رمان وان http://romanone.com رمان وان دانلود و خواندن بهترین رمان های انلاین Sun, 16 Feb 2020 12:29:49 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.3.2 http://romanone.com/wp-content/uploads/2018/11/cropped-Untitled69-32x32.jpg رمان وان http://romanone.com 32 32 رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 70 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/#respond Sun, 16 Feb 2020 12:29:49 +0000 http://romanone.com/?p=3152   دوست نداشتم زیاد وارد این بازی های سیاسی بشم و یا خودم رو به واسطه اسم پدرم معروف کنم اما میدونستم که چاره ای جز این ندارم . برای سرکوب کردن نقشه های شوم اطرافیان و در امان موندن خودم و خانوادم مجبور بودم خلاف بر میل باطنیم این کار رو انجام بدم . …

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 70 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

دوست نداشتم زیاد وارد این بازی های سیاسی بشم و یا خودم رو به واسطه اسم پدرم معروف کنم اما میدونستم که چاره ای جز این ندارم .

برای سرکوب کردن نقشه های شوم اطرافیان و در امان موندن خودم و خانوادم مجبور بودم خلاف بر میل باطنیم این کار رو انجام بدم .

سری به نشانه تایید تکون میدم و رو به پدرم میگم : با اینکه زیاد از شهرت خوشم نمیاد اما میدونم این کار به سود من هست پس قبولش میکنم .. حالا این جشن قراره چه موقع برگذار بشه؟

_ خوشحالم که قبول کردی دخترم ..به احتمال زیاد جشن فردا شب برگذار میشه .

من: چی؟! فردا شب؟! چقدر سریع! تا فردا شب مقدمات جشن فراهم میشه؟!

_ اره دخترم..قبلا در این باره با شاهزاده و پادشاه صحبت کرده بودم فقط منتظر بودم تا تو نظرت رو درمورد این موضوع بگی تا پیکی به قصر بفرستم و بگم تدارکات جشن فردا رو اماده کنن.

من: مگه قراره جشن داخل قصر برگذار بشه؟

_ اره دخترم..شاهزاده پیشنهاد دادن برای امنیت بیشتر این جشن داخل قصر برقرار بشه.

من: اما من برای جشن اماده نیستم

مادرم لبخندی میرنه و میگه : نگران نباش دخترم . امشب پیکی برای طراح لباس خانوادگیمون میفرستم تا به اینجا بیاد. همه چیز برای معرفی دختر یکی یک دونه من اماده هست. به هیچ چیز فکر نکن من و پدرت همه چیز رو تا فردا اماده میکنیم تو فقط به اتفاقات خوبی فردا فکرکن .

دنیل در حالی که داشت کمی غذا داخل ظرفش میکشید به شوخی میگه: کم کم داره به ایزابلا حسودیم میشه. مادر من شما خیلی بیشتر از من به دخترت توجه میکنی ها حواست هست؟! اصلا با این کارت احساساتم جریحه دار کردی!

این رو میگه و به حالت قهر رو برمیگردونه. از حرکتش همه خندشون میگیره. دنیل با دیدن خنده ما حرصش میگیره و میگه : اره اره بخندید! وقتی سوگلیتون برگشته بایدم انقدر شاد باشید. کیی از یک پسر گنده دماغ مو فرفری خوشش میاد تا وقتی حوریه ای مثل دخترتون کنارتوته!

مثل دختر بچه های حسود داشت غر میزد. تا به حال این وجه از شخصیت دنیل رو ندیده بودم و برام جالب بود .

من: دنیل تو خودت خوب میدونی که چقدر برای مادر و پدر عزیزی و دوستت دارن. من چون مدت ها از خانواده دور بودم خب این رفتار طبیعی هست.

پدرم در حالی که دستی رو شونه دنیل میزاره میگه: هر دو شما بچه های دوست داشتنی من هستید و به یک اندازه دوستتون دارم. دیگه بهتره بحث کردن درمورد این موضوع رو کنار بزاریم و غذامون رو بخوریم .

بعد از اتمام غذا به اتاقم میرم. ذهنم درگیر مهمونی فردا شب بود. ادم های داخل اون مهمونی اصلا برای من مهم نبودن اما به خاطره اتفاقی که بین من و دیوید افتاده بود دوست نداشتم تا یک مدت باهاش رو به رو بشم .

اما چاره دیگه ای نبود. میدونستم بعد از معرفی شدنم به عنوان دختر وزیر اعظم دیگه اون ازادی های سابق رو ندارم. برای همین نمیدونستم باید چیکار کنم. من به لورا قول داده بودم تا بچه های یتیم خونه رو پیدا کنم و ازشون مراقبت کنم. اما با وضعی که فردا قراره به وجود بیاد نمیدونم میتونم به قولم عمل کنم یا نه .

 

نفسم رو آه مانند بیرون میدم. چی میشد اگه همه چیز به حالت عادی برمیگشت؟ یعنی من کِی دوباره قراره رنگ خوش زندگی رو به خودم ببینم؟با افکاری مغشوش به سمت تختم حرکت میکنم و طولی نمکشه که به خواب میرم.

با احساس خیسی صورتم ترسیده از خواب بیدار میشم. به اطرافم نگاه میکنم که با چهره خندون دنیل رو به رو میشم .

_ به به بالاخره بیدار شدی؟ میدونی ساعت چنده؟

سرم رو زیر پتو میکنم و خوابالود میگم : ولم کن دنیل بزار بخوابم

_ چی چی رو ولم کن دختر خوب؟ میدونی امروز چه روزیه ؟ تا سی دقیقه دیگه ارایشگر و طراح لباست به اینجا میرسن بعد تو هنوز خوابی؟! اگه الان بیدار نشی نمیتونی برای مهمونی شب اماده باشی!

با شنیدن اسم مهمونی سیخ روی تختم میشینم و میگم: الان ساعت چنده؟

_ هفت و سی و پنج دقیقه هست ..سی دقیقه وقت داری تا صبحونه بخوری و خودت رو امدن طراح و ارایشگر اماده کنی .

با شتاب از روی تختم بلند میشم و به سمت سرویس بهداشتی میرم. نگاهی به چهره خودم داخل آیینه میندازم . موهای ژولیده و چشم هایی که بر اثر خواب پف کرده بود!

یعنی واقعا من در مدت زمان سی دقیقه میتونم اماده بشم؟! فکر نکنم! بعد از انجام کارهای لازم به سمت اشپزخونه حرکت میکنم تا صبحانه بخورم.

هنوز اولین لقمم رو نخورده بودم که یکی از ندیمه ها سراسیمه به سمتم میاد و میگه : بانوی من طراحان به اینجا رسیدن..دوک دنیل گفتند بهتون بگم لطفا عجله کنید.

نگاهی به ساعت میکنم هنوز ده دقیقه وقت داشتم. نمیتونستم که به خاطره اونها از صبحونه خوردنم بزنم و تا اخر روز گرسنه باشم.

با ارامش گازی از لقمه داخل دستم میزنم و رو به ندیمه میگم : بسیار خب..بهشون بگو تا ده دقیقه دیگه میام

ندیمه مردد نگاهی به من میندازه و بعد از تعظیم کوتاهی اونجا رو ترک میکنه. بعد از رفتن ندیمه طولی نمیکشه که دنیل وارد اشپزخونه میشه و میگه: ایزابلا این ندیمه چی میگه؟!نمیخوای به اونجا بیایی؟!

همینجوری که لقمه دیگه ای برای خودم درست میکردم میگم: نگفتم به اونجا نمیام. بعد از خوردن صبحانه به دیدن طراحان میرم .

_ بعد از خوردن صبحانه؟. اما اونها الان اینجا هستن !

من: خب اینجا باشن! مگه چه اشکالی داره؟! من که نمیتونم به خاطره اینکه اونها ده دقیقه زودتر به اینجا رسیدن صبحانه نخورم و تا شب گرسنه بمونم!

دنیل نفس عمیقی میکشه و میگه : وای از دست تو دختر! خیلی خب سریع تر صبحانت رو بخور من هم تا امدن تو سرشون رو گرم میکنم. دیر نکنیا!

دنیل بعد از گفتن این حرف بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف من باشه اونجا رو ترک میکنه. درسته عجله داشتم اما یاد گرفته بودم که هر چقدر که در انجام کاری تاخیر داشتم هیچ وقت عجله نکنم چون عاقبت خوبی نداره .

بعد از خوردن صبحانه پیش طراحان میرم و اونها هم بدون هیچ مکثی کارشون رو شروع میکنن. لباسی که برای من انتخاب کرده بودن به نظرم فوق العاده بود. بعد از انتخاب لباس نوبت به ارایشگرها میرسه .

بالاخره بعد از چندین ساعت کار ارایش و طراحی لباس من تموم میشه . خیلی مشتاق بودم تا ببینم چه شکلی شدم اما این اجازه رو به من نمیدادن. باید تا امدن تاجم صبر میکردم و در اخر کار خودم رو میدیدم .

تا رسیدن تاجم چند وقیقه ای وقت داشتم برای همین چشم هام رو میبندم و سعی میکنم کمی به خودم استراحت بدم. از بس ارایشگرها موهام ذو کشیده بودن سرم درد گرفته بود .

هیچ ذوق و اشتیاقی برای این مهمونی نداشتم. از اینکه خودم رو جلوی چشم های اشراف به نمایش بزارم خوشم نمی امد.دوست داشتم هر چه زودتر این مهمونی تموم بشه تا بتونم به زندگی عادی که داشتم برگردم .

اما بعید میدونستم با شناخته شدنم بتونم دوباره مثل یک ادم معمولی زندگی کنم. با صدای ارایشگر به خودم میام و چشم هام رو باز میکنم.

_ بانوی من تاجتون رو اوردن.

سری تکون میدم و صبر میکنم تا تاجم رو روی سرم بزارن. بعد از چند دقیقه ارایشگر میگه: کارم تموم شد بانوی من ..میتونید خودتون رو داخل آیینه ببینید.

بی ذوق به سمت آیینه حرکت میکنم و خودم رو داخلش میبینم. لباس طلایی رنگ بلندی به تن داشتم که با طور پشت لباسم هماهنگی خاصی داشت.

خوب شده بودم. لبخند کم جونی میزنم و از ارایشگر و طراح لباسم تشکر میکنم. بعد از صبحونه دیگه هیچی نخورده بودم برای همین به شدت گرسنم بود.

اما وقتی برای خوردن چیزی نداشتم تا چند لحظه دیگه کالاسکه میرسه و من رو به قصر میبره. اروم از پله ها پایین میرم. دنیل رو میبینم که جلوی در منتظر ایستاده.

با دیدن من به سمتم میاد و میگه : اوه بالاخره امدی؟ کالاسکه جلوی در منتظره بهتره بریم .

من: مامان و بابا همراه ما نمیان؟

_ نه چون اماده شدن تو طول کشید اونها زودتر از ما به قصر رفتن.. چقدر زیبا شدی!

لبخندی میزنم و زیر لب تشکر ازش تشکر میکنم. همراه دنیل به سمت قصر حرکت میکنیم. دنیل کمکم میکنه تا تور پشت لباسم رو جمع کنم تا کثیف نشه .

به سمت جایی که پدر و مادرم قرار داشتن حرکت میکنیم. پدرم با دیدنم به سمتم میاد و میگه: خیلی زیبا شدی دخترم.. اماده ای تا به همه معرفی بشی؟

من: اماده هستم فقط کمی دلشوره دارم.

_ نگران نباش همه چیز خوب پیش میره.

بعد از گفتن این حرف پدرم بازوش رو به سمتم میگیره. به ارومی دستم رو دور بازوش حلقه میکنم و به سمت سالن حرکت میکنیم.

قبل از ورودمون به سالن پدرم می ایسته و به سمت من برمیگرده و میگه : از اینجا به بعد رو باید خودت تنهایی بیایی دخترم. من زودتر از تو میرم و پیش پاپ منتظرت میمونم.

من: پاپ؟ رهبر پاپ مگه اینجا هست؟

_ اره دخترم. تو باید در پیشگاه پاپ قسم وفاداری به کشورت بخوری و خودت رو دختر من معرفی کنی. این یک رسم بیسار قدیمی در کشوره که علاوه بر وزرا خانواده و بچه هاشون هم باید این قسم رو به زبان بیارن. تو هم باید وقتی هجده سالت میشد این قسم رو میگفتی اما اون موقع تو اینجا نبودی دخترم پس الان باید این قسم رو یاد کنی.

 

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 70 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/feed/ 0
رمان نیهان پارت 5 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-5/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-5/#respond Sun, 16 Feb 2020 12:20:43 +0000 http://romanone.com/?p=3149 ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. غرق افکارم بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد و اسم حسام روی صفحه خودنمایی کرد. نگاهی به علی که حواسش به رانندگی بود، انداختم و جواب دادم: بله؟ حسام: سلام نیهان خانوم منم حسام. _ سلام حسام خوبی؟ حسام: ممنونم. شما خوبی؟ دستتون خوب شد؟ _ آره …

این نوشته رمان نیهان پارت 5 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. غرق افکارم بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد و اسم حسام روی صفحه خودنمایی کرد. نگاهی به علی که حواسش به رانندگی بود، انداختم و جواب دادم: بله؟
حسام: سلام نیهان خانوم منم حسام.
_ سلام حسام خوبی؟
حسام: ممنونم. شما خوبی؟ دستتون خوب شد؟
_ آره بابا چیزی نبود که!
حسام: خب خدا رو شکر. زنگ زدم قرار فردا رو یاد آوری کنم.
_ نه حواسم هست. ولی اگه ممکنه بیاید خونه ی من.
حسام: چرا؟
صدام رو پایین تر آوردم و گفتم: می ترسم اون اطلاعات رو همراه خودم بیرون ببرم.
حسام: باشه اشکالی نداره فقط آدرس رو بفرستید!
_ باشه. خداحافظ.
حسام: خداحافظ.
علی: آدرس دقیق خونه ات کجاست؟
_ فعلا مستقیم برو.
حرفی نزد و من پیامکی حاوی آدرس خونه ام و ساعت قرارمون به حسام ارسال کردم. فردا چهارشنبه بود و من صبح کلاس داشتم پس با این حساب باید برای ساعت شش عصر قرار می ذاشتم.
سر بلند کردم و گفتم: علی؟
علی: جان علی؟
نفسم حبس شد! من بی جنبه بودم یا قلبم؟ پوفی کشیدم و آدرس دقیق رو گفتم. پیاده شدم و سرم رو از شیشه داخل بردم.
_ ممنون علی مرادی.
حرفی نزد و ابروهام بالا پریدند.
علی: نمی خوای دعوتم کنی بیام تو؟
_ اوهو دیگه چی؟ من بیشتر از دو سه بار باهات بیرون نیومدم بعد دعوتت کنم بیای تو خونه؟
خندید و گفت: انقدر من رو به شک ننداز.
لبخندم پر کشید و گفتم: شک به چی؟
دوباره خندید و گفت: برو دختره ی سرتق. ماشینت رو هم فردا برات می آرم.
سری تکون دادم و خداحافظی کردم.
بعد از کوک کردن گوشیم، به خواب رفتم.
***
علی ماشینم رو صبح تو پارکینگ دانشگاه گذاشته بود. هر چهارتا چرخ هاش درست شده بودند. از وقتی از دانشگاه برگشتم، به جون خونه افتادم و دارم تمیز می کنم. طفلی آیهان که اون همه زحمت کشید بازم من یه روز نگذشته کل خونه رو به گند کشیده بودم. الان دیگه خونه داره برق می زنه. ساعت دو ظهر بود و من گرسنه بودم. بی خیال شام و ناهار رو یکی می کنم. دوش گرفتم و لباس پوشیدم! موهای بلوندم رو خشک کردم و سشوار کشیدم. مانتو شلوار سفیدم رو با کفش و کیف و شال صورتی ست کردم. طبق معمول بعد از چک کردن آب، برق و گاز از خونه بیرون اومدم. اول رفتم آرایشگاه و تمام عملیات مربوطه رو روی صورتم پیاده کردم. بعدش هم خواستم موهام رو کمی مرتب کنند؛ دو ساعت طول کشید! دیگه از شدت گرسنگی معده ام می سوخت. پول رو حساب کردم و به طرف رستوران علی روندم.
نفهمیدم چطوری غذا سفارش دادم و خوردم. این بین چشم هام مدام تو گردش بود و دنبال چیزی می گشت. چشم هام رو بستم و گفتم: آخیش… الهی شکر!
_سیر شدی؟
چشم هام رو که بسته بودم تا هم لذت رفع گشنگی رو به جون بکشم و هم نذارم دنبالش بگردند؛ باز کردم و علی رو دیدم.
قلبم به شدت می تپید و از این حالم کلافه می شدم. خودم رو نباختم و گفتم: به به علی مرادی چه خبر از این ورا؟
کلافه نگاهم کرد و من فهمیدم سوالم بی مورده خب رستوران خودشه دیگه!
لباش رو تو دهنش کشید که نخنده؛ بعد از اینکه به خودش مسلط شد، گفت: ماشین مشکلی نداره؟
_ نه دستت مرسی قشنگ کار می کنه،بشین دیگه.
علی: ظرافت دخترونه هم نداری.
_خب نشین سر پا بمون!
علی: بی ادب.
_ خودتی.
علی: پر رو!
_ عمته!
علی: عفت کلام داشته باش، ظریف باش تو دختری!
_ از تو یاد گرفتم! چیکار کنم راه به راه این ظرافت دخترونه ات رو می کوبی تو سر خوشگل من؟
علی حرصی گفت: اون رو تو باید داشته باشی نه من.
_دارم نمی خوام رو کنم!
جوابی نداد و صندلی رو کشید؛ خیلی ریلکس نشست و به پشت سرم خیره شد.
علی: چشم هات رو ببند.
_برای چی؟
علی: ببند دیگه اذیت نکن.
چشم هام رو بستم و دستای علی روی دست هام نشست.
علی: تصور کن یه کلکسیون خیلی بزرگ از گل های قشنگ و زیبا داری! عطر هر کدومشون یه جور عجیبی خوشبو و قشنگه. ولی یه گلی رو دیدی که به دست آوردنش سخته. چون فقط یه دونه است و تکثیر شدنی نیست؛ به غیر از جای خاصی که داره هیچ کجای دنیا پیدا نمی شه و فقط یکیه! و من فلک زده از اون گل خوشم می آد. خیلی ها دنبالش رفتند ولی نتونستند به دستش بیارند. آدما همیشه دنبال دست نیافتنی ها هستند؛ منم آدمم نیهان، تو برام مثل همون گلی!
حرفاش قشنگ بود! تعبیر کردن رویاهاش شیرین بود و من این شیرینی رو دوست داشتم. اما بغض صداش برام مفهومی نداشت. بغضی که من رو از آینده می ترسوند!
علی: می خوامت دختر؛ مثل خیلی از دخترها بی پروا هستی، پر رو هستی، لجباز و زورگو و شیطونم هستی! ضمنا خیلی هم خوشگلی!
تو دلم کارخونه ی قند رو آب نکردند. این یه احساس نو پا بود. درسته به خودم اعتماد کردم؛ ولی بازم اعتباری نیست فردا زیر قولم نزنم.
_ باز کنم؟
علی: بی احساس!
خندیدم و گفتم: توهم چشم هات رو ببند.

یه چشمم رو باز کردم دیدم چشم هاش بسته است و گفتم:
_ فکر کن خواستی خلا رو پر کنی، فکر کن گلت رو پیدا کردی؛ ولی اگه نشه چی؟ اگه نزدیکیِ تو باعث رنجشش بشه چی؟ اگه بهت حساسیت داشت چی؟ یا تو حساسیت پیدا کردی چی می شه؟
چشم هام رو باز کردم؛ خیره به قیافه ی معصوم و جذابش حرفی که روی دلم سنگینی می کرد رو زدم: نمی تونم بهت اعتماد کنم علی! نمی خوام مثل خیلی از دخترهای دیگه بگم اول تو نزدیکم شو؛ نه علی من ازت خوشم می آد. با تو بودن خوبه، قشنگه، اما می ترسونتم!
علی که دیگه چشم هاش باز بود خیره تو چشم هام گفت: از چی؟
_نمی دونم! فقط حس می کنم یه روزی نباشی؛ می ترسم از روزی که دل بسته بشم و بشکنم. دل بستن به تو مثل ریختن آب تو دریاست؛ می ترسم از وقتی که نتونم پیدات کنم و غرق بشم.
لباش رو تو دهنش برد و گفت: پس یه فرصت بده ثابت کنم که می مونم!
پوف بلندی کشیدم. فرصت می خواست؟ چیکار باید می کردم؟ من که نمی خواستم پایبند رابطه ای مثل ازدواج باشم. این آزادی عمل رو دوست داشتم و نمی خواستم کسی بخاطر دیر اومدنم غر بزنه؛ ولی انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند که من، نیهان بی تان اوغلو، به هر قیمتی که شده این تلخی ها رو بچشم! نه وجدانم حرفی زد، نه از عقلم پرسیدم؛ فقط با حرف دلم حرفی زدم که حال و هوای سال ها بعدم، تقاص تصمیم کورکورانه ام بود.
_بهم ثابت کن عاشقی!
من فقط با اعتماد به یک عشق نو پا بهترین سال های زندگیم رو باختم. شاید عشق هم نبود و فقط تب بود؛ شاید چند وقت بعد فروکش می کرد و راحت بودم. شاید هم زمانی می رسید فراموشم می شد علی نامی تو زندگیم بوده؛ ولی لعنت به قلبی که اشتباهی عاشق شد!
لبخند مهربونی زد. دستم رو کشید و گفت: بریم بیرون؟
لبخندی زدم و نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت پنج بود و ساعت شش حسام و طاها و بقیه می اومدند؛ پس گفتم: نه علی مهمون دارم باید برم باشه برای بعد!
بلند شدم و دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم.
_ می بینمت!
علی: فردا چی کاره ای؟
_ بهت زنگ می زنم. فعلا!
سری تکون داد و من از رستوران خارج شدم. سوار ماشین شده و راه خونه رو در پیش گرفتم. سر راه یه جعبه شیرینی هم خریدم. یه نیم تنه ی قرمز با شلوارک مشکی پوشیدم. موهام رو باز گذاشتم و رفتم تا چایی دم کنم. نرسیده به آشپزخونه در واحدم زده شد و من با خودم گفتم کی می تونه باشه. از چشمی نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود؛ هر کی بود دستش رو روی چشمی گذاشته بود تا نبینم. با فکری که به سرم زد، خندیدم و بی خیال در شدم. می دونستم آیهانه! چایی رو دم کردم دوباره در زد. از چشمی نگاه کردم یه شاخه گل رز جلو چشمی گرفته شده بود. خنده ام رو خوردم و در رو باز کردم. نیشش شل شد و گفت: تقدیم به زیباترین مو بلوند دنیا!
لبخند زدم و گل رو گرفتم. از در فاصله گرفتم تا داخل بشه.
آیهان: یاالله…
خنده ام گرفت و گفتم: انقدر خودت رو لوس نکن بیا برو تو!
داخل شد و روی مبل تک نفره ای نشست. رو بهش گفتم: بشین من چایی دم کنم بیام.
آیهان: دستت درد نکنه من نمی خورم فقط اومدم با هم حرف بزنیم؛ اون روز فرصت نشد یه دل سیر ببینمت!
_ خودم می خوام بخورم تازه مهمون هم دارم.
آیهان: مهمون؟ کی هست؟
_ دوستام هستند.
چایی رو دم کردم و شیرینی رو تو ظرف چیدم. پیش دستی و شیرینی رو روی میز گذاشتم و یه ظرف شکلات هم کنارش قرار دادم. همزمان با خارج شدنم، زنگ در به صدا در اومد. دکمه رو زدم و در رو باز گذاشتم؛ منتظر شدم تا بیان بالا! آیهان هم بلند شد و کنار من ایستاد. اول طاها وارد شد پشت سرش حسام که دستی دادم و به نشستن دعوتشون کردم. امیر و آرام هم باهم داخل شدند. خواستم در رو ببندم که امیر جیغ زد. دستم روی قلبم رفت و با تعجب گفتم: حناق چته تو؟
امیر لبش رو گاز گرفت و آروم گفت: سمّی داشت ماشین رو پارک می کرد. اینا گفتند همراهش بمونم اما من ازش می ترسم. در رو نبند بذار بیاد تو. ولی نترسی ها!
_ سمّی؟ اون دیگه کیه؟
امیر: اِ یواش الآن صدات رو می شنوه می آد می خوردت.
آرام بلند خندید و گفت: بابا سمیرا رو می‌گه.
آهان کشیده ای گفتم. امان از دست این پسر! اگه سمیرا حرف هاش رو بشنوه گیس و گیس کشی راه می اوفته. منتظر شدم تا سمیرا هم بیاد با خوش رویی سلام علیک کرد و نشست. آیهان و بچه ها رو به هم معرفی کردم و رفتم تا چایی بیارم. در حال خوش و بش بودند و امیر مجلس رو گرم کرده بود. به طرف اتاق خواب رفتم و لپ تاپ، سی دی، نامه ها و عکس ها رو آوردم. طاها نگاهی به میز انداخت و عکس هایی که روی میز گذاشته بودم؛ برداشت. همه ساکت شدند و به عکس ها نگاه می کردند. آیهان با تعجب نگاهی به من و به عکس ها می انداخت. عکسی که طاها دستش گرفته بود عکس شایان و یاسمین بود. یاسمین به دوربین پشت کرده بود و تو بغل شایان بود. لباس دکلته ای تنش داشت و موهای بلند شکلاتیش روی شونه اش ریخته بود. لبهاشون قفل هم بود و طاها مات تصویر روبه روش زمزمه کرد: این امکان نداره.

گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و با یه کم بالا پایین کردن رو کرد به حسام و گفت: عکس خواهرت رو داری؟
حسام با تعجب گفت: می خوای چیکار؟
طاها عکس رو به طرفش گرفت و گفت: این حوراست یا یاسمین؟
حسام مات عکس شد و طاها داد زد: می گم حوراست یا یاسمین؟
حسام با اخم گوشیش رو بیرون کشید و عکس حورا رو نشونمون داد. همون موهای بلند و شکلاتی بود!
طاها عکسی که دستش بود رو تکون داد و گفت: این عکس شایان و نامزدشه.
عکس های بعدی تصویرهایی بودند که یاسمین باهاشون می رقصید. حتی همه ی فیلم ها، فیلم رقص و قدم زدن حسام و یاسمین بود. نامه ها جوری نامفهوم بود که انگار شخص فرستنده از من می خواسته حسام و دوست هاش رو بکشم. و برای این کار از یاسمین استفاده کرده بود. فایل ضبط شده ای که دریافت کرده بودم رو پخش کردم. خجالت می کشیدم اما راهی نبود. یاسمین زیر خاک بود و این کار درست نبود؛ اما چاره ای نداشتم. همه با تعجب گوش می کردند. صدایی از فرد مذکر پشت پرده نمی اومد فقط جیغ های پی در پی خواهرم و ناله های هوس آلود مردی به گوش می رسید. وسط فایل قطعش کردم و به طاها چشم دوختم. همه غرق افکارشون بودند و این بین از آیهانی غافل شده بودم که بهت زده به حرف هامون گوش می کرد. از جاش بلند شد و گفت: نیهان من رو مسخره کردی؟
_ منظورت چیه؟
آیهان: یاسمین کجاست؟
با تعجب نگاهش کردم. یعنی نمی دونست؟ حسام به جای من جواب داد: زیر خاکه!
نفس عمیق و مقطعی که آیهان کشید؛ شوکه ام کرد و به طرف آشپزخونه دویدم. لیوان آبی پر کردم و با عجله به حال برگشتم. قیافه ی کبود و بغض کرده ی آیهان اشکم رو در آورد و با گریه گفتم: آیهان تو رو خدا حرف بزن. این آب رو بخور! جون نیهان حرف بزن.
هق هق می کردم و اون حرفی نمی زد. با سیلی که طاها به صورتش زد؛ به خودش اومد و انگار که کوه ریزش کرده باشه، فرو ریخت. مثل من هق هق نمی کرد. آروم و بی صدا اشک می ریخت!
آیهان: کجا دفنش کردند؟
_ بهشت زهرا… قطعه ی…
بلند شد و تلو تلو خوران به طرف در رفت. دنبالش رفتم و حسام دستم رو گرفت: بذار تنها باشه!
هوا سرد بود و می ترسیدم سرما بخوره. از طرفی هم ترجیح دادم به حال خودش باشه!
روی مبل، رو به روی حسام نشستم. همه ساکت بودند و کسی میلی به شکستن سکوت نداشت. تیک تاک ساعت سکوت مزخرفی که حاکم بود رو می شکست.
سمیرا: کسی که اینا رو برات فرستاده حتما انگیزه ی خیلی مهمی داشته.
امیر: فقط تو این حرف رو نزده بودی که زدی.
سمیرا پوفی کشید و بلند شد. دو قدم به جلو رفت و ایستاد.
سمیرا: بیاید از اول مرور کنیم.
طاها نگاهش کرد و گفت: مرور چی؟
سمیرا: یاسمین بخاطر عشق حسام از گروه ما جدا شد. می گفت عاشق کسی هست و می خواد با اون باشه.
_ اون عاشق ساواش بود.
سمیرا: ولی اون به ما حرفی از ساواش نزده بود.
حسام: اون گفته بود برای به دست آوردن عشقش باید با یکی بجنگه.
کمی فکر کردم و گفتم: چند باری هم ترکیه رفته بود.
سمیرا لبخندی زد و گفت: کسی که یاسمین می خواست باهاش بجنگه تا به ساواش برسه‌…
مکثی کرد و ادامه داد: بهش تجاوز کرده! می خواسته یاسمین رو برای خودش نگه داره. شاید هم یه خصومت خانوادگی بوده.
امیر: اگه خصومت خانوادگیه چرا پای ما رو وسط کشیده؟
سمیرا به فکر فرو رفت و گفت: این فقط یه فرضیه است.
رو به امیر گفتم: شاید می خواسته ذهن ما رو منحرف کنه.
حسام: منحرف به چی؟ مگه نمی گی بابات نذاشت ببرنش پزشکی قانونی؟
سری تکون دادم. حسام کمی من من کرد و گفت: شاید… یعنی چطوری بگم؟ شاید پدرت از چیزی خبر داشته که نذاشته ببرنش پزشکی قانونی.
_ بابا می گفت اگه جایی درز کنه این یه خودکشیه برای خانوادمون خیلی بده. چون کل دنیا ما رو می شناسند.
طاها: این منطقی نیست. خیلی از سران و تاجران کشورها خانوادشون خودکشی کردند و آب از آب تکون نخورده.
بهت زده به قیافه ی طاها خیره شدم. یعنی یه ریگی به کفش پدرم بود؟
آرام لبخندی زد و گفت: به نظرم این یه خصومت کاریه نه خانوادگی.
_ شما خودتون یه پا کاراگاهید.
حسام: آرام راست می گه هر چی هست به ادنان و دایره ی پونزده نفری مربوطه.
با تعجب پرسیدم: دایره ی پونزده نفری؟
طاها متفکر گفت: آره.
سرش رو بلند کرد و گفت: یه دایره ی پونزده نفری که راس اون سه نفر از کله گنده های ترکیه، و یه تاجر هندی هستش. اولیش عطا بیگ تورک (Etabeyg Tork) هستش.
با تعجب پرسیدم: داماد ایلیاس کارایورک (Ilyas Karayurek)؟
طاها: تو از کجا می شناسی؟
_ با هم رفت و آمد خانوادگی داریم.
سری تکون داد و ادامه داد: دومیش آراس ییلماز (Aras yılmaz) ولیعهد عمرییلماز (Ömer yılmaz) و سومیش هم پدرته.
چشم هام گشاد شدند و با تعجب گفتم: پس چرا من اطلاعی از این موضوع نداشتم؟
طاها خندید و گفت: من چه بدونم.
حسام: ولی یاسمین می دونست.
با تعجب نگاهشون کردم و طاها گفت: چیز دیگه ای هم هست بخوای بگی؟
سرم رو بالا آوردم و گفتم: نه. فقط ذهنم داغونه.

آرام: درست می شه نیهان ما کمکت می کنیم.
طاها: خودت رو نباز هنوز حرفم تموم نشده.
سری تکون دادم و طاها ادامه ی حرف هاش رو زد: در واقع اون چهارتا، روسای اصلی هستند و یازده تای دیگه از سراسر دنیا به این دایره پیوستند. شش تاش هم از ایرانه. یکیش آقای قادر مرادیه. من و حسام و بقیه ی بچه ها تو شرکت آقای مرادی مشغول به کاریم. در واقع پدرهامون اسپانسر مالی شرکت و زیر مجموعه ی این دایره به حساب میان.
امیر: البته من دخالتی در این مورد ندارم و فقط پدرم وکیل آقای مرادیه.
آرام: و فکر کنم واسه همینه پای شماها وسط اومده. هر کی که هست تلاش کرده تا یه ضربه ای به پدرهامون بزنه.
طاها: امکان داره هر کسی باشه. آراس، عطا بیگ، تاجر هندی سوراج ماهاترا و یا ادنان بی تان اوغلو.
با شنیدن اسم بابا از جا پریدم و گفتم: نه امکان نداره.
طاها: به قول سمیرا این فقط فرضیه است؛ گفتم خودت رو نباز.
امیر: رشته ی تحصیلیت چیه؟
_ معماری.
امیر نگاهی به حسام انداخت.
حسام: می تونی یه کاری بکنی؟
سرم رو بلند کردم و پرسیدم: چه کاری؟
حسام: به یه بهونه ای برو شرکت آقای مرادی. ما نمی تونیم تو رو ببریم اونجا. اگه یه دختر عادی بودی امکان داشت اما موقعیت تو فرق می کنه. تو دختر ادنانی. اعتماد پدرت رو به دست بیار.
طاها: تا جایی که امکان داره شرکت پدرت رو به دست بگیر و از قرارداد دایره ی پونزده نفری سر در بیار.
امیر: گوشنمه.
با حرف امیر به خودم اومدم و گفتم: ای وای ببخشید حواسم نبود. چی می خورید بگم بیارند؟
طاها: زحمت نکشید ما دیگه می ریم.
_ نه تو رو خدا. اینجوری برید خجالت می کشم.
به طرف تلفن رفتم و طبق خواسته هاشون برای همه کباب برگ سفارش دادم.
شب پر چالشی بود. همه تو فکر بودند و شوخی های امیر رو جدی نمی گرفتند. بعد از شام خداحافظی کردند و رفتند.
رو به روی در خونه ی آیهان ایستادم و در زدم. صدایی نیومد.
_ آیهان؟ خوبی؟
باز هم صدایی نیومد. به دیوار تکیه دادم و روی زمین سر خوردم. سرم رو به زانوهام تکیه دادم. با صدایی که اسمم رو به زبون می آورد چشم باز کردم و آیهان رو دیدم.
نگاهی به دور و بر انداختم و پس از درک موقعیتم پرسیدم: ساعت چنده؟
آیهان: سه نصف شب.
پوفی کشیدم و بلند شدم. آیهان هم ایستاد.
_ کجا رفتی؟
آیهان: منتظرم بودی؟
_ آره. کجا بودی؟
آیهان: بهشت زهرا.
حرفی نزدم و اون به طرف خونه ام هولم داد: برو بخواب دختر!
***
ساعت ده صبح بود که چشم باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. صدای پیامک گوشیم بلند شد. خواب آلود پیامک رو باز کردم و با خوندنش برق از سرم پرید. پنجاه میلیون از طرف وکیل بابا به حسابم واریز شده بود و من داشتم شاخ در می آوردم. کمی فکر کردم و بلند شدم. شماره ی مامان رو گرفتم خاموش بود. هر چی تلاش کردم تماسم با هیچ کسی برقرار نشد. کلافه گوشی رو روی تخت پرت کردم و به طرف آشپزخونه رفتم. برای خودم قهوه درست کردم و به سمت دستشویی رفتم. دست و صورتم رو شستم و خشک کردم. با فکری که به سرم زده بود؛ شماره ی گلاره رو گرفتم.
گلاره: جانم؟
_ سلام گلار خوبی؟
گلاره: سلام هزار بار گفتم اسمم رو کامل بگو.
_ باشه گلاره. کجایی؟
گلاره: خونه ام می خواستم برم اداره. مرتضی رفته ماموریت…
نذاشتم ادامه بده و گفتم: گلاره کارت ملی و مدارکت رو بردار بریم بانک. کارت دارم!
گلاره: مشکلی پیش اومده؟
_ بهت توضیح می دم.
گلاره: وای نیهان تا بیام اونجا توضیح بدی جونم درمی آد. الان بگو!
_ جون گلاره نمی شه. آماده شو دارم می آم.
گلاره: باشه. می بینمت.
گوشی رو قطع کردم و فوری لباس پوشیدم. سوییچ و گوشی و اسپریم رو برداشتم و بعد از چک کردن خونه، تو یه لیوان یکبار مصرف قهوه ریختم. کیک صبحانه هم از یخچال برداشتم و از خونه بیرون اومدم. منتظر آسانسور بودم؛ چند دقیقه ای طول کشید و منم کیک و قهوه ام رو تموم کردم. لیوان و کاغذ کیک رو تو سطل آشغالی پارکینگ انداختم و سوار ماشین شدم.
روبه روی خونه ی گلاره ایستادم و بوق زدم. انگار که پشت در منتظرم باشه بیرون پرید و سوار ماشین شد. دست دادم و احوالپرسی کردم: خوبی عشقم؟ خوب خوابیدی؟ آقا مرتضی خوبه؟
گلاره: زهرمار سال به سال حالم رو نمی پرسی الان که معلومه کارت گیره، شدم عشقم!
خندیدم و گفتم: خیله خب لوس نشو. یه حساب به اسم خودت می خوام.
گلاره: برای چی؟
کمی مکث کردم و گفتم: گلاره می ترسم. تازگی ها اتفاقاتی داره می افته که فکر نکنم من هم بتونم از زیر سنگینی اش بلند بشم.
گلاره: دِ جونم به لبم رسید بگو چی شده آخه؟
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. مردد بودم بگم یا نه؟ قطعا کله ام رو می کند ولی دل به دریا زدم و همه چی رو براش تعریف کردم. من می گفتم و اون جیغ می زد آخرش دیگه حرصم در اومد داد زدم: ای زهرمار گوشم رفت. یه کم یواش این همه انرژی رو از کجا می آری.
ناخونش رو جوید و گفت: خوب این حسام و دوست های یاسمین چه ربطی به حساب داره؟
_ ربطی بهشون نداره.
گلاره: نگرانتم نیهان!

لبخندی زدم و گفتم: اگه نگرانمی یه حساب به اسم خودت باز کن. هر وقت فرصت شد حسابم رو خالی می کنم و می ریزیم به حساب تو!
گلاره گنگ نگاهم کرد و گفت: دیگه چی شده؟
_ چهار ماهی می شه از طرف وکیل بابا ماه به ماه پنجاه میلیون به حسابم واریز می شه. از اونموقع هم نتونستم با اعضای خانواده ام تماس بگیرم. انگار که دارند از من فرار می کنند.
گلاره به فکر فرو رفت و حرفی نزد. یه حساب به اسم گلاره باز کردیم و من هم دست به کار شدم از اون روز به بعد هر چقدر که امکانش بود از حسابم برداشت می کردم و به حساب گلاره می ریختم.
سوار ماشین شدیم و گلاره گفت: نیهان می تونی یه کاری برام بکنی؟
_ چه کاری؟ تو جون بخواه کیه که بده.
سری به عنوان تاسف تکون داد و گفت: من رو برسون آرایشگاه.
_ کارت این بود؟
گلاره: نه برو آرایشگاه.
_ برای چی؟
خندید و گفت: نگو یادت رفته تولد شراره است؟
هین بلندی کشیدم و گلاره بلندتر خندید.
گلاره: فردا شب تو مهمونی می بینمت. کارت دارم نیهان واجبه حتما بیا. فعلا.
گونه ام رو بوسید و رفت. تعجب کردم! خب مرض داری همین الان کارت رو می گفتی. گلاره رفت؛ من هم گوشیم رو برداشتم و شماره ی علی رو گرفتم. دیگه داشت قطع می شد که جواب داد: بله؟
_ سلام علی!
علی: سلام به روی ماهت عزیزم. خوبی؟
لرزش صدام رو به سختی پنهون کردم و گفتم: می شه ببینمت؟
علی: آره فرشته ی علی. چرا نشه!
خواستم بگم نگو فرشته ی علی! واقعا خیلی بی جنبه ام!
_ باشه پس بیا خونه ام.
علی: باشه عزیزم امر دیگه؟
_ ن… نه هیـــ… هیچی.
به لکنت افتاده بودم و باز همون حالت بد همیشگی به سراغم اومده بود! حس می کردم دست هام درازتر از حد معموله!
_ منتظرم.
فوری قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم. دست هام می لرزیدند و قلبم به شدت می کوبید. اسپری رو از کیفم درآوردم و نفس گرفتم. باز هم جواب نداد و کلافه از این کوبش بی وقفه داد بلندی کشیدم تا دلم خالی شه. ماشین رو روشن کردم و تمام حرصم رو با لایی کشیدن از بین ماشین ها خالی کردم. ماشین رو پارک کردم و سوار آسانسور شدم. کلید انداختم و داخل شدم. گوشی رو دم گوشم گذاشتم و صدای پسری که همیشه جوابگو بود، به گوشم رسید: رستوران صدف بفرمایید؟
_ اشتراک صد و شونزده هستم. دو پرس جوجه می خواستم با مخلفات.
پسره: با برنج یا بی برنج؟
_ با برنج باشه.
پسره: نیم ساعت بعد تحویل می دیم.
_ خداحافظ!
لباسام رو کندم و یه دامن کوتاه مشکی با تاپ یاسی رنگی تنم کردم. صندل های مشکیم رو پوشیدم و موهام رو باز گذاشتم. دوست داشتم حالا که علی برای اولین بار می آد پیشم خوشگل باشم! چایی دم کردم و شیرینی آماده کردم. خیلی گشنه ام بود. منتظر بودم علی برسه و غذا بخوریم بعدش هم ازش بخوام به عنوان همراهم باهام مهمونی بیاد.
زنگ در به صدا در اومد، بعد از مطمعن شدن از کسی که غذاها رو آورده بود؛ دکمه ی اف اف رو زدم. شال بلندی روی سرم انداختم و بعد از تحویل گرفتن و پرداخت پول غذا، در رو بستم!
غذاها رو روی اوپن گذاشتم و وارد اتاق خواب شدم. با انجام عملیات ده دقیقه ای روی صورتم، شدم هلو! انقدر خودم رو تحویل می گیرم نگران آلودگی هوا هم هستم! بله!
باز صدای زنگ در بلند شد. دستی زیر خروار موهای بلندم بردم و به هم ریخته اش کردم. با دیدن قیافه اش از مانیتور آیفون، شقیقه هام نبض گرفت! سری تکون داده و دکمه ی اف اف رو زدم. در رو باز گذاشتم و به طرف آشپزخونه رفتم! مشغول چیدن میز بودم که صدای پایی به گوشم رسید. چرخیدم و از اوپن آشپزخونه به قیافه ی معصومش خیره شدم. یه دسته گل رز خوشگل بین دست هاش بود. چشم از گل ها برداشتم و بشقاب تو دستم رو روی میز گذاشتم. لبخندی زدم و با طنازی موهام رو پشت گوشم بردم. از آشپزخونه بیرون اومدم و رو به روش ایستادم.
_ خوش اومدی علی مرادی!
دست دراز شده ام رو گرفت و لبخند زد.
_ ممنونم خانوم. خوبی؟
گل ها رو گرفتم و جواب دادم:بله که خوبم فقط منتظر علی مرادی خودم بودم.
یه لحظه از حرفی که زدم شوکه شدم. اما زود به خودم اومدم و گلدون رو برداشتم.
علی متعجب نگاهم می کرد و من دستپاچه گفتم: ناهار خوردی؟
علی: نه عزیزم گشنمه.
خندیدم و گفتم: پس بیا تو آشپزخونه.
اول خودم وارد شدم و علی هم پشت سرم اومد. گلدون بزرگ رو پر آب کردم و خروار گل ها که تو دستام بود؛ توش چپوندم. پشت به علی مشغول پر کردن پارچ آب بودم که دستی روی کمرم نشست. آب دهنم رو قورت دادم و دست های حلقه شده دور کمرم سفت تر شد. نفس عمیقی بین موهام کشید و گفت: دلم می ره واسه علی مرادی گفتنت!
قلبم به شدت می کوبید و از این نزدیکی می لرزیدم. موهای تنم سیخ شده بودند و حس می کردم آب داغ روی سرم می ریزند. گلوم خشک شده و حرارت بدنم بالا بود!
علی: حرفی نمی زنی پرنسس؟
من دختر مهین بانو بودم. نمی ذارم کسی دخترونگی هام رو ازم بگیره. من اول راه بودم و زود بود برای این نزدیکی ها!
_ علی؟
علی: جان علی؟
چشم هام بسته شد و ریتم تند قلبم تندتر شد.

این نوشته رمان نیهان پارت 5 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-5/feed/ 0
رمان نیهان پارت 4 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-4/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-4/#comments Fri, 14 Feb 2020 09:05:34 +0000 http://romanone.com/?p=3144 آیهان: آخه دلت می آد؟ گور من از این چیز خوشگلا نداره که. حوری نداریم، بذار از البسه ی حوری فیض ببریم. جیغ زدم و دنبالش کردم. با خنده به طرف در رفت و محکم بست. زنگ رو زد و از چشمی نگاهش کردم. نیش های بازش رو نشونم داد و رفت. دیوانه! ولی رسمش …

این نوشته رمان نیهان پارت 4 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
آیهان: آخه دلت می آد؟ گور من از این چیز خوشگلا نداره که. حوری نداریم، بذار از البسه ی حوری فیض ببریم.
جیغ زدم و دنبالش کردم. با خنده به طرف در رفت و محکم بست. زنگ رو زد و از چشمی نگاهش کردم. نیش های بازش رو نشونم داد و رفت. دیوانه! ولی رسمش نبود ها بعد چند سال که پیداش کردم…
اه ولش کن!
فردا باید برم دانشگاه! خیلی از درس هام عقبم. راستی این پسره علی چی می گه. اول دانشکده که می دیدمش و دنبالم می اومد، برام یه جور جنگ اعصاب بود. الان هم زیاد باهاش خوب نیستم اما بد هم نیستم. چون به نظرم علی مرادی گزینه ی مناسبی برای ازدواجه و هیچ دختری همچین لقمه ی چرب و نرمی رو رد نمی کنه. اما من که اهل ازدواج نبودم. فقط برای سرگرمی سرکارش می ذاشتم و باهاش بیرون می رفتم. دفعه ی قبل با هم رفتیم رستوران خودش. انقدر خوشگل بود اصلا از مزه ی غذا هیچی نفهمیدم! فقط مات به در و دیوار خیره بودم آخرش هم گفت باهام رفیق شو؛ منم قشنگ شستم چلوندم پهنش کردم که آقا بنده با شوهرم دوست می‌ شم به سلامت! نیشم از خباثتم شل شد. باز هم دست بردار نبود دفعه ی قبل تر از اون هم ماشینش رو پنچر کردم باز هم چیزی بهم نگفت. ولی یه نمه مشکوکه ها! ولش کن نیهان بخواب. وای راست می گی!
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. گلاره بود، چشمم رو مالیدم و جواب دادم: بله؟
گلاره: سلام گوسفند من خوبی؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم: سلام به روی ماهت گاو مرتضی!
گلاره: زهرمار خواب بودی؟
_ آره. نذاشتی یه شب من پیشت بخوابم.
گلاره: برای چی؟
_ چیز های ندیده ات رو ببینم!
باز هم جیغ زد و من خندیدم.
گلاره: حناق بگیری نیهان انقدر حرصم نده. ضمنا الان ساعت چهاره تو گرفتی خوابیدی؟
با شنیدن حرف گلاره از جا پریدم. ای وای دیرم شد. احترام من رو می کشه.
_ گلاره عزیزم ممنون بیدارم کردی باید برم دانشگاه. فعلا.
نذاشتم حرفی بزنه؛ قطع کردم و زود آماده شدم. حالا پیش به سوی فراگیری علم!
ماشین رو پارک کردم و به طرف کلاس دویدم. این احترام جون همیشه زود می ‌اومد؛ در زدم و داخل شدم!
_ سلام استاد!
احترام: علیک سلام. خانوم باز هم دیر کردید بفرما بیرون!
_با من بودید؟
احترام: نه پس با دیوارم!
به دیوار کلاس دست کشیدم و بغض کرده گفتم: استاد من دکتر خوب سراغ دارم!
سوالی بهم خیره شد و گفت: متوجه نشدم.
_ شما خوب می ‌شید با دیوار حرف زدن عیب نداره ها! از نشانه های احترام به سازه ی دست انسانه. مشکل از شما نیست که مشکل از این دیوار وامونده است همچین که جوابتون رو نمی ‌ده شما هم حرصتون می‌گیره…
همه می‌خندیدند. احترام هم لبش در می ‌رفت بخنده باز جلوی خودش رو می‌گرفت.
_ راحت باش استاد بخند.
احترام: انقد زبون نریز بچه! من سالمم برو بشین سرجات بار آخرت باشه.
نیشم شل شد و به طرف آخرین صندلی رفتم. نشستم، دفتر دستکم رو درآوردم و به تخته خیره شدم. سنگینی نگاهی رو حس کردم و سرم رو چرخوندم. با یک جفت چشم های قهوه ای رنگ روبه رو شدم! نه کم آوردم، نه خجالت کشیدم و نه عشوه اومدم. لبخند قشنگی مهمون لبهاش شد و من دلم از توجهش غنج ‌رفت! ته نگاهش برام مبهم بود؛ دلم از این نگاه می ‌لرزید و من می ‌ترسیدم! از نگرانی ته چشم هاش وحشت داشتم.
سرش رو برگردوند. به فکر لبخندش بودم به فکر رفتارهاش از اول دانشکده تا الان که همه می‌گفتند مغروره، برعکس من فکر می‌کردم قلب مهربونی داره! یعنی با من بد نبود. کل کل می کرد، حرصم رو در می آورد ولی هوام رو داشت.
امروز فقط همین یه کلاس رو داشتم وای اگه فوقم رو می‌گرفتم خیلی خوب می ‌شد. به طرف خروجی رفتم و نزدیک ماشینم شدم؛ با چیزی که دیدم جیغم در اومد. یه پسر نزدیک اومد و گفت: نیهان خانوم چی شده؟
با تعجب نگاهش کردم! درسته من معاشرتم خوبه و آدم اجتماعی هستم. با همه گرم می گیرم و راحتم ولی دیگه این حدش خیلی مزخرفه! اصلا نمی ‌شناختم پسره کیه!
با بغض گفتم: هر چهارتاش پنچرند.
علی: امیر هر چهارتاش رو گفتی؟
امیرحسین: آره علی!
شاخکام فعال شدن. به طرف علی و دوستش امیر حسین هجوم بردم و به ترکی گفتم: هی؟ برای چی اینکار رو کردی؟
علی: فارسی حرف بزن.
_ عوضی هوا داره تاریک می‌ شه حالا من چیکار کنم؟
علی بهم خیره شد و گفت: مترجم می‌خوای؟
_ آره ترجمه کن.
دستاش رو به هم گره زد و به ترکی گفت: من اینکار رو نکردم کار من نیست.
کپ کردم. بلد بود لامصب! با حرص به فارسی گفتم: اگه کار تو نیست پس چرا به دوستت گفتی چهار تا رو گفتی؟ چهارتا چرخ های من پنچرند.
علی: قرار نیست هر چی ما می ‌گیم تو گوش کنی. یه چیز دیگه رو می‌گفت برای چی باید چرخ هات رو پنچر کنم؟
_ چه چیز دیگه؟ چیزی که چهارتاست چرخ های منه. چون ماشینت رو پنچر کرده بودم تلافی می کنی؟ آخه بی انصاف اون فقط یه چرخ بود. این چهارتاش هم پنچره!
علی: تلافی کردن برای من عین آب خوردنه. خودت هم می دونی حداقل از تو یکی تلافی نمی کنم. پس چه دلیلی داره من این کار رو انجام بدم؟

بچه ها دورمون رو گرفته بودند. لبخند شیطونی زدم و گفتم: فقط دلیلش این نمی‌ تونه باشه که بهت جواب منفی دادم؟
همه کسانی که دورمون رو گرفته بودند یک صدا هو کشیدند. ای تو روحتون! ملت هم انقدر جو گیر؟
با دست هاش یقه ی مانتو پاییزی که پوشیده بودم رو چسبید و با دندون قروچه گفت: ببین، از مادر زاده نشده کسی بخواد به علی مرادی جواب منفی بده. چهار تا دوست دخترهام رو دعوت کردم رستوران! بفهم همچین تحفه ای هم نیستی!
قهقهه زدم و اون لباسم رو ول کرد. مرتیکه نمی دونه شوید های روی سرش رو می کنند. داره مثل سگ دروغ می گه!
از رو نرفتم و گفتم: حیوون با وفا رو می‌ شناسی؟
یه کم فکر کرد و گفت: سگ رو میگی؟
لبخند ژکوندی زدم و گفتم: آورین فرزندم! حکایت شما حکایت همون حیوونه که داری مثل سگ دروغ می‌گی!
سوییچ رو داد دست امیرحسین و دوید طرفم منم الفرار…
بچه ها همه یه چیزی می گفتند و تشویق می کردند. انگار اومدند تئاتر ببینند؛ بله ملت ایران این همه هنر دوست هستند.
همه رو کنار زدم و از بینشون رد شدم. بابا شرفش رو تو کل دانشکده بردم کف پای چپش!
حالا من بدو اون بدو! هی تهدید می‌کرد: بگیرمت مُردی. اگه مردی وایستا!
_ به هم دلیل می‌ دوم من که مرد نیستم!
علی: من که بررسی نکردم.
چشم هام گشاد شدند و ایستادم. سرعتش زیاد بود و به زور خودش رو کنترل کرد و ایستاد! رو به روش، دو تا دست هام رو تخت سینه اش زدم. چون انتظار این حرکت رو از من نداشت؛ تو جاش تکون خورد اما نیوفتاد! با حرص گفتم: از مادر زاده نشده کسی که بخواد به نیهان بی تان اوغلو نگاه چپ بندازه؛ چه برسه جنسیتش رو بررسی کنه! نگاهش رو چپ می‌کنم بفهم من آدم کمی نیستم آقای مرادی!
پوزخندی زدم و پشت بهش راه افتادم. صدای بم و گرفته اش متوقفم کرد: وایستا جوابت رو بگیر. این هم بدون از مادر زاده نشده کسی که بخواد با این عشوه های خرکی تورم کنه. زل بزنه تو چشم هام و بخواد دلبری کنه. چیه؟ اینا همه ادا اصوله نه؟ چشمت پولم رو گرفته؟ یا اینجوری می ‌کنی که یه کم بیشتر باهات باشم.
قرمز شدم و با عصبانیت داد زدم: صد تا مثل تو رو می‌خرم. من پرنسس ترکم جناب مرادی نمی‌دونی بدون. من از آدم هایی که ادعای پول می‌کنند متنفرم! الان هم ریا نشه گفتم تا بدونی بزرگی به پول نیست به عقل و شعوره که تو یه ارزن هم نداری، به معرفته و شرفه که نداری، به مردونگیه که فقط اسم و جنسش رو داری و چهار تا چهار تا دعوت می‌کنی. بد نگذره یه وقت؟
علی: چیه حسودیت می شه؟
پشت محوطه بودیم و هوا داشت تاریک می‌ شد باید خودم رو به خونه می ‌رسوندم. فردا می ‌آم خودم پنچری ماشین رو می ‌گیرم! با اخم گفتم: برو اون ور حوصله ات رو ندارم. به چیه تو حسودیم بشه همچین تحفه ای هم نیستی ارزونی همون چهارتا.
نزدیک تر شد و من یه قدم عقب رفتم.
علی: از چی فرار می‌کنی؟
_فرار نمی‌کنم.
علی: بودن با من انقدر بده؟
_ بد بودن رو که بدی. ولی دلیلم این نیست!
یه قدم رو دوباره جلو اومد، خواستم فرار کنم بازوم رو گرفت: تو ملکه هم باشی بلاخره یکی باید بشه پادشاهت! بذار من اون پادشاه باشم و ملکه ی من باش!
چشم هام گرد شد. چه از خود راضیه بشه پادشاهم؟
با اخم گفتم: دستم رو ول کن اینجا این کار ها درست نیست هوا تاریکه من باید برم.
خیره به چشم هام آروم دم گوشم زمزمه کرد: نیهان من…
سگ هم پر نمی ‌زد. این هم بازیش گرفته بود! منم گشنه ام بود. نه صبحانه خورده بودم نه ناهار! بابا زندانی می شیم فردا می‌برنمون حراست هیچی نمی‌دن بخوریم. من چیزی نخورم می ‌میرم!
_ اینجا چه خبره؟
یه مرد کت شلواری بود؛ خدایا خودت به خیر کن!
علی برگشت و با دیدن مرده لبخندی زد و گفت: تنبیهه ممنونم بابتش برو می ‌آم.
اون هم مثل شتر سرش رو تکون داد و رفت. واه اینجا چه خبره؟ یعنی چی؟ لب پایینم رو بیرون دادم و به علی که بهم خیره بود چشم دوختم. اگه بخوام در برم چطوری از این نره غول رد بشم؟ آهان بپرم روی شونه ش!
نیهان نفله می‌شی.
پس بزنم شتکش کنم؟
عقل کل خودتم شتک می‌شی!
اه گندت بزنند…
با یه فکر بکر بهش نزدیک شدم. چشم هام رو خمار کردم و با لحن آرومی گفتم: به چی نگاه می کنی؟
علی: به ملکه ام!
من هم بهش خیره شدم. این دفعه اون پرسید: تو به چی نگاه می‌کنی؟
لبخند ملیحی زدم و گفتم: به پادشاهم!
سرخوش قهقهه زد. باز هم نزدیک تر شدم و بهش چسبیدم. ابروهاش بالا پریدند، دستم رو از روی کت قهوه اییش رد کردم و آروم روی سینه اش حرکت دادم. خودم رو بالاتر کشیدم و کنار گوشش نفسم رو رها کردم. نفس هاش تند شده بود. ریز خندیدم وگفتم: اینه جنبه ی بسیار بالاتون جناب مرادی؟
تا حرفم رو حلاجی کنه؛ از بغلش رد شدم و مثل جت پا به فرار گذاشتم. ولی همین که پام رو از دانشکده بیرون گذاشتم؛ یکی از پشت دستم رو گرفت.
علی: من قهرمان مسابقات دو صحرانوردی هستم. انتظار نداری که بذارم از دستم در بری؟
با گریه روی آسفالت سرد نشستم.

_ نه پیاز خرد کردم.
خندید و گفت: دختره ی لوس پاشو سرده سرما می‌خوری.
همون طوری که شرشر اشک می ‌ریختم گفتم: نه بذار به درد خودم بمیرم! ای خدا بکش راحتم کن؛ آخه کی از گشنگی اینجا جون می ‌ده وقتی این گودزیلا جلوم ایستاده! خدایا سرنوشت من رو اینطوری نکن.
واقعا گرسنگی خیلی بهم فشار آورده بود.
علی: پاشو ببینم گودزیلا هم خودتی!
_آی ایها الناس من گشنمه اینم بهم غذا نمی‌ ده.
شانس آوردم کسی نبود و همه رفته بودند؛ اگه بود همون جا بی آب و غذا من‌ رو می‌کشت. دوباره خندید و بازوم رو گرفت‌. بلندم کرد در همون حال هم حرف می‌زد: می‌برم الآن بهت غذا می‌دم کباب می‌خوای؟
سرم رو بالا انداختم و باهق هق گفتم: نه جیگر می‌ خوام!
به طرف ماشین رفتیم و در و باز کرد. بلندم کرد و روی صندلی گذاشت!
علی: باشه بهت جیگر می ‌دم.
دوباره سرم رو تکون دادم و گفتم: نه پیتزا می ‌خوام.
علی با لبخند گفت: باشه پیتزا هم می‌ گیریم.
باز سرم رو بالا انداختم و گفتم: نه کباب برگ می خوام.
علی که کفرش دراومده بود گفت: اون هم می گیریم.
باز هم خواستم سرم رو تکون بدم که این دفعه داد زد: بگی نمی ‌خوای کشتمت. خب می‌ریم رستوران هر کوفتی خواستی بخور.
صدای گریه ام بلند شد با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو خیلی بچه ای.
_ اصلا من کباب و دوغ می خوام. ساندویچ و پیتزا مخلوط و نوشابه هم می خوام. زرشک پلو با مرغ هم باشه.
لب برچیدم و روم رو به طرف مخالف برگردوندم. خندید و در رو بست خودش هم سوار شد و راه افتاد.
علی: دختر مگه از سومالی فرار کردی؟ یه غذاست دیگه. الآن می‌برم بهت می ‌دم.
با چشم های لبریز از اشک بهش خیره شدم و خواستم دهن باز کنم که گفت: به خدا گریه کنی نمی‌برمت.
به میز پر از غذا های رنگارنگ چشم دوختم. انقدر گشنه بودم دیگه مثل قبل به در و دیوار زل نزدم و حمله کردم!
وقتی تموم شد دستم رو به شکمم کشیدم وگفتم: الهی شکر!
علی که با تعجب نگاهم می کرد، گفت: تعارف نکن خواستی بازم هست!
نیشم شل شد و مثل چاله میدونی ها گفتم: نه داش دستت درست. همچین جیگرم حال اومد؛ بگی یه قهوه هم بیارن قلوه ام هم حال می آد.
اخم کرد و گفت: من داداشت نیستم.
_ باشه داداش.
علی:زبون نفهم.
_ خودتی.
علی: خیلی پررویی.
_ پررویی از خودتونه.
علی:آدم رو دیوونه می کنی.
_ دیوونگی هم از خودتونه.
سرش رو بین دست هاش گرفت و گفت: خدایا بهم صبر بده!
خنده ام گرفت ولی چیزی نگفتم؛ خیره نگاهم می‌کرد. سر تکون دادم به معنی چیه؟ قهوه ام رو آوردند.
علی: چرا انقدر سرتقی؟
_سرتق نیستم حاضر جوابم.
علی: خانوم حاضر جواب، باور کنم تا حالا دوست پسر نداشتی؟
فنجون رو روی میز گذاشتم و گفتم: صد البته.
علی: محاله!
_چرا محال؟ کافر همه را به کیش خود پندارد. من مثل تو نیستم چهارتا چهارتا دعوت می کنی!
علی: حسودیت شده.
_ نخیر فقط خواستم بدونی من مثل تو نیستم. با همه دوست ‌شدم جنس پسر هم بود ولی دوست پسرم نبود فقط دوست بودم.
علی: چرا؟
_من کلا از کلمه ی ازدواج بدم می آد. به نظرم انجام دادنش خیلی کار مزخرفیه. در مواقع نادری اگه عاشق بشم شاید ازدواج کردم.
پوزخندی زدم و گفتم: که این هم جزوی از محالاته. با کسی دوست بشم تهش که چی؟ هیچی به هیچی. پس ترجیح می دم دوست پسر نداشته باشم و در مواقع نادری که گفتم به خودم امیدوار باشم.
علی: به امتحانش می‌ارزه.
خندیدم و گفتم: من عاشقت نمی ‌شم.
_ علی؟
یه پسر چشم آبیِ بورِ فوق العاده خوشگل، شبیه مدل های ایتالیایی!
وای…
تبارک الله احسن الخالقین…
خاک عالم با فرغون تو سرت نیهان.
واه چرا؟
خب دیوانه این علی به این خوشگلی رو ول کردی چسبیدی به این خارجکیه؟ وطن دوست باش فقط جنس ایرانی!
اوه مای گاد وجدانمون چه غیرتی روی وطن داره!
چشم وجدان آفرین.
علی: به سلام داداش خودم. چه خبر از اینورا؟
پسره: سلام اومدم برای سنا یه پرس غذا ببرم. غذای خونه رو نمی خوره. می گه از علی جونم بگیر بیار!
علی: ای فداش بشم من! بشین می آم.
خاک تو سر خجالت نمی ‌کشه جلو پسره فدای خواهرش می ‌شه دیوانه!
پسره چرخید و چشم تو چشم من شد. چشم هاش گرد شدند و رنگش پرید. از صندلی که می خواست روش بشینه، فاصله گرفت و به سمتی که علی رفته بود؛ راه افتاد. دستپاچگیش کاملا مشخص بود. تعجب کردم! شونه ای بالا انداختم و تا اومدن علی یه کم مگس پروندم؛ آخرش دیگه کفرم دراومد! بی شخصیت یه خانوم رو اینجا ول کرده رفته برای دوست دخترش غذا بفرسته اورانگوتان. همونطور که غر می زدم بلند شدم. به ساعت مچی ام نگاه کردم؛ نه ونیم شب بود. هنوز وقت داشتم پس برم یه لباس هم برای پنجشنبه بگیرم. اینجوری پیش برم از غصه پیر می ‌شم.
به طرف خروجی راه افتادم. نرسیده به در صداش متوقفم کرد: کجا خوشگل خانوم؟
بااخم برگشتم و نگاهش کردم؛ همون پسره هم کنارش بود و یه جوری نگاهم می کرد. انگار که از دیدنم ناراحته.
_ می ‌رم خونه.
علی: خوب نیست آدم همراهش رو ول کنه بره.

_ خوب نیست آدم مهمونش رو ول کنه بره!
خندید و گفت: باشه کجا می‌ ری برسونمت؟
به طرف ماشینش رفتم، قفل رو زد و من پشت نشستم. اون هم سوار شد.
_ حرکت کن راننده.
علی: پاشو بیا جلو حرص من رو در نیار.
خندیدم و رفتم جلو سوار شدم. صدای تق تقی اومد و علی شیشه ی طرف خودش رو پایین کشید. همون پسره بود.
علی: جانم آراد؟
چه اسم خوبی داره. آراد!
آراد: فراموش نکن چی گفتم.
علی پوفی کشید و گفت: بسه آراد خودم حواسم هست.
آراد سری تکون داد و رفت.
علی: خب کجا مد نظرتونه تا در رکابتون باشم بانو؟
خندیدم و آدرس یه فروشگاه بزرگ رو دادم.
علی: الآن وقت خریده؟
_ خودت گفتی می ‌خوای در رکابم باشی پس حرف نزن.
سرش رو با تاسف تکون داد و هیچی نگفت.
با کلی بالا پایین کردن بلاخره مدل مورد نظرم رو پیدا کردم. یه نیم تنه ی کرمی رنگ و آستین حلقه ای که جنس لطیفی داشت. روش سنگ دوزی های مورب و زیبایی کار شده بود و فیت تنم بود. بالاتر از نافم دقیقا زیر سینه سفت می‌شد. یه دامن کلوش خیلی خوشگل هم داشت که از سنگ دوزی های روی نیم تنه اش، روی کمر دامن هم کار شده بود و جنس اون هم ساتن بود. وقتی می چرخیدم جنس ساتن دامنش برق می زد و این زیباییش رو دو چندان می کرد. وای خیلی خوشگل شدم! یاد بانو سوسانو افتادم دامنش کپی دامن های اون بود!
علی: مادمازل رفتی بپوشی یا بدوزی؟
ای وای خاک عالم! زودی درش آوردم. لباس خودم رو پوشیدم و اومدم بیرون.
علی: پسندیدی؟
می‌بینی غرور آقا رو؟ نمی ‌گه چرا نذاشتی ببینم ایش بی شخصیت…
_آره.
به فروشنده که یه پسر محجوب امروزی بود نزدیک شدم. محجوب میگم ها!
_ چقدر شد؟
فروشنده: قابل تو رو نداره عزیزم.
_ باشه!
لباس رو تو کوله ام چپوندم و از مغازه بیرون اومدم. خب خودش گفت قابل نداره والا! چند دقیقه بعدش علی پشت سرم نفس زنان داد زد: نیهان می کشمت.
به طرفش برگشتم و با تعجب گفتم: برای چی؟
علی: خجالت نمی‌کشی؟
_ نه از چی خجالت بکشم؟
علی: اون بنده خدا یه تعارف زد حالا درسته قرار بود من حساب کنم ولی رفتارت خیلی بی ادبیه.
_ برو بابا تو به من ادب یاد نده پلشت.
علی: واقعا که بی ادبی بیا بریم معذرت بخواه!
خیلی جدی بود. منم شیک و مجلسی قبول کردم و راه افتادم طرف همون مغازه که لباس رو گرفتیم. علی اولش تعجب کرد و باورش نشد من برم از پسره عذرخواهی کنم؛ ولی متقاعدش کردم که میرم معذرت بخوام، اون هم دنبالم اومد. جلوی پسره ایستادم و گفتم: قربون پولش چقدر می‌ شه؟
چشم هاش گرد شد و گفت: آقا حساب کردند.
_ آهان پس قربون دستت یه نایلون بده بهم. نه که کوله ام سنگینه اذیت می‌ شم!
پسره با تعجب و سایلنت کاور رو جلوم گذاشت. در حالی که کوله ام رو باز می ‌کردم گفتم: بهت یاد ندادند تعارف اومد نیومد داره؟ الآن گفتی قابل تو رو نداره عزیزم جون تو فکر کردم مامانمی.
لباس رو گذاشتم تو کاوری که داد بود. خندیدم و گفتم: اگه یکی بهت تعارف کنه اونم صمیمی تو قبول نمی‌کنی؟ جون تو من با کله می‌ رم جلو. از من به تو نصیحت پسرم هیچوقت به دخترا نگو عزیزم جون تو می‌ دوشنت! تعارف می‌کنی؟ خب بگو مثلا…
انگشت اشاره ام رو کنار لبم گذاشتم؛ یه کم فکر کردم و گفتم: آهان مثلا بگو قابلتون رو نداره آبجی۶۰۰ تومنه. اون موقع جون تو می‌ فهمیم شوما فهمیده تشریف داری ولی همچین که می ‌گی عزیزم جون تو چندشم می‌شه…
علی با حرص دستم رو کشید و گفت: بیا بریم بیرون. انقدر جون تو جون تو نگو.
محکم من رو از مغازه بیرون کشید من هم کم نیاوردم و با داد و بیداد بقیه ی نصیحتم رو به پسره گفتم: ببین جوون جون تو اینجوری با عزیزم گفتن کسی بهت پا نمی‌ ده؛ فقط پول هات به باد فنا می‌ره. باور نمی‌کنی؟ به جون تو جدی می‌گم خواهر! حق نگهدارت مراقب خودت باش…
دیگه از مغازه خارج شده بودیم. چند نفر مات نگاهم می کردند. علی با حرص به طرف خروجی می‌ رفت و من هم می‌ کشید که داد زدم: هوی من کارم تموم نشده.
ایستاد و برگشت. با اخم گفت: آبرو نذاشتی برام دیوانه اون دوستم بود!
نیشم شل شد و گفتم: خوبه دیگه دوستاتم مثل خودت خل و چل هستند و بلد نیستند چطوری دختر تور کنند. در ضمن این همه پول دادی کاور نداده بود اعصابم داغون بود. خوب شد گرفتمش!
علی: اصلا تودختری؟
_معلوم نیست؟ نگاه کن گوشواره می اندازم!
گوشم رو نشونش دادم و اون کلافه گفت: خجالت بکش. جدا تو پرنسسی؟
_ به جون تو من دختر ادنان معروفم.
یه کم بهم خیره شد و گفت: واقعا تو دختری؟
_ لااله الاالله این بازم به جنسیتم گیر داد.
علی: دو روز با تو بمونم دیوونه می‌ شم.
سرم رو انداختم پایین ولب برچیدم؛ دستام رو به هم پیچیدم که مثلا ناراحت و پشیمونم! با ناراحتی گفتم: پس چرا می خوای عاشقت شم؟
نگاهش با چشم هام گره خورد و گفت: چون دیوونه ی دیوونه بازی هاتم.
دلم لرزید و پلکم پرید. حرفی نزدم که گفت: خیله خب ناراحت نشو دیگه چی می‌خوای بخری؟

سرم رو تکون دادم تا اون حس مبهم ازم دور بشه. با شیطنتی نصفه نیمه که از شوک حرف علی بود؛ گفتم: لباس زیر
چشم هاش گرد شد و گفت: تو آدم نمی‌ شی.
نیشم بازشد و گفتم: من آدم بشم تو تنها می مونی!
چپ چپ نگاهم کرد. سرش رو پایین انداخت و دوباره به قیافه ی خندونم خیره شد! اشاره ای به پشت سرم کرد. بوتیک لباس زیر و لباس خواب بود؛ برگشتم طرفش و دوباره خندیدم.
_ شوخی کردم باید کفش بگیرم.
سرش رو به حالت تاسف تکون داد و به طرف پله برقی راه افتاد. من هم دنبالش می‌دویدم! نه که یه قدم اون برابر سه قدم من بود، این بود که صدای کفشم همه جا رو برداشته بود! علی ایستاد و من هم که سرعتم زیاد بود از پشت محکم بهش برخورد کردم. دماغ نازنینم نابود شد!
علی: خوبی؟
_آخ دماغم!
علی: عیب نداره دوباره عمل می‌کنی.
_بی شعور دماغ من عملی نبود.
دستم رو کشید و بلندم کرد.
علی: دروغ می گی.
_ من به گور عمه ات خندیدم دروغ گفتم!
علی: میزنم لهت می کنم ها. از عمه ی خودت مایه بذار!
_جمع کن خودت رو بابا!
چیزی نگفت و به کفش فروشی اشاره کرد؛ باهم داخل شدیم. یه آهنگ خیلی قشنگ پخش می‌شد من هم که عشق آهنگ خوانندگی ام گل کرده بود و هم صدا با خواننده می خوندم:
به من عادت کن
بیا با این دل دیوونه رفاقت کن
بیا غارت کن
ببر این دل و خیال من و راحت کن
به من عادت کن
جونم در میره واسه تو وقتی که
می شینی نزدیک من حساس
_ تو گرفتار کردی من و بیمار کردی
ببین چیکار کردی با دلم باز
آهای دیوونه عشق یه دونه
تنهام بذاری کارم تمومه
یادت بمونه
واو! چه صدایی داشت یه پسر قد بلند و خوشگل بود البته به چشم برادری گفتم ها. روی صندلی نشسته بود یه پسر قد کوتاه و جذاب پشت پیشخوان ایستاده بود.
پسره: صدات قشنگه!
الآن بگم قشنگی از خودتونه؟
_ ممنون.
علی با اخم: چی می خوای؟
_مگه فروشنده ای؟
حرصی نگاهم کرد. منم بهش خیره شدم. رو به پسر قد کوتاهه گفت: ببین خانوم چی می خوان.
پسره هم سرش رو تکون داد و رو به من گفت: می‌ تونم کمکتون کنم؟
چشم از علی گرفتم و رو به اون پسره گفتم: یه کفش مجلسی طلایی شکل اون می‌ خواستم ولی پاشنه اش کوتاه باشه.
به کفش طلایی پاشنه بلند توی ویترین اشاره کردم.
پسره: سایز پاتون چنده؟
_ سی و هشت.
پسره: چند لحظه صبر کنید.
از مغازه بیرون رفت و با صندل پاشنه پنج سانتی طلایی برگشت. البته کامل طلایی نبود کفش سفید بود و با نگین های طلایی کار شده بود.
پسره: قابل دار نیست آبجی بفرمایید.
کفش رو پوشیدم عالی بود.
_چقدر شد؟
پسره: اختیار دارین اینجا مال آقا علیِ مال شما هم هست.
خب من چه نسبتی با علی دارم این داره مفتی بهم کفش می‌ده؟
خره مفت باشه کوفت باشه بردار دیگه.
راست میگی ها ولی صبر کن ببینم تو اون وجدان بده ای. آی کلک خواستی گولم بزنی؟ ولی نه من زیر بار منت علی آقا نمی ‌رم. پول لباس هم بهش می دم. اصلا این علی یهو کجا غیبش زد؟ بی خیال!
رو به فروشنده گفتم: من با علی آقا نسبتی ندارم چقدر شد؟
پسره یه کم نگاه کرد و قیمت رو گفت. حساب کردم و بیرون اومدم. این بادمجون کجا رفت؟
بی خیال با تاکسی می‌ رم. از پاساژ بیرون اومدم؛ کنار ماشین ایستاده بود. حواسش که جمع شد اشاره کرد که بیا اینجا. خرامان خرامان به سوی علی می‌ رفتم که یکی دستم رو کشید.
_ خانوم با من عکس می گیرید؟
با تعجب برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. یه پسر خوشگل بود ولی سنش بچه می ‌زد
_مگه بروسلی ام با من عکس بگیری؟
پسره: مگه شما مدل معروف شرکتIncı (اینجی به معنی مروارید) نیستید؟
آهان! گفتم ها بروسلی هم نباشم چیز بنجولی هم نیستم. ژست گرفتم و گفتم: Evet canım
(آره عزیزم)
خندید و گیج گفت: متوجه نشدم.
_ عیب نداره بیا عکس بگیریم.
نزدیکم شد ولی بچه شئونات اسلامی رو رعایت کرد و کامل به من چسبیده بود. آخرش هم به زور از دستش خلاص شدم و به طرف علی مرادی که با یه من عسل هم نمی شد خوردش؛ رفتم.
علی: خوش گذشت؟
نیشم شل شد و گفتم: جای شوما خالی.
علی: دوستان به جای ما.
_ اون که صد البته.
علی: یه وقت کم نیاری؟
_ نه نگران نباش!
حرفی نزد ولی اخمش سر جاش بود، نزدیک تر شدم و دستم رو بالا بردم؛ با دو انگشت روی گره ی ابروهای خوشگلش رو فشردم و گفتم: تو که با خندیدن خوشگل می شی چرا اخم می کنی؟
گره ی اخمش باز شده بود ولی نمی خندید و فقط نگاهم می کرد. لبش رو با زبون تر کرد و گفت: این همه بی پروایی خوب نیست پرنسس!
لبخند زدم و گفتم: من برای همه اینطوری نیستم تو فرق می کنی!
علی: چه فرقی؟
_تو برام هر کسی نیستی!
گنگ نگاهم کرد و پرسید: پس کی هستم برات؟
جوابی ندادم و اون با کلافگی گفت: اگه فرق دارم، دوست ندارم بقیه هم بهت…
_بهم؟
علی: من چی هستم برات؟
خندیدم و ماشین رو دور زدم؛ در رو باز کردم و نشستم. بذار یه کم تو خماری بمونه!

🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان نیهان پارت 4 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-4/feed/ 2
رمان خان پارت 66 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/#respond Thu, 13 Feb 2020 17:22:59 +0000 http://romanone.com/?p=3141   🌸گلناز صبح که امیر رفت سر کار به سرعت رفتم خونه ی مامانم.. فائزه هم اومده بود با ناراحتی گفتم گلناز: مامان چطوری? خبری نشد از خواهر سیاه بخت من? 🌸مامان: نه مادر من.. چه خبری.. عمرم سر کارای این دختره تموم شد.. به خدا هزار بار بابت کارا و حرفام خودمو لعنت کردم.. …

این نوشته رمان خان پارت 66 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

🌸گلناز

صبح که امیر رفت سر کار به سرعت رفتم خونه ی مامانم.. فائزه هم اومده بود با ناراحتی گفتم

گلناز: مامان چطوری? خبری نشد از خواهر سیاه بخت من?

🌸مامان: نه مادر من.. چه خبری.. عمرم سر کارای این دختره تموم شد.. به خدا هزار بار بابت کارا و حرفام خودمو لعنت کردم.. دارم دق میکنم.. دخترم اگه پیداش نکنی من میمیرم به خدا لال میشم میزارمش رو سرم.. هرچی بگه همون اصلا میخواد ازدواج کنه نکنه سر کار بره نره..

مامانو بغل کردم و دلداریش دادم چاره ای نبود سرزنش کردنش فایده ای نداشت چون ماجرا تقصیر اونم نبود..

مامان رفت چایی بزاره رو به فائزه گفتم

🌸گلناز: به نظرت میشه از اردلان کمک بخوام? بدون این که بگم نازگل خواهر منه? اگه بدونه خواهرمه بیچاره میشم.. اگه هم نگم و بگم مثلا کس و کار تو إ بازم نمیشه چون اسمشو باید بگم ممکنه شک کنه.. چیکار کنیم? پیدا کردنش کار ما نیست..

فائزه: خانوم راستش من یه ردایی ازش پیدا کرده بودم اما به نظرم دنبالش نریم.. بزارید خودش برگرده..

گلناز: چرا? چیکار کرده بگو من طاقتشو دارم.. دوباره برگشته به روال سابقش?

🌸فائزه با تردید سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت منم انقدر از این تایید ناراحت شدم که انگار زبونم به هم دوخته شد.. دیگه چاره ای نبود باید میرفتم و به کتی میگفتم.. اون بیشتر از اردلان برام قابل اعتماد بود…

فائزه که حالمو دید گفت

فائزه: اگه بخواین میرم زمین و زمانو میگردم و پیداش میکنم.. اما به نظرم خودش باید به خودش بیاد.. باید خودشو پیدا کنه هم با شما هم با مادرتون قهره.. اگه هم بریم دنبالش اون ماجرا تکرار میشه.. میاد از هممون متنفر میشه و فرار میکنه

🌸گلناز: نمیشه.. نمیشه هم که به حال خودش ولش کنیم.. از عذاب وجدان دق میکنیم.. هم من هم مامان.. بریم سراغ کتی.. از اون کمک بخوایم..

فائزه: نیازی نیست خانوم.. گفتم که پیداش میکنم..

گلناز: نکنه تو پیداش کردی و داری ازم پنهون میکنی.. فائزه به خدا اگه چیزی رو ازم پنهون کنی نمیبخشمت..

فائزه: راستش.. راستش خانوم منم.. منم تازه پیداش کردم.. همین هفته ی پیش.. اما نمیشه برید ببینیدش.. طاقت ندارید شما..

🌸چنگی به صورتم زدم و اشاره کردم پاشه بریم چون نمیشد جلوی مامان بیشتر از این حرف زد…می ترسیدم بشنوه…

 

تو راه خونه هی بهش اشاره کردم بگه اما اون اشاره به راننده تاکسی میکرد همین که رسیدیم دم در و رفتیم تو گفتم

گلناز: فائزه تو خیلی کارا برام کردی.. خیلی مدیونتم منو از دست وارش خدابیامرز خلاص کردی.. رازامو نگه داشتی.. اما این چندمین باره داری پنهون کاری میکنی دختر? تو دیدی من از ترس دارم اب میشم.. زهرم داره میترکه واسه خواهرم.. چرا بهم نگفتیییی.. چرا نوفتی کجا رفته.. زندس.. مردس.. بابا من کی دیگه باید می فهمیدم?

🌸فائزه: خانوم من میدونم باید بهت میگفتم اما بهم اعتماد کن.. نرو دنبالش.. اون برنمیگرده حالا که همه چیو میدونی اینم بدون که من رفتم باهاش حرف زدم.. از مرز خودکشی برگشته.. از همه بدتر اینکه تو رو مقصر میدونه خانوم جان.. گلناز جان.. عزیز جان.. اگه برگرده ممکنه بخواد انتقام بگیره.. اوووو رفته تو گذشته هی میگه گلناز از اول زندگی به خاطر نجات خودش مارو بدبخت کرد و همیشه هم منت میزاره که من به خاطر شما زن افرا شدم.. دیگه نمیگه به خاطر دل خودم فرار کردم و یه روستا رو ریختم سر مادر و خواهرم.. پدر مریضمو به کشتن دادم.. اینارو من نمیگم اون گفت.. تازه من دارم بهتر میگم.. چون نمیخوام ناراحت بشین.. اون شمارو مقصر بلاهایی که سرش اومده میدونه.. من میدونم شما مقصر نیستین.. اما اون فکر تلافیه.. نباید برگرده اینجا.. بزارین هرکاری میکنه بکنه..

من هان و واج همونجوری دم در خشکم زده بود نگاهم خیره و بی فروغ فقط گفتم

گلناز: من مقصرم.. حق با اونه.. مقصر.. حق با اونه..

🌸فائزه: نه خانوممم این چه حرفیه.. شما چاره ای جز این نداشتین.. مگه از سر خوشی از اونجا رفتین.. جونتون به لب رسیده بود.. خانوم خودتو اذیت نکن.. فقط به این فکر کن که سعی کردی جبران کنی…پیداش کردی. نجاتش دادی.. اما اون خودش دوباره خواست برگرده به گذشته..

گلناز: نه فائزه…یه وقتایی هست تو هرکاری میکنی از گذشته خلاص بشی اما گذشته همیشه دنبالته مگه ندیدی من با این که از گذشته کندم وارش اومد سراغم اما گذشته اون جوریه که ازش حتی یه لحظه هم رهایی نداره.. خاطرات بد ولش نمیکنن.. چجوری به حال خودش رهاش کنم.. نمیشه.. من باید باهاش حرف بزنم حتی اگه ازم بیزاره.. اگه ولش کنم همه چی بدتر میشه اون خواهرمه..

🌸فائزه بعد از سکوت و مکث طولانی سری به تایید تکون داد و گفت

فائزه: من شمارو میبرم پیشش.. اون که نمیاد.. اما خانوم اگه برنگشت یا حرف ناجوری زد به من قول بده بیخیال بشی.. من دلم نمیخواد اون زندگی شمارو به هم بریزه.. من این همه مدت دیدم چه دل پاکی داری.. چه سختی کشیدی.. فهمیدک با چیا جنگیدی.. بزار اونم خودش اینارو بفهمه… الان کن سنه.. جا نیوفتاده.. از سر احساس تصمیم میگیره..

🌸گلناز: خیل خب. خیل خب باشه اگه دیدم حرف تو سرش نمیره بیخیال میشم… فقط بریم ببینمش.. فردا میگم میخوام با فائزه برم واسه زیارت.. صبح تا غروب.. اجازمونو میگیریم و میریم باشه?

چیزی نگفت و با این که ته چشماش را۱ی نبود قبول کرد..

 

🌸 اجازمونو قبلش از امیر گرفته بودم.. وقتی فائزه منو برداونجا فهمیدم چرا نمیخواسته برم و ببینمش.. یه خونه ی نسبتا داغون پایین شهر بود.. درو که باز کردم فهمیدم چه طور خونه ایه.. یه عالمه زن.. تو یه خونه بزرگ قدیمی.. چون سر صبح بود کسی نبود.. لابد مشتری هاشون غروبا و شبا میومدن.. یه زن گردن کلفت اومد جلو و گفت

– فرمایش.. رمز بلد بودین اومدین تو.. با کی کار دارین..

فائزه: امارتونو شعبان داده.. این پول.. نازگل..

🌸زن پول و که دید لبخند رضایتی زد و اشاره کرد به اتاق زیر پله ها..
خشکم زده بود عین مسخ شده ها فقط دنبال فائزه میرفتم در زیر زمین که باز شد با دیدن چهره ی رنگ و رو پریده ی خواهرم دوباره خشکم زد.. چشمای بی فروغ.. چهره ی رنگ پریده.. زن با صدای کلفت گفت

– نگا کن دختر.. انقدر درب و داغون شدی مشتری هات زن شدن.. اینه که میگم به خودت برس.. اگه این هفته چوب خط مشتریت پر نشه باید بری حالیته..

بعدم رفت و درو به هم کوبید.. نازگل از دیدن ما خیلییی جا خورده بود.. نگاهمون نمیکرد.. با صدای ضعیفی فقط گفت

🌸نازگل: از اینجا برو.. نمیخوام ببینمت.. مگه بهت نگفتم خواهرمو اینجا نیار..

با تعجب نگاهی کردم پس اینارو هم به فائزه گفته بود.. من خودم به حرف اومدم و گفتم

گلناز: چرا برم? اصلا کجا برم? نازگل .. عزیزم.. خواهرم تو یه دونه ی منی.. من مگه جز تو کیو دارم.. بابا منم تو زندگیم سختی کشیدم.. تحقیر شدم.. دست افرای نامرد کتک خوردم.. اما کوتاه نیومدم.. خودمو نباختم.. این چه راهی اخه خواهر قشنگم.. چرا با خودت اینکارو میکنی..

شروع کردم به گریه کردن و گفتم

🌸گلناز: میخوای با این کارت من و مامان و عذاب بدی? میخوای مارو تنبیه کنی.. به خدا که تنبیه شدم.. روزی هزار بار خودمو لعنت میکنم که از روستا فرار کردم.. به خدا اگه حتی یه درصد حدس میزدم که اینجوری میشه تو رو با خودم میبردم.. تو رو خدا گلناز برات بمیره.. خواهرت پیش مرگت بشه.. برگرد عزیزم.. برگرد پیش مامان.. بزار من همه چیزو درست میکنم.. گذشته رو پاک میکنم.. همه چی داشت درست میشد به خدا اگه اون نامردو بگیرم.. اون یارو.. کی بود اسمش..

یهو عصبانی شد و داد زد

نازگل: اسمشو نیار.. نیااار.. اون نه هرکس دیگه.. مگه ننگی هست از پیشونیم پاک بشه? من دیگه سوختم تموم شدم.. این ننگ از من پاک نمیشه.. نمیتونم پنهونش کنم.. نمیتونم ندید بگیرمش.. همینه.. تا ابد رو صورت منه.. داغ شده رو پیشونیم.. نوشته هرزه ببین.. جام اینجاست..

گریه کنان گفتم

🌸گلناز: نگووو. نگو.. اینارو نگو.. تو خواهر کوچولوی منی نمیزارم.. من حلش میکنم.. اصلا میفرستمت یه جای دیگه.. اصلا میفرستمت خارج… اره .. میفرستمت بری… شده هر کاری میکنم.. خودمو به اب و اتیش میزنم..

🌸نازگل نگاهم کرد بدون توجه به اشک ها و گریه هام.. انگار قلبش یخ شده باشه گفت

نازگل: تو چمیدونی چی به سر روحم اومده.. تو چی میفهمی.. حداقل اگه تو خونه افرا بودی هر بلایی هم سرت اورد شوهرت بود.. مردم یه جور دیگه بهت نگاه نمیکردن.. الانم که یه عمره خوش و خرم کنار شوهر با کلاستی.. خانوم شدی.. برای خودت باکلاس شدی کسی شدی.. دیگه یادت نمیاد خواهری هم داشتی.. برو به زندگیت برس و راحتم بزار.. منم میخوام فراموشتون کنم چون اگه یادم بیاد.. یادم بیاد که چیکار کردین.. بدجوری اتیشی میشم.. بعدش برات بد میشه.. برو به زندگیت برس..

🌸نفس عمیقی کشدم خواستم حرفی بزنم.. قانعش کنم.. کمکش کنم.. اما نشد… زبونم نمیچرخید اصلا نمیدونستم باید چی بگم.. فائزه بهم اشاره کرد که بیا از اینجا بریم.. من مردد ایستاده بودم که نازگل دوباره گفت

نازگل: برو مراقب مامان باش.. بهش بگو حالم خوبه اما از اینجا رفتم.. دلم نمیخواد دیگه هیچ کدومتونو ببینم.. بگو بیخود خودشو سرزنش نکنه.. اون مقصر چیزی نیست..

گلناز: مامان مقصر نیست.. من مقصرم قبول اما بیشتر از همه ی ما اون داره عذاب میکشه.. لطفا اینکارو نکن.. با من هرکاری دوس داری بکن.. اما با مامان نه.. نزار عذاب بکشه..

نازگل: بس کن.. برو فقط.. من اگه خودم بخوامم دیگه اونقدری ازار دیدم که نمیتونم هیچ وقت عین یه ادم عادی زندگی کنم…

🌸فائزه که دید گریم بند نمیاد دستمو کشید و از اونجا برد بیرون.. انگار تو اون زیر زمین هوا نبود.. قلبم درد گرفته بود و داشتم خفه میشدم ..
فائزه منو کشون کشون برد بیرون.. اون خونه ی جهنمی حالمو بد کرده بود رفتم نشستم لب پیاده رو و گذر ادمارو نگاه کردم.. فائزه هم چند دقیقه بعد با یه لیوان اب اومد.. یه قلپ خوردم و گفتم

گلناز: توقع داری همینجوری به حال خودش ولش کنم? نمیبینی تو چه جور جایی گیر افتاده.. اگه برم راپورت اینجا رو بدم چی? نمیان درشو تخته کنن?

فائزه: میان اما اونجوری که بدتره.. اواره خیابون میشه.. یا باید بره
یه جای دیگه عین همین جا پیدا کنه.. یا باید بره خیابون گرد بشه..

با بغض نگاهش کردم و گفتم

🌸گلناز: تو بگو چیکار کنم? خدا لعنتم کنه اگه از خونه افرا فرار نکرده بودم.. الان دختر کوچولوم زنده بود.. افرا هم همین طور.. الان خواهرم سر خونه زندگیش بود.. پدرم زنده بود.. خدا لعنتم کنه..

فائزه چین به پیشونی انداخت و چیزی نگفت چند دقیقه تو سکوت همونجا نشستیم.. من به در اون خونه ی لعنتی خیره شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم تا اینکه فائزه گفت

فائزه: خانوم.. بیاین از اینجا بریم.. نگران نباشین.. من یه فکری کردم.. از اینجا میاریمش بیرون..

گلناز: خب چه فکری? بگو که همین الان بیاریمش دیگه..

🌸فائزه: نه نمیشه.. اول باید بریم خونه.. اما خب خلاصش اینه که چون الان از ما متنفره و حرف تو گوشش نمیره.. یه نفر دیگه رو پیدا میکنیم از اونجا نجاتش بده.. یه نفر که نفهمه از طرف ما فرستاده شده…

 

رفتیم خونه نشستیم به حرف زدن..

🌸گلناز: خب بگو ببینم حرفت چیه.. به خدا اگه یه حرفی رو هوا زده باشی من میدونم و تو…من باید تا اخر هفته نازگل و از اونجا هر جوری شده بیارم بیرونّ. خواهر یکی یه دونم داره از دست میره تو اون کثافت خونه هزار جور ازار روحی و جسمی میشه وای خدایا باورم نمیشه نمیتونم حتی فکرشو کنم.. دارم دیوونه میشم

فائزه: خانوم..این چه حرفیه تو رو خدا اروم باشین بعد من کی حرف رو هوا زدم که دفعه ی دومم باشه خیالتون راحت یه نقشه درست و حسابی دارم اما مشکل فقط اینجاست که دنبال یه ادم مطمئن میگردم.. اینو نمیتونم پیدا کنم..

گلناز: خب حالا اصلا درست حسابی بگو منظورت چیه تا بگم کیو میتونیم پیدا کنیم

🌸فائزه: به نظرم نازگل خانوم الان به یه قهرمان احتیاج داره که نجاتش بده وگرنه نه حرف شما رو میخونه نه حرف مادرتونو.. یه نفر دیگه باید پیدا بشه که اونو همینجوری که هست بخواد و از اونجا بیارتش بیرون دستشو بگیره و ببره براش یه زندگی جدید درست کنه.. اما حالت عادی این دوره زمونه هیچ مردی اینکارو نمیکنه.. هیچ مردی همچین گذشته ای رو واسه زن زندگیش قبول نمیکنه ما باید یکیو خودمون پیدا کنیم که راضی بشه این نقش و بازی کنه..

گلناز: اما حالا بر فرض ما طرفو راضی کردیم نازگل و اورد بیرون و نازگل هم عاشقش شد و دست از اون کارا برداشت و خوش و خرم.. اما تا کی به طرف پول بدیم.. بلاخره یه روز از نقش بازی کردن خسته میشه و میخواد بره دنبال زندگی خودش اون موقع یا دستمون رو میشه یا حتی اگه دستمون رو نشه طرف میزاره و میره و نازگل دوباره صد برابر از قبل داغون میشه و میره پی کارش.. چی بگم اخه این که نشد کار..

🌸فائزه: خب برای همین میگم نتونستم کسیو پیدا کنم.. باید یکی باشه که زندگیش اونقدر درب و داغون باشه که زندگی مردن با خواهر شما و پولدار شدن اونقدری خوشحالش کنه که واقعا هم چشمشو رو همه چی ببنده.. واقعا با نازگل بمونه..

🌸گلناز: اخه چی میگی فائزه کی حاضره همچین کاری بکنه.. من که بعید میدونم

فائزه: اما خانوم قبول کن که این تنها راه حله وگرنه دیدی که نازگل خانوم حالا حالا ها از خر شیطون پیاده بشو نیست…

گلناز: نمیدونم.. اما بهش فکر میکنم به خدا انقدر سرم درد میکنه که دلم میخواد چشمامو ببندم و ببینم کل امروز یه خواب بد بوده..

🌸اینو که گفتم یهو واقعا هم چشام سیاهی رفت و زمین دور سرم چرخید نمیدونم چی شد که از هوش رفتم..
وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم و امیر بالای سرم خیلییی تعجب کردم فکر میکردم فقط فشارم افتاده باشه توقع نداشتم کارم به بیمارستان کشیده باشه…

 

این نوشته رمان خان پارت 66 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/feed/ 0
رمان نیهان پارت 3 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-3/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-3/#comments Wed, 12 Feb 2020 12:17:24 +0000 http://romanone.com/?p=3137 طاها: امیر لطفا مثل بقیه آروم باش ما به النا خانوم حق می دیم. بلاخره همه چیز روشن می شه! النا؟ آهان پس حسام هنوز فکر می کرد اسمم الناست! روبه طاها خندیدم و گفتم: النا نه آقاطاها اسمم نیهانه. طاها یه کم نگاهم کرد و گفت: می‌شنوم. با اخم به شیشه تکیه دادم و …

این نوشته رمان نیهان پارت 3 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
طاها: امیر لطفا مثل بقیه آروم باش ما به النا خانوم حق می دیم. بلاخره همه چیز روشن می شه!
النا؟ آهان پس حسام هنوز فکر می کرد اسمم الناست! روبه طاها خندیدم و گفتم: النا نه آقاطاها اسمم نیهانه.
طاها یه کم نگاهم کرد و گفت: می‌شنوم.
با اخم به شیشه تکیه دادم و گفتم: همه چیز رو به حسام گفتم.
یه نفر به شیشه ی طرف من کوبید که هول شدم. دست هام رو روی چشم هام گذاشتم و گفتم: ای خدای بزرگ این دیگه چیه؟
آرام خندید و گفت: شایانِ زامبیه دختر چیزی نیست که.
با شنیدن اسمش اخم هام تو هم رفت. دست خودم نبود. اون عکس ها که جلوی چشمم می اومد می خواستم سر به تنش نباشه! طاها شیشه ی طرف من رو پایین داد که صداش به گوشم رسید: طاها مشکلی پیش اومده؟ حسام یه جا بند نیست کچلمون کرد.
طاها: الان راه می اوفتیم.
شایان نگاهی به من انداخت. سری تکون داد و رفت! طاها دوباره ماشین رو راه انداخت. طولی نکشید که همه اشون سرخاک یاسمین نشسته بودند. به فریاد و گریه هاشون چشم دوختم. همه اشون گریه می کردند و این بین فقط حسام لباس سیاه پوشیده بود. کنار سنگ سرد زانو زده بود و مات و مبهوت به نوشته های روی قبر خیره بود. مهداد کنارش روی زمین نشست و بازوی حسام رو چسبید. هق هق می کرد و من شک می کردم به خودم و افکارم! طاها دستش رو روی چشم هاش گذاشته بود و مردونه گریه می‌کرد. امیر هم کنار طاها ایستاده بود و آروم اشک می ریخت. آرام و سمیرا و دو دختری که نمی شناختمشون؛ نشسته بودند و ضجه می زدند. فقط شایان عینک دودی به چشم دور از جمع ایستاده بود و این بی تفاوتی اش باعث می شد بهش شک کنم!
دلم می خواست بدونم یاسمین چرا خودش رو کشت؟ اگه تجاوزی هم بود با شکایت حل می شد. یاسمین مثل بقیه ی دخترها سر خورده نبود که نشه حقش رو گرفت. دلیل می خواستم و پیدا نمی کردم. این سوالی بود که هرچی جلوتر می ‌رفتم بیشتر درگیرش می ‌شدم.
یاسمین چند باری برای دیدن ساواش به ترکیه رفته بود ولی چیزی که بیشتر نگرانم می‌کرد رفتارهای ضد ونقیضی بود که ازش سر می‌زد. متوجه شده بودم برای دیدن ساواش نمی رفت بلکه موضوع دیگه ای در میون بود. از طرفی حسام هم گفت یاسمین گفته بود برای به دست آوردن عشقش باید با یکی می جنگید. این رو هم می دونستم دیوونه وار ساواش رو دوست داشت! اون کی بود که مانع عشق یاسمین و ساواش بود؟ وای مخم پوکید انقدر فکر کردم!
به طرف ماشین خودم که دخترا آورده بودنش؛ رفتم. دلم نمی خواست بیشتر از این عزاداری کنم! انقدر از نبودن ها پر بودم که نمی‌خواستم دوباره به باور نبود خواهرم برسم. واقعا هضم نبود یاسمین برام سخت بود.
آستین مانتوم که خون روش خشک شده بود؛ اذیتم می‌کرد و تو این شرایط واقعا نفس برام سنگین بود. اسپری رو از داشبورد برداشتم و نفس گرفتم! در باز شد و حسام هم نشست. به قیافه ی نزارش نگاه کردم؛ واقعا حالش بد بود، صورتش رو اصلاح نکرده بود و زیر چشم هاش کبود و متورم بود. دست بردم ضبط رو روشن کردم. با یه کم بالا پایین کردن، آهنگی که می خواستم رو پیدا کردم:

مگه چند بار یه جوون عاشق می شه؟
مگه چند بار دل گرفتار می‌ شه؟
پای عشق اولش می ‌مونه دل
آخه اون حس دیگه تکرار نمی ‌شه
دل من تو گوش کن به حرف من
خیلی ساده به هر کس دل نبند
دروغه هر کی می گه دوست داره
دل من گلم به حرفام تو نخند…

هق هق مردنه ش دلم رو ریش کرد.
_حسام؟

می تونه شکست عشق از زندگی سیرت کنه
جوونیت و بگیره با غصه درگیرت کنه
می ترسم غصه ی عشق اولت پیرت کنه
تو رو آخر بشکنه یه روز زمین گیرت کنه…

جوری نعره می ‌زد گفتم حنجره اش پاره می شه. پشیمون از آهنگی که گذاشتم، دوباره صداش زدم: حسام؟
حسام: خدایا من رو بکش من رو هم ببر. می‌ گفت من عاشق زیاد دارم تو داداشم باش! من احمق لج کردم من الاغ اگه سراغش رو می‌گرفتم شاید دردش رو به داداشش می‌گفت ای خدا!
با گریه گفتم: حسام تو رو خدا آروم باش به خدا تو اینجوری می کنی یاسمین عذاب می‌ کشه آروم باش حسام من می…
نمی ‌تونستم نفس بکشم بازم این خس خس لعنتی! اسپری روی پام بود و نمی‌ تونستم بردارم. حسام دست جنبید و با یه فشار اکسیژن با حجم زیادی به سینه ام رسید. دوباره اشاره کردم بازم اکسیژن و تونستم نفس بگیرم!

حسام: خوبی؟
سرم رو تکون دادم. گلوم می سوخت و درست نمی تونستم حرف بزنم!
کمی به سکوت گذشت. واقعا سردرگم بودم و جوابی برای سوال های اعصاب خرد کن تو مغزم نداشتم.
حسام: بابت همه چیز معذرت می خوام من حالم خوب نیست نمی ‌دونم درک می کنی یا نه! ولی بهم حق بده یهویی یکی پیدا بشه و بگه می‌خواد ازم انتقام بگیره اون هم به جرم قتل عشقم…
چشم هاش خیس بود، خیس تر شد. با صدای گرفته ای ادامه داد: ولی من باور نمی‌ کنم اون مرده حتی خودکشیش هم باور نمی‌ کنم.
سرفه ام گرفته بود. صدام رو صاف کردم و گفتم: حسام من عکس و فیلم دارم. نامه هایی که فرستنده اش مشخص نیست! ولی می دونم مبداش ترکیه است. اما تو هم جای من بودی باور می ‌کردی. من حتی از وجود دوستان یاسمین بی خبر بودم.
دماغش رو کشید و گفت: بذار کمکت کنم به ته این ماجرا برسیم.
سری تکون دادم و گفتم: حسین و سعید هم دوست های شما هستند؟
حسام ناباور نگاهم کرد و گفت: اون دوتا رو از کجا می شناسی؟
_ آخه عقل کل من می گم تو اون نامه ها اسم هفت نفر بود که…
با دیدن بچه ها که به سمت ماشین می اومدند، انگشت اشاره اش رو روی بینی اش به معنی سکوت گذاشت. متعجب از کارش سرم رو تکون دادم به معنی: چی شده؟
حسام: جلوی بچه ها چیزی نگو. قضیه خیلی پیچیده است. پیاده شو خداحافظی کن. با طاها و امیر می ریم خونه ی من.
لابد می خوان دخلم رو بیارند. طبیعی بود بهشون اعتماد نکنم. سکوتم رو که دید، گفت: آرام هم باهامون می آد.
سری تکون دادم و پیاده شدم. بعد از معرفی دو دختری که بودند، دیگه واقعا به عقلم شک کردم. حورا خواهر حسام و نامزد شایان بود! و دیگری به اسم ترلان که دوست و هم دانشگاهی یاسمین بود. با همه اشون دست دادم و خداحافظی کردم. امیر اول از همه روی صندلی جلو نشست ونیشش رو شل کرد.
آرام: هوی امیر بیا برو عقب. غیرتت کجا رفته برادر؟ من رو می اندازی پیش دوتا غول تشن؟
امیر: اینا بی بخارند خواهرم. نگران نباش.
انقدر به جون هم غر زدند آخرش هم آرام موفق نشد و کنار طاها نشست. هنوز وارد اکیپشون نشده به دو چیز پی بردم. دل امیری که برای سمیرا می تپید. و طاها که مراقب آرام بود. عجب باهوشم من!
به طرف رستوران طاها حرکت کردیم و من کفرم در می اومد از راهنمایی هایی که طاها می کرد. این خیابون رو رد کن، از اون فرعی رد شو، میدون رو دور بزن…
آخرش هم طاقت نیاوردم و داد زدم: ای بابا بلدم دیگه. هی در گوشم وز وز می کنی حس می کنم مگسی چیزی اینجا هست.
طاها متعجب گفت: از کجا بلد شدی؟
امیر: از لپ لپ در آورد!
حسام: چون بعد من می خواست تو رو بکشه!
دهنت رو گِل بگیرند حسام! ای حناق چهل و هشت ساعته بیفته تو جونت بوزینه!
طاها با چشم های گرد گفت: بکشه؟
حسام: آره دیگه خانوم فکر می کنه ما قاتل یاسمینیم.
طاها عصبی خندید و گفت: متوجه نمی شم!
حسام: بریم رستوران حرف می زنیم.
تا خود رستوران امیر دلقک بازی در آورد و طاها اخم کرده بود. عین برج زهرمار شده بود.
وارد رستوران شدیم و من به هیکل خونی ام و اون مکان شیک نگاه کردم. شونه ای بالا انداختم و راه افتادم.
طبقه ی پایین بزرگ بود و خیلی شیک دیزاینش کرده بودند. میز و صندلی های سفید مشکی که با سرامیک های شطرنجی هارمونی قشنگی به فضا داده بود. دختری پشت پیانو در حال نواختن آهنگ آرامش بخشی بود.
از پله ها بالا رفتیم و به چند تا اتاق رسیدیم. طاها درِ دومین اتاق سمت چپ رو باز کرد و وارد شدیم. اینجا از پایین هم قشنگ تر بود. همه چیز با رنگ آبی و طوسی ست شده بود. فضای فانتزی اتاق و پنجره ی شیشه ای بزرگ رو به خیابون دلبازش کرده بود.
روی صندلی نشستم. نذاشتم حرفی بزنند و فوری گفتم: فعلا کباب سلطانی من رو بیارید بعد خودتون سفارش بدید.
همه باتعجب نگاهم کردند که آرام گفت: من هم سلطانی. زودبیارید من و نیهان بخوریم خودتون بعدا سفارش می دین!
طاها خندید و به حسام و امیر خیره شد.
امیر: من هم سلطانی!
حسام: من هم همینطور!
طاها: من هم که تافته جدا بافته نیستم.
گارسون رو صدا کرد و سفارش پنج تا سلطانی داد.
ده دقیقه گذشته بود و با اینکه ساندویچ خورده بودم گشنه ام بود. با حرص رو به طاها گفتم: خیلی رستورانت مزخرفه اصلا درک نمی ‌کنید مشتری گشنشه و ممکنه…
حسام: ممکنه منم بخوره!
چپ چپ نگاهش کردم که گفت: چیه؟ دو دقیقه دندون رو جیگر سیاه و زشتت بذار الان میارن.
_ جیگر من خیلی هم خوشگله!
حسام: خیلی هم زشته.
_ تو جیگر من رو از کجا دیدی؟
حسام: خونش ریخته رو لباست. از رنگش معلومه زشته!
اخم هام تو هم رفت وبا حرص رو به طاها گفتم: اسپند دارید؟
طاها با تعجب گفت: می خوای چیکار؟
_ برای جیگرم دود کنم. بترکه چشم حسود و بخیل!
همه خندیدند و جو ساکت شد. با صدای حسام از فکر غذا بیرون اومدم.

حسام: من می‌شناختمت ولی نمی‌ دونستم خواهر یاسمینی.
_ اگه راست می گی شماره شناسنامه ام چنده؟
خندید و گفت: تو یه مدلی… اصلا شبیه یاسمین من نیستی.
_ زرنگ می‌گم نا تنی بودیم.
حسام: نا تنی اش رو می دونم. از پدر یا مادر؟
_ از هر دو دیگه! یاسمین رو از پرورشگاه آورده بودند.
حسام سرش رو تکون داد. ولی انگار که چیزی یادش افتاده باشه، تند چرخید طرفم که دستم روی قلبم رفت.
حسام: مگه پدرت ترک نیست؟
_چته رم می کنی؟ بله! بابام ترکه ولی مادرم ایرانیه!
خندید و گفت: مطمعنی یاسمین رو از پرورشگاه ایران گرفتند؟
_ آره.
طاها خندید و گفت: اما نیهان خانوم ایران به این راحتی به اتباع خارجی بچه نمی ده ها.
یه کم فکر کردم دیدم راست می گه! اگه ما می ‌خواستیم اینجا بمونیم مامانم باید درخواست روادید می‌کرد و فرزندان مرد غیر ایرانی تابعیت پدر رو می‌گرفتند؛ حتی منی که الان اینجا هستم اقامت تحصیلی دارم. پس با این حساب فکر نمی‌کنم به این راحتی یاسمین رو به بابا اینا داده باشند. پس چطوری یاسمین رو گرفتند؟
متفکر به من خیره شده بود. یه اوهوم کردم حواسش سر جاش بیاد.
_ چرا بابا اینا باید بهم دروغ بگن؟
حسام کمی مکث کرد و گفت: نمی‌ دونم.
خواستم چیزی بگم که غذا رو آوردند. دیگه خودتون تصورکنید چطوری بهش حمله ور شدم!
تموم که شد، یه لیوان دوغ هم روش خوردم! سرم رو آوردم بالا و گفتم: الهی شکر.
همه داشتند با تعجب نگاهم می‌کردند. با خودم گفتم حتما باید از اینا هم تشکر کنم. صدام رو صاف کردم و گفتم: دست کسانی که مواد اولیه خریدند، پختند، آوردند و کسانی که قراره پولش رو حساب کنند درد نکنه.
هر کدوم یه لبخند ملیح گوشه ی لبشون بود. خب به نظرتون چه رفتاری درسته؟
_ خب دست گل خودم هم درد نکنه که خوردمش!
با این حرفم دیگه امیر طاقت نیاورد و زد زیر خنده!
خودم هم خنده ام گرفت. اونا هم غذاشون رو تموم کردند و طاها برای همه سفارش قهوه داد. به من که عین چسب دوقلو می‌چسبید!
رو به طاها گفتم: اینجا دو طبقه است؟
طاها: نه سه طبقه! طبقه ی اول میز گذاشتیم و مثل بقیه ی رستوران هاست. ولی این دو طبقه مختص خانواده ها و دورهمی ها رزرو می شه!
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.
طاها: نیهان خانوم؟
نگاهش کردم و اون با اخم گفت: نمی خواید حرفی بزنید همه ی ما منتظریم. هزار تا سوال داریم. یاسمین چطور فوت شد و چه اتفاقی براش افتاد؟ و اینکه شما چرا به ما شک کردید، در حالی که یاسمین یکسال پیش رابطه اش رو با ما قطع کرد؟ همه رو می خوایم بدونیم.
همه ساکت شده بودند و به من نگاه می کردند. لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: من همه چیز رو به حسام گفتم.
طاها: می خوایم از زبون خودتون بشنویم!
نفسی تازه کردم و گفتم: یاسمین یکسال پیش که فهمید دختر واقعی بابا و مامان نیست، رفت و تا یک ماه پیداش نشد. از حرف های بین بابا و وکیلش فهمیده بود. یک ماه بعد برگشت و گفت مشکلی نیست و کنار اومده! مدتی بعد با ساواش نامزد کرد. ولی یک ماه مونده به عروسی که قرار بود بریم ترکیه، جنازه اش رو تو حموم پیدا کردیم. پیراهن ساواش رو پوشیده و رگش رو زده بود. نامه ای که نوشته بود پیچیده و لای حلقه اش گذاشته بود. تو نامه گفته بود رو سیاهه و نمی تونه با ساواش باشه. اتفاقی براش افتاده که ترجیح می ده تو این دنیا نباشه. پدرم به پزشکی قانونی اجازه نداد تا بدنش رو بررسی کنند. می ترسید از آبرویی که به فنا بره.
در اتاق باز شد و گارسون با سینی قهوه داخل شد. بعد از رفتنش حسام برای همه قهوه ریخت و امیر رو به من گفت: خب چطور به ما شک کردی؟
نگاهی به حسام انداختم. خیره به فنجون رو به روش، تو افکارش دست و پا می زد. سنگینی نگاهم رو حس کرد و سرش رو بلند کرد.
_ روز چهلمش یه نفر وارد اتاقم شده بود. کلی عکس و سی دی های رقص شما و یاسمین رو داخل کمدم گذاشته بود. شبش که لباس عوض می کردم، پیداشون کردم. بعد دو روز چند تا نامه اومد که شما رو معرفی کرده بود و مبداش ترکیه بود. بعد از اون چند تا ایمیل هم دریافت کردم! همه اشون تحریکم می کرد انتقام خواهرم رو بگیرم.
همه ساکت بودند. جو خیلی بدی بود.
_ به من حق بدید. خواهرم تو نامه اش گفته بود رو سیاهه. نگفت بهش تجاوز شده. ولی رو سیاهی یه دختر…
حرفم رو خوردم و طاها گفت: می تونی اون عکس ها و فیلم ها رو نشونمون بدی؟
همونطوری که قهوه ام رو می خوردم سرم رو تکون دادم و گفتم: آره می تونم. ولی تو رو خدا الان نه! با این وضع گندی که من دارم نمی شه.
طاها: خیله خب! قرار می ذاریم و یه جایی هم دیگه رو می بینیم.
_ باشه. دو روز دیگه می تونید بیاید خونه ی من؟
امیر: استغفرالله!
با تعجب گفتم: چی؟
آرام خندید وگفت: ولش کن منحرفه.
خندیدم و بلند شدم. با همشون دست دادم و خداحافظی کردم. به طرف خونه راه افتادم و تو افکارم غرق شدم.
________________

حس و حالم ناگفتنی بود. یه جور کلافگی عذاب آوری اذیتم می ‌کرد. کلی گره توی این ماجرا بود و باید برای باز کردنش به هر دری می ‌زدم. آخرش هم نمی ‌دونستم چطور تموم می‌ شه. واقعا سردرگمی خیلی بده!
صدای زنگ موبایلم حواسم رو جمع کرد.
صدای کلاه قرمزی بود: (گوشی رو بردار خله، گوشیت داره زنگ میخوره) خنده ام گرفت! یعنی گونه های نایابی مثل من رو باید طلا بگیرند. کم خودت رو تحویل بگیر نیهان!
گوشی رو از تو کیفم درش آوردم. گلاره بود؛ این همه وقت گذشته الآن یادش افتاده یه رفیقی هم داره! همونطور که حواسم به رانندگیم بود جواب دادم.
_ هان؟
گلاره: هان و زهر مار، هان و حناق ۴۸ ساعته! بلد نیستی مثل آدم بگی جانم؟
_ اوهو کی میره این همه راه رو؟
گلاره: راه دوری هم نیست الاغ!
_ می دونم کره خر!
گلاره: نیهان بخوای متلک بگی لهت می‌کنم ها!
_ از پشت تلفن لهم میکنی؟ به حق چیزای ندیده.
گلاره: به لطف من ببین!
_ چی رو؟
گلاره: چیزای ندیده رو!
_ مگه تو داری؟
گلاره : چی رو؟
_ چیزای ندیده رو.
گلاره: معلومه که دارم خواهر!
_ پس من امشب به جای شوهرت پیشت می خوابم!
گلاره: برای چی؟
_ ببینم دیگه!
گلاره: چی رو؟
_ چیزای ندیده ات رو!
چنان جیغی کشید یه لحظه گوشم بی حس شد!
_ زهرمار دیوانه چرا جیغ می‌زنی؟
گلاره: زهرمار تو جونت بی‌شعور. من چی می ‌گم تو چی می ‌گی.
_ خب من چی می گم؟
گلاره : نیهان اعصاب برام نذاشتی روانی شدم.
_ بیام بریم دکتر؟
گلاره : برای چی؟
_ می ‌گی اعصاب نداری روانی شدی خب من نگرانتم. دوست تو روزهای سخت به درد می خوره دیگه ببین…
با جیغ دومش حرفم رو خوردم. قیافه اش رو که تصور می ‌کردم خنده ام می ‌گرفت. خندیدم و گفتم: خیله خب حرص نخور پیر می شی. بگو ببینم چه کاری از دستم بر می آد!
با حرص گفت: گم شو پنجشنبه ساعت ۷ برای تولد شراره با هر خری که دلت می خواد، بیا! هر چند آبی ازت گرم نمی‌ شه.
_ همچین سونا بخاری راه بندازم ببینی گرم می‌ شه یا نه؟
گلاره: ببینیم و تعریف کنیم.
_مختلطه یا خودمونی ها؟
گلاره : مختلط چه جورم!
_اوکی هستم.
گلاره : باشه دیگه حرف نزن خداحافظ.
زودی قطع کرد که حرف نزنم. خندیدم و وارد کوچه شدم. ماشین رو پارک کردم و منتظر آسانسور شدم. چیزی نگذشت که باز هم حضور جن رو کنارم حس کردم. چیزی نگفتم اون هم ساکت بود. هر دو داخل شدیم و اون دکمه رو فشرد. هنوز دو ثانیه از بسته شدن در نگذشته بود که با اخم بهم خیره شد! منم متقابلا اخم کردم! دستش رو به کمرش زد و گفت: سه روزه کدوم گوری بودی؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم: سر گور تو!
آیهان: درست جواب بده ببینم کجا بودی.
_ مگه تو محافظمی، بابامی یا داداشمی؟ به تو چه کجا بودم.
با داد گفت: دِ می ‌گم با من یک به دو نکن بگو چه غلطی می کردی این سه روز؟
دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و داد زدم: به تو چه عوضی تو مگه وکیل وصی منی؟ به تو چه مربوطه من چه غلطی می ‌کنم؟
در آسانسور باز شد. هلش دادم و گفتم: حرصم رو در نیار که بدتر از تو قاطی ام! گم شو اون ور.
همون دستی که ازش خون رفته بود رو گرفت و کشید.
آیهان: نیهان؟
درد وحشتناکی تو دستم پیچید. اصلا حسش نکرده بودم. از درد یه آخ بلند گفتم و تازه حواسش به آستین خونی ام جمع شد. با بهت گفت: چی شده نیهان؟
باز هم محکم هلش دادم و به سرعت به طرف خونه رفتم. کلید انداختم و داخل شدم. از همون ورودی شروع کردم به در آوردن لباسهای کثیفم و روی زمین پرتشون می‌کردم. بعد هم به طرف حموم پرواز کردم. بعد از اینکه حسابی خودم رو سابیدم و مطمعن شدم بوی خون نمی دم، حوله رو دورم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم. شلوار گل و گشاد سبز رنگی پوشیدم و یه پیراهن لیمویی که به تنم زار می زد، باهاش ست کردم. هر کس من رو می دید، به عقلم شک می کرد. روی کاناپه ی مقابل تلویزیون افتادم و خوابم گرفت.
نمی ‌دونم چقدر گذشته بود که با صدای زنگ در چشم هام باز شدند. همه جا تاریک بود و این نشون می داد شب شده. به طرف در رفتم و پریز رو که کنار ورودی بود؛ زدم. همه جا روشن شد و نور چشمم رو زد. بدون نگاه کردن به چشمی در رو باز کردم!
آیهان: شام معذرت خواهی!
چشم هام رو مالیدم و به سینی تو دست هاش که محتویاتش زرشک پلو با مرغ بود، خیره شدم. دستم رو به هم گره زدم و گفتم: برو تو گور خودت.
با اینکه گشنه ام بود و بوی مرغ عجیب به مشامم خوش می اومد، می خواستم ادبش کنم. خیلی زود پسر خاله شده بود. در عرض این شش ماه یکبار هم خانوم صدام نکرده. همش می گه نیهان و حرصم رو در می آره!
سرش رو بالا آورد. با تعجب براندازم کرد و گفت: یعنی ما مردیم؟
سوالی بهش خیره شدم! پسر مردم دیوونه شد رفت.
_ چی؟ خل شدی؟
آیهان: آخه من شنیدم حوری های بهشتی این شکلی لباس نمی پوشند.
بعد هم نیشش رو شل کرد و گفت: خیلی خوش تیپ شدی!
با یه کم حلاجی کردن حرف هاش تازه دو هزاریم افتاد! خودتون تصور کنید…
_____________

با اون شلوار کردی سبز، پیراهن لیمویی، موهای بلندم که تا پایین کمرم می رسید و پریشون رهاشون کرده بودم‌.
چه تیپی درست شده بود. جیغ بلندی کشیدم و محکم در رو بهم کوبیدم. به طرف اتاق خواب رفتم. نرسیده به اتاق دوباره در زدند. به هیکلم نگاهی کردم. شونه ای بالا انداختم و بی خیال تیپ یه من غازم، به طرف در رفتم و بازش کردم. خندید و سینی رو به طرفم گرفت: بابت چند ساعت پیش ببخشید. سه روز بود خونه نمی اومدی نگرانت بودم. دستت چی شده؟ البته اگه فضولی نباشه.
نگاهی به قیافه ی با نمکش انداختم و گفتم: سوزن سرم در رفته بود؛ خونریزی کرد.
چشم هاش گشاد شدند و گفت: سرم برای چی؟ خدا بد نده!
لبخندی زدم و گفتم: بد نداده مشکلی نیست. سینی رو گرفتم و خواستم در رو ببندم که دستش رو روی در گذاشت و گفت: می شه غذام رو بیارم با هم بخوریم. تنهایی نمی چسبه!
سری به معنی باشه تکون دادم. خندید و گفت: دمت گرم!
در رو باز گذاشتم و سینی رو روی اپن قرار دادم. به طرف انبوه لباس هایی که تو خونه پخش و پلا بود، هجوم بردم و با یه حرکت انتحاری همه رو توی اتاق خواب چپوندم. وضع خونه افتضاح بود حالش رو هم نداشتم مرتبش کنم. بی خیال! ولی ناسلامتی من دخترم باید خونه ام مرتب باشه. اه ولش کن.
آیهان: چرا وایسادی؟
به دیس برنج و ظرف پر از مرغ تو دستش نگاه کردم و گیج گفتم: هان؟ چیکار کنم؟
آیهان: غذا نمی خوری؟
_ هان؟ چرا می خورم.
صورتش جمع شد و حرفی نزد. پارچ آب رو پر کردم و روی سفره ای که آیهان پهن کرده بود، گذاشتم! می گه روی زمین غذا بیشتر می چسبه. این اولین باریه که تو خونه ام راهش می دم. اون هم بخاطر معذرت خواهی مودبانش! وگرنه همون میت و جن برام باقی می مونه!
دوتایی دخل مرغ و برنج رو در آوردیم. دیگه نفسم بالا نمی اومد.
_ دستت درست پسر!
آیهان: ممنونم دختر.
_ ولی خودمونیم ها. عجب کدبانویی هستی.
آیهان: خب یاد گرفتم.
_ از کجا؟
جوابم رو نداد. نگاهی به دور و بر انداخت و بلند شد. راه اتاق رو در پیش گرفت که داد زدم: هوی کجا؟
باز هم جوابم رو نداد. ای وای همه لباس ها پخش زمینه! به طرف اتاق هجوم بردم و تا بجنبم قبل از من وارد اتاق شد. یه لحظه هنگ کرد! لبخندی زد و چیزی نگفت. با چشم هاش دنبال چیزی می گشت و من مثل ماتم زده ها نگاهش می کردم.
آیهان: جارو برقیت کجاست؟
با تعجب پرسیدم: می خوای چیکار؟
خیره نگاهم کرد و من از زیر خرت و پرت هایی که روی زمین بود؛ جارو برقی رو پیدا کردم. از ورودی خونه شروع کرد و تمام آشغال ها رو جمع کرد.
آیهان: کیسه زباله داری؟
خجالت زده آشغال ها رو از دستش گرفتم و گفتم: خودم تمیز می کنم. این یه جور بی احترامی به منه.
آیهان: فکر نمی کردم خجالت هم بلد باشی!
_ منم فکر نمی کردم به غیر از دختر بازی چیز دیگه ای بلد باشی.
آیهان: تیکه می اندازی؟ تو این سه روزی که نبودی و نگرانت بودم؛ شناختمت.
رو برگردوندم و به سمت آشپزخونه رفتم.
_ شش ماه بود نمی شناختی حالا می شناسی؟
آیهان: اون موقع نمی دونستم دختر عمو ادنان هستی.
وسط راه ایستادم ولی برنگشتم. ناباور به حرفی که زده بود فکر می کردم.
آیهان: حتی فکرش رو هم نمی کردم همون دختر لجباز و مو بلوند تو باشی. خیلی بزرگ شدی.
لبخندی رو لبم نشست و چشم هام پر شد. رو به روم قرار گرفت و گفتم: چطوری سیب زمینی شیرین؟
خندید و گفت: خوبم مو بلوند!
اشکم چکید و به آغوشش پناه بردم. فعلا تنها کسی که می تونست همدمم باشه این رفیق بچگی هام بود و بس. نمی دونم چطور شد، حتی فکرش رو هم نمی کردم همسایه ی دختر باز من، کسی باشه که برای رفتنش روزها و شب ها گریه کردم.
آیهان: دلم برات تنگ شده بود.
_ دیوونه!
خندید و رهام کرد. چشم های خیسم رو پاک کردم که گفت: اگه می دونستم انقدر دوستم داری زودتر می اومدم!
مشتی به بازوش زدم و گفتم: چطوری پیدام کردی؟
آیهان: پیدات نکردم خودت پیدا شدی.
خندیدم.
آیهان: حالا خجالت رو بذار کنار خونه رو تمیز کنیم. قدیما انقدر شلخته نبودی.
_ همچین می گه قدیما انگار هشتاد سالمه.
خوشحال بودم. آیهان برام امید بود. ولی خیلی تعجب کردم!
آیهان ده سال از من بزرگه. وقتی من به دنیا اومدم اون همیشه هوام رو داشته و وقتی بزرگتر شدم همبازی و رفیقم بود؛ هر چند فاصله ی سنیمون زیاد بود.
هر دو خسته و کوفته روی کاناپه افتادیم. ولی هنوز اتاق خواب مونده بود. ساعت دوازده شب بود و دیگه نا نداشتم.
آیهان: خدا شاهده تا بحال انقدر از من کار نکشیده بودند.
_ ببخشید.
آیهان: تو ببخشید هم بلدی؟
منتظر جواب نموند و به طرف اتاق رفت. ده دقیقه ای گذشته بود! با یاد آوری اینکه کل لباس زیر و لباس خواب هام رو زمینه، به طرف اتاق دویدم و در رو با شتاب باز کردم. دیدم داره یک به یک تا می کنه و تو کشوی کمد می ذاره! دسته ی جارو برقی رو برداشتم و جیغ زدم: آشغال پاشو برو تو گور خودت!
_______________

🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان نیهان پارت 3 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-3/feed/ 1
رمان نیهان پارت 2 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-2/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-2/#comments Mon, 10 Feb 2020 12:35:03 +0000 http://romanone.com/?p=3131   راست می گی وجدان عزیزم! رو بهش با لبخند گفتم: نه عزیزم. فقط تو تاریکی دوست ندارم باهات باشم. لپش رو کشیدم و گفتم: بدو برو دوتا لیوان بیار. با خوشحالی بلند شد که بره، مکثی کرد و به طرفم برگشت: النا؟ در حالی که داشتم با لاک آبی رنگ ناخن هام ور می …

این نوشته رمان نیهان پارت 2 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

راست می گی وجدان عزیزم!
رو بهش با لبخند گفتم: نه عزیزم. فقط تو تاریکی دوست ندارم باهات باشم.
لپش رو کشیدم و گفتم: بدو برو دوتا لیوان بیار.
با خوشحالی بلند شد که بره، مکثی کرد و به طرفم برگشت: النا؟
در حالی که داشتم با لاک آبی رنگ ناخن هام ور می رفتم، گفتم: جانم؟
حسام: ما جایی هم دیگه رو ندیدیم؟ قیافه ی تو خیلی برام آشناست!
دستم خشک شد و بهت زده سر بلند کردم. به زور آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که رو به تحلیل بود؛ گفتم: فکر نمی کنم عزیزم!سری تکون داد و رفت. ترسیده بودم و دست هام و پاهام می لرزیدند. طولی نکشید با دو تا لیوان پایه بلند برگشت و کنارم نشست. دستش رو دور گردنم انداخت. این حرکتش عصبی ام می کرد. دستش که به صورتم می خورد کفرم رو در می آورد ولی باید آروم باشم. یه نفس عمیق کشیدم و گیلاس ها رو پر کردم. رو به قیافه ی آرومش، لبخندی زدم و گفتم: حسامی یه لیوان آب برام می آری؟
خندید و بلند شد.
حسام: ای به چشم!
تعجب کردم! دیگه واقعا داشتم پشیمون می شدم. یعنی واقعا این هم اون بلا رو سر یاسمین آورد؟ بهتره زود قضاوت نکنم. از داخل انگشتر مقدار کمی از گرد رو برداشتم و توی لیوانش ریختم. مال خودم رو برداشتم و مزه اش کردم. یه کم دیر کرد؛ ولی بعد دو دقیقه با لیوان آب برگشت و با خنده دستش به طرفم دراز شد.
از دستش گرفتم و گفتم: ممنون عزیزم!
مشروبش رو برداشت و همون طور ایستاده یه نفس سر کشید. پوزخند زدم! نوش جونت، گوارای وجودت حسام خان. خواب خوش بگذره! خندید و اومد کنارم نشست. دستش رو پشت کمرم انداخت. حرکتی نکردم؛ کنار گوشم نفسش رو فوت کرد و گفت: من می شناسمت!
خشکم زد! با چشم های گشاد شده به طرفش برگشتم، بغلم کرد و گفت: کار خوبی نکردی. دست هاش از دورم باز شد و به تاج تخت تکیه کرد. به نظر سرش گیج می رفت. با چشم های سرخ و خمار نگاهم کرد و گفت: اشتباه کردی!
نفس عمیقی کشید و بی حال گفت: برام آب بیار.
حرکتی نکردم و فقط تماشا کردم. از دردی که می کشید خوشم می اومد! دیوونه شدم نه؟
یه لحظه به خودم اومدم و دودستی روی سرم کوبیدم. یا ابوالفضل العباس حالا چه غلطی بکنم؟
چشم هاش سرخ بود و نفس نفس می زد، صداش به زور به گوشم می رسید: فقط بگو چ… چرا؟
زبونش داشت می گرفت. با نهایت سرعت کیفم رو چنگ زدم. به حسامی که روی تخت افتاده بود نگاه کردم و گفتم: خودت کردی!
باصدای بلندتر انگار که حرصم رو خالی کنم، گفتم: تقصیر خودت بود که به خواهرم یاسمین رحم نکردی.
وقتی به خودم اومدم تو ماشین بودم و صدای هق هقم کل فضا رو پر کرده بود. دو دل بودم برم یا نه؟ از طرفی دلم می خواست ببینم چطوری نعش کشش می کنند؛ از طرفی هم می ترسیدم. آخه یکی نیست بگه می ترسی بی جا می کنی تریپ انتقام برمی ‌داری! دیگه گذشته بود و حسام یک هفته تو رخت خواب بود؛ اگر هم خوب می شد نمی تونست پیدام کنه. با این فکرهای مسخره به خودم دلداری می دادم. سرم رو روی فرمون گذاشتم، نفهمیدم چقدر گذشت. با صدای تق تقی که می اومد هوشیار شدم. یکی داشت به شیشه ی ماشین می کوبید. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. زمزمه کردم: حسام…
یهو با درک اتفاقاتی که افتاده بود، سیخ نشستم. فکم زمین چسبید! اینکه الان باید فلج شده باشه؛ فلج کامل که نه، ولی حداقل باید یه هفته مثل میت می موند. ولی چرا با اخم نگاهم میکنه. خوب عقل کل به دلیل همون میت یه هفته ای! انتظار داری بخاطر فلج شدنش ازت قدردانی هم بکنه؟ اه راست می گی ها حواسم نبود. نیشم داشت از باهوشی وجدانم شل می‌شد، که معنی حرفش رو فهمیدم! تا بجنبم و ماشین رو روشن کنم، خودش رو جلوی ماشین پرت کرد. استارت زدم و خواستم حرکت کنم؛ افتاد روی کاپوت ماشین و محکم بهش چسبید! فلج که نشد بذار همینطوری بزنم لهش کنم. چه جونی هم گرفته لامصب! انگار به جای گرد جیوه، معجون قدرت های فرا بشری خورده.
اگر اینطوری می کشتمش دلم آروم نمی شد! ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم. با اخم غلیظی نگاهم کرد. دست هام رو به هم قلاب کردم و به قیافه ی اخمآلودش خیره شدم. حرفی نزد و اون هم خیره نگاهم کرد. جرات پیدا کردم و گفتم: می بینم که زنده ای!
به طرفم خیز برداشت و گفت: عوضی، دختره ی خراب می خواستی من رو بکشی؟پشت ماشین پناه گرفتم و با مسخرگی گفتم: اِ… از کجا فهمیدی؟
پوزخندی زد و گفت: از یه مدرس شیمی انتظار نداری گول توئه جوجه دانشجو رو بخوره.
ای وای خاک عالم! می گم نکبت زرنگه! حالا تا حدودی مطمعن شدم می تونه کار حسام باشه و همچین که نشون می ده خیلی هم آروم نیست.

حرصم گرفته بود نیمه شب بود و همه جا تاریک! فقط نور تیرهای چراغ برق خیابون رو روشن می کرد. عصبی از هجوم نفرتی که توی دلم بود، معطل نکردم و به طرفش رفتم! نرسیده بهش از دست چپش گرفتم؛ پای چپم رو بالا بردم و روی تخت سینه اش گذاشتم. با یه حرکت روی شونه اش پریدم! فرصت هیچ حرکتی رو ندادم و پاهام رو پشت کمرش انداختم. با یه فشار محکم زمین خورد و آخش بلند شد. روی کمرش نشستم تا بجنبم دست هاش رو بگیرم، مچ پای راستم رو گرفت و از روی کمرش من رو پایین انداخت. آخ کمرم داغون شد! روی شکمم نشست و جفت دست هام رو با دست راستش گرفت! با دست آزادش فکم رو فشار داد که به غلط کردن افتادم. با دندون های به هم چسبیده غرید: داشتی چه غلطی می کردی؟
استخون صورتم داشت خرد می شد اما کوتاه نیومدم. پوزخند زد و فکم رو ول کرد. با حرص داد زدم: چیه؟ یاسمین کافی نبود؟ می خوای من رو هم بکشی؟ بزن تو که عادتت شده، خواهرم رو کشتی نوبت منه!
دستش شل شد و دست هام از اسارت آزاد شدند. با بهت نگاهم کرد! کمرم داشت نصف می‌شد. زمین سرد بود و لرزم گرفته بود. سگ هم تو کوچه پر نمی ‌زد. با چهره ی در هم بهم خیره شد!
حسام: تو یاسمین رو از کجا می شناسی؟
_ هه! نا سلامتی خواهرم بود!
زد زیر خنده و با مسخرگی گفت: توئه خراب اسم یاسمین من رو به زبون کثیفت نیار. از اینجا هم گم شو تا پلیس خبر نکردم. آخه چی توئه هر جایی به یاسمین من شبیهه؟ ادعا می کنی خواهرشی؟ آخه حماقت تا چه حد؟ می دونی اون کیه؟ شاید هم تو اینترنت دیدیش و ادعا می کنی خواهرشی تا یه پولی به جیب بزنی.
_فعلا توئه نره خر از روم گم شو تا بگم برات کی بود.
حسام: خیلی بی ادبی!
بلند شد. با اخم دستم رو کشید و بلندم کرد.
حسام: نمی دونم چطوری به رابطه ی بین ما دو تا پی بردی. اما هر کی هستی حق نداری خودت رو به یاسمین بچسبونی. شاید هم از دانشجوها باشــ…
نذاشتم حرفش رو ادامه بده. یه رابطه ای بین این دو تا بود. ولی حرف هاش ضد و نقیض بود. اگه حسام متجاوز بود مسلما اسم یاسمین که به میون می اومد، فرار می کرد ولی اون سفت و سخت داره طرف داریش رو می کنه. یه چیزی درست نبود. با ابرو های گره خورده رو بهش گفتم: لطفا بشین تو ماشین تا حرف بزنیم!
با مسخرگی ادای من رو در آورد و گفت: تا چند ساعت پیش حسام جونی بودم چی شد پس؟
با اخم نگاهش کردم. سردم بود روی آسفالت که افتادم لرز بدنم رو بدتر کرد. با دست اشاره به ماشین کردم و به طرف ماشین رفتم.
پشت رول نشستم و به حسامی که سردرگم جلوی ماشین بود، نگاه کردم. بوق زدم و بهم خیره شد! دستش رو لای موهاش برد و به طرف گردنش کشید. به سمت ماشین اومد. وقتی که نشست، راه افتادم.
باسرعت حرکت می کردم. چپکی نگاهم کرد و گفت: هوی دیوونه اونجا نتونستی بکشی اینجا می خوای جونم رو بگیری؟ من مثل تو پیر نیستم آرزو دارم.
چی؟ به من گفت پیر؟
کشیدم کنار خیابون و سرش داد زدم: پیر باباته احمق چشم خیاری!
یه لحظه خودم از حرفی که زدم هنگ کردم! خب… منظورم همون رنگ سبز بود دیگه! ای خاک تو سرت نیهان.
با تعجب نگاهم می کرد. یه دفعه با حرص دستش رو روی چشم هاش گذاشت؛ دستش رو انداخت و عصبانی گفت: ببین می ذارم به حساب اینکه نمی دونستی و می بخشم ولی بار آخرت باشه اسم بابام رو به اون زبون کثیفت می آری، خر فهم شدی؟
یعنی نفهمید گفتم چشم خیاری؟ خاک عالم با کامیون تو سرت نیهان اون الان بهت توهین کرد. سرخ شده از خشم تو چشم هاش زل زدم و گفتم: کثیف خودتی حسام طاهریان. کثیف تویی و اون دوست های بی شرف تر از خودت! اون طاها و شایان آشغال دارن خوش می گذرونند ولی خواهر من زیر خروارها خاکه.
یه لحظه مکث کرد، بعدش عصبی انگشت اشاره اش رو تکون داد و گفت: یه لحظه صبر کن تو طاها و شایان رو از کجا می شناسی؟
جواب ندادم که داد زد: هوی با توام!
فیلم بازی می کرد یا واقعا نمی دونست؟ ماشین رو روشن کردم وگفتم: می فهمی!
استارت زدم و راه افتادم. نیم ساعتی توی راه بودیم و هوا هنوز تاریک بود. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم! ولی حسام نشسته بود. دو بار به شیشه ی سمت راننده کوبیدم. نگاهم کرد، لباش رو تو دهنش جمع کرد و پیاده شد.
حسام: اینجا چرا اومدی؟
معلوم بود دلشوره داره؛ حسابی عصبی بود واین رفتارهاش گیجم می کرد. پوزخند زدم ولی این هم فیلمشه؛ می دونم. راه افتادم اون هم دنبالم اومد. بدون هیچ حرفی، و یا سوالی!
سر خاکش نشستم.
بانو یاسمین بی تان اوغلو
تولد: ۱۳…
فوت:۱۳۹۸ …
از کجا طلوع کردی که غروب غریبانه ات آتش به جانمان زد و… ”
_ اینجا خونه ی ابدی خواهرمه.

بغض بدی بیخ گلوم مثل مار چنبره زد. حسام ایستاده بود و بهت زده به نوشته های روی قبر خیره بود. انگار که براش یه فیلم ترسناک تعریف کرده باشی، فکر کنم آب دهنش هم خشک شده بود. رو بهش با بغض گفتم: فهمید خواهر واقعی ام نیست، رفت و نیومد.
بغضم شکست و اشک هام دونه دونه چکیدند: یک ماه بعد که همه جا رو بهم زده بودیم، با‌ حالی داغون اومد؛ گفت کنار اومده و مشکلی نیست. ما هم باور کردیم و پی گیر نشدیم. سه ماه گذشت و با ساواش نامزد کرد. قرار بود دو ماه بعدش عروسی بگیرند ولی درست یک ماه قبل عروسی که آماده می شدیم بریم ترکیه، جنازه اش رو تو حموم پیدا کردیم.
حسام ناباور به قبر خیره بود. انگار که کوه ریزش کرده باشه، کنار قبر فرو ریخت. سرش رو روی سنگ سرد گذاشت و خندید. هیچی از حالتش نمی فهمیدم.
_ حسام؟
قهقهه ی هیستریکی سر داد و گفت: من رو مسخره کردی؟ این هم نقشه ی ادنانه. یاسمین می گفت بابام بفهمه جفتمون رو می کشه لابد این هم نقشه است تا یاسمین رو ازم دور کنه!
حرف هاش من رو متعجب می کرد ولی اونقدری هوشیار نبودم تا از زبونش حرف بکشم. با حالی خراب و چشم های گریون ادامه دادم: رگش رو زده بود. فقط تو یه کاغذ نوشته بود که دیگه نمی تونه ادامه بده. گفته بود اتفاقی براش افتاده که رو سیاهه و نمی تونه با ساواش باشه. یاسمین رفت و ما تو برزخ مرگ یهویی اش موندیم. مادرم تحت نظر روانپزشکه درسته دختر خودش نبود، ولی عاشقش بود! اومدم سراغت چون روز چهلم یاسمین، تعدای نامه و عکس و فیلم تو اتاقم بود. یک هفته بعدش هم ایمیل هایی مبنی بر اینکه هفت نفر از دوستان یاسمین بهش تجاوز کردن و شما قاتلش هستید؛ دریافت می کردم! تقریبا چهار ماهی می شد در به در دنبالتون بودم. اون آدم کی بود و چرا اون اطلاعت رو فرستاد؛ نمی دونم. انگیزه اش هر چی که بود، چشم های من رو باز کرد. من انتقام خواهرم رو ازتون می گیرم.
هق هق می کردم و قلبم خالی نمی شد. سینه ام دوباره به خس خس افتاده بود و صدام درست در نمی اومد. حرف می زدم تا سبک بشم. مخاطبم حسام نبود؛ فقط یه گوش می خواستم که بشنوه.
_ من مدیونشم. اگه این انتقام جونم رو هم بگیره من می خوام امتحانش کنم من…
دیگه نشد بقیه ش رو بگم. فریاد حسام که می گفت (بیدار شو) توی سرم اکو شد و تاریکی مطلق…
چشم که باز کردم، نور لامپ مهتابی چشم هام رو زد. دستم رو بالا آوردم و جلوی چشمم گرفتم. در باز شد و حسام با یه مرد سفید پوش و مو سفید که حدس می زدم دکتر باشه، داخل شدند. چشم های بازم رو که دید، بهم لبخند زد! ولی من خیره به چشم های سرخ و پیراهن مشکی اش بودم. دکتر با خوش رویی گفت: بلاخره این مریض خوش خواب ما به هوش اومد! می دونی سه روزه همه رو اسیر خودت کردی؟
چی؟ سه روز؟ مگه طوری شده بود؟ با تعجب نگاهش کردم که لبخند زد و روی کاغذ یه چیزهایی نوشت. سرش رو بلند کرد، قیافه ی مهربونی داشت. باز لبخند زد و گفت: تو خودت خوب می دونی باید اسپری همه جا همراهت باشه. تا جایی که علم پزشکی می گه این بیماری تازه نیست و خیلی وقته که مبتلا شدی. استرس و تنش زیاد برات ممنوعه اگه فقط این جوون ده دقیقه دیر می کرد الان تو کما بودی و معلوم نبود چشم باز کنی یا نه!
خنده ام گرفت و با صدای گرفته ای گفتم: بابت امیدواری که می دین ممنونم.
دکتر خندید و گفت: نه مثل اینکه زبونت خیلی درازه.
و برگشت رو به حسامی که به دیوار تکیه زده بود و سنگینی نگاهش اذیتم می کرد؛ گفت: دارو هاش رو بگیر. سرمش که تموم شد مرخصه. فقط کپسول اکسیژن بهتره تو هر جایی از محل زندگیش گذاشته بشه.
بابا این دکتره دیگه خیلی شلوغش کرده بود. حسام سرش رو تکون داد و دکتر باز هم با شوخی و خنده بیرون رفت. حرفی نداشتم بزنم این حرف ها رو خودم می دونستم. می فهمیدم باید مراقب باشم ولی بی خیال بودم. دکتر خودم گفته بود بیماریم خیلی سریع پیشرفت کرده و این خیلی بده! تک تک کلمات دکتر رو می دونستم و از خودم و خدای خودم شرمنده بودم که نتونستم مراقب بدنم باشم. با صدای حسام به خودم اومدم: خوبی؟
نگاهش کردم و گفتم: آره خوبم!
حسام بایه لبخند تلخ انگار که با خودش حرف بزنه گفت: کاش یاسمین هم بود، بد بود، ولی ای کاش بود… اما اون مرده، یاسمین من مرده!
کنار دیوار سر خورد و نشست. با بغض گفت: من قبرش رو دیدم، اون تنهام گذاشت، فکر کردم تو رو فرستاده امتحانم کنی ولی اون زیر خاکه و من احمق چقدر بی معرفتم.
مثل بچه های پنج ساله ی بی پناه که مادرشون تنهاشون گذاشته، چشم هاش خیس شد و زمزمه کرد: گفت عاشق شده، گفت من مثل داداششم و اون باید بره‌. می خواست بره ترکیه! می گفت برای رسیدن به عشقم باید با یکی بجنگم! گفت سراغش رو نگیرم و من ابله نگرفتم، من تنهاش گذاشتم و حالا مشکی پوشِش شدم!
با هق هق مردونه اش دلم ریش شد. یه حس خیلی بدی داشتم، گریه ی مرد برام سنگین بود!

مرد که گریه می کنه
کوه که غصه می خوره
یعنی هنوزم عاشقه
یعنی دلش خیلی پره

_ حسام؟
حسام: تو نمی‌فهمی! من براش فقط داداش بودم. اون یکی دیگه رو می‌ خواست و من نفهم بخاطر لجبازی سراغش رو نگرفتم. یکسال تمام به عشقم پشت کردم که شاید برگرده، حالا قبرش رو می بینم؛ این برام عذابه، عین مرگه! عشق من زیر خاکه و من هر شب با یکی بودم.
دوباره هق زد. به پهنای صورتش اشک می‌ریخت! نفهمیدم کی چشم هام خیس شد و کی در زدند و طاها رو به روم ایستاد! مبهوت شخص رو به روم بودم که هدف بعدی من می شد. وقتی به خودم اومدم که طاها و یه پسر دیگه حسام رو با حالی داغون بردند. من موندم و یه دنیا ابهام، من موندم و سوالاتی که دیوونم می کرد. کلافه از اینکه جوابی براشون نداشتم، پوف بلندی کشیدم. اینکه چطور حسام به خواهرم تجاوز کرده وقتی که یکسالی بوده ارتباطی باهاش نداشته؟ اگه اینا دروغه چرا یاسمین نوشته بود رو سیاهه؟ اصلا اون کسی که بهم ایمیل زد کی بود؟ کی بود که اومد تو خونه و تا اتاق من پیش رفت؟ کی بود که اون اطلاعت رو تو اتاقم گذاشت؟ خدایا دارم روانی می شم!
در به هم کوبیده شد و طاها با چشم های سرخ جلو اومد. بغض کرده و عصبی گفت: سه روزه آواره ی توئه می گه خواهر عشقمه نباید تنها باشه.
با دستش به بیرون اشاره کرد و گفت: سه روزه کارش گریه است می گه برید بهشت زهرا عشقم رو ببینید. هیچکدوممون باورمون نمیشه، دروغه مگه نه؟
خواستم حرفی بزنم که دستش رو جلو روم گرفت و گفت :نه تو حرف نزن!
اشکش سرازیر شد و گفت: اگه بگی نه، اینجا رو با تو به آتیش می کشم. ترجیح می دم لال بمیری تا بگی یاسمین…
بقیه ی حرفش رو خورد و اشک هاش زیر چونه اش رسید. با صدای خفه ای گفت: خواهرم زیر خاکه و من نفهمیدم.
خدایا به دادم برس! یا اینا خیلی فیلم هستند یا من خیلی احمقم. وجدانم نهیب می زد نه تو خیلی احمقی نیهان! طاها عصبانی به طرفم اومد: مارو ببر سر خاکش.
به طرف کمد رفت و مانتو و کیفم رو برداشت. ناشیانه سرم رو از دستم در آورد که سوزش بدی روی مچم حس کردم. توجهی به آه و ناله هام و خونی که تموم لباس هام رو رنگین کرده بود؛ نکرد و مانتو رو روی شونم انداخت. دستم رو محکم کشید. سرم گیج می‌رفت ولی نمی تونستم حرفی بزنم هم درکشون می کردم هم نه! می‌ ترسیدم. حسابی سر در گم بودم و به طاهای عصبانی چیزی نمی‌تونستم بگم. دکمه ی آسانسور رو فشرد و چند لحظه بعد در باز شد. به شدت دستم رو کشید؛ داخل آسانسور پرت شدم و اون دکمه رو زد. با بدبختی آستین های مانتوم رو پوشیدم و دکمه هاش رو بستم. خون دستم بند نمی اومد و مانتو رو هم قرمز کرده بود. طاها خیره به کف آسانسور نفس های عمیقی می کشید. رو بهش با حالی نزار گفتم: حسام رو کجا بردی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: می بینی!
در آسانسور باز شد و طاها از آستین مانتوم گرفت. به طرف خروجی بیمارستان راه افتاد و من هم دنبالش می دویدم. هر یه قدم اون برابر با چهار قدم من بود. کلافه از این رفتارش گفتم: طاها من…
طاها: فقط خفه شو!
ای بابا! یکی من رو تحویل بگیره. ضعف کرده بودم، سرم گیج می‌رفت و خونی که لباس هام رو کثیف کرده بود بند اومده بود. اما خشکی و بوی مزخرفش حالم رو بد می کرد. حالم خیلی بد بود اما ترجیح دادم تا تهش برم ببینم و یه من عسل چقد کره داره! وجدانم پرید وسط و پرسید: مطمعنی عسل بود؟
کمی فکر کردم وگفتم: هان؟ شیربود؟ نه دوغ؟ نه فکر کنم ماست بود! اَه ول کن حالا هر چی. تو هم برای من غلط گیر نشو!
وجدان: حالا چه ربطی داشت؟
نیشم شل شد و جوابش رو دادم: ربطش اینه هر کی هندونه می‌خوره باید پای لرزش هم بشینه!
وجدانم با عصبانیت داد زد: بهتره خفه شی گند زدی به هر چی ضرب المثله.
خب حالا تو هم! چی گفتم مگه؟ دیدم جوابی نیومد. سرم رو بلند کردم روی پله های خروجی بیمارستان ایستاده بودیم و طاها نگران نگاهم می کرد. چه عجب این ما رو هم دید.
طاها: خوبی؟ داشتی با خودت حرف می زدی.
بفرما! این وجدانم کار دستم داد. حالا ملت فکر می کنند خلم!
_ چه عجب بلاخره مارو هم دیدی.
طاها با اخم دستم رو ول کرد. سرش رو پایین انداخت و گفت: ببخشید آبجی. ولی حالم درست نیست.
آبجی! یعنی اگه یه درصد هم به اینا شک داشته باشم باید بمیرم. آخه شما قضاوت کنید من چه غلطی بکنم؟ راه افتادم و اونم دنبالم اومد: مارو ببر سر خاکش!
می بینه حالم بده ها! با اخم برگشتم طرفش و ایستاد. لبام رو جمع کردم و مثل چاله میدونی ها گفتم: گوشنمه!
تعجب کرد دیدم حرفی نمی زنه گفتم: خب بابا سه روزه فقط سرم خوردم. الان هم خون از دست دادم و ضعیفم. من کباب میخوام!
لبخند محوی زد و گفت:‌ بفرمایید تو ماشین!
مشکوک نگاهش کردم و گفتم: با ماشین خودم می آم.
طاها: حالت خوب نیست آبجی بچه ها ماشینت رو میارن بفرما بریم بهشت زهرا. این دوست هامون هم برند برای فاتحه. بعدش می برمتون رستوران.
دوباره ختم گرفتند؟ سرم رو خاروندم؛ خب قاعدتا اینجوری یه چند ساعت طول می‌کشید.
_ پس یه ساندویچ بخر.

سرش رو تکون داد و گفت: چشم شما بفرما تو ماشین.
به مسیری که اشاره کرده بود رفتم و طاها ازم دور شد. چند تا ماشین بود؛ خب الان کدوم یکیه؟
یه دفعه مثل مور و ملخ صحرای شته برگ ال سی ام از ماشین ها بیرون اومدند! ای خدای بزرگ چه اتفاقی داره می افته؟ دیدم همه دارن می آن طرف من فلک زده، یاد اون فیلم مردگان متحرک افتادم که همه زامبی ها طرف یه نفر می رفتن و تیکه تیکه اش می کردند. ولی اینا زیاد بودند یکیشون داد زد: بچه ها همینه؟
من رو میگی؟ با اینکه ضعف داشتم همچین مثل جت ازشون دور شدم، کفشون ببره. بومب… به یه چیز خیلی سفت برخورد کردم.
_آخ…
طاها: حواست کجاست؟
سرم رو بلند کردم. شیک و مجلسی بغلم کرده بود. بازوی طاها رو چسبیدم و گفتم: نجاتم بده اینا می خوان من رو بخورند.
طاها باتعجب گفت: کیا می خوان بخورنت؟
_این زامبی های تو ماشین.
یه دفعه صدای خنده بلند شد و پشت بندش طاها گفت: بابا اینا رفیق های من هستند!
با ترس ازش فاصله گرفتم و گفتم: پس تو هم زامبی هستی.
_ نه اون محافظ زامبی هاست.
یه پسره سبزه و بانمک بود. دوباره همه خندیدن و طاها گفت: حوصله ی معرفی داری؟
دیدم زیاد هستند. با طاها چهار تا پسر و چهار تا هم دختر بودند. با لبخند مضحکی گفتم: گوشنمه.
طاها خندید و نایلون رو به طرفم گرفت. به همون پسر سبزهه اشاره کرد اونم گفت: از این طرف آبجی.
ریموت رو زد و به ماشین لندکروز مشکی اشاره کرد. من هم بدون اینکه به روم بیارم، در جلو رو باز کردم نشستم و شروع کردم به خوردن!
توجهی به اکیپشون نکردم فعلا شکم رو بچسب. بعدش آنالیز کردن ملت! ساندویچ اول به پایانش نزدیک بود که دوباره یهویی داخل ماشین پریدند. طاها پشت فرمون نشست، من جلو بودم. توجه بفرمایید ماشین فقط ظرفیت پنج نفر رو داشت ولی این دوستان گل گلاب چهار نفری پشت نشسته بودند. خوبه جلو نشستم وگرنه اون پشت له می شدم. طاها استارت زد و من شروع به خوردن ساندویچ دوم کردم. رو به پشتی ‌ها که دو دختر و دو پسر بودند گفتم: ناراحته جاتون؟
دختر ریزه میزه که بغل همون پسر سبزهه نشسته بود گفت: نه عزیزم خیلی هم راحته!
پسرسبزهه: البته که نشیمنگاه مبارک پاهام رو سوراخ کرد.
دختره: امیر میزنمت ها.
پس اسمش امیره!
امیر: بزن خواهرم منکه از همه خوردم دِ بزن لا مصب از چی پشیمونی، خداحافظی کن و یه…
دختره زد پس کله اش و گفت: دیوانه!
پسری که کنار امیر نشسته بود گفت: امیر دو دقیقه آروم بگیر الان می‌ رسیم.
امیر دختری که بغلش نشسته بود رو بغل کرد و جیغ دختره بلند شد: امیر چیکار می کنی؟
امیر: مهداد گفت آروم رو بگیر.
دختره: الاغ من رو نگفت که. منظورش اینه خفه شو!
امیر دختره رو ول کرد و رو به پسری که مهداد نام داشت گفت: تو گفتی آرام رو بگیر.
مهداد خندید و گفت: به من چه یا بگیر یا نگیر.
امیر با قیافه ای جدی گفت: از چه لحاظ بگیرمش؟
مهداد: منظورت چیه؟
امیر: خب گرفتن در دو نوع ازدواج و گیر انداختن وجود داره.
مهداد متعجب گفت: یعنی می خوای با خواهرت ازدواج کنی؟
امیر مثل زن ها جیغ بلندی کشید و گفت: ای هوار تو سرم با این طرز فکرت! خجالت بکش پسر. قباحت داره! حالا من با تو بیام بین ملت رفیق باشم؟ ای خاک عالم این پسر چقدر منحرفه.
بین انگشت شصت و انگشت اشاره اش رو گاز گرفت و گفت: استغفرالله.
مهداد به شوخی گفت: تف تو ذاتت امیر!
امیر: تف تف تف…
دختری که بغل امیر بود و از حرف هاشون فهمیدم خواهرشه و اسمش آرامه، جیغ زد و گفت: امیر بسه. سر و صورتم رو تفی کردی.
نیش امیر باز شد و من فقط به سر و کله ی هم زدن هاشون، می خندیدم. دختری که از وقتی نشسته بود، حرفی نزده بود و فقط لبخندی محو گوشه ی لبش بود؛ گفت: امیرآقا جو اینجا خوبه. انقدر دلقک نباش. رسیدی به حسام روحیه بده.
امیر قیافه اش رو کج و کوله کرد و گفت: دلقک خودتی سمّی.
دختره با حرص لبخند زد و گفت: سمّی نه امیرآقا سمیرا!
امیر: چشم سمیرا سمّی!
خندیدم و نگاه امیر به سمیرا شوکه ام کرد. ساندویچم تموم شده بود. رو به بچه ها کردم و نذاشتم سمیرا جوابش رو بده که مبادا دعوایی پیش نیاد؛ گفتم: حسام کجاست؟
همه به هم نگاه کردند و امیر گفت: توماشین شایانه.
_ شایان؟ شایان هم هست؟
آرام با بغض گفت: چرا نباشه؟ شایان برای یاسمین یه داداش واقعی بود.
پوزخند زدم و گفتم: شوخی می کنی؟
طاها ماشین رو کنار خیابون کشید و ایستاد. یه نفس عصبی و عمیق کشید و رو به من گفت: ببین از سه روز پیش که حسام رو داغون تو بهشت زهرا، سر خاک پدرش پیداش کردم، هزارتا سوال دارم. یا همین جا جواب یک به یکشون رو می ‌دی یا هم قید زندگیت رو بزن!
_ یاسمین رو هم همینطوری تهدید کردید؟
طاها حرصی نگاهم کرد و بقیه هم تعجب تو چهرشون مشهود بود!
امیر: حرف دهنت رو بفهم آبجی!
طاها: آرام نمی ‌خوای چیزی بگی؟
آرام با من من گفت: من تو شوک نبود یاسمینم. دیگه دهن این داداش خلمون رو خودتون گِل بگیرین.
____________________
🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان نیهان پارت 2 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-2/feed/ 5
رمان نیهان پارت یک http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/#comments Sun, 09 Feb 2020 18:13:09 +0000 http://romanone.com/?p=3128   به نام خدا نام رمان: نیهان به قلم: ر. خان علی اوغلی (Aghrab1376) ژانر: عاشقانه/ اجتماعی   پارت1 به نام خدا نام رمان: نیهان به قلم: ر. خان علی اوغلی (Aghrab) ژانر: عاشقانه/ اجتماعی مقدمه: می دونی درد چیه؟ می دونی ظرفیت یعنی چی؟ قلبم پر درده و ظرفیت ندارم! نه اینکه من ظرفیت …

این نوشته رمان نیهان پارت یک برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

به نام خدا
نام رمان: نیهان
به قلم: ر. خان علی اوغلی (Aghrab1376)
ژانر: عاشقانه/ اجتماعی

 

پارت1

به نام خدا
نام رمان: نیهان
به قلم: ر. خان علی اوغلی (Aghrab)
ژانر: عاشقانه/ اجتماعی
مقدمه:

می دونی درد چیه؟
می دونی ظرفیت یعنی چی؟
قلبم پر درده و ظرفیت ندارم! نه اینکه من ظرفیت نداشته باشم… نه…
دلم خیلی کوچیکه. این همه غصه توش جا نمی شه!

فقط می تونم بگم خدایا دیگه کافیه…
من نه صبرایوب دارم، نه قلب شاهانه سلیمان…
نه مجنون لیلی هستم و نه فرهاد کوه کن!
من باید دل بکنم؛ کوه کندن کار من نیست!

بچه که بودم سر خاک که می رفتم، مراقب بودم پاهام رو روی قبرهایی که مشخص نیست؛ نذارم… که یه وقت خدا ناراحت نشه…
من بزرگتر شدم، مرده ها بیشتر شدند و قبر ها شکیل تر…

هنوزم که هنوزه مراقبم قبرها رو با پام لگد نکنم ولی دل آدما چی؟
مگه ما تغییری کردیم؟ مگه همون آدم نیستیم؟ پس چرا شکستن قلب کسی مهم نیست؟

آخ… خدا جون یه سوال!
تو با بقیه نسبتی داری؟
انگار بقیه گل هستن و من خار.
وای از بوی این گل ها! عطرشون خیلی خوبه!
اما صدافسوس…
نمی فهمیم سیرت این گل های خوشبو عقربه و عقرب…
اقتضای طبیعتش اینه…

خلاصه: این داستان درباره ی دختری به اسم نیهان هست که به تازگی خواهر ناتنی اش رو از دست داده و دنبال واقعیت زندگی خواهرش می گرده؛ چون بنابر گزارش پزشکی قانونی ایران، مرگ خواهرش مشکوکه. از طرفی طی اطلاعاتی که به دست نیهان می رسه، می فهمه که خواهرش بخاطر هفت نفر از دوستان صمیمی اش خودکشی کرده. نیهان برای انتقام به دوستان خواهرش نزدیک می شه و در این بین به واقعیت های عجیب و باور نکردنی از اطرافیان خودش پی می بره که…

سخنی از نویسنده: با سلام! من نویسنده ی نوپایی هستم که نیاز به همراهی همه ی شما، دوستان عزیزم دارم. اگر کم و کسری بود به بزرگی خودتون ببخشید و لطفا همراهیم کنید. همراهی شما برای من انگیزه است. با تشکر از تک تک عزیزانی که نگاه های گرمشون رو به نوشته هام هدیه می کنند!
ر. خان علی اوغلی

افکارم عجیب تو دلم آشوب کرده بود. نمی دونم کارم درست بود یا نه! دنبال راهی بودم که خودم رو خالی کنم؛ می خواستم سبک بشم. این درد به حدی روی قلبم سنگینی می کرد که یکباره نفسم رو می برید.
وارد کافی شاپ شدم و سعی کردم از استرسم کم کنم. چشم چرخوندم و کنار پنجره ی رو به خیابون پیداش کردم. دست راستش زیر چونه به شلوغیِ سر سام آور بیرون خیره بود. دست هام سِر بود و ته دلم می لرزید که نکنه همه چیز رو خراب کنم و از عهده اش برنیام.
کلافه سرم رو تکون دادم تا این فکرها ازش بیرون بره و روی قیافه اش دقیق شدم. زشت نبود اما نمی شد گفت که زیباست! تنها جزء جذاب قیافه اش چشم های سبز و درشتش بود. پوزخند پر رنگی کنج لبم نشست. ازاین آدم تاحد مرگ متنفر بودم. خاطره هایی که گذشته بود و الان زیر خروار ها خاک مدفون شده بود؛ تو ذهنم رنگ می گرفت و این باعث می شد برای گرفتن انتقام مصمم تر بشم. استرس بدی داشتم و این باعث می شد حس کنم دست هام از پاهام درازتره. اه گندت بزنند نیهان!
یک نفس عمیق کشیدم وسعی کردم آروم بشم. چشم هام رو بستم و دوباره باز کردم. جای پوزخندم رو با لبخندی ژکوند عوض کردم و آروم و با طمانینه قدم بر‌داشتم.
با شنیدن صدای تق تقی که پاشنه ی کفشم به راه انداخته بود، سرش رو بلند کرد. چشم های درشت و سبزش رو ریز کرد و به من خیره شد. سر میز که رسیدم، با ناز عینک آفتابی مارکم رو از روی چشم هام برداشتم و با لبخندی که می ‌دونستم دلش غنج می ره؛ به اولین هدفم خیره شدم.
مات مونده بود. تصور نمی کرد دختری که یک ماه با اون ارتباط تلفنی داشت و آویزونش بود؛ این قدر زیبا باشه. ته دلم می لرزید و اضطراب هم به این لرزش بی وقفه دامن می زد. حالم دست خودم نبود و هر آن امکان داشت فرو بریزم. صندلی روبه روییش رو کشیدم و با عجله روی اون نشستم. با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد، گفتم: سلام آقا!
چند ثانیه ای نگاهم کرد و با شک پرسید: شما؟
چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و با طنازی گفتم: النای تو!
با مکث خندید و دستش به طرفم دراز شد. خوشحال گفت: جدی؟ خیلی خوشگلی تو دختر.
خواهرم هم خوشگل بود. پوزخندی که می اومد تا روی لبم نقش ببنده رو پس زدم و با ناز خندیدم. دستم تو دستش نشست و گفت: اسمم رو که می دونی؟
_ بله حسام جان!
ای جان و زهرمار. کلافه می شدم از نقش مزخرفی که در پیش داشتم ولی نباید نقشه ام خراب می شد، من خیلی زحمت کشیده بودم تا پیداشون کنم!
پسری اومد، سفارش گرفت و رفت. سفارش قهوه دادم؛ عاشق قهوه بودم، تلخ تلخ مثل مزه ی زندگیم!
دستم رو به آرومی روی دستش گذاشتم. تعجب کرد و گفت: دست هات چه کوچولوئه!
_ بَده کوچولو باشه گلم؟
بدبخت! آخه توئه بی جنبه باید بفهمی زن ظریفه؛ نه با دیدن دست های یه دختر اینجوری به آب و تاب بیفتی.
لب گزید و گفت: نه دست های کوچولو دوست دارم.
همین دست ها گور تو رو خواهند کند حسام طاهریان!
_ ببخش که یه کم ساده ام!
هول کرد و تند گفت: نه خیلی هم عالی هستی عزیزم من از دستت نمی ‌دم!
_ معلومه من مال توام عشقم!
عق! اه اه حالم به هم خورد. معلوم بود کلی ذوق کرد؛ چون بلند شد و با صدا خندید. یکی دو نفر اخم آلود نگاهش کردند. توجهی نکرد و دستش رو پشت گردنش کشید؛ باز هم نشست. قد بلندی داشت و یه جین مشکی با پیراهن مشکی که خط های سبزی داشت، پوشیده بود. موهاش رو هم به بالا شونه زده بود! معلوم بود ادعاهاش تو خالی نبوده و می شه از لحاظ قیافه داخل گود آدمیزاد حسابش کرد؛ اما ذاتش رو بهتره نگم! ولی من که گوش هام دراز نبود؛ قبلا دیده بودمش و آمارش رو داشتم. مادرش رو به عزاش می ‌نشونم. اون فقط یه گرگ هوس باز بود! ابروهام رو با حالتی جذاب جمع کردم و گفتم: دیوونه ی من این چه کاریه؟
باچشم های وزغ گونه اش نگاهم کرد. می خواست چیزی بگه که قهوه هامون رو آوردند. بعد از رفتن پسری که قهوه ها رو آورده بود، گفت: حواس نمی ذاری که دختر.
خندیدم و قهوه رو برداشتم! من با لذت می‌خوردم ولی اون معلوم بود حسابی بدش می آد. کم مونده بود که بالا بیاره، ولی حرفی نمی زد که مبادا پرستیژش پیش یه دختر خراب بشه! فنجون خودم رو روی میز گذاشتم و فنجونش رو از دستش گرفتم؛ شکر ریختم و هم زدم. با لبخند کنترل نشده ای دستش رو بلند کرد تا قهوه اش رو بگیره؛ دستم تا نیمه بالا اومد و یه لبخند خبیث زدم. فنجون رو به لبم نزدیک کردم و کمی ازش چشیدم. با تعجب نگاهم می کرد. خندیدم؛ دستم به طرفش دراز شد و گفتم: از دهنی که بدت نمیاد؟ این یکی شیرینی اش مثل شکر نیس آقای من!
ذوق زده خندید و گفت: معلومه که شیرینی کوچولو!
اه اه حالم رو بد کرد. انقدر بدم می ‌آد کوچولو صدام بزنند.
یه نگاه به ساعتم انداختم و رو بهش گفتم: حسام جان من عجله دارم باید برم گلم ببخش عزیزم باز هم همدیگه رو می ‌بینیم.
بلند شدم، اون هم بلند شد و هول گفت: هنوز که زوده النا من دل سیر ندیدمت!

ای که چشم هات کور بشند هیچ کسی رو نبینی. لبخند پر رنگی زدم و صورتم رو نزدیک بردم. با فاصله ی یک سانتی متری که داشتم؛ گفتم: می بینی نفسم.
لپش رو کشیدم! نموندم تا عکس العملش رو ببینم. پشت بهش، پوزخند زدم و راه خروجی رو در پیش گرفتم. قدم هام رو تند کردم و به طرف بی ام و X3 خوشگلم رفتم. سوارشدم و لحظه ی آخر به در کافی شاپ که اولین هدف من رو قاب گرفته بود، خیره شدم. دست تکون داد و من با یه تیک آف خلاف جهتش از اونجا دور شدم. به طرف خونه ام که یه آپارتمان صد متری دو خوابه تو زعفرانیه بود، روندم. تنها زندگی می کردم؛ هر از گاهی گلاره که دوست صمیمی من و خواهرم بود، پیشم می موند. از وقتی عروسی کرده بود کمتر می دیدمش، اما در جریان همه ی اتفاقات بود و به شدت مخالف کارم بود.
مامان من اهل ایرانه و بابام یه مرد ترک شاهزاده، و همینطور ولیعهد خاندان بی تان اوغلو (Bey tan Oğlu) که برای پروژه ای به ایران می آد و مامانم رو که یه طراح داخلی ساختمون بوده، بهش معرفی می کنند تا طراحی که بابام میخواد رو انجام بده، می بینه و همون مَثَل یه دل نه صد دل عاشقش می شه. البته باهزار مکافات و مخالفت مادر بزرگم دِفنه خانوم (Defne Hanım) با هم ازدواج می کنند.
یه مدت اینجا ساکن بودند؛ اما به خاطر کار بابا مجبور شدند ترکیه رو برای زندگی انتخاب کنند. در این بین رفت و آمدی هم به ایران داشتند اما بعد از مرگ خواهرم یاسمین (Yasemin) به کل از اینجا بریدند. بعد از خاکسپاری یاسمین رفتند. یعنی تحمل ایران بدون یاسمین رو نداشتند. بابام صاحب یه شرکت بزرگه که تو هر زمینه ای فعالیت داره مخصوصا ساخت و ساز. داداشم هاکان (Hakan) هم باهاش کار می کنه و وضع زندگیمون خیلی عالیه. بنده هم از سر لجبازی قبول نکردم باهاشون برم؛ چون یه جورایی نظرشون رو تحمیل می کردند. دوست داشتم این بار رو پای خودم بایستم. من، هاکان و یاسمین حتی درباره انتخاب رشته تحصیلیمون هم اراده نداشتیم. هاکان به زور مهندسی عمران خوند؛ یاسمین طفلکی پزشکی، و من فلک زده معماری می خونم. من عاشق موسیقی بودم؛ واسه همین دور از چشمشون کلاس می رفتم و روی گیتار، پیانو و ویولون تسلط داشتم.
من نیهان بی تان اوغلو (Nihan Bey tan Oğlu) هستم. ۲۳ سالمه و معماری میخونم. سه روز در هفته کلاس دارم و درسم هم عالیه! ولی این شش ماه آخر به خاطر مرگ خواهرم از درس و زندگی افتادم. یاسمین ناتنی بود ولی از هرتنیی به من نزدیک تر بود. رابطه ام با هاکان خوب نبود ولی یاسمین با هر دوی ما خوب بود.
مامان و بابام دیر بچه دار شدند. بچه اولشون هم هاکان بود. قبل از اون یاسمین رو از پرورشگاه آورده بودند؛ ولی مثل بچه ی خودشون بزرگش کردند، تا اینکه یکسال پیش یاسمین فهمید و همه چیز به هم ریخت. یک ماه تمام از خونه بیرون زد و ما نتونستیم پیداش کنیم. تازه نامزد کرده بود نامزدش ساواش(Savaş) بعد از مرگش داغون بود. اون هم وارث خاندان حالیل آکین (HalılAkin) بود و شاهدخت خاندان بی تان اوغلو رو می پرستید! ولی همه چیز یکسال پیش خراب شد.
وارد آسانسور شدم. از فکرهای بی سر و ته ام کلافه بودم. پوف بلندی کشیدم و دکمه ی طبقه ی چهار رو فشردم. کلید انداختم و خواستم داخل بشم که در واحد رو به رویی باز شد و من باز صدای نحس این میت رو شنیدم: به به می بینم که از دور دور با دوست پسرات خسته شدی و برگشتی. بابا یه شب هم با ما باش بد نمی گذره بهت کوچولو!
باز بهم گفتن کوچولو! دوست داشتم شویدهای روی سرش رو بکنم مردک الدنگ هیز!
خشمگین و برافروخته به طرفش برگشتم و نگاهش کردم. با یه لبخند چندش گوشه ی لبش و پیژامه ی مرحوم ستارخان و نیم تنه ی لخت نگاهم می کرد!
_ دفتر نقاشی داری؟
آیهان: برای چی؟
به خودش اشاره کردم و گفتم: یه کم خجالت بکشی بلکه یاد بگیری جلوی یه دختر اینطوری ظاهر نشی.
خندید و با مسخرگی گفت: نه اینکه آفتاب مهتاب ندیده ای. بابا به خدا پسر بدی نیستم!
بدم می اومد از قضاوت نابجایی که در موردم می شد. دندون قروچه ای کردم و گفتم: دوست دخترهات کفایت نمیکنه؟
آیهان: چرا ولی اونی که دیر بدست بیاد دیر هم از دست میره.
_ استنباط خوبی نیس آقای شکری؛ چون من اصلا به دست نمی آم. خوابش رو ببینی من با توئه خرمگس باشم!
منتظر جواب نموندم. به طرف در رفتم و داخل شدم. بعد هم محکم کوبیدم‌ تا حساب کار دستش بیاد. از چشمی نگاه کردم، متفکر به در خیره شده بود. نزدیک تر شد و چشم هاش رو گشاد کرد، خنده ام گرفت. اینکه از من هم دیوونه تره شکلکی در آورد و رفت!

تو این شش ماه، همیشه ی خدا همینطوری بود. هر وقت بیرون می رفتم می اومدم، مثل درخت سبز می شد و پیشنهاد می داد. چون زیاد من رو نمی شناخت و بیشتر باهاکان دیده بود، فکرهای ناجور می کرد. حالا خودش هر روز یه کفش زنونه شیک جلو درش بود! به من که رسید؛ شده بود عابد و زاهد!
ادعای پاکی نمی کنم اما من زیر دست مهین بانو بزرگ شده بودم. دوستان زیادی داشتم، خیلی هاشون پسر بودند اما دوست پسرم نبودند! مهمونی های زیادی می رفتم و با همه می رقصیدم. اما با کسی نبودم که اسمش رو دوست پسر بذارم یا بهش بگم عشقم! این کلمه ها برام فقط مثل یه جوک بود. اسم عشق که به میون می اومد، خنده ام می گرفت. من و چه به عاشقی و ازدواج؟ خودم رو عشقه!
به طرف اتاق رفتم و لباسم رو با یه تاپ و شلوارک صورتی عوض کردم. دست و صورتم رو شستم و قرص هام رو خوردم. این تنگی نفس درست شش ماه بود گریبانم رو گرفته بود؛ دکتر گفته بود اگه پیگیری نکنم بدتر می شه. اما من گوشم بدهکار این حرف ها نبود و یکی در میون قرص ها رو می خوردم. الان خواب بهترین مسکن بود. گوشیم رو روی ساعت ۶ کوک کردم و خوابیدم. وقتی از خواب بیدار شدم همه جا تاریک بود. تعجب کردم درسته پاییزه زود تاریک می شه ولی دیگه این قدر نه!
کورمال کورمال به طرف کلید رفتم و چراغ رو روشن کردم. چشمم که به ساعت افتاد، دود از کله ام بیرون زد! ساعت ۱۰ شب بود. بابا من که این گوشی رو کوک کرده بودم!
گوشیم رو نگاه کردم، ساعت ۵ عصر رو نشون می داد! هیچ چیز من مثل آدمیزاد نبود. ساعت گوشیم درست تنظیم نشده بود.
لباسم رو عوض کردم؛ یه جین یخی با مانتو سفید و شال آبی پوشیدم. کفش های سفید و کیف سفیدم هم تکمیل کننده ی ظاهرم بود. گوشی و سوییچ ماشین عزیزم رو هم برداشتم و پس از چک کردن آب، برق، گاز و اسپری اکسیژن از خونه خارج شدم.
داخل آسانسور شدم و دکمه ی پارکینگ رو فشردم. سوار ماشین شدم و با یه استارت پیش به سوی رستوران طاها خان! می خواستم پیش دومین هدفم برم. طاها امیری ۲۹ ساله، دانشجوی شیمی بوده و یه رستوران داره. گلاره می گفت تا کارم با یکی تموم نشده سراغ دومی نرم؛ ولی من گوشم بدهکار نبود. انقدر که از نفرت پر شده بودم، هیجان داشتم زود حساب همشون رو برسم. نمی تونستم صبور باشم. مادرم بخاطر این عوضی ها تحت نظر روانپزشک بود. درسته دختر خودش نبود؛ ولی تو اوج ناامیدی یاسمین براشون یه کور سوی امید محسوب می شد و از دست دادنش برای هممون دردناک بود.
هیچ کس مثل سابق نبود و همه اذیت می شدند. هاکان رفتارش با من سرد بود، ولی از وقتی یاسمین رفت سردتر شد. بابا دیگه مثل سابق سراغی از من نمی گیره و مامان و مادر بزرگ به ندرت باهام تماس می گیرند. با رفتن یاسمین من هم فراموش شدم اما به خودم قول دادم انتقامش رو از دوست های نامردش می گیرم. من خودم رو به همه ثابت می کنم. نمی خوام مثل یاسمین از من هم ناامید بشند.
هفت هدف من باید خیلی زود تاوان کاراشون رو پس بدند. همون لحظه ای که فهمیدم هفت نفرند، قسم خوردم به قیمت هر چیزی انتقام می گیرم. با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم. بدون اینکه بدونم چه کسی پشت خطه، جواب دادم: جانم؟
حسام:جون خانومی! جانت بی بلا. کجایی خوشگلم؟دلم برات یه ذره شده.
مردک چندش! سعی کردم عادی باشم و جواب دادم: سلام حسام جونم دل منم برات تنگ شده عسیسم!
عین خری که تیتاپ دستش دادند، ذوق مرگ شد و گفت: راس میگی؟ بیام ببینمت؟ خونه ای؟
چه پسر ساده ایه راحت می شه از راه به درش کرد. حریف شارلاتانش هم بودم، از صدقه سری هاکان از ورزش صبحگاهی بگیر تا کاراته و تکواندو همه رو فوت آب بودم. گاهی که صورتم از مشت های هاکان باد می کرد، می رفتم خونه گلاره که مامان اینا من رو با قیافه ی چپر چلاغم نبینند.
با صدای نکره اش به خودم اومدم: چی شد النا؟ میای پیشم؟ حالم خوب نیست. بی خیال من بشی میمیرما!
با خودم گفتم چه خوب می شه بمیری!
دو دل بودم. رفتار حسام عطش من برای انتقام رو کم می کرد و من تعجب می کردم. واقعا هم تعجب داشت که چطور چنین آدم ساده ای یاسمین رو تور کرده بود؟ سه تا احتمال وجود داره؛ یا این ایمیل ها و عکس ها ساختگیه، یا خواهر من خیلی ساده بود و یا حسام خیلی زرنگ بود! عقلم به سومی رای می داد و من می ترسیدم اشتباهی انتقام بگیرم. هر عقل سلیمی می فهمید که ماجرا خیلی پیچیده است و من نمی دونستم تنهایی می تونم از پسش بربیام یا نه؟
گلاره راست می گفت؛ باید مطمعن می شدم و از طرفی تا کار یکی تموم نشده بود، نباید دومی رو وارد بازی می کردم.
همه چیز دوباره جلوی چشم هام جون گرفت و با نفرت زمزمه کردم: آدرس بده.
حسام: واقعا میای؟
پوزخندی زدم و گفتم: آره عشقم می آم امشب عشق و حال کنیم دوتایی!
تعجب کرد! حتما با خودش میگه این دختره چقدر بی بند و باره! یه عشق و حالی نشونت بدم حسام خان فعلا به یک هفته بی زبون شدنت اکتفا می کنم تا بلکه آدم شدی و گفتی چه بلایی سر یاسمین آوردی!

حسام: باشه خانومی الان آدرس رو می فرستم فقط زود بیا که بی طاقتم.
یه طاقتی نشونت بدم عوضی لجن!
بی خیال نفر دوم شدم و دور زدم. ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و پیاده شدم. با سرعت به طرف خونه دویدم. کلید انداختم و داخل شدم. از باکس مشروب که روی دیوار نصب بود؛ یه شیشه ابسولوت برداشتم و داخل کیفم گذاشتم. انگشتر نقره تراش تو خالی خوشگلم رو برداشتم و با احتیاط درش رو باز کردم تا از وجود گرد جیوه مطمعن بشم. به طرف در رفتم. همزمان با باز کردنش، صدای پیامک گوشیم بلند شد: ولنجک، … منتظرتم خوشگله!
به طرف ماشین رفتم و سوار شدم. یه استارت زدم و با سرعت به آدرسی که حسام فرستاده بود؛ روندم.
جلوی در قهوه ای رنگی توقف کردم و پیاده شدم. زنگ رو فشردم و منتظر موندم. در با صدای تیکی باز شد. ترسیدم! اگه حسام تنها نباشه چی؟ نه تنها گیر می افتم کارم هم ساخته است. دستم سمت کیفم رفت و از وجود چاقو مطمعن شدم. آدمی که اون بلا رو سر یاسمین بیاره بی گدار به آب نمیزنه. یه سوالی خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود! مطمعنا تا الان حسام فهمیده یاسمین زنده نیست؛ اگه حسام بلایی سر یاسمین آورده چرا انقدر بی احتیاطه؟ چند تا فرضیه به وجود می آد؛ یا خیلی هالوئه و فقط به فکر رفع نیازشه، یا خیلی زرنگه و می خواد من هم با این کار بمیرم، یا هم واقعا بی گناهه و همه چی دروغ بوده! نیهان بمیری با فرضیه های تموم نشدنی ات! وجدانم به خاطر یه هفته بی زبون شدن حسام اذیتم می کرد. بی خیال وجدان پرحرفم، داخل شدم. یه ساختمون سفید و نارنجی بزرگ روبه روم بود. آدم که به ساختمون نگاه می کرد گرمش می شد. حیاطش هم نسبتا بزرگ بود و راه سنگ فرش شده ای به ورودی ساختمون ختم می شد. دو طرف راه سنگ فرش شده، پر از درخت های بلند و نیمه عریون بود. معلوم بود هنوز مونده تا به خواب زمستونی برند. چشمم به در ورودی ساختمون افتاد. جلوی در ایستاده بود و دستاش باز بود! یعنی بپرم تو بغلش و یه شب رویایی رقم بزنیم؟ اه گندت بزنند، اینجوری که نمیشه! دویدم طرفش و دستش رو گرفتم. تعجب نکرد، دستم رو محکم فشرد و به داخل ساختمون هدایتم کرد.
در سالن که باز شد، موجی از گرما به صورتم هجوم آورد. حس قشنگی بود؛ ولی نه حالا که داشتم از ترس پس می افتادم. کنار گوشم آروم زمزمه کرد: دوست داری نشونت بدم؟
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم: چی رو؟
حسام: اتاق خوابم رو.
آهان بی شعور نمی گه این ذهن شریف من منحرف تشریف داره ها! حالا واقعا به ذهن من حق بدید. این اولین بارمه که اینجا می آم، از راه نرسیده می گه اتاق خوابم رو ببین! مثل بچه های پنج ساله ای رفتار می کرد که از نقاشی شدن اتاقشون ذوق زده هستند و دلشون می خواد به همه نشونش بدند.
_ بهتر نیست همین جا بشینیم؟
به کاناپه ی آبی رنگی که با وسایل آبی و سفید سالن ست شده بود، اشاره کردم. نکبت نذاشت بیشتر از این کنکاش کنم؛ دستم رو گرفت و به طرف پله ها دوید.
طبقه ی بالا یه راهرو بود که سمت چپش سه تا در و سمت راستش چهار تا در داشت. اولین در سمت چپ رو باز کرد و داخل شدیم. کل اتاق با رنگ یاسی وسفید به حالت قشنگی طراحی شده بود. دیوارها به رنگ سفید بودند و موکت یاسی کف زمین رو پوشونده بود. یه فرش کوچیک فانتزی سفید و یاسی وسط اتاق، نزدیک تخت بزرگ دو نفره ای که روتختی یاسی زیبایی داشت؛ پهن بود. یه آباژور و یه میز ام دی اف نزدیک پنجره ای بود که فکر کنم رو به حیاط باز می شد. همچنین یه کمد دیواری بزرگ سمت چپ که در یکیش باز بود، وسایل اتاق رو تشکیل می داد. آباژور کنار تخت رو روشن کرد. به طرف چراغ رفت و خواست خاموشش کنه که گفتم: خاموشش نکن!
حسام: چرا؟
با ترس گفتم: تو تاریکی که چیزی دیده نمی شه.
قهقهه زد بعدش پوزخند خیلی زشتی کنج لبش نشست و گفت: فکر کردی احمقم؟
چی؟ وای خدایا یعنی چی؟ یاجد سادات؟ یا امام زاده حسام؟ اَه… نیهان امام زاده حسام داریم؟ اَه همش تقصیر این نره غوله!
باز هم نباختم و آخرین شانسم رو امتحان کردم. اگه جواب نمی داد باید چاقو کشی می کردم. دیگه آخرین امیدم بود! طفلی یاسمین تو چه گیر و داری تو هچلشون افتاده بود، و طفلی من با اینکه می دونستم چه موزماریه بازم باهاش اومدم! ای خدا… کمکم کن.
دست کردم تو کیفم و شیشه ی مشروب رو در آوردم. خواستم برم طرفش که با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند: ای ول دختر می دونی چقدر دوسش دارم!
تعجب کردم قیافه ام رو که دید، خندید و گفت: فکر کردم می خوای قالم بذاری که نذاشتی چراغ رو خاموش کنم.
نفس راحتی کشیدم. خدایا ممنون ولی بازم کلی ابهام هست! یاسمین چطور گیرشون افتاده؟ نیهان اینا دوست هاش بودن. آهان آره دیگه رفت و آمد داشتند اما یعنی یه دونه یاسمین و هفت تا..
اه اگه این پسره انقدر زرنگه پس من چرا به نتیجه ای نمی رسم این فقط به فکر خودشه و اصلا بهش نمی آد اینکاره باشه. داشتم تردید می کردم. نکنه یکی بی گناه بمیره! نیهان الان وقت این حرف ها نیست تا آخرش برو

 

 

این نوشته رمان نیهان پارت یک برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/feed/ 3
رمان دلبر استاد پارت 42 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-42/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-42/#respond Sun, 09 Feb 2020 12:12:58 +0000 http://romanone.com/?p=3125   بازهم سکوت اتاق با صدای دستگاه هایی که به شاهرخ وصل بودن شکسته شده بود. صدای ضربان قلبش و نفس کشیدنش باعث شد تا واسه چند لحظه هم که شده چشم هام و ببندم و بیخیال حرف هایی که شنیده بودم تو دلم هزار بار قربون صدقه نفس ها و ضربان قلبش بشم! با …

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 42 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

بازهم سکوت اتاق با صدای دستگاه هایی که به شاهرخ وصل بودن شکسته شده بود.
صدای ضربان قلبش و نفس کشیدنش باعث شد تا واسه چند لحظه هم که شده چشم هام و ببندم و بیخیال حرف هایی که شنیده بودم تو دلم هزار بار قربون صدقه نفس ها و ضربان قلبش بشم!
با صداها که انس گرفتم، مثل همیشه رفتم کنار تختش.
ریش هاش بلند شده بود و دیگه خبری از ته ریش همیشه مرتبش نبود، سفیدی سر ناخن هاشم خبر از رشدشون میداد و بهم میگفت دفعه بعد که اومدم باید حسابی به این آقا برسم.

سر خم کردم و دستش و بوسیدم، اگه کسی بود که کمکم کنه تا بایستم دلم میخواست پیشونیش روهم ببوسم اما نمیشد و فعلا به همین دست بوسی راضی بودم!
بعد از بوسیدنش شروع کردن به نوازش کردن درست مثل همین دو هفته و کم کم سر صحبت و باز کردم،
دوباره احوالپرسی های بی جواب،
دوباره تعریف کردن های یک طرفه:
_امروز شد دو هفته که باهات حرف میزنم و بهم جواب نمیدی شاهرخ خان!
چند لحظه مکث کردم و ادامه دادم:
_یعنی شد 14 روز که صدات و نشنیدم، که خنده هاتو ندیدم
و با آه پر افسوسی ادامه دادم:
_که نگاهت و ندیدم!
حال این روزهام نامعلوم بود یک دم خوب بودم و یک دم دلم خالی میشد و میترسیدم!

قطره های اشک که همراه همیشگیم بودن این بار هم تنهام نذاشتن و از گوشه چشمامم سر خوردن و سرازیر شدن:
_شاهرخ بس نیست؟
بینیم و بالا کشیدم و ادامه دادم:
_شاهرخ من دلم واست تنگ شده، دلم لک زده واسه زل زدن تو چشمات…
حالم زار بود:
_شاهرخ من بیرون این اتاق هیچکس و ندارم، دار و ندارم تویی، امیدم به زندگی و زنده بودن تویی…
خوب شو، توروخدا چشمات و باز کن…
سرم و رو دستش فرود آوردم و رو دستش گریه کردم:
_دلم دیگه طاقت نداره، دلم اندازه یه دنیا واست تنگه تورو جون دلبرت بیدار شو!

گریه هام به هق هق تبدیل شده بود و بارون روی دست هاش در جریان بود که یه دفعه حس کردم دستش زیر صورتم تکون خورد!
شوکه شده از این اتفاق هق هق هام به نفس های بلندم تبدیل شد و با خودم فکر کردم خیالاتی شدم که دوباره دستش زیر صورتم تکون خورد و همین باعث شد تا با حال عجیبی سرم و بلند کنم…
نگاهم که سمت صورتش چرخید احساس کردم پلک هاش داره تکون میخوره،
انگار داشت بیدار میشد!

واسه چند لحظه زبونم بند اومد و با دهان باز فقط نگاهش کردم که یهو چشم هاش باز شد!
گریه و خنده ترکیب نابی و تو صورتم ایجاد کردن و با صدایی که به زور به گوش خودم میرسید لب زد:
_ش… شاهرخ….

نگاهش به نقطه نامعلومی از سقف بود که پلک آرومی زد و همین باعث شد تا من با ذوق خودم و برسونم جلوی در و به پرستاری که تو راهرو بود بگم:
_بیدار شد!
و پرستار با عجله وارد اتاق شد!

انقدر حالم خوب بود که لب هام میخندید و از چشم هام اشک میچکید!
حالا دیگه اتاق پر شده بود از دکتر و پرستار که ویلچرم به بیرون هدایت شد و یکی از پرستارا ازم خواست بیرون باشم.
دل تو دلم نبود و از پشت شیشه محو تماشای داخل اتاق بودم که صدای مارال خانم و پشت سرم شنیدم، انگار تازه برگشته بود و نمیدونست چه خبره که گفت:

_چ… چی… چیشده؟
سرم و چرخوندم سمتش، نگاهش پر از ترس و وحشت بود و مشخص بود که ترسیده اما حالا فقط وقت شوق بود من به چشم خودم دیده بودم که شاهرخ چشم هاش و باز کرده بود…
حرف زدن تو این ثانیه ها برام سخت بود که با صدای توام با لرزشی گفتم:
_چشم هاش و باز کرد، خودم دیدم بیدار شد!
این و که گفتم جلدی از اشک چشم هاش و پوشوند و بی اینکه پلکی بزنه مثل ابر بهاری بارید و بارید!
رو برگردوندم و دوباره خیره شدم به داخل اتاق که دکتر معالج شاهرخ از اتاق اومد بیرون و قبل از اینکه ما بریم به طرفش با لبخند به سمتمون قدم برداشت و گفت:

_خدا به پسر شما
و با اشاره به من ادامهداد:
_و همسر شما زندگی دوباره بخشید، بهتون تبریک میگم!
تموم تنم میلرزید و سر از پا نمیشناختم که گفتم:
_حالش خوبه؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_همه چیز خوبه، خوشحال باشید!
و بعد از چند کلمه دیگه حرف زدن راهی شد و رفت….

چند ساعتی از به هوش اومدن شاهرخ میگذشت، حالا دیگه شرایط زمین تا آسمون با قبل فرق داشت هممون خوشحال بودیم و فعلا پدر و مادر شاهرخ هم با من کاری نداشتن و با بد و بیراه گفتن حالم و نمیگرفتن!
مامان پروین کنارم بود که گفتم:
_چرا نمیذارن بریم تو باهاش حرف بزنیم؟ من باهاش کلی حرف دارم
لبخند خوشحالی زد:

_اولا که حالا وقت واسه حرف زدن زیاده، دوما مگه نشنیدی دکتر گفت ممکنه تا چند روزی حافظش به طور کامل برنگشته باشه اونوقت تو میخوای باهاش کلی حرف بزنی؟
بعد از مدتها از ته دل خندیدم:
_من مطمئنم که من و از یاد نبرده!
چشم و ابرویی برام اومد:
_اگه قرار باشه کسی و از یاد نبره مطمئن باش اون یه نفر منم، مادربزرگ عزیز و مهربونش!

و هر دو خندیدیم که آقا افشین که به اتاق دکتر رفته بود برگشت و همین باعث شد تا مامان مهین بره کنارش و مشغول حرف زدن باهاش بشه و البته صداشون هم به گوش من میرسید.

مامان مهین با بی تابی پرسید:
_خب دکتر چی گفت؟
دامادش جواب داد:

_حالش خوبه، بدنش کوفتگی داره و پاشم شکسته اما خداروشکر آسیب جدی به ستون فقراتش نرسیده
مارال خانم وارد گفت وگو شد:
_همه چی خوبه افشین؟کی میتونیم ببینیمش؟
آقا افشین قاطعانه جواب داد:
_خوبه نگران نباش
و قدم برداشت به سمت من، شاید بازهم قصد داشت بهم یادآوری کنه که باید جدا شیم و اون ازدواج باطله!
خودم و آماده کردم واسه حرف هاش و سرم و انداختم پایین که گفت:
_دکتر گفت میتونی باهاش حرف بزنی فقط ممکنه یه مدت چیزی و یادش نباشه!

و با نفس عمیقی ادامه داد:
_باید کمکش کنی!
سری به نشونه باشه تکون دادم:
_کی میتونم باهاش حرف بزنم؟
شونه ای بالا انداخت:
_فردا!
با این اوصاف امشب روهم باید تاب میاوردم و فردا با دنیایی از دلتنگی باهاش هم صحبت میشدم.
غرق خوشحالی بودم که صدای مارال خانم سوهان روحم شد:
_ای کاش تورو از یاد برده باشه، تو مسبب تموم بدبختی هاشی!
حرف هاش از همون همیشگیا بود از همونا که گوش هام به شنیدنشون عادت داشت

واسه همین هم حرفی نزدم و بعد همگی راهی خونه شدیم، من و مامان مهین به اون خونه نقلی میرفتیم و پدر و مادر شاهرخ هم به عمارتی که بی شاهرخ هرگز صفایی نداشت!
با رسیدن به خونه از ذوق نمیدونستم باید چیکار بکنم و فقط با دیدن عکس هاش تو گوشیم قربون صدقش میرفتم!
هنوز هم باور نکرده بودم که خدا شاهزخ و دوباره بهم بخشیده!
باورم نمیشد با وجود اینکه دکترا گفته بودن فقط 7 درصد احتمال برگشت از کما هست شاهزخ برگشته بود و با برگشتنش بهم فهمونده بود که خدا چه بی نهایت دوستم داره!

خدایی که تو این مدت وقتی ناامید میشدم ازش گله و شکایت میکردم و حس میکردم حواسش به من نیست حالا بهم فهمونده بود که خوب هوای من و دلم و داره!
واسه هزارمین بار تو دلم ازش تشکر کردم و همزمان صدای مامان مهین و شنیدم:
_چطوره امشب و بخاطر به هوش اومدن شاهرخ جشن بگیریم و پیتزا و نون خامه ای بخوریم؟

صدای خنده هام تو خونه پیچید:
_مطمئنید بخاطر به هوش اومدن شاهرخه و شما با وجود قند و چربی هوس شیرینی و پیتزا نکردید؟
با خنده جواب داد:
_مهم مناسبتشه!
و قبل از اینکه من جوابی بدم گوشی تلفن و تو دستش گرفت و پیتزا سفارش داد..

🍃🍃🍃

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 42 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-42/feed/ 0
رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 69 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-69/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-69/#comments Sat, 08 Feb 2020 17:15:19 +0000 http://romanone.com/?p=3121   با دست کلبه ای رو که ته باغ قرار داشت رو نشون میده و میگه : به احتمال زیاد مامان الان اونجا در حال مطالعه باشه . من: اما چرا اونجا ؟ ما داخل خونه هم کتابخونه داریم پس چرا بدون اینکه به کسی اطلاع بده به اونجا رفته . _ نمیدونم چرا مادر …

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 69 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

با دست کلبه ای رو که ته باغ قرار داشت رو نشون میده و میگه : به احتمال زیاد مامان الان اونجا در حال مطالعه باشه .

من: اما چرا اونجا ؟ ما داخل خونه هم کتابخونه داریم پس چرا بدون اینکه به کسی اطلاع بده به اونجا رفته .

_ نمیدونم چرا مادر اون کلبه رو بیشتر از کتابخونه دوست داره . ولی میدونم ادم ها چه مرد باشه و چه زن زمان هایی به تنهایی نیاز دارن و دوست دارن با خودشون خلوت کنن .

من: پس یعنی نمیتونم الان برم پیشش؟

_ بهتره بزاریم مدتی با خودش تنها باشه شاید به این تنهایی نیاز داشته باشه .

” باشه” کوتاهی میگم و سکوت میکنم . همراه دنیل از اتاقک خارج میشم . چند دقیقه ای با دنیل صحبت میکنم که یکی از سربازها نامه ای میاره و از دنیل میخواد که دوباره به قصر برگرده .

بعد از رفتن دنیل نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و به سمت کلبه ای که مادرم اونجا بود میرم .از پنجره نگاهی به داخلش میندازم .

مادرم در حالی که پتوی بافت نازکی رو روی پاهاش انداخته بود و روی صندلی راک قهوه ای رنگی کنار شومینه نشسته بود .

نفس اسوده ای میکشم. دیگه خیالم راحت شده بود که حالش خوبه . از پنجره فاصله میگیرم که با صدای مادرم متوقف میشم .

_ چه کسی اونجاست؟ زود باش خودت رو نشون بده !

با صدای مادرم چندتا از سربازها با عجله به این سمت میان اما با دیدن من گاردشون رو پاینن میارن و تعظیم کوتاهی میکنن .

سری براشون تکون میدم و بعد از اینکه بهشون اطمینان میدم اتفاقی نیوفتاده به داخل کلبه میرم . با ورودم به داخل کلبه از پشت شمشیری روی گلوم قرار میگیره .

_تکون بخوری بهت رحم نمیکنم بهم بگو تو کیی هستی؟!

من: مادر منم ! دخترتون!

مادرم با تردید میگه: اما دختر من الان داخل قصره !

به ارومی به سمتش برمیگردم . مادرم با دیدن من شمشیرش رو پایین میاره و ناراحت میگه: من رو ببخش دخترم که به روت شمشیر کشیدم . اما فکر نمیکردم که الان بخوای از قصر برگردی . فکر کردم چند روزی اونجا میمونی .

لبخندی به صورت غمگین و مهربونش میزنم و به سمتش میرم . محکم در آغوشش میگیرم و میگم: فدای سرت مادر من ..اشکال نداره ..من از کارت ناراحت نشدم مقصر اصلی منم که مخفیانه امدم اینجا .

مادرم من رو از خودش جدا میکنه و نگران میگه : خوبی دخترم ؟ شمشیر بهت اسیبی نزد ؟

من: خوبم لطفا نگران من نباشید .

مکث کوتاهی میکنم و میگم: وقتی از قصر امدم از ندیمه ها سراغتون رو کرفتم اما نمیدونستن شما کجا هستید . اما دنیل بهم گفت که شما اینجا هستید .

_ دنیل هنوز هم اینجاست؟

من: نه مجبور شد برای حل کردن بعضی از کارها دوباره به قصر برگرده .

مادرم سری تکون میده و حرفی نمیزنه از این سکوت خوشم نمی امد برای همین پرسیدم : مادر تو این کلبه داشتید چیکار میکردید؟

با این حرفم لبخندی روی صورت مادرم میشینه و چشم هاش برق میزنه . با لبخند به سمت شومینه میره و رو به من میگه : بیا اینجا .

با کنجکاوی به سمت مادرم میرم و کنارش میشینم . نگاهی به کتاب بزرگی که جلد طلایی رنگی داشت میندازم . چه کتاب قشنگی! طرح های خیلی جالبی روش کار شده .

 

من: این چه کتابی هست ؟

_ این کتاب رو یادت نمیاد؟ خوب نگاهش کن ببین چیزی به خاطر نمیاری؟

من: طرح کتاب خیلی برای من اشنا هست اما هر چی فکر میکنم چیزی به یاد نمیارم . به خاطر ندارم که کجا این کتاب رو دیدم .

مادرم از بین کتاب نقاشی بیرون میاره و میگه : وقتی بچه بودی به نقاشی علاقه زیادی داشتی برای همین ما از بهترین استاد نقاش قصر درخواست کردیم تا بیاد و به طور خصوصی بهت اموزش بده. این اخرین نقاشی بود که کشیدی . بعد از گمشدنت از پدرت خواستم تا اون نقاشی رو به یکی از بهترین صحافان بده تا از اون یک جلد کتاب درست کنن .

با ذوق و خوشحالی به کتاب نگاه میکنم و میگم: واقعا شما همچین کاری کردید؟! چقدر اون صحاف ماهر بوده که تونسته اون نقاشی رو روی جلد کتاب طراحی کنه..حالا داخل این کتاب چه چیزی هست؟

مادرم لبخند دلنشینی میزنه و میگه: هر وقت که ما به سفر تجاری میرفتیم و نمیشد تو و برادرت رو با خودمون ببریم کلی نامه برامون مینوشتی و وقت هایی هم که کوچیک تر بودی نقاشی میکشیدی و از برادرت میخواستی اون رو با نامه برامون بفرسته . من تمام نامه ها و نقاشی هایی که برای مت و پدرت کشیدی رو جمع کردم. همه رو داخل این کتاب گذاشتم و مثل گنجینه ای ارزشمند ازش نگهداری کردم .

مادرم آه غمگینی میکشه و ادامه میده : در نبودت هر روز به اینجا می امدم و ساعت ها به این کتاب نگاه میکردم و تو تنهایی خودم باهات حرف میزدم تا بلکه یکم از دلتنگی هایی که داشتم کم بشه.

اشکی از گوشه چشمش جاری میشه. طاقت گریه کردن مادرم رو نداشتم. با دست هام اشک های گرمش رو از صورت مهربونش پاک میکنم و میگم : خواهش میکنم انقدر خودتون رو ناراحت نکنید . من دیگه پیشتون برگشتم دیگه نباید غصه بخورید .من برای همیشه کنارتون میمونم .

مادرم در بین گریه لبخندی میزنه و میگه : تو چرا انقدر با من رسمی حرف میزنی دختر؟

من: خب ..خب ..نزنم؟

_ کجای دنیا رو دیدی که مادر و دختر انقدر رسمی با هم دیگه حرف بزنن ؟

خجالت زده به مادرم نگاه میکنم و میگم: خب فقط برای اینکه احترام بیشتری برای شما قائل باشم اینجوری صحبت کردم .

_ دوست ندارم اینجوری باهام حرف بزنی . چون احساس میکنم باعث میشه از هم فاصله بگیریم و من برای تو به چشم یک غریبه به نظر بیام . هر چند حدس میزنم به دلیل اینکه سال ها از هم دور بودیم هنوز به من عادت نکردی .

من : این درسته که دوری طولانی مدت ما از هم باعث شده فاصله بینمون ایجاد بشه اما این فاصله همیشگی نیست. هر چی باشه من دخترتونم! مگه میشه مادرم رو دوست نداشته باشم و بخوام ازش دور باشم؟!

_ درسته .. زمان همه چیز رو به مُرور حل میکنه. من نباید حسم رو به خاطره همچین چیزهایی بد کنم بهتره تو لحظه زندگی کنم و از الانم لذت ببرم .

مادرم برای اینکه از اون حال و هوا در بیاد بحث رو عوض میکنه و میگه : دوست داری نقاشی ها و نامه هایی که برای ما میفرستادی رو ببینی؟

من: اره خیلی مشتاقم تا یادگاری های دوران کودکیم رو ببینم .

 

چند ساعتی با مادرم در کلبه مشغول دیدن اون کتاب بودیم و خاطراتمون رو با هم مرور کردیم. با صدای تق تق در نگاهم رو از روی احرین برگه کتاب میگیرم .

یکی از سربازها با صدای خشک و نظامی از پشت در میگه : بانوی من جناب وزیر اعظم به همراه دوک جوان بهخونه برگشتن .

_ چقدر زود برگشتن ..مشکلی پیش امده ؟

_ نمیدونم بانوی من ایشون به من چیزی نگفتند.

_ بسیار خب الان به داخل خونه برمیگردیم .

مادرم بعد از گفتن این حرف به سمتم برمیگرده و میگه : بهتره ادامه حرف هامون رو بزاریم برای یک روز دیگه . پدر و برادرت حتما خیلی خسته هستن و به استقبال دو بانوی زیبا نیاز دارن .

با لبخند سری تکون میدم و هردو به سمت داخل خونه حرکت میکنیم. با ورودمون به خونه مادرم به یکی از ندیمه ها دستور میده تا چهارتا لیوان شیر گرم اماده کنن.

نگاهی به ساعت میکنم . باورم نمیشد! من و مادرم حدود پنج ساعت با هم دیگه صحبت کردیم! لبخند محوی روی صورتم میشینه .

مادرم خیلی خوب تونسته بود حواس من رو از اتفاقات امروز کاملا پرت کنه به طوری که زمان و مکان از دستم خارج شده بودن.

بعد از خوش امدگویی به پدر و برادرم به سمت اتاقم حرکت میکنم. تا شام اماده بده یک ساعتی وقت داشتم . برای همین تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم.

ندیمه ها به کارها رسیدگی میکردن . دیگه لازم نبودم مثل زمانی که داخل قصر بودم با وجود خستگیم به کمک ندیمه ها برم و میز شام رو اماده کنم .

با ورودم به اتاقم بوی خاصی به مشامم میرسه . به سمت تختم میرم که با دست گل بزرگی که گوشه تخت بود مواجه میشم .

با شگفتی از روی تخت برشون میدارم و نگاهسون میکنم. تو فکر این بودم چه کسی این گل ها رو برای من فرستاده. چشمم به نامه ای که به یکی از گل ها وصل شده بود می افته .

با هیجان بازش میکنم و شروع به خوندنش میکنم . دیوید این گل ها رو به عنوان معذرت خواهی برای اتفاقات امروز فرستاده بود .

با عشق نامه رو میبوسم و نگاهی به گل ها میندازم . من بخشیده بودمش اما یکم تنبیه برای این مرد مغرور بود …نبود؟!

دوست نداشتم حتی یک ثانیه هم به اتفاقات امروز فکر کنم اما هر کاری میکردم نمیشد. ذهنم پر شده بود از الیس و حرف هایی که بهم زده بود .

با اینکه دنیل من رو از امنیت این خونه مطمئن کرده بود اما هنوز هم میترسیدم. اونها افرادی هستن که به داخل قصر نفوذ کردن و قصد کشتن دیوید رو داشتن .

پس امدن به این خونه فکرنکنم کار سختی برای اونها باشه. البته فکر نکنم رونالد در این مورد کمکی به اونها بکنه. مدتی هست که شاهزاده رونالد ساکت شده و دست به انجام هیچ کاری نزده و این من رو بیشتر از قبل میترسونه.

چون مطمئنم داره یک نقشه دقیق و حساب شده برنامه ریزی میکنه تا ضربه کاری به دیوید و یا من بزنه . مهره های اصلی این بازی هم الکساندرا و دخترش هستن !

 

از کاری که رونالد میخواست انجام بده خیلی میترسیدم. نمیدونم چه نقشه ای در سرش داره اما حتما میخواد کاری انجام بده چون سکوت طولانی مدتی کرده نمیتونه الکی باشه .

دیوید میگفت باید همه کارها رو بسپارم به خودش اما مگه یک نفر چقدر میتونه زیر سنگینی این همه مشکلات دوام بیاره؟ بهش باور داشتم اما از طرفی هم نمیتونستم جلوی نگرانیم رو بگیرم .

اروم از روی تختم پایین میام. با فکر مشغول به سمت در میرم و از اتاقم خارج میشم. میخواستم گلدونی برای هدیه ای دیوید بهم داده بود پیدا بکنم که با صدای حرف زدن دو نفر متوقف میشم .

_ حالا ما واقعا مجبوریم که این کار رو بکنیم ؟

_ چاره دیگه ای نداریم. من این کار رو برای محافظت از خودش انجام میدم .

_ اما من میترسم که بفهمن دخترمون برگشته و بخوان با نقشه اون رو دوباره از ما جدا کنن.

_ نگران نباش! دخترمون دیگه بزرگ شده میتونه از پس خودش بربیاد و گول اون ادم ها رو نخوره. خودت میدونی خودم هم راضی به انجام این کار نیستم اما با اتفاقاتی که امروز افتاده این کار برای حفاظت از جان دخترمون خیلی بهتره. اگه همه اون رو بشناسن و در معرض دید همه باشه به راحتی نمیتونن اسیبی بهش برسونن .

دیگه صدایی نمیشنوم برای همین فورا اونجا رو ترک میکنم . پدرو مادرم داشتن درمورد چه کاری حرف میزدن؟ قراره چه اتفاقی بی افته ؟

باز هم هزار جور فکر و سوال های بی جواب در ذهنم شکل میگیره. به سمت سالن غذاخوری حرکت میکنم. دنیل رو میبینم که روی صندلی منتظر نشسته .

با دیدن من لبخندی میزنه و میگه : چطوری خانوم خانوما ؟ حالت بهتر شد؟

با دیدن این دنیل پر انرژی لبخندی میزنم و میگم: بهترم ..چه خبر از داخل قصر؟کارها خوب پیش میره ؟

از این بابت خوشحال بودم که دنیل دیگه رفتارش مثل سابق شده بود و دیگه پسر ساکت و کم حرفی نبود .

_ اوضاع کمی بهم ریخته هست اما به مرور خوب میشه ..اما فعلا اینها مهم نیست. مهم این هست که تا چند وقت دیگه مهمانی در پیش داریم .

من: مهمانی؟ چه مهمانی ؟

_ مهمانی معرفی دخترم که بعد از سال ها دوباره پیش ما برگشته .

با صدای پدرم به سمتش برمیگردم.پدر و مادرم هردو با هم از پله ها پایین میان و سر میز میشینن. با کنجکاوی اشکاری میگم : پدر چرا تصمیم دارید من رو به بقیه معرفی کنید ؟

_ دلیلی نداره که این کار رو انجام ندم . تو دختر منی باید همه تک دختر وزیر اعظم رو بشناسن ! باید بشناسنت تا بتونی زندگی کنی.

من: اما پدر من بدون شناخته شدن هم میتونم زندگی کنم.

_ درسته اما این برای خودت بهتره. اگه همه بشناسنت کمتر اسیب میبینی .

من: چیزی شده که باعث شده شما انقدر نگران بشید؟!

_ دخترم خودت یک مدت داخل قصر بودی و اونجا زندگی کردی. میدونی که کسانی که در جست و جوی قدرت هستن همیشه منتظر فرصتی هستن تا به خواسته خودشون برسن و برای این کار هرکاری میکنن. باید قدرت به دست بیاری تا نتونن تو رو به راحتی هدف قرار بدن. با معرفی کردن تو به عنوان دخترم تو قدرت به دست میاری و دیگه هدف اسونی برای اونها نیستی. باید برای حفاظت از خودت تلاش کنی دخترم.

 

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 69 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-69/feed/ 3
رمان خان پارت 65 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-65/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-65/#comments Fri, 07 Feb 2020 13:08:15 +0000 http://romanone.com/?p=3118   🌸گلناز امیر هرچی گفت تو گوشم نرفت و تهدیدش کردم اگه دنبالم بیاد و نزاره حلش کنم دیگه نه من نه اون.. امیر بنده خدا هم عین همیشه کوتاه اومد.. یه تاکسی خبر کردم و رفتم دم خونه اردلان.. تا خدمتکار درو باز کرد هولش دادم کنار و رفتم تو خونه عرض حیاط بزرگ …

این نوشته رمان خان پارت 65 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

🌸گلناز

امیر هرچی گفت تو گوشم نرفت و تهدیدش کردم اگه دنبالم بیاد و نزاره حلش کنم دیگه نه من نه اون.. امیر بنده خدا هم عین همیشه کوتاه اومد.. یه تاکسی خبر کردم و رفتم دم خونه اردلان.. تا خدمتکار درو باز کرد هولش دادم کنار و رفتم تو خونه عرض حیاط بزرگ رو طی کردم و داد زدم

🌸گلناز: اردلان خان.. کجایی.. اردلان خان بیا ببینم امروز تکلیفمونو روشن کنیم..

در بزرگ عمارت باز شد اردلان با تعجب اومد بیرون و گفت

اردلان: گلنلز خوش اومدی.. چیشده چرا انقدر عصبانی هستی بانو.. بیا بشین یه نوشیدنی خنک بگم بیارن که اروم بشی.. اخه چی شده…

گلناز: چی شده? از من نباید بپرسی اقا.. صبا خانومت کجاست.. صداش کن از اون بپرس..

اردلان چشماش از تعجب گرد شد با ناراحتی و تعجب گفت

اردلان: ببین گلناز تا نیای نشینی و یه شربت نخوری و اروم نشی حرف نمیزنیم.. خیلی به هم ریخته ای گریه کردی? بیا تو.. بیا..

رفتم نشستم برام یه نوشیدنی اورد یه کم خوردم و با ناراحتی گفتم

🌸گلناز: اردلان خان شما برام خیلی محترمی.. اما قرار ما این بود? قرار ما یه دوستی سالم خانوادگی بود.. شما خودت منو با کتی اشنا کردی خیلی هم خانوم خوبی بود.. من چمیدونستم زنت با کتی مشکل داره و بعد به خاطر مشکلات شخصیش با کتی و توهماتش میخواد ابروی چندین ساله شوهر منو تو بیمارستان ببره.. اصلا این حرکت یعنی چی این داستانا نه در شان خانواده ی ماست و نه شما..

اردلان: صبا چه غلطی کرده باز.. از دست این زنیکه روانی خسته شدم خستهههه

خیلی عصبانی شد از جاش بلند شد و راه میرفت قبل از اینکه چیزی بگم گفت

اردلان: خدا میدونه روزی هزار بار به لحظه ای که باهاش ازدواج کردم لعنت میفرستم.. جوونیمو زندگیمو به باد داد با روانی بازی هاش.. من درستش میکنم.. برای امیر.. خودم شخصا میرم بیمارستان.. اما اومده چی گفته تو اینو بگو..

🌸گلناز: فکر کرده من با کتی دست به یکی کردم که این خدمتکار جدید.. شبنمو بفرستم تا شما .. چمیدونم از راه به در بشی.. زندگی صبا خراب بشه نمیدونم واقعا نمیدونم.. در شان خودم نمیبینم همچین چیزایی رو به زبون بیارم..

اردلان: ای توهمی.. شب خدمتش میرسم.. الان نیست معلوم نیست از ترسش کدوم گوری قایم شده.. دم در اورده.. اگه اولین باری که راه افتاد و ابروی من و پیش این و اون برد میزدم تو دهنش اینجوری نمیشد.. کار به اینجا نمیرسید.. تو خودتو ناراحت نکن… این بار دیگه از حد گذرونده…باید تاوان این کارشو پس بده..

گلناز: ببین اردلان خان.. من نمیخوام اتیش بیار معرکه باشم اما اجازه نمیدم کسی با بی ابرویی بخواد ابروی شوهرمو ببره.. پس لطفا بهش بگید بار اول و اخرش باشه..

🌸اردلان: میدونی گلناز از همون بار اول که دیدمت صادقانه به امیر غبطه خوردم بابت شیرزنی که کنارشه.. نگران نباش من حلش میکنم.. یه بار برای همیشه.. تو نمیدونی من این مدت چی کشیدم..

دوباره نشست و اه عمیقی که شاید از سر حسرت بود کشید..

چایی میخوردیم و اردلان عمیقا فکری بود.. یهو خودش به حرف اومد و گفت

🌸اردلان: به معلم پیانوی کتی پول داده بود.. اتاق کتی یه پنجره داشت رو به حیاطشون.. از اونجا فقط یه بخش از اتاق دیده میشد.. یه روز که شک حسابی افتاد به جونم رفتم اونجا.. جایی نشسته بود که فقط کتی دیده میشد.. نشسته بود و مینواخت.. میدونستم ساعت کلاسشه و معلمش همون یارو إ.. خیلی شنگول بود میگفت و میخندید..سرشو میبرد سمتی که من نمیدیدم و انگار یه کارایی لوندی هایی میکردی.. هر دو روز کلاس داشت و من هر دو روز عین سگ لنگ پایین پنجره مخفیانه نگاهش میکردم… گذشت و گذشت.. من دیگه طاقت نیاوردم.. چون به چشم خودم دیده بودم که بگو و بخندش به راهه و حسابی سوخته بودم باورم شد.. یه بارم اتفاقی بیرون تو خیابون با اون یارو دیدمش.. دیگه بار اخری بود که در قلبم به روی کتی باز بود.. سنگ شدم… رفتم سمت صبا.. بدون اینکه بفهمم چه ظلمی به خودم و قلبم کردم..

گلناز: میخوای بگی اون مرده و کتی بینشون هیچی نبود? تو اشتباه دیده بودی?

اردلان پوزخندی زد و گفت

🌸اردلان: چه مردی? طرف زن بود.. صبا پول داده بود مربیه مرد جاشو یکی دو هفته جاشو با یه مربی زن عوض کنه.. منه خاک بر سر واسه این که مبادا کتی منو ببینه اول کلاسش میومدم پشت پنجره و وسطش میرفتم.. انقدر خر بودم که ندیدم.. اون باری هم که یارو رو با کتی تو خیابون دیدم ظاهرا بازم به نقشه ی صبا معلمه رفته بود جلو کتی رو گرفته بود که بیا بریم من یه مغازه نشونت بدم که کتاب های نوت داره و این مزخرفات..

وقتی اینو فهمیدم خیلی ناراحت شدم.. برای کتی.. برای اردلان.. برای عشقشون چه قدر عاشقا اینجوری عشقشونو باختن? به خودم فکر کردم.. من اصلا تا حالا عاشق نشده بودم که ببازمش.. افرا.. افرا اشتباه بود نه عشق.. امینم که کسی بود که دوسش داشتم.. کاش تو گذشته منم یه عشق این مدلی داشتم.. یکی که یه لنگه پا وایسه برات.. اردلان رشته ی افکارمو پاره کرد و گفت

🌸اردلان: اشتباهم برام گرون تموم شد.. وقتی ازدواج کرده بودم و کار از کار گذشته بود.. فکرکنم یه ماه از اشتباه وحشتناکم یعنی ازدواج با صبا گذشته بود که فهمیدم.. وقتی کتی ازدواج کرد.. من دیدم اون معلم پیانو شوهرش نیست.. بدم اومد حس کردم کتی چه دختره بی بند و باریه اما از طرفی ذهنم همیشه مشغول این بود که چرا اون فرشته ای که من میشناختم یهو انقدر ادم کثیفی شد تا این که بلاخره یکیو فرستادم سراغ معلم پیانو تا خیال خودم و راحت کنم و مطمئن شم کتی واقعا دختر بدیه اما وقتی طرف برام خبر اورد دنیا رو سرم خراب شد.. معلمه با پولی که بهش دادیم دهن وا کرد و گفت صبا ازش اینارو خواسته بود اونم دیده پول خوبیه و کار عجیب و غریبی هم نیست قبول کرده.. اون روزی که خبرو فهمیدم یادم نمیره.. زدم از خونه بیرون.. به صبا به کتی.. به هیچ کس هیچی نگفتم.. رفتم یه جای پرت سرمو گذاشتم رو فرمون و عین بچه ها های های گریه کردم.. گریه هم داشت همچین حماقت مسخره ای..

 

دلم برای اردلان سوخته بود با ناراحتی گفتم

گلناز: چرا همون موقع که همه چیزو فهمیدی به کتی نگفتی? هر دو همونجا زندگی اشتباهی که واسه خودتون ساخته بودین تموم میکردین..

🌸اردلان: چجوری میگفتم انقدر احمق بودم گلناز? بعدم درسته بهش نگفتم اما تلاش کردم از شر صبا خلاص بشم.. هرجوری که تونستم.. اما نشد.. صبا ول کن من و این زندگی نبود.. ول کنم نبود و زندگی هم برام نذاشته بود شاید اگه صبا زن خوبی بود به مرور می بخشیدمش.. زندگیمو تباه کرد.. انگار عذاب وجدان بلایی که سر عشق من و کتی اورده بود ولش نمیکرد و از همون اول سایش افتاده بود رو زندگیمون.. من موندم و تنهایی.. صبا و دیوونگی هاش.. به تمام زنای اطرافم گیر داده بود.. بعدم اصرارش به بچه دار شدن و مشکل داشتنش حالشو بدتر کرده بود.. زندگیم شد جهنم.. خودت که داری میبینی.. من و این کاخی که واسه خودم ساختم خوشبخت نیستیم فقط یه زندانه که من و صبا توش محکوم به حبس ابدیم منم از یه زمانی به بعد دیدم این زنه دیوونه همه جوره داره زندگیمو سیاه میکنه.. من سعی میکنم ادم باشم و کاری نکنم.. با همه ی بدی هایی که بهم کرده بود سعی کردم تحمل کنم اما طاقتم طاق شد.. برای همین بعد یه مدت زدم به بیخیالی با لین دوس شدم با اون دوس شدم.. فکر نکن هوسبازم.. با این کار دنبال حال خپبی بودم که بعد از کتی گمش کرده بودم.. اما نشد.. نشد و حال من هر روز بدتر شد.. بعد از طلاق کتی همه جوره دنبالش رفتم.. ازش خواستم برگرده اما راضی نشد.. حقم داشت… منم جاش بودم به مردی که قالم گذاشته بود اعتماد نمیکردم.. بگذریم سرتو درد اوردم..

لبخندی زدم و چیزی نگفتم و بعد از مکث طولانی گفتم

گلناز: نه واقعا.. خوشحالم که حرف زدیم لااقل سبک شدی.. من نمیدونم باید چی بگم.. فقط خیلی.. چی بگم خیلی ناراحت شدم..

🌸اردلان: همین که گوش دادی کافیه.. راستی در مورد پیشنهاد کاریم فکر کردی?

گلناز: فکر کردم.. راستش خبرشو در نهایت اخر هفته میدم اما گمون نکنم مشکلی باشه.. قبول میکنم البته بعد از کاری که امروز صبا کرد یه کم مردد شدم اما..

اردلان: تو نگران اون نباش.. من حلش میکنم.. گفتم که.. میخوام از شر این کاراش خلاص بشم.. بار اخری میشه که ابروی منو برده…

سرمو به تایید تکون دادم و گفتم

گلناز: امیدوارم همین طور باشه.. من دیگه میرم..

🌸خداحافظی کردم و تو راه برگشت همش به کتی فکر میکردم..به این که تو این ماجرا کسی که واقعا تقصیری نداشت اون بوده و کسی که واقعا ضربه خورده بازم خودش بوده…

🌸وقتی رسیدم خونه امیر با ناراحتی تو حیاط نشسته بود تا منو دید گفت

امیر: رفتی کار خودتو کردی اره? شر به پا کردی? چه قدر دیر برگشتی اخه مگه من بهت نگفتم نرو خانوم? میخوای کاری منی زنه دوباره فردا بیاد بیمارستان? به خون ما تشنه بشه?

گلناز: نخیر.. اصلا صبا خونه نبود.. من جریانو به اردلان گفتم.. دیگه خودش میدونه و زنش جرات داره دوباره بیاد بیمارستان تا ببینه چیکارش میکنم.. تو نگران نباش عزیزم.. من حلش کردم..

امیر اخماش و کشید و گفت

🌸امیر: یعنی چی که صبا خونه نبود.. پس تو واسه چی رفتی داخل.. تنها با اون یارو.. خوشم نمیاد ازش اصلا کلا بیخیال شدم نفوذش که به کار من نمیاد و کلا هم ادمی نبودم که بخوام از نفوذ کسی استفاده کنم.. یه بار خواستم همچین کاری کنم خدا زد پس کلم.. ول کن بابا بیخیالشون.. خوشم نمیاد دیگه باهاشون در ارتباط باشیم زنش نرمال نیست.. خودشم همین طور

گلناز: شلوغش نکن امیر جان.. اینجوری نیست.. اولا که تو خونه ی اون هزار تا خدم و حشم هست.. تنها نبودیم که.. بعدم دو کلوم حرف زدیم اونم بنده خدا کلی معذرت خواهی کرد و تموم شد رفت پی کارش

امیر: من حرفمو زدم به هر حال…

🌸گلناز: نمیشه که امیر جان.. قرار بود باهاشون کار کنم.. امروزم دوباره پرسید.. من که نمیتونم به خاطر اینکه زنش روانیه به موقعیتی که برام پیش اومده نه بگم..

امیر: گلناز باز شروع کردیا.. من و تو در مورد این کار به توافق نرسیدیم پس بهتره بیخیالش بشی..

گلناز: ببین امیر من تا حالا ازت چیزی نخواستم.. اما این بار دوست دارن رو پای خودم باشم.. لطفا.. لطفا کوتاه بیا.. قراره فقط دو روز در هفته باشه کار خاصی هم نیست..

🌸یه ساعتی با هم کل کل کردیم و اخرش امیر کوتاه اومد و گفت

امیر: باشه گلناز.. از هفته ی دیگه میتونی بری.. اما هر مشکلی بیاد اولا مسئولیتش با خودته دوما سریع کارو ول میکنی باشه?

پریدم سمتش بغلش کردم و گفتم

گلناز: اخ جووون میدونستم کوتاه میای.. باشه.. هرچی تو بگی.. قبوله.. پس فردا به اردلان خبر بده.. خودت بگو که بدونه تو هم پشتمی و موافقی..

🌸میدونستم از این حرفم خوشش میاد همینم شد لبخند رضایتی زد و باشه ای گفت..
دیگه مشکلی نداشتم هم از شر شبنم خلاص شده بودم هم کارو گرفته بودم.. تازه از راز اردلانم خبر دار شده بودم.. این وسط فقط و فقط یه مشکل حل نشده داشتم اونم پیدا کردن نازگل بود… خواهرم معلوم نبود الان کجاست.. اما پیدا کردنش به این راحتی نبود به هر دری زده بودیم نشده بود.. یه لحظه از ذهنم گذشت که این کار فقط از اردلان بر میاد اما نمیتونستم بهش اعتماد کنم اگه راز به این بزرگی و وجود مادر و خواهرمو بهش میگفتم نقطه ضعف اصلیم دستش میوفتاد. نباید به این راحتی بهش اعتماد میکردم.. باید صبر میکردم.. اول باید با فائزه مشورت میکردم اون تنها کسی بود که بهش اعتماد کامل داشتم.. اگه با اون مشورت میکردم حتما یه راهی پیدا میشد.. دیگه باید خواهرمو پیدا میکردم.. میترسیدم عین سابق رفتارش برگرده.. بره دنبال چیزای ناجور.. خدا خودش کمکم کنه این ماجرارو هم حلش کنم…

 

این نوشته رمان خان پارت 65 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-65/feed/ 1