بی تفاوت نیست. گفتم:

– چند باری با دوستامون رفتیم ولی هر بار خواستیم دو تایی بریم نشد.

– که اینطور…

دیگه چیزی نپرسید. اشاره ایی به ظرف کرد و گفت:

– غذامون سرد شد. بخور.

– این غذا با فلفل سیاه زیاد میچسبه.

فلفلو گرفتمو چند باری گوشه ی ظرف، سمت خودم تکون دادم. برقا اومد. با خوشحالی گفتم:

– آخیش… کور شدم تو این تاریکی.

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن