رمان وان https://romanone.com رمان وان دانلود و خواندن بهترین رمان های انلاین Wed, 27 May 2020 18:03:00 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.1 https://romanone.com/wp-content/uploads/2018/11/cropped-Untitled69-32x32.jpg رمان وان https://romanone.com 32 32 رمان دلبر استاد پارت 59 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/#comments Wed, 27 May 2020 18:03:00 +0000 https://romanone.com/?p=3541   چپ چپ نگاهم کرد: _یه جوری میگی انگار من نگهبان اون قصر بودم و تو هفته ای یهبار میومدی دیدنم و ضایع برمیگشتی! با یادآوری اینکه چند بار به دیدنم اومده بود و هربار نشده بود همو ببینیم نگاه شرمندم و بهش دوختم: _تو که میدونی گیرچه دیوایی افتاده بودم و دستش و نوازش …

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 59 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

چپ چپ نگاهم کرد:
_یه جوری میگی انگار من نگهبان اون قصر بودم و تو هفته ای یهبار میومدی دیدنم و ضایع برمیگشتی!

با یادآوری اینکه چند بار به دیدنم اومده بود و هربار نشده بود همو ببینیم نگاه شرمندم و بهش دوختم:
_تو که میدونی گیرچه دیوایی افتاده بودم
و دستش و نوازش کردم:

_ببخشید
عین دیوونه ها زد زیر خنده:
_خب حالا هندیش نکن سرجمع دوسه بار اومدم که اونم اگه یه کم اصرار میکردم میذاشتن بیام تو…اما از جایی که در حدی نیستی که من بخوام بخاطر دیدنت التماس کنم بیخیال میشدم و میرفتم!

و هرهر خنده هاش و ادامه داد که سرم و به نشونه تاسف واسش تکون دادم:

_تو رو که دارم نیازی به دشمن ندارم دیگه!
صدای خنده هاش اومد پایین و جواب داد:
_پس از وجودم حسابی بهره ببر!

چشمام و باز و بسته کردم و زیر لب چشمی گفتم:
_پاشو بریم بیرون واست چای دم کنم
قبل از اینکه بلند شم گفت:

_وقت واسه چای خوردن زیاده فعلا بشین ببینم قضیه چیه
سوالی که نگاهش کردم ادامه داد:
_زن عموت بهم زنگ زد و گفت که اومدی خونه…اومدنت حتما دلیلی داره دیگه؟

چپ چپ نگاهش کردم:
_اگه مثلا نمیدونی که چرااومدم لازمه بگم که دارم طلاق میگیرم از شاهرخ و یه مدت از این تریبون در خدمتتون خواهم بود!
و با خنده راهی بیرون شدم و هیلداهم پشت سرم راه افتاده بود:

_جدی انقدر خوشحالی واسه طلاق از شاهرخ؟
جلو آشپزخونه وایسادم و برگشتم به سمتش:
_کیه که دلش بخواد تو جوونی مهر طلاق بخوره تو شناسنامش؟
با یه کم مکث جواب داد:

_خب پس این کارا واسه چیه؟چرا در خواست طلاق؟
رفتم تو آشپزخونه و همینطور که کتری و پر آب میکردم تا روی اجاق بذارمش گفتم:
_تو جای من بودی چیکار میکردی؟تو که میدونی شاهرخ بعد از اون تصادف یهو چقدر عوض شد میدونی که نادیدم گرفت و یه دختر دیگه رو واسه ازدواج انتخاب کرد…چرا همچین سوالی میپرسی؟

رو اپن نشسته بود و نظاره گر من و حرفام بود که نفس عمیقی کشید:
_من که باور نمیکنم شاهرخ واقعا بتونه با کسی غیر تو ازدواج کنه…اون خیلی دوستداشت

تکیه به کابینت روبه روش ایستادم:
_داشت…دیگه نداره!

سریع بحث و عوض کردم:
_راستی هیلدا میتونی به بابات بگی واسه من یه کار پیدا کنه بتونم خرج خودم و در بیارم؟
سری به نشونه تایید تکون داد:

_آره حتما…ولی فعلا صبر کن ببینیم چی پیش میاد یهو دیدی استاد التماس کنان اومد واسه معذرت خواهی و جبران تموم اتفاقاتی که افتاده وبعدشم به پات افتاد و ازت خواست که برگردی!
با شنیدن حرفاش قهقهه ای زدم:

_اونم شاهرخ؟
و سری واسه این حجم از خوش خیالیش تکون دادم:
_زهی خیال باطل!
و خم شدم سینی غذا که هنوز وسط آشپزخونه ولو بود و برداشتم و رو کابینت گذاشتمش که صدای هیلدا دراومد:

_خوبه من اومدم یادت افتاد خونه تکونی کنی!
و چپ چپ نگاهم کرد:
_خب دو دقیقه بیا بتمرک دیگه!
چشمکی بهش زدم و دستش و گرفتم واز رو اپن کشیدمش پایین:
_بیا که اومدم!
و کنار خودم رو زمین نشوندمش و پرسیدم:
_چه خبر از تو چیکارا میکنی؟
شونه ای بالا انداخت:
_منم خوبم تنها میرم دانشگاه تنها میام…میگذره!

پوفی کشیدم:
_دلم واسه دانشگاه یه ذره شده
انگار چیزی یادش اومده بود که با ذوق گفت:
_راستی بهت گفتم که این ترم با دوست شاهرخ..استاد عماد جاوید کلاس برداشتم؟

و همونطور با ذوق نگاهم کرد که خنده ام گرفت:
_نه نگفتی ولی اون زن داره ها میدونی که؟
طلبکار زل زد بهم:
_زن که هیچی دوتا بچه ام داره!
و غرغر کنان ادامه داد:

_اگه یه کم صبر میکرد و من و میدید شاید الان…
با آرنج کوبیدم تو پهلوش:
_هوی هوی…هیچ میفهمی داری چی میگی؟
دماغش و بالا کشید:
_اصلا گور بابای هرچی مرده!
با خنده جواب دادم:

_والا!
زهر ماری نثام کرد و بعد دراز کشید:
_خب دیگه من میخوابم واسه شام بیدارم کن!
با چشمای گرد شدم نگاهش کردم:
_میموندی حالا؟

به کیف بزرگی که جلو در اتاق بود اشاره کرد و جواب داد:
_اومدم که بمونم دیگه
و یه چشمی نگاهم کرد:
_اون لباسا واسه دو سه روز کافیه دیگه؟
چشمام گرد تر شد:
_دو سه روز؟
_شایدم بیشتر!

لبام مثل یه خط صاف شد:
_بابات میدونه اونوقت؟
زیر لب اوهومی گفت:

_مامانمم میدونه..هیچ راه فراریم نداری متاسفانه اومدم که بمونم!
خم شدم و محکم لپش و کشیدم:
_خره خب من الان ذوق مرگ میشم!
نگاه پر تاسفی بهم انداخت:

_ذوق طلاق..ذوق مهمون ناخونده..هیچیت مثل آدمیزاد نیست…
خنده ام گرفته بود که با خنده گفتم:
_چون یه رفیق آدم نداشتم…همش تو بودی!

و قبل از اینکه بتونه مشت و لگداش و تقدیمم کنه از رو زمین بلد شدم و فرار…

چند ساعتی از اومدن هیلدا میگذشت…
با اینکه با صدای خر و پفاش خونه رو گذاشته بود رو سرش اما من خوشحال از اینکه اومده بود و دیگه تنها نبودم حتی از صدای خر و پف هاشم لذت میبردم و دلم میخواست تا همیشه کنارم باشه…
انگار رسیده بودم به مرحله ای که ترس تنهایی داشت دیوونم میکرد و مدام دلم میخواست یکی کنارم باشه یکی که من و بفهمه و موندنی باشه!
به مرغ در حال پخت سری زدم و خواستم ازش بچشم اما اشتهام به قدری کور بود که باعث گرفتگی چهرم شد و تو همین لحظه صدای خوابالو و گرفته هیلدا به گوشم رسید:

_پرنسس بیدار شد..
این دیوونه بازیاش همه غم و غصه هام و از یادم میبرد که جواب دادم:
_صبح بخیر پرنسس!
ادامه داد:
_پرنسس گشنست!

از آشپزخونه اومدم بیرون و مدل فیلم کره ایا بهش تعظیم کردم:
_غذا در حال آماده شدنه
با ژست سوسانو نگاهم کرد:

_خیلی خب!
لنگه دمپاییم و از پام درآوردم و پرت کردم سمتش و هرچند که جا خالی داد اما غر زد:
_پاشو جمع کن خودتو…فکر کردی اومدی مهمونی و خوشگذرونی؟
چشماش از شدت تعجب گرد شده بود:
_برگام!
لنگه دیگه دمپاییم و درآوردم و حین پرتاب به سمتش گفتم:
_رعایت ادب الزامیه!

قیافش دیدنی بود هم تعجب کرده بود و هم میخندید که گفت:
_آقا اصلا من میرم خونمون!
چشم غره ای بهش رفتم:
_مرغ و برنج و صدتا خوراکی دیگه حرومت کردم جرئت داشتی پات و از در این خونه بذار بیرون
_آب دهنش و با سر و صدا قورت داد:

_بعد شستن ظرفا میرم
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_چیزم بخوری فایده نداره…حالا حالاها اینجایی
نفس عمیقی کشید:

_غلط کردم!

قیافه زاری به خودش گرفت که باعث خنده هر دومون شد و بعد پرسیدم:
_ماشینم آوردی؟
چپ چپ نگاهم کرد:
_یه درصد فکرکن پرنسس بی ماشین تردد کنه
سریع جواب دادم:

_نکشی مارو؟
ابرویی بالا انداخت که ادامه دادم:
_شام و که خوردیم بریم بیرون؟
خوشحال جواب داد:

_اگه عموت اوکیه چرا که نه؟
چشمکی بهش زدم:
_عموم خیال میکنه که ما داریم میریم خونه شما تا تو یه سری خرت و پرت برداری بیاری قرار نیست بدونه که ما کجا میریم
سری به نشونه تایید تکون داد:

_اتفاقا بابای منم خیال میکنه عمو و زن عموت عین شیر بالاسرمونن و من و تو نمیتونیم هیچ غلطی کنیم
و پوزخندی زد:
_ولی کور خوندن!

خل و چل بازیای من و هیلدا تمومی نداشت و وقتی دهنمون باز میشد بستنش فقط دست خدا بود!
شام دو نفرمون و با بگو بخند خوردیم و بعد آماده شدیم واسه بیرون رفتن
…..

#شاهرخ

از وقتی اومدم خونه نشسته بودم تو اتاق بی اینکه لباسی عوض کنم یا حتی چیزی بخورم…
با شنیدن حرف های امروز دلبر انگار لال شده بودم و کورسوی امیدی که تو دلم روشن بود رو هم واسه همیشه نابود شده میدیدم…
با شنیدن صدای هلن پشت در اتاق به خودم اومدم:

_عزیزم اینجایی؟
حوصله ای براش نداشتم که جواب ندادم اما در اتاق باز شد و هلن وارد اتاق شد:
_هنوز که اینجا نشستی
از رو کاناپه بلند شدم و گفتم:

_وقتشه هلن…چند روز دیگه میریم یه مسافرت ساختگی و طبق نقشه…
حرفم و قطع کرد:
_من میمیرم و تو تنها برمیگردی ایران
سری به نشونه تایید تکون دادم که پوزخندی زد:

_کاش یه جایی تو اون قرارداد کوفتی مینوشتی اگه وسط این بازی یکی عاشق اونیکی شد چی؟
اگه یکی دلش گیر اونیکی شد چی؟
چطور باید فراموش کنه؟چطور باید دل بکنه و بره؟

صدای لرزونش باعث نمیشد که دلم بلرزه باعث نمیشد حرفاش و باور کنم چون چشماش باهام صادق نبود واسه همین قاطعانه گفتم:
_انگار تو یادت رفته واسه چی اومدی تو این بازی انگار یادت رفته که من زن دارم!

پوزخند تلخی زد:
_زنی که خانوادت نمیخوانش!
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_چرا؟چون فقیره…چون از ما نیست…تنها دلیلش همینه میفهمی؟
میفهمی که اگه الان واسه خانوادم عزیزی بخاطر پدر مادر ساختگیته؟
میدونی وقتی گند اینا دربیاد با تو حتی بدتر از دلبر رفتار میشه؟
خودش و بهم نزذیکتر کرد و دستی رو ریشام کشید:

_من دلم میخواد کنارت بمونم…حالا خانواده ای ندارم…در حد این خونه و زندگی عیونی نیستم باشه قبول…ولی دوست که دارم..عاشقت که هستم
میگفت و نفس های داغش و رو پوست گردنم پیاده میکرد که کلافه از خوندن فکرش هولش دادم عقب:

_بهت میگم تمومش کن اینکارارو…ما نمیتونیم باهم بمونیم حتی یه ساعت
اون روی حیله گرش بالااومد:
_میمونیم چون اگه دهنم بازشه هیچ آبرو و اعتباری واست نمیمونه نه جلو خانوادت…
خبیثانه لبخندی زد:
_نه حتی جلوی زنی که انگار تازه یادت افتاده دوستش داری و میخوای برش گردونی

چشمام و باز و بسته کردم…
آرامشی نداشتم و هلن هرلحظه عصبی ترم میکرد:
_تو از جون من چی میخوای؟
لب زد:
_تورو!
منتظر که نگاهش کردم ادامه داد:
_اگه من و عقد کنی مطابق همون قرارداد تو اون مسافرت من گم و گور میشم و تو به همه میگی من مردم اما در واقع من یه جایی تو همین تهران زندگی میکنم به عنوان زن شرعی و قانونی تو
و با لحن هوس آلودی ادامه داد:

_واستم کم نمیذارم
نیش خندی زدم:
_یعنی این همه راه و از دبی کوبیدی اومدی اینجا که من عقدت کنم و بعد یه گوشه بشینی و زندگیت و کنی؟عاقلانه تر نیست که پولت و بگیری و بری؟
سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_یه مهر سنگین میندازی واسم یه خونه هم به اسمم میزنی حالا اینجا نه یه طرف خوب دیگه و …
با بلند شدن صدای خنده های از سر حرصم حرفش ناتموم موند:
_فیلم زیاد میبینی؟
قاطع جواب داد:

_دوتا راه بیشتر نداری…یا کاری که گفتم میکنی یا هرکاری لازم باشه واسه بی اعتباریت میکنم!

🍃🍃🍃

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 59 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-59/feed/ 3
رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 44 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/#comments Sun, 24 May 2020 07:51:38 +0000 https://romanone.com/?p=3537   تا متین اینو گفت خون تو رگام یخ بست . با بدبختی چند ثانیه فاصله نداشتم . چشمامو بستم تا نبینم ولی نمیشد . باید با حقیقت کنار میومدم . منتظر بودم معجزه بشه و از این وضعیت خلاص شم . آریا رو بهش گفت : مثلا چی میخوای بگی جز یه مشت شر …

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 44 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

تا متین اینو گفت خون تو رگام یخ بست .
با بدبختی چند ثانیه فاصله نداشتم . چشمامو بستم تا نبینم ولی نمیشد .
باید با حقیقت کنار میومدم .
منتظر بودم معجزه بشه و از این وضعیت خلاص شم .
آریا رو بهش گفت : مثلا چی میخوای بگی جز یه مشت شر و ور ؟
من اگه نشناسمت آریا راد نیستم . همه میدونن تو چه شارلاتانی هستی .
واسه من هم اینجا رجز نخون . گمشو برو بیرون تا ندادم بندازنت.
_حتی اگه بدونی حرفام به نفعته ؟
آریا با تعجب نگاش کرد . نه امکان نداره ، امکان نداره آریا حرفشو باور کنه .
متین از تو جیب پیرهنش یه عکس درآورد و گرفت جلو آریا : اینو ببین ‌.
عکس همون دختریه که داری ازش طرفداری میکنی . نگاش کن کجاست ، داره چیکار میکنه .
بین اون همه پسر داره وول میخوره ‌. بازم فکر میکنی دروغ میگم ؟
با چشمای پر از استرس و نگاه پر از بغض به آریا نگاه کردم .
همون لحظه آریا عکسو محکم پرت کرد رو زمین و و با داد رو به متین گفت : برو این اراجیفو به کسی بگو که عین خودت خر باشه .
فک نکن با دوتا دونه عکس راه افتاد اومدی اینجا ، میتونی راحت آبروریزی کنی .
اون دخترو من از خودش هم بیشتر میشناسم . تو هم کسی نیستی بخوای اونو خراب کنی پیش من . حالا هم هری تا زنگ نزدم پلیس .
یه بار دیگه هم بیای اینجا از همین در شرکت حلق آویزت میکنم .
بعد هم به یلدا گفت : خانم محمدی ایشونو راهنمایی کنید بیرون .
قبل از اینکه متین بیاد بیرون زود رفتم از پله ها بالا و قایم شدم .
متین هم تا اومد بیرون رو ب آریا گفت : باشه مهندس راد باور نکن . منتظر اون روزی باش که با فیلم بیام شرکت .
یه حرفای متین توجه نکردم و منتظر شدم بره ‌.
اون لحظه فقط خداروشکر کردم آریا حرفشو باور نکرد.
وقتی متین رفت زود از پله ها اومد م پایین و رفتم تو شرکت .
آریا هم رفته بود اتاقش .
حفظ ظاهر کردم و با قیافه ای آروم رفتم تو اتاق .
نشستم رو صندلیم و کامپیوترو روشن کردم .
تا نشستم پای حسابا ، یاد حرف متین افتادم .تازه فهمیدم چی گفت .
اون گفت فیلم …آره گفت فیلم .
نکنه واقعا فیلمی داشته باشه از من ؟
اون که تا الان هرچی گفته انجام داده .
اگه فیلم داشته باشه از من چی؟
انگار بدبختیام تمومی نداشت . تازه قرار بود شروع بشه .
بغضم شکست و عین ابر بهار باریدم .
اینقدر عصبانی بودم و حرصی که با دستم گلدون رو میزو پرت کردم اونور .
گلدون افتاد رو زمین و هزار تیکه شد .
چند ثانیه بعد آریا و پشت بندش یلدا با سرعت درو باز کردن .
آریا با نگرانی گفت : چیشده هلما ؟
انقد حالم بد بود نمیتونستم حتی جواب بدم .
رو به یلدا گفت : خانم محمدی شما زود برو یه لیوان آب بیار .
بعد از اینکه یلدا رفت آریا زود اومد پیشم نشست .
صورتشو خم کرد و گفت : هلما نصفه جونم کردی ، میگی چیشده یا ن ؟
بعد از چند ثانیه یلدا اومد آب داد دست آریا .
بعد از اتاق رفت .
آریا هم بلند شد درو قفل کرد .
بعد نشست پیش من .
آبو داد دستم ولی قبول نکردم .
بعد تو یه حرکت یهویی منو تو بغلش کشید و سرمو بوس کرد .
آروم زیر گوشم گفت : قربونت برم ، چرا اینجوری میکنی؟ چرا بیقراری؟
اگه مشکلت حرفای متینه که باور نکردم .
از اول هم باور نداشتم . چرا خودتو اذیت میکنی ؟
همون طوری که تو بغلش بودم آروم گفتم : آ…آ…آریا
_جان
_اون گفت … اون گفت ازم فیلم داره .

_اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه .
حتی اگه ازت فیلم هم داشته باشه و تو توی اون فیلم هم باشی ، من بازم باور نمیکنم .
_ولی مامان بابام چی ؟ اون آدرسمونو داره .
_قبل از اینکه اون بخواد هرکاری کنه ، من میرم خونه تون ، به خونوادت میگم که اون یه آدم مریضه که واسه منم دردسر درست کرده .
اول هم به داداشت میگم که می‌دونم منطقیه .
یکی از آشناهای بابام تو دادگستری کار می‌کنه .
مشاور حقوقیه ، باهاش حرف میزنم که ببینم چجوری و با چه مدرکی میتونم از متین شکایت کنم .
از بغلش جدا شدم و بهش نگاه کردم .
با نگاهی نگران بهش گفتم : راست میگی ؟
_معلومه که آره . حالا هم اشکاتو پاک کن ، دیگه نمی‌خوام ناراحت ببینمت .
بعد هم از کنارم بلند شد .
با پشت دست اشکمو پاک کردم و بهش زل زدم .
از اونجا بلند داد زد : خانم محمدی تشریف بیارین .
بعد از چند دقیقه محمدی اومد : بله مهندس .
_برو اون جارو خاک اندازو از ته آبدار خونه بردار بیار این تیکه های گلدونو جمع کن .
لاش شیشه خورده داره میترسم بره پای خانم تهرانی .
_بله حتما .
از این حرفش ذوق کردم . نگران بود شیشه خورده بره پام .
تا محمدی رفت رو به آریا گفتم : چرا به اون بیچاره گفتی ؟ مگه مستخدم منه ؟

اومد جلو و دستشو گذاشت رو میز و گفت : شما فقط امر کن ، کل این شرکت دست به سینه فقط حرفای شما رو اطاعت میکنن .
_مگه من کیم ؟
_شما از الان به بعد خودتو ملکه بدون .
نه ملکه شرکت، فقط ملکه قلب من .
بعد هم به قلبش اشاره کرد .
با حرفایی که میزد تمام ناراحتیام یادم میرفت .
عین یه فرشته نجات بود که خدا واسم فرستاده بود . کاش هیچوقت از زندگیم نره
به صورتم لبخندی پاشید و از اتاق بیرون رفت .
تا آخر ساعت کاری فقط به حرفای متین فکر کردم .اصلا نمیتونستم دست به حسابا بزنم انقد فکرم مشغول بود .
وقتی ساعت کاری تموم شد ، وسایلامو جمع کردم و از جام بلند شدم .
تا خواستم از اتاق برم بیرون گوشیم زنگ خورد ،آریا بود .
_بله ؟
_وایسا همه برن ، باهات کار دارم .
_باشه .
عقب گرد کردم و نشستم رو صندلی ، به ربع بعد وقتی همه رفتن آریا اومد تو اتاقم .
تا منو دید گفت : بلند شو بریم یه جای خوب ، حال و هوات عوض شه .
_کجا مثلا؟
_بریم میفهمی .
از جام بلند شدم و باهاش از شرکت زدیم بیرون .
سوار ماشین شدم و چشمامو بستم .
آریا هم یه آهنگ لایت گذاشت .
_دیگه نبینم به اون عوضی فک میکنیا ، اصلا ارزش نداره فکرتو درگیر همچین موجودی بکنی . گفتم که همه چی با من ، خودم همه چیو درست میکنم ‌.

سرمو به شیشه چسبوندم و گفتم : کجا داریم میریم ؟
بعد از یکم مکث گفت : میریم پیش ستاره .
با چشایی گرد شده نگاهش کردم که گفت : اونجوری نگام نکن .
نمی‌برمت پیشش که دعوا کنی ، می‌خوام باهات آشناش کنم .
یه کافه داره نزدیک جنت آباد ، منو بابا هم کمک کردیم تا کافه بزنه . البته فقط صاحب اونجاس، بقیه واسش کار میکنن.
_حالا نمیشه یه وقت دیگه ؟ من الان آمادگیشو ندارم .
_مگه میخوای بری جنگ جهانی ؟
فقط میخواین آشنا شین دیگه .
می‌خوام هرچی فکر بد راجب اون تو سرت داری رو بریزی دور .
مجبوری سر تکون دادم و بازم برگشتم سمت پنجره .
یک ساعت بعد دم یه کافه نگه داشت .
به جای خیلی شیک و پیک و دنج بود .
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو .
هیچکی اونجا نبود .
تا اومدم یه چیزی بگم یه نفر از پشت پیشخوان اومد بیرون .
حدس زدم خودش باشه . خیلی شبیه آریا بود . پوست سبزه ای داشت با چشای درشت .
اومد سمتمون و با لبخند رو به آریا گفت : به به از این ورا ، قدم رنجه کردین .
بعد با تعجب به من نگاه کرد و گفت : معرفی نمیکنی آریا جان ؟
آریا هم رو به من گفت : ایشون ستاره خانم هستن، دختر عمه ام یا بهتره بگم خواهرم ، ایشونم هلما خانم همسر آینده ام.
اینو که گفت ستاره لبخندش پررنگ تر شد و زود بغلم کرد .
_عزیزم خیلی خوشبختم . خوشحالم که اینو می‌شنوم. کاش آریا زودتر بهم میگفت . ببخشید نشناختمت.
منم با لبخند گفتم : خواهش میکنم این چه حرفیه .
به نظر دختر خیلی خوب و منطقی میومد . زود باهاش احساس صمیمیت کردم .
آریا با اخم ساختگی رو به ستاره گفت : شما آدم جدید که میبینی کلا قدیمیا رو فراموش میکنی ؟ نو که اومد به بازار ، کهنه میشه دل آزار .
_چقدر حسودی تو ؟ دلم میخواد با زن داداش آینده ام آشنا بشم . مشکلی داره؟
زود گفتم : هنوز نه به باره، نه به داره .
ستاره گفت : وقتی آریا میگه قراره بشی همسر آینده اش ، حتما میشی .
حالا بیا بشین بهت یه قهوه بدم ، خودم درست کردم .
بعد هم دست منو گرفت و نشوند رو صندلی : قهوه معمولی یا ترک ؟
_معمولی
بعد هم از کنارم رد شد و رفت آشپز خونه .
آریا اومد پیشم و گفت : من جایی کار دارم باید برم . تو بمون پیش ستاره ، معلومه کلی باهات حرف داره .
با ترس نگاهش کردم
_نگران نباش . قرار نیست تنها بمونی که ، فک کن ستاره هم خواهر خودته .
شاید بخواد یه حرفایی بزنه ک من نباشم بهتره .
هروقت هم کارتون تموم شد بگو برسونتت خونه .

وقتی رفت ، بعد از ده دقیقه ستاره با یه فنجون قهوه اومد سمتم و نشست کنارم .
یه نگاه کلی به کافه انداخت و گفت : این بازم بدون خداحافظی رفت ؟
از بچگیش هم پررو بوده .
عمه مهری ده سال طول کشید تا بهش سلام و خداحافطی یاد بده .
آروم دستمو گرفت و گفت : چند وقته همو میشناسین ؟ چجوری همدیگه رو پیدا کردین ؟ خیلی دوست دارم بدونم چجوری شد .
_راستش من حسابدار شرکت آریام .
با تعجب گفت : جدی؟ پس چرا اون روز که اومدم ندیدمت ؟
چرا آریا بهم هیچی نگفته بود ؟
_گفتم که هنوز نه به داره ، نه به باره .
هیچی هنوز معلوم نیست . این آقا آریای شما فقط گفته دوسم داره همین .
نه خواستگاری کرده ، نه راجب خودمون حرف جدی زده .
دستمو محکم تر فشار داد: نیاز به این کارا نیست . من آریا رو میشناسم ،
خیلی بیشتر از تو .
وقتی میگه میخوادت یعنی واقعا میخواد .
پس بیخودی به دلت شک راه نده .
نگران کارهای جدی و خواستگاری و این چیزا هم نباش .
آریا با پدر و مادرش یکم رودروایسی داره ، اگه بخوای به امید اون بمونی که کی با خانواده حرف میزنه تا بیان خواستگاری فک کنم یه ده سالی علافی.
_پس من چیکار کنم ؟
_تا خواهر شوهر به این ماهی ، به این گلی داری نمی‌خواد نگران هیچی باشی .
پس من اینجا چیکاره ام ؟
خودم میرم به عمه اینا همه چیو میگم .
اون موقع فقط قیافه آریا دیدن داره ، فک کنم هزار بار سرخ و سفید بشه و نقشه قتلمو بکشه .
_تو برعکس آریا خیلی …
_خیلی چی ؟
_برعکس اون اصلا مغرور نیستی . احساس راحتی میکنم وقتی باهات حرف میزنم .
ولی جلوی آریا اصلا راحت نیستم . انگار یه چیزی مانع میشه تا راحت حرفمو بزنم .
باورت میشه تا حالا روم نشده احساسمو بهش بگم ؟
_همه چیزو نباید گفت . بعضی چیزا رو تو نگاه آدم هم میشه خوند . مثل عشق و علاقه ، مثل چیزی که تو دلت میگذره و نمیتونی بگی ولی راحت میشه خوندشون .
یه لبخند کم جونی بهش زدم و گفتم : ستاره جون من دیرم شده ، منو میرسونی خونه ؟
_آره عزیزم حتما . فقط قهوه اتو نخوردی هنوز .
تا تو قهوه اتو بخوری من برم ماشینو روشن کنم .
_باشه میخورم .

***
یک ماه از ماجرای آشنایی من و ستاره میگذشت . هرروز با هم صمیمی تر میشدیم . انگار جای خواهر نداشته ام بود .
آریا هم که هرروز دوست داشتنی تر از روز قبل میشد . فقط تنها عیبش این بود که میترسید چیزی به خانواده اش راجب من بگه . فک میکردم باباشینا منو عین پگاه بدونن .سرو کله متین هم دیگه پیدا نمیشد . انگار واقعا ترسیده بود و دمشو گذاشته بود رو کولش و رفته بود .
نشسته بودم رو صندلیم و کارام تموم شده بود . حوصله ام سر رفته بود و بیکار بودم .
از جام بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون .
سمت یلدا رفتم و گفتم : مهندس راد هست ؟ باهاشون کار دارم .
_آره عزیزم برو هست .
_مرسی .
رفتم سمت اتاق آریا و با حفظ ظاهر در زدم .
_بیا تو .
درو باز کردم و رفتم تو . سرش تو لبتاپ بود . تا منو دید لب پاتو بست و گفت : جانم عزیزم ؟ کاری داری ؟
_حتما باید کاری داشته باشم تا بیام ؟
_اوه اوه ، میبینم حرفای جدید تحویلم میدی .
اینا رو ستاره بهت یاد داده ؟
بعد هم از جاش بلند شد و اومد سمتم .
با حرص گفتم : کی قراره به بابات همه چیو بگی ؟
_چیو مثلا ؟
_خودتو نزن به اون راه . ستاره بهم همه چیو میگه . چرا هنوز هیچ کاری نکردی ؟
_ما از دست این ستاره آسایش نداریم . باور کن سرم شلوغه . خودم به موقعش میگم .
_یک ماهه داری همینا رو میگی .
🍁🍁

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 44 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-44/feed/ 1
رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 82 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-82/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-82/#comments Fri, 22 May 2020 17:41:56 +0000 https://romanone.com/?p=3534   یکی از وزرا قدمی پیش میزاره و با خشم کنترل شده ای رو به ملکه میگه : بانوی من چطور میتونین این دختری رو که سال ها از قصر دور بوده و تمام این مدت رو با بردگی و خدمتکاری گذرونده به عنوان همسر پسرتون قبول کنید. سخت بود برام شنیدن همچین حرف هایی. …

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 82 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

یکی از وزرا قدمی پیش میزاره و با خشم کنترل شده ای رو به ملکه میگه : بانوی من چطور میتونین این دختری رو که سال ها از قصر دور بوده و تمام این مدت رو با بردگی و خدمتکاری گذرونده به عنوان همسر پسرتون قبول کنید.

سخت بود برام شنیدن همچین حرف هایی. خدمتکار بودن ننگ و جرمه؟ مگه من با میل خودم خواستم که خدمتکار بشم؟

به چهره گرفته و ناراحت مادرم نگاه میکنم. کدوم مادری میتونه همچین حرف ها و تحقیرهایی رو درمورد دخترش بشنوه و ناراحت نشه؟

اما طولی نمیکشه که غم توی چهره مادرم رنگ میبازه و جاش رو به جدیت میده و. بی تردید رو به اون وزیر میگه:
_ جناب وزیر مثل اینکه شما فراموش کردید دختری که الان (این) خطابش کردید دخنر ارشد وزیر اعظم هست و یک نجیب زاده به حساب میاد. شما چطور به خودتون اجازه میدید انقدر گستاخانه درمورد ایشون صحبت کنید.

_ من رو به خاطره گستاج بودنم ببخشید بانو من قصد توهین به ایشون رو نداشتم. امیدوارم شما هم حسن نیتم رو درک کنید…اما با همه این حرف ها بانو من معتقدم نمیشه از این موضوع که دوشیزه ایزابلا خدمتکار بودن چشم پوشی کرد. این مایع ننگ ماست که ملکه اینده این کشور پیشینه بردگی و خدمتکار بودن رو داشته باشن.

با شنیدن این حرف اخم های دیوید بیش از پیش به هم دیگه گره میخوره و چهرش وحشتناک میشه به قدری صورتش خشمگین شده بود که من جرعت نگاه کردن بهش رو نداشتم .

_ وزیر ! دوشیزه ایزابلا تنها به دستور من و برای حفظ امنیت خودشون مدتی مثل خدمتکار در کنار من گذروندن. در ثانی! شما ملکه رو به عنوان شخصی که نظر و حرفشون رو قبول دارید انتخاب کردید حالا چطور به خودتون اجازه میدید با تصمیمی که ایشون گرفتن مخالفت کنید!؟

_ اما سرورم همه ما..

دیوید دستش رو به نشونه سکوت بالا میاره و محکم جوری که حرف دیگه ای گفتن باقی نمیمونه رو به وزیر میگه :

_خاموش باش! طبق تصمیم و نظر ملکه دوشیزه ایزابلا صلاحیت های لازم برای به رسمیت شناختن و همسر من شدن رو دارن . صلاحیت ایشون توسط شخصی تلیید شده که شما به عنوان نماینده خودتون انتخاب کردید پس دیگه جای هیچ شکی باقی نمیمونه و در صورتی که کوچک ترین حرف و شایعه ای در این مورد بشنوم فرد مسئول رو به سختی مجازات خواهم کرد!

دیوید مکث کوتاهی میکنه و میگه:
_ پایان مراسم!

بعد از حرف های دیوید زمزمه های داخل تالار متوقف میشن. از چهره هاشون میشد متوجه شد که چندان با این موضوع موافق نیستن اما از ترس خشم دیوید ساکت شدن و چیزی نمیگن.

بعد از خروج وزرا از تالار و اتمام جلسه دیوید با قدم های اهسته به سمتم میاد. کنارم می ایسته و زمزمه وار میگه:
_دیگه تموم شد.

به سمتش برمیگردم و نگاهش میکنم. دیگه خبری از اون خشم و عصبانیت توی چهرش نمایان نبود .

من : یعنی دیگه با ازدواج ما مخالف نیستن؟!

_ مخالف که هستن اما دیگه کاری از دستشون برنمیاد. اونها مادرم رو به عنوان نماینده خودشون معرفی کردن پس دیگه کاری از دستشون بر نمیاد تایید ملکه تایید وزرا به حساب میاد اونها راه دیگه ای جز قبول این ماجرا ندارن.

ملکه به سمت ما میاد و میگه : امروز ، روز سختی رو در پیش داشتید من همگی شما رو برای خوردن کیک تمشک به اقامتگاهم دعوت میکنم.

من: باعث افتخاره بانوی من.

به همراه بقیه از تالار خارج پیشیم و به سمت اقامتگاه ملکه حرکت میکنیم. چند قدمی بیشتر برنداشته بودیم که یک سرباز با ظاهری تقریبا ژولیده و نگران به سمتمون میاد.

_ سرورم باید من رو ببخشید اما حامل خبرهای بدی براتون هستم

دیوید و دنیل نگاه کوتاهی به هم دیگه میندازن و دنیل رو به سرباز میگه:
_ چیشده سرباز؟! گزارش کن!

_ قربان از اون دو زندانی که شما دستگیر کرده بدید متاسفانه یکشون فرار کرد.

دنیل با خشم رو به سرباز میگه:
_ کدوم یکی فرار کرده؟شما احمق ها عرضه نگه داشتن دو زندانی هم ندارید؟!

_ما خیلی متاسفیم قربان اما پسری که همراه اون دختر بود بعد از شنیدن خبری عصبانی شد و چندتا از سربازها رو کشت و به تنهایی فرار کرد.

دیوید که تا اون موقع سکوت کرده بود رو به دنیل میگه:
_ اون تازه فرار کرده و با این حجم از سربازها و نگهبان هایی که داخل قصر وجود داره نمیتونه به این زودی از قصر خارج بشه . من به فرمان نگهبان ها دستور میدم تا وجب به وجب قصر رو بگردن تو هم افرادت رو جمع کن و به دروازه های قصر برو و نزار کسی بدون اجازه وارد و یا از قصر خارج بشه.

دنیل سری تکون میده و با سرعت اونجا رو ترک میکنه. دیوید به سمت ما برمیگرده رو به سرباز میگه:
_ ملکه و همراهانشون رو تا اقامتگاهشون همراهی کن و بگو سربازان اطراف اقامتگاه ملکه رو بیشتر کنن. اون.مجرم خیلی خطرناکه و تا به حال چند نفر رو کشته نمیخوام برای ملکه و بانوها اتفاقی بیوفته در غیر این صورت مجازات سختی رو در پیش خواهی داشت متوجه شدی؟!

_ ب..ب..بله سرورم. فرمان شما اطاعت میشه

بعد از رفتن دیوید همراه ملکه و مادرم به سمت اقامتگاه حرکت میکنیم. سوالی در طول مسیر ذهنم رو به خودش درگیر کرده بود.

چند دقیقه میگذره و بالاخره به محوطه اصلی اقامتگاه میرسیم قبل از اینکه وارد اتاق ملکه بشم به سمت سرباز برمیگردم و میگم: سرباز بیا اینجا .

_ من رو صدا زدید بانوی من ؟!

من: بله..سوالی داشتم که امیدوارم صادقانه جوابش رو بهم بدی.

سرباز با احترام تعظیمی میکنه و میگه :
_ از انچه در توان دارم برای کمک به شما استفاده میکنم بانو..لطفا سوالتون رو بپرسید.

من: خوبه ..حالا به من بگو اون زندانی فراری بعد از شنیدن چه خبری انقدر عصبانی شد و فرار کرد؟!

سرباز کمی مکث میکنه و کمی با تردید میگه:
_ بانوی من ما داشتیم درمورد ش..شما حرف میزدیم که اون زندانی عصبانی شد و فرار کرد.

من: درمورد من حرف میزدید؟!!

_ ب..بله بانو..ما داشتیم درمورد شما و ازدواجتون با شاهزاده و اون دختری که توسط بانو الکساندرا اشتباهی به قصر اورده شد و الان زندانی هست حرف میزدیم.

کمی مکث میکنم. این حرف ها چیزی نبود که باعث عصبانیت و فرار برادر جورجیا بشه! اما چرا اون…

با فکری که به سرم امد سریع رو به سرباز میگم: ببینم شماها درمورد اینکه اون دختر دستگیر شده و الان زندانیه هم حرفی زدید؟!

_ ب..بله بانو..ما گفتیم هویت اون دختر فاش شده و الان در ضلع غربی قصر زندانیه.

زیر لب با خودم زمزمه میکنم: خودشه!..برادر جورجیا به ضلع غربی رفته!

به سرعت به سمت ملکه برمیگردم و با لحن شتاب زده ای میگم :
من: بانوی من لطفا من رو رو ببخشید اما من همین الان باید اینجا رو ترک کنم.

_ چیشده دخترم؟ چرا انقدر ناگهانی آشفته شدی؟

برای اینکه بیشتر از این مادرم و ملکه رو نگران نکنم لبخند کوتاهی میزم و میگم:
_ اتفاقی نیوفتاده بانوی من..فقط من مسئله ای رو به خاطر اوردم که بهتر هرچه زودتر به شاهزاده اطلاع بدم .

ملکه مکث کوتاهی میکنه و میگه:
_ بسیار خب اگه انقدر مهمه میتونی بری.

من: ممنون بانوی من..خیلی زود پیشتون برمیگردم.

بعد از تعظیم کوتاهی از اونها فاصله میگیرم. فرصت زیادی نداشتم باید عجله میکردم. برای اینکه زودتر بتونم به ضلع غربی برم باید از راه میانبر میرفتم .

تنها راه میانبر هم از وسط باغ رد میشد. تا به حال از وسط باغ ملکه عبور نکرده بودم ولی چاره ای هم نداشتم.

به قدم هام سرعت میبخشیدم و داخل باغ میشم. چند دقیقه ای میگذره احساس میکردم گم شدم. احساس میکردم شخصی از پشت سر داره نگاهم میکنه.

با شتاب برمیگردم اما کسی رو نمیبینم. بیخیال شونه ای بالا میندازم و به حرکتم ادامه میدم. حتما باد شاخ و برگ درخت ها رو تکون داده و من هم چون کمی ترسیدم فکر کردم کسی داره من رو نگاه میکنه.

چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که با صدای فریاد بلند دنیل ترسیده برمیگردم.

_ ایزابلا!!! … فرار کن…بدو ..بدو دختر..

دنیل رو میبنم که با عجله داره به این سمت میاد و به پشت درخت ها اشاره میکنه و از من میخواد تا فرار کنم.

احساس کردم کسی از پشت سر داره بهم نزدیک میشه. ترسیده به سمت دنیل شروع به دیویدن میکنم صدای پا های شخصی رو پشت سرم احساس میکنم.

انقدر ترسیده بودم که جرعت برگشتن و نگاه کردن به پشت سرم رو نداشتم . بالاخره به دنیل میرسم دنیل من رو محکم در آغوش میکشه و شمشیرش رو به سمت اون مرد میگیره.

اروم سرش رو پایین میاره و در حالی که به خاطره دیویدن نفس نفس میزد اروم میگه:
_ من بهش حمله میکنم تا سرش گرم بشه تو هم فرصت استفاده کن و فرار کن

من: این مرد کیه ؟! چرا میخواد به من حمله کنه؟

دنیل عصبی نگاهی به من میکنه و میگه :
_چه فرقی میکنه که این مرد کیه؟!این همون زندانی فراری یعنی برادر جورجیا هست..حالا که فهمیدی زودتر از اینجا برو.

من : من تورو اینجا تنها نمیزارم!

مرد از حواس پرتی دنیل استفاده میکنه و بهش حمله میکنه اما دنیل سریع به خودش میاد و سریع من رو از خودش جدا میکنه و با شمشیر جلوی حمله اون مرد رو میگیره.

در حالی که داشت با اون مرد میجنگید رو به من میگه:
_ برو..از اینجا فرار کن..من جلوش رو میگیرم.

ترسیده بودم اما نمیخواستم برادرم رو تو این شرایط تنها بزارم و مثل ترسوها فرار کنم.

دنیل این دفعه صداش رو کمی پایین تر میاره و با لحن ملتمسی میگه:
_ برو ایزابل! اینجا نمون! اصلا برو کمک بیار..فقط برو از اینجا!

دنیل وقتی میبینه من هیچ حرکتی نمیکنم فریاد میکشه.

_ دِ یالا دختر..منتظر چی هستی ..برو

با فریاد دنیل انگار تازه به خودم میام. قدمی به عقب برمیدارم و یا صدای لرزونی میگم :
_ طاقت بیار دنیل…من میرم برات کمک میارم.

با تمام توانم شروع به دیویدن میکنم. چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که با صدای فریادی که میشنوم متوقف میشم.

از ترس نفسم داخل سینم حبس میشه. با استرس تمام اون مسیری رو که دیویده بودم رو برمیگردم توی دلم دعا میکردم که اون صدای فریاد مال دنیل نباشه.

اما با چیزی که میبینم احساس میکنم کل دنیا رو سرم اوار میشه. دنیل در حالی که لباس سفید رنگش غرق خون شده بود روی زمین افتاده بود.

دیگه برام مکان و موقعیت مهم نبود. مهم نبود اگه برم اونجا برادر جورجیا چه بلایی به سرم میاره. تنها چیزی که میدیدم چهره رنگ پریده و لباس غرق خون دنیل بود.

با شتاب به سمتش میرم و بدنش رو در اغوش میگیرم. دنیل با دیدن من اخمی میکنه و با صدای ضعیفی بریده بریده میگه :
_ تو..اینجا..چیکار میکنی؟..مگه نگفتم که..بری.

در حالی که اشک هام جلوی دیدم رو تار کرده بودن با صدایی که از شدت گریه میلرزید میگم:
من: هیس..توروخدا حرف نزن..خون ریزیت بیشتر میشه.

دنیل در حالی که به سختی نفس میکشید با چهره ای که از همیشه رنگ پریده تر بود به من نگاه میکنه. انقدر خون ریزیش شدید بود که نمیتونست درست صحبت کنه.

دستم رو جایی که خون ریزی کرده بود میزارم تا کمی از شدت خون ریزی جلوی گیری کنم اما چندان فایده ای نداشت.

با صدای خش خش برگ ها با صورت خیس از اشک به پشت سرم برمیگردم. به کلی فراموش کرده بودم که برادر جورجیا هنوز هم اینجا حضور داره .

 

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 82 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-82/feed/ 5
رمان دلبر استاد پارت 58 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-58/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-58/#comments Thu, 21 May 2020 18:33:45 +0000 https://romanone.com/?p=3530   جلو آینه روسریم و سرم کردم و از خونه زدم بیرون میخواستم برم دفتر خانم احتشام و بهش بگم که یه جورایی انگار کارای طلاق داره راحت تر میشه و به نظر راحت تر میتونم جدا شم. به در خونه عمو که رسیدم آروم در زدم و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدم …

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 58 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

جلو آینه روسریم و سرم کردم و از خونه زدم بیرون میخواستم برم دفتر خانم احتشام و بهش بگم که یه جورایی انگار کارای طلاق داره راحت تر میشه و به نظر راحت تر میتونم جدا شم.

به در خونه عمو که رسیدم آروم در زدم و بعد از خداحافظی از خونه خارج شدم و سر خیابون سوار تاکسی شدم و خودم و به دفتر رسوندم…

#شاهرخ

خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نمیتونستم بشینم اینجا و بیخیال همه چی باشم…
ساعت 4 صبح بود که راهی تهران شدم و حالا ساعت 2 ظهر بود و من تو خیابونای تهران سردرگم دنبال دلبر بودم!

و خوش خیالانه فکر میکردم پیداش میکنم!
اگه این امیدا نبود همینجا وسط خیابون پس میفتادم اصلا!
از گشت زدن تو خیابونا که خسته شدم ماشین و یه گوشه نگهداشتم و واسه چند لحظه چشمام و بستم …
کجا ممکن بود بره؟

با خودم فکر میکردم شاید رفته باشه خونه اون دوستش یا نه خونه عموش اما بعد با خودم میگفتم با چه رویی میخواد بره؟
چجوری میخواد به عموش بگه مردی که بخاطرش به تموم خانوادم پشت کردم یه بی لیاقت بود!

کلافه نفس عمیقی کشیدم و تصمیم گرفتم با تموم این حرفا یه سر برم خونه عموش بالاخره وقتی من بااین حجم از نامردی اون و به این حال و روز انداخته بودم ممکن بود مجبور شده باشه بره اونجا!

خودم و رسوندم و حالا پشت در منتظر باز شدن این در لعنتی بودم و به خودم امیدواری میدادم که دلبر پناه آورده به این خونه!
با باز شدن در و دیدن زن عموش بی سلام و علیک گفتم:
_دلبر کجاست؟بگید بیاد میخوام ببینمش
نگاهش مملو از تنفر بود و لحنش حسابی تلخ:ب

_دلبر اینجا نیست
و خواست در و ببنده که مانعش شدم و تکرار کردم:
_نمیخوای بپرسی کجاست؟چرا دارم دنبالش میگردم؟
دستپاچه جواب داد:
_خب…کجاست؟

پوزخندی به این دستپاچگیش زدم و در و باز کردم و رفتم تو
کم کم داشتم مطمئن میشدم که دلبر همینجاست بخاطر همین بی توجه به حرف های زن عموش راه گرفته بودم تو حیاط و دلبر و صدا میزدم که یهو عموش اومد تو حیاط با اخم غلیظش روبه روم ایستاد:

_مگه این خونه صاحب نداره که همین جوری سرت و انداختی پایین و اومدی تو؟

حرفی که به زنش زده بودم و تکرار کردم:
_اومدم که دلبر و ببینم..کجاست؟
نگاه متاسفی بهم انداخت:
_اون اگه میخواست تو رو ببینه خب میموند تو خونت وقتی برگشته یعنی فهمیده چه غلطی کرده یعنی اومده که اشتباهش و جبران کنه پس برو…برو و دنبال این دختر نیا تاروز دادگاه که طلاقش بدی و تموم!
پوزخندی زدم:

_طلاقش بدم؟به همین راحتی؟
سری به نشونه تایید تکون داد:
_طلاقش و از توی عوضی میگیرم نمیذارم یادگار برادرم و بیشتر از این اذیت کنی!

ابرویی بالا انداختم:
_حالا شد یادگار برادرت؟تا چند وقت پیش که میخواستی ارثیه باباشم بهش ندی…تا چند وقت پیش که این دختر شده بود عروسک خیمه شب بازی پسرت…یادت رفته پسر بی همه چیزت باعث شد تا دلبر خودکشی کنه یادت…
با سیلی محکمی که تو گوشم خورد حرفم نصفه موند و با چشم هایی که ازش خون میبارید خیره شدم بهش:

_یاد بگیر که با بزرگترت چطور حرف بزنی…
دهان باز کردم تا پشیمونش کنم بابت این رفتارش که با شنیدن صدای دلبر همه چی عوض شد:
_بس کنید دیگه…

سرم و که چرخوندم عقب…پشت سرم بود و لباساش گویای از بیرون اومدنش بودن…

ادامه داد:
_چرا اومدی اینجا؟چرا داری یه ذره آرامشی هم که واسمون مونده ازمون میگیری؟
نگاهش انقدر سرد بود که ترسیدم…
یادم رفت واسه چی اومدم و بی هیچ حرفی فقط نگاهش کردم و اون که دلش نمیخواست بیشتر از این باهام چشم تو چشم باشه خطاب به عموش گفت:

_شما برید تو…منم ایشون و راه میندازم
و اینطوری اونارو فرستاد رفتن و بعد هم با بی تفاوتی از کنارم رد شد:
_رفتی در و هم ببند!

نمیخواستم این همه راه تا تهران اومدنم و دنبالش گشتن بیهوده باشه که گفتم:

_اومدم باهات حرف بزنم
بی اینکه بایسته جواب داد:
_دو روز دیگه دادگاهمونه حرفات و نگهدار واسه همون موقع
اسم دادگاه…لفظ طلاق حسابی بهمم میریخت که راه افتادم پشت سرش و دستش و کشیدم:

_تو همین الان با من برمیگردی خونه
عصبی چرخید سمتم:
_خونه من اینجاست…جایی که تو نیستی…جایی که اذیت نمیشم جایی که…
نفس عمیقی کشید و تو گوشم ادامه داد:
_جایی که شوهرم تو اتاق بغلی با زن دیگه ای همخواب نیست
و نیش خند تلخی زد:

_شاهرخ برو …برو و دو روز دیگه بیا دادگاه من همه چیم و بهت میبخشم توهم فقط راضی شو به این طلاق
چشمام سوسو میزد و نمیتونستم خوب نگاهش کنم انگار تموم تمرکزم و از دست داده بودم!

دستش و از تو دستم بیرون کشید و به در خروج اشاره کرد:
_برو!
و دوباره خواست راهی شه که اسمش و صدا زدم:

_اگه طلاقت ندم چی؟
تو همون قدم ایستاد و سرش و به سمتم چرخوند:

_خیالم راحته که بالاخره از هم جدا میشیم چون خانوادت و وکیلم حسابی پشتمن!

به سرعت خودم و بهش رسوندم و روبه روش ایستادم:
_تو کی وقت کردی وکیل گیری؟همه این کارارو مامانم کرده نه؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:
_هیچکس تو تصمیم من سهیم نیست الا تو
و لبخندی که از صدتا فحش بدتر بود تحویلم داد:

_انقدر باورم نکردی که کم کم داشت باورم میشد فکار تو درسته و من همون زن عوضی و بی لیاقتیم که تو میگی…انقدر جلو چشم اهالی اون خونه و هرکسی که میشناختمون تحقیرم کردی که باورم شد یه موجود بی ارزشم…
واسه ادامه حرفش چونش لرزید و چشماش خیس شد اما پا پس نکشید:
_ولی نبودم…من نه بی لیاقت بودم نه مستحق بی ارزش شدن…حالا از جونم چی میخوای؟
حالا دیگه چرا راحتم نمیذاری؟تو که هرکاری میخواستی کردی…به هرچی که یخواستی رسیدی…دیگه چیه؟

صدای لرزون و بالا رفتش داغ دلم و بیشتر میکرد که سرم و انداختم پایین تا لااقل چشماش و نبینم…!
انگار تو این لحظه ها دنبال کلمه ای برای جبران تموم بدی هام بودم…یه کلمه معجزه آسا که تموم بدی هام و از قلبش بیرون بیاره و این کینه لعنتی و از بین ببره اما هیچ کلمه ای نبود یا اگه بود نمیتونست گندای من و جبران کنه!

انقدر غرق افکارم بودم که حتی نفهمیدم کی رفت تو خونه و حالا با صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم…
تنها وسط حیاط خونه ای ایستاده بودم که آدمهاش ازم بیزار و دلخون بودن…

قدم های سستم و به سمت در خروج برداشتم و از اون خونه زدم بیرون
اومده بودم که با دیدنش آروم بگیرم و برش گردونم اما حالا نه آروم بودم و نه تونسته بودم راضیش کنم به برگشتن…

#دلبر

دقیقه ها پشت در نشستم و از جام تکون نخوردم حرف هایی که به شاهرخ زده بودم همیشه تو دلم سنگینی میکرد اما نمیدونم چرا با این وجود هنوز حالم بد بود…

همه چیز داشت خوب پیش میرفت خانم احتشام حسابی امید داشت به موفقیت تو عمو و زن عمو هم بخشیده بودنم اما حالم خوب نبود….
نمیدونم شاید اگه شاهرخ و نمیدیدم حالا خوشحال حرفهای خانم احتشام جلو آینه تو اتاق موهام و میبافتم و به خودم نوید یه آینده خوب و خوش و میدادم اما حالا بی رمق افتاده بودم رو زمین و هیچ انگیزه ای حتی برای یه دقیقه دیگه نداشتم چه برسه به فردا و فرداها!

با به صدا دراومدن در و بعد هم شنیدن صدای زن عمو به خودم اومدم و از رو زمین بلند شدم:
_عزیزدلم برات ناهار آورد
در و باز کردم و جواب لبخند رو صورتش و با لبخند مصنوعی ای دادم:
_دستت درد نکنه زن عمو
و سینی غذارو از دستش گرفتم که پرسید:

_شوهرت خیلی اذیتت کرده؟
مبهم نگاهش کردم که ادامه داد:
_خودت میدونی که من چقدر اذیت میشم از اینکه اون پسر و به جای حامی کنارت ببینم اما امروز نگاه اون حالم و یه جوری کرد…انگار بدجوری دل شکسته بود!
پوزخندی زدم:

_اونی که دل شکستست منم زن عموجان ،بیخود دل نسوزون واسه این جماعت که گرگن تو لباس گوسفند
شونه ای بالا انداخت:
_پس برو غذات و بخور تا از دهن نیفتاده
زیر لب چشمی گفتم و بعد از رفتنش سینی غذا به دست وارد آشپزخونه شدم…

از شدت گرسنگی و عصبانیت ضعف کرده بودم و حالا بی اینکه بخوام لباس هام و عوض کنم یا آبی به دست و صورتم بزنم نشستم واسه خوردن ناهار که یه دفعه حالت تهوع بدی سراغم اومد و همین باعث شد که بدو بدو خودم و برسونم به دستشویی…

محتویات معدم که خالی شد با رنگ و روی پریده از دستشویی اومدم بیرون… دیگه دلم نمیخواست حتی به ظرف ماکارونی نگاه کنم و تو این گیر و دار مسمومیت هم شده بود غوز بالای غوز من!

…..

با شنیدن صدای آشنایی چشم باز کردم…
_دلکم دلبرکم دلبر بانمکم تویی…
با دیدن هیلدا که بالا سرم نشسته بود و واسم شعر هم میخوند بی اختیار پوکیدم از خنده و همین واسه قطع شدن شعر و شاعریش کافی بود که گفت:

_دو ساعته دارم باهات ور میرم بیدار نمیشی حالا که شعر واست میخونم بیدار میشی؟
نیم خیز شدم و با خنده نگاهی به سرتا پام انداختم:
_تا چه حد باهام ور رفتی؟

_با مشت محکمی که به پاهام کوبید صدای خنده های من ساکت شد و صدای خنده های هیلدا بالا گرفت:
_نترس اتفاقی برات نمیفته!
با قیافه گرفتم سرجام نشستم و گفتم:
_حالا جدا از شوخی…تو اینجا؟

🍃🍃🍃

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 58 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-58/feed/ 18
رمان خان پارت 80 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-80/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-80/#comments Tue, 19 May 2020 19:05:50 +0000 https://romanone.com/?p=3527   🌸گلناز تو راه اردلان فقط به مسیر نگاه میکرد و منم از پنجره به خیابونای شلوغ که به حرف اومد و گفت اردلان: فکری شدیم.. چه ماجرایی داشت.. اصلا فکر نمیکردم با همچین چیزی مواجه بشیم.. یه ماجرای عشقی که عمر یه نفرو به باد داده.. البته من درکش میکنم.. وقتی فهمیدم تمام مدت …

این نوشته رمان خان پارت 80 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

🌸گلناز

تو راه اردلان فقط به مسیر نگاه میکرد و منم از پنجره به خیابونای شلوغ که به حرف اومد و گفت
اردلان: فکری شدیم.. چه ماجرایی داشت.. اصلا فکر نمیکردم با همچین چیزی مواجه بشیم.. یه ماجرای عشقی که عمر یه نفرو به باد داده.. البته من درکش میکنم.. وقتی فهمیدم تمام مدت در مورد کتی اشتباه کرده بودم زندگیم جهنم شد و چند سال از عمر خودمو با صبا زهر مار کردم میتونستم ازش جدا بشم و برگردم پیش کتی اما اوضاع خیلی به هم ریخته بود حالا ماجرای این بنده خدا که صد برابره منه..

🌸گلناز: همه ی اینا رو قبول دارم فقط یه چیزو نمیفهمم.. چرا از امیر داره انتقام میگیره اخه ما چه گناهی کردیم اگه پدر اون یه کاری کرده الانم مرده و اون دنیا لابد تاوانشو میده اما امیر بی خبر از همه جا.. اون گناهی نداره..

اردلان: اینو تو میگی اما اون مرد اسم بچش امیر ارسلان بود.. ببین امیر.. لابد زنش انتخاب کرده من همون موقع که گفت به این فکر کردم که لابد زنه و پدر امیر بچه سال بودن این اسمو گاسه بچه ی خودشون انتخاب کردن.. تیمسار حتنا این همه سال به اینا فکر کرده.. براش زور داشت زندگیش ببازه.. زنشو.. بچشو و اون وقت کسی که مقصر بوده یه زن جدید بگیره زندگی جدید و به یاد اون افسون خدابیامرز اسم بچه رو هم بزاره امیر? الان امیر شده اینه ی دق تیمسار..

🌸گلناز:من این مرده رو به موت رو چجوری راضی کنم کوتاه بیاد? میدونم خیلی بدجنسیه که تو این شرایط فقط به فکر خودم باشم اما دیگه اینجوری نمیشه دست روی دست گذاشت.. اگه فوت کنه چی..

اردلان لبخندکمرنگی زد و وفت
اردلان: من غمو تو چشماش دیدم وقتی بهت نگاه میکرد همین الانم حلش کردی شرط میبندم قبل از این که بلایی سرش بیاد به خاطر تو از خیر انتقام میگذره.. تو توی چشمات یه مهربونی خاصی داره که همه رو میتونی راضی کنی..

🌸گلناز: امیدوارم واقعا اینجوری باشه و راضی شده باشه وگرنه من دیوونه میشم دیگه بیشتر از این کاری از دستم بر نمیاد..

اردلان: گلناز من نمیخوام تو زندگیت دخالت کنم میدونی که چه قدر برام با ارزشی و میدونی که چه قدر برات ارزش قایلم اما ببین خودت هم باید خوب فکراتو کنی تو یه دختر کوکیک داری احتیاج به یه پدر قوی داره پس لطفا زودامیرو نبخش.. تو اون روزای سختی که کشیدی هیچ کس حتی ما کنارت نبودیم.. روزای خوش زندگیت خراب شد شاید اگه امیر فرار نکرده بود این ماجرا خیلی زودتر برملا میشد چون مطمئن باش تیمسار نمیخواست تو خفا انتقام بگیره دیدی که گفت منتظر بودم با امیر حرف بزنم..

🌸گلناز: راستش خودمم میدونم.. امیر با اون کار ظلم بزرگی در حق منو گندم کرد من اون روزا اونقدر اوضاع و احوالم به هم ریخته بود که فقط سالم به دنیا اومدن گندم برام معجزه بود… با اون همه غم و غصه ای که من و بچم تحمل کردیم و سختی که کشیدیم.. نه.. نمیتونم به این زودی ببخشمش..

رسیدیم دم خونه پیاده شدم و هش گفتم
گلناز: فقط میخوام بدونی ازت ممنونم که مثل یه برادر بزرگ تر همیشه مراقبم هستی و کمکم میکنی.. به کتی سلام برسون…

فائزه و مامان تا منو دیدن اومدن جلو که چیشده من بی حال نشستم رو مبل و اول از همه به گندم شیر دادم و همونجوری هم با بی جونی تمام تعریف کردم ماجرا چی بوده حرفم که تموم شد مامان با ناراحتی گفت

🌸مامان: خام به سرم.. یعنی پدرش واقعا همچین ادمی بوده که به دوست صمیمیش خیانت کنه.. زن دوستشو از راه به در بکنه…گلناز نکنه شوهرت دست از پا خطا کنه.. حالا خدارو شکر الان دیگه خونه و زندگی به اسم خودته..

چشممو تو حدقه چرخوندم و گفتم
گلناز: مامان به خدا الان حوصله ی این حرفارو اصلا ندارم تو رو خدا ول کن.. من سرم نمیکشه میری برام یه چایی بزاری? من بچه بغلمه بعدم قربونت برم راست و دروغ این حرفا معلوم نیست حالا هنوز هیچی معلوم نیست من یقه ی شوهرمو بگیرم? اونم به خاطر کاری که پدرش معلوم نیست کرده باشه..

🌸مامان حرفی نزد و رفت تو اشپزخونه برای من چایی بزاره تا مامان رفت فائزه اومد کنار من و با صدای اروم شروع به حرف زدن کرد

فائزه: خانوم یه خبری دارم ننیدونم الان حوصله ی شنیدنشو دارید یا نه اما میدونم خوشحال میشید.. در مورد نازگل خانومه…

🌸پوزخندی زدم و گفتم
گلناز: باشه بگو.. تعریف کن ببینم چیشده الان اگه به یه چیز احتیاج داشته باشم اون یه خبر خوب و درست حسابیه..

فائزه با ذوق منو نگاه کردو گفت
فائزه: عروسی داریم خانووووم.. خواهرتون و پسره. البته پسره چیه دیگه باید بهش بگیم داماد.. میخوان ازدواج کنن.. من بهش گفتم خوب فکراشو کنه مبادا پس فردا بخواد ماجرا رو لو بده یا بازی در بیاره اما گفت دیگه این پول دادن و حقوق دادن بسه.. نمیخواد دیگه نقش بازی کنه واقعا نازگل و میخواد..

🌸گل از گلم شکفت و با خوشحالی گفتم
گلناز: وای تو رو خدا راست میگی? چه پسر خوبیه… خداروشکر که مهر خواهرم به دلش افتاد.. وای نمیدونی چجوری حالمو عوض کردی اصلا انگار جون تازه گرفتم.. الان خیلی خوبم.. ببین ولی حواست بهشون باشه ها.. مبادا ازشون غافل بشی.. اتفاق بدی نیوفته چیزی خراب نشه..

فائزه: خانوم شما نگران نباش من شیش دنگ حواسم بهشون جمعه مراقبشون هستم نمیزارم اب از اب تکون بخوره ایشالا امیر لقا هم مشکلش حل بشه و اون پیرمرده دیوونه هم سر عقل بیاد..

🌸خندیدم و گفتم
گلناز: فعلا که این پیرمردی که تو میگی به تنهایی کل زندگیمونو فلج کرده.. حالا امیدوارم دلش خنک شده باشه و کوتاه بیاد اما همه اینا به کنار کیه که بتونه ماجرا رو واسه ی امیر تعریف کنه اگه بفهمه داستان از چه قرار بوده حتما یا دیوونه میشه یا مارو دیوونه میکنه..

فائزه: خب خانوم بهش نگو چه اتفاقی افتاده.. بگو اردلان خان پیگیری کرد و حلش کرد از کجا میخواد بفهمه به اردلان خان هم میگیم چیزی بهش نگه..

🌸گلناز: باید همین کارو بکنم چون امیر خیلی حساسه سریع غرورش میشکنه اگه خبردار بشه تو گذشته چه اتفاقایی افتاده تمام خاطراتی که با پدرش داشته براش ازار دهنده میشه تازه همیشه هم پیش من احساس شرمندگی میکنه.. من میشناسمش..

مامان برام چایی اورد و نشستیم به چایی خوردن هر دوتاشون سعی داشتن بهم روحیه بدن که تیمسار حالا که حرفاشو زده کوتاه میاد و قبل مرگش بیگناهی امیرو ثابت میکنه اما من هنوز فکرم خیلی مشغول بود نمیدونستم باید چیکار کنم…

یه هفته گذشت و هیچ خبری نبود.. من از اردلان میپرسیدم اونم چیزی نمیدونست یعنی تیمسار از اون روز هیچ کاری نکرده بود امیر هم همچنان در به در دیگه طاقت نیاوردم شال و کلاه کردم و رفتم دم خونه ی تیمسار…

🌸هرچی در زدم هیچ کس درو باز نکرد ارسیدم اتفاقی برای بنده خدا افتاده باشه زنگ همسایه هارو زدم و پرس و جو کردم ظاهرا حالش بد شده بود و سه روز پیش برده بودنش بیمارستان اینو که شنیدم بند دلم پاره شد.. رفتم دم خونه ی اردلان و گریه کنان ماجرا رو تعریف کردم

گلناز: اردلان اون بنده خدا بیمارستانه.. حالا چیکار کنم? بگو من چیکار کنم اگه فوت کرده باشه چی? همسایه ها نمیدونستن همین بیمارستانه یا بردنش شهر دیگه به خدا دارم از نگرانی میمیرم..

🌸اردلان: گلناز تو رو خدا ناراحت نشو اما راستش من میدونم کجاست و پیگیرشم فقط بهت نگفتم بیمارستانه میدونستم دست و پاتو گم میکنی.. فردا برو ملاقاتش… من رفتم.. از حرفاش فهمیدم به خاطر تو یه کارایی کرده.. دیگه جزئیاتو نمیدونم..

گلناز: من تا فردا طاقت نمیارم بیا بریم همین الان یه جوری پرستارا رو راضی میکنم میرم ملاقاتش.. تو رو خدا بیا الان بریم..

🌸 به اصرار من اردلان منو رسوند بیمارستان کلی چک و چونه زدم و رفتم تو تیمسار از روزی که دیده بودمش خیلی ضعیف شده بود و من با نگرانی رفتم جلو بی حال نگاهم کرد و گفت

تیمسار: شوهر دوست.. میدونستم میای.. خوش اومدی.. بیا.. بیا بشین ببین عمرم چجوری رفت و نفسای اخرمه… میدونی از چی ناراحتم?

🌸خیلی ناراحت شدم از دیدنش تو اون وضع تو چشمام اشک جمع شد و زیر لب پرسیدم.. از چی?

تیمسار: از اینکه اون دنیا هم کسی منتظر من نیست.. هیچ کس.. حتی عشق زندگیم.. افسونم.. کسی که تمام عمرم پاش رفت.. اونم منتظرم نیست.. من دیگه جونی برام نمونده دختر.. تو اینجوری با عشق دنبال اینی که شوهرتو از دست یه پیرمرد دیوونه که اخر عمری فکر انتقامه نجات بدی..
ّ
🌸گلناز: اینجوری نیست.. من براتون احترام قائلم.. من درکتون میکنم.. اما تلاشمو میکنم این ماجرا رو حلش کنم..

تیمسار: میدونی فقط حسرت میخورم.. که چرا اون سالا جای عشق کورکورانه به افسونی که دوسم نداشت.. یه نفر که عاشقمه.. عین تو پیدا میکردم.. نمیدونم تقصیر کیه.. تقصیر اونا که نگفتن.. یا تقصیر من که نفهمیدم.

🌸من چیزی نگفتم و فقط بی صدا اشک میریختم نمیدونم به حال اون بنده خدا یا به حال خودم.. اما اشکام بند نمیومدن.. تیمسار لبخند کمرنگی زد وگفت

تیمسار: شوهرت میاد خونه.. من همه چیزو حلش کردم.. من امشب و فرداست که بمیرم.. وکیلم همه چیو بعد مرگم رو به راه میکنه.. میگه همش کار من بوده.. برای شوهرت پاپوش دوختم.. خنده داره نه… یه پیرمردتنهای دیوونه..

دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم
گلناز: امیدوارم حالتون بهتر بشه … یه چیز دیگه اینه که اگه یه دختر داشتی فکر کنم شبیه من بود… پیرمرد دیوونه که میگید و قبول ندارم چون هم عاقله هم باهوش و هم تنها نیست.. من هستم. فقط خیلی عاشقه… خیلی…

لبخند رضایتی زد وچیزی نگفت.. نیازی هم نبود چیزی بگه چون هر دو حرفمونو از چشم هم میخوندیم.. بهش حس پدر خدا بیامرزمو داشتم.. خسته و رنج کشیده … یه کم که گذشت گفتم

🌸گلناز: من بیشتر از این خستتون نمیکنم.. استراحت کنید امیدوارم حالتون بهتر بشه.. من دیگه میرم..

تیمسار: کاش افسون از اون دنیا تو رو ببینه.. میدونی نمیدونم ادم وقتی میمیره چه اتفاقی میوفته اما امیدوارم حافظمو از دست ندم چون دلم میخواد برم به افسون داستان تو رو بگم.. منت کسی مثل تو رو سرش بزارم.. زنی که برای عشقش میجنگه.. هرچند فکر نکنم دلم بخواد ببینمش.. بعد از این که تو اومدی.. بعد از اینکه باهات حرف زدم انگار دلم خالی شد.. راحت شدم.. دیگه مهم نیست چه اتفاقی افتاده دیگه زخم دلم مهم نیست فقط دلم میخواد امیر ارسلان و اون دنیا ببینم حتما خیلی بزرگ شده

🌸نگار: مطمئنم منتظر شماست…لابد خیلی دلش تنگ شده..
دستمو از رو دستش برداشتم و رفتم.. اخرین تصویر از تیمسار برای من لبخند روی لب و اشک توی چشماش بود… مردی که خیلی خسته بود … فردا با خبر شدیم طرفای صبح فوت کرده.. بلافاصله وکیلش رفته بود پیش اردلان و با هم پیگیر کارای امیر شدن..

اردلان شب بهم زنگ زد و گفت
اردلان: چیز زیادی نمونده گلناز جان…تو سه روز دیگه این ماجرا حل میشه یه جرم عمومی برای فرار داره که اونم راست و ریسش میکنیم.. جراید هم در مورد بی گناه بودنش مینویسن…بلاخره میتونی با خیال راحت بخوابی اما بدون همه ی اینا به خاطر تو إ.. تو زن بزرگی هستی..

🌸از اردلان تشکر کردم گندم خواب بود…. شیرشو خورده بود فائزه کنارش بود من رفتم تو حیاط و نشستم به فکر کردن و به این فکر کردم اونقدری که اردلان و تیمسار میگفتن زن بزرگی هستم? برای شوهرم تلاش کردم? اما من همون زنی ام که زندگی افرا رو با فرار کردنم به هم زدم و اونو به کشتن دادم..

به نظرمرفتار یه زن بسته به همدمشه زن مثل یه پردنس بایداهلی بشه و کنارت باشه باید با مهربونی اهلی بشه اگه نه هرچی هم براش قفس بسازی بازم یه جوری در میره.. شاید تو اون ماجرا مقصر افسون نبوده.. شاید دلش اهلی نبوده.. هیچ کس نمیدونه اما تا الان حتما تیمسار تو یه دنیای دیگه با افسون حرف زده.. اما اگه حرف هم نزده باشه من یه چیزیو دیدم.. اینکه دلش اروم گرفته…

🌸صدایی منو به خودم اورد و برگشتم نگاه کردم دیدم امیره.. با تعجب گفتم
امیر: چرا اومدی? هنوز ماجرا حل نشده.. اما نزدیکه من بهت گفتم خودم بهت خبر میدم..

امیر:بیشتر از این نمیتونستم دست رو دست بزارم اومدم باهات حرف بزنم.. میدونم گفتی داری حلش میکنی اما بهم بگو زیر سر کی بود? چجوری راضیش کردی من خودم خواستم برم به اون ادرس سر و گوش اب بدم اما پلیس اونجا بود و نتونستم…گفتم بهتره اول بیام پیش تو..

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
نگار: ببین امیر میخوام یه چیزی بهت بگم.. حالا که این ماجرا داره تموم میشه لطفا پیگیر نشو .. این همه مدت اواره بودی شغلتو از دست دادی زندگیمون به هم ریخت همه چی خراب شد لطفا از الان به بعد ماجرا رو فراموش کن و برگرد به زندگی عادی..

🌸امیر: خب حق دارم بدونم جریان چیه که بعدش برگردم به زندگی عادی اول بدونم بعد فراموش میکنم و برمیگردم پیش شما.. زندگیمون دوباره عالی میشه..

گلناز:ببین.. من میدونم برات مهمه اما نمیخوام بشینم و تعریفش کنم اون بنده خدا یه خصومت شخصی با پدرت داشته و وقتی ما باهاش حرف زدیم فهمید انتقام پدرتو از تو نباید بگیره.. الانم همه چیو اعتراف کرده مدارکو گذاشته و وکیلشم پیگیره.. خودشم فوت کرده.. تو هم دیگه کشش نده

🌸امیر: خودش فوت کرده? مرده? اخه چجوری? نکنه اردلان بلایی سرش اورده باشه?

گلناز: نه مریض بود خودش.. میخواست تا بلایی سرش نیومده انتقامشو از تو بگیره در واقع از بابای خدابیامرزت اما من و اردلان قامعش کردیم ماجرا مال گذشته بوده.. وای امیر باور کن اصلا حال و حوصله ندارم.. لطفا بیخیال شو.. هرچی بوده تموم شده رفته پی کارش…

امیر: باشه … باشه عزیزم میدونم خیلی این مدت خسته شدی و دیگه حوصله ی این ماجراهارو نداری.. وقتی برگردم پیشتون همه چیزو از اول شروع میکنیم نمیزارم اب تو دلتون تکون بخوره..

🌸گلناز: ببین امیر… راستش نمیخواستم الان اینو بهت بگم ولی نمیخوامم نا امیدت کنم پس بدون که به این اسونی نیست برام.. این که همه چی تموم بشه… تو برگردی خونه و منم وانمود کنم هیچی نشده.. من دلم خیلی شکسته تو تنهایی بچه رو به دنیا اوردم تو یه خونه ای زندگی کردم که اونقدر کوچیک بود هیچی توش جا نمیشد تمام دوره بارداریم با استرس و گریه بود.. به این راحتی نیست…

امیر: یعنی.. میخوای.. منظورم اینه نباید بیام پیشتون? خب..میدونم خراب کردم ولی سعی دارم درستش کنم.. البته حق داری اینجا خونه من نیست.. حالا دیگه خونه ی توإ، خونه ی من و هرچی که داشتم به خاطر یه خصومت نا حق با پدرم به باد رفت…الان من بیکار.. بو پول و بی سرمایه ام.. البته اگه ثابت بشه بی گناهم بانک املاکم و برمیگردونه ولی خب.. خیلی چیز ها مثل دل شکسته ی تو رو نمیدونم چجوری قراره برگردونه…

🌸گلناز: من نمیگم اینجا خونه ی تو نیست.. اینجا همیشه خونه ی تو إ و مونجوری که گفتی بانک هم معاملات املاک ت رو باطل میکنه و همه چیزو بهت برمیگردونه .. اما خب.. من احتیاج به زمان دارم امیر.. خیلی خسته ام خیلی شکسته ام تو این ماجرا تو تقصیری نداری اما فرار کردی.. ببین اگه فرار نکرده بودی ماجرا زودتر حل میشد چون تیمسار میخواست تو رو گوشه زندان ببینه و باهات رو در رو بشه.. دلش خنک بشه و داستان گذشته رو برات تعریف کنه.. اما خب.. بگذریم.. هرچی بوده تموم شده..

امیر ناراحت بود و چیزی نمیگفت نمیدونم ازم چه توقعی داشت اما درسته اون خیلی سختی کشیده بود ولی منم دست کمی از اون نداشتم با خودخپاهیش همه رو تو دردسر انداخته بود اگه فرار نکرده بود ماجرا انقدر پیچیده نمیشه.. ابرومون نمیرفت.. همه گفتن مجرم بوده و فرار کرده.. وقتی یاد اون روزای سخت میوفتم دلم میگیره .. نه اینکه دلم براش تنگ نشده باشه.. اما دلم شکسته..

بلاخره اردلان زنگ زد و خبر خوش رو بهم داد…ماجرا حل شده بود.. حتی از فرار هم رفع اتهام شده بود و پرونده ی امیر کامل رفع و رجوع شد .. منم شب زنگ زدم و بهش خبر دادم…قرار شد فردا برگرده خونه.. منم نتونستم نه بیارم چی میگفتم.. اینجا خونه ی خودش بود و از نظر قانونی بانک تمام ملک های مصادره شده رو بهش برمیگردوند و معاملات باطل میشد یعنی پول اردلان هم بهش برمیگشت…همینطور خونه ای که به خاطر فرار امیر بانک توقیف کرده بود

🌸همه چیز به ظاهر رو به راه بود حالا من و گندم خانوم منتظر بودیم امیر بیاد خونه البته مامان برگشته بود خونه ی خودش و فائزه هم گفت میره به زار و زندگی خودش برسه و فرداش میاد.. هر دوشون میخواستن مارو تنها بزارن که مثلا بعد از مدت ها با هم باشیم.. سر صبح رفتم بیرون بچه به بغل خرید کردم و روزنامه هم خریدم…اولین خبر رفع اتهام امیر بود میدونستم به زودی لز بیملرستان هم بهش زنگ میزنن..

درو که باز کردم امیر اومده بود تا منو دید اومد جلو وسیله هارو ازم گرفت و گفت
امیر: شما چرا گلم با بچه.. صبر میکردی من بیام خودم خرید میکردم

🌸گندم رو از بغلم گرفت و بوش کرد بوسیدش و گفت
امیر: این بار اوله دارم دخترمو با دل اروم بغل میکنم.. ربه خدا این لحظه رو فقط تو خواب میدیدم.. گلناز باورم نمیشه برگشتم خونه

گلناز: خوش اومدی.. من کسی رو دعوت نکردم گفتم خسته ای استراحت کنی.. بعدش به اردلان و کتی میگم حتما یه شب شام بیان.. میدونی که خیلی بهشون مدیونیم..

🌸امیر لبخندی زد و تایید کرد و اومد جلو و پیشونیمو بوسید و گفت
امیر: اما اول از همه.. تو بیشتر از همه تو.. بیشتر از همه به تو مدیونم.. ازت ممنونم…حالا کلی حرف داریم که بزنیم اما اول بیا بریم با هم چای بخوریم.. از اونا که تو دم میکنی.. توش زعفرون میریزی..

چای زعفرونم خوردیم.. اما کام من شیرین نشد یه جوری معذب بودم امیر که فهمیده بود نفس عمیقی کشید و خواست حرف بزنه من خودمو با گندم سر گرم کرده بودم و صورتشو با دستمال تمیز میکردم.. این روزا بیشتر به این طرف و اون طرف نگاه میکرد و بیدار بود

🌸امیر: دخترم به همه جا توجه میکنه.. خیلی باهوشه قربونش برم..
لبخند زدم و تایید کردم و هزار ماشالا گفتم

امیر: گلناز سختته من اینجام? اگه داری اذیت میشی من.. خب.. میتونم برم تو ساختمون اون طرفی.. یعنی جلوی چشمت نباشم..

🌸گلناز: وای نه این چه حرفیه من فقط یه کم…خب.. دلخورم و یه کم طول میکشه به خودم بیام قبلا هم بهت گفتم اینو.. نمیدوتم از نظر تو چجوری به نظر میاد اما میخوام بدونی لوس بازی نیست..

امیر: وای.. نه عزیزم این چه حرفیه.. من درکت میکنم.. واقعا میگم درکت میکنم و به خودمون زمان میدیم.. زمان همه چیزو درست میکنه ببین.. این جایزه ی زمان به ماست..

به گندم اشاره میکرد میدونستم منظورش چیه.. بار اولی که بچم افتاد خیلی به هم ریختم.. اما بعدش که یه مدت به خودمون زمان دادیم همه چیز رو به راه شد..

اون شد که تصمیم گرفتیم به خودمون زمان بدیم.. هفته بعد از بیمارستان امیر رو دعوت کردن برای عذر خواهی و برگردوندن سمتش.. امیر حسابی به خودش رسید اما قبل رفتن گفت

🌸امیر: راستش گلناز من به یه چیزی فکر کردم اما از عملی کردنش میترسم و نمیخوام تو ناراحت بشی…کمتر از یکی دو ساعت دیگه تو بیمارستان میخوان از من عذرخواهی کنن و پست سابقمو بهم برگردونن.. میشم رئیس بیمارستان..

گلناز: میدونم عزیزم.. فکر میکردم همینو میخوای و بابت اینکه همه چیز داره عین سابق میشه خوشحالم.. اولیش برگشتن شغلت.. مشکل چیه? هرچی شده بگو حلش میکنیم

🌸امیر: راستش… خب من اول از همه دکتر شدم که به مردم کمک کنم میخواستم ادم مفیدی باشم.. کنار مردم باشم اما از وقتی رئیس بیمارستان شدم درگیر خیلی چیزا شدم.. درگیر کارای حاشیه ای درسته پست مهمی داشتم اما انگار از اون چیزی که میخواستم باشم دور شدم.. من.. تو این فکر بودم برنگردم بیمارستان..

خیلی جا خوردم فکر میکردم اون منصب برای امیر خیلی مهمه و برگشتن به بیمارستان حالشو خوب میکنه با تعجب پرسیدم
گلناز: خب یعنی میخوای بیمارستان و بزاری کنار و یه دکتر عادی باشی? مطب خودتو داشته باشی?

امیر: خب.. از دیشب دارم بهش فکر میکنم الان واقعا مرددم احتیاج به نظر تو دارم.. تو بهم بگو من چیکار کنم از یه طرف برای اون پست زحمت کشیدم اما از طرفی ازش خیری ندیدم.. میتونم یه دکتر معمولی باشم..

🌸گلناز: راستش من فقط میخوام تو خوشحال باشی.. اگه فکر میکنی کار تو بیمارستان اونم به عنوان رئیس بیمارستان اذیتت میکنه پس بزارش کنار من وقتی یه دکتر معمولی بودی باهات اشنا شدم.. پست و مقام برام مهم نیست…فکر کنم اینکه تو چی میخوای از همه چی مهم تره.. کاری که فکر میکنی درسته بکن من حمایتت میکنم..

امیر لبخندی زد و اومد حلو بغلم کرد و گفت
امیر: باشه عزیزم.. همین قدر خیالمو راحت کردی.. الان میرم اونجا و باهاشون حرف میزنم.. نمیخوام دیگه خودمو درگیر بیمارستان کنم.. من براش ساخته نشدم ..

🌸گلناز: فقط عزیزم کاش قبلش به اردلان هم میگفتی هنوز وقت داری.. یه سر برو پیشش.. دفتر کارشه حتما.. میدونی که اون برای گرفتن این پست برای تو زحمت کشیده.. الان بد نیست باهاش مشورت کنی.. البته اگه صلاح میدونی..

امیر: میرم عزیزم.. چون باید ازش تشکر نم شب هم دعوتشون میکنم.. این یه هفته حالم جا اومده و بهتره دعوتشون کنیم.. ازشون تشکر کنیم…خیلی اون روزا هوای تو رو داشتن..

🌸امیر رفت و من از چشماش خوندم که از این به بعد قرار نیست تو بیمارستان باشه و میخواد برای خودش مطب بزنه و فقط به بیمارا برسه من میدونستم ادم خوبیه میخواست فقط اون حس خوب و کنار مردم تجربه کنه.. با اتفاق های بدی که افتاد دیگه هم دل خوشی از بیمارستان نداشت..

شب که امیر برگشت خسته و داغون اما خوشحال بود تا دیدمش براش چایی ریختم و گفتم
گلناز: خوبی? خیلی خسته به نظر میای کارا چطورپیش رفت?

🌸امیر: میشه گفت عالی ام البته از حرف زدن خسته شدم راستش قانع کردن اردلان سخت بود و سخت تر از اون قانع کردن هیئت بیمارستان بود میبینی کار روزگارو? وقتی بهم تهمت زدن همینا اول پشتمو خالی کردن اما الان میگفتن ما به دکتر شریفی مثل شما احتیاج داریم …

گلناز: خب عزیزم بعضی ها نون به نرخ روز خور هستن.. البته اردلان منظورم نیست احتمالا اون به خاطر خودمون نخالف بود

🌸امیر: اره منظور منم اون نیست اما خب کلی گفتم.. الان خوبم.. الان فقط یه دکترم که از فردا باید بگردم دنبال یه جایی برای مطب.. سبک شدم انگار بار اضافی از روی شونم برداشته شد…

گلناز: برات خوشحالم.. دخترمون خوابه.. تو اتاق پایینه در بازه.. برو ببینش.. دلش برا باباش تنگ شد…

🌸امیر: اول تو روببینم.. من دلم از صبح برای هر دوتون تنگ شده.. راستیگلناز اردلان و کتی رو برای فردا شب دعوت کردم و قبول کردن.. من خبر نداشتم اشتیشون رومدیون تو هستن ..

گلناز: اینجوری ها هم نیست اردلان بزرگش میکنه من فقط به کتی یاد اوری کردم که چه قدر اردلان دوسش داره و چه قدر زمان زود میگذره..

🌸امیر لبخندی زد و با خوشحالی پیروزمندانه ای گفت
امیر: امیدوارم یکی هم به یاد اوری کنه عزیز دلم.. یاد اوری کنه که من چه قدر دوستت دارم..

لبخندی زدم و زیر لب گفتم منم همین طور.. اما به نظرم هنوز برای اشتی زود بود برای همین به همون لبخند کفایت کردم..
فردا از صبح زود فائزه اومده بود پیشم کمک کنه غذاهارو اماده کنیم.. میخواستم متنوع باشن چون اردلان از این غذاها خوشش میومد…

🌸فائزه: خانوم خیلی خسته شدین همه چیز عالیه بقیه کارارو من میکنم..تازه فاطمه خانومم اشپزیش خوبه سالاد اینارو اون درست میکنه شما برو پیش اقا امیر..

گلناز: فائزه اولا که نمیخوام فاطمه خانوم اشپزی کنه اردلان دستپخت منو دوست داره بنده خدا این همه به ما لطف کرده حالا بزار همه غذاهارو خودم درست کنم بعدم مامانم بهت چیزی گفته?

فائزه با تعجب نگاهم کرد و گفت
فائزه: مثلا چی گفته باشه? نه چیزی نگفته مگه چیزی شده?

🌸نگاه مشکوکی بهش کردم و گفتم
گلناز: برای اینکه از وقتی اومدی یک ریز دارییی اصرار میکنی برم پیش امیر.. ما قهر نیستیم .. فقط از دستش ناراحتم.. بعدم به مامانم بگو نگران نباشه خداروشکر همه چییی رو به راهه.. من عزممو جزم کردم ماجرای مامان و نازگل رو هم به زودی به امیر بگم البته باید صبر کنه اول تکلیف نازگل روشن بشه و بعدم اوضاع اروم بشه..

فائزه که معلوم بود تو دلش بوده بپرسه و روش نمیشده وقتی فهمید من و امیر بینمون صلح شده و زمان باعث میشه اشتی کنیم لبخند رضایتی زدو فقط گفت خداروشکر..

🌸همه چیز اماده شده بود فائزه خداحافظی کرد و رفت و منم داشتم میز رو میچیدم و منتظر اومدن مهمونا بودم …

 

این نوشته رمان خان پارت 80 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-80/feed/ 3
رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 43 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-43/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-43/#comments Mon, 18 May 2020 19:22:52 +0000 https://romanone.com/?p=3523   از کلاس که زدم بیرون قدمامو آروم کردم تا مسعوله از من جلو بزنه . وقتی وارد اتاق حراست شدیم ، جلوتر از من رفت تو و نشست پشت میزش . منم از ترسم سرمو انداخته بودم پایین و جرعت نمی‌کردم سرمو بیارم بالا . سکوت بدی تو اتاق بینمون بود . همون‌طور سرم …

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 43 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

از کلاس که زدم بیرون قدمامو آروم کردم تا مسعوله از من جلو بزنه .
وقتی وارد اتاق حراست شدیم ، جلوتر از من رفت تو و نشست پشت میزش .
منم از ترسم سرمو انداخته بودم پایین و جرعت نمی‌کردم سرمو بیارم بالا .
سکوت بدی تو اتاق بینمون بود .
همون‌طور سرم پایین بود که خودش سکوتو شکست : فک کنم با امروز بشه چهاربار.
با تعجب نگاش کردم و گفتم : چهارمین بار چی؟
_امروز چهارمین باره که شما تشریف میارین حراست . البته با همکاری مشترک استاد راد .
از خجالت به کف زمین خیره شدم . نمی‌دونستم چی بگم .
_یه بار که به خاطر کاریکاتور اومدین ، یه بار به دلیل اینکه ایشون تو کلاس شما رو اذیت کردن ، یه بار هم به خاطر دستکاری شما تو نمره های امتحان .
این دفعه هم …
ساکت شد وبقیه حرفشو خورد .
_ اصلا نمیدونم چه جوری به زبون بیارم.
یه سوال ازتون دارم .
سرمو آوردم بالا و گفتم : بفرمایید .
_شما این جا رو با کجا اشتباه گرفتین ؟ خونه خاله یا اون مهمونیای …. استغفرالله.
دیگه به خاطر کارای شما دونفر رویی ندارم که تو چشم استادا و رعیس دانشگاه نگاه کنم .
اون دانشجوهایی که اومدن اینجا و خبر گندکاری شما رو دادن ، هزار بار سرخ و سفید شدن تا حرف بزنن .
اونوقت شما خیلی راحت جلوی اون همه دانشجو ….
با ترس گفتم : تقصیر من نبود .
اون دانشجوهایی که کاسه داغ تر از آش میشن به شما نگفتن کی دعوا و بحثو شروع کرد ؟ من اصلا …
با دادش حرفمو قطع کرد : خانم تهرانی بیخودی انقد رو کاراتون ماله نکشید .
دفعه اولتون نیس که پاتون به حراست باز میشه .
ماشالا پرونده سنگینی هم دارین .پس توجیه نکنین لطفاً .
اینجا مهم نیس کی شروع کرده و کی تموم کرده ، مهم اینه دوسر دعوا کیا بودن .
البته نود درصد دعواهای اینجا هم یه سرش به شما ختم میشه یه سرش به آقای راد .
بعد هم سکوت کرد .
یه چند دقیقه بینمون سکوت بود .
از ترس لام تا کام حرف نمیزدم .
گوشیو برداشت و زنگ زد به یکی .
بعد از چند تا بوق برداشت .

_سلام آقای حسنلو خوب هستین ؟ خیلی ممنون شکر خدا .
شما الان تو دانشگاه هستین ؟ احیانا سر کلاس که نیستین ؟
اگه سرتون خلوته بی زحمت برین کلاس استاد راد ، مثل اینکه ایشون امتحان پایان ترم دارن میگیرن ، خواستم شما به جای ایشون مراقب امتحان باشید .
بعد بهشون بگید بیاد حراست باهاشون کار دارم .
خیلی ممنون لطف کردید جبران میکنم .
خدا نگهدار
بعد هم گوشیو قطع کرد .
وقتی گوشی رو گذاشت سر جاش ، یه نگاه بد بهم انداخت که از ترس خودمو خیس کردم .
وای خدا ، نکنه بخواد به خانوادم خبر بده ؟
فکرش هم حتی منو میترسوند .
ده دقیقه ساکت بودیم تا اینکه در باز شد و آریا اومد تو .
اصلا بهش نگاه نکردم . میترسم هر نگاهی که بهش بندازم آتویی بشه دست این محسنی .
آریا اومد تو و درو بست .
محسنی رو بهش گفت : بفرمایید بشینید .
آریا هم رو صندلی روبه روییم نشست .
بعد رو به محسنی گفت : چیزی شده ؟
_تازه میگید چیشده؟ یعنی شما خبر ندارید از دسته گل دیروزتون ؟
آریا بلافاصله گفت : اجازه بدید من توضیح میدم .
_چه توضیحی ؟ مگه جای توضیحی هم مونده واسه افتضاح دیروزتون ؟
استاد اگه چیزی بهتون نمیگم فقط به خاطر رفاقت چند سالمونه .
نمی‌خوام یه حرمتایی بینمون شکسته بشه .
_بله می‌دونم . منم اصلا نمی‌خوام راجب دیروز حرف بزنم .
_پس چی ؟
_یه چیزایی هست که شما باید بدونید

منو محسنی بهش خیره شدیم .
یکم سکوت کرد . بعد از چند ثانیه سرشو آورد بالا و گفت : خانم تهرانی تقصیری نداره.
دیروز هر چی که شد و هر اتفاقی که افتاد ایشون مقصر نبودن .
تقصیر من بود ، نتونستم جلوی خودمو بگیرم . کاری کردم که نباید میکردم ، ایشونو هم تو دردسر انداختم .
بیشتر از این نمی‌خوام واسشون دردسر درست کنم .
نمیخوام به خاطر کارای من ایشون تقاص پس بدن و پاشون به حراست باز بشه .
هر توبیخ و جریمه ای هم که هست لطفاً برای من در نظر بگیرید نه ایشون .

از حرفای آریا تعجب کردم ولی نه زیاد .
چون میدونستم این کارو میکنه . اگه این حرفا رو نمیزد باید تعجب میکردم .
میدونستم انقد مرد هست که پای عشقش وایسه و به خاطرش هرچیزیو تحمل کنه .
با حرفایی که زد بیشتر تو دلم نشست .
اون لحظه احساس کردم که حتی یه درصدم به حسم بهش شکی ندارم .
سرمو انداختم پایین تا لبخندمو پنهون کنم .
سکوت عجیبی تو اتاق داشت پرسه میزد .
حالم داشت بد میشد .
محسنی بالاخره سکوتو شکست .
با اخم رو به آریا گفت : این فداکاریا و جان فشانی های شما باعث نمیشه چشامو رو همه چی ببندم .
من که نمی‌دونم واسه چی داری از این خانم طرفداری میکنی .
به هر حال شما یه کار غیر اخلاقی انجام دادین تو دانشگاه که حتی به زبون آوردنشم کار درستی نیست .
دانشگاه هم به همین سادگی و با دوتا اعتراف ساده نمیتونه از این کارتون بگذره .
چاره ای نیست . مجبورم این کارتون رو ضمیمه پرونده تون کنم و به رعیس دانشگاه اطلاع بدم . تازه باید به مراجع بالاتر هم اطلاع بدم تا اونا هم تصمیم گیری کنن .
آریا زود گفت : یعنی چاره دیگه ای نیست ؟
_برید خداروشکر کنید رعیس دانشگاه شما رو ندید وگرنه درجا از دانشگاه اخراج می‌شدین و جزو دانشجوهای ستاره دار میشدین .
استاد راد برای شما هم با این سابقه کاری که دارین حتما بد تموم شد براتون .
با این وجود کمترین تنبیهی که میتونستم واستون در نظر بگیرم سه ماه اخراج از کلاس هاست .
برای خانم تهرانی هم این توبیخ هست منتها کمتر .
با ترس گفتم : یعنی چقدر ؟
_حدود ده جلسه .
خداروشکر حداقل یه ماه نبود .
وگرنه جواب مامانینا رو چی میدادم ؟
محسنی رو کرد سمت من و گفت : شما میتونین تشریف ببرین .
فقط الان میتونین برین کلاس امتحانو بدین و بعد هم تشریف ببرین منزل .
تا ده جلسه هم که اخراج موقت هستین .
ماه بعد میبینمتون .
از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون .
به زور خودمو رسوندم سمت در کلاس و رفتم تو .
وقتی رفتم به همون استاده که جای آریا بود گفتم : آقای محسنی گفتن بیام امتحان بدم .
_بفرمایید

رفتم تو و نشستم سرجام .
سوالا همونی بود که آریا بهم داده بود .
همه رو نوشتم و از جام بلند شدم .
کوله مو برداشتم و رفتم سمت استاده.
ورقه رو بهش دادم و از کلاس اومدم بیرون .
زود از دانشگاه زدم بیرون و منتظر پونه نموندم .

تا خواستم از خیابون رد بشم صدای بوق ماشین اومد . اول اهمیت ندادم ، فک کردم از این مزاحمای همیشگیه .
تا ماشین کنارم وایساد ، خواستم بگم آقا بفرما مزاحم نشو که دیدم آریاس.
رو بهم گفت : افتخار میدین بانو ؟
خواستم اذیتش کنم گفتم : نه ، برو دنبال همون دختره که اون شب اومد خونت .
با اخم ساختگی گفت : چه رویی داری تو ؟ اگه من نبودم که جنابعالی هم تا چند ماه اخراج میشدی .
با پوزخند گفتم : نیازی به اون حرفا نبود ، تو نمیگفتی هم همه دانشجو ها شاهد بودن که تو شروع کردی . دانشگاه هم الحمدالله دوربین مداربسته داره .
_تو بگو من الان چیکار کنم ؟ هرکاری بگی همون کارو میکنم که حالت بهتر بشه .
سکوت کردم . بعد از چند لحظه گفتم : اون دختره کیه ؟ اون روز واسه چی اومد خونت ؟باید بهم توضیح بدی.
_باشه میگم ، بیا سوار شو . توضیح میدم بهت .
مجبوری درو باز کردم و سوار ماشین شدم .
وقتی راه افتاد بعد از پنج دقیقه گفت : مونا چند سال پیش یکی از دانشجوهام بود. از روز اولی که وارد دانشگاه شد توجه همه بهش جلب شد .
اینقدر جذاب و خواستنی بود که همه واسش سر و دست میشکوندن . یجورایی شده بود دختر خوشگل دانشگاه.
ولی من هیچ جذابیتی تو اون بشر ندیدم . اعتراف میکنم واقعا زیباست ولی تاحالا زیبایی هیچکی منو جذب نکرده .
اون آدم انقد مغرور بود و خودخواه که جز خودش هیچکیو نمیدید .
من برعکس همه بهش توجه نمی‌کردم .
اونم وقتی دید نسبت بهش بی اهمیتم ، حرصش گرفت . هی خودشو بهم نزدیک میکرد ، واسم دردسر درست میکرد . منم رفتم به محسنی گفتم داره اذیتم می‌کنه .
محسنی هم با رییس دانشگاه حرف زد بعد هم اخراجش کردن . من هم فکر میکردم همه چی تموم شد .
ولی مثل اینکه همه چی شروع شده بود .
اذیتای اون دختر تمومی نداشت .
تو شرکت ، تو دانشگاه ، همه جا داشت آبرو ریزی میکرد .
می‌گفت عاشقم شده و میخواد باهام باشه .
ولی باور نمیکردم ، فک میکردم میخواد منو تلکه کنه .
تا اینکه یه بار بردمش دکتر و با روانشناس حرف زدم .
گفت دیوونه است و جنون داره .
منم دلم واسش سوخت . کمکش کردم و چند دفعه باهاش قرار گذاشتم . ولی اون وابستم شده بود . منم بهش گفتم که دوسش ندارم و بره دنبال زندگیش .
ولی اون بیخیالم نشد .
منم خونمو عوض کردم و دیگه خبری ازش نشد .
تا این که اون روز پیداش شد و تو دیدیش

_اینقد دروغ به من تحویل نده . دختره از کجا میدونست خونت اونجاست ؟ چرا بهت گفت عشقم ؟ مگه بهش نگفته بودی بره و دیگه بهت فکر نکنه ؟
_دارم بهت میگم اون جنون داره ، دیوونه اس . از آدمه دیوونه هم هرکاری بگی برمیاد .
نمیتونم جلوشو بگیرم که . آدرس خونه رو هم نمی‌دونم کی بهش داده . به خدا نمیدونم .
شاید اومده تو دانشگاه پرس و جو کرده .
شاید واسه من بپا گذاشته .
_یعنی ، یعنی الان دیگه هیچ ارتباطی باهات نداره؟
_نه ، معلومه که نه . اگه خیلی شک داری میتونی بهش زنگ بزنی بپرسی .
_نمیخواد . فقط ، فقط …
_فقط چی؟
_ستاره ، حرفای بابات …
پوفی کشید و گفت : بازجوییه ؟
_از زیر حرف در نرو . قضیه اون حرفا چی بود ؟ بین تو و ستاره چی بوده ؟
چند ثانیه مکث کرد و گفت : خودت که شنیدی تو ماشین چی گفتم به بابام .
بین من و اون هیچی نیست . هیچی هم نبوده .
مامان و بابا قبلاً یه فکرایی راجب ما تو سرشون داشتن .
ولی من زیاد اهمیت نمیدادم به حرفاشون . چون ستاره رو فقط به چشم خواهرم می‌دیدم . ستاره هم همیشه منو به چشم برادرش دیده و هیچوقت جور دیگه ای بهم نزدیک نشده .
دلیل اون صمیمیت بین ما تو شرکت هم که یه محبت خواهر و برادرانه اس . همین .
خودتم خوب می‌دونی که من اهل این کارا نیستم . پگاه هم که خودت می قضیشو .
من هیچوقت دوسش نداشتم . فقط هم با نقشه قبلی و طبق برنامه ریزی های بابام بهش نزدیک شدم .
ولی داستان تو با همشون فرق داره . تو ناخواسته یجوری دلمو بردی که اصلا نفهمیدم که چیشد یهویی دلم رفت برات .
چیزی که هیچوقت فکرشو نمی‌کردم . فکر میکردم عین کابوس باشه برام ولی بعداً به یه رویای شیرین تبدیل شد .
رویایی که هیچوقت نمی‌خواستم ازش بیدار شم .
فقط ، یه سوالی هست که خیلی وقته مونده تو دلم که ازت بپرسم .
_چی؟
بعد از یکم مکث گفت : می‌خوام مطمعن بشم این حسی که من دارم دو طرفه اس یا نه .

ساکت شدم و هیچی نگفتم . نمیتونستم چی بگم .
اگه واقعیتو میگفتم پررو میشد .
اگه هم نمیگفتم خودم عذاب وجدان می‌گرفتم که نکنه از دستش بدم .
بالاخره باید تصمیممو می‌گرفتم .
تا اومدم دهن باز کنم گوشیش زنگ خورد .
از رو داشبورد برداشت و جواب داد : بله خانم محمدی ؟
اخمی تو پیشونیش نشست و گفت : چی؟
امکان نداره ، مگه میشه ؟
یه نفس عمیق کشید و گفت : خیلی خوب خیلی خوب ، شما اونو نگه دار تا من بیام .
خانم تهرانی هم باهامه .
یجوری سرگرمش کن تا برسم .
نمی‌خوام بفهمه خانم تهرانی با منه.
خداحافظ .
گوشیو با حرص پرت کرد رو داشبورد .
از لحن حرف زدنش ترسیدم .
با ترس گفتم : چیشده ؟
دستی تو موهاش کشید و گفت : متین اومده شرکت .
اسم متین که اومد خشکم زد. انگار نفسم بند اومد .
_م ..م…ما باید چیکار کنیم ؟ من خیلی میترسم خیلی .
دستمو گرفت و گفت : ترس نداره که عزیز من .
تا من هستم اون هیچ غلطی نمیکنه .
یکم خیالم راحت شد و آروم تکیه دادم به صندلی .
یهو یادم اومد آریا هنوز خبر نداره قضیه اون عکسا واقعیه و فتوشاپی در کار نیست .
یا این فکر تن و بدنم لرزید .
حالا دیگه فقط خدا میتونست به دادم برسه .
نیم ساعت بعد رسیدیم شرکت .
پیاده شدیم و رفتیم تو .
وقتی رسیدیم تو راهرو شرکت ، آریا به محمدی اشاره کرد که ساکت بمونه و هیچی نگه .
بعد هم آروم رفت تو . تا خواستم برم دنبالش برگشت بهم گفت : تو فعلا نیا ، ممکنه ببینتت . برو بالا طبقه دوم تا من کارم تموم بشه .
_میترسم پشت سرم یه عالمه حرف بزنه و ذهنیت تورو عوض کنه .
_اون بیشرف هیچوقت نمیتونه تورو تو ذهنم خراب کنه . خیالت راحت . حالا هم برو بالا تا وقتی کارم باهاش تموم بشه .
آروم سر تکون دادم و رفتم طبقه بالا .
وقتی رفت و درو هم نصفه بست ، دلم طاقت نیاورد .
آروم رفتم پایین و یواشکی از لای در نگاه کردم.
آریا رفت تو سالن ، متین هم اونور نشسته بود ‌.
تا آریا رو دید بلند شد و گفت : به به ، پارسال دوست امسال آشنا .
آریا با حرص گفت : تو اینجا چه غلطی می‌کنی ؟ مگه تو دانشگاه تنبیه نشدی که اومدی اینجا ؟
_تنبیه ؟ تازه مونده تا تو و اون دختره بی …
با داد آریا حرفش قطع شد : یبار دیگه راجبش اینجوری حرف بزنی یه جوری میزنمت که به در بگی دیوار ‌.
_تو مگه کیه اون میشی؟ تا جایی که می‌دونم هنوز نسبتی باهات نداره که اینجوری داری ازش طرفداری میکنی.
_فضولیش به تو نیومده .
گفتم واسه چی اومدی اینجا ؟
_اومدم واسه حرفای مونده .حرفایی که خیلی وقت بود باید میگفتم ولی هلما پاشو گذاشت رو خرخره ام و مظلوم نمایی کرد تا خودشو بی گناه نشون بده و منو مقصر

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 43 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-43/feed/ 1
رمان نیهان پارت 24 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-24/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-24/#comments Sat, 16 May 2020 19:32:12 +0000 https://romanone.com/?p=3519   *آراس تایماز: آقا رسیدیم. از ماشین پایین اومدم و رو به تایماز که می خواست دنبالم بیاد گفتم: تنها میرم. تایماز: آخه… _ آخه نداره منتظرم باش تو از اون جوجه حاجی می ترسی؟ نگاه نگرانش رو نادیده گرفتم و داخل شدم. بعد از پرس و جو مشخص شد که هنوز نرفته. داخل لابی …

این نوشته رمان نیهان پارت 24 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

*آراس

تایماز: آقا رسیدیم.
از ماشین پایین اومدم و رو به تایماز که می خواست دنبالم بیاد گفتم: تنها میرم.
تایماز: آخه…
_ آخه نداره منتظرم باش تو از اون جوجه حاجی می ترسی؟
نگاه نگرانش رو نادیده گرفتم و داخل شدم. بعد از پرس و جو مشخص شد که هنوز نرفته. داخل لابی منتظرش نشستم. طولی نکشید که صداش به گوشم رسید: مشتاق دیدار ولیعهد ییلماز.
چرخیدم و با نگاهی براندازش کردم. روبروم ایستاد و من بلند شدم. حالا راحت تر تونستم ببینمش چشمای قهوه ای و صورت زاویه دارش جذاب بود. تقریبا هم قد من بود اما با هاوش زمین تا آسمون تفاوت داشت.
دستش رو به سمتم گرفت و با نگاهی عمیق دستش رو فشردم: بابت مرگ پدرت متاسفم و تسلیت می گم.
پوزخندش رو مخم بود: چه فرقی به حال شما داره؟
_ این چه حرفیه دوست عزیز. ایشون یکی از بهترین و درستکارترین سرمایه گذاران ما بود.
نگاهش غمگین شد: اما دیگه نیست.
لبخندی زدم و سرجام نشستم: تا زنده بود باید قدرش رو می دونستید.
انگار حرفم به مذاقش خوش نیومد که اخمی کرد و روی مبل تک روبروم نشست.
علی: رابطه ی من و پدرم به کسی مربوط نیست.
دستام رو بالا بردم: صد البته که مربوط نیست اما اینجوری نطق کردن و گناهکار دونستن ما هم راه به جایی نمیبره.
علی: پس چی شده ولیعهد رسما به دیدن و دلداری دادن من اومدن؟
ابروهام بالا پریدند و روی زانوهام خم شدم و زمزمه کردم: چی شده بعد مرگ پدرتون ما شما رو زیارت کردیم؟ اصلا چرا باهاش نبودی؟
عصبی شد رگ پیشونیش بیرون زده بود به تبعیت از من روی زانو خم شد: گفتم خوش ندارم دخالت کنی.
مثل پسر بچه ی تخسی می موند که اسباب بازیش رو شکسته و وقتی میپرسی چرا شکستی میگه به تو چه! خندیدم: پسر تو معرکه ای!بابات مرده اومدی دنبال حل معماش اما خودت به بن بست خوردی. دارم میگم وقتی اون داشت با عدنان می جنگید تو کدوم گوری بودی که الان اومدی واسم صغری کبری می چینی؟
دست خودم نبود که عصبی می شدم. بلاخره اون آدمی که زیر خاک خوابید خیلی آدم خوب و صادقی بود. عطا تصمیم گرفته بود با خودش کار کنه که نشد. از جاش بلند شد. چشماش قرمز شده بود و حرص خوردنش هویدا بود.
علی: علاقه ای به ادامه ی این بحث ندارم.
پشت کرد تا بره که گفتم: فرار کردن شجاعت نیست بزدل بودنه حل مسئله نیست پاک کردن صورت مسئله س!
لحظه ای مکث کرد و به سمت آسانسور رفت. بزدل!
**
خبری از یاسمین نبود مثل چی از رفتارم پشیمون شده بودم. هر چی زنگ می زدم و پیام می دادم جوابی دریافت نمی کردم.
از نزدیک خونه دور زدم و به سمت پارک امیرگان روندم. دکمه ی گجت رو زدم و طول کشید تا تایماز جواب بده: بله آقا؟
_ مگه تو راننده و مدیر برنامه ی من نیستی؟
تایماز: بله هستم.
_ خب الان کدوم گوری هستی پاشو برو اون دختر رو هرجا که هست پیدا کن بیار. با شاهان برو شده دست و پاشو ببندی بیارش.
تایماز: کدوم دختر؟ بعدم این دیگه تو حیطه ی وظایف من نبود آقا.
با عصبانیت داد زدم: احمق یاسمین و می گم پیدا کن بیار و به وظایفت هم کار نداشته باش.
مکث کرد و در نهایت گفت: چشم آقا.
قطع کردم و به سرعتم اضافه کردم.
کنار گلهای لاله قدم میزدم و عطر صنوبر رو بو می کردم. هوا خوب بود و خورشید لبخند می زد. کاش همه چیز به زیبایی امروز بود. زیاد نگذشته بود که جیغ و دادی از پشت سرم توجهم رو جلب کرد. چرخیدم و با تعجب به چشمای پر از اشکش و دستاش که تو اسارات شاهان بود نگاه کردم. شاهان با اخم من هول شده دستش رو عقب کشید.
_ این چه بساطیه؟
شاهان: قربان آقا تایماز گفتن اینجوری بیارمشون.
عصبی چشمام رو روی هم فشردم: برو.
به سرعت از کنارمون گذشت. موهای فر شده اش رو عقب انداخت و دستی به اشکاش کشید.
_ چرا گریه می کنی؟
حرفی نزد. پشت کرد و در حالی که از مسیر اومده بر می گشت گفت: من با کسی که بلد نیست حرف بزنه کاری ندارم.
با دو قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و مچش رو گرفتم. چرخوندمش و تنگ تو آغوشم فشردمش. صدای کوبش قلبش رو می شنیدم اما دل تنگ تر از این بودم که توجهی به داد و فریادش بکنم.
یاسمین: ولم کن.
سرم توی گودی گردنش گم شد و نفس عمیقی کشیدم. بوی زندگی می داد. شل شده بود اما هنوز دستاش کنارش بودند. دستاش رو بالا آوردم و خودم دورم حلقه کردم: بغلم کن یاسمین دلم پرپرت و می زد بی انصاف.
همین حرفم کافی بود تا حلقه ی ناموفق دستاش محکمتر بشه و بزنه زیر گریه!

 

*آراس

موهاش رو نوازش کردم و در حالی که تو بغلم نگهش داشته بودم چرخوندمش.
پارک خلوت بود تک و توک افرادی که گذر می کردند با تعجب نگاهمون می کردند اما حقیقتا انقدر دلم هوایی شده بود نمی تونستم خوددار باشم.
لباسش نازک بود و تو این سرما می لرزید. روی شونه اش رو بوسیدم و داخل موهاش نفس عمیقی کشیدم. حلقه ی دستام رو از دور کمرش باز کرد و دوباره چرخید و نگام کرد.
طاقت نگاهش رو نداشتم اون که نمی دونست اما من بین یه دو راهی بدی گیر کرده بودم. سرم رو پایین انداختم: ببخشید… من یکم زیاده روی کردم حالم خوب نبود عصبانیتم رو سر تو خالی کردم.
دستش رو روی گونه ام گذاشت انگشتای کشیده اش رو حرکت داد و با نرمی دستاش ته ریش روی صورتم رو نوازش کرد: من همیشه تو اوج می خوامت نه اونقدر سر خورده مثل اون روز نه اینقدر شرمنده مثل امروز؛ پس خودت رو جمع و جور کن.
نگاهم تو نگاهش گره خورد و دلم نخواست این رشته ی کلام بی کلام رو پاره کنم.
اخمی کرد و لپم رو کشید: به اون غولت هم بگو منو اونجوری نگیره بیاره زهر ترک شدم آخه.
آخی گفتم و لپم رو مالوندم: کی؟ شاهان یا تایماز؟
یاسمین: همین که الان اینجا بود.
لحن حرف زدنش رو دوست داشتم داشت حرص می خورد و من غرق لذت بودم.
_ غلط کرد می کشمش به خانوم من چیزی بگه.
با تعجب نگاهم کرد: کاریش نداشته باش بابا شوخی کردم.
کلافه سری تکون دادم من که می دونستم برسم خون تایماز و شاهان حلاله.
یاسمین: بریم یه جایی یه چیزی بخوریم آراس.
با حیرت گفتم: یه بار دیگه بگو.
چشماش گشاد شدند: میگم بریم یه چیزی بخوریم.
_ نه… یعنی صدام کن با همون لحن بامزه بگو آراس.
ساکت موند.
_ نمیگی؟
دستم رو کشید و در حالی که از راه پیاده روی به سمت خروجی پارک می رفت گفت: گشنمه آراس!
دستش رو کشیدم. برای بار چندم بغلش می کردم نمی دونم اما این حس خوب رو با هیچی عوض نمی کردم. خندید و از بغلم بیرون اومد. دستش رو گرفتم و به سمت ماشین رفتم.
جمعیت زیاد میدان تقسیم و خیابان استقلال مناسب ما نبود از خیر کافه های استقلال گذشتیم و از اون شلوغی فاصله گرفتیم. نزدیک کافه خانه شدم و ماشین رو کناری پارک کردم. داخل کافه شدیم و بعد از اینکه چشم چرخوندم میز دو نفره ی نزدیک پنجره رو انتخاب کردم. طراحی داخلی و منحصر به فردی که اینجا داشت با اون شمعدان های طلایی و زیبا و چراغ های موزیکال دلنشین بود.
صدای پسری که گیتار می زد و آهنگ زیبایی رو می خوند کل کافه رو برداسته بود. نسبتا شلوغ بود و نمی دونم ذهنیت بقیه درباره ی قرار کاری اونم جلوی پنجره ی عشاق دقیقا چی بود.
یاسمین محو خوندن پسره شده بود و خودش هم زمزمه می کرد.

Bir gelsen diyorum
میگم ای کاش بیای
Beni çekip alsan çıkmazlardan
منو از هزارتو ها بگیری و بیرون بکشی
Hiç bir şartım yok
هیچ شرطی ندارم
Sadece tutsan kollarımdan
فقط دستامو بگیری
Yine çık yoluma
دوباره بیا سر راهم
Aldın aklımı ya
هوش از سرم پروندی
Dile benden sen ne istersen
تو از من هر چه میخواهی بخواه

گارسون اومد و با اشاره ای پرسیدم: چی می خوری؟
گوشه ی لبش رو چین انداخت و کمی فکر کرد. چه بانمک می شد. در آخر تفکر چند ثانیه ایش شد: کیک!

Bir ömür varım ben Yaşıyorum
یک عمر هستم من زندگی میکنم
Sensizliğin zorluğunu
سختیه بی تو بودنو
Bir şey duydunmu?
یه چیزی شنیدی؟
Farkettinmi yokluğumu yar?
نبود منو احساس کردی یار من؟
Yine çık yoluma
دوباره بیا سر راهم
Aldın aklımı ya
هوش از سرم پروندی
Dile benden sen ne istersen
تو از من هر چه میخواهی بخواه
Bir ömür hazırım
یک عمر آماده ام (که خواسته هاتو برآورده کنم)
Aşk mı lazım?dert mı lazım?
عشق لازم داری با درد؟
Söyle sevdiğim bize ne lazım?
بگو عشق من ما چی لازم داریم؟
Ayran içdik ayrı düştük
دوغ نوشیدیم و از هم دور افتادیم
Gülmek istedi şu kara bahtım
این بخت سیاه من خواست بخنده
Yar beni özletme
یار منو دلتنگ نکن
Hani artık aşk yolun küçücük sevda meleğin
ببین راه عشق تو فرشته ی عشقِ کوچولوی منه
#بورای

بشکنی جلو صورتش زدم و با اخم نگاهش کردم.
یاسمین: چیه؟
_ نگاش نکن.
خندید و با تعجب گفت: داری حسودی می کنی؟
اخمم شدیدتر شد: نخیر خودمو ببین اونو نگاش نکن.
آرنجش روی میز بود. دستش رو زیر چونه اش گذاشت و با لبخند و لذت نگاهم کرد.
_ خوبه!
سفارشامون رو آوردند و اون همچنان خیره بود کمی معذب شدم: دیگه اینجوری هم نگفتم که فقط اونو نگاه نکن.
بلند خندید و دستم رو از روی میز گرفت: حسود دیوونه ی من. اون فقط آهنگی خوند که متنش برام خیلی سبک و دلنشینه. پس به دل نگیر.
سری تکون دادم و لبم به لبخندی وا شد: نمی خوام غیر من کسی رو ببینی.
اخم مصنوعی کرد: بله آقا آراس حتما!
به لحنش بلند خندیدم. کل روزمون به گشتن و رفع دلتنگی گذشت و در آخر ویلای عمو عمر که پذیرای ما بود.

 

*آراس
روی مبل روبروی تلویزیون نشستم و دستم رو دور شونه اش حلقه کردم. فیلم سینمایی پخش می شد و با هیجان دنبالش می کرد. لبخندی زد و از داخل ظرف بزرگ توی دستش چندتا چیپس تو دهنم گذاشت. در حال قورت دادن چیپسم با خنده دستی به لپم کشید و ناغافل سرش رو تو گودی گردنم فرو کرد. چشمام بسته شدند و فشار دستم روی بازوی لختش بیشتر شد. ظرف رو از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم. حلقه ی دستام محکمتر شد و بوسه ای روی موهاش زدم. متقابلا بوسه ی ریزی به گردنم زد و حال خرابم زیرورو شد. فشاری به سینه ام آورد و ازم جدا شد. با لبخند بدجنسی به تلویزیون خیره شد.
از کارش حرصم گرفت اما چیزی نگفتم. خودم رو مشغول چیپس روی میز و فیلم کردم. ولی همش ذهنم حول اون بوس ریز و لذتش بود و کنار کشیدنش هم رو مخم رفت. هر از گاهی دستش می اومد و دونه ای چیپس برمی داشت.
تو یه حرکت سریع دستش رو گرفتم و چرخوندم. لبش رو به دندون گرفتم و خوش طعم ترین عسل دنیا رو چشیدم. به ده ثانیه هم نرسید و ولش کردم. عطشش باهام بود و دلم می خواست ادامه بدم اما حسابی حرصم داده بود واین کار فکر میکنم لازم بود. ظرف رو روی میز گذاشتم و بدون نگاه کردن به قیافه ی اخمالود و متعجبش روی تراس رفتم. خنده ام گرفته بود از قیافه ی مبهوتش. بی صدا می خندیدم و پیچ و تاب می خوردم.
_ بخند.
همین حرفش کافی بود تا با صدای بلند بزنم زیر خنده و بازم به اون گره ی ابروش بخندم.
خنده ام که کمی بند اومد نزدیک تر شد و با همون اخمش روبروم ایستاد: سرت‌و بیار پایین یه چیزی تو گوشت بگم.
دستام رو باز کردم: اینجا که کسی نیست بلند بگو.
دوباره سعی کرد اخمش رو نگه داره: نه تو گوشت باید بگم.
سرم رو پایین آوردم اما به جای حرف زدن تو گوشم لبش رو روی لبام گذاشت و من…
چی بودم؟ چی کار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ من فقط به فکر لذتش بودم این لذت هوس نبود… جنس این بوسه فرق داشت… طعم هر کسی رو نمی داد.
همراهیش کردم و عمیق تر بوسیدمش… آرامش داشت… دقیقا مثل تشنه ای که به آب برسه داشتم از عطشش هلاک می شدم…
هر چی بود بکر و ناب بود… لمس این لحظه ها رو مدیون وجود نازنینش بودم و بس…!

Sana yine muhtacım
دوباره بهت احتیاج دارم

Sana yine muhtacım
دوباره محتاجتم

Kavrulan o çöllerde
مثل وقتی که تو یه کویر داغ

Susuz kalır gibi
بی آب بمونی

Sana yine muhtacım
دوباره بهت احتیاج دارم

Sana yine muhtacım
دوباره محتاجتم

Anamın o sımsıcak Kucağı gibi
محتاج اون آغوش پر از آرامش مثل آغوش مادرم

Öyle sevdim seni, seni
طوری دوست دارم انگار

Delilik bu bende ki
مثل دیوونه ها شدم

#گوکهان_اوزن

سرم رو به پیشونیش تکیه دادم و چشمام رو بستم. دستم رو دور کمرش حلقه کردم و تو بغلم گم شد. موهاش روی سینه ام رو قلقلک میداد و من غرق خنده بوسه بارونش می کردم.
نمی دونم چی شد یا از کجا اومد. از کدوم ستاره یا کهکشان تو زندگیم افتاد اما وجود اون برام اتفاق خوش زندگی بود. رفته رفته عدنان داشت برام کمرنگ می شد. داشتم روزای خوب رو تجربه می کردم و دیگه قرص آرامبخشی در کار نبود. روال عادی زندگی خیلی برام خوب و جالب بود و دوست نداشتم به هیچ قیمتی یاسمین رو از دست بدم.

*آراس

غلتی زدم و بغلش کردم. آرامش خواب دیشب رو تا به حال تجربه نکرده بودم. سرشونه ی لختش رو بوسیدم و بیشتر به خودم فشردمش.
یاسمین: آراس؟
_ عه تو بیدار شدی؟
خندید: آره بیدارم.
_ عروسک بیداری و جواب بوسه هام‌و نمی دی.
یاسمین: نه که نخوام ولی انقد محکم نگهم داشتی نمی تونم نفس بکشم.
حلقه ی دستام رو شل کردم و چرخید. سرش رو تو گودی گردنم برد و نفس عمیقی کشید: بوی بدنت رو دوست دارم.
آب دهنم رو قورت دادم: یاسمین دارم مراعاتت رو می کنم.
گردنم رو بوسید و میک عمیقی زد. دستاش روی کمرم بود و انقدر از بودنش راضی و خوشحال بودم که حد نداشت. نفس هام تندتر شده بودند و غرق لذت بودم. نفس های داغش پوستم رو قلکقلک می داد و دلم می خواست ادامه بده. اما عقب کشید و سریع از تخت پایین پرید.
با تعجب نگاهش کردم؛ تو اون لباس خواب صورتی شیطون تر از هر زمانی بود.
_ منو دست میندازی؟
بلند خندید و زبونش رو در آورد. تمام حسم رو پرونده بود. از جام بلند شدم و بدون اینکه نگاهش کنم به سمت حموم رفتم.
یاسمین: آراس؟
در رو بستم و دوش رو باز کردم و یه دوش ده دقیقه ای گرفتم. خنده ام گرفته بود اما می خواستم تنبیه ش کنم. حوله تن پوشم رو تن زدم و بیرون اومدم. داخل اتاق نبود و حدس زدم اون هم رفته باشه حموم.
سمت آشپزخونه رفتم و با دیدن رجب با تعجب پرسیدم: عه… تو چرا اینجایی؟
صدام رو که شنید برگشت: بیدار شدید؟ صبحتون به خیر و خوشی آقا. اومدم براتون صبحونه آماده کنم دیگه…
حواسمم که از دست دادم و یادم رفت دیشب بسپرم نیاد
_ رجب برو نمی خواد امروز کاری بکنی.
با تعجب به پشت سرم نگاه کرد. برگشتم و با دیدن یاسمین با اون تونیک کوتاه و سرشونه های لخت اخمام تو هم رفت. رجب سرش رو پایین انداخت و با اجازه ای گفت و رفت. صندلی رو کشیدم و نشستم. صبحانه ی پر و پیمونی آماده کرده بود و با ولع داشتم می خوردم. بی توجه به یاسمین که به سمت قهوه ساز می رفت آب پرتقالم رو سر کشیدم. لقمه ی دیگه ای گرفتم و سعی کردم نگاهش نکنم. سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما می خواستم بهش بفهمونم من بچه ۱۸ یا ۲۰ ساله نیستم که امتحانم بکنه.
ماگ قهوه اش رو روی میز گذاشت و خودش هم صندلی کناریم رو کشید و نشست: آراس؟
لقمه ی آخر رو تو دهنم گذاشتم و از پشت میز بلند شدم. نرسیده به خروجی آشپزخونه از پشت بغلم کرد. علاوه بر کار صبحش الان مدل لباس پوشیدنش هم برام خوشایند نبود. بود چون اینجا جاش نبود فقط کنار خودم باید می پوشید.
یاسمین: معذرت می خوام فقط خواستم باهات شوخی کنم.
چشمام رو مالیدم و دستاش رو از دور کمرم باز کردم. یکم مقاومت کرد و در نهایت حلقه ی نصفه ی دستاش از هم باز شد.
با دیدن چشمای بارونیش به خودم لعنت فرستادم و دست بردم و اشکاش رو پاک کردم: گریه نکن.
نزدیک تر اومد و بغلم کرد. روی سینه ام رو بوسه زد و محکم تر بغلم کرد. دیگه مقاومت بی فایده بود. دستام رو دورش حلقه کردم و تو بغلم فشردمش. موهاش رو پشت گوشش بردم و گردنش رو بوسه زدم. بالاتر اومدم و با نگاه به چشمای خمارش لبش رو شکار کردم و چشمام بسته شد. عسل هم در برابر این طعم بی نظیر کم می آورد. اعتراضی نمی کرد و دستاش روی گردنم نوازش وار در حال حرکت بود. بوسه های عمیق و پرلذت و ناله های آرومی که گاهی به گوشم می رسید حس های مردونه ام رو بیدار می کرد. اما این بار ناب و اصیل بود. یه حس خودخواهی داشت که دلم نمی خواست کسی از این معاشقه بویی ببره یا ببینه انگار این وجود و این لحظه فقط و فقط مال خود من بود و هیچ کس حق ورود به این حریم رو نداشت. این حس خود آرامش بود این دریای طوفانی درونم فقط با خودش آروم می گرفت و بس!
با نفس نفس ازش جدا شدم و پیشونیم رو به پیشونی تکیه دادم.
یاسمین: ببخشید…
صداش آروم بود و من تا این حد افسرده نمی خواستم ببینمش. بدتر اینکه اشکش رو در آورده بودم واقعا دلم گرفت از دست خودم.
_ ممنونم.
سرش رو عقب برد: برای چی؟
چشمام رو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم. لبش رو با شصتم لمس کردم: بخاطر این طعم شیرین تر ار عسل.
خندید و با نگاهی به لبهام دوباره نزدیکم شد. روی پنجه ی پا بلند شد و این بار اون شروع کرد. ناشی بود و خنده ام می گرفت. همراهیش کردم و دوباره و سه باره آرامش رو به ذهن نیمه بیهوشم هدیه کردم. دستام روی کمر باریکش به حرکت در می اومد و بیشتر از هرزمانی دلم می خواست زمان همینجا متوقف بشه.
از هم جدا شدیم و با میک آرومی به لبش گفت: اووم خیلی خوشمزه اس.
خندیدم: عروسک داری دلبری می کنی حواست هست؟
تو بغلم فرو رفت: دلتو نبردم؟
موهاش رو نوازش کردم: خیلی وقته بردی.
یاسمین: پس ببخش.
_ برای چی؟
یاسمین: بخاطر رفتار صبحم.
لبخندم از سر ذوق بود: اشکال نداره عزیزم مهم نیست منم ببخش رفتارم درست نبود.

 

این نوشته رمان نیهان پارت 24 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-24/feed/ 6
رمان دلبر استاد پارت 57 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/#comments Fri, 15 May 2020 18:01:52 +0000 https://romanone.com/?p=3515   بايد برمیگشتم… باید پیداش میکردم… باید خیالم راحت میشد که حالش خوبه! با خاموش بودن دوباره گوشیش دستم مشت شد و این بار شماره خونه رو گرفتم و بعد از چندتا بوق مامان خوشحال تر از هروقتی جواب داد: _سلام عزیزم…خوبی؟ انگار تو اون خونه عروسی بود بخاطر رفتن زنی که هیچ آزاری برای …

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 57 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

بايد برمیگشتم…
باید پیداش میکردم…
باید خیالم راحت میشد که حالش خوبه!
با خاموش بودن دوباره گوشیش دستم مشت شد و این بار شماره خونه رو گرفتم و بعد از چندتا بوق مامان خوشحال تر از هروقتی جواب داد:
_سلام عزیزم…خوبی؟

انگار تو اون خونه عروسی بود بخاطر رفتن زنی که هیچ آزاری برای کسی نداشت و تنها گناهش وضع مالی بدش و اینکه ازجنس ما نبود،بود!
پوزخند تلخی زدم:

_دلبر و فرستادیش که بره؟
سریع جواب داد:
_نه پسرم…خودش خواست که بره منم جلوش و نگرفتم
و ادامه داد:

_امروز یه نامه از دادگاه واست اومده انگار دلبر درخواست طلاق داده،وقتی فهمید نامه رسیده تصمیم گرفت بره منم مانعش ن…
قبل از تموم شدن حرفش داد زدم:

_چرا گذاشتین بره؟
و صدام اومد پایین:
_نباید میرفت…نباید میذاشتین که بره…
با گرفتن گوشی از دستم توسط مامان مهین دیگه صدام درنیومد و دیگه حتی نفهمیدم چه حرفی بینشون رد و بدل شد….

حرفاشون ادامه داشت و من رفته رفته کلافه تر میشدم که رفتم تو اتاق و سوییچ ماشین قدیمی که مال مامان بود و مدتها بود تو پارکینگ این خونه جاخوش کرده بود و برداشتم و اومدم بیرون همین الان باید راه میفتادم سمت تهران…

همین که خواستم از خونه خارج شم مامان مهین گوشیو انداخت رو مبل و اومد سمتم:
_کجا؟
در و باز کردم:
_دارم میرم تهران
با دیدن سوییچ تو دستم کلافه نفسی کشید:

_بااون ماشین که چند ساله روشن نشده؟این وقت شب؟
_دلبر معلوم نیست امشب و میخواد کجا سحر کنه…من باید پیداش کنم باید جبران کنم همه چیو
صدام ضعیف تر شد:

_اون باید من و ببخشه باید برگرده باید…
هرکلمه انگار وجودم و ذره ذره آب میکرد که دیگه نتونستم ادامه بدم و قصد رفتن کردم که یهو مامان مهین دستم و گرفت:

_شاهرخ ازاینجا تا تهران میدونی چقدر راهه؟تو اگه همین الانم راه بیفتی فردا میرسی تهران…صبر داشته باش صبح زود باهم میریم تهران…
تاریکی شب و عقربه ساعت دیواری که از 11 شب گذشته بود و روبه 12 میرفت باعث شد تا دوباره حرفام و تکرار کنم:

_دلبر این وقت شب کجاست؟
وبلافاصله ادامه دادم:
_من باید برم
دستم و محکم تر از قبل کشید:

_صبرکن شاهرخ…باید باهم حرف بزنیم.

چشم های منتظرم و دوختم به مامان مهین که در و بست و پشت سر خودش کشوندم سمت مبلا:
_بگیر بشین یه لیوان آب برات بیارم آروم بگیری
و خودش راهی آشپزخونه شد که گفتم:

_من خوبم..شما فقط حرفات و بگو
_با یه لیوان آب برگشت کنارم:
_من چند ساعت پیش با دلبر حرف زدم
لیوان آب رو روی میز گذاشت و روی مبل روبه روییم نشست:

_نمیخوام ناامیدت کنم عزیزم…تو خودت میدونی من چقدر اون دختر و دوست دارم چقدر خوشحال کنار هم بودن شمادوتا بودم اما…
سری به نشونه تاسف تکون داد:

_دلبر انقدر اذیت شده که مصممه واسه جدایی از تو
دستم میلرزید با حرفهای مامان مهین و همچنین منتظر بودم که ادامه داد:
_اون خیلی سختی کشیده شاهرخ…پدرش و از دست داده و بعد هم تو رو…فکر نمیکنم درست باشه که دوباره بری سراغش و اذیتش کنی
سریع گفتم:

_من میخوام براش جبران کنم…نمیخوام اذیتش کنم!
دستش و به نشونه سکوت بالا آورد:
_دیگه دیره شاهرخ…پدر و مادرت خوشحال رفتن اونن و اون دختر هلن حالا دیگه تورو کاملا متعلق به خودش میدونه…دیگه جایی واسه دلبر نیست میدونی؟

با شنیدن این حرفها پوزخندی زدم:
_من متعلق به هلن نیستم…من هیچکس هلن نیستم
این بار مامان مهین متعجب شد:
_یعنی چی؟

شروع کردم به سیر تا پیاز گفتن ماجرای هلن که حالا یکی از مشکلات بزرگمم شده بود!
با فهمیدن قضیه مامان مهین ناباورانه تکیه داد به مبل:

_تو چیکار کردی شاهرخ؟میدونی اگه مارال و افشین بفهمن چی میشه؟
سری به نشونه تایید تکون دادم:
_قرار بود وقتی دلبر و شناختم…وقتی تونست خودضش و بهم ثابت کنه…وقتی پشیمونیش و واسه اونشب رفتنش دیدم هلن از ماجرا حذف شه
ادامه دادم:

_قرار بود بعد از اینها با هلن یه مسافرت خارجی برم و مثلا اونجا هلن تو یه تصادف…
پوزخند مامان باعث شد تا حرفم نصفه بمونه:
_به همین راحتی؟
وقتی جوابی ندادم گفت:

_فکر کردی زندگی شوخیه؟یه معاملست که چون تو پسر افشینی قطعا برندشی؟ فکر کردی با وارد کردن یه زن به زندگیت و با اون بودن جلو چشمای دلبر میتونی پشیمونیش و ببینی و بعد هم ببخشیش؟ اون هم بابت گناه ناکرده؟
از رو مبل بلند شد:
_تا الان فکر میکردم پدر و مادرت بیشترین تقصیر و دارن اما حالا نظرم عوض شد…تو خودت زندگیت و خراب کردی
و راه افتاد سمت اتاقش تا شاید با ندیدن من آروم بگیره اما کنارم که رسید ایستاد:

_میخواستم باهات بیام تهران و با دلبر حرف بزنم که شاید با تموم اذیتات برگرده از مارالم بخوام که نامزدیت با هلن و بهم بزنه اما حالا که فهمیدم چه بازی مسخره ای و راه انداختی دیگه نه دلم میخواد بیام و نه تو برو…شاید اینطور وجدانت یه کم راحت تر باشه!

و رفت…
حرفهای مامان مثل سطل آب یخی رو تموم وجودم بود..
بیدارم کرد اما دیر…
فهمیدم حماقتم چقدر بزرگ بوده اما دیر…

دیر شده بود…
تو مخمصه بزرگی گیر افتاده بودم…

#دلبر

با تموم اصرارهای زن عمو ترجیح دادم موقع خواب تو خونه خودمون باشم و شبم و تو همون اتاقی صبح کنم که اگرچه وسایل آنچنانی نداشت اما توش آرامش داشتم..وقتی اینجا بودم امنیت داشتم…اگرچه حامی تو همین نزدیکیا بود اما آرامش داشتم…
بابارو داشتم…!

غرق همین افکار قطره های اشک از گوشه چشمام رو بالشت میچکید و من همچنان گیر اون روزها بودم که یهو صدای زن عمو رو شنیدم:
_دلبر جان بیداری؟
نمیخواستم شاهد اشک هام باشه که دستم و رو صورتم کشیدم و صدام و تو گلوم صاف کردم:

_آره زن عمو…بیدارم
طولی نکشید که اومد تو اتاق و چراغ و روشن کرد:
_از ذوق دوباره اومدنت به اینجا خوابم نمیبره
و آروم خندید…
سرجام نشستم و لبخندی بهش زدم اما همینکه نگاهش به صورت غم گرفتم افتاد صدای خنده هاش قطع شد و خودش و رسوند به تخت و رو لبه تخت نشست:

_گریه کردی؟
بی فایده بود اما رو ازش گرفتم:
_نه خوبم…
و اما زن عمو که خودش بزرگم کرده بود عمرا حرفم و باور نمیکرد که یهو دستم و تو دستش گرفت:

_دلت واسه بابای خدابیامرزت تنگ شده؟
صدام میلرزید:
_خیلی…

نفس عمیقی کشید و گرم تر از قبل دستم و فشرد:
_دل بابات میشکنه وقتی ببینه تو اینطور ناراحتی…گریه نکن عزیزم!

سرم و چرخوندم سمتش،انگار مدتها بود منتظر همچین لحظه ای بودم مدتها بود دنبال درد و دل با یه همدرد بودم و حالا سفره دلم باز شد:

_بابام وقتی دلش شکست که من از این خونه رفتم..همون وقت که بهش دروغ گفتم…همون وقت که از عقد با حامی فرار کردم و…
حرفم و قطع کرد:
_تو هزار بار گفتی حامی و عین برادرت دوست داری…مقصر ما بودیم…

سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_همه چی از اون دروغ شروع شد…من اگه به بابا دروغ نمیگفتم و اتو نمیدادم دست حامی که اون بخواد اینطوری من و به ازدواج با خودش وادار کنه و بعد هم که من فرار کردم همه چی و به بابا بگه…من مقصر همه این اتفاقام…من بابارو دق دادم دل حامی و شکوندم حالاهم دارم تاوان میدم…

گفتم و با صدای بلند زدم زیر گریه که زن عمو تو آغوش کشیدم و موهام و نوازش کرد:
_گریه نکن…با گریه که گذشته برنمیگرده مهم از الان به بعده که خوب بگذره تو خوب باشی روح باباتم در آرامشه من مطمئنم…

سرم و از رو شونش برداشتم :
_از این به بعد خوب بگذره؟درخواست طلاق دادم بی اینکه بدونم شاهرخ راضی به طلاق میشه یانه..اگه راضی بشه که باید تاآخر عمر یه گوشه تک و تنها زندگی کنم اگه ام راضی نشه دوباره من میمونم و آزار و اذیتای اون…

چشماش پر از نگرانی بود که پرسید:
_اونوقت که به ما گفتی میخوای بااین پسره ازدواج کنی خیلی خوشحال بودی خیلی دوستش داشتی…یهو چیشده دلبر؟چرا دیگه هیچی عین قبل نیست؟
آه پرافسوسی کشیدم:

_من میخواستم آیندم و با مردی بسازم که پدر و مادرش به چشم یه گدا که افت داشت براشون نگاه میکردن….تهشم نخواستن اونا باعث شد به اینجا برسیم.

با مکث جواب داد:
_یعنی هیچ راهی به جز طلاق نیست؟
_من تصمیمم و گرفتم..کارهای طلاقم که تموم بشه میرم دنبال کار و یه خونه واسه خودم اجاره میکنم تا مثل آینه دق هرروز جلو چشم شماهم نباشم.

با اخم ساختگی نگاهم کرد:
_اینجا خونه خودته…خونه پدریت…کجا میخوای بری تک و تنها؟
لبخندی بهش زدم:
_درست نیست وقتی حامی از زندان بیاد بیرون من اینجا باشم…

حرفی نزد و از رو تخت بلند شد:
_فعلا بگیر بخواب نمیخواد به این چیزا فکرکنی هرچی صلاح باشه همون پیش میاد

سری به نشونه تایید تکون دادم:
_صبح زود باید برم دیدن وکیلم..شب بخیر
_خوب بخوابی عزیزم..

این و گفت و از اتاق و بعد هم خونه خارج شد و من موندم و اتاق غرق در تاریکیم که حالا رفته رفته من و به سمت خواب میکشوند…

🍃🍃🍃

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 57 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-57/feed/ 35
رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 81 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-81/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-81/#comments Thu, 14 May 2020 16:42:34 +0000 https://romanone.com/?p=3507   _ هیچ کاری لازم نیست انجام بدی. من: چی ؟ منظورتون چیه بانوی من؟ _ منظورم واضح نبود؟!من نمیخوام بدنت رو بازرسی کنم. من: اما ..اما .. _ تو کسی هستی که پسرم اون رو انتخاب کرده. پسرم تورو همینجوری که هستی دوست داره پس من هم تو رو همینطوری که هستی قبول میکنم. …

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 81 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

_ هیچ کاری لازم نیست انجام بدی.

من: چی ؟ منظورتون چیه بانوی من؟

_ منظورم واضح نبود؟!من نمیخوام بدنت رو بازرسی کنم.

من: اما ..اما ..

_ تو کسی هستی که پسرم اون رو انتخاب کرده. پسرم تورو همینجوری که هستی دوست داره پس من هم تو رو همینطوری که هستی قبول میکنم.

من: پس حواب ورزای که اون بیرون ایستادن رو چی میخواید بدید بانوی من.

_من کم و بیش از حوادث رخ داده بین تو و پسرم با خبرم. میدونم در اتفاقی که برای بدنت رخ داده تو بی تقصیری. نگران وزرا هم نباش اونها من رو برای این کار انتخاب کردن پس نمیتونن روی حرفی که من میزنم حاشیه ای ایجاد کنن.

من: اما من شنیده بودم شما روی این قانون که همسر شاهزاده نباید هیچگونه جای زخمی روی بدنش داشته باشه خیلی ناکید داشتید.

_ درسته! اما این مال زمانی بود که پسرم هنوز شخصی رو برای هزدواج انتخاب نکرده بود.

من: یعنی انتخاب شاهزاده برای شما مهم تر از قانونی هست که خودتون گذاشتید؟

_ چه کسی گفته من همچین قانون مسخره ای رو گذاشتم؟!

با گیجی نگاهی به ملکه میندازم که لبخند گرمی بهم میزنه و میگه:
_این قانونی بود که چندین قرن پیش توسط نیاکان ما کذاشته شده. تقریبا این قانون منسوخ شده بود و کسی به یاد نداشت همچین قانونی قرن ها پیش نیاکان ما وجود داشته تا اینکه چند سال پیش قبل از امدن تو به قصر بانو الکساندرا این موضوع رو بین وزرا مطرح میکنه و اصرار بر این داشت که چون این یک رسم باستانی بوده پس ما هم باید این قانون رو حتما اجرا کنیم.

من: اما چرا بانو الکساندرا اصرار بر این داشتن که همچین قانونی به اجرا در بیاد بانو.؟

_ من هم مثل تو اول دلیل این همه پافشاری رو نمیفهیدم و وقتی هم از ایشون درمورد دلیل این کار میپرسیدم تنها جوابی که میدادن این بود: من فقط دلم میخواد برادرزادم بهترین همسر رو در کنار خودش داشته باشه. انقدر روی این موضوع پافشاری کرد که بالاخره پادشاه قبول کرد و این قانون منسوخ شده رو اجرا دراورد. اما بعد از به اجرا درامدن این قانون اتفاقات زیادی داخل قصر رخ داد.

من: چه اتفاقاتی بانوی من؟!

_ بعد از اینکه این قانون به طور رسمی به اجرا در امد تعداد زیادی از دخترانی که به عنوان همسر برای شاهزاده معرفی میشدن به دلیل حتی کوچک ترین خراش ها روی سطح بدنشون کنار گذاشته شدن. اینطوری بانو الکساندرا تونست تعداد زیادی از رقبای دخترش رو از سر راه برداره تا دختر خودش شانس بیشتری داشته باشه.

من: اوه! من هیچ وقت فکر نمیکردم ایشون تا حد ایشون زیرک باشن.

_ ایشون هم مثل پادشاه بسیار ادم باهوش و زیرکی هستن اما این انتخاب ادم هاست که اونها رو از بقیه متمایز میکنه. پادشاه تصمیم گرفتن از این هوش و دانایی در جهت کمک به مردم و حل مشکلات کشور استفاده کنن اما بانو الکساندرا این هوش و ذکاوت رو برای مقاصد شخصی و شوم خودشون استفاده میکنن. تصمیم خوب بودن و یا بد بودن به عهده خود ادم هاست . انتخاب های ماست که سرنوشتمون رو رقم میزنن.

 

من : بانو بعد از اینکه شما متوجه این موضوع شدید چیکار کردید؟

ملکه نفس عمیقی میکشه و میگه :
_ کاری نمیتونستم انجام بدم چون این قانون به دستور پادشاه به اجرا در امده بود. اما به نظر من اتفاق چندان مهمی نبود چون برای پسرم فرقی نداشت که قوانین چه چیزی از اون میخوان و یا از چه چیزی اون رو منع میکنن. من پسرم رو جوری تربیت کردم که برای هر چیزی که میخواد نهایت تلاشش رو انجام بده. به خاطره همین برای دیوید هیچ وقت مهم نبوده که همچین قانونی وجود داره چون اون انقدر به خودش باور داره که میدونه با شخصی که دلش میخواد ازدواج میکنه و هیچکسی نمیتونه جلوی تصمیماتش به ایسته.

من: پس میشه گفت تمام تلاش های بانو الکساندرا برای به اجرا درامدن این قانون بی فایده بوده!

_ تقریبا بله..ایشون فکر کردن با این کار میتونن از رقبای دوشیزه الیس کم کنن اما در اصل به راحتی پسر من کمک کردن. شاهزاده دیوید از هیچکدوم از اون دخترای که براشون معرفی میشد خوششون نمی امد. این قانون بهونه ای شد که بتونه اونها رو رد کنه تا دیگه مزاحمش نباشن.

ملکه نگاهی به ساعت داخل اتاق میندازه و در حالی که به سمت در حرکت میکرد رو به من میگه : خیلی وقته که اینجا کنییم بهتره دیگه بریم.

سوالی بود که مدت ها ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود و کمی ازارم میداد برای همین قبل از اینکه ملکه از اتاق خارج بشه تمام شجاعتم رو برای پرسیدن این سوال جمع میکنم و میگم:

من: بانوی من میشه قبل از رفتن سوالی ازتون بپرسم؟

به سمتم برمیگرده، با وقار و مصمم!

_ البته!

مردد بودم و کمی ترسیده! میدونستم شاید جواب خوشایندی درمورد این سوالم نگیرم اما با این حال پرسیدمش.

همیشه باور داشتم دونستن یک موضوع و رو به رو شدن با حقایق هر چقدر هم که تلخ باشه خیلی بهتر از این هست که توی نااگاهی به سر ببری و خودت رو با دروغ های بزرگ و کوچک خوشحال کنی.

من ترجیح میدم حقیقت رو بدونم و با دونستن حقیقت ازرده بشم اما هرگز با شنیدن دروغی به ارامش خاطر الکی نرسم!

من: بانوی من شما هم مثل بانو الکساندرا دوست داشتید که دوشیزه الیس همسر و ملکه اینده کشور و پسرتون بشه ؟

ملکه چند لحظه ای خیره نگاهم میکنه. زیادی که گستاخ نبودم ، بودم؟ هر چقدر که سکوت ملکه بیشتر میشد ترس من نسبت به سوالی که پرسیده بودم بیشتر میشد.

شاید بیش از حد سوالم رو صریح پرسیدم! شاید باید کمی مقدمه چینی میکردم و سوالم رو در قالب بازی با کلمات و در لفافه میپرسیدم !

اما درگیری من با این افکار زیاد طول نمیکشه چون ملکه در کمال ارامش شروع به پاسخ دادن به سوال من میکنه .

_ بله…من خیلی دوست داشتم که دوشیزه الیس عروس سلطنتی ما بشه و اون به عنوان ملکه اینده معرفی کنیم.

 

همینطور که فکر میکردم حقیقت تلخ بود سخت بود اما بهتر از ندونستن اصل ماجرا بود. حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و هم ناراحت!

خوشحال از اینکه ملکه با من روراست بود و حقیقت رو بهم گفته بود و ناراحت از اینکه من انتخاب قلبی این زن مهربون نبودم.

اما چرا؟! چرا من نباید انتخابش باشم؟! لبم رو با زبونم کمی هیس میکنم و مردد میگم:

من: بانوی من…دلیل اینکه دوست دارید دوشیزه الیس عروستون بشه رو میتونم بدونم؟

_ خون سلطنتی!

من: چی؟ منظورتون چیه بانو؟

_ قرن ها پیش نیکان ما برای اینکه بچه هایی با خون و نژادی اصیل به دنیا بیارن با خواهران و یا برادران خودشون ازدواج میکردن. اما این سنت زشت و ناپسندی بود بچه هایی که از این طریق به دنیا می امدن نیم بیشتری از اونها از ناتوانی های جسمی رنج میبردن برای همین به مرور زمان این یک کار ممنوعه اعلام شد.

با شنیدن این حرف خون توی رگ هام یخ میبنده. هضم حرف هایی که گفته شده بود کمی برام سخت بود .

_ میدونم ممکنه نتونی درک کنی اما این قانون مال قرن ها پیش بوده و دیگه وجود نداره. اما هنوز افرادی با خون سلطنتی وجود دارن. خویشاوندان نزدیک پادشاه همگی دارای خون اصیل هستن برای همین بچه هایی هم که به دنیل میارن نژاد و خونی اصیل دارن.

من: برای همین دوست داشتید که شاهزاده با الیس ازدواج کنه بانو؟

_ درسته ..چون دوشیزه الیس جزء افرادی هست که دارای خون سلطنتیه پس بچه پسرم و ایشون فردی با نژادی اصیل میشد اما برای من انتخاب پسرم از هر چیزی مهم تره! من دوست دارم پسرم کنار شخصی زندگی کنه که اون رو دوست داره و در کنار اون خوشبخته. پس من هیچ وقت به خاطره همچین افکاری خوشبختی و ارامش پسرم رو ازش نمیگیرم. من تورو همینجوری که پسرم قبولت کرده قبول میکنم.

چیزی نمیگم و فقط به ملکه نگاه میکنم این زن واقعا پسرش رو دوست داشت.

_ دخترم اگه جواب سوال هاتو گرفتی بهتره دیگه از این اتاق خارج بشیم. همین الان هم به اندازه کافی اینجا موندیم باید بریم.

همراه ملکه از اتاق خارج میشم و با چشم های منتظری که منتظر جواب بودن رو به رو میشم. ملکه به سمت جایگاه سلطنتیش میره و روی اون میشینه .

یکی از وزرا قدمی جلو میاد و بی طاقت رو به ملکه میگه : بانوی من ما بی صبرانه منتظر جواب برسی شما هستیم.

ملکه مکث کوتاهی میکنه و نگاهی جدی و صدایی که کوچک ترین لرزی توی اون وجود نداشت رو به وزرا میگه :
_ من صلاحیت دوشیزه ایزابلا رو برای اینکه همسر اینده شاهزاده دیوید بشه تایید میکنم .

با زدن این حرف ملکه زمزمه هایی در تالار شروع به جون گرفتن میکنه. بعضی از وزرا با خشم و بعضی ها بی تفاوت درمورد این موضوع صحبت میکردن و از چهره هاشون مشخص بود که از این تصمیم که با حرف ملکه چندان موافق نیستن .

 

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 81 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-81/feed/ 7
رمان خان پارت 79 https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-79/ https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-79/#comments Tue, 12 May 2020 15:20:24 +0000 https://romanone.com/?p=3504   🌸گلناز بلاخره دو روز بعد شرایط رو به راه شد که عصری سرزده با اردلان بریم خونه ی تیمسار من برای گندم شیر گذاشتم و سپردمش به مامان و فائزه با نگرانی در حالی که قلبم داشت میومد تو دهنم با اردلان راهی شدیم سمت خونه تیمسار تو ماشین اصلا حرف نمیزدیم تا اینکه …

این نوشته رمان خان پارت 79 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

🌸گلناز

بلاخره دو روز بعد شرایط رو به راه شد که عصری سرزده با اردلان بریم خونه ی تیمسار من برای گندم شیر گذاشتم و سپردمش به مامان و فائزه با نگرانی در حالی که قلبم داشت میومد تو دهنم با اردلان راهی شدیم سمت خونه تیمسار تو ماشین اصلا حرف نمیزدیم تا اینکه سکوت و شکستم و گفتم

🌸گلناز: وای فکر نمیکردم انقدر اعصابم به هم بریزه فکر نمیکردم انقدر سخت باشه راستش اصلا نمیدونم چی باید بگم و از کجا شروع کنم اگه از همون اول شروع کنه به عصبانی شدن و بد وبیراه گفتن چی?

اردلان: راستش منم اصلا نمیدونم چی قراره پیش بیاد برای همین نمیتونم بگم خیالت راحت باشه اما بهت این اطمینانو میدم تمام تلاشمونو میکنیم با اون ادم کنار بیایم و سر صحبتو باهاش باز کنیم…

🌸بلاخره رسیدیم و در زدیم یه نفر درو باز کرد و پرسید با کی کار داریم اردلان هم گفت با تیمسار مردی که درو باز کرده بود مردد بود که از پشت سرش تو حیاط تیمسار صدا رسوند راهنماییشون کن داخل…منتظر بودم.. فکر میکردم زود تر از اینا بیاین…

خیلی تعجب کردم اردلانم همین طور با هم رفتیم داخل مرد خدمتکار راهنماییمون کرد و نشستیم تو حیاط.. خونه ی بزرگی بود یه عمارت قدیمی و قشنگ.. تیمسار یه مرد قد بلند با موهای سفید بود لباسش هم مرتب و اتو کشیده بود…

🌸نشستیم و من اردلان و نگاه کردم که اون شروع کنه اما قبل از ما تیمسار شروع کرد
تیمسار: میدونم تو همسر اون پسره ای.. تو هم لابد دوستشی.. اره خب هیزم و اتیش کنار هم.. زنشو داده دست دوستش.. خوبه.. تاریخ تکرار بشه.. منم همینو میخواستم.. اتفاقا بچه ی کوچیک هم داری..

🌸گلناز: راستش من خیلی گیج شدم.. خیلی اصلا نمیدونم ماجرا از چه قراره واقعا نمیدونم تاوان چی رو داریم میدیم? ازتون خواهش میکنم بهم بگید این تقاص چه کاریه… من و امیر همسرم.. همیشه سعی کردیم آدمای خوبی باشیم.. خب.. هر ادمی نیمه ی تاریکی داره اما ما سعی کردیم به کسی اسیبی نزنیم…

تیمسار: پس اومدی اینجا که قصه بشنوی.. اما خب.. این چیزی نیست که من بخوام بگم.. قرار نیست بشینم با تو درد و دل کنم دختر جون.. که اخرش تو هم گریه کنی و دلت بسوزه و منم دلم به رحم بیاد و ماجرا به خوشی تموم بشه..

🌸گلناز: من همچین چیزی ازتون نمیخوام.. من فقط میخوام یه دلیل بهم بگید.. میخوام بدونم ماجرا چیه.. فقط همین قرار نیست درد و دل کنیم…

تیمسار هوفی کشید و رو به اردلان گفت
تیمسار: جنس زن جنس شیطانه.. باور کن.. این جنس لطیف که هر لحظه با یه غمزه دل میبره و مهربونیش قلبتو تسخیر میکنه هر لحظه با یه نقشه فریبت میده.. باور کن… دل میبره و دل نمیده… این از منی که چند صباحی بیشتر زنده نمیمونم به تو نصیحت که بازی نخوری

🌸اردلان با تعجب به من نگاه کرد و گفت
اردلان: ان شاالله صد سال زنده باشین جناب.. بعدم درست… جنس زن فریبکارع اما اگه پاگیرت بشه عشق ببینه عشق هم میده..

تیمسار: صد سال? فکر نکنم کارم به صد روز هم برسه دکترا جوابم کردن.. اما کارمو نیمه تموم نمیزارم… کارمو تموم میکنم.. چیزی هم نمونده در واقع تموم شد و حالا تو دختر جون.. تو اومدی دنبال جواب.. که چرا من همچین چیزی سر شوهرت اوردم.. اون شوهر ترسوت..

🌸خندید وچند تا سرفه کرد و بعد ادامه داد
تیمسار: توقع داشتم خودش بیاد مردونه حرف بزنیم اما خب زنشو فرستاده تازه اون قسمتس که طبق خواست من پیش نرفت فراری شدنش بود عین پدر ترسوش.. فرار کرد و رفت…

گلناز: پدر امیر فوت کرده.. خدا رحمتش کنه من که نمیشناختم اما حتی اگه ادم بدی هم بوده باشه الان دستش از دنیا کوتاه.. حساب و کتاب شما هم بمونه برای اون دنیا.. الان عادلانه نیست پشت سر مرده حرف زدن..

🌸تیمسار لبخندی زد و با چشم اشاره ای به اردلان کرد و گفت
– میبینی چه زبونی داره… با حرفاش ادمو متقاعد میکنه.. عین افسون.. اونم، همین بود.. اما خب.. امیدوارم تو عین افسون بی چشم و رو نباشی.. این همه سال گذشت و یه سوال تو ذهنم موند.. چرا.. چرااا این چرا میتونه ادمو دیوونه کنه.. تو الان دنبال همین چرا اومدی تا اینجا دختر جون.. حال منو میفهمی منی که سی چهل ساااله دنبال این چرا هستم.. اما هیچ کس نیست جوابشو بگه..

معطل نکرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد
تیمسار: اما نگران نباش من میخوام جواب سوالتو بدم.. قرار نیست تو هم عین من یه عمری سرگردون باشی.. افسون دختر عموم بود.. یه خونه بزرگ داشتیم و خونه ی پدریه پدرم بود با عموم اینا همگی اونجا زندگی میکردیم.. اون نامرد که قسم خوردم اسمشو نیارم دو در پایین تر همسایمون بود.. از کوچیکی همه بچه های محل با هم بازی میکردیم..

🌸شد دوست صمیمیم.. عین برادرم .. من تک بچه بودم عموم هم سه تا پسر داشت و یه دختر.. دخترش افسون.. از یه سنی به بعد دیگه زن عمو نمیداشت افسون با ما بازی کنه چهارده سالش که شد من شده بود هیجده سالم.. پدر شوهرت هم سن من بود.. میدونست بدجوری دلم دنباله افسونه.. همه چبیزو به هم میگفتیم.. اما اون همیشه میگفت افسون کوچیکه به درد تو نمیخوره.. تو فلان دخترو بگیر قد بلنده تو اون یکی رو ببین خوشگله…

اما من هیچ وقت نفهمیدم دلش دنبال افسونه فکر میکردم به خیالش میخواد بهترشو واسم بخواد.. اگه روراست بهم میگفت خداوکیلی از عشقم به خاطرش میگذشتم.. اون نامرد داداشم بود…اما بهم نگفت… نگفت و منم خبردار نشدم و به اقام گفتم اقامم تا به عموم گفت عموم گفت عقد دختر عمو پسرعمو رو تو اسمونا بستن و افسون دو هفته بعد بعد از یه مراسم بزرگ بزن و بکوب تو حیاط و حنابندون و چی و چی شد زنم…

من به اردلان نگاهی انداختم دیدم اونم مثل من سراپا گوشه تا ببینه ماجرا چی بوده که این همه سال یه مرد و شکسته و نقشه کشیده از پسر کسی که فکر میکرده مقصره انتقام بگیره…نمیدونم اما تا اینجای ماجرا حدس های خوبی نمیشد زد امیدوار بودم پدر امیر واقعا ادم بدی نبوده باشه…

🌸 تیمسار: من و افسون تو همون حیاط زندگیمونو شروع کردیم.. خوش بودیم افسون زن بسازی بود هرچی من میگفتم حرف رو حرفم نمی اورد اما انگار همیشه یه غمی داشت انگار تو قفس بود اما خم به ابرو نمی اوردااا خیال نکنید گله میکرد.. هیچ هیچ.. با من میگفت میخندید .. حرف نمیزد اما دیدی یه نفر حرف نمیزنه اما غمش از چشماش خونده میشه? افسونم همون بود..

گلناز: همسرتون… به رحمت خدا رفته?
تیمسار: اره.. فوت کرد..به اونجا هم میرسیم صبور باش.. تو تمام این مدت اون نامرد هنگزم عین برادرم بود.. خونه محرم.. میرفت میومد.. هی بهش میگفتم ما داداشیم.. من زن گرفتم نوبت توإ اما میگفت نه.. الان نمیتونم.. منم که اصلا تو باغ نبودم جریان چیه.. گذشت و افسون حامله شد..

🌸مکثی کرد و اه عمیقی کشید و گفت
تیمسار: وقتی حامله شد چشماش بیشتر غمگین شدن.. منم که مرد قدیم.. نمیشد ازش بپرسم باهاش درد و دل کنم یعنی جراتشم نداشتم.. اگه میگفت تو رو نمیخوام.. یا دوستت ندارم چی.. دیوونه میشدم.. هر چند اونقدر نجیب بود از این چیزا تو دهنش نمیچرخید…من برای اینکه از شلوغی اون خونه دور بشه و یه کم خودمون دوتایی وقت بگذرونیم دو تا کوچه بالاتر خونه خریدم و رفتیم اونجا…

یه لحظه یه مکث طولانی کرد انگار که تمام اون روزا داره پیش چشمش مجسم میشه و از جلوی چشمش رد میشه من و اردلانم لام تا کام حرف نزدیم.. هوا داشت تاریک میشد بلاخره دوباره شروع کرد به حرف زدن و گفت

🌸تیمسار: دختر جون خوب شد تو اومدی.. فکر نکنم اگه اون پسره.. شوهرت میوگد میتونستم اینارو بهش بگم.. عصبانی میشدم و مینداختمش بیرون.. اون پسره خیلی شبیه جوونی های پدرشه.. اگه تو رو ندیده بودم میگفتم زن یکی دیگه رو برده…

وای.. اینو که گفت بند دلم پاره شد.. در واقع منم زن افرا بودم وقتی با امیر اشنا شدم اما خب ماجرای ما خیلی فرق داشت ما هیچ وقت دست از پا خطا نکردیم تا اینکه افرا فوت کرد و منم اون موقع به امیر تکیه کردم.. امیر مرد نجیبی بود.. هرچند من باورم نمیشد پدرش هم همچین ادمی بوده باشه که به زن دوستش چشم داشته باشه.. اما جواب حرف تیمسار و فقط با یه لبخند کمرنگ دادم و اونم ادامه داد

🌸تیمسار: من ادم شناسم.. تو زن خوبی هستی اما ای کاش اون موقع هم ادم شناس بودم.. بگذریم.. پسرم که به دنیا اومد اسمشو گذاشتم امیر ارسلان.. زندگی برام یه جوونی گرفته بود.. افسون هم با تولد پسرمون انگار حالش بهتر بود.. سرش با بچه گرم بود…

تیمسار: اما همه چیز از اونجایی شروع شد که من میخواستم وارد نیروی ارتش بشم.. به خواست پدرم داشتم اماده میشدم و تمام فکر و ذکرم شده بود این.. از افسون غافل شدم.. نه که غافل بشم.. زندگی برام اروم و عادی بود اما اون انوار روحی خیلی به هم ریخته بود و من بی خبر… بخوام دقیق بگم شاید یه سال گذشته بود چون پسرم امیر ارسلان به راه افتاده بود..

گلناز: منم یه دختر کوچولو دارم.. حتما خودتون میدونید.. پدرش حتی تولدشو ندید..

🌸تیمسار لبخندی زد و گفت
تیمسار: اره خب… تولدشو ندید اما من تولد پسرمو دیدم.. چهار دست و پا رفتنشو راه افتادنشو… قربون صدقش رفتم برای ایندش هزار برنامه ریختم اما.. تو اون روزایی که من خودمو به اب و اتیش میزدم که وارد ارتش بشم.. اون نامرد خودشو به اب و اتیش میزد که افسون منو از راه به در کنه..

مشتشو کوبید رو میز و گفت
تیمسار: بعد ها فهمیدم وقتایی که من سر کار بودم نامه می اورده دم در.. فهمیدم عاشق هم بودن.. فهمیدم شیفته ی هم بودن.. از باغبون حرف کشیدم و فهمیدم اونا یواشکی ته باغ خونه پدریمون قرار میذاشتن همون موقع که کم سن بودیم.. فهمیدم منو عین برادرش میدونسته.. خیلی چیزا فهمیدم اما کار از کار گذشته بود چون وقتی اینارو فهمیده بودم افسون مرده بود دق کرده بود..

🌸تیمسار: میدونی چرا دق کرد? چون اون روزایی که سرش به نامه و نامه بازی گرم بود و فقط خدا میدونه اون نامرد گولش زد و با هم چه کارا کردن یا نکردن…اما وقتی حواس افسون نبوده بچم راه افتاده و افتاده تو حوض…دیر فهمیده تا جیغشو شنیده پریده اورده بیرون اما بچم دست و پا زده و انقدر ترسیده بوده که خفه شده…میدونی تو اون لحظه کی کنارش بود?

همون نامرد.. تو خونه بودن.. این همه سال هر شب این فکر عذابم داد که با هم بینشون کیزی بوده یا نه.. هی گفتم نه.. نه.. افسون زن پاکی بود اما چه فایده.. ایر ارسلان مرد.. تموم شد وقتی اومدم خونه.. از همسایه ها شنیدم.. روزگارم شد روزگار یزید.. دنیام تیره و تار شد..

🌸من اشکم از چشمم می چکید.. خیلی جا خورده بودم باورم نمیشد بچه واقعا افتاده باشه تو حوض من سعی میکردم یه لحظه هم از گندم غافل نشم.. اما الان تو خونه سپرده بودمش دست مامان غافل شدم ازش خدایا قلبم یهو به لرزه افتاد..

تیمسار: حالمو هیچ کس نمیفهمه.. وقتی از همسایه ها شنیدم اون نامرد بچه رو از حوض اورده بیرون شک کردم.. فهمیدم تو خونه بوده اخه چرا باید اون موقع تو خونه می بوده.. اونم تنها.. با زن من.. به منم نگفته بود میره اونجا… منم شک کردم و شک افتاد تو جونم.. نه با افسون حرف میزدم نه با کس دیگه کارم شده بود اخم و تخم..

اما افسون یه ماه نشده انقدر غصه خورد که مریض شد وقتی حالش خیلی بد بود بازم نمیتونستم ببخشمش و باهاش خوب باشم.. نگاهش نمیکردم.. تا اینکه یه نامه داد دستم و گفت وقتی مردم بخون.. دوروز بعد مرد..

🌸گلناز: تو نامه حقیقت و به شما گفته بود? این که واقعا چه اتفاقی افتاده?
پوزخندی زد و گفت
تیمسار: تمام چیزی که دلم میخواست تو اون نامه باشه این بود که افسون بگه دروغه.. بگه تهمته اما نگفته بود.. فقط ازم معذرت خواسته بود بابت تمام اتفاقایی که افتاده.. ازم خواسته بود کسی رو جز افسون مقصر ندونم و از این حرفا.. هیچ هیچ هیچچچچ نگفته بود که من اشتباه کردم.. من اما این همه سال به خودم گفتم اشتباه کردم… به خودم گفتم افسون مال من بوده..

گلناز: اما حتما.. اون خدا بیامرز حتما خیلی ناراحت بوده.. نتونسته تحمل کنه و فوت کرده.. غم از دست دادن بچه سخته کمر ادمو خم میکنه.. من.. من این رنجو کشیدم.. منم بچمو از دست دادم.. این ماجرا فرق داره اما یه جورایی همیشه خودمو مقصر میدونم.. حتی بعد این همه مدت غمش رو دلم سنگینی میکنه.. اما امیر کنارم موند.. ارومم کرد.. مرهمم شد و ما زندگیمونو دوباره ساختیم..

🌸تیمسار: دوباره زندگیتونو ساختین اما از من اینو داشته باش خیانت زندگی رو ویرون میکنه.. از من و افسون چیزی نمونده بود که با هم دوباره بسازیمش تازه با اینکه من هیچ وقت باورش نکردم و باور نکردم که خیانتی باشه با همه ی اینا تحملش اونقدر سخت بود که از خونه و از چشم تو چشم شدن با افسون فراری بودم

🌸یه کم مکث کردم.. اردلان با اخم های تو هم فقط گوش میداد من به حرف اومدم و گفتم
گلناز: پدر امیر ی شد? منظورم اینه هیچ وقت نیومد حرفی بزنه? از خودش دفاع کنه..

تیمسار: تو الان یه ساعته فهمیدی و دنبال بهانه ای که باور نکنی اما من چندین سال گشتم.. گشتم دنبال بهانه ای که باور نکنم اما گفتم که.. اونا عاشق هم بودن.. افسون خواست فراموش کنه فراموش هم کرد اما اون یارو زن نازنینمو از راه به در کرد..

🌸گلناز: حالا که این همه سال گذشته چرا امیر حسابشو پس بده.. اخه چرا از خودش حساب پس نگرفتین.. حق بدین بپرسم.. منم داره زندگیم نابود میشه باور کنید امیر گناهی نداره … اگه ماجرا برعکس بود مگه امیر ارسلان شما مقص، بود? نه هیچ وقت.. بچه ها نباید تقاص اشتباه بقیه رو بدن…

تیمسار لبخندی زد و گفت
تیمسار: شاید.. اما من نمیتونم بزارم بدون عدالت عمرم به سر بیاد.. اون نامرد جواب نداد چون. رفت..از مرگ امیرم تا مرگ افسون من خودم حال خودمو نمیدونستم.. بعدش که به خودم اومدم رفته بود… از اون محل. از اون زندگی..

🌸تیمسار اه عمیقی کشید و ادامه داد
تیمسار: افسون مرده بود.. بدون افسون من انتقام میخواستم که چی? اصلا نفس میکشیدم که چی.. گیریم اون نامردو پیدا میکردم اون موقع باید یقشو میگرفتم و می کشتمش یعنی باور میکردم که افسون.. اما نه.. نتونستم..

گلناز: گذشت و گذشت بعد این همه سال? قرعه به اسم زندگی من افتاد.. خواهش میکنم بسه.. تا همین جا هم امیر به اندازه کافی تاوان پدرشو داده..

🌸تیمسار: نه… بعد چند سال به خودم اومدم کار کردم تلاش کردم.. خودمو درگیر زندگی کردم خواستم فراموش کنم با ادمای حدید اشنا بشم نشد.. دردم خوب نشد.. طاقت نیاوردم گفتم بزار برم حساب ازش پس بکشم گشتم دنبالش اما بعد از مدت ها تو بستر بیماری پیداش کردم.. تا خواستم ازش حساب پس بکشم بیماری امونشو برید و تموم شد.. اخرین کسی که میتونست جواب سوال منو بده مرد…تو چه میفهمی من چی کشیدم زن.. الان رو به موتم.. مرگم نزدیکه.. فقط یه چیزی میخوام اونم اینه تلافی عمری که از دست رفته سر یکی در بیارم…

گلناز: اما این انصاف نیست.. من و امیر..
اردلان بهم اشاره کرد که بسه.. نگاه کردم دیدم تیمسار با حال خراب و رنگ پریده نگاهش به زمین.. فکر میکردم پشت این ماجرا یه ادم بدجنس پدر سوخته باشه که از امیر کینه به دل داره..

🌸 توقع نداشتم با یه پیرمرد ارتشی دل خسته مواجه بشم که روزگار براش بد چرخیده و دلش شکسته.. اما من قانع نشده بودم نمیذاشتم این کارو با ما کنه اگه میمرد دیگه هیچ کس نمیتونست ثابت کنه امیر بی گناهه…

بلند شدیم و خداحافظی بی جوابی کردیم اردلان پامونو که از در گذاشتیم بیرون گفت
اردلان: عجب ماحرای عجیبی.. تو میگی زنش واقعا بهش بد کرده بود?
شونه ای بالا انداختم و گفتم

🌸گلناز: اگه میدونستم حتما بهش میگفتم تا از این عذاب و سوالی که سال هاست تو سرش و شکی که تو دلشه راحت بشه.. اما واقعا نمیدونم…

 

این نوشته رمان خان پارت 79 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
https://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-79/feed/ 1