رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 56

وقتی داشتم با گریه از پله ها بالا میرفتم با مینا که داشت خلاف من پایین میومد چشم تو چشم شدم….

چشمای خیس و صورت سرخم رو از نظر گذروند و پوزخند زد….لعنتی عوضی حالم ازش بهم میخورد….

لابد تو دلش عروسیه از اینکه منو تو همچین حالتی میبینه…!

با عجله پله هارو رفتم بالا ….درو وا کردم و رفتم داخل اتاقم….

لباسهامو از تن درآوردم و با خاموش کردن چراغ دراز کشیدم رو تخت…..

من از همون لحظه ای که میخواستم از خونه پامو بزارم بیرون خطرو حس کردم….

حسم بهم میگفت فراره یه اتفاق بد بیفته اما توجهی نکردم….

حالا اینم عاقبتم…..فین فین کنان نگاهمو از گوشیم که زنگ میخورد برداشتم…حوصله حرف زدن با سمیه رو نداشتم….

خب اون بیچاره هم مقصر نبود و من نمیتونستم ازش متنفر بشم…اما واقعا میل و رغبتی واسه حرف زدن نداشتم….

اشکهام بدون خواست و اراده ی خودم از چشمام سرازیر میشدن و من هیچ تسلط و کنترلی روشون نداشتم….

بدتر از همه این بود که باید جنین وار تو خودم جمع میشدم و هق هقهامو خفه میکردم تا به گوش بقیه نرسه….

دستمو رو لپم گذاشتم….چطور دلش اومد منو بزنه اگه واقعنی اونقدر دوستم داره!

ماه پشت ابر نمیمونه….وقتی حقیقتو بفهمه دیگه باهاش حرف نمیزنم….دیگه تحویلش نمیگیرم…

نباید منو میزد….باید حرفامو گوش میداد…باید میشنید اصل قضیه چیه نه اینکه تو ذهنش به چیزهای تاریکی فکر کنه!

پیامهای زیادی از طرف سمیه داشتم….صدبار بیشتر معذرتخواهی کرده بود و میگفت حاضره بیاد همه چی رو واسه ایمان توضیح بده اما اخه چه فایده داشت….واقعا چه فایده داشت!!!

*ایمان*

پیاده شدم و در ماشین رو بستم….دروغ نبود اگه میگفتم مغزم درحال ترکیدن بود…..

حاضر بودم مرگ رو ببینم اما اون صحنه رو….ثانیه ای از ذهنم کنار نمی رفت…..

نمیتونستم خودمو آروم کنم یا منطقی فکر کنم…اصلا کی میتونه تو همچین موقعیتی منطقی فکر کنه …یاسمن کنار دوست پسر سابقش نشسته بود و باهاش حرف میزد…این یعنی منو به رگبار ببندن…یعنی هزار گلوله خالی کنن تو قلبم….یعنی جهنم…یعنی بدتر از جهنم….

یعنی منو دوست نداره !؟؟ لابد نداره که باز برگشته به همون پسره ی لعنتی….

نه نه…من تحمل اینکه یاسمن مرد دیگه ای رو دوست داشته باشه ندارم…واقعا ندارم….

-چیشده ایمان !؟

با شنیدن صدای مینا سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم…حوصله این یکی رو دیگه اصلا نداشتم……

زیر لب گفتم” هیچی ” و بعدهم از کنارش رد شدمو رفتم داخل…تنها چیزی که من الان حوصله اشو نداشتم لین بود که بشینمو خصوصی ترین مسئله ام رو برای یکی دیگه توضیح بدم….

بابا داشت اخبار می دید…منو که دید گفت:

-ایمان بابا اومدی….

با صدای ضعیفی گفتم:

-آره…سلام…

-علیک سلام….فاطمه خانم شام آورد برات گذاشتم رو گاز….

-میل ندارم میرم بخوابم…

وارد اتاقم شدم و بدون اینکه چراغ رو روشن کنم،تا بخوام برسم به تخت هم پیرهنمو درآوردمو هم شلوارمو….

خودمو انداختم رو تخت….ساعد دستمو گذاشتم رو چشمام و سعی کردم یکم آردم بگیرم اما نمیشد…لحظه ای که یاسمن رو با اون یارو دیدم هی واسم مرور میشد و اصلا نمیتونستم بهش فکر نکنم….

واقعا نمیتونستم….

نفهمیدم کی خوابم برد….اصلا خوابم برده بود!؟؟

بیدارشدم…نشستم رو تخت و به یه گوشه زل زدم….

هنوزم سردرد داشتم…..کلافه و بهم‌ریخته و عصبی بودم!!!

بلند شدم اول رفتم‌سرویس و بعدهم لباس پوشیدم و صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون….

حتی یک ثانیه…حتی یک ثانیه هم نمیتونستم ذهنمو منحرف کنم…

مدام اون صحنه میومد جلو چشمم….

لحظه ی دیدن یاسمن کنار یه مرد دیگه!!!

کنار اومدن باهاش سخت….از دست دادن یاسمن و نداشتنش سخت…..

باید به حرفهاش گوش میدادم….آره…باید گوش میدادم….شاید….ولی نه….دیگه نمیخوام‌ریختشو ببینم….

دیگه نمیخوام….

وقتی ذهن آدم درگیر و بهم ریخته اس حتی نمیتونه با خودش رفتار خوبی داشته باشه چه برسه به بقیه……

نمیخواستم ترکشهای خُلق بدم به بابا هم سرایت کنه واسه همین گرچه میدونستم بیداره و داره نماز میخونه اما با این وجود بی سرو صدا و بدون اینکه چیزی بهش بگم ار خونه زدم بیرون…

حتی برای رفتن به اداره هم زود بود برای همین چرخی توی خیابون زدم….

جلوی سوپر پیاده شدم یه شیر داغ گرفتم و تکیه با ماشین مشغول خوردنش شدم….

من اونقدر یاسمن رو دوست داشتم که نمیتونستم اون تصویرو تو ذهنن دوباره تجسم کنم….دوست داشتن گاهی اینجوری میشه دیگه…دلخوری به وجود میاره….

یکی رو شدیدا بخوای و بعد تو کافه کنار دوست پسر قبلیش ببینیش….بدتر از این وجود نداشت…..!!!

لیوان سیر رو پرت کردم تو سطل آشغال و بعد سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت اداره…..

گرچه درگیر پرونده ی جدید و بازجویی هایی بودم اما با این حال میتونستم ناهارو خونه بخورم ولی ترجیحم این بود تا اونجایی که میتونم آخر وقت برم خونه….اینجوری بهتر بود….شاید زیادی خسته میشدمو خوابم میبرد و کمتر به چیزی که اینقدر ذهن و روحمو آزار میداد فکر میکردم…..

ساعت هشت شب بود که راه افتادم سمت خونه…

یه چند خیابون پایینتر زن عمو رو دیدم که سر ایستگاه منتظر تاکسی ایستاده بود…..

ماشین رو نگه داشتم و گفتم:

-سلام پریوش خانم…بفرما بالا میرسونمت….

از دیدنم خوشحال شد و گفت:

-عه تویی ایمان….چقدر خوشحالم میبینمت….ده دقیقه اس منتظر تاکسی ام…یا مسافر دارن یا مسیرشون به من نمیخوره….!!!

خریدهاشو گذاشت عقب و خودش جلو کنارم نشست و پرسید:

-داری از سرکار میای!؟

-بله

-حتما خیلی خسته ای!

-نه خیلی!

ابرو بالا انداخت و گفت:

-خب چه خبر….!؟

بی حوصله گفتم:

-سلامتی خبری نیست…شما چه خبر….؟؟

یه نگاه به بیرون انداخت و گفت:

-من اومدم یکم خرید….آخه دیگه به سلامتی خونمون تقریبا تکمیل شده….هم رفتم دفتر خدماتی دو سه نفر واسه فردا استخدام کنم خونه رو تمیز کنن….هم اینکه یکم میوه شیرینی بخرم…

لبخند تلخی زدم….شنیدن این خبر تا یکی دوروز پیش میتونست بهترین خبر زندگیم باشه اما الان نه ….

لبخحدی تصنعی تحویلش دادمو گفتم:

-خب به سلامتی! مبارکتون باشه….

با نازو تکبر گفت:

-ممنون….راستش من اصلا به جاهای کوچیک عادت ندارم…احساس خفگی میکنم تو خونه های تنگ و کوچیک….خونه باید بزرگ باشه….مستقل باشه…..

مینا هم اصلا به اینجور خونه ها عادت نداره…سختمون بود…..

پورخند محوی زدم…بعداینهمه مدت بجای تشکر می فرمایند خونه ی ما تنگ و تاریک و خفه اس!!!!

خودش دوباره گقت:

-تو چخبر؟؟ کی میخوای عروسی کنی…..

-فعلا هیچی مشخص نیست….

لحن سردم درخصوص صحبت دراین موضوع به مذاقش خوش اومد …شاید واسه همین جرات پیدا کرد وگفت؛

-ایمان جان…من نمیدونم خوشت میاد یا نه….اما… تو اونقدر ماشالله همچی تموم که گزینه هستی که کیسهای خیلی بهتری واسه ازدواج داری….دختر خواهر خودم…منظورم دریاناز….خیلی خوشگل و قشنگ و خوش اندام….الان هم دانشجو رشته روانشناسیه….واقعا تو خوشگلی سرآمد….بنظر من اون انتخاب خیلی بهتریه تا دختر این مَرده با اون عمه ی ایکبیریش…

آخه به امثال زن عمو چی میتونستم بگم!؟ به آدمای گستاخی که نسنجیده حرف میزنن….

با لحنی که بدونه بهم برخورده گفتم:

-این چه حرفیه! یاسمن دختر فوق العادیه…فوق العاده تر از خودش هم خانوادشن….اتفاقا یاسمن از اون مدل دخترهاست که دقیقا میشه با دیدن خونوادش تو انتخاب خودش شک نکرد….هم فاطمه خانم هم فرخنده خانم واقعا عالی هستن و حاج آقا هم که اصلا جای حرف و سخن نداره….

ما یه عمره با این خانواده همسایه ایم تا حالا هم یکبارهم ازشون بدی ندیدم…و ضمنا…تاحالا هیچ دختری خوشگلتر و خوش اندامتر و عزیزتر از یاسمن ندیدم تو زندگیم…اگه میدیدم که همونو میگرفتم….

اون دختر خواهر شما هم خیلی ببخشید ولی کلا فیس و وفاده ی توخالیه! تو زیبایی هم به پلی یاسمن نمی رسه….

متعجب نگاهم کرد و گفت:

-واااا…دریاناز مارو میگی!؟

با تاکید گفتم:

-بله همین دریا ناز شمارو میگم….

اخم کرد و با لحن دلخوری گفت:

-اشتباه میکنی….دریا نظیر نداره!

-از نظر من که تنها کسی که نظیر نداره یاسمن!

پوزخند زد و طعنه زنان گفت:

-خوشبحالت با این انتخابت…ایشالله که خوشبخت بشی…

-مرسی!

ماشینو جلو خونه نگه داشتم…حرفهاش همش با طعنه و کنایه بود اما اصلا اهمیت نداشت….خریدهاشو برداشت و رفت داخل….

با اخم از ماشین پیاده شدم…

تنها چیزی که ازش متنفر بودم دقیقا همین بود…اینکه کسی پشت سر یاسمن و خانوادش بد بگه….

خواستم برم سمت خونه که یه نفر صدام زد:

-آقا ایمان…..

چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم به جایی که یه دختر تو تاریکی ایستاده بود و خیره خیره نگاهم میکرد…..کنجکاو ن

نیستم.بصبرید:

گاهش کردم….

قد متوسطی داشت و توپر بود….

والبته صورتی بدون آرایش…همچین کسی رو تا بحاا ندیده بودم….

سر به زیر اومد جلو و بعد گفت:

-سلام….

-سلام….

سرشو بالا گرفت…بعد باحالتی خسته گفت:

-دو ساعت اینجا منتظر شماهستم….

متعجب گفتم:

-منتظر من !؟؟

سرشو تکون داد و گقت:

-آره…منتظر شما……

-من میشناسمتون!؟

-نه ولی من میشناسمتون…من…

مکث کرد…یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:

-من سمیه ام…دوست یاسمن….

آهان! حالا فهمیدم….پس این بود سمیه!!! زبونمو توی دهنم چرخوندم و گفتم: -شما بخاطر من دو ساعت اینجا منتظر بودین یا یاسمن!؟ با تاسف گفت: -یاسمن که گوشیش خاموش…با هیچکس حرف نمیزنه …خودشو قرنطینه کرده…ولی من منتظر شما بودم….میخوام باهاتون حرف بزنم…. -در مورد چی!؟؟ اومدی ماسمالی….؟؟ خیلی زود نسبت به این حرفم واکنش نشون داد و گفت: -نه به امام رضا…اومدم حقیقتی رو بگم که یاسمن بخاطرش تو دردسر افتاد …یعنی در واقع بخاطر من…. گرچه حال و حوصله نداشتم اما با این حال با لحنی خسته گفتم: -باشه میشنوم….بفرمایید… انشگشتاشو توهم گره زد و گفت: -برادرم مجید من و دوست پسرم آمینو باهم بیرون دید…من احمق هم بهش گفتم آمین نامزد دوستم یاسمن… و چون روز بعدش با آمین قرار داشتم از یاسمن کلی خواهش کردم که باهامون بیرون بیاد تا اگه مجید بازم منو دید فکر بد نکنه…. اون روزهم تو کافه قرار داشتیم….من رفتم دستشویی و وقتی بیرون اومدم دیدم یاسمن داره بدو بدو بیرون میره و بعدهم آمین بهم گفت که چه اتفاقی افتاده و….آقا ایمان…بخدا…بجون مادرم که عزیرترین کس زندگیم من اصلا نمیخواستم اینجوری بشه….همه جسز تقصیر من بی فکر…منی لعنتی ای که یاسمنو به زور کشوندم بیرون تا خودم راحت باشم..اون بیچاره نمیخواست بساد…من انداختمش تو عمل انجام شده…. الان هم بخاطز همین اومدم اینجا…اومدم که بگم یه وقت دلشو نشکنین….یه وقت اذیتش نکنین…. اومدم که اصل ماجرارو بدونین…اومدم که بگم خدای دوم یاسمن شمایین…احساس خوشبخترین دختر دنیا رو صرفا بخاطر وجود شما داره و من معذرت میخوام که باعث به وجود اومدن دلخوری و کدورت شدم و قول میدم دیگه هیچوقت اونو جهت رد گم کنی دنبال خودم اینور اونور نکشم…. تو چشمام خیره شد…دیگه چیزی نگفت…. خدایااااا….عجب افتضاحی…من بخاطر تصورات خودم یاسمنو زدم !!!! لعنت!

دستمو روی صورتم کشیدم و نگاه کلافه ای به سمیه انداختم….به باعث و بانی سگی شدن این دو روز من…به کسی که باعث شد شرایط جوری چیده بشه که من به یاسی شک کنم و بدتر اینکه دستم روش بلند بشه…

آاااخ که وقتی گریه هاش، اون اشک هاش که پشت سرهم قِل میخوردن میفتادن رو گونه اش یادم میومد،اتیش میگرفتم…

نفس عمیقی کشیدمو بهش زل ردم….آخه من الان باید به این دختر چی میگفتم….!؟؟

دوباره خودش بود که سکوت رو شکست و گفت:

-آقا ایمان به جون مامانم من نمیخواستم اینجودی بشه…یعنی اصلا تو مخیله کج و کوله ام هم نمی گنجید که درست همون موقع که من میرم دشوری شما سرو کله ات پیدا بشه و این ماجراها پیش بیاد….!!!

لبخند محوی گوشه لبم نشست…عین یاسمن حرف میزد…حتی مثل خودش دستشویی رو میگفت دشوری….!!!

گرچه این کارش باعث شده بود دلخوری های بدی بین من و یاسمن به وجود بیاد و من دست رو اون دختر بیگناه بلند کنم اما ….سری تکون دادمو گفتم:

-باشه….ایراد نداره….من دیگه چیزی بهش نمیگم…

ذوق زده شد…نیششو تا بناگوش وا کرد و گفت:

-یعنی دیگه از من ناراحت نیستین!؟؟؟

-نه….

دستشو رو قلبش گذاشت و بعد از کشیدن یه نفس راحت گفت:

-آااااااااخیش…..خیالم راحت شد….خیلی ممنونم اقا ایمان….خیلی زیاد… خب …من دیگه میرم….! فعلا خداحافظ…..

-به سلامت…..

هوووووف! آخه من الان چجوری میتونستم تو چشمای یاسمن نگاه کنم….یا حتی از دلش در بیارم…..

دستمو پشت موهام کشیدم و یه کم همونجا قدم زدم و بعد رفتم داخل….

باید میرفتم و از دلش در میاوردم……!!!

عمه خانم داشت تو حیاط درختهارو گل میداد….

سلام کردم…چرخید سمتم و گفت:

-سلام ایمان جووون…چطوری ؟ خوبی؟؟ روز خوبی داشتی؟؟

-ممنون…مرسی…شما خوبی!؟؟

-خوووووووب….تووووووپ….

خندیدم….همیشه شاد و پر انرژی بود….پرسیدم:

-یاسمن داخل !؟

-آره بابا…چپیده تو اتاقش…نه صبحونه نه ناهار نه شام…لب به هیچی نمیزنه …میگه رژیمم….چه حرفها!

وقتی عمه اینو گفت بیشتر از خودم خجالت کشیدمو شرمنده شدم….ای تو روح من که نشنیده بریدمو دوختم!!!

آهسته گفتم:

-من برم بالا یه سری به یاسمن بزنم….

-برو برو ….!

از کنارش رد شدم و رفتم داخل و بعد هم با قدمهای اهسته از پله ها بالا رفتم…

رو به روی در ایستادم…و بعد با تعلل دکمه ر رو فشار دادم….

فاطمه خانم درو به روم باز کرد…لبخند زد و قبل خودم گفت:

-سلام پسرم….سلام عزیزم…بفرما داخل….

-سلام خاله فاطمه!

-خوبی!؟؟ کم پیدایی…

-ممنون…درگیر کار و بارم…

-آره میدونم سرت خیلی شلوغ….یاسمن تو اتاقشه!؟

-آره عزیزم همش تو اتاقشه…..ولی اول بمون یه لیوان شربت خنک برات بیارم بعد برو ….

چشمی گفتم….رفت تو آشپزخونه و برام یه لیوان شربت خنک آورد…یه نفس و با لذت سر کشیدمش و بعد لیوان رو کنار گذاشتم و رفتم سمت اتاق یاسمن…..

مقابل درش ایستادم….چقدر سخ

نیستم.بصبرید:

ت بود بعد این ماجراها باهاش رو به رو بشم…..

اما خب…باید از دلش درمیاوردم…..

درو باز کردم و رفتم داخل….

دراز کشیده بود رو تخت و پتوهم روش بود ….

هوای اتاق به خاطر کولر سرد بود….

اهسته به سمتش رفتم و کنارش رو لبه ی تخت نشستم….

یه چیزایی رو درست میگفت یه چیزایی رو غلط…اگه من ایمان رو با مینا میدادم قطعا بخاطر علاقه زیادی که بهش داشتم اول ازش میخواستم واسم توضیح بده و بعد اگه قانع نمیشدم ازش متنفرو بیزار میشدم….

نمیدونم…شایدم واقعا نمیتونستم تحمل کنمو میزد به سرم….

آخه آدم باید تا حدودی توی یه موقعقت قرار بگیره تا ببینه چه واکنشی میخواد نشون بده از خودش…..!

خب من بدبخت هم که نمیتونستم به سمیه بگم این پسره آمین قبلا با من دوست بوده و من به این دلیل نمیخوام ببینمش…..

صداش دوباره به گوشم رسید:

-یاسمن…قوربونت برم…عزیز دلم….

چی!؟؟؟؟ ایمان داشت قربون من میرفت!؟؟؟؟ درست میشنیدم!؟؟باورم نمیشد…اصلا باورم نمیشد…همچنان ساکت موندم که پرسید:

-سرتم از زیر پتو نمیخوای بیاری بیرون !؟؟ هان!؟؟ یاسمن خانم….یاسمن….

الان مامانت یا عمه ات میان اینجا میبینن تو هنوز زیر پتویی قشنگ میفهمن قهر هستیااااا…..یاسمن….خانم…تپل….خوشگل….گربه ی ملوس من…

چون از گرفتن جواب مایوس شد نفس عمیقی کشیدو ساکت موند….فکر کرده من یادم میره چجوری زد تو دهنم!!! لاکردار!!!

بعد از گذشت چند دقیقه دوباره گفت:

-حالا میخوای تا کی قهر باشی هان !؟؟ فکر منم بکن جوجه….

بالاخره از زیر همون پتو گفتم:

-برو بیرون…نمیخوام باهات حرف بزنم! نمیخوام ببینمت!!!

-آهااان پس بلدی حرف هم بزنی…

عصبی و دلخور و دلگیر گفتم:

-بله همه مثل تو که نیستن که فقط زدن رو بلدن….

نمیدونم وقتی این حرف رو زدم قیافه اش چه شکلی شده بود اما خب چند دقیقه ای اتاق ساکت و بیصدا موند…

شاید فهمیده چه کار بدی کرده….از روی تخت بلند شد….پس میخواست بره…

غمگین شدم….

یه جورایی دلم میخواست بازم نهزمو بکشه…بیشتر معذرت بخواد تا من مطمئن بشم واقعا ناراحت….!!!

ولی اون ترجیح داد بلند بشه و بره….

خواسنتم سرمو از زیر پتو بیرون بیارم که صدای قفل شدن در به گوشم رسید..و بعدهم صدای پای قدمهاش که به تخت نزدیک میشد …..

خواستم سرمو از زیر پتو بیرون بیارم که صدای قفل شدن در به گوشم رسید..و بعدهم صدای پای قدمهاش که به تخت نزدیک میشد …..

یعنی برگشته!؟؟ یعنی نرفته!

زیر لب آخ جونی گفتم……اگه می رفت حسالی ازش مایوس و ناامید میشدم….

یکم از پتو رو داد بالا و بعد هرجور شده بود خودشو روی تخت کنارم جا داد…

حالا هردو نفرمون زیر پتو بودیم….

به پهلو درز کشید که جا بشه…

رومو اونوری کرده بودم که مثلا نبینمش حتی تو تاریکی زیر پتو….تو گلو خندید و گفت:

-چون تو نیومدی بیرون من اومدم داخل!!!

خندم گرفت ولی هرجور شده بود جلوی خودمو گرفتم تا بدون و بفهمه که همچنان ناراحتم….

دستشو دور شکمم حلقه کرد و آوازگونه گفت:

-قهر نکن عشق من…قهر تو آتیشمه….

بازم چیزی نگفتم……چقدر ناز کردن حس خوبیه وقتی میدونی نازت خریدارهم داره…!!!

هیچی نگفتم…نفس عمیقی کشید و گفت:

-ولی قهرمون انگار خیلی هم بد نبود اخه عمه ات فکر میکنه رژیم گرفتی….

دستشو از زیر لباسم رد کرد و رو شکمم کشید…قلقلکم داد….نتونستم نخندم…..صدای خنده ام رو که شنید گفت:

-به به…پس خندیدی!

دستشو با عصبانیت از روی شکمم کنار زدمو گفتم:

-یه خرس خشنو هم تو همچین موقعیتی قلقلک بدی بحای نعره زدن میخنده….

سرشو تکون داد و شوخ طبعانه گفت:

-آهان الان مثلا تو خ سی!؟؟ دقیقا بر چه اساسی خودتو با خرس مقایسه کردی؟!

با حرص ودرحالی که اصلا دوست نداشتم بره بیرون صرفا جهت همون ناز و ادا اومدن گفتم:

-برو بیرون ایمان نمیخوام ببینمت….برو…تو یه مرد عصبی بداخلاق بدجنسی که دست بزن هم داره….نمیخوام ببینمت….

تا اینو گفتم پتو رو کنار زد و خیمه زد رو تنم…..

یه جورایی قشنگ رو تنم دراز بود….

بخاطر نو چراغ چشمامو بهم فشردمو وقتی بازشون کردم با صورت ایمان تو چند سانتی صورتم رو به رو شدم…..

آهسته گفتم:

-من اون لحظه هیچی نفهمیدم….جز اینکه دختر موردعلاقه ام کنار دوست…اه …حتی دلم نمیخواد درموردش حرف بزنم….

با بغض گفتم:

-تو لااقل میتونستی ازم بپرسی بعد فکر بد بکنی….

مهربون جواب داد:

-عزیز دلم….من از کجا باید میفهمیدم پشت اون برخورد ساده یه ماجرای پیچیده اس…..با من قهر نکن قربونت برم….من اخه جز تو کی رو دارم!!!! تو عزیزمی….بهترینمی…..تو رو با دنیااا عوض نمیکنم…..اصلا من بهشت رو بدون تو نمیخوام….

لبخند محوم عمق گرفت….دستامودور کمرش حلقه کردمو گفتم:

-خیلی دوستم داری!؟

با عشق تو چشمهام خیره شد و گفت:

-بیشتر از هرکس و هرچیزی توی این دنیا و حتی اون دنیا…..

-عاشقمی!؟

-عشق!؟ نه…عشق کم من خرابتم…دیوونتم…..

-پس چرا کتکم زدی!؟

-دستمو بشکنم راضی میشی!؟؟؟

نه خبببب….دیگه تا این حد هم راضی نبودم…همین که فهمید اشتباه کرده واسه من کافی بود با این حال گفتم:

-دیگه هیچوقت منو زود قضاوت نکن…..این باید واسه تو یه درس بشه‌…..من دلم میخواد تو زندگی مشترک تو همیشه ازم‌حمایت کنی و هوامو داشته باشی…..نه اینکه تو همچین موقعیتهای برخورد بدی باهام بکنی…..

من دلم میخواد تو همیشه بهم اعتماد داشته باشی همیشه….

پلکهاشو آهسته باز و بسته کرد و گفت:

-چشممممم….قول میدم دیگه هیچوقت همچین زمانهایی عجولانه تصمیم نگیرمو فکر نکنم….

-تو باید همیشه به من اعتماد داشته باشی ب ای اینکه من جز تو هیچ مرد دیگه ای رو دوست ندارم….تو تو تو….فقط تو…..

خندید و گفت:

-منم فقط خرسمو …نه ببخشید یاسمنمو دوست دارم….

اخمی مصنوعی کردمو گفتم:

-به من گفتی خرس….

-خودت گفتی بودی خرسی….

-عه عه عه…من کی گفتم خرسم….!؟خودت خرسی با این هیکل سنگینت…..

میخواست اذیتم کنه واسه همین گفت:

-خودت چند دقیقه پیش خودت رو به یه خرس خشن تشبیه کردی…..در هر صورت حتی اگه خرس هم بودی باز من میگرفتمت…..

اونوقت میشد پیوند ایمان با خاله خرسه….

خندیدم…از باز شدن دهانم نهایت استفاده رو برد و لبهاشو روی لبهای نیمه بازم گذاشت…..

یا عشق و از ته دل همراهیش کردم…….

ما به اندازه ی یکی دوروز دلتنگی و دوری و قهر حالا عطش وار همو میبوسیدیم…..

ف تو روح قهر و اتفاقات بد !!!

بعد از یه بوسه ی نسبتا طولانی

سرشو برد تو گردنم و پوست گردنمو بین لبهاش مکید….

از اونجایی که من رو گردنم خیلی حساس بودمو با تحربک این نقطه ی حساس زودی شل میشدم

پلکهام بسته شدن و عین خودش که دستشو آروم آروم بین پاهام میبرد زمان و مکان و موقعیت و خلاصه همچی رو از یاد بردمو یه درصد هم به این فکر نکردم که ممکنه مامان عمه یا حتی بابا سر برسن و کار دستمون بدن…..

دستشو از زیر شلوار و شورتم رو کرد و رسوند به نقطه ی ممنوعه…..

تا خواست بمال بمالو شروع کنه صدای عمه عین برق و باد از هم جدامون کرد:

-عروس و دوماد کجا تشریف دارن!؟؟؟

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

24 دیدگاه

  1. آخییییییششششش چقد قشنگ بود این چند روز پاره شدم از کنجکاوی خداروشکر رابطشون خراب نشد لایککک 👍👍👍

        1. چقد دیگ مونده
          کی تموم میشه
          زودتربزارید پارت هارو
          دمتون گرم خیلی خوبه خسته نباشید واقعا

          1. خوب بزارید اگه 5 روزه 5 روز شده توروخداااااااااا دارم پاره میشم از فضولی میخوام بدونم چی میشه من این چند روز به خاطر اینکه بزارید پارت رو تحمل کردم 🙁

  2. سلام ادمین جان میشه ازتون خواهش کنم پارت 13 _14_15_26 که با پی دی اف باز میشه رو ویرایش بدین خود متنو بزاریم چون من هر چقدر سعی میکنم پی دی اف تو گوشیم کار نمیکنه اگ زحمتی نیس لطف میکنین؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن