رمان دختر حاج آقا

رمان دختر حاج آقا پارت 57

خیلی زود ازهم جدا شدیم…انگار تازه فهمیده بودیم کجا و تو چه موقعیتی هستیم…

بلند شدیم و رفتیم سمت در…قفل درو بار کردم که اگه عمه اومد داخل شک نکنه و بعدهم باصدای بلند گفتم:

-تو اتاقیم عمه….

-خب چپیدین اونجا که چی!؟ بیاین بیرون میوه و شیرینی بخورین….

چشمی گفتم که عمه دست از سرمون برداره!!!

بهم خیره شدیم….

موهامو پشت گوشم زدمو گفتم:

-ولی بگم….من همچنان ازت دلخورم…..

انگشت اشاره اشو رو توک دماغم گذاشت و با فشار دادنش گفت:

– حالا اگه یه خبر خوب بهت بدم ممکن نیست دلت صاف صاف بشه!؟؟

با هیجان نگاهش کردم….کنجکاو شده بودم ببینم خبر خوبش چیه!بی طاقت گفتم:

-چیه چیه خبر خوبت چیه!

ابرو بالا انداخت و با شیطنت و جهت اذیت کردن من گفت:

-نووووچ نمیگم تو کف بمونی…..

پامو زمین کوبیدمو گفتم:

-عه ناز نکن ایماااان…من حوصله و صبر ندارم بگو…

درو باز کرد و گفت:

-نووووچ نمیگم…..

از اتاق رفت بیرون و تو محاصره ی عمه و مامان قرار گرفت…نشوندنش رو مبل…عمه واسش چایی میاورد مامان شربت….مامان میوه میاورد عمه آجیل…

اصلا لامصبو بیشتر از من دوستش داشتن و میخواستنش…..

مامان رفت تو آشپزخونه و گفت:

-ایمان جان خاله شام رو با ما بخور….

ایمان چشم کشداری گفت و چشمکی تحویل من داد……

عمه میز رو چید و منتظر موندیم بابا هم اومد….

روصندلی کنار اینان نشستمو گفتم:

-عه بگو دیگه…خبر خوبت چی بود!

جواب نداد و بجاش رو کرد سمت بابا که ازش پرسیده بود:

-چه خبر ایمان….!؟

لقمه توی دهنشو خورد و‌گفت:

-سلامتی خبر خاصی نیست حاج آقا….

مامان با تاسف گفت:

-کاش آقا رحمان هم میومدن شامو کنار ما میخوردن…

قبل اینکه ایمان چیزی بگه عمه با جوابش گفت:

-نیستن آقا رحمان رفتم شیرینی فروشی…..

همه با تعجب سرمونو به سمت عمه چرخوندیم…جالب بود…عمه از اقا رحمان خبر داشت اما پسرش نه…..!

وقتی نگاه های خیره ی ما به خودش رو دید مصنوعی و کمی دستپاچه خندید و گفت:

-داشتم درختارو اب میدادم دیدم که رفت…..

بی توجه به عمه لگدی به پای ایمان زدم…از درد آخ ریزی گفت و سرشو به سمتم چرخوندو گفت:

-پدرمو سوزوندی از بس لگد زدی چته!؟

آهسته گفتم:

-خبر خوبتو بگو….

بازم اذیت کرد و گفت:

-نمیگم…..

بعد درکمال خونسردی شروع کرد به خوردن غذاش….

دیگه داشت حرصمو درمیاورد…خیلی آروم گفتم:

-اگه نگی دوباره باهات قهر میکنم….

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-تهدید میکنی جوجه!؟؟

-آره…اسمش تهدید…….اگه نگی از هیچی خبر نیست…نه یاسمن نه بوسش نه الباقی چیزهای دیگه اش….

خندید و بعد قاشقش رو گذاشت کنار و با کشیدن دستمال روی لبهاش رو به بابام گفت:

-خانواده ی عمو چند روز آینده خونه شون از اینجا میره و احتمالا ما دیگه میتونیم کمکم برای ازدواج آماده بشیم….من و یاسمن….

پس خبر خوبش همین بود….

یه لحظه کلا از شوق زیاد بلند شدم و شروع کردم دست زدن و گفتم:

-وای میخوااااان برن! وااااای……

به خودم که اومدم دیدن مامان و بابا و عمه دارن با تاسف نگاهم میکنن…..

عمه چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-بشین سرجات دختر ازدواج ندیده…..

نیشم که تا بناگوش وا شده بودو روهم گذاشتم و اهسته رو جام نشستم‌…..

مامان نفس عمیقی کشید و بعد از یه نگاه معنی دار گفت:

-التماس وقار …..التماس متانت…..

سر به زیر انداختم….کم مونده بود آب بشم برم توی زمین…..

خجالت زده گفتم :

-ببخشید!

بابا پرسید:

-پس به سلامتی کم کم دیگه باید در تدارک مراسم باشیم……

ایمان لبخند زد و گفت:

-بله با اجازتون…. همین روز خونه رو رنگ میزنم ک بعد هم…..

دستشو از زیر میز گذاشت روی پام….

این بهترین خبر زندگیم بود..

تو آشپزخونه ایستاده بودمو با لذت حیاط رو نگاه میکردم…

و اگر میخواید بدونید داخل حیاط چه خبر بود باید بگم بهترین خبر دنیا…..

چندتا کار گر اومده بودن تا وسایلها و اثاثیه ی خانواده عموی ایمان رو بار خاور بکنن…

این یعنی پایان همه ی خواستن و نرسیدنها….این یعنی پایان انتظار…..

یعنی آغاز زندگی مشترک……

ایمان و بابا و حتی آقا رحمان هم تو حیاط بودن….

دلم میخواست برم پیششون و اینکارو میتونستم به بهانه بردن چایی انجام بدم….

چند لیوان چایی گذاشتم تو سینی و بعد با سر کردن شال،از خونه رفتم‌بیرون…..

ایمان از دور بهم لبخند زد…..

رفتم سمتشون‌ و گفتم:

-سلام…..

آقا رحمان مثل همیشه یه لبخند دوندن نمای از ته دل زد و گفت:

-سلاااام عروس گلم….

وای ! دلم قیلی ویلی شد!!! همیشه بهم میگفت یاسمن اما اینبار خطاب قرار دادنش هم عوض شده بود و بسی شیرین….

با خجالت سینی چایی رو جلوش گرفتم و اونم‌با کمال میل لیوان رو برداشت و بعد گفت:

-به به….این چایی خوردن داره هاااا…بفرما حاجی….شماهم بخور تا سرد نشده‌ و از دهن نیفتاده….

بابا هم که لیوان برداشت رفتمو کنار ایمان ایستادم….سینی رو مقابلش گرفتم تا لیوان برداره و بعد گفتم:

-کی خونه رو رنگ میزنی!؟؟

یه دونه شکلات دهنش گذاشت تا چاییش رو باهاش بخوره و همزمان جواب داد:

-دیروز با اوستا حرف زدم….قراره امشب بیاد خونه رو ببین و نمونه رنگهارو هم نشونمون بده…..

هیجان زده لبخندی زدم و گفتم:

-وای چه عالی‌…. دلم میخواد همچی زودتر درست بشه….میخوام وسایلمو زودتر تو خونه بچینم…..

چشمکی زد و گفت:

-وسایل اتاق خواب رو زودتر بچین….

مثل خودش چشمامو شیطون کردمو گفتم:

-همینکارو میکنم….

عموش که اومد سمتمون از من فاصله گرفت و رفت تا باهاش دست بده…..

خداروشکر که از اینجا میرن و شرشون کنده میشه…

چه حس خوبیه نبودن مینا تو این خونه….!

با ایمان آقا رحمان و بابا دست داد و بعدهم خداحافظی کرد و رفت…..

صورت آقا رحمان پکر شد….انگار باهمه مشکلات به وجود اومده بازهم دوست نداشت خونه ی برادرش از پیشش بره…..شاید از تنهایی بدش میومد و حالا داشت حسش میکرد!

با رفتن اونا من و ایمان هم رفتیم بالا تا نگاهی به خونه بندازیم……

درو باز کرد و اول من رفتم داخل خودش هم‌بعد بستن در پشت سرم اومد….

فرقش با واحد ما و واحد آقا رحمان این بکد که دوتا اتاق خواب داشت …البته پلانشون هم تیپ نبود….

یعنی نقششون شبیه به هم نبود و من خودم که این یکی رو بیشتر دوست داشتمو میپسندیدم….

همونطور که تو خونه خالی شده قدم میزدم گفتم:

-نیاز به یه شست و شوی اساسی داره…..

ایمان کارتون های خالی رو از سر راه برداشت و گفت:

-بعد رنگ آمیزی کارگر میگیرم بشورنش……

پرسیدم:

-حالا کی اوستا میاد!؟

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:

-همین حالاش هم دیر کرده‌…..میاد….یه نیم ساعت دیگه احتمالا میاد….

ذوق زده رفتم سمت اتاق خواب…..از پنجره اش خوشم‌میومد….از اینکه رو به بیرون بود و به اتاق فضای دلگیر نمیداد……

داشتم چیدمان وسایلم رو توش تصور میکردم که ایمان از پشت بهم نزدیک شد‌..‌.دستاشو دور شکمم حلقه کرد و چونه اش و گذاشت رو شونه ام و پرسید:

-دوستش داری !؟

-خیلی زیاد….

-منم توروو خیلی زیاد دوست دارم…..فقط کی بشه عروسی بگیریم و بیایم‌ سر خونه زندگی خودمون…

لبهاشو که گذاشت رو گردنم خودم سرمو کج کردم تا راحت باشه بعد هم دستامو گذاشتم روی دستهاش و گفتم:

-بنظرت اتاقمون چه رنگی باشه قشنگتره!؟

یکم‌فکر کرد و گفت:

-اممممم نمیدونم….هر رنگی تو بگی قشنگ….خوش سلیقه ای.‌‌‌..وقتی انتخابت منم دیگه شکی تو انتخابهای بعدیت نیست…..

باهم خندیدیم……چرخیدم سمتش دستامو قاب صورتش کردمو خواستم‌ببوسمش که صدای زنگ باز واسه ما حکم حمخروس بی محل رو اجرا کرد….

ایمان ازم جدا شد و رفت درو باز کرد…اوستای رنگ‌ کار و شاگردش بودن….سلام علیک کردن و اومدن داخل و یالله گفتن…..

شالمو رو سرم مرتب کردمو رفتم‌پیششون و سلام کردم….

جوابمو داد و مشغول تماشای خونه شد و همزمان پرسید:

-خب رنگهارو هم انتخاب کردین!؟

ایمان جواب داد:

-خانمم انتخاب میکنه….

شاگرد یه آلبوم داد دستم و گفت:

-بفرمایید اینم آلبوم…..

ایمان گفت:

-یه قسمتهایی میخوام رنگ‌بشه یه قسمتهایی هم میخوام کاغذ دیواری بزنم….طرحشون رو انتخاب کردیم از قبل….

اوستا چشمی گفت و وقتی رنگهارو انتخاب کردیم برای قول داد که فردا صبح کارشو شروع کنه……

کاش همچی زودتر حل و فصل میشد…اصلا یه جورایی دلم میخواشت چشمامو ببندم بعد وقتی بازشون کردم خودم رو فردای بعد از ازدواجم ببینم….در این حد……

من تینبار رفتم تو آشپزخونه تا اونجا رو هم سرک بکشم…ایمان اوستا و شاگردشو تا دم در بدرقه کرد و بعد برگشت پیش من….

از پشت بهم نزدیک شد و تو هوا بلندم

:

کرد….

خندیدمو با ترس گفتم:

-عه دیوونه چیکار میکنی…؟؟.بزارم پایین الان میفتم……

نچ نچی کرد و نشوندم روی اپن آشپزخونه و خودشم مقابلم ایستاد و بهم خیره شد……

خندیدمو با ترس گفتم:

-عه دیوونه چیکار میکنی…؟؟.بزارم پایین الان میفتم……

نچ نچی کرد و نشوندم روی اپن آشپزخونه و خودشم مقابلم ایستاد و بهم خیره شد……

دستهاشو روی رون‌پاهام گذاشت و گفت:

-شما یه زحمتی بکش….

با لبخند گل و گشادی که مخصوص خود خود خودم بود گفتم:

-چی؟!

سر انگشتاشو ریتمیک رو پام حرکت داد و گفت:

-دلبریتو یکم کمترش کن…..

صدای خنده هام تو کل خونه پیچید و بازتابش به گوشمون رسید…..

حرف نمیزنه نمیزنه و وقتی میزنه آدمو حالی به حالی میکنه!

من از همین تریبون به همه اونایی که کسی رو ندارن تا حالی به حالیشون کنه میگم….

زود باشین ا ن یه نفرتونو پیدا کنین….

نمیدونید چه حس خوبیه داشتن کسی که جور خاص تری صدات میکنه…جور خاص تری دوست داره….و جور خاص تر تری نگاهت میکنه!

رونامو چنگ‌زد و گفت:

-فردا بعد کار با بابا میام خونتون که تاریخ ازدواجمون رو مشخص کنیم….

با ذوق گفتم:

-جداااا !؟

سرشو چسبوند به شکمم و گفت:

اهوووم..

کف دستامو بهم مالیدمو گفتم:

-وایی دَدَم! چه خبر خوبی‌….یعنی جدی جدی ما قراره به زودی عروسی کنیم!

از شدت ذوق و اشتیاق زیاد خندیدم…دستمو رو دهنم گذاشتم که گفت:

-بله که قراره عروس بشی! عروش که شدی یعنی دیگه رسما واس مایی….!

سرشو از شکمم دور کردمو گفتم:

-ایمان….!؟

-ژاااانم‌!

-چیشد که فهمیدی من…من….

هی من من میکردم چون خجالت میکشیدم اسم آمین رو بیارم وسط… اما خب واقعا دوست داشتم بدونم چطور یه فهمید قضیه چی بوده….

زود گرفت میخوام از چی حرف بزنم که اینقدر صحبت در موردش برام سخت…..

خودش گفت:

-دوستت سمیه بهم گفت…..

پس سمیه بهش گفت….خب….خودش گند خودشو جمع کرد….نفس عمیقی کشیدم و سر به زیر گفتم:

-یادت باشه اگه بازم یه روز اینجوری بی منطق بشی من خیلی خیلی زیاد ازت دلخور میشم….

دستشو زیر چونه ام گذاشت…سرمو آورد بالا و گفت:

-تو هم یادت باشه ….یادت باشه تا ابد مال منی…..

-من نمیخوام تو شکاک و بدبین باشی‌….

لبخند زد…انگشتشو از لب بالاییم تا لب پایینم کشید و بعد گفت:

-من نه شکاکم…نه سخت گیر…..من تمام تلاشمو میکنم که تو همیشه شاد باشی…..یه وقتایی اگه نشد…حالا به هر دلیلی ازمن رد برنگردون عروسک قشنگم…..

لپ هاشو از دو طرف گرفتمو کشیدمو گفتم:

-من عروسکم….!؟

-از عروسک هم عروسک تری…..

لپهاشو ول کردمو اینبار دستهامو گذاشتم رو شونه هاش….

-از عروسک هم اونرترم یعنی چی !؟؟

-ترجمه اشو میخوای!؟

-آره….

-آهان…ترجمه اش تو شعر گوگوش هست…اونجا که میگه من آمده ام تا ناااااز بنیاد کنم…..!!!

-تعریف خیلی خوبی بود…ولی تو فقط درگیر عشوه و ناز کی میشی!؟؟

میدونستم که جواب باید خودم‌باشم…..

یعنی یه وقتایی جواب یه بعضی سوالارو میدونیم اما بازم‌میپرسیم که لذت بیشتری ببریم…..

پیرهنمو داد بالا بعد سرشو برد زیر لباسم و گفت:

-تو تو تو تو……تو خندیدنت….نگاه کردنت…حرف زدنت…همشون منو قلقلک میده!

از کاری که کرده بود خنده ام گرقت و همزمان پرسیدم:

-قلقلک معنای دیگه ی حشری شدن….

شکممو گاز گرفت و گفت:

-آره ….گیراییت قوی شده ها…..

از فشار دندوناش رو پوست شکمم تکونی خوردمو گفتم:

-آااااووخ….چیکار میکنی! وحشی‌……

بدون اینکه سرشو بیرون بیاره گفت:

-وحشی دوست نداری!؟؟ ملایم خوب….؟؟مثلا اینجوری…..

اینو گفت و نوک زبونشو تو نافم چرخوند….

لذت شیرینی تو تنم نشست و چشمامو خمار کرد…

وقتی سکوتمو دید اینکارو بیشتر انجام داد….تا جایی که صدای ناله ام بلند شد….

نوک زبونشو تو نافم چرخوند….

لذت شیرینی تو تنم نشست و چشمامو خمار کرد…

وقتی سکوتمو دید اینکارو بیشتر انجام داد….تا جایی که صدای ناله ام بلند شد….

خیالش از بابت سست شدنم که راحت شد

سرش رو از زیر لباسم بیرون آوردو به چشمای خمارم نگاه کرد ….

دوست داشتم بیشتر پیشروی کنیم…بیشتراز یه بوسه…

آخه اون یه جورایی هم غرایض خودش رو قلقلک داده بود و هم غرایض منو…

لبهای خیسشو رو هم مالید و گفت:

-تو هم دوست دار همون کاری انجام بدی که من دوست دارم!؟؟

با خجالت سر تکون دادمو گفتم:

-اهوووم….

خندید و گفت:

-خجالت نکش….بجاش منو ببوس …

سرمو به سمتش جلو بردم که همینکارو کنم انا عقب رفت و سر به سرم گذاشت….

-دیوونه! بیا میخوام بوست کنم….!

-نوچ نمیخوام

-نازمیکنی!؟؟

-آره فکر کردی ناز و عشوه فقط مال دختراس…؟؟ ما هم یه چیزایی بلدیم….

زبونمو واسش درآوردمو گفتم:

-مردی که ناز و عشوه بکنه مرد نیست سوسن خانم…..

خندید و بعد اومد جلوو بغلم کرد…چون ترس از ارتفاع داشتم گفتم:

-بزارم زمین….

-بزارمت زمین که هوا میری نمیدونم تا کجا میری …

زدن به کتفش و گفتم:

-بچه پررو…..

یه تیکه موکت کف اتاق بود و منو برد همون سمت ..پرسیدم:

-چیکار نیخوای بکنی!؟

-هیچی نترس…فقط .میخوام بخورمت…..

آهسته و با احتیاط عین یه شی قیمتی رو موکت درازم کرد و بعد هم خودش کنار دراز کشید….لبخند زدم و گفتم:

-کثیف نشیم….؟

بیخیال گفت:

-خب بشیم…فوقش حموم میکنیم…والا …اسم حموم اومد وسط وسوسه شدم ..دلم یه حنوم دو نفره میخواد…..من و تو

دستامو رو شکمم گذاشتم و گفتم:

-فعلا فکرشو لماز سرت بنداز بیرون….قبلا که کسی نمیدونست باهمیم اینقدر رومون حساسیت تپتدارن که الان دارن.. مامان من هر یه روز یه بار بهم تاکید میکنه دست به کار خطایی نزنم…کار خطا هم از نظر اون اینه که من و تو باهم شیطونی نکنیم….ولی آره…حموم دونفره باید خیلی باحال باشه….

کشدار گفت:

-شیطوووون…پس تو هم دوست داری!

آهسته خنید و به پهلو درلز کشید…تکیه داده بود به آرنجش و خیره شده بود به من….دستشو آهسته برد وسط پامو تاخواست سرشو خم کنه و ازم لب بگیره یه نفر خیبی بلند گفت:

-یالله!

همین یه کلمه برای قبض روح شدن من یکی که کافی بود و شک نداشتم اکه ایمان دستنو نمیگرفت و بلندم نمیکرد حتما همونجا خشکم میزد….

صدای بابام بود….شک تداشتم……

آب دهنمو قورت دادمو پرسیدم:

-مگه در بسته نبود….؟؟

سردرگم و نامطمئن گفت:

-فکر کنم بسته بود..

زودی از اتاق رفتیم بیرون ..بابا با دیدن من یکی از اون نگاه ها که ترجمه اش میشد” الله اکبر..هم با ایمانی* انداخت و بعد هم همونطور که دونه های تسبیح و یکی یکی رد میکرد پرسبد:

-ایمان رنگارو اومد خونه رو ببینه!؟

ایمان رفت سمت بابا و بعد اینکه باهاش دست داد گفت:

-آره…فردا میاد…

بایا سری به رضایت تکون داد و گفت:

-خب الحمدالله!!

بعد در آرامش شروع کرد به قدم زدن تو خونه و بازدید از فضاهای مختلفش….

رفتم کنار ایمان و پچ پچ کنان گفتم:

-بنظرت مارو دید!؟

-نه بابا….

-آخه نگاهش یه جوری بود که انگار دید

خاطر جمع گفت:

-ندید خیالت راحت…ولی تورو خدا شانس مارو ببین ..هروقت اوندیم یه خالی بکنیم یکی سر رسید…..گمونم تا زنم نشی نتونم حتی بوست کنم!

ریز ریز خندیدمو این خنده ها به محض نزدیک شدن بابا قطع شدن …

رو به رمون ایستاد و گفت:

-مبارکتون باشه…ان شالله که خوشبخت بشین.. .

-ممنون حاجی….

اینو ایمان گفت و بعدهم لبخندی به بابا زد….

من خوشبخترین دختر دنیا بودم چون کسی که دوستش داشتمو دوستم داشت رو خانوادم هم به اندازه ی خودم دوستش داشتن …. این اتفاق خوبیه و کمتر واسه کسی پیش میاد…

ولی واسه من میش اوند و راضی بودم درحد المپیک!!!

بابا خیلی آروم گفت:

-خب فعلا …..

ایمان خیلی سریع گفت:

-به سلامت حاجی خوش اومدین…

بابا چند قدنی رفت سمت در اما بعد چرخید سمت منو گفت:

– یاسمن‌….

دویدم سمتش و گفتم:

-بله بابا!

-تو هم بیا بریم ….

ناچار ودرحالی که دلم میخواست پیش ایمان باشم گفتم:

-چشم…..

نگاه نافرجامی به ایمان انداختم و بعد همراه بابا از خونه بیرون رفتم…

فکر کنم حق با ایمان بود‌‌‌‌….ما تا رسما باهم ازدواج نکنیم نمیتونیم درست و حسابی کنار هم بمونیم…..

نیستم.بصبرید:

دست به سینه رومو ازش برگردونده بودمو هر جای غیر از خودش رو نگاه میکردم…وقتی گند میزد موش مرده میشد و رئوف….درست مثل حالا که عین پروانه دورم میچرخید و لی به لالام میذاشت….جعبه ی پر شده از پاستیل رو گرفت سمتم و گفت:

-آشتی!؟

دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم…یعتی شکم!

شکم من به هیچی نمیتونست ته بگه بخصوص پاستیل!

ای لعنتی!

جعبه رو ازش گرفتم…ذوق زده شد و با نیش باز شده تا بناگوش پرسید:

-این یعنی بخشیدی!؟

واسش قیافه گرفتمو گفتم:

-این یعنی اینکه دیگه منو ننداز تو آمپاس!

چشم بلتد بالایی گفت و اومد کنارم نشست….سری به تاسف تکون داد و گفت:

-بجون یاسی من نمیدونستم این آقا بالاسر شما از بخت بد من و تو باید قاتل پرونده ی توی دستشو تو کافه ای گیر بندازه که من گاو شانس اونجا با آمین قرار دارم و حالا این هوووچی…..دیگه گه تر از شانس من شانس توئہ که درست ایمان باید وقتی بیاد که من رفتم دشوری و تو آمین …

حرفشو با بالا آوردن دستم قطع کردم و گفتم:

-خب بیخیال نمیخواد دیگه راجبش حرف بزنی ..من خودم که دیگه فراموش کردم چون وقتی به اون لحظه فکر میکنم تنم می لرزه…انگار که دوباره دارم تجربه اش میکنم حتی با اینکه ختم به خیر شده….!!

با تصور اون روز…اون لحظه….یاد چشمای خشمگین و اخم لرزه اندازش چند دونه پاستیل گذاشتن دهنم که فشارم نیفته .. دستشو آورد جلو که خودشم برداره….زدم رو پشت دستش و گفتم:

-نکن! من هیچوقت پاستیلهامو با کسی تقسیم نمیکنم….نمیدونی بدون …

با ایششش و ااااخ روشو ازم برگردوند و گفت:

-خاک تو سر من که اینقدر نگران تو بودم…..میدونی چقدر تو کوچه منتظر موندم تا شازدتون سر رسید!؟؟؟ بیشتر از پنج ساعت…

آمین هم خیلی نگران بود…..

اون بود که هی هجش میگفت بلند بشم بیام درخونتون همچیو به ایمان بگم تا یه وقت فکر بدی راجبت نکنه…..

حرفهای سمیه منو تو فکر فرو برد…..یعنی نگرانم بود!اینم میدونه که عامل این اتفاق خودشه!؟

خب…من حس بدی به آمین ندارم…..یعنی نمیخوام قلب من پر بشه از نفرت نسبت به آدمها…..

با صدای سمیه از فکر بیرون اومدم:

-خب بلند شو دیگه….مگه نمیخوای بریم تور انتخاب کنیم!؟ خب همین حالاش هم دیر شده…بلند شو…

اسم تور که اومد وسط تازه فهمیدم واسه چی با سمیه اومدم شهر…..

در جعبه رو بستم و گفتم:

-آخ آخ آخ….دیدی یادم رفت….آره من باید برم دنبلل انتخاب تور…

لبخند عریضی روی صورت بشاشم نشست…لبخندی که حاصل فکر کردن به روز عروسیم بود و بعد گفتم:

-قراره آخز هفته ی آینده جشن عروسیمونو راه بندازیم….دلم میخواد همه ی گالری های تور رو برم تا بهترین و قشنگترینشونو انتخاب کنم!

دستشو رو شونه ام گذاشت وگفت:

-پایه اتم….

شونه به شونه و گام به گان باهم راه افتادیم….دستم برای انتخاب باز بود چون ایمان کارتشو بهم داده بود تا هرچی میخوام بخرم…..

وقتی آرم ذوق و شدق داشته باشه خساگی براش بی معنا میشه…مثل من که گرچه هی درحال زیرو رو کردن شهر بودم اما همچنان پر انرژی و بشاش بودم …..

بالاخره اما اونهمه گشت و گذار نتیجه بخش بود و تونستم تور مورد علاقه ام رو پیدا کنم…..

یه تور لخت و فدق العاده ظریف با دنباله ی نه خیلی بلند‌….طرح زیبایی داشت و از همون بیرون و از توی ویترین هی بهم چشمک میزد…..

ذوق زده از پیدا کردن کیس مورد نظر با لبهحد دستمو به سمت توز دراز کردمو به سمیه ی حواسپرت گفتم:

-نیگاش کن‌….خودشه….خود خودشه…..همونی که من میخواستم بجون خودم هیچ توری رو اینجوریا…..

سمیه زد به شونه امو گفت:

-عههه! بفرما وسط برقص…..والاااا……بیا بریم تو اونجا نگاش کنیم….

باهم رفتیم داخل….واسه پوشیدنش دل تو دلم نبود……

فروشنده به روی خوش و بعد از کلی تعریف و تمجید از تور و سلیقه ما اونو بهم داد تا بپوشمشو تو تنم بسنجمش….

به ذوق رفتم تو اتاقک بزرگ پروف ….سمیه هم اومد داخل و تو پدشیدنش کمکم کرد و بعد اومدم بیرون و مقابل آینه ایستادم……

خیلی خوشگل بود و حتی سمیه هم محو تماشام گفت:

-چقدر خوووووشگل شدی یاااااسی……

چرخی زدمو گفتم:

-جدی!،

پس کله اشو خاروند و گفت:

-آره بجون خودم….تو به این خوشگلی نبودی آخه…‌

چپ چپ نگاهش کردم که خندید…چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

-بجای این حرفها چند تا عکس ازم بگیر میخوام بفرستم برای ایمان….

گدشیو برداشت و گفت:

-چشممممم….

خوشحال بودم چون بالاخره بعد کلی گشت و گذار تونستم تور مورد علاقه ام رو پیدا کنم …

حتی دلم نمیومد هز تنم درش بیارم….

عکسایی که سمیه ازم گرفته بود رو برای یلدا که مدام زنگ میزد و پیگیر بود فرستادم …اونم به اندازه ی من خوشحال شد و کلی از تورم تعریف کرد….

همونطور که داشتم با یبدا چت میکردم سمیه پرید جلو و واسه خرسوندم خیلی بلند تو صورتم گفت:

-پخخخخخ…….

هیییین بلندی گفتم و چند قدم رفتم عقب و گوشی ای که نزدیک بود شت و پت بشه رو توهدا گرفتم و کفتم:

-بتررررکی به حق تمام پیامبرا و اماما و امامزاده هاااااا…

شزوع کزد خحدیدن …دستمد رو قلبم گذاشتم و به توریروهدپوشیده بوا نگاه وردنو کفتم:

-این جیه تنت کردی؟

جرخی زد و کفت:

-خوشگل شدم….!؟؟ بهم میاد!؟؟؟

-نه خیلیم زشت شدی! عین تینکه یه لباس سفید بکنی تن یه میمون!

نیششو کج کرد و گفت:

-حسود هرگز نیاسود!!! ولی خیلی خوشگل شدم…دیگع فکر کن آمین کنارم باشه جی چیشه….اوووف اوووف .بجه مون رو بگو….چی دربیاد…..

شروع کردم خندیدن….چه ازخودش تعزیف میکرد.. کمرشو قر داد و گفت:

-زود لزدواح کن یهدمسر خوشتیپ مثل ایمان بزا که بدم که میخوان دختر خوشگلنو بهش بدم ….

چپ چچ تکاش تردمو گفنپ:

-واسه خودتدبریدی و دوختی تو اولا اصلا ببین کسی تورو میگیره ….

تور جلوب صورتشو داد بالا و کفت:

-برو باباااا … من همین حالاش هم خواستکارموداکه بخوام ردیف کنمواز اینجا تا اتوبان نواب طول میکشن صفشدن …

-وای مامانمیناااااا…..

تلفنم زنگ خورد…ایمان بود با لب خندون تماس رو وصل کردمو میش از اونکه اون حرفی بزنه گفتم:

-سلام ایمان جوووونم….

با صدای خسته ای کفت:

-سلام عزیز دلم….تپل هودم جطوره!؟

-خوبم…تو خوبی؟؟ انگار خسته ای!

-آره…دیشب تا الان سرجمع دو ساعت هم نخوابیدم…

-آخ آخ میتونم حدس بزنم چق دررخسته ای! بگو چی دوست دلری بگم مامان واسه شامت درست کنه!

-فرق نمیکنه . مامان تو هرجی درست کنه خوشمزس….کحایی!؟؟ رقتی واسه انتخاب تور!

-آره الان تو شهرم!

-انتخلب وردی!

-آره خوشبختانع بعد کلی گشت و گذار اونی وه میخواستجو دیدم!

-الان تنت !؟

-اهوم….

-من یه ده بیست رقیقه دیگه از اداره میزنم بیردن درش نیار بیام پیشت تو تنت ببینمت…..

با خجالت گفتم:

-ایماااان….نههه….

-آررره….درش نیار تا بیام…

به ناچار گفتم:

-باشه…منتظر میمونم بیای….

فروشنده اومد سمتم و گقت:

-خب گلم…همین که تنتدهست رو انتخاب کردی!

-بله ولی میخوامواگه از نظر شما مشکلی نداره منتظر بمونم تا

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

10 دیدگاه

  1. مگه کسی دنبال نویسنده کرده ….چرا این قدر غلط املایی داشت …انگار خیلی عجله داشته ….

  2. میشه لطف کنید تو آخر هر پارت زمان پارت گذاری بعدی رو اعلام کنید چون افرادی مثل من دسترسی به تلگرام ندارند که بخوان تو کانالتون عضو شن خیلی ممنون میشم البته یه پیشنهاد و یه درخواست هم دارم اگر فکر میکنید که زمان دقیقی برای پارت گذاری ندارید حداقل و حداکثر زمان پارت گذاری رو اعلام بفرمائید که ما هر روز انتظار نکشیم و اما درخواست لطف کنید پاسخ بنده را هم بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن