رمان وان http://romanone.com رمان وان دانلود و خواندن بهترین رمان های انلاین Fri, 07 Aug 2020 18:54:30 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.2 http://romanone.com/wp-content/uploads/2018/11/cropped-Untitled69-32x32.jpg رمان وان http://romanone.com 32 32 رمان پسرخاله پارت 3 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-3/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-3/#respond Fri, 07 Aug 2020 18:54:30 +0000 http://romanone.com/?p=3685   از دختری که جدیدا تو دانشگاه باهاش آشناشده بودم و به نسبت بقیه ی همکلاسی ها افاده و کلاسش آسیبی به لایه ی اوزن وارد نکرده بود، خداحافظی کردم ودست در جیب و قدم زنان تو پیاده رو به راه افتادم. تو فکر این بودم که چطور میتونم در خصوص خرید وسایل به یاسینی …

این نوشته رمان پسرخاله پارت 3 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

از دختری که جدیدا تو دانشگاه باهاش آشناشده بودم و به نسبت بقیه ی همکلاسی ها افاده و کلاسش آسیبی به لایه ی اوزن وارد نکرده بود، خداحافظی کردم ودست در جیب و قدم زنان تو پیاده رو به راه افتادم.
تو فکر این بودم که چطور میتونم در خصوص خرید وسایل به یاسینی که شب قبل کلی باهاش کل کل کرده بودم سر بحث رو باز کنم که یکی بدو بدو هز پشت سر خودش بهم رسوند.
متعجب نگاهش کردم.
چند نفس عمیق کشید تا بالاخره تونست حرف بزنه:

-آخرش کلاست تموم شد!

باورم نمیشد! یعنی تا الان منتظر من بوده که کلاسهام تموم بشه؟ اگه اینجوریه عجب دیوونه ای هست.
همونطور که قدم برمیداشتم پرسیدم:

-تا الان منتظر من بودی ؟؟؟

دکمه ی باز شدی پیرهن تنش رو بست و گفت:

-خب.آره.

خندیدم.یه تخته کم داشت.چیزی نگفتم.اگه این چیزیه که دلش میخواست من مانعش نمیشم.

-وقتشو داری یکم باهم حرف بزنیم؟ یعنی قدم زنان حرف بزنیم….؟

میدونستم که احتمالا خیلی منتظرم مونده بود برای همین بجای اینکه بزنم تو برجکش و این انتظارو زهرمارش بکنم شونه بالا انداختم و گفتم:

-امممم…باشه.مشکلی نیست….

دوشادوش هم به راه افتادیم.پسرخوش سر زبونی بود و اگه نخوام کم لطف باشم باید اعتراف کنم که تمام طوب مدتی که باهاص بودم مدام با حرفهاش منو میخندوند.
توراه حتی مدام چیزای مختلفی میخرید که باهم بخوریم.اینبار هم رفت سوپر مارکت و چنددقیقه بعد با دوتا بستنی قیفی اومد سمتم.
بستنی ای که به سمتم گرفته بود رو از دستش گرفتم و گفتم:

-دقت کردی!؟

سر باریک بستمی رو دهنش گذاشت و گفت:

-به چی!؟

اشاره ای به خیابون باریک و دراز و خلوت منتهی به عمارت انداختم و گفتم:

-داریم به محل زندگی اینجانب نزدیک میشیماااا…نمیخوای بگی که خونه ی شما هم همین وراست !؟

یه نه محکم گفت و بعد دستمو و گرفت و خیلی غیر منتظره هلم داد به سمت جلو تا رو به رو و مقابل هم قرار بگیریم.
لبخندی زد و گفت:

-تو اگه خونتون قله قاف هم که می بود من باز پا به پات میومدم…

آروم آروم بردم عقب تا بالاخره پشتم به دیوار خورد.از حالت چشما و نوع نگاه هاش مشخص بود حالی به حالی شده و صدالبته پسری که تو خیابون داغ کنه بعید بدونم نرمال باشه خصوصا اینکه از دوستیمون چند ساعت هم نمیگذشت.
کنج لبمو دادم بالا و گفتم:

-تو همیشه همینقدر سریع سه سوته دلبسته و خاطرخواه میشی!؟

خیره به لبهام جواب داد:

-اگه طرف یکی مثل تو باشه چرا که نه اون موقع دیگه جوش و خروش دل آدم دست خودش نیست

لبخند کمرنگم تبدیل شد به پوزخند و بعد پرسیدم:

-بنظرت یکم سریع این جوش و خروش اتفاق نیفتاده…

پشت لبشو رو صورتم کشید:

-گفتم که…نه تا وقتی که اون آدم تو باشی…

سرمو تکون دادم و بدون اینکه جدیش بگیرم گفتم:

-بیخیال…

یقه لباسمو تو مشتش گرفت و گفت:

-من اصلا از دخترای زبون دراز خوشم‌نمیاد ولی از دخترای خوش اندام و حشری خوشم‌میاد تو کدومشونی؟ فکر کنم دومی باشی آره!؟

خب فکر کنم باید در انتخاب رفیق پسر تجدید نظر میکردم.دستاشو از یقه لباسم جدا کردمو گفتم:

-هی ببین…فکر نکنم کوچه جای مناسبی برای اینکارا باشه

دستمو گرفت و گذاشت بین پاهاش و گفت:

-این کوچولو بیدار که بشه کوچه و خیابون و اتاق و خونه و وسط شهر حالیش نی ملوسک

خیلی سریع و زود دستمو عقب کشیدمو گفتم:

-هی گوش کن…ما همین چندساعت پیش اومدیم این محل اصلا دلم نمیخواد کسی ما رو اینجا ببینه و دردسر برام درست بشه.متوجهی که؟؟اگه هستی بهتره بری‌

خیره تو چشمهام و انگار که اصلا داستان سرایی های من رو نشنیده باشه، جواب داد؛

-یکم آروم بشم میرم

آخرش منو بارفتارش عصبی کرد:

-نه همین حالا برو

بدون ایجاد تغییر تو نحوه ی نگاه هاش گفت:

-من که هنوز آروم نشدم

هووووف.نه! مثل اینکه دست بردار نبود.از طرفی اصلا دلم نمیخواست اینجا از این اتفاقها برام بیفته که منوچهر خان پشت سرم حرف دربیاره و سرکوفتمو به مامان بزنه.
دوباره سعی کردم هلش بدم واسه همین عین کسی که بخواد یه تریلی هیجده چرخ رو هل بده زور زدم تا دورش کنم از خودم و باز گفتم:

-میگم بروو

قصد رفتن نداشت تا اینکه یه نفر از پشت لباسشو گرفت و عین پر کاه پرتش کرد سمت دیگه ای.
پسرخاله بود.یاسین
یاسینی که تو خلق و خو شباهت نسبتا مشهودی با بابای لجوجش داشت‌.
دستاشو مشت کرد و بعد غضب آلوده هوتن رو نگاه کرد و با به رخ کشیدن مشتش گفت:

-میری یا مچاله ات کنم ژیگلو؟؟

چشمام از دیدن پسرخاله عین چشمای وزغ شد.نه اینکه خجالت کشیده باشم نه…داشتن بودن با یه پسر که خجالت کشیدن نداشت فقط نمیدونم این اینجا چیکار میکرد؟

هوتن زبون تو دهن چرخوند و گفت:

-بهتره تو دخالت نکنی یاسین

یاسین با همون اخم و همون عصبانیت چند ثانیه پیش که حالا حتی بیشتر و بیشتر شده بود گفت:

-قبلا یه بار سعی کردی بهش نزدیک بشی چوبشو

خوردی کتکشم نوش جان کردی.نگو که اینبارهم همچین هوسی زده به سرت

هوتن با عصبانیت انگشتای کشیده اش رو مشت کرد و بعد گفت:

-بهم می رسیم آقازاده

یاسین سینه سپر کرد و با غیظ گفت:

-میری یا دکوراسیون صورتت رو بهم بریزم!؟؟

هوتن از ترس آسیب رسیدن به صورت و فوکلهاش ، درحالی که یاسین رو بانگاهی پر غیظ و حتی تهدیدگر نگاه میکرد، عقب عقب رفت و بعدهم لب زد:

-بهم می رسیم مزاحم…

هوتن که رفت نفس راحتی کشیدم. هرچند که گاهی از همون فاصله برمیگشت و یه نگاه خط و نشون دار تحویلمون می داد.
باید اعتراف کنم خطر یه جورایی از بیخ گوش من یکی که گذشت.
اگه جرو بحث بینشون بالا میگرفت من مقصر شناخته میشدم و اون موقع دیگه نمیتونستم تو چشمای خاله و منوچهرخان نگاه بندازم.

با عصبانیت رو کرد سمتم و گفت:

-کوچه جای اینکاراست!؟

-من می…

اجازه نداد حرفمو بزنم و داد زد:

-پس الان معلوم شد حرفهاش درست بودن….

متحیر پرسیدم:

-کدوم حرفش راست بود؟؟

-اینکه تو از اینکه لمست کرده ناراحت نشدی

این حرف تو لحظه اونقدر عصبانیم کرد که شک نداشتم اگه به اون هوتن لعنتی دسترسی داشتم حتما الان کله اش رو از سرش جدا میکردم.
با تحکم گفتم:

-اون غلط کرده همچین گوهی خورده.مثل سگ دروغ میگه….بابت این دروغ کثیف پدرشو درمیارم

یه نگاه کوتاه و معنی دار بهم انداخت و بعد بدون هیچی حرفی به راه افتاد.
آرومتر که شدم
لباسمو مرتب کردم و بعد لبخندی تصنعی به پسرخاله که داشت با تاسف و سرزنش نگاهم میکرد زدمو گفتم:

-حرفهاشو باور نکن

-من چیزی رو که میبینم باور میکنم…

بازم تیکه انداخت.یه تیکه ی سنگین.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-هوتن چرند گفته…بابت چرندهاش هم فردا حقشو کف دستش میزارم…

پوزخند معنی داری تحویلم داد و بعد طعنه زنان گفت:

-بهتره از این به بعد تو انتخاب دوست پسر یکم بیشتر خلاقیت به خرج بدی چون طرف زیادی ببو گلابی تشریف داشت

اینو گفت و به راه افتاد.لعنت به اون زبون نیش دارش.
دنبالش راه افتادم و بعد به دروغ تنها به این دلیل که یه وقت چیزی به خانواده اش نگه گفتم:

-هه هه ! اون که دوست پسرم نبود!

از گوشه چشم نگاهم کرد و با همون لحن نسبتا شماتتبار گفت:

-هر مرغی قد قد کنه وقت کنار خروس خوابیدنش نیست

با صورتی درهم گفتم:

-چی؟؟ منظورت چیه!؟؟؟

باز یکی از اون‌نگاه های من خوبم تو بدی تحویلم داد و گفت:

-گوش کن دختر کوچولو…هر دختری که سینه و باسنش رشد میکنه که نباید دوست پسر بگیره.
رشد عقل هم لازم که فکر کنم مال تو چندان سیر صعودی نداشته پس یکم رعایت کن خصوصا تو این محله چون ما آبرو داریم….

مات و مبهوت بهش نگاه کردم.پسره ی عوضی هرچی از دهنش در اومد به من گفت.دندون قروچه ای کردمو پرسیدم:

-الان مثلا داری منو نصیحت میکنی؟؟

بی توجه و بدون اینکه حتی به خودش زحمت نگاه کردن بده جواب داد:

-اسمشو هرچی دلت میخواد بزار

حیف که دستم فعلا زیر ساطورش بود.نمیتونستم توروش دربیام چون بهش احتیاج داشتم.
دویدم سمتش و وقتی بهش نزدیک شدم و گفتم:

-یاسین….

واینستاد.دستاشو فرو برده بود تو جیب شلوارش و قدم زنان راه می رفت.
خودمو بهش رسوندم و بعد گفتم:

-تو حرف منو باور نداری اما حرف اون پسره رو باور کردی؟؟

-به حرفهای هیچکدومتون اهمیت نمیدم

خب! مثل اینکه کلا نرمش تو کارش نبود.
دوباره گفتم:

-راستی ماشینت کو ؟؟؟

-دست رفیقم

-بهراد!؟

تا اینو گفتم با چشمای تنگ شده نگاهی بهم انداخت و بعد گفت:

-چی گفتی؟؟

-چیزی نگفتم.اسم رفیقتو به زبون آوردم آخه یهش احتیاج دارم….

نگاهی کنجکاو بهم انداخت…

نگاهی کنجکاو به صورت شک برانگیزم انداخت.
دستامو تو جیب مانتوی کلاه دار بلند سرمه ای رنگ فرو بردم و برای اینکه از نیت واقعی توی سرم بویی نبره با خونسردترین حالتی که تو اون لحظات ازم برمیومد گفتم:

-گفتم که بهش احتیاج دارم

پشت گوشش رو متفکرانه خاروند و با کج کردن سرش و انگار که بخواد واضحتر کلامم رو بشنوه گفت:

-چی؟؟احتیاج داری بهش؟؟ مگه بهراد اکسیژن که بهش احتیاج داری؟

با طمانینه نگاهش کردم‌.مثل بازجوها سوال جوابم میکرد تا بالاخره سوتی بدم.یعنی خودم که اینطور حدس میزدم.دیگه خونسرد نبودم با حالتی دلخور جواب دادم:

-نه خیر دوست تحفه ی شما اکسیژن نیست…..

-پس چرا میگی بهش احتیاج داری ؟؟؟

دیگه داشت زیاده روی میکرد.اصلا چه دلیل داشت اینهمه سوال بپرسه‌.خواهرش که نبودم سین جین بشم و مثلا مچم گرفته باشه.
و دقیقا به همین دلیل که حس کردم داره بیش از حد نسبتش پیش میره گفتم:

-چیه؟؟ چرا یهو شدی از این ساواکیا که باخودشون شرط میبندن هرجور شده از زیر زبون طرف حرف بکشن؟!

پوزند معنی داری زد.دو دستشو تو جیب شلوارش فرو برد و با دهنی کج شده گفت:

-نیازی نیس از زیر زبون تو حرف کشیده بشه تو کوچه خیابون هم میشه از کارای تو سردرآورد

طعنه ی توی کلامش گزنده بود.جوری حرف میزد انگار یه فاحشه ام.یه فاحشه که سر خیابون ایستاده و یه تابلو هم گرفته دستش رقم قسمتهای مختلف بدنشو روش نوشته.
ایستادم و با گرفتن پیرهنش از پشت اون روهم نگه داشتم.
چرخید سمتم.سرمو بالا گرفتم چون فقط در این حالت میتونستم به جمال مزخرفش خیره بشم:

-چرا تیکه میپرونی!؟؟ اولا که اون روز هوتن هرچی به تو گفت چرند و مزخرف بود….

انگار که مچ گرفته باشه،سر تکون داد و گفت:

-هوتن!؟ ئهِ….خب….ادامه بده.در مورد هوتن جان هرچی میدونی بگو!

هوف خدایا !دیگه داشت زیادی عصبیم میکرد‌.کم طاقت شده بودم و کم حوصله‌. دیگه نتونستم‌با سیاست حرف بزنم چون اختیار اعصابم از دستم در رفته بود و تسلطی روی زبونمم نداشتم.

-اون احمق خودش اسمشو بهم‌گفت.

لب پایینشو تو دهن برد و بعد که جمله ام‌تموم شد گفت:

-خودش هم به صورت خودکار تا اینجا باهات هم مسیر شد؟؟

خب فکر کنم اون میخواست اونقدر سوال این مدلی ازمن بپرسه تا از حرص زیاد یقه جر بدم و بگم من قاتل بروسلی ام…من بودم پولای ممکلتو خوردم یه قلپ آبم روش نه خاوری…من فاحشه ام پولی ام من بودم تحریمهارو دور زدم ….
یه نفس عمیق کشیدم.لباموازهم باز کردم و وقتی یکم آرومتر شدم‌گفتم:

-داری مقدمه چینی میکنی که بری به مادرم بگی مچ دخترتو با پسری که علاقه زیادی داشت تا باسنشو دستمالی کنه گرفتم ؟؟ هان اینو میخوای بگی ؟

حرفی نزد.و دقیقا چون حرفی نزد من عصبی شدم.دلم میخواست زبون باز کنه تا ببینم چی تو فکرش آخه واقعا ترسیده بودم.
ترسیدم از اینکه نکنه حرفی به مامان بزنه و بعد این خبر تو عمارت بپیچه و حرف و حدیث ها زیاد بشن و دیگه نتونم تو صورتشون نگه کنم.از فکر که بیرون اومدم دیدم راه افتاده و چند قدمی دور شده.با صدای بلند گفتم:

-خواستی اینو بگی این روهم بهش اضاف کن که خودتم استاد دستمالی کردن دخترا تو کوچه ای…

ایستاد و با تاخیر به سمتم چرخید…با تکون دست و انگشت بهم اشاره کرد برم سمتش.
من نمیخواستم کار به این جرو بحث برسه ولی خب شده بود.
من از در دوستی وارد شدم که تهش ختم بشه به چیزایی که میخوام ولی نشد….
انگار اونقدری که من در طلب آرامش بودم اون نبود.
آهسته به سمتش رفتم و رو به روش ایستادم.
کمرش رو یکم‌خم کرد تا باهام‌هم قد بشه و بعد گفت:

-من دستمالی که هیچ….لازم باشه سکس هم تو خیابون انجام بدم و این…..

مکث کرد.انگشت اشاره اش رو وسط پیشونیم گذاشت و بعد گفت:

-و این به تو هیچ ربطی نداره….

باهمون انگشت به عقب هلم داد.
آب دهنمو قورت دادم و هیچ نگفتم. زور و قدرتشو به رخم کشید خب‌…باشه آقا یاسین.
فعلا که من تو خونه ی شما مهمونم.ولی به موقع حالتو میگیرم…..

کنار خاله و مامان نشسته بودم و بی حوصله به حرفهاشون گوش میسپردم.
خاله بافتنی میبافت و به مامان که وردستش نشسته بود میگفت:

-فکر میکنی دلم نمیخواد ازدواج کنه !؟ اما مگه میشه پسرای این زمانه رو وادار به انجام کاری کرد!؟ نوچ.نمیشه…اینا حرف حرف خودشونه….اون یاسر هم که فعلا اصلا فازش فاز این جوونای سانتی مانتالی….برو خداروشکر کن پسر نداری.پسر خون به دل مادرش میکنه تا بزرگ بشه….اصلا کوچیکیش ، پیریش، همش دردسره…همهش…

یاسین و دوستش که از اصطبل اومدن بیرون و رفتن سمت حوض دستم تکیه گاه چونه ام شد و نگاهم به تعقیبشون افتاد.
بهراد می خندید و ادای ماهیگیرهارو درمیاورد و وانمود میکرد میخواد از حوض ماهی بگیره…یه چیزی توهمین مایه ها.
بانمک بود.خیلی زیاد.
چند دقیقه ای همونجا لب حوض ایستادن تا اینکه یاسین چیزی به بهراد گفت و بعدهم ازش جدا شد و رفت سمت عمارت.
فرصت رو غنیمت دونستم و وقتی خاله و مامان سرگرم گپ بودن بلندشدم و قدم زنان رفتم سمتش.
هرچقدربهش نزدیکتر میشدم تلاشم برای بیرون آوردن موهام و به رخ کشیدن گردن سفیدم بیشتر میشد.
خم شده بود و دستهاشو تو آب حوض میشست.
چند قدمیش ایستاد و گفتم:

-سلام.

خیلی سریع کمرش رو راست کرد و بهم نگاه کرد و بعد گفت:

-سلام.

لبخند زدم.مردها نمیتونن از خیر تماشای چشمها و لبهای خندون یه دختر بگذرن.
با صدای جلب کننده ای پرسیدم:

-مزاحمت که نیستم!؟

از لبه حوض اومد پایین و گفت:

-نه اصلا…

بهونه ای که برای خودم و واسه همچین لحظه ای کنار گذاشته بودم رو رو کردم و گفتم:

-راستش به کمکتون احتیاج دارم

متعجب به خودش اشاره کرد و پرسید:

-من!؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-من رشته عکاسی میخونم. یه سری وسایل درخصوص رشته ام احتیاج دارم که یاسر گفت میتونم ازشما کمک بگیرم.میگفت برادرتون تو کار خرید همچین وسایلیه!

سرشو تکون داد و گفت:

-آاا…خب آره.بهروز تو کار فروش وسایل دیجیتال

لبای کلفت و سرخمو زیر دندون فشار داوم.نگاهش خیلی سریع از چشمام کشیده شد سمت لبهام.همونطور با همون لحن و صدای کشدار و آروم پرسیدم:

-میتونم رو کمکتون حساب باز کنم ؟؟

دستشو پشت گردنش کشید و گفت:

-آره…من آدرسش رو بهتون میدم سفارشتون رو هم میکنم شما باخیال راحت خریداتون رو انجام بدین.نگران رقمشم نباشید

سرمو کج کردمو گفنم:

-یعنی تنها برم !؟

بهم خیره شد.اصلا مونده بود چیبگه.ودرنهایت افتاد تو رودربایستی و گفت:

-اگر به وجود و بودن من احتباج هست حتما اطلاع بدین میام اونجا

لوند نگاهش کردم و گفتم:

-خب آره….ولی من ترجیح میدم خود شماهم باشین…

بعداز مکث کوتاهی جواب داد:

-باشه…هرزمان گفتید من مشکلی نیست میام اونجا

قبل از اینکه سرو کله ی یاسین پیدا بشه و گند بزنه به همچی فورا گوشیمو از جیب بافت خردلی رنگ تنم بیرون آوردم و گرفتم سمتش و بعدهم گفتم:

-پس میشه شمارتون رو بدید که بعدا باهاتون تماس بگیرم و هماهنگ کنم؟؟؟

قشنگ مشخص بود دوست نداره اینکارو انجام بده.دلیلشم پر واضح بود.
یاسین…حتما بخاطر اون نمیخواست اینکارو کنه.سر اینکه رفیقش فکر نکنه داره نارفیقی میکنه اما نتونست نه بگه و گفت:

-گوشیتونو بدید میزنم براتون

گوشی رو با کمال میل دادم دستش و اون بعداز اینکه شماره اش رو برام نوشت گوشی رو داد دستم.فورا زدم روشماره و بعداز اینکه گوشیش زنگ خورد گفتم:

-اینم شماره تلفن من…خب..حال اسمتونو چی سیو کنم!؟اهوووم….بهراد..

گوشی رو جوری گرفته بودم که بتونه ببینه اسمشو چی ثبت کردم.
به انگلیسی نوشتم بهراد و دوطرفش هم دو تا قلب قرمز گذاشتم.
دید و جورخاصی نگاهم کرد.
انگار داشت باخودش دلیل اینکارهای منو تجزیه تحلیل میکرد.
کاش لااقل نتیجه ی تجزیه تحلیلهاش همون چیری باشه که من میخوام.
کاش بدونه ازش بدم نمیاد و مایلم باهم وارد رابطه بشیم.
من واقعا دوست داشتم این اتفاق بیفته…به هرقیمتی!

به چشماش نگاه کردم بعد لبخندی زدم و ازش فاصله گرفتم درحالی که هرازگاهی برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم.
جایی که اون ایستاده بود.
اون سرو بلند قامت به دل نشین…

این نوشته رمان پسرخاله پارت 3 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-3/feed/ 0
رمان دلبر استاد پارت 67 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-67/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-67/#comments Thu, 06 Aug 2020 18:55:09 +0000 http://romanone.com/?p=3682   #دلبر مامان مهین تو اتاق درحال استراحت بود و من از سر بیکاری فیلم میدیدم که صدای زنگ گوشیم حواسم و پرت خودش کرد. گوشی رو از رو میز عسلی برداشتم و با دیدن شماره یلدا لبخندی زدم و صدایی تو گلو صاف کردم: _سلام عزیزم صداش تو گوشی پیچید: _سلام خانم خوبی؟ حال …

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 67 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

#دلبر

مامان مهین تو اتاق درحال استراحت بود و من از سر بیکاری فیلم میدیدم که صدای زنگ گوشیم حواسم و پرت خودش کرد.
گوشی رو از رو میز عسلی برداشتم و با دیدن شماره یلدا لبخندی زدم و صدایی تو گلو صاف کردم:

_سلام عزیزم
صداش تو گوشی پیچید:
_سلام خانم خوبی؟
حال و احوال مفصلی باهم کردیم که ادامه داد:

_عماد از شاهرخ شنیده بعد از کش و قوسهای فراوان که باید واسم تعریفش کنی خونه رو عوض کردید…آره؟
با خنده گفتم:
_عوض که نه…از اونجا اومدیم بیرون
آهانی گفت:
_راحت شدی…زندگی کنار مادر شوهری مثل مارال شدنی نیست
و خندید که منم خنده ام گرفت:
_واقعا درسته
بین خنده گفت:
_این مدت درگیر عروسی ارغوان بودیم نشد خیلی در ارتباط باشیم حالا میخوام واسه شام دعوتتون کنم

درخواستش و رد کردم:
_نوبتی هم باشه نوبت شماست که بیاید خونه ما اونم فرداشب…بگی نه هم ناراحت میشم!
نفس عمیقی کشید:

_داری زرنگ بازی درمیاری…من زنگ زدم که شمارو دعوت کنم داری همه چی و برعکس میکنی!
خندیدم:
_منتظرتونیما…دخترای نازتم از طرف من ببوس
تعارفها همچنان ادامه داشت اما نهایتا این من بودم که تونستم موفق شم و واسه فرداشب قرار شد بیان اینجا.

همزمان با تموم شدن حرفام صدای قدم های مامان مهین از سمت پله ها به گوشم رسید:
_خونتون غریبه…خوابم نمیبره که نمیبره
جواب دادم:
_کم کم عادت میکنیم
اومد کنارم نشست:
_نمیدونی چقدر خوشحالم که برگشتی!

لبخندی تحویلش دادم:
_خوشحالم که شاهرخ به خودش اومد
سرم و به آغوش کشید:
_اگه میرفتی شاهرخ دیوونه میشد،من شاهد بدحالیاشم اون خوب فهمیده چه اشتباهی کرده و حالا دیگه تورو با دنیا عوض نمیکنه!

نفس عمیقی کشیدم:
_منم بخشیدمش و میخوام یه زندگی خوب کنار هم داشته باشیم
دستش و نوازشوار پشتم کشید:
_روزی که ببینم مارال و افشینم قدرت و میدونن دیگه غصه ای ندارم!
سرم و از رو شونش برداشتم:
_همیشه که قرار نیست همه چی خوب و خوش باشه…مارال خانم و آقا افشین هیچوقت نمیتونن من و دوست داشته باشن…نه من و نه بچه ای که مادرش من باشم شماهم دیگه بهش فکر نکنید ما به اندازه کافی خوشبخت هستیم

سری تکون داد:
_بالاخره مارال هم یه روز به خودش میاد فقط امیدوارم اون روز دیر نشده باشه!

و قبل از اینکه من جوابی بدم در خونه باز شد و سر و کله شاهرخ پیدا شد:
_سلام بر خانه و خانواده
مامان چپ چپ نگاهش کرد:
_چه جلف!
لبخند رو لبهای شاهرخ ماسید:
_یه سلام دادم فقط

مامان خندید و من جواب سلامش و دادم:
_سلام عزیزم خسته نباشی
و همین شد که مامان ین بار زل زد به من:

_بدتر از شاهرخ!
و بلند شد و رفت تو آشپزخونه:
_واسه شام چی میخورید؟
شاهرخ قبل از من جواب داد:
_شام و قراره بریم بیرون ماشین فرهاد دوستم چند روزی امانت دستمه

بلند شدم و به سمتش رفتم:
_تو این اوضاع رستوران لازم نیست
نوچی گفت:
_تو نگران نباش همه چی خوبه
_آخه…

حرفم و قطع کرد:
_آخه نداره…مامان مهین فردا میخواد بره خونه دخترش بذار امشب و خوش بگذرونیم…

تا یادم بود ادامه دادم:
_راستی فرداشبم مهمون داریم.
منتظر نگاهم کرد:
_یلدا بهم زنگ زد منم واسه فرداشب دعوتشون کردم
لبخندی زد:

_کار خوبی کردی
و رفت سمت دستشویی.
مامان مهین از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

_اگه قراره بریم بیرون شهربازیم باید بریم
دوباره کودک درونش فعال شده بود که با خنده گفتم:
_با این وضعیت من؟
چپ چپ نگاهم کرد:

_چیکار به تو دارم؟من و شاهرخ که حامله نیستیم!
و زد زیر خنده و خنده های منم ادامه پیدا کرد…

…..

به خواست مامان مهین سر از شهربازی درآوردیم…
باورم نمیشد عین بچه ها ذوق زده تموم وسایل بود و هر کدوم که هیجان بیشتری داشت رو هم بیشتر میپسندید:

_شاهرخ تو که نمیترسی؟
شاهرخ که ترس تو چشماش موج میزد گفت:
_به نظرم همینکه بشینیم و نگاه کنیم کافیه

مامان پوزخندی زد:
_نکنه ترسیدی؟
شاهرخ برخلاف قیافش که داد میزد ترسیده جواب داد:
_نه بخاطر شما میگم وگرنه هر کدوم و که شما بخواین سوار میشیم
مامان بی معطلی گفت:
_پس همینجا وایسین تا من برم بلیط بگیرم!
و راه افتاد واسه گرفتن بلیط.

با رفتنش یه گوشه نشستیم…
شاهرخ نگاهی به شهربازی انداخت و بعد چشم دوخت بهم:
_اگه برنگشتم قول بده ای بچه رو خوب بزرگ کنی

داشتم از خنده میمردم:
_خیالت راحت انقدر خوب بزرگش میکنم که یه لحظه جای خالیت و حس نکنه…اصلا نمیذارم یادش بیاد که بابایی وجود داشته
لباش عین یه خط صاف شد:

_لطف میکنی
لبخند مسخره ای بهش زدم:
_قابل تورو نداره!
و صدای خنده هام و بالاتر بردم که مامان بلیط به دست برگشت:
_بریم شاهرخ!
نگاه مضطرب شاهرخ و چشمهای پر ذوق و شوق مامان مهین تضاد قهقهه آوری واسم فراهم کرده بود:
_خدا پشت و پناهتون
و حرص درار واسه شاهرخ دست تکون دادم و اون عین بچه ها دنبال مامان مهین راه افتاد….

با دیدنشون حتی از این فاصله خنده هام به راه میشد نمیدونستم شاهرخ که حالا سوار نشده رنگ و روش پریده بعد از سوار شدن میخواد به چه حالی دچار شه!

میخندیدم و نگاهشون میکردم که بالاخره سوار شدن…
قیافه شاهرخ دیدنی بود وقتی مامان مهین داشت به زور میبردش سمت اولین ردیف ترن هوایی!

هر جوری که بود کنار هم نشستن و بعد از تکمیل شدن مسافرا دستگاه شروع به حرکت کرد
بلند شدم و خودم و بهشون نزدیک تر کردم شاهرخ سفت نشسته بود و اولاش ساکت ساکت بود اما با افتادن تو پستی بلندی های وحشتناک شروع کرد به هوار داد و حتی از مسئولش میخواست نگهداره و مامان مهین در حال غر زدن به شاهرخ سعی داشت لذت ببره!

حسابی با دیدنشون سرگرم شده بودم و بیشتر از اونا داشت بهم خوش میگذشت که وقت به پایان رسید و باعث شد تا من از فرصت استفاده کنم و بتونم نفسی بکشم!

منتظرشون ایستاده بودم که با تصویر باورنکردنی ای مواجه شدم…
شاهرخ درحالی که مثل بید میلرزید تکیه داده بود به شونه مامان مهین و مامان داشت میاوردش!
عین بچه ها!

نمیدونستم بخندم یا نگران باشم که رفتم سمتشون با دیدن شاهرخ که رنگ به رخسار نداشت و تموم وجودش داشت میلرزید بی اختیار زدم زیر خنده:
_تو خوبی؟
حتی فکشم میلرزید و باعث کوبیده شدن دندوناش بهم میشد و نمیتونست حرف بزنه که صدای خنده هام قطع شد و واقعا نگران شدم:
_شاهرخ با توام!

مامان با یه دست هلش داد تا ازش فاصله بگیره و گفت:
_از هیکل گندش خجالت نمیکشه…نذاشت یه کم بهم خوش بگذره!
شاهرخ رو پا بند نبود و مامان هم دلخور از خوش نگذشتن به امون خدا ولش کرده بود که سریع دستش و گرفتم:

_مثل اینکه واقعا حالش خوب نیست بهتره بریم یه گوشه بشینیم یه کم آب بخوره حالش جا بیاد
مامان بلیط هایی که خریده بود و از تو جیبش بیرون آورد:
_من باید برم… خودت به شوهر لوست رسیدگی کن

آروم خندیدم:
_چشم
و مسیرمون از هم جداشد
راه افتادم سمت قسمت خالی ای و شاهرخی که هنوز بدحال بود و کنار خودم نشوندم:
_بهتری؟

سری به نشونه تایید تکون داد دستش و تو دستم گرفتم:
_بسه هر چقدر که ترسیدی…زشته جلو بچه!
با صدایی که میلرزید به سختی جواب داد:
_خیلی…تر..ترسناک ب…بود
خنده ام گرفت:

_کاش بشه ازت فیلم بگیرم هروقت شاخ شدی نشونت بدم!
و یهو گوشیم و از تو کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به گرفتن فیلم سلفی،فیلمی که شاهرخ سعی میکرد نگاه نکنه و با صدای لرزئن قشنگش تکرار میکرد:

_نگیر…نگیر…
و من کار خودم و میکردم!
چند دقیقه ای از خودمون فیلم گرفتم و بعد بلند شدم:
_من برم واست یه بطری آب بگیرم که حالت کاملا جا بیاد

انگار حالش یه کم بهتر شده بود که پاشد سر پا:
_باهم بریم
پرسیدم:
_مطمئنی؟
یه وقت نخوری زمین؟

دلخور نگاهم کرد:
_نه!
و برای اینکه نشون بده حالش خوبه جلوتر از من راه افتاد…

🍃🍃🍃

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 67 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-67/feed/ 2
رمان پسرخاله پارت 2 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-2/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-2/#comments Thu, 06 Aug 2020 18:53:19 +0000 http://romanone.com/?p=3679   از دانشگاه تا خونه رو پیاده اومدم تنها به دو دلیل… دلیل اولم این بود که مسیرهارو بهتر بشناسم و دلیل دوم این بود که دیرتر برسم به عمارت. نه اینکه جای بدی باشه نه…فقط واسه من حکم دیار غربت رو داشت هرچند این اولینبارم نبود که به اینجا اومده بودم. با این وجود،هرچه …

این نوشته رمان پسرخاله پارت 2 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

از دانشگاه تا خونه رو پیاده اومدم تنها به دو دلیل…
دلیل اولم این بود که مسیرهارو بهتر بشناسم و دلیل دوم این بود که دیرتر برسم به عمارت.
نه اینکه جای بدی باشه نه…فقط واسه من حکم دیار غربت رو داشت هرچند این اولینبارم نبود که به اینجا اومده بودم.
با این وجود،هرچه کمتر بعضی از آدمای اون عمارت رو می دیدم ، کمتر اوقاتم تلخ میشد.
این کوچه ی منتهی به عمارت رو اما دوست داشتم.
عریض بود و زیبا….
حیاط تموم خونه های این حوالی سراسر درخت بود و سرسبزی.خونه باغهایی که آدم میتونست از بیرون درون خوشگلشون رو تصور بکنه….
درحال تماشای میوه های درخت های یکی ازهمون خونه ها بودم که اول صدای قه قهه و سوت زدنهای مردونه ای به گوشم رسید و بلافاصله بعدش هم یه ماشین به سرعت از کنارم رد شد و بخاطر چاله های اب گل الود و سرعت ماشین و گند زده شد به هیکل من…
اون آب کثیف و گِلی حتی تا صورتمم بالا اومد….
تکون نخوردم چون هنوزم باورم نمیشد دوتا الاغ اونجوری گند زده باشن به سرو هیکلم…

سر خم کردم و نگاه ناباورمو دوختم به لباسای گلی و کثیفم. حالا باید با این سرو ریخت میرفتم عمارت؟؟؟ که بشم مضحکه ی خدمه و منوچهرخان؟؟
که لقب دست و پا چلفتی و بی عرضه رو بهم بدن!؟
سرمو آهسته بلند کردمو نگاهی به اون ماشین آشنا انداختم.به باعث و بانی های این فضاحت! اما مگه میشد صاحب اون ماشین رو نشناسم…؟خود بیشعورش بود.یاسین عوضی….شک نداشتم از عمد اینکارو انجام داده.
ماشین عقب عقب برگشت و وقتی با کمی فاصله توقف کرد از سمت راننده جوونی پیاده شد که یاسین نبود اما…..اما
نه ! نمیتونم درموردش خرف بزنم.فقط میدونم قدم به قدم که نزدیکتر میشد ذهن من بیشتر و بیشتر درگیرش میشد…اون عین آهنربا بود و من عین یه شی آعنی که تلاش زیادی داره تا به اون آهنربا بچسبه!
و در وصفش هیچ توصیفی به ذهنم نرسید جز همین !

دوشادوش یاسین به سمتم اومد و وقتی فاصله اش باهام به چندقدمی رسید، بعداز یه نگاه به لباسها و صورت کثیفم گفت:

-اوه! مثل اینکه ما گند زدیم!

یاسین با بیخیالی گفت:

-بیا بریم بهراد.. چیزی نشده…اسید که نپاشیده به سرو هیکلش دو چیکه آبه….

صورتم اززیر گل نامعلوم بود و اونوقت یاسین لعنتی اونطوری با بیخیالی درموردش حرف میزد.
نطق هاش که تموم شد دو طرف مانتوی خیسمو گرفتم و شکوه کنان و عصبانی گفتم:

-چیزی نشدا؟؟ ببین چه به روز سرو ریختم آوردی؟ بعد میگی چیزی نشده…؟یکی همین بلارو به روزت میاورد هم همینو میگفتی خوشگله؟!

پسری که ازهمون لحظه اول حس خاص و گنگی نسبت بهش پیدا کرده بودم دستشو رو سینه اش گذاشت و گقت:

-تقصیرکار من بودم…من پشت فرمون نشسته بودم .متاسفم….

اون حرف میزد و من به طرز سواستفاده گرانه ای مدام لبها و چشماشو رو دید میزدم.
انگار میخواستم با چشمام ازاین دو عضو جالب و به دلنشین صورتش عکس بندازم و تو مغزم ثبتش کنم.
دست و پامو دربرابرش گم کردم.
هی تو ذهنم باخودم میگفتم باید چه جوابی بهش بدم که مناسب باشه!؟
ودرنهایت با لحنی لرزون که امیدوار بودم لرزشش چندان برای اونها آشکار نباشه گفتم:

-ا…ایراد….ایرادی نداره….

-بازم شرمنده

دست کرد توی جیب شلوارش و چندتا دستمال کاغذی ییرون آورد و گرفت سمتم:

-اینارو داشته باشین….تمیزن!

دستمالاروازش گرفتم اما صورتمو باهاش تمیز نکردم چون بوی ادکلنش رو میداد و من این بو رو از چند سانتیمتری هم میتونستم حس کنم.
یاسین با بیتفاوتی نگاشو از هیکلم برداشت وخطاب به رفیقش گفت:

-بجنب بهراد…بجنب بریم…

اونا که رفتن دستمالارو بااحتیاط تو جیب کیفم گذاشتم و راه افتادم سمت عمارت.
اگه این پسره دوست بهراد بود چطور من تاحالا ندیده بودمش؟؟؟

در زدم و منیره ، یکی از خدمتکارای عمارت،درو به روم باز کرد.
اولش ترسید و عقب رفت بعد که فهمید من هستم، سر کج کرد و با گفتن یه “وا “دست به چونه صورت و لباس گلیم رو نگاهی سرزنشبار انداخت.
سلام کردمو بعد از لای در رد شدم.
درو بست و همونطور که دست به کمر دنبالم میومد گفت:

-کفش پاشنه بلند که پاتون نیست بگم افتادین رو زمین، با کسی حلق آویز شدین!؟

سربرگردوندم و یه نگاه معنی دار بهش انداختم.
یه جوری می پرسید با کسی حلق آویز شدی انگار لات چاله میدون بودم!
جوابشو ندادم باز دنبالم اومد و گفت:

-با این سرو وضع خوب نیست برید خونه…همه جارو گلی میکنید…

اینبار دیگه سکوت رو جایز ندادم واسه همین جوابشو دادم و گفتم:

-چشم ملکه…چشم علیاحضرت! چشم رئیس عمارت…

با ترش رویی، راه کج کرد و سمت دیگه ای رفت هرچند زبون تلخ و گزنده اش بیکار نمونده بود و هی باخودش پچ پچ میکرد.
سمت حوض طویل و آبی رنگی رفتم که وسط حیاط درندشت عمارت حسابی خود نمایی میکرد.
زانومو رو لبه حوض گذاشتم.
دستامو تو آب حوض فرو بردم و بعد مشتهای پر آبم رو به صورتم پاشیدم، درحالی که چشمم جستجوگرانه درپی دیدن رفیق یاسین بود.
ولی تو این کار ناکام موندم چون نه یاسین رو دیدم و نه رفیقش پس احتمالا تو خونه بودن….
بلندشدم.دست خیسمو رو لباس کشیدم اما اینکار بیفایده بود.این لباس اینجوری تمیز نمیشد که نمیشد!
راه افتادم سمت عمارت.
خدمتکارها و کلاهرآدمیزادی که اونجا بود با تعجب و حتی گاهی پوزخند و تحقیر سرو ریختم رو نگاه میکردن انگار خون رو سرو صورتم پاشیده شده بود که اونجوری بر و بر نگاه میکردن!

درو که باز کردمو رفتم داخل با مامانی که داشت سریع و تند، به طرفم میومد رو به رو شدم.
ازهمون فاصله چشماش روی لباسهام به گردش دراومد و وقتی نزدیکم شد گفت:

-عه عه عه….این چه سرو ریختیه واسه خودت درست کردی دختر!؟کی تورو اینجوری کرده!؟

– چیزی نشده که!

چونه ام رو گرفت و همونطور که باحساسیت صورتم رو نگاه میکرد گفت:

-یعنی چی چیزی نشده! رفتی دانشگاه یا چی!؟ جایی افتادی؟ای خدا…ببینم جاییت که آسیب ندیده….؟

دستشو از چونه ام جدا کردم و گفتم:

-چیزیم نشده…نه افتادم نه با کسی دست به یقه شدم ..یه بیشعور با سرعت از کنارم رد شد چرخ ماشین رفت رو چاله پرآب این شد که اینجوری شد….

لبه مانتوم رو گرفته بودم آب نچیکه که یه نفر از سمت راست گفت؛

-آره شرمنده…اون بیشعور من بودم!

نگاه من و مامان کشیده شد سمت بهراد که هردودستش بند کتابهای قطور و سنگینی بود.
لعنت بر دهانی که بدموقع باز بشه! گند زده بودم.
مامان اول یه نگاه معنی دار به من انداخت و بعد با لبخندی تصنعی رو به بهراد گفت:

-نه بهراد جان این چه حرفیه آخه…

-نه آخه من پشت فرمون نشسته بودم.سرعتم خیلی زیاد بود…

یکم دستپاچه گفتم:

-من از بابتش اصلا ناراحت نیستم!اصلا چیزی نشده که..خرجش یه حموم…اینم که میندازم تو ماشین

-درهرصورت بازم ببخشید

یه لیخند به مامانم زد و بعدهم از پیش ما رفت.
نمیدونم چرا منو نگاه نکرد؟ چرا به من لبخند نزد؟ نکنه ازم بدش اومده باشه؟ نکنه باهام حال نکرده؟
اه! من چم شده بود؟ چدا این پسره یهویی اینقدر واسم مهم شده بود؟؟؟

مامان دستشو جلو صورتم تکون داد و بعد گفت:

-حواست کجاست دختر ؟؟؟ بیا برو…بیابرو این لباسای کثیف رو از تنت دربیار یه دوش هم بگیر

باشه ی آرومی گفتم و بعد راه اتاقهای بالا رو در پیش گرفتم درحالی که سرم هی بس اختیار به عقب می چرخید.
باخودم اگه بخوام صادق باشم باید اعتراف کنم خیلی از رفیق پسرخاله خوشم اومده بود!

آدم وقتی میره زیر دوش تازه یادش میفته چه شعرها و ترانه هایی که بلد نیست مثل من که دیگه دوست نداشتم دل از دوش آب بکنم آخه هی پشت سر هم آهنگای زیادی میومد تو ذهنم که دلم میخواست همه رو بخونم.
مامان چند ضربه ی آروم به شیشه ی بخارگرفته ی حموم زد و گفت:

-سوفیا…سوفی….

اولش فکر کردم اشتباه شنیدم ولی بعد که یکم آب رو کم کردم صداش نه مثل قبل به شکل یه نجوا بلکه خیلی واضح به گوشم رسید.
تعجب کردم و تعجبم از این بابت بود که چطور ممکنه اون وارد حموم شده باشه وقتی من خودم درو از داخل بسته بودم.
سرمو نزدیک شیشه بردم و گفتم:

-مامان تویی!؟

-انتظار داشتی کس دیگه ای باشم!؟

-نه آخه من درو قفل کرده بودم شما چطوری اومدی داخل!؟

-دستگیره حموم خراب دخترجان.

-عه خب جرا به من نگفتی!؟

-یادم رفت.قرار بود یاسر درستش کنه که اونم نشد.سوفیا…
برات حوله آویز کردم…

چشمامو که بخاطر کف شامپو سوز میدادنو روهم فشار دادم و بعد گفتم:

-ممنون!

-زودتر بیا بیرون سوفیا.سرما میخوری.

-چشم چشم

خمیازه ای کشید و گفت:

-من میرم بخوابم کاری نداری!؟

-نه برو مرسی

وقتی مامان رفت دوباره رفتم زیر دوش. فشار آب رو بیشتر کردم و بعد چشمامو بستم تا کف رو موهام شسته بشه.
وقتی احتمالا همه خواب بودن من یه چنددقیقه بیشتر تو حموم موندم اما دیگه زیادی داشتم لفتش میدادم و ترس از سرما خوردن وادارم کرد دل از اون آب فشلرر قوی آب گرم بکنم.
موهامو تو کلاه جمع کردم و داشتم حوله ی سفید رنگ رو دور کمرم میبستم که یه نفر سوت زنان و سر به زیر اومدداخل درحالی که فقط یه شورت پاش بود و یه حوله حموم رو دوشش..
و این هیکل آشنا فثط متعلق به یاسین دیلاق بود!
وقتی هردو سر بلند کردیم و چشم تو چشم شدیم من از ترس جیغ آرومی کشیدم وخواستم برگردم پشت شیشه که پام سر خورد و خواستم از عقب بیفتم اما یاسین به موقع خودشو بهم رسوند و خیلی زود دستمو گرفت و بغلم کرد.
گرچه یه جورای از یه اتفاق وحشتناک نجاتم داد اما من ناجور از کوره دررفتم خصوصا وقتی میدیدم با چه وضعیتی تو بغلشم.
عصبانی بودم. از
حوله ای که افتاده بود روپاهام، از دستهایی که دور تنم حلقه بودن…از تن عریون.از
سینه هام که چسبیده به شکمش بود و هز دستهای لعنتیش دور کمر و زیر باسنم بودن.بدتراز این آخه مگه میشد!؟

صاف ایستادم و خیلی خشن هلش دادم و بعد خم شدم و با برداشتن حوله فورا اونو دور خودم پیچوندمو گفتم:

-بفرما اینجا طویله اس دیگه همینجوری سرتو میندازی میای داخل….

دست یه کمر ایستاد و انگار که یه قدر نشناسو نگاه میکنه گفت:

-نگرفته بودمت که نفله شده بودی خانم همیشه حق به جانب!

پوزخند زدم و باهمون عصبانیت گفتم:

-خب تواگه عین چی سرتو نمینداختی بیای داخل که من نمی ترسیدم و سر نمیخوردم!

از تاسف زیاد خنده اش گرفت.سرشو تکون داد و بعد گفت:

-عجب پررویی هستی! عجب پررویی هستی!

حرصم از اونو ناخوادگاه رو دندونام خالی کردم.اونقدر روهم فشارشون داده بودم که حس کردم صدای چک چک شون به گوشم رسید.
دستمو رو حوله گداشتم تا نیفته و بعد گفتم:

-من پررو هستم یا تو که همینطوری سرتو انداختی اومدی داخل؟ همیشه هرجا میری همینطوری سرتو میندازی میری داخل؟

از عصبانیت زیاد لپاشو باد انداخت و بعد با بیرون فرستادن نفسش گفت:

-علم غیب نداشتم که تو اینجایی زبون…نصف هیکلت زبون….

وای چقدررومخم بود.درست مثل یه زبری ناخوشایند وسط یه لطفات عمیق بود! همینقدر زمخت.
برای همین با طعنه و عصبانیت گفتم:

-علم غیب نداشتی یا..

حرفمو ادامه ندادم ولی حتی با ادامه ندادن هم منظورمو رسونده بودم.اون اما اخم کرد و گفت:

-یا چی…!؟ ببینم…نکنه فکر کردی من از عمد اومدم داخل؟

پوزخند زدمو روترش کردم که چند قدم اومد سمتم و وقتی بهم نزدیک شد انگشتشو وسط پیشونیم گذاشت و گفت:

-هرچیزی که توداری دوست دخترامم دارن پس حرف بیخود نزن….

عصبانیت و حرصم بیشتر و بیشتر شد.دستمو با غیظ زیر دستش زدم و بعد گفتم:

-خیلی مزخرفی!

پوزخند زد:

-هه تو خوبی

به در اشاره کرد و گفت:

-برو بیرون!

چپ چپ و با انزجار نگاهش کردم و بعد گفتم:

-معلوم که میرم.فکر کردی میمونم توی …

مابقی حرفمو بلند به زبون نیاوردم و فقط باخودم زمزمه اش کردم.
چقدر آخه یه آدم میتونه نچسب و به دل نشین باشه!؟
خواستم برم بیرون که بازوم رو گرفت و گفت:

-صبر کن…بقیه حرفتوهم مثل اولش بلند بگو بعد برو…

سعی کردم دستمو از توی دستش بیرون بکشم اما چون موفق نشدم به یه نگاه خصمانه ودشمن ستیز رضایت دادم .
نگاهش تهدیدگر و بی احساس بود.فشار انگشتاشو دور دستم بیشتر کرد و گفت:

-بقیه حرفتم بلند بزن منم بشنوم!

دوباره سعی کردم دستمک آزاد کنم و همزمان گفتم:

-میشه ولم کنی!؟

-نه!

-پس منو مجبور نکن جیغ و داد راه بندازم!

با خونسردی و بیخیالی ای که منو میترسوند گفت:

-بزن.فکر کردی سر سوزونی برام مهم !؟

لبهامو روهم مالیدم.ازش نترسیدم اما دلم نمیخواست بیشتراز این باهاش تنها بمونم که فردا پدرش شروع کنه دری وری گفتن و بعدشم چو بندازه که سوفیا نیومده شروع کرده کرم ریختن واسه پسر شاخ و شمشادم.

سرمو بالا گرفتم.اب چیکه چیکه از موهام روی سرشونه های لختم میفتاد و یاسین قصد ول کردن دستمو نداشت. سعی کردم باحرف زدن از دستش خلاص بشم:

-میشه بیخیال بشی یاسین!؟

با کشیدن دستمو ، منو برد جلو و بعدکمرمو کوبند به دیوار و روبه روم ایستاد. هیکل بزدگش مثل یه ستون برابر بدنم قرار گرفته بود.
زل زدم تو چشماش و گفتم:

-از من چی میخوای؟؟

چونه ام رو تو مشتش گرفت و بعد گفت:

-میخوام بگم دخترخاله جان…من هروقت هرجا بخوام هربلایی دلم بخواد میتونم سرت بیارم پس دیگه پروزبونی نکن!

پسره ی عوضی.از یه طرف بخاطرم با پسرای دیگه دعوا میکرد و از طرف دیگه خودش تهدیدم میکرد.
برای اینکه فکر نکنه ترسیدم و قالتاق تراز چیزی که الان هست بشه، نیشخندی زدم و گفتم:

-تو میخوای یه بلایی سرم بیاری؟؟ اون موقع پدرم زندت نمیزاره! اصلا چرا پدرم…مادرم زندت نمیزاره حتی اگه پسر خواهرش باشی!

یه هِه پر معنا گفت و بعد آهسته کنار گوشم زمزمه کرد:

-هربلایی اسمش کشتن نیست که.من بخوام سرت بلا بیارم گوشتو که نمیبرم که…

انگشتشو رو لبهام کشید و با لحن منظور داری ادامه داد:

-یه جور دیگه دست به کار میشم…

زدم زیر انگشتشو گفتم:

-ببینم….دوست دختر جونات راضیت نمیکنن پسرخاله جان خوشتیپ!؟؟

با غرور و تکبر گفت:

-اصولا منو هیچ دختری راضی نمیکنه

زیادی به خودش مغرور بود این پسرخاله ی دیلاق خودشیفته.فکر میکرد درهای آسمون باز شدن و خدا اونو سوار بر دو حوری بالدار فرستاده رو زمین و مثلش وجود نداره.
پس وقتشه حالیش کنم سخت در اشتباه!
دستمو دور گردنش حلقه کردم.اولش تعجب کرد.سرمو بروم جلو و نزدیک صورتش لب زدم:

-زیادی خوش خیالی پسرخاله..هردختری از سر تو زیادیه.حتی اونی که کور و کچل

از فاصله ی نزدیک نگاهی به چشمام انداخت و گفت:

-تو که تا اینجا پیش اومدی خب ادامه بده

دستش سینه ام رو لمس کرد و صدای خندیدنش تو گوشم پیچید.
با عصبامیت دستامو رو سینه لختش گذاشتم و بعد به عقب هلش دادم و گفتم:

-برو به درک یاسین!

نیشخندی رو اعصابی زد.به سرعت از حموم زدم بیرون و با قدم هایی سریع خودمو به اتاقم رسوندم محض و اطمینان درو از داخل قفل کردم.

بندهای کوله پشتی رو روی هردو دوشم انداختم و از دور اومدم بیرون.
چشمم بی اختیار کشیده شد سمت منوچهر خان که با ده -دوازده نفر از زمین دارهاش توی حیاط صحبت میکرد.
داد که میزد، نعره که میکشید چهارستون خونه می لرزید.حتی یاسین هم دست به سینه و عین یه اسکرت کنارش ایستاده بود.
شاید بخواد درس قلدری و زورگویی یاد بگیره و درآینده جا پای پدرش بزاره.
آدمی که با زورگویی و کلک قلدری زمینای بقیه رو ازشون میگیره !

هیچ زمانی دید خوبی بهش نداشتم چون پدرم حقیقتی رو درموردش بهم گفته بود که هیچوقت دلمو باهاش صاف نمیکرد.
میگفت منوچهرخان یه جورایی عامل اصلی طلاقشون بود.اون بود که اونقدر زیر گوش مامان خوند تا خونه زندگیشو ول کرد و اومد تهرون….

-ایندفعه دیگه خودم میرسونمت!

سر چرخوندم سمت یاسری که با اون موهای فرفری، عینک گرد، تیشرت زرد و پیرهن آستین دار چارخونه حسابی کم سن و سالتر از اون چیزی که بود به نظر می رسید،نشون میداد.
حالا بیشتر شبیه یه نوجوون 16-17 ساله بود تا یه آدمیزاد 21ساله!
دست به سینه سمتش رفتم و گفتم:

-دیروز که خوب پیچوندی آقای زرنگ!

سرشو کج کرد و مظلوم پرسید:

-میشه دیروزو حساب نکنی! عوضش امروز دربست دراختیارتم.

یکم فکر کردم.البته از سر ناز و شوخی بعد دل رحمی به خرج دادم و گفتم:

-حالا که اینقدر التماس میکنی واسه اینکه اشکت درنیاد…اومممم…باشه…رحم میکنم این یه بارو.

خندید و گفت:

-ای شیطوووون! بریم؟

خندیدم و گفتم:

-بریم

از در عمارت زدیم بیرون و سوار ماشین سفیدرنگش شدیم.داشتم به این فکر میکردم که باید یه دوربین عکاسی توپ بخرم.یه چیز درجه یک!
کوله پشتیمو روی پاهام گذاشتم و گفتم:

-یاسر من باید یه دوربین بخرم.ویه عالمه خرت و پرت دیگه! البته استادمون مارک دوربین و بقیه وسایل دیگه ای که باید بخریم رو بهمون معرفی کرده ولی من اینجا جای مطمئن بلد نیستم.تو سراغ داری ؟

یکم فکر کرد و بعد گفت:

-بهراد!

پرسشی نگاهش کردم و گفتم:

-بهراد !؟

-آره بهراد رفیق یاسین…

اسم بهراد که اومد وسط ناخواسته لبخند کمرنگی روی صورتم نشست و حتی اگه نخوام اغراق کنم باید یگم قلبم تالاپ تلوپش بیشتر شد.
با اون چشمای براقم زل زدم به نیمرخش و گفتم:

-خب.بهراد تو کار فروش این چیزاست!؟

-نه اما داداشش هست.بنظرم با باسین هماهنگ کن با اون بری پیش داداشش بهراد بهتره.حداقلش اینکه بهت تخفیف میده و جنس بنجل هم بهت نمیندازه

از خدا خواسته لبخند خبیثی زدم و گفتم:

-اوممم باشه! بعداز دانشگاه با یاسین هماهنگ میکنم

لبم پایینیمو زیر دندونام گرفتم و فشار دادم.داشتن بهونه های زیاد برای نزدیکتر شدن به اون پسره منو سر ذوق میاورد.
دلم میخواست هی جلوی چشماش باشم تا منو ببینه. تا به چشمش بیام.
تا واسه خاطر پسرخاله ام و سر رفاقت و این حرفها ازم نگذره.

-نمیخوای پیاده بشی؟؟ اینقدر منو دوست داری؟ دلت نمیاد دل بکنی!؟

با شوخی های یاسر از فکر بیرون اومدم و اول یه نگاه به ورودی دانشگاه انداختم و بعد به یاسر.

-شدی عین داداشتااا…کوه اعتماد بنفس.مرسی که رسوندیم

دستشو رو سینه اش گذاشت و شوخ طبعانه‌گفت :

-وظیمه!

-اون که بعلهههه

من پیاده شدم و اون خنده کنان خداحافظی کرد و رفت.
یه بند کوله ام رو روی دوشم انداختم و بعد قدم زنان به راه افتادم.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم.تا شروع کلاس هنوز وقت داشتم.بیخودی و سر حوصله داشتم قدم میزدم که یه نفر از پشت صدام زد و گفت:

-هی…یه لحظه….

اسمم ” هی “نبود اما میتونستم بفهمم هرکی هست داره خودمو صدا میزنه.
تا به عقب چرخیدم نگاهم به همون پسره افتاد.همون پسری که دست زد به باسنم و چند مشت اساسی از یاسین نوش جان کرد.
نکنه اومده بود به تلافی ؟

بهش خیره شدم و گفتم:

-اسمم هی نیست!

با گام های آروم و سنگین به طرفم اومد و گفت:

-اگه گفتم هی واسه این بود که نمیدونستم چی باید صدات بزنم.
شاید اگه میگفتم گل…بانو…خوشگله هرچیز این مدلی خیال بد میکردی دوباره!

لبخندی به این زبون ریختنهاش زدم.
من دشمنی ای باهاش نداشتم برای همین لزومی ندیدم بهش بپرم و تیکه بارونش کنم.
اون درگیری رو هم یاسین راه انداخته بود وگرنه من اصلا دوست نداشنم نیومده انگشت نما بشم.

چیزی نگفتم تا شجاعت حرف زدن پیدا کنه هرچند خودش به انداره ی کافی پررو بود.
دست به سینه داشتم تماشاش میکردم که گفت:

-میشه باهام حرف بزنیم!

گرچه وقت داشتم اما به دروغ گفتم:

-فکر نکنم وقتشو داشته باشم

-دست راستش رو از جیب شلوار جینش بیرون آورد و گفت:

-خیلی وراجی نمیکنم!

لبخند زدم.

-باشه.حرفاتو بزن.

یکم من من کرد و بعد گفت:

-ببین من نمیخواستم اون اتفاق بیفته ….

اون حرف میزد و من با لبخند کمرنگی گوشه ی زخم شده ی لبش رو نگاه میکردم.زخمی که حاصل مشتهای سنگین یاسین بود.
وسط نطق های طولانیش سرمو تکون دادم و بعد پرسیدم:

-الان اومدی که معذرتخواهی بکنی؟

خندید و گفت:

-یه جورایی آره…ولی گفتم که.من واقعا نمیخواستم اون اتفاق بیفته میدونی…حقیقت اینکه دستم وقتی همچین صحنه ای رو دید ناخوداگاه کاری رو انجام داد که نباید

پسره ی پررو…کاش تو اون دقایق میتونستم بجای خنده اخم کنم و یکم پر ابهت بازی دربیارم ولی خب نتونستم.
اصولا من استاد خندیدن تو شرایط سخت و تلخ بودم.انگار مغزم فرمون اشتباهی صادر میکرد.
جایی که باید اخم میکردم خنده ام میگرفت جایی که باید می خندیدم اخم میکردم.
درست عین جوگر! یه چیزی تو همون مایه ها!
ابروهامو بالا انداختم.متفکرانه سر تکون دادم و گفتم:

-پس دستت سر خود اونکارو انجام داد!

-آره.باور کن

-باشه باور میکنم

-پس دیگه ناراحت نیستی از من!؟

دست به سینه یکم باخودم فکر کردم و بعد با مکث جواب دادم:

-خب…آاااا….نه.فکر نکنم.

محض خاطر جمعی پرسید:

-پس آشتی

خندیدم:

-آره.

جزوه ی توی دست چپش رو بالا آورد و بعداز لای صفحاتش یه شاخه گل بیرون کشید و اونوبه سمتم گرفت:

-برای توئہ….

گل رو ازش گرفتم و بو کردم.بوی خوبی داشت.خیلی خوب.جزوه اش رو دوباره بست و بعد گفت:

-من هوتنم…و تو !؟

ظاهرا این یه جرقه واسه آشنایی بیشتر بود.خب منم این جرقه رو تبدیل کردم به آتیش.
لبخحد لوندی زدم و گفتم:

-سوفیا.

سرشو به تحسین تکون داد و بعد بی مقدمه چینی پرسید:

-میتونم شمارتو داشته باشم سوفیا !؟

زود پسرخاله شده بود اما خب.بنظرم بد موجودی هم نبود.
تو سکوت شروع کردم به انالیز کردنش.
خوشتیپ بود و خوش قیافه.
قد بلندی داشت و صورت گردی.موهاشو کپ زده بود و تیپ امروزی داشت.
از اینا که گوشواره میندازن و احتمالا به اندازه ی یه دختر واسه رسیدن به سرو وضعشون جلو آینه وقت میگذرونن.
پرسیدم:

– شماره ی منو برای چی میخوای؟

-برای دعوت به قدم زدن…برای دعوت به خوردن قهوه..برای دعوت به آشنایی بیشتر

نمیخواستم به این سرعت جوابشو بدم هرچند خیلی هم بدم نمیومد باهاش همصحبت بشم اما این دلیلی نمیشد که بخوام باهاش در دوستی رو باز کنم.
قرار باشه با پسری دوست بشم ترجیحم این بود اون پسر یه کسی تو مایه های بهراد باشه.برای همین گفتم:

-فکر نکنم وقتشو داشته باشم

انگار که نخواد فرصت این آشنایی بیشترو از دست بده گفت:

-من تا آخر وقت اینجام…

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بعد گفتم:

-پس اگه فرصت شد میبینمتون

اینبار دیگه وقت تلفی نکردم خصوصا که کلاسمم شروع شده بود.
بی خداحافظی از کنارش رد شدمو رفتم درحالی که حتی تو اون زاویه هم‌میتونستم سنگینی نگاه هاشو احساس کنم.

این نوشته رمان پسرخاله پارت 2 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-2/feed/ 1
رمان پسرخاله پارت یک http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/#comments Wed, 05 Aug 2020 15:59:07 +0000 http://romanone.com/?p=3675 #پارت_۱ 🐝🐝 پسر خاله 🐝🐝 راننده تاکسی تا تونست کیف پول منو خالی کرد و آخرش هم به بهانه ی خرابی مسیر و تنگی کوچه ، قبل از رسیدن به عمارتی که هنوزهم نمیتونستم ببینمش ، پیاده ام کرد و نهایت لطفش این بود که صندوق رو بالا بزنه تا وسایلم رو دربیارم! بهش گفتم …

این نوشته رمان پسرخاله پارت یک برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
#پارت_۱

🐝🐝 پسر خاله 🐝🐝

راننده تاکسی تا تونست کیف پول منو خالی کرد و آخرش هم به بهانه ی خرابی مسیر و تنگی کوچه ، قبل از رسیدن به عمارتی که هنوزهم نمیتونستم ببینمش ، پیاده ام کرد و نهایت لطفش این بود که صندوق رو بالا بزنه تا وسایلم رو دربیارم!
بهش گفتم راضی نیستم ولی محل نداد.
میگفت شهرداری داره آسفالتهای این محل هارو تعویض میکنه و هیجده چرخ هم نمیتونه رد بشه چه برسه به تاکسی نازنینش!
ناچار وسایل رو برداشتم و به راه افتادم.
حیاطهای خونه های این حوالی پرازدارو درخت بودن و کف کوچه فراوون از زرد و نارنجی هایی که زیر پا خش خش میکردن و آی حال میداد له و مچاله کردنشون!
این کوچه…این محل هم تو تابستون قشنگ بود، هم پاییز هم زمستون و هم بهار و …
ولی اوج قشنگیش حالا بود.
تو پاییز…
لبم خندون از این خش خش ها و چشمم پی عمارت شوهرخاله بود که چند قدم جلوتر ملچ ملوچ دوعدد آدمیزاد خوش لباس توجه ام رو جلب کرد!
بفرما…! گفته بودن تهرون یه پا هالیوود اینم نشونه اش!
ناخوداگاه ایستادم.
سنگینی وسایلو مسیری که نمیدونستم کی قراره ختم بشه به عمارت شوهرخاله، به هن هن کردن انداخته بودنم.
شایدم حس کنجکاوی و شیطنتم گل کرده بود!
درهر صورت من ایستادم و ازهمون فاصله چشم دوختم به اون دختروپسری که زیر تیر چراغ برق و رو یه عالمه برگ زرد و نارنجی ایستاده بودن و فیض میبردن ازهم.

چشمم سمت دستهای پسره رفت که هی از کمر دختر پایین میومدن و کاملا هم مشخص بود مسیر و مقصدشون باسن بزرگ دختره بود!
حدسم که درست از آب دراومد کنج لبم بالا رفت.
دختره با اون قد نه خیلی بلندش به زحمت رو نوک پاهاش خودشو نگه داشته بود تا بلکه بتونه لااقل تا سینه ی پسره بالا و بیاد و بهتر به عملیات لبخوریش ادامه بده و بماند دستهای ظریفش که عین طناب دور گردن اون پسره گره خورده بودن….
شالش روی دوشش افتاده بود تا گردنش برای مکیده شدن بیشتر در معرض باشه و تا پسره خواست همینکارو بکنه بامن چشم تو چشم شد.
و همین نگاه خیره ی از راه نه خیلی دور کافی بود تا بفهمم این آدمیزاد بلندبالایی که وسط کوچه هوس کرده دمار از روزگار باسن و لبها و گردن دختر مردم دربیاره پسرخاله ام یاسین!

فکر کنم اصلا انتظار نداشت منو این حوالی ببینه اما قطعا مادرم باید بهشون همچی رو گفته باشه البته اینکه یاسین در جریان دونستن یا ندونستن ماجرای اومدن من ذره ای برام اهمیت نداشت.
ازهمون بچگیم هیچوقت رابطه ی خوبی باهاش نداشتم.نه فازمون یکی بود و نه حس و حال و نه اخلاق و نه حتی سن و سالمون….درعوض برادر کوچیکترش یاسر عالی بود!

میگم عالی چون همسن بودیم…چون همبازی بودیم…چون از وقتی به دنیا اومدیم تا شش هفت سالگی رفیق شفیق بودیم و حتی جدایی مامان و بابای من هم، هم این رفاقت رو به هم نزد که نزد!

وسایل رو برداشتم و دوباره به راه افتادم.دختره که متوجه مکث و نگاه های یاسین به پشت سرشده بود ازش پرسید:

-چیه یاسین؟ چرا ادامه نمیدی؟

بعدهم برگشت و اوضاع رو چک کرد و چشمش که به من افتاد لب گزید و زیرلب هینی گفت:

-دیوونه چرا نگفتی یه نفر…

حرفشو کامل نزده بود که یاسین دوباره دستهاشو دور کمر باریکش حلقه کرد و گفت:

-ولش کن بابا مهم نیست…لبو بده….

احمقانه بود اگر انتظار اینو داشته باشم که اون خجالت بکشه، دختره رو ول کنه و بدو بیاد سمت من و تو بردن اون همه وسایل سنگین بهم کمک کنه!
یاسین عین پدرش بود و یاسر عین خاله!دو شخصیت کاملا متفاوت!

درهرصورت اگه اونجا ویدیوی مستهجن هم پر میکرد باز برای من اهمیت نداشت.
به راه رفتن ادامه دادم تا وقتی که چشمم به جمال عمارت روشن شد.
لبخند ملیحم جون گرفت و لپهای گل گرفته از سرمام سرخ تراز قبل شدن.
مقابل در ایستادم و وسایل رو زمین گذاشتم.
شونه هام و دستهام از سنگینی این بارها درد گرفته بودن.مشتمو هاه کردم تا یکم گرم بشن و بعد با شل و ول کردن گره شال گردن انگشت قرمز شده ام رو روی دکمه ی رنگ و رو رفته ی زنگ گذاشتم و فشارش دادم….

هیجان زیادی داشتم
و با اینکه از آخرین باری که مامان رو دیده بودم تنها یک ماه میگذشت و از آخرین تلفنمون فقط چند ساعت اما بازهم اون حس بیقراری و اضطراب و هیجان راحتم نمیزاشت و هردم همراهم بود تا زمانی که یاسر با اون لبخند گل و گشادش درو به روم باز کرد و بعداز یه “خوش آمدید”بلندبالا، کنار رفت تا مامان رفع دلتنگی بکنه وبعداز یک ماه دوباره بتونه درآغوشم بکشه!

دستهاش دور کمرم حلقه شد و سرمو رو سینه اش گذاشت:

-سوفیا عزیزم.راحت
رسیدی!؟ تو مسیر که اذیت نشدی!، آدرسو زود پیدا کردی!؟

قبل از اینکه من چیزی بگم سرو کله یاسین پیداشد درحالی که یه آبنبات گوشه دهنش بود و دستهاش هم تو جیب سویشرت مشکیش…
کلاهشو داد پایین و گفت:

-لوسش نکن خاله! رو دستت باد میکنه هاااا….

مامان گونه امو ماچ کرد و گفت:

-وای خاله دلت میاد؟

آبنباتشو از دهنش بیرون کشید و گفت:

-آره چرا دلم نیاد…اخطارای منو جدی بگیر ولی خاله…
دخترت علائم اون دخترایی رو داره که پسرای کور و کچل هم نمیخوانشون ..

و بعد لبخندی از سر تمسخر زد و رفت داخل.دندونامو روهم فشار دادم و بعد دلخور به مامان گفتم:

-نمیخوای چیزی بهش بگی!؟

صورتمو نوازش کرد وگفت:

-فکر کردم به اخلاقش عادت کردی! شوخی میکنه…خیلی جدی نگیر!یاسین دیگه! چیکارش میشه کرد؟ سریه سرهمه میزاره!

-حالا نه که خودش خیلی مالیه!

-سوفیا!، نیومده به هم پریدناتون شروع شد!؟ بزار برسی

-آخه اول اون دیلاق دراز شروع کرد…

نگران و دلسوز گفت:

-حالا تو کوتاه بیا خسته ی راهی به اعصابت فشار بیاری مریض میشی

یاسر لنگه ی درو بست وبدو خودشو به ما رسوند.کنارم ایستاد و دستشو دور گردنم انداخت وباخنده گفت:

-نگران سوفی نباش خاله! پوست کلفت شده دیگه….مگه نه سوفی!؟

با اشاره به ساکها گفتم:

-هم پوست کلفتم هم یکم خسته…نه یکم که نه…خیلی خساه!

دستشو از دور گردنم شل کرد و باخوندن نوع نگاهم گفت:

-باشه ناقلا فهمیدم چی میخوای!خودم میارمشون….

لبخند زدم.دیگه اگه یاسر منو نشناسه کی بشناسه!
دست مامان رو گرفتم و دوشادوشش راه افتادم.اون از حال و احوالم میپرسید و من به این فکر میکردم که به خاله که هنوزهم نیومده بود تو حیاط تا ازم استقبال بکنه بگم چی تو کوچه دیدم یا نه؟؟
ولی نه…این یاسین خان اولینبارش نبود که!
گمونم تا الان به اندازه تموم اون موهای سرش دوست دختر داشته لامصب! پس ساکت میموندم بهتر بود چون اونا خودشونم قطعا این بشرو میشناختن!

-شیراز همچی خوب بود!؟

سوال مامان از فکز بیرونم کشید.
نگاهی به نیمرخش انداختم.میدونم وقتی مامان میگه همچی یعنی بابا هم جز این همچی به حساب میومد!
صد حیف که زندگیشون مفت مفت ازهم پاشیده شد.
حالا اون خبر نداره که بابا چند سوایی هست هوایی شده و فکر ازدواج مجدد به سرش زده اونم با چه قناری ای!
هرچند که بعید بدونم خیلی براش اهمیت داشته باشه!
با این حال ترجیح دادم فعلا از خبرهای جدیدم رو نمایس نکنم و فقط گفتم:

-میگم حالا….

به ساختمون عمارت نزدیک که شدیم خاله با اسپند به استقبالمون اومد.
می خندید و میگفت:

-هزارماشالله به این دختر درس خونمون! مبارکت باشه عزیزم….

باسین تکیه داد به ستون بزرگ و باز زد تو برجک من:

-از کی تا حالا اونایی که رشته عکاسی قبول میشن نابغه ان!؟؟؟ جوری تحویلش میگیرین انگار مریم میرزاخانیه…..

لبخند رو لبم ماسید.
نمیدونم چرا این برج زهرمار مدام در تلاش بود تا اوفات منو واسم از زهر مارهم بدتر بکنه!
خاله نگاهی همراه با غیظ به یاسین انداخت و همزمان یه لبخند هم تحویل من داد و گفت:

-این یاسین عادتشه همچی رو به تمسخر بگیره…تو جدی نگیر خاله..عکاسی خیلیم عالیه!

بی حوصله گفتم:

-آره….شما درست میگی….

اینکه بابا خودش شخصا منو نرسونده بود تهران قطعا یه دلیل داشت اونم شوهرخاله بود نه مواجه شدن با مامان.
شوهرخاله ای که خان بود و غرور و تکبرش دقیقا از همین منصبش سرچشمه میگرفت و من…و من همیشه از اون و نگاه های سنگینش واهمه ی عجیبی داشتم درست مثل الان که با وجود بقیه بازهم من این نوع نگاه هارو به وضوح حس میکردمو بخاطرشون هم معذب بودم هم ناآروم…

من اصلا بارها باهمین جفت گوشهام شنیدم که اون با گفتن “این دختر تخم ترکه ی همون مرد ناخلف دیگه…”بیزاری و نفرتشو از منو پدرم به زبون میاورد.

-پس رشته ی عکاسی قبول شدی!؟

سوال شوهرعمه منو مجاب کرد دست از سر اون لیوان شربت بردارم.سرمو بالا گرفتمو بهش خیرا شدم.
رو صندلی سلطنتی مانند و کلاسیکش نشسته بود و با چهره ای عبوس نگاهم میکرد.شاید بعداز چهار سال ….

-بله!

ابروی پرپشتشو بالا انداخت طعنه زنان گفت:

-تهش که چی!؟ قراره چی بشی!؟ عکاس باشی!؟؟ آخه اینم شد رشته!؟؟ نون الان تو پزشکیه…دندان پزشکی…متخصص و هرچی…حالا همون شیراز این رشته ی عکاسی رو نداشت که تو هلک و هلک بلندنشی بیای اینجا تو این تهرون درندشت..؟؟؟

من و شست و رفت و چلوند و پهن کرد رو طناب و دوتا گره هم بهم زد!!! به زور نیشمو دادم پایین!
با این مرد که نمیشد روراست بود. وگرنه رک و صریح بهش میگفتم دلم آزادی بیشتر میخواست.
من از شیراز خسته شده بودم.دلم میخواست دنیای خارج از شیراز روهم تجربه کنم.اونجا حس میکردم مزاحم بابا هستم…عین خود بابا که مزاحم روابط آزاد من بود.

-دانشگاه تهران امکانات بیشتری داره مرادخان! و حتی استادای برجسته تری…تازه…صنعت عکاسی الان یه صنعت پولساز

از پوزخندی که همزمان خودش و پسرش زدن خوشم نیومد.نگاهی به مامانو
انداختم.با چشماش بهم میفهموند که اهمیت ندم و منم اطاعت امر کردم ولی چطور میشه بیخبال همچین رفتارهای سخفیفی بود وقتی تو لحظه حال آدمو میگیرن!؟؟
خاله که فکر کنم میخواست قبل از اینکه بحث مراد خان برسه به بابا یه جورایی منو که زیادی رو پدرم حساس بودن از منطقه خطر دور بکنه از جابلندشد و گفت:

-مرادخان بااجازتون من سوفیا رو راهنمایی کنم اتاقش…خسته اس.فردا هم باید بره دانشگاه….

مرادخان با تکون دستش رخصت مرخص شدن رو صادر کرد.مرد قلدر و بدجنسی که حالا میفهمم چرا اینقدر پدرم ازش بدش میاد.

همراه خاله ومامان به طبقه ی سوم همون عمارت درندشت وبزرگ رفتیم…..عمارتی خیلی قدیمی که به بزرگی یه قصر بود.
با کلی خدم و حشم ووبروبیا….اینجا درواقع اونقدر بزرگ بود و که من هیچوقت نتونستم تمام فضاهاش رو ببینم.هیچوقت…مراد خان پسر خان روستای مادریم بود.روستایی که نصف بیشتر زمینهاش به صورت موروثی به پدرمراد خان رسیده بود و حالا به خود مراد خان و من از وقتی یادم اون تقریبا خیلی از پنج شنبه جمعه ها همینجا توحیاط همین عمارت رعیتهاش رو می دید و همیشه هم که بحث سرهمه چیز بینشون وجود داشت….از زمین و درخت و جاده گرفت تا منبع آب و…
خاله با لبخند پرسید:

-از این به بعد این اتاق برای توئہ سوفیا جان.راستی …حرفهای مرادخان و گاها یاسین رو خیلی به دل نگیر…اون یکی از سر عادت همچین رفتاری داره و این یکی از سر شوخی …

لبخندی زدم و گفتم:

-نگران نباش خاله…توهنوز منو نشناختی…من اصلا به پوست کلفتی معروفم…

اومد سمتم.صورتمو بوسید و بعد گفت:

-خوش اومدی عزیزم

مامان وسایلمو یه گوشه جا داد و گفت:

-میمونی و استراحت میکنی یا با ما میای حیاط!

-نه…اونقدری خسته نیستم که هشت شب بخوابم.میام حیاط….

وسایلمو وه توی اتاق گذاشتم همراه اون دوخواهری که بجز چشمهای درشت، خیلی شباهت ظاهری زیادی بهم نداشتن اما هردو صمیمی ک دلسوز بودن ازساختمون بزرگ عمارت بیرون اومدم.اونا سراغ کارهاشون رفتن و من هم قدم زنان تو حیاط به راه افتادم…..

تو هرقسمت یه نفر مشغول به کار بود.از باغبون گرفته تا سرایدار و خدمتکارهای دیگه….
همینطور داشتم قدم میزدم که چراغی از بالای انبوه درختهای توی حیاط توجه ام رو جلب کرد.یه نور خفیف.پ بود..شبیه چشمک یه ستاره!
یعنی اونجا خونه درختی ساخته بودن!؟
رد نورو تو تاریکی هوا دنبال کردم و دوراز چشم خدمتکارا، با گذشتن از لای درختها خودمو به اون کلبه ی درختی رسوندم.
سرمو بالا گرفتمو بهش خیره شدم.عالی بود.عالی و رویایی…و جالب اینجا بود که یه جورایی تو شلوغی عمارت و پردرختی حیاط اصلا تو دید نبود و فقط یه نکته بینی مثل من میتونست کشفش کنه.
شک نداشتم از اون بالا میشد به کل عمارتسلط داشت
لبخندی زدم از تصور دیدنش.احتمالا اینجا مال یاسر بود.
به تنه ی قطور درخت نزدیک شدم و با گرفتن دو طرف پله ازش بالا رفتم اما خیلی یهویی یه نفر پامو گرفت و کشید و من با مخ اومدم پایین….

خوشبختانه خیلی پله هارو بالا نرفته بودم صعود زیادی نداشتم که از این پایین اومدن له و مچاله بشم!

اما افتادن از روی دومین پله و حتی اون ارتفاع کم هم، برای به درد آوردن تن و بدن یه ادمیزاد کافی بود.
صدای جیغم اما فقط چندتا پرنده رو فراری داد نه بیشتر!

از اونجا که بی بروبرگشت حدس میزدم اون کار ابلهانه یه شوخی بی مزه از طرف یاسرباشه، بلندشدموبا لحن تند و آتیشی ای گفتم:

-خیلی بی مزه ای یاسر کله پوک و….

کار داشت به حرفهای رکیک ترمی رسید که با یاسین چشم تو چشم شدم.
عین برج زهرمار جلوی من قدعلم کرده بود و برو بر نگاهم میکرد.
یعنی اون بود که پای منو گرفت و کشیدم پایین!؟؟
اگه اینکارو یاسر کرده بود فوقش همون یه ثانیه از دستش عصبانی میشدم اما یاسین نه….در مورد اون قضیه فرق میکرد و من اعتراف میکنم که دقیقا به اندازه ی مدرش منفور و منزجر کننده بود.
دست تهدید گرم رو پایین آوردم و گفتم:

-تو پای منو گرفتی و کشیدیم پایین!؟

حتی سعی نکرد دروغ بگه و انکارش بکنه.چون بدون یک ثانیه مکث جواب داد:

-آره…

عصبانی و خشن و با نفرت گفتم:

-آره و درد بی….

لب گزیدم و با حفظ خونسردی مسیر جمله ام رو عوض کردم :

-آخه این چه کاریه!؟ مگه من شامپازه بودم که اونجوری بی اهن و اهن پای منو گرفتی و انداختیم پایین؟ یا دزد؟؟؟ زبون نداشتی حرف بزنی!؟

با انگشت به کلبه اش اشاره کرد و گفت:

-تو داشتی کاملا بی اجازه پا توی حریم فوق خصوصی من میذاشتی…این اسمش دفاع از حریم دربرابر متجاوزگر…

به خودم اشاره کردمو ناباورانه گفتم:

-من متجاوزگرم !؟

-نیستی!؟

-معلوم که نه

-از نظر من هستی…چون میخواستی ما تو کلبه ی من بزاری!

پس کلبه مال اون بود.با این حال کوتاه نیومدم و گفتم:

-اولا اگه میدونستم اینجا واسه تویی آدم آهنی پامو نزدیکش نمیزاشتم و بدون که جون فکر کردم ممکن مال یاسر باشه اینجام دومااا…متجاوز غاصب و غارتگر هم که بوده باشم این روش احمقانه ات برای پایین آوردن من اصلا مناسب نبود!

زهرخندی تحویلم داد و گفت:

-اولا …دیگه اینورا آفتابی نشو چون خط قرمز منه دوما….رو پیشنهادت فکر میکنم….

با بیزاری براندازش کردم و بعد خاک و خول نشسته رو لباسهامو تکوندم و گفتم:

-فکر خوبی میکنی خانزاده ی شهری چون شک نکن اگه اتفاقی برام افتاده بود اصلا مراعات نسبت فامیلیمون رو نمیکردم….

بیتفاوت سمت پله ها رفت و گفت:

-این حیاط واسه کسی مثل تو زیادی بزرگ ..برو تا گم نشدی! گروه امداد و نجات این حوالی سخت پیدا میشه!

با نفرت و بیزاری نگاه آخرو بهش انداختمو قدمهایی سریع ازش فاصله گرفتم.
پسره ی پفیوز به من تیکه مینداخت!

خودمو رسوندم به حوض بزدگ توی حیاط که مربود از سیب سرخ و موز و نارنگی و هندونونه و میوه های دیگه….

مشتهامو از آب پر کردمو بعد با خیس کردن صورتم نفسی تازه کردم که بالاخره سرو کله ی یاسر پیدا شد و کنارم نشست….
یاسری که من عمیقا دوستش داشتمو زمین تا آسمون با داداش و پدرش فرق میکرد.

اون یه جورایی به مهربونی و خوش اخلاقی خاله بود.
یه آدمیزاد خواستنی نه عبوس و مغرور و خودشیفته نه کسی شبیه به پدر دیکتاتورش…..

دستمو تو آب فرو بردم و با خیس کردنش قسمتهای خاکی خولی لباسمو تمیز کردم.
حتی یه قسمتهایی از پام سوز میداد و احتمال میدادم زخمی شده باشه.
یاسر خندید و گفت:

-چرا همچین شدی تو!؟ لباسات چرا خاکیه؟ با کی کشتی گرفتی؟؟

دست خیسمو رو ساپورت سیاه کثیفم کشیدم و گفتم:

-کشی نگرفتم. یه نره غول از درخت انداختم (ایین

باز خندید و گفت:

-یه نره غول از بالای درخت انداختت پایین ؟؟تو بالای درخت آخه چیکار میکردی مگه میمون بودی!؟؟

نگاهی به پشت سر انداختم و گفتم:

-میخواستم برم تو اون خونه درختی…فکر میکردم مال توئہ….

متعجب گفت:

-نرفتی که!؟؟

نگاهی به حالت صورت هشدار دهنشده اص انداختم و گفت:

-نه چیطور مگه!؟؟

ولوم صداشو پایین آورد و گفت:

-آخه اونجا واسه یاسین! بیشتر اوفات وفتی خونه باشه میره همونجا! خیلی هم که روش حساس! کسی اصلا جرات نداره به اونجا نزدیک بشه! ببینم نکنه خودش انداختت پایین!؟

کنج لبمو یه وری کردمو گفتم:

-آره!

خندید و بعد آخ آخ کنان ازم خواست تا پروپاچه امو نگاه کنم یه وقتی زخمی زیلی نشده باشم.
شلوارمو دادم بالا و همزمان گفتم:

-ببینم این داداش خبیث و بدجنس تو دقیقا چی توی اون کلبه داره که اینقدر روش حساس ؟؟ لابد سه چهارتا دختر داف و داغ!

یاسر از سر تمسخر و مسخره بازی کمرشو صاف نگه داشت و بعد همونطور که میچ و تابش میداد گفت:

-سه چهارعد دختر سکسیویا کمرهای باریک و دهنهای گشاد جهت انجام اعمال خاکبرسری!

-با صدایی رسا واسه بهتر گفتن آه و اوخ!

و باسنهای قلمبه و ممه های شیر ده!

باهمدیگه زدیم زیر خنده.فکر کنم هردو مزخرفاتمون کمکم باورمون شده بود.
اینکه یاسین احتمال دوست دخترهاشو تو کلبه درختیش جا داده که اجازه نمیده هیچکس بهش نزدیک بشه. وسط خنده ها، یهو نگاهم به پوست کنده شده ی بدنم افتاد.
پام زخمی شده بود اما زخمها سطحی بودن…آخه من چمیدونستم اون دیوث رو همچین چیز مسخره ای تا به این شدت حساس!!!
با سوال یاسر به خودم اومدم:

-فردا روز اول دانشگاهته!؟

-آره!همرام میای!

-فکر نکنم بتونم! یه قراره مهم با دوستهام دارم.ولی یاسین هم دانشگاهیته.. حتما ازش کمک بگیر!

خود به خود صورتم درهم شد و قطعا دلیلش هم به میون اومدن اسم یاسین بود.
ترجیح میدم تنهایی کارامو انجام بدم تا از اون کمک بگیرم.
مامان که از دور اسممو صدا زد سر بلند کردمو بهش نگاه کردم.شنل قهوه ای رنگشو رو شونه هاش انداخت و گفت:

-سوفیاااا…بیا بریم داخل عزیزم….هوا سرده سرما میخوری….باید استراحت کنی!

-چشم میام!

از لبه ی حوض بلند شدم که یاسیر باخنده و شوخی بهم گفت:

-تهرون پسر دیوث زیاد داره.مواظب خودت باش ملوس خانم! خواستی هم بزنی تو فاز دوست پسر یه دونه خوبشو بگیر …هلوشو بگیر!

.چپ چپ نگاهش کردمو گفت:

-خیلی بدجنسیاااا

واسم زبون درآورد و گفت:

-امشبو نمیدونم اما فردا میبینمت…قراره با دوستام روی یه پروژه مشترک کار کنیم! تو کارگاه سرم شلوغ!تا فردا…

-باشه تا فردا!

ازهمدیگه جدا شدیم.اون رفت سمت کارگاه و من رفتم سمت مامان تا باهم بریم بالا.

یه مانتوی مشکی بلند، یه شلوار جین آبی فاق کوتاه و یه جفت کفش اسپورت طوسی ترکیبی بود که بنظر برای روز اول دانشگاه مناسب میومد.
من فقط یه ادکلن کم داشتم.آره…یه ادکلن خوب و خوش بو.از اون ادکلنها که وقتی قدم برمیداری، آدمایی که از کنارت رد میشن برمیگردن و نگاهت میکنن و بعد تو ذهنشون میگن “به به عجب چیزی کاش اسم عطرشو میدونستم …”

.ادامه ی خیال پردازی هام با صدای نگران مامان پر کشیدن:

-دیرت نشه یه وقت! چیزی جا نزاری!یوم عجله کن . ممکن دیرت بشه!

-دانشگاه که مدرسه نیست مامان….دانشجو باید دیر برسه!

-این چدندیات تو دانشگاه های بزرگ جواب نمیده! عجله کن …

لحظه آخر، موقع برداشتن کیف یه نگاه کوتاه به صورت خودم انداختم، اما وقتی دستم سمت کیف دراز شد و نگاهم به ناخن های بی رنگ و روم افتاد یادم اومد چیزی که هی باخودم میگفتم باید انجامش بدمو آخرشم یادم رفت دقیقا همین بود.لاک زدن ناخنهام.

-عجله کن…دیرت میشه….

لاک رو از روی میز برداشتم و همراه مامان از اتاق رفتم بیرون.درحالی که تند تند و شونه به شونه ام قدم برمیداشت گفت:

-سوفیا…تهران شهر درندشتیه…بزرگ…من خودمم با اینکه سالهاست اینجام اما خیلی از جاه های تهرون رو بلد نیستم….

چندتا اسکناس چپوند تو جیب مانتوم و ادامه داد:

-با تاکسی برگرد.دربست.به شب نخوریا….اصلا اگه تونستی واسه ناهار بیا که گشنه نمونی!

نگاهی بهش انداختم.چقدر دلم میخواست بگم آره…توهنوز تهرون رو بلدنیستی چون همیشه ی خدا مونده بودی تو این عمارت لعنتی منحوس!
بدبختی مامان و خاله ی من این بود که هنوز هم خودشونو رعیت های منوچهر خانی می دیدن….رعیتهایی که هرچی اون گفت باید بگن چشم!

پا که توی حیاط گذاشتم، مامان شروع کرد صدا زدن یاسینی که داشت سمت ماشینش می رفت.
با عصبانیت گفتم:

-با اون چیکار داری!؟

-اون تو همون دانشگاه درس میخونه که تو قبول شدی…میخوام بگم تورو باخودش….

نذاشتم حرفشو بزنه و گفتم:

-نه من حتی اگه بشه با پای پیاده تا دانشگاه برم محال سوار ماشین این پسره ی عوضی بشم!

لب گزید و با اخم و تشر گفت:

-هییین! عوضی! این چه طرز حرف زدنت…ناسلامتی یاسین پسرخالته هاااا….

با انزجار گفتم:

-اه اه! پسر خاله! حالم از این…

اجازه نداد اینطوری در مورد یاسین حرف بزنم چون چهارتا انگشتشو رو لبهام گذاشت و گفت:

-هیچی نمیخوام بشنوم.یعنی راجب یاسین نمیخوام چرت و پرت بشنوم…تو روز اولتو بهتره با اون بری.
میتونه خیلی بهت کمک بکنه

دستشو از رو دهنم برداشت و دوباره یاسینو صدا زد.
یاسین دستشو از رو در ماشین برداشت و دو سه قدم سمت ما اومد و گفت:

-بله خاله …

-سوفیا رو تا دانشگاهش میرسونی …نابلده….نمیخوام اتفاق بدی براش بیفته!

درحالی که احساس میکردم مامان با این حرفش رسما داره منو یه دختر لوس و مامانی و خنگ معرفی میکنه گفتم:

-مگه من بچه ام که اتفاقی برام بیفته!؟ خودم میرم ….

خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت و برگردوندم سرجام و با زدن یه لبخند مصنوعی به یاسین ادامه داد:

-میتونی برسونیش!؟

یاسین دستی تو موهاش کشید و بعد انگار که بخواد لطف بزرگی درحقم بکنه گفت:

-باشه خاله….بخاطر شما هم که شده باخودم میبرمش….!

چقدر این حرفش اعصابمو قلقلک داد.
انگار داشت محض رضای خدا لطف میکرد.
مامان اما خوشحال و خرسند و راضی از اینکه حالا یه آدم مطمئن میتونه دخترشو تا مقصدش برسونه، لبخند عریضی زد و گفت:

-ممنونم عزیرم!

گونه امو ماچ کرد و کنار گوشم پچ پچ وار گفت:

-روز خوبی داشته باشی سوفیا جان.مراقب خودت باش…

امان از مامان! جوری رفتار میکرد انگار میخواست منو راهی سربازی یا جنگ بکنه!!!
ولی نه…اون می ترسید اسیبی به من وارد بشه که باز از بابا حرف و تشر بشنوه.
درهرصورت کار خودشو کرد و مجبورم کرد سوار ماشین یاسین بشم.

به حدی نسبت به یاسین احساس ناخوشایندی داشتم که حاضر بودم با پای پیاده تا دانشگاه برم اما با اون نه.
ولی مامان منو رسما انداخته بود تو عمل انجام شده…
یه کاری کرد که نتونستم بگم نه.
ولی من همیشه ازش بدم میومد.همیشه…
اون درست شبیه پدرش بود.
خانزاده بود و پدرش عین خودش تربیتش کرده بود…قد و خودشیفته و خود پسند.
از اونا که فکر میکنن همیشه حق باخودشون….همسشه خودشون رئیسن و بقیه نوکرشون!
من حتی از منوچهرخان هم خوشم نمیومد و مطمئنم اگه اون نبود پدر و مادرم هیچوقت ازهم طلاق نمیگرفتن….
به محض نشستن تو ماشینش و بستن در ، محض اطلاعش گفتم:

-اگه اصرار مادرم نبود هیچوقت سوار ماشینت نمیشدم….

از گوشه چشم نگاهم کرد و بعد گفت:

-مطمئن باش منم دوست داشتم هرکسی غیر تو اینجا کنارم نشسته بود!

لبخندی طعنه آمیز زدم.بله! من خودم در جریا اینکه اون دلش میخواست کی کنارش باشه بودم و هستم.

-آره…قابل حدس که دوست داشتی کی کنارت باشه و واقعا ای کاش اون بود تا من مجبور به تحملت نباشم…

با زدن حرفهام.پوزخندی زدم و پاهامو بالا آوردم و تکیه دادم به ماشین و بعد با بیرون آوردن لاک کالباسی رنگم سرگرم ناخنهام شدم.
اینکارو با دقت انجام میدادم که لاک اطراف ناخنم پخش نشه.بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

– کمربندتو ببند!

سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-شرمنده…من از بستن کمربند متنفرم.

اینو گفتم و دوباره سرگرم لاک زدن ناخنهام شدم که یهو بی اطلاع قبلی سرعت ماشینو اونقدر زیاد کرد که هم با صورت رفتم تو شیشه و هم اینکه لاک اطراف ناخنم پخش شد.
شک نداشتم….شک نداشتم اون لعنتی اینکارو از عمد انجام داده بود.
اوضاع که نرمال شد دوباره کمرمو به صندلی تکیه دادم و بعد با غیظ سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-مگه نمیبینی دارم لاک میزنم؟؟

شونه بالا انداخت و با بی تفاوتی گفت:

-خب بزن!

ولوم صدام رو بردم بالا وبا نشون دادن دستم گفتم:

-یعنی چی بزن… ؟ ببین چیکار کردی؟ تو نمیتونی آرومتر برونی؟؟

نگاهی بهم انداخت و با یه بالا دان کنج لبش از سر تمسخر و تلافی گفت:

-شرمنده! من عادت به رانندگی آروم ندارم! دست فرمون من همیشه همینجوریه….

با حرص گفتم:

-پس بفرما اینجا پیست و شما مایکل شوماخر….

-آره..دقیقا! خیابونا واسه من پیستن!

بجای ادامه دادن به این جرو بحث مزخرف با این آدم مزخرف،ترجیح دادم به همون نگاه غضب آلود بسنده کنم.پسره ی لعنتی! فقط میخواست حرص منو دربیاره!

با دستمال لاک پخش شده رو تمیز کردم و دوباره مشغول لاک زدن ناخنم شدم.
نیشخندی زد و گفت:

-بیخودی خودتو خسته نکن…تو به اندازه ی فرشته های ویکتوریا سکرت هم که به خودت برسی باز همون خودتی!

منظورش دقیقا از گفتن این حرف چی میتونست باشه!؟؟
شک نداشتم میخواست بگه من زشتم….ولی مثلا خودش خیلی خوشتیپ تشریف داشت !؟

شیشه ی لاک رو نگه داشتم تامحتویاتش نریزه یا نیفته و بعد گفتم:

-شما بهتره به همون رانندگیتون ادامه بدی جناب شوماخر….

اینو گفتم و با بی حوصلگی و حتی بیزاری رو ازش برگردوندم.
کاش یاسر بود.اون موقع دیگه مجبور نمیشدم این موجود لعنتی رو تحمل کنم.

بعداز اینکه تمام ناخنهامو لاک زدم با احتباط ودرحالی که تلاش زیادی داشتم تا ناخنم به جایی برخورد نکنه و زحماتم برباد بره ، شیشه ی لاک رو تو جیب کیفم گذاشتم وبعد با جفت کردن دستهام و تماشای ناخنهام لبخند رضایت بخشی زدم.
با اینکه اسن یاسین بدجنس از عمد ماشین رو تند میروند که من نتونم کارمو انجام بدم اما حالا میبینم که خوب شده بودن.

” سلام عزیزم….جووووون…تو راهم تو کجایی؟….”

سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.آرنج دستشو گذاشته بود رو لبه ی شیشه د گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود و لاو میترکوند و من بدون اینوه خودم بخوام حرفهاشو شنیدم:

“جوووون خوشمزه….شیرین…باشه..ملس…ترش ملس (خندید) منم نزدیکم…یه مزاحم باهم برسونم میام پیشت…چی پوشیدی حالا؟ هن ؟

چشمام از تعجب گرد شدن.منظورش از مزاحم من بودم؟؟ من! هه…دقیقا به همین خاطر بود که نمیخواستم باهاش جایی برم حتی تا سر کوچه…
ای کاش مامان بود تا بشنوه پسری که اینقدر سنگشو به سینه مسزنه چجور آدمیه و چجوری راجب دخترش حرف میزنه!

خون جلو چشمام رو گرفته بود و اگه به یه شی تیز دسترسی داشتم بس تردید و بی تعلل قلبشو سوراخ سوراخ میکردم تا دیگه هیچوقت به من نگه مزاحم و اینطوری درموردم با کسی صحبت نکنه خصوصا وقتی کنارش نشستم.
صحبتش که تموم شد و گوشیشو جلو شیشه انداخت،
یه نفس عمیق کشیدم و بعد گفتم:

-ماشینو نگه دار….

نگاه گذری ای بهم انداخت اما چیزی نگفت.و بعد
انگار که اصلا حرفی نشنیده باشه به رانندگیش ادامه داد.
عصبی گفتم:

-ماشینو نگه دار….این ماشین لعنتیتو نگه دار!

-زده به سرت !؟؟ اینجا نگه دارم!؟

داد زدم:

-بله من میخوام پیاده بشم

مقل خودم صدامو بردم بالا و گفت:

-اگه میخوای وسط خیابون پیاده بشی اصلا واسه چی سوار شدی!؟

-واسه اینکه زور و اجبار مامانم پشتم بود وگرنه من از اول هم بهش گفتم حاضرم با پای پیاده تا ناکجا اباد برم اما باتو نیام…باتوی پررویی که جلو روی خودم به دوست دختر ایکبیریت میگی یه مزاحم باهات….

انگشتشو با تهدید به طرفم گرفت و گقت:

-هی درست صحبت کن

-درست صحبت نمیکنم…اصلا بلد نیستم درست صحبت کنم این ماشین لعنتیتو نگه دار دیگه تحملتو ندارم….نگه دار….

بالاخره اونم کفری شد و داد زد:

-به درک به جهنم پیاده شووو….

به محض اینکه ماشین لعنتیشو نگه داشت کوله پشتیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
دیگه حتی یک ثانیه هم تحملش برام غیرممکن بود…حتی یک ثانیه!

کوله رو ، روی دوشم انداختم و خودم به راه افتادم.برنگشتم که پشت سرمو نگاه کنم.نمیخواستم باخودش خیالاتی بشه . فکر کنه پشیمون شدم .
از دست یاسر…اگه اون بود من مجبور نمیشدم با این لعنتی جایی برم.
به من میگفت مزاحم …به من!
پاچه خوار دختر باز لعنتی!

به سرعت اومد و از کنارم رد شد.
بره به درک.
چرخیدم و دستمو برای تاکسی های درحال عبور تکون دادم.
از اول هم باید همینکارو میکردم باید تاکسی میگرفتم نه اینکه منت این لعنتی رو بکشم.
تاکسی که توقف کرد سوار شدم و آدرس رو بهش دادم.
کار درست همین….

شاید یکم مسخره بنظر بیاد ولی من تقریبا حس و حال کسی رو داشتم که وارد دنیای جدیدی شده واین حس از وقتی شروع شد که پامو از در دانشگاه داخل گذاشتم.
همه چیز برام جدید و جالب نبود اما خب …
فضا هم خوب بود و هم یکم سنگین….میگم سنگین چون یه حس غریبی بهم دست داده بود.
آخه من هیچ دوست و آشنایی اونجا نداشتم و طبعا اونایی که با رفقاشون میان یا دوستی آشنایی کسی دانشگاه دارن بیشتر بهشون خوش میگذره ….

نگاهی به دور و اطراف انداختم و اولین آشنایی که دیدم یاسین بود که با چند تا دختر و پسر مشغول بگو بخند بود.
باهم چشم تو چشم شدیم اما من با نفرت ازش رو برگردوندم.
دارو درخت و جونور و دیوار و نیمکت و هرچی که میدیدم بهتر از اون بود….
بند کوله ام رو گرفته بودم و اطراف رو نگاه میکردم که یه نفر همزمان که از کنارم رد شد با کف دست یه ضربه هم به باسنم زد.
زودی برگشتم به عقب اما اون که اصلا نمیشناختمش با یه چشمک از کنارم رد شد و حتی با هیزی خندید.
من اما با غیظ و عصبانیت گفتم:

-عوضی آشغالی….

برگشت سمتم و گفت:

-چته خاتم چرا پاچه میگیری؟

-برای چی اونکارو کردی عوضی!؟ چرا دستاتو به بدن من زدی؟

عقب گرد کرد و با بالا آوردن دستهاش گفت:

-جوش نیار خوشگله.دستای من همراهمن!

چیزی نگفتم.حتی یکم خنده ام گرفته بود. اون راه خودشو خواست بره و منم راه خودمو که تو لحظه و خیلی ناگهانی یاسین از کنارم رد شد و با رسوندن خودش به پسره بازوش رو گرفت و برش گردوند سمت خودش و مشت محکمی به صورتش زد و گفت:

-آشغال لعنتی دستتو میشکنم….

هاج واج نگاهش کردم.دوستای یاسین دویدن دنبالش و قیل از اینکه کار بخواد به حراست بکشه به زور از پسره جداش کردن و کشیدنش یه گوشه.
از دور به صورت زخمی و خونی پسره نگاه کردم که مدام واسه یاسینی که تو دستای رفقاش بود خط و نشون میکشید.
دیدم که یکی از دوستاش رفت سمت پسره و گفت:

-دختره، دخترخاله اش بوده ..برو تا کارتو به مردن و اخراج نرسونده!

پسره با پرروی ودرحالی که مدام با زخم صورتش ور می رفت و دستمالو روش فشار میداد گفت:

-من که کاری نکردم

-حرف مفت نزن خودش دیدت

دستامو از خشم مشت کردمو دندونانو روهم سابیدم.اصلا انگار یاسین بین دندونام بود که اونجوری روهم فشارشون میدادم.
اصلا…اصلا دلم نمیخواست از این آبرو ریزی ها واسه من راه بندازه آخه اصلا ربط اون به من چی میتونه باشه وقتی خودم کاری به پسره ندارم چرا آخه باید اینجوری رفتار بکنه!

دست به سینه و عصبانی رفتم سمتش.
رفقاش با دیدن من از اطرافش پراکنده شدن.رو به روش ایستادمو با خشم بهش زل زدم….
پیرهنش رو مرتب کرد و بعد انگشتاشو تو موهاش فرو برد و جلوشون رو داد بالا….
با لحن تندی ازش پرسیدم:

-چرا اون کارو کردی؟؟ تو وکیل وصی منی؟؟

هیچی نگفت.فقط با پوزخند سرشو تکون داد.سرمو جلو بردم و گفتم:

-حالم از خودت و پوزخندهات بهم میخوره.برای چی سعی کردی از همین حالا منو تو دانشگاه انگشت نما بکنی هااان !؟؟

باز پوزخند زد و گفت:

-من انگشت نمات کردم یا خودت!؟

صورتم از قیافه اش درهم شد و گفتم:

-چی؟؟؟من؟

-بله تو….اگه یه لباس درست و حسابی میپوشیدی و داروندارتو نمیداختی بیرون اون بچه زپرتی بدنمتو نمی مالید!

انگشت اشاره ام رو با تهدید به سمتش گرفتم و گفتم:

-بمالن یا نمالن به تو ربطی نداره…این یک و دو…من مواقع حقوق نمیخوام!

باز اون نیش کوفتیشو یه وری کرد و بعد گفت:

-خیلی جوش نزن کوچولو قدت آب میره!

دستهام از خشم زیاد مشت شدن.پسره ی لعنتی.با غیظ و نفرت نگاهش کردم اما اون پوزخند زنان از کنارم رد شد و رفت سمت رفقاش…..یا بهتره بگم دوست دختر جانش!

دستهام از خشم زیاد مشت شدن.پسره ی لعنتی.با غیظ و نفرت نگاهش کردم اما اون پوزخند زنان از کنارم رد شد و رفت سمت رفقاش…..یا بهتره بگم دوست دختر جانش!

اگه تیکه اش رو بی جواب میذاشتم تا شب احساش کم آوردن ولم نمیکرد برای همین پشت سرش ایستادمو به اونی که خونسرد و ریلکش قدم برمیداشت گفتم:

-کوچولو خودتی!

چرخید سمتم و درحالی که عقب عقب قدم برمیداشت با خنده گفت:

-قد تو تا اونجای منم نمی رسه…

خندید و منو از حرص زیاد تا مرحله ی انفجار رسوند.

-خیلی خودشیفته ای…کلا از قدیم گفتن میمون ازهمه زشتر اما بازیش ازهمه قشنگتره….

دوست دخترش صداش زد.
خنده ی کوتاه عصبی سر دادم و گفتم:

-هه هه هه ..برو تا گوشتو نبریده خانزاده ی خودشیفته !

ازم رو برگردوند و رفت.هووووف!
حالا احساس سبکی میکردم.آخه اگه جواب منم منم هاشو نمیدادم شب خوابم نمیبرد.
اما الان ریلکس شده بودم….خیلی زیاد!

گوشی موبایلمو از جیب مانتوم بیرون آوردم تا برنامه درسی رو نگاه بندازم.
اسم درس رو چندبارباخودم زمزمه کردم و بعد پله های ساختمون رو بالا رفتم که یه نفر از پشت سر گفت:

-بخاطر تو با هوتن دست به یقه شد؟

از برداشتن قدم بعدی منصرف شدم و با گذاشتن دستم روی نرده ی آهنی به عقب چرخیدم.
پشت سرم یه دختره ایستاده بود و چند پله پایینتر آدمای مختلف دیگه….
ولی…تنهاکسی که داشت منو نگاه میکرد همون دختر پشت سری بود.
به خودم اشاره کردم و گفتم؛

-با منی؟

لبخند زد.یکی دو پله رو بالا اومد و بعداز اینکه خودشو بهم رسوند گفت:

-آره… من جرو بحثتون رو دیدم.حراست هردوشون رو خواست!

اینو که گفت دچاره دلهره شدم.نکنه اخراجش کنن!؟ من ازش خوشم نمیومد اما اصلا هم دلم نمیخواست بخاطر من اخراج بشه که فردا هزار جون منت بزاره و کنایه بزنه…هم خودش و هم بابای بدخلق و سلطنت خو ش!
آب دهنمو به زحمت قورت دادمو گفتم:

-جدا !؟

بدترین حواب ممکن رو بهم داد:

-بله…خودم دیدم.یکی از مسئولین حراست اومد وهردشون رو باخودش برد …هم هوتن رو وهم….راستی.چه نسبتی باهات داره!؟

چون ذهنم درگیر حراست و اینجور مسائل بود منظورش رو متوجه نشدم و پرسیدم:

-کی؟

-خب….یاسین دیگه!؟

چه جالب! نصف دخترای دانشگاه طرفو میشناختن.پله هارو بالا رفتم و گفتم:

-پسرخالمه!

شونه به شونه ام قدم برداشت و گفت:

-آهان…پسرخاله…

-اخراجشون میکنن!؟؟

-نه نگران نباش…چون اولینبارشون بوده شاید در نهایت یه تذکر بهشون بدن و یه تعهد بگیرن….

دل ناگرونیم پرکشید.اصلا بهتره که بردنش حراست.اینجوری ادب میشه.
دختری که نمیشناختمش دوباره گفت:

-نمیری پیشش!؟

با لبخند گفتم:

-اگه منظورت پسرخالمه باید بگم نه….

متعجب گفت؛

-نه!؟

رو به روی تابلوی اعلانات که اسم درس نام استاد و شماره کلاس رو اونجا میشد دید ایستادمو گفتم:

-نه…برام مهم نیست

-اما اون بخاطر تو دعوا کرد!

شونه بالا انداختم و گفتم:

-میخواست نکنه!

دیگه چیزی نگفت.ولی جالب اینجا بود که تقریبا هردو هم مسیر بودیم و حتی مقصدمون ختم شد به یه کلاس درس….
لبخند زدم و پرسیدم:

-شماهم رشته عکاسی هستید؟

-بله!

رفتیم داخل و روی دوتا صندلی کنارهم نشستیم.
دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم:

-من سوفیام

دستمو تو دستش فشرد و گفت:

-منم سوگند هستم.

-تو پسرخاله ی منو میشناسی!؟

اینو که پرسیدم یکم دستپاچه شد و بعد موهای رنگ شده ی بیرون اومده از زیر مقنعه اش رو فرستاد داخل و گفت:

-خب…خب من خیلی از بچه های دانشگاه رو میشناسم آخه دانشجوی اینجا بودم یه نصف ترم..ولی چون وسط ترم قبلی به یه سری دلیل نتونستم بیام انصراف دادم و حالا میشه ترم اولم….

صحبتهامون با اومدن استاد ناتموم موند.

این نوشته رمان پسرخاله پارت یک برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%db%8c%da%a9/feed/ 6
رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 53 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/#comments Tue, 04 Aug 2020 16:38:00 +0000 http://romanone.com/?p=3672   از جلوم رفت کنار و منم زود از اتاق زدم بیرون . رفتم اتاقم و کیفمو برداشتم . بعد هم با عجله از شرکت زدم بیرون . یلدا از رفتارای یهوییم هنگ کرده بود . ولی دیگه هیچی واسم مهم نبود ‌. حتی خود آریا هم دیگه برام پشیزی ارزش نداشت . کاش میمردم …

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 53 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

از جلوم رفت کنار و منم زود از اتاق زدم بیرون .
رفتم اتاقم و کیفمو برداشتم . بعد هم با عجله از شرکت زدم بیرون . یلدا از رفتارای یهوییم هنگ کرده بود .
ولی دیگه هیچی واسم مهم نبود ‌. حتی خود آریا هم دیگه برام پشیزی ارزش نداشت .
کاش میمردم و این روزا رو نمی‌دیدم .
یعنی همه اون محبت ها و دلسوزی ها همش واسه ترحم بود ؟یعنی همشون الکی بود ؟
زود یه آژانس گرفتم و رفتم خونه .
تو راه فقط داشتم گریه میکردم . خدایا چرا من ؟ چرا این همه بلا باید فقط سر من بیاد؟
من که تازه داشتم طعم خوشبختی و عشقو میچشیدم . من که تازه داشتم می‌فهمیدم زندگی یعنی چی .
ولی خداروشکر بابای آریا رفت ماموریت و عقد ما عقب افتاد وگرنه باید تا ابد با یه هوس باز زندگی میکردم .
نکنه ….نکنه فیلمه الکی باشه ؟
نه امکان نداره چون اون جا اتاق آریا بود ، قیافه پگاه هم که خوب میشناسم .
فقط آریا پشتش به دوربین بود ولی از پشت همه چیزش شبیه آریا بود . همه چیزش ، حتی حرکاتش کپی آریا بود .
ولی دیگه فکر کردن به این چیزا فایده نداشت .
مهم اینه که آریا دیگه واسه همیشه از چشمم افتاد.
تا برسم خونه عین ابر بهار گریه کردم .
جوری که وقتی راننده گفت خانم رسیدیم اصلا نشنیدم .
راننده چند بار صدام زد تا به خودم اومدم : خانم چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ میخواین برسونمتون بیمارستان ؟
دماغمو کشیدم بالا و گفتم : نه ممنون . خوبم
از ماشین پیاده شدم و پول راننده رو دادم .
رفتم خونه و درو باز کردم .
مامان تو آشپزخونه بود و حواسش بهم نبود . قبل از اینکه چیزی بخواد بگه زود رفتم اتاقم و درو بستم .
بدون اینکه لباسامو در بیارم زود ولو شدم رو تخت .
سرمو گذاشتم رو بالش و از ته وجودم گریه کردم.
حالم انقد بد بود که دیدن هیچکی آرومم نمی‌کرد ،حتی پونه .

انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد .

وقتی بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد .
یه نگاه به گوشیم انداختم که دیدم بیست میس کال از پونه داشتم .
از آریا هم فقط دوتا پیام داشتم .
نوشته بود : هلما زود قضاوت نکن . من همه چیو هروقت بخوای برات توضیح میدم .
تو اون یکی هم نوشته بود : من تا نصفه شب بیدارم . هروقت خواستی بهم زنگ بزن تا همه چیو بگم . فقط زود تصمیم نگیر . خواهش میکنم ازت .
با حرص گوشیو پرت کردم اونور .

دیگه حناش برام رنگی نداشت . با اون گند کاری که کرده بود نمی‌خواستم دیگه بهش فکر کنم . واسم خیلی جالب بود که چجوری میخواست همه چیو برام توضیح بده.
اصلا چیو میتونست توضیح بده ؟ غیر از این بود که اون و پگاه تو فیلم بودن ؟
حتی فکر کردن بهشم حالمو بد میکرد . تصمیم گرفتم به هیچی فکر نکنم و دوباره آروم سرمو گذاشتم رو بالشت .

***

در کلاسو باز کردم و رفتم تو .
بلافاصله رفتم پیش بچه ها و تصمیم گرفتم چیزی نگم بهشون ولی به پونه حتما باید میگفتم .
خودمو آروم و ریلکس نشون دادم و زیاد چیزی بروز ندادم .
کامران زود گفت : به به هلما خانم ! خوبی شما ؟ راه گم کردین احیانا ؟

پونه : اذیتش نکن بچمو . تازه یاد گرفته حرف بزنه و به بزرگترها سلام کنه .
بعد رو به من کرد و گفت : سلام کن به عمو کامران .
بعد همه زدیم زیر خنده . ولی من یه سلقمه زدم به پهلوی پونه که یعنی خجالت بکش آبرو برام نذاشتی .
بعد پونه رو کشیدم کنار و بهش آروم گفتم : بشین کارت دارم .
نشست رو صندلیش و گفت : باز چیشده ؟ زدین تو برجک هم ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : کاش با هم دعوا کرده بودیم . کاش ….
_انقد کاش کاش نکن برا من . بگو ببینم چیشده؟ بابات مخالفت کرده یا اون زده زیر همه چی ؟

_کاش بابام مخالفت میکرد . اصلا کاش میمردم و این روزو نمی‌دیدم .
_خدا نکنه زبونتو گاز بگیر . خوب همه احتمالاتو حدس زدم . مگر اینکه طرف رفته باشه زیر کامیون .
یه چش غره بهش رفتم که زود گفت : جون ب لبم کردی . میگی بهم یا ن ؟

سرمو انداختم پایین و گفتم : دیروز تو شرکت نشسته بودم . یهو متین برام یه فیلم فرستاد. تو اون فیلم پگاه و آریا تو شرکت دست تو دست هم بودن . باورت نمیشه وقتی اون فیلمو دیدم مردم و زنده شدم تا اون فیلم تموم بشه .
رفتم تو اتاق آقا بهش فیلمو نشون دادم .
همه چیو انکار کرد . زد زیرش .
گفت اون من نیستم .
مگه میشه پونه ؟ پگاه و آریا اونم درست تو شرکت ، تو اتاق آریا پیش هم بودن .
من با چشای خودم دیدم .
ولی اون قبول نکرد . گفت هرکی این فیلمو فرستاده خواسته منو تخریب کنه پیش تو .
_یعنی متین از پگاه و آریا فیلم داشته و بعد برا تو فرستاده؟
_آره

یکم فکر کرد و گفت : چجوری متین از پگاه و آریا فیلم گرفته ؟ اونم مخفیانه جوری که آریا نفهمیده ؟ منظورم اینه چجوری دوربین رو گذاشته تو اتاق آریا ؟ تا حالا به این فک کردی ؟

پونه راست می‌گفت . من انقدر درگیر آریا و گندکاریش بودم که اصلا به این موضوع دقت نکردم .
_منظورت چیه؟
_خره یکم فکرتو به کار بنداز . متین که تا حالا شرکت نیومده . فقط یه بار اومد که اونم آریا پرتش کرد بیرون . گفتی حتی اتاق هم نرفته .
پس نتیجه میگیریم به یکی پول داده که دوربین بزاره تو اتاق آریا . یا اصلا اینکه یه نفر داره دور از چشم تو ، توی شرکت با متین همکاری میکنه . جوری که برای تو و آریا نقشه بکشه که زندگیتونو به هم بزنه . حالا اون یه نفر شاید تو شرکت باشه ، شاید هم یکی از مشتریای ملک آریا که متین اونو فرستاده .
اینو که پونه گفت هنگ کردم . شاید ، همه اینا تقصیر متین بوده .
رو به پونه گفتم : ولی هرچی که باشه ، اون آدم آریا بود تو فیلم ، تو بغلشم پگاه بود . اینو که نمیتونم نادیده بگیرم

همون لحظه اشک تو چشام حلقه زد و زود سرمو انداختم پایین .
پونه از جاش بلند شد و اومد سمتم .
سرمو گذاشت رو سینه اش و گفت : باشه حالا ، آروم باش . اینجوری میکنی نمیگی یکی شک میکنه .
تو فقط غصه نخور . دونفری درستش میکنیم . مگه من مردم رفیق که تو بخوای تنهایی غصه بخوری.
حرفای پونه یکم آروم ترم کرد . حداقل خیالم راحت شد که تو این اوضاع تنها نیستم . یکی هست که حالمو درک میکنه.

ولی حرفاش منو بدجوری تو فکر فرو برد . متین ؟ یعنی متین داره اذیتمون میکنه ؟
ولی تو اون فیلم آریا بود . اینو که دیگه میتونستم باور کنم که کار متین نیست . آریا درو باز کرد و اومد تو . نمیتونستم نگاش کنم که دوباره همه چیز یادم بره .
اصلا هیچ جوره نمیتونستم کارشو نادیده بگیرم.
بلافاصله رفت پشت میزش نشست .
بعد هم شروع به حضور غیاب کرد . از صداش میشد فهمید چقدر دمغه ولی دیگه واسم مهم نبود .
باید اسم آریا رو از دفترچه ذهنم خط بزنم .
تا آخر کلاس نگاش نکردم و فقط حواسم به تخته بود .
خودشم فهمید که اصلا باهاش کار ندارم .
وقتی کلاس تموم شد زود با پونه از کلاس زدیم بیرون .
همین که پامونو از کلاس گذاشتیم بیرون ، دو قدم نرفته بودیم که آریا جلومونو گرفت .
_ببخشید خانم تهرانی من چند لحظه باهاتون کار دارم .
پونه خواست بره که دستشو گرفتم و مانعش شدم .
بعد هم همون طوری که سرم پایین بود گفتم : من با شما حرفی ندارم استاد .
الانم دیدم شده باید برم .
خواستم بریم که دوباره آریا مانع شد .
_باید حرفامو بشنوین . خیلی مهمه

با خونسردی گفتم : شما حرف زیاد دارین ولی مشکل اینجاست که من نمی‌خوام بشنوم . چون نه حوصلشو دارم نه وقتشو .
_شما نمیتونین به این راحتی راجب من قضاوت کنین . باید یه چیزایی معلوم بشه .
_فک کنم همه چی دیروز مشخص شد . دیگه هم نیاز به توضیح نیست . من باید برم . دیرم شده . با اجازه

اینو گفتم و با پونه زود از کنارش رد شدیم .
با سرعت دو از دانشگاه زدیم بیرون .
زود سوار ماشین پونه شدیم و پونه حرکت کرد .
همین که نشستم پونه گفت : چرا با بدبخت اینجوری کردی ؟ لااقل میذاشتی حرفشو بزنه
_چی میگی پونه ؟ به نظرت اگه میذاشتم حرف بزنه ، چی میخواست بگه ؟
جز یه مشت حرف تکراری و چرت . فقط میخواست بگه من نبودم تو اون فیلم .
_خوب تو مگه نمیگی دوستت داره و واسه خاطرت هرکاری می‌کنه ؟
پس چرا بهش شک کردی ؟ اون آدم اگه عشقش واقعی باشه هیچوقت دست به همچین کاری نمیزنه .
_پونه گفتن این حرفا خیلی راحته . تو جای من نیستی ببینی چی میکشم . تو فک می‌کنی الان از اینکه با آریا اینجوری حرف زدم خیلی خوشحالم ؟
نه منم دارم عذاب میکشم. منم دلم براش پر میکشه ولی نمیتونم اون چیزی که تو فیلم دیدمو فراموش کنم. همش رو مخمه .
یه لحظه هم از ذهنم نمیره بیرون .اصلا دیگه عقلم به هیچ جا قد نمیده

_الهی قربون اون دلت برم . ولی برعکس تو من مطمعنم یکی داره آریا رو پیش تو خراب میکنه.

_دیگه نمی‌خوام راجبش بشنوم . بریم
_ببرمت شرکت ؟
اصلا شرکت یادم نبود .با حرص گفتم : هووووف، اصلا حواسم به شرکت نبود . دیگه چاره ای ندارم که . بریم شرکت .

پونه جلو شرکت نگه داشت و با زور پیاده شدم .
رفتم تو و خودمو زدم به اون راه . آریا هنوز نیومده بود . زود رفتم تو اتاقم و درو بستم .
نشستم پشت میزم .
درست دیروز بود که متین این موقع فیلمو فرستاد . حالم از همشون بهم میخورد .
آریا کاش لا اقل تو توی ذهنم خراب نمیشدی .
یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه

یلدا بعد از چند دقیقه درو باز کرد .
اومد سمتم و زود دستمو گرفت : حالت خوبه هلما ؟
با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم : هیچی ، هیچی نیست .
یهو دلم گرفت .
_میخوای به مهندس بگم ؟
اسم آریا رو که شنیدم دوباره حرصم دراومد: مگه اومد ؟
_آره همین الان اومد . میخوای بگم بهش؟
_نه نه . الان حالم خوب میشه .
_باشه پس چیزی خواستی بهم بگو .
_باشه عزیزم تو برو به کارات برس .

وقتی یلدا رفت خودمو جمع و جور کردم و بقیه کارمو انجام دادم .
تا آخر ساعت کاری هی حواسم پرت میشد ولی به زور خودمو نگه می‌داشتم .

بالاخره ساعت کاری تموم شد و کیفمو از رو صندلی برداشتم .
همه کارمندا رفته بودن . رفتم سمت در ،
قبل از اینکه درو باز کنم از قفلی در نگاه کردم . همون لحظه دیدم آریا از اتاقش اومد بیرون .
لعنتی این از کجا میدونست من هنوز تو شرکتم .
قبل از اینکه بخواد کاری کنه زود در اتاقو قفل کردم .
از شانس گند همون لحظه آریا زود اومد سمت اتاق .
رفتم عقب و کنار پنجره وایسادم .
آریا دستگیره درو چند بار بالا پایین کرد .
وقتی مطمئن شد درو قفل کردم چند بار درو محکم کوبید و گفت : هلما درو باز کن . من باهات حرف دارم .

هیچی نگفتم و ساکت موندم . نمی‌خواستم هیچی بشنوم .
_هلما لج نکن . من حوصله این مسخره بازی هاتو ندارم . باز کن این بی صاحابو .
چشمامو بستم و آروم دستمو گذاشتم رو صورتم .
آریا این دفعه محکم تر کوبید و گفت : هلما من اعصاب ندارم . تو دیگه بیشتر از این رو مخم راه نرو . باز کن تا این درو نشکوندم .
تو که میدونی من شوخی ندارم .
بیشتر از این لجبازی باهاش فایده ای نداشت .
میترسیدم کار دستمون بده .
زود رفتم سمت در و بازش کردم .
با حرص زل زدم تو چشاش و گفتم : ها ؟ چیه ؟ چته ؟ درو باز کنم که بیای تو و بعد یا یه مشت چرت و پرت و دری وری خامم کنی ؟
من دیگه گول حرفاتو نمی‌خورم .
دستشو گذاشت رو چهار چوب در و مانع رفتنم شد .
_چرا امروز تو دانشگاه نذاشتی من حرفمو بزنم ؟ چرا جلو پونه یجوری رفتار کردی که فک کنه من قاتلم ؟
_چیه میترسی بقیه راجبت فکر بد کنن ؟
کاش یکم هم نگران بودی که تو دورانی که بیمارستان بودم ، یه وقت فیلم گند کاریت به دستم نرسه .
حالا هم از جلو راهم برو کنار .
از کنارش رد شدم که دستمو گرفت : هلما دیگه باید چیکار کنم بفهمی هیچ کس تو دنیا به اندازه تو برام مهم نیست ؟
اینو که گفت یجوری شدم ولی خودمو نباختم .
دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم : واسه این حرفا خیلی دیره . ‌خیلی
بعد هم از شرکت زدم بیرون

وقتی از شرکت اومدم بیرون حالم اصلا خوب نبود ، نباید گول حرفای آریا رو می‌خوردم .
میدونستم اینم یه تله اس . معلوم نیست من چندمین نفریم که اینجوری ازش ضربه دیده .
ولی من مثل بقیه گولشو نمی‌خورم .
یاد حرفای عاشقونه اش که میوفتادم بیشتر حالم گرفته میشد . من چقدر احمق بودم که حرفاشو باور کردم .
زود زنگ زدم به آژانس و رفتم خونه .
وقتی رسیدم خونه زود رفتم اتاق و گوشیمو خاموش کردم .
انقد خسته بودم و عصبی ، که زود خوابم برد .
به مامان هم گفتم واسه شام منو بیدار نکنه .

نزدیکای ساعت دو نصفه شب بود که بی خوابی به سرم زد و بیدار شدم .
همون لحظه که گوشیمو روشن کردم دیدم آریا بهم پیام داده بود
_هلما می‌خوام باهات حرف بزنم . به هر قیمتی که شده ، دیگه نمیتونم صبر کنم .
دیگه نمیتونم بی محلی هاتو ببینم و هیچی نگم .
منم براش نوشتم : دیگه نمی‌خوام ببینمت یا حتی اسمت رو صفحه گوشیم بیاد .دیگه هم بهم پیام نده
بعد از سه دقیقه جواب داد . لعنتی همیشه آن بود .
_این حرف آخرته ؟
_آره .
بعد هم دوباره گوشیمو خاموش کردم

وقتی بیدار شدم ساعت هفت صبح بود . زود حاضر شدم و رفتم دانشگاه .

***
چند هفته از اون قضیه میگذشت و رابطه منو آریا سردتر از همیشه شده بود .
حتی سلام علیک عادی هم نمیکردیم . این من بودم که وقتی بهش می‌رسیدم زود از کنارش رد میشدم .
فک کنم دیگه همه چی واسش عادی شده بود .
ولی این آریای که من می‌دیدم دیگه اون آریای سابق نبود.
همه چیزش عوض شده بود . دیگه عین سابق درس نمی‌داد . اینو راحت میشد فهمید .
تو شرکت هم کم پیداش میشد.

🍁🍁
🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان هلما و استاد ب تمام معنا پارت 53 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%84%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-53/feed/ 1
رمان خان پارت 89 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-89/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-89/#respond Sat, 01 Aug 2020 17:54:07 +0000 http://romanone.com/?p=3668   🌸گلناز همونجور ساکت بودم و فکرمیکردم که کتی مشکوک ازم پرسید کتی: گلناز یه چیزی بگم?تو بیش از حد به این ارسلان و کاراش گیر دادی.. البته این دفعه که اتفاقی شد و به خاطر فوت زنش حرفش شد.. اما یه چیزی هست که نمیگی.. گفتی شبیه یه نفره.. اما چیزی نگفتی.. هنوزم نمیخوای …

این نوشته رمان خان پارت 89 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

🌸گلناز

همونجور ساکت بودم و فکرمیکردم که کتی مشکوک ازم پرسید
کتی: گلناز یه چیزی بگم?تو بیش از حد به این ارسلان و کاراش گیر دادی.. البته این دفعه که اتفاقی شد و به خاطر فوت زنش حرفش شد.. اما یه چیزی هست که نمیگی.. گفتی شبیه یه نفره.. اما چیزی نگفتی.. هنوزم نمیخوای چیزی بگی?

🌸گلناز: راستش.. چیزی نیس که به این سادگی ها بشه گفت.. اگه بگم.. یعنی اگه به زبون بیارم.. زندگیم از هم میپاشه…یه چیزی مال گذشته اما.. ازت یه چیزی میخوام کتی..

کتی کنجکاو منو نگاه کرد و با ناراحتی گفت
کتی: یعنی یه چیزی مثل گذشته ی خواهرت? عزیزم میتونی بهم اعتماد کنی من وقتی میبینم انقدر پریشونی به هم میریزم.. بگو شاید تونستم کمکت کنم..

🌸گلناز: نه.. نه کتی مثل مشکل خواهرم نیست.. اون یه چیز دیگه بود من کار بدی نکردم.. اما خب.. بعدا شاید برات تعریف کردم.. الان ازت میخوام فقط یه ترتیبی بدی من بچه های ارسلان رو ببینم.. بدون اینکه خودش بفهمه من کی ام.. یعنی.. یعنی با خودش روبه رو نشم..

مکثی کرد و گفت
کتی: ببین من بیشتر از هر کسی قبولت دارم برای همین هم مرددم گلناز.. نکنه این کار عاقبتش بد باشه یا چمیدونم امیر بفهمه و داستان بشه.. میگم نکنه چیزی شده مثلا عشق قدیمیته… اخه با بچه های اون چیکار میتونی داشته باشی گلم?

🌸گلناز: ببین اینجوری بهت بگم که فکر کن این ادم فامیل دور منه.. حالا میخوام بچه هاشو ببینم اما چون با هم بدیم نمیخوام خودش بدونه.. این کارو برام بکن کتی.. این کار برام خیلی مهمه..

کتی: اخه تو مگه نمیگی که فقط شبیهه اون ادمیه که دنبالشی پس چطوری ممکنه کس و کارت باشه گلم.. بعدم مگه نمیگی از تو خوشش نمیاد خب اگه یه وقت باهات رو در رو بشه شر میشه.. اگه امیر بفهمه.. گلناز تو رو خدا همه چیزو بهم بگو منم قپل میدم هرجوری شده کمکت کنم..

🌸می دونستم تا نگم ول کن ماجرا نیست.. دست بردار نبود اما نمیخواستم بگم برای همین گفتم
گلناز: ببین کتی اینکار برات شر نمیشه بهت قول میدم قسم میخورم هرچی هم بشه اسمی از تو نمیارم.. تو فقط یه جوری جور کن من بچه هارو ببینم..

کتی بلاخره با اصرار های من کوتاه اومد اما گفت بعد باید حتما بهش بگم جریان از چه قرار بوده منم قبول کردم اونم راضی شد وگفت
کتی: ببین عزیزم … من بهت کمک میکنم اما خواهش میکنم خودتو تو دردسر ننداز.. پس فردا که مراسم دارن بچه هارو میزاره پیش پرستار من به پرستار پول میدم تو هن خودتو برسون برو بچه هارو ببین اما طولش ندی ها.. اگه کشش بدی و بفهمه بیچاره میشیم…

🌸وای انگار دنیا رو بهم داده بودن کلی ازش تشکر کردم اما از طرفی ترس دنیا هم ریخت تو دلم به خاطر همین رو پام بند نبودم… از یه طرف میترسیدم بچم باشه.. از یه طرف میترسیدم نباشه.. خدا خدا میکردم پس فردا زودتر بیاد…

از وقتی بچمو خاک کرده بود.. البته بچه که چی بگم.. یه سنگ قبر خالی.. که فقط خاکسترشو دفن کرده بودم… اسمش رو لبم نمیومد.. تمنا.. نمیتونستم بگم … دلم نمیومد اما حالا.. تو دلم میگفتم خدایا بچه ی من زندس.. تمنا زندس.. انگار به دلم برات شده بود.. بچم زنده بود..

🌸بلاخره روز موعود رسید گندم رو سپردم به فائزه و به هیچ کس …حتی فائزه نگفتم دارم کجا میرم… نگفتم دارم میرم دنبال بچم.. گفتم میرم سر به کتی بزنم معدش میسوزه و حالش سر جاش نیست.. کسی هم از من چیزی نپرسید امیر هم سر کار بود خودمو رسوندم به کتی جوری میرفتم که انگار به شونه هام بال بسته بودن.. انگار پرواز میکردم..

وقتی رسیدم از چهره ی کتی معلوم بپد ناراحته و ترسیده اما به خاطر من اصلا به روم نیاورد و گفت
کتی: برو عزیزم.. اینم ادرس.. برو اما کاری نکنی گلناز…کاری نکنی که مشکلی پیش بیاد گلم زود برووزیاد باشه..

🌸با سر تایید گرفتم و تمام مسیر رو دویدم… تو کوچه ها اگه کسی بود منونگاه میکرد چندتا خیابون با خونه ی کتی فاصله داشت اما نمیتونستم صبر کنم تا تاکسی بیاد فقط دویدم و حالا میدونستم از خدا چی میخوام.. از خدا میخواستم تمنا زنده باشه.. فقط همین.. همین…

وقتی رسیدم قلبم داشت از جاش کنده میشد.. هیچ کس حال منو درک نمیکنه الا اینکه مادر باشه.. مادر باشه و دردشو کشیده باشه.. در که زدم پرستار اومد دم در حالمو دید از رنگ و روم متوجه شد حالم بده و گفت خانوم برم براتون اب قند بیارم… چیشده?

🌸دستپاچه اومدم تو و گفتم
گلناز: نه.. نه.. هیچی نمیخوام فقط بهم بگو بچه ها کجان.. اتاقشون کدوم طرفه.. تو هم.. تو هم نیا ببین من فقط میبینمشون خیالت راحت… سریع هم میرم تو فقط اینجا مراقب باش کسی نیاد…

دختره که پولشو گرفته بود تایید کرد و همونجا ایستاد درو بهم نشون داد که برم.. وای برای یه لحظه حس کردم قلبم از جا کنده شد.. درو که باز کردم یه بچه ی کوچولو که زیر یک سالش بود نشسته بود و این طرف اون طرف و نگاه میکرد.. چشمام دنبالش گشت و دیدمش…خدایا دیدمش.. اون دختر چهار یا پنج ساله… با چشمای درشت..

🌸بزرگ شده بود… عوض شده بود.. اما خودش بود.. خودش بود…تمنای من.. چشمام پر از اشک شد.. من گریه میکردم اما نزدیک نمیرفتم.. انگار متوجه من شد برگشت و گفت سلام.. وای خدایا قند تو دلم اب شد.. از صداش دلم میخواست بپرم بغلش کنم …. میخواستم بوش کنم.. به خودم بچسبونمش.. خدایا بچن تو یه متری من بود اما نمیتونستم برم جلو… میترسیدم به باباش حرفی بزنه…

با تعجب با اون چشمای نازش منو نگاه کرد و گفت خاله شما کی هستی? خاله سارا کحا رفت.. بگو بیاد برام خوراکی بیاره.. حدس زدم خاله سارا پرستارش باشه که بیرونه.. خدایا دلم داشت از جاش کنده میشد.. من نتونستم چیزی بگم.. زبونم از خوشحالی و ناباوری بند اومده بود.. خودمو جمع و جور کردم و گفتم

🌸گلناز: منم.. منم پرستارم خاله جونم.. الهی قربونت برم.. الهی فدای زبونت بشم.. فدای چشمات… وای خدا بزار بوست کنم… خاله سارا ده دیقه کار داشت گفت چشمم به تو و داداشت باشه.. الان نیاد اما تو به بابا نگی ها..چون بابا دعواش میکنه..

با تعجب گفت بابام دعوا نمیکنه.. اما گریه میکنه.. من دیدم.. بوبوشده انگار..
وای دیگه تحمل نکردم رفتم بغلش کردم و یه عالمه بوسش کرده و اونم هیچی نمیگفت.. نمیگفت نکن اونم بوسم کرد و گفت خاله تو هم گریه نکن.. همه میان منو میبینن گریه میکنن من گریه دارم?

🌸سریع اشکامو پاک کردم و گفتم
گلناز:نه جونم تو انقدر شیرینی فقط خنده داری.. من.. من الان باید برم.. خاله سارا میاد اما من میام میبینمت باشه گلم? اخه خیلی دلمو بردی…

بچه ی طفلکم هیچی نگفت و منم انگار یه تیکه از قلبم همونجا کنده شد اما مجبور بودم اگه افرا برمیگشت زندگیم به هم میریخت منم ناچار رفتم.. اما قلبم تو سینه اروم نمیگرفت.. انگار پاهام منو به زور میبردن…

تو کوچه و خیابون سرگردون بودم جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم.. خدایا چرا.. این چه ظلمی بود که افرا در حقم کرد.. این چه کینه ای بود.. من هر شب وهر روز عذاب وجدان مرگ بچمو داشتم.. هر روز و هر شب خودمو ته دلم سرزنش کردم هیچ وقت اروم نگرفتم.. هیچ وقت نتونستم با این ماجرا کنار بیام…عذاب کشیدم.. یواشکی گریه کردم.. خدایا این چه زخمی بود .. انگار قلبم از جاش کنده شده بود.. انگار کم اورده بودم..

🌸نمیدونم یه ساعت شد یا بیشتر رفتنی ده دقیقه ای خودمو رسونده بودم اما حالا انقدر این کوچه و اون کوچه رفتم که بلاخره از جلوی خونه ی کتی سر در اوردم.. در زدم و کتی درجا درو باز کرد خودش پشت در بود
کتی: یا امام رضااا.. گلناز.. گلناز..بلند شو.. چیشده.. خدایا.. دختر.. دختر یالا اب قند بیار .. بیا کمک کن…

وقتی چشمامو باز کرده بودم کتی نگران بالای سرم بود چشمام سیاهی میرفت اما ته دلم روشن بود یه دفعه لبخندی زدم کتی که عین دیوونه ها پریشون شده بودند لبخند منو نگاه کرد و گفت
کتی: به خدا به خاطر تو نصف اون شدم اون چه حالی بود گل ناز? چرا انقدر دیر کردی ارسلان دیدت ? چیشد اون دختره ی چش سفید هم هرچی زنگ زدم جواب ندادم.. همون پرستاره …

🌸 با چشم و ابرو اشاره کردم که خدمتکاره بره بیرون کتی هم سریع متوجه شد و فرستادش بره دیگه این چیزی نبود که بتونم پنهانش کنم باید با کتی حرف میزدم دلم داشت اتیش میگرفت نمیدونم چجوری حرف از دل سوختم اومد روی زبونم و بعد بهش گفتم

گلناز: کتی.. اون بچه.. اون.. اون دختر منه.. بچه ی منه.. اون دخترمه.. خدایا دخترم زندس.. نمیتونم باور کنم.. رو پا بند نیستم نمیدونم چجوری تونستم از اونجا بیام بیرون.. انگار قلبم اونجا مونده تو رو خدا.. یه کاری کن دارم میمیرم…

🌸انگار با چوب زده باشن تو سر کتی.. هاج و واج منو نگاه کردو گفت
کتی: تو.. تو چی داری میگی گلناز چه بچه ای.. اشتباه میکنی.. دیوونه شدی تو?بچه ی توگندمه … ببینم چی شده.. چی دیدی اونجا اخه تو….

دلو زدم به دریا از اول تا اخر… از ازدواجم با افرا تو سن و سال کم از اذیت و ازارش.. از اینکه روزگارمو سیاه کرد.. از این از بارداریم بیزار بودم..از اینکه خواستم بچه روبکشم پایین.. از این که دیوونه شده بودم.. هیچ چاره ای نداشتم فرارم.. دروغی که به امیر گفتم.. همه چیزو گفتم.. مو به مو.. کتی چیزی نگفت.. گوش داد.. بعضی قسمت ها دستمو گرفت..اشکامو پاک کرد.. کنارم بود…

🌸وقتی بلاخره ساکت شدم اون به حرف اومد و گفت
کتی: بمیرم برای دلت.. من.. من اصلا نمیدونستم یعنی این ارسلان همون افراست.. ببین اصلا نمیتونم درک کنم اخه چرا بهت نزدیک شده? اخه این دیگه چجور ادمیه.. اما.. اما اخه چرا راستشو به امیر… هر چند.. حق میدم.. برای اون اسون نبود.. اگه میفهمید شوهر داشتی و فرار کردی ممکن بود برت گردونه.. بیا.. بیا بغلم…

بغلش کردم و زدم زیر گریه… نیم ساعتی تو همون حال بودم و بعد به خودم اومدم گفتم
گلناز: من باید چیکار کنم کتی? اگه امیر ایناروبفهمه منو نمیبخشه.. دلش میشکنه.. بار ها خواستم بگم.. اما نتونستم حتی تا نوک زبونم هم اومد اما نشد.. نشد اما حالا چی ? الان که دیگه بحث گذشته نیست.. گذشته دنبالم اومده .. الان همه چیز فرق کرده.. همه چیز واقعی شده.. بچم…من بچمو امروز دیدم…

🌸کتی: ببین این چیزی نیست که بخوایم الان در موردش تصمیم بگیریم گلناز این ایندتو… زندگیتو… زندگی مشترک و حتی گندم رو تحت تاثیر قرار میده.. منو نگاه کن.. الان نباید چیزی بگی وضعیت امیر رو فراموش نکن.. دکترش ازت خواسته هیچ استرسی بهش وارد نشه به هر حال سابقه دارن.. عمل هم که داشته.. یه کم تحمل کن.. بزار ختم زنش تموم بشه.. با هم یه فکری براش میکنیم.. بزار این مراسما بگذره… الانم برو یه کم خودتو جمع و جور کن ارایشی های من تو اتاقه، دستی به سر و روت بکش اگه اینجوری بری امیر از ترس سکته میکنه بابا… برو عزیزم.. با هم درستش میکنیم…

نمیدونم چجوری اما یه جوری خودمو جمع و جور کردم همینقدر که فهمیده بودم بچم زندس دلم قرص شده بود به خودم رسیدم و صورتمو ارایش کردم و موهامو لباسمو مرتب کردم

🌸کتی: راننده ی ما تو رو میرسونه اما میموندی امشبو.. اردلان که دیر میاد به امیرم میگفتم حالم بده اون بنده خدا هم اجازه میداد اینجوری بری من دلم شور میزنه.. یه موقع امیر بویی نبره..

من با ناراحتی سری تکون دادم و گفتم
گلناز: نه.. باید برگردم اونجوری راحت ترم.. فقط.. کتی ازت خواهش میکنم… یه کاری کن بتونم دوباره ببینمش.. من طاقت نمیارم.. دلم داره میترکه…فقط به امید دیدن دوبارش رو پا بندم..

🌸کتی ناراحت منو نگاه مرد و وفت
کتی: خواهش میکنم یه کم خودتو کنترل کن… اخه امروز مراسمشون تموم میشه دیگه ارسلان خونس.. یعنی همون افرا.. اگه سر کار هم باشه ممکنه برگرده یعنی خطرناکه.. پرستارشو یه جوری جور میکنم که به بهانه ی پارکی چیزی بچه هارو بیاره بیرون.. اما گلناز اینجوری نمیشه.. یه کم دندون سر جیگر بزار حقیقتا من انقدر از شنیدن ماجرا جا خوردم اصلا فکرم کار نمیکنه…

سرمو تمون دادم و کلی ازش تشکر کردم وقتی برگشتم خونه یه دفعه ته دلم خالی شد.. از صبح اصلا حواسم به گندم نبود.. فائزه هم جا خورده بود چون متوحه حالم شده بود.. تا منو دید گفت
فائزه: چی شده خانوم.. حالت خوبه? چرا اینجوری شدی.. دیر کردی.. اقا اومد خونه دید شما نیستی یه سر رفت بیمارستان گفت یکی از دوستای دکترش کارش داره …

🌸ولو شدم روی مبل و اشاره کردم گندم روبیاره بغلم بچمو گرفتم بغلش کردم و بوش کردم بعدم پقی زدم زیر گریه فائزه تا حال منو دید دست و پاشو گم کرد و با ناراحتی گفت
فائزه: خانوم تو رو خدا منو نترسون.. چیشده… کاری که نکردی? چیشده حالت خوبه?

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لز سیر تا پیاز ماجرارو تعریف کردم اصلا چون دلم نازک شده بود نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم فائزه هاج و واج منو نگاه کرد انگار خبر داشت .. منم عصبانی نگاهش کردم وگفتم

🌸گلناز: تو میدونستی اره? این چه زجریه.. چرا ازم قایم کردی..
با ناراحتی گفت
فائزه: خانوم منم دقیق نمیدونستم.. تو روخدا بد برداشت نکن.. الان حالتو ببین.. من نمیخوام به این حال بیوفتی زندگیتو خراب نکن.. نکن…اروم باش…میخوام بهت بگم نرو اما الان دیگه هیچکی نمیتونه جلوتو بگیره…خانوم بازیو رو شروع کردی که تمومی نداره…

گلناز: چیکار کنم بزارم بچم زیر دست اون یارو باشه? طرف زن خودشو به کشتن داده.. یادت نیست چه بلاهایی سر من و وارش اورده? مگه برات تعریف نکردم.. تمومش کن.. انقدر کشش نده فکرخودم به اندازه ی کافی به هم ریخته…

🌸خلاصه دل تو دلم نبود.. هی چشمم به در و گوشم به زنگ بود که کتی یه خبر بهم بده دو روز بود نه حواسم به خودم بود نه به امیر نه گندم.. امیر هم متوجه شده بود برای همین منو گندم رو برد خونه مامانم که حال و هوامون عوض بشه.. شب که اومد دنبالمون یه لبخند مشکوکی داشت من با تعجب گفتم

گلناز: چرا انقدر خوشحالی? بدون ما خوش گذشته? من که فکر کنم خیلی خوشت اومده چشات پره ذوقه..
خندید وچیزی نگفت و منم بیشتر تعجب کردم…

وقتی رسیدیم خونه تازه علت خوشحالیشو فهمیدم.. درو که باز کردم همه جا پر از شمع و گل بود با تعجب برگشتم نگاهش کردم که گفت
امیر: ازت ممنونم که این مدت کنارم بودی.. تو بهترین اتفاق زندگیمی گلناز.. تو و گندم همه چیز منین.. سالگرد ازدواجمون مبارک..

🌸وای خدایا انگار از اینجا به بعد اصلا چیزی نمیشنیدم اشک تو چشمام جمع شد هم از ذوق هم از شرمندگی چون من.. من فراموش کرده بودم.. سالگرد ازدواجمون رو یادم رفته بود… خدایا چطور یادم رفت این ماجرای تمنا به حدی فکرمو مشغول کرده بود که به هیچی جز اون فکر نمیکردم.. شرمنده بغلش کردم و با ناراحتی گفتم

گلناز: خیلی معذرت میخوام .. من.. من نمیدونم چرا.. فراموشش کردم هیچ وقت فکر نمیکردم یادم بره اما.. تو واقعا با این همه مشغله یادت بود ازت ممنونم.. واقعا.. نمیدونم چی باید بگم همه چی عالیه.. من..

🌸نتونستم ادامه بدم و اشک تو چشمام جمع شد… و سرازیر شد روی گونه هام منو نگاه کرد و با لبخند گفت
امیر: حالا عیب نداره که این همه مدت من یادم رفت یه بار هم تو.. حق داری بچه و این همه مسئولیت تازه مادرو خواهرت هم هستن بعد این همه مدت سعی داری رابطت رو با اونا درست کنی خب معلومه که فراموش میکنی.. من خواستم یه جشن سه نفره داشته باشیم که اینارو فراموش کنی و بهمون خوش بگذره..

حق هم داشت اون شب انگار یه بار دیگه حس خوب کنار خانوادم بودن رو تجربه کردم و برای چند ساعت ذهنم ازاد شد.. کنار امیر یه شب عاشقانه داشتیم و همه چی رو به راه بود… اما فردا صبح که کتی زنگ زد دوباره همه چی از سر شروع شد..

🌸با صدای زنگ تلفن چشمامو باز کردم و دیدم امیر بالای تختمون هم برام گل گذاشته.. لبخند رضایتی زدم و رفتم پایین.. گوشی رو برداشتم تلفن داشت خودشو خفه میکرد
گلناز: بله? کتی? چیشده.. وای راست میگی? الان خودمو میرسونم..
ظاهرا برای افرا کاری پیش اومده بود رفته بوده خارج از شهر پرستار هم که فرصت رو مناسب دیده به کتی خبر داده…

من انگار دو تا بال در اورده بودم سریع اماده شدم.. اما یهو با صدای گریه گندم به خودم اومدم..گندم چی.. بچه رو نمیتونستم ببرم نمیتونستم هم خونه بزارم چون فائزه هنوز نیومده بود.. اگه کله ی صبح میبردمش پیش مامان هم نمیشد… خیلی مشکوک میشد.. یه کم فکر کردم دیدم چاره ای نیست.. باید گندم رو با خودم ببرم فوقش سر راه بزارمش پیش کتی..

وسایلشو جمع کردم و راه افتادم.. با تاکسی اول رفتن دم خونه کتی بچه رو تحویلش دادم بعدم رفتم اونجا.. قلبم داشت از جاش کنده میشد.. انقدر هیجان دوباره دیدنش رو داشتم که نگو…

🌸در که باز شد سریع پرستار رو زدم کنار و رفتم تو اتاق دیدم خوابن.. هر دو تاشون عین فرشته ها خوابیده بودن.. نگاه کردم به اون کوچیکتره.. پسر بود.. اونم خیلی ناز بود طفلی حقش نبود بی مادر بزرگ بشه هرچند.. اگه به افرا بود دوباره میرفت زن میگرفت و یه نفر دیگه رو هم بدبخت میکرد…

نشستم بالای سرش نفس کشیدنش رو نگاه کردم.. خیلی حیفم اومد که خوابه اما دلم نمیومد بیدارش کنم.. نازش کردم.. بوش کردم. حداقل خیالم راحت بود که با تعجب منو نگاه نمیکنه.. میتونستم تا دلم میخواست ذوق کنم و نازش کنم.. . اشک از چشمم میچکید رو دامنم.. من تو عذاب وجدان بچم میسوختم اما اون زنده بوده.. عین فرشته ها.. خدارو صد هزار بار شکر.. اما افرا چطور دلش اومد اینکارو با من کنه.. اگه امیر نبود و زندگی من و گندم به هم نمیخورد همین الان دست بچمو میگرفتم و فرار میکردم..

از این فکرو خیال ها اومدم بیرون سرمو خم کردم که ببوسمش یهو احساس کردی کسی پشت سرمه داره منو نگاه میکنه خواستم برگردم ببینم کیه اما با شنبدن صداش میخکوب شدم… با صدای اروم گفت خوش اومدی.. افرا بود.. باورم نمیشد.. صدای خودش بود..

🌸 با وحشت بلند شدم و چند قدم عقب رفتم نگاش کردم نمی دونستم باید چی بگم… نمی دونستم می خواد چیکار کنه… نمی دونستم قراره عصبانی بشه و داد بزنه یا قرار خونسرد باش او چیزی نگه نمی دونستم خشکم زد اما افرادی که حال منو دید لبخند کمرنگی زد که بیشتر شدید پوزخند زد و گفت خوش اومدی بعد این همه سال… خوش اومدی…

مکث منو دید برای همین ادامه داد
افرا: آنقدر که تو شوکه شدی منم همون قدر شوکه شدم پس پس نگران نباش قرار نیست داد و بیداد کنیم و دعوا کنیم الان دیگه هردومون پخته شدیم هرچند تو پخته شدی …اما من سوختم

🌸جرات کردم و حرف زدم
گلناز: نه اتفاقاً تو نسوختی این منم که سوختم چندین سال تو حسرت بچه تو عذاب وجدان از اینکه جگرگوشم زنده زنده سوخت عذاب وجدان این که باعث مرگ شوهرم شدم هر چند شوهری که نمیشد بهش بگی شوهر بیشتر زندانبان بود یادت که نرفته.. من سوختم و عذاب کشیدم در حالی که تو یه خانواده جدید داشتی دو تا بچه یه زن خوب خیالت راحت بود هیچ چیزی نبود که بابتش قصه بخوری… اما من چی… آره منم یه زندگی داشتم آره منم یه بچه دارم اما همیشه تو عذاب وجدان از دست دادن بچه تو عذاب وجدان این که باعث مرگ شدم سوختم و درد کشیدم

افرا: اگه این حق به جانب ای تموم شد بزار من حرف بزنم آره حق داری من زندانبان بودم تو گذشته هیچ شکی نیست یادم هم نرفته و گاز یادم میره اگه یادم بره دوباره به خودم یادآوری می‌کنم چون نباید فراموش کنم چه بگیره قط کردم اما تو چی تو هم بگو همین طوری که الان میگه بچه رو از من گرفت و من و تو عذاب وجدان سوزوندی بچه رو گرفتی و بی خبر فرار کردی… نکنه یادت رفته فرار کردی و رفتی پیش یه مرد غریبه …آبرو زندگیمو نابود کردی.. نمیگم حق نداشتی ناراحت باشی اما شاید درست می‌شد شاید اگه به یه فرصت می دادی درست می شد

🌸افرا مکثی کرد و ادامه داد
افرا: بعد این همه سال اگه اتفاقی گذرت به اون روز تا بیوفته میفهمی که هنوزم که هنوزه خانی مثل من سر زبون اینو اون نقل داستانشو نه به خاطر اینکه نتونسته زن و بچش و نگهداره… به خاطر اینکه زنش با یه کس دیگه فرار کرد به خاطر اینکه آبرو زندگیش رفت شرفش رفت..

گلناز: بهت فرصت نداد ماره ندادن من هزار بار بهت فرصت دادم من پای زندگی من ایستادم من با این سن کم مگه چه بدی در حقیقت کرده بودم که خونم کردی تو شیشه راه چاره ای نداشتم … من ناچار فرار کردم اما نه با یه مرد غریبه با کسی که نجاتم داد اگه خیال کردی با معشوقم رفتم باید بگم منو اصلا نشناختی.. من فقط از اونجا زدم بیرون که از شرت خلاص بشم چون درست نمیشدی.. چون دیوونه بودی.. دیوونم کرده بودی.. هم تو هم وارش.. جون به سر شدم..

ادامه دادم بهش امون ندادم جواب بده
گلناز:من رفتم اما خونه ی این و اون نموندم و معشوقه این و اون نشدم. تنها زمانی که جلوی چشمام سوختی و مردی بعدش ازدواج کردم.. چون امیر مثل یه پناه بود تو اصلا میفهمی یه مرد وقتی به یه زن احترام میزاره چجوریه? میفهمی امن بودن چه حسیه? امیر امن بود… تا وقتی تو زنده بودی پیششون پناه گرفتم اما یه بارم بهم دست نزد… بعد از اینکه مردی به هم نزدیک شدیم… افرا.. بچمو ازت میگیرم…حق نداری تمنا رو ازم جدا کنی.. تو زنتو به کشتن دادی نمیزارم دختر منم اذیت کنی..

🌸یه دفعه عصبانی شد و داد زد
افرا: بس کن.. بس کن زن.. بس کن.. تو هیچی نمیدونی.. هیچی..
پاهاش شل شد و نشست روزمین.. گریه میکرد.. چیزی که با چشمام میدیدم باورنمیکردم.. چشماش خیس اشک بود…

 

این نوشته رمان خان پارت 89 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-89/feed/ 0
رمان دلبر استاد پارت 66 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/#comments Thu, 30 Jul 2020 18:16:01 +0000 http://romanone.com/?p=3665   احساس سیری که کردم دستی رو شکمم کشیدم: _میتونیم بریم بقیه خونه رو ببینیم دیگه حرفی واسه گفتن نداشت که جلو جلو راه افتاد و جلوی پله ها وایساد: _پایین و که دیدی بیا بریم بالا و جلوتر از من راه افتاد… طبقه بالا هم انقدر قشنگ و ناب چیده شده بود که هینی …

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 66 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

احساس سیری که کردم دستی رو شکمم کشیدم:
_میتونیم بریم بقیه خونه رو ببینیم
دیگه حرفی واسه گفتن نداشت که جلو جلو راه افتاد و جلوی پله ها وایساد:

_پایین و که دیدی بیا بریم بالا
و جلوتر از من راه افتاد…
طبقه بالا هم انقدر قشنگ و ناب چیده شده بود که هینی کشیدم:

_چجوری انقدر این خونه خوشگله؟
لبخندی زد:
_اتاق خواب و ندیدی
بی صبرانه قدم برداشتم به سمت اتاقی که شاهرخ داشت بهش نگاه میکرد در و که باز کردم چشمام از ذوق درخشید باورم نمیشد یه ست کامل آینه ای نقره ای با آینه های چراغی!

باقی وسیله هاهم به رنگ فیروزه ای این اتاق و حسابی آرامبخش و چشم نواز بود!
قدم برداشتم تو اتاق و جلوی آینه ایستادم چقدر راضی بودم از قرار داشتن تو این نقطه از زندگی
از آشتی کردن با شاهرخ و وجود این بچه!

سکوت بینمون که طولانی شد شاهرخ گفت:
_اتاق بچه هم وسایلاش کامله ولی هنوز لباسا و اسباب بازیاش مونده گفتم اول جنسیتش معلوم شه بعد باهم بریم خرید به سلیقه خودت!
سر چرخوندم سمتش:

_به نظرت دختره یا پسر؟
شونه ای بالا انداخت:
_سالم باشه دختر باشه بقیش مهم نیست
با خنده گفتم:
_ولی من پسر دوست دارم دلم میخواد وقتی بزرگ شد خیالم راحت باشه که یکی واسه همیشه پشتمه و هوام و داره!

یه تای ابروش و بالا انداخت:
_یعنی من نمیتونم پشت و پناهت باشم؟
لبخند به روش پاشیدم:

_دلم میخواد علاوه بر تو پسرمم مواظبم باشه حسود!
نفس عمیقی کشید:

_که اینطور
دستش و گرفتم و رو شکمم گذاشتم:
_اول بذار یه کم جا بگیره تو این دنیا بعد حسودی کن!

دستش و نوازشوار رو شکمم کشید:
_هرچی که اشه دم رو چشم!
و ازم دور شد:
_واسه ناهار با یه املت همسر پز چطوری؟
با شنیدن اسم املت قیافم گرفته شد:
_دلت میاد اولین غذای مشترکون تو این خونه املت باشه؟
جلوی در برگشت سمتم:
_پیتزا خوبه؟
چشمکی بهش زدم:
_با نوشابه مشکی!

پوزخندی زد:
_حالا حالاها خبری از نوشابه نیست دوغ باهاش سفارش میدم حرفم نباشه
پوفی کشیدم:

_باشه!
خندید و گوشی به دست مشغول شد…

از باقی مونده ناهار شاهرخ شامش روهم خورد و من که از ظهر سیر بودم حالا مشغول دیدن تلویزیون بودم که کنارم نشست:
_دلبر

سوالی که نگاهش کردم ادامه داد:
_تو ناراحت نیستی؟
متعجب گفتم:
_از چی؟
تو فکر فرو رفت:

_از اینکه نتونستم خوب مواطبت باشم از اینکه خیلی اذیتت کردم از اینکه…
خنده تلخی کرد وادامه داد:

_از اینکه حتی یه عروسی نگرفتیم و همه چی خلاصه شد تو همون عقدی که البته به لطف مامان و بابا کوفتمون شد
با این حرفا داشت خودش و اذیت میکرد که تلویزیون و خاموش کردم و گفتم:
_من دیگه ناراحت نیستم چون باور دارم تو عوض شدی راجع به عروسیم واقعا عین خیالم نیست و تا حالا حتی بهش فکرم نکردم آخه عروسی میگرفتیم که چی؟اصلا کی و میخواستیم دعوت کنیم؟
خانواده نداشته منو یا خانواده موافق تورو؟

و آروم خندیدم که گفت:
_با همه اینا یعنی تو دلت نمیخواست لباس عروس بپوشی؟
لب و لوچم آویزون شد:

_دلم خواست!
بعدا بریم یه لباس عروس کرایه کنیم توهم یه دست از اون کت شلوار خوشگلات و بپوش 4تا عکس بندازیم!
لبخند رضایت بخشی زد:

_همین روزا میریم
و قبل از اینکه من جوابی بهش بدم یهویی دستش و گذاشت پشت گردنم و بوسه عمیقی به لب هام زد و دستش و تحریکوار رو گردنم تکون داد یه کم که از شوکه شدن دراومدم شروع کردم به همراهی کردنش
یه دل سیر بوسیدیم هموبه تلافی همه روزای تلخی که گذشته بود به تلافی همه سختی ها،دوری ها،نبودنها…

آروم آروم دست رو تنم کشیده میشد و من با چشم های بسته و خیالی آسوده داشتم لذت میبردم از این معاشقه به جا و به وقت که سرش و برد عقب:
_ازت سیر نمیشم!

و بالبخند خبیثانه ای دوباره جلو اومد و این معاشقه رو تبدیل به رابطه دلچسبی کرد مثل همون موقع ها…

……

آخر شب بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و برخلاف شاهرخ که یکساعتی میشد خوابیده بود خوابم نمیبرد
دچار آشفته حالی بودم.
گاهی عشق انقدر قلبم و پر میکرد که کارهای شاهرخ فراموشم میشد و چند دقیقه بعد فکر اون دختره میفتاد به جونم و کلافم میکرد!

انگار کم میاوردم بایادآوری اون روزها انگار دلم میگرفت که شاهرخ چجوری تونسته بود اون بلارو سرم بیاره و با خودم فکر میکردم شاید من اشتباه کردم که بخشیدمش

عقل میگفت اشتباهه و دل با دیدنش سر شوق میومد!
تو دوراهی بدی گیر کرده بودم
نمیدونستم حرفای کی و باید گوش کنم…

قلبم؟
منطقم؟
گیر کرده بودم و فقط اینو میدونستم که گذشتن از شاهرخ در توانم نیست!

من باید تموم سعیم و میکردم واسه فراموشی اون روزها
من باید تموم فکرم و میذاشتم رو این بچه که مهرش بد به دلم افتاده بود…

من باید زندگیم و میساختم
دوباره،ازنو تو این خونه کنار این مرد
من باید به روزهای خوب زندگی برمیگشتم.

با شنیدن صدای شاهرخ از فکر و خیال بیرون اومدم:
_بگیر بخواب که فردا بتونی مهمون داری کنی
نفس عمیقی کشیدم:
_خوابم نمیبره!

چشماش و باز کرد و زل زد به منی که به پشت خوابیده بودم و زل زده بودم به سقف اتاق:
_ناراحتی؟

جواب دادم:
_نه فقط فکرم آروم نیست
نگاهش سوالی شد:

_چرا؟
چرخیدم سمتش:
_هی اون دختره هلن یادم میاد هی حالم بد میشه از تصور شبایی که باهات بوده و شاید…
حرفم و قطع کرد:

_به جون خودت من هیچوقت به اون میلی و حسی نداشتم…دیوونه ای اگه فکر کنی هلن خارج از نقشه ای که داشتم تو زندگیم بوده!
با لب و لوچه آویزون گفتم:
_کاش اونشب واسه نجات من خودت و نمینداختی جلو اون ماشین کاش بعد تصادف حرفای مارال خانم و آقا افشین و باور نمیکردی کاش هلن وارد زندگیت نمیشد!

چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد جواب داد:
_من بیشتر از تو دلم میخواد همه چی پاک شه عوض شه تموم شه…ولی نمیشه همه این اتفاقا افتاده همشم تقصیر من بوده

غم که تو چشماش نشست سعی کردم با وجود حال بدم بحث و عوض کنم عین وقتی که حامی اذیتم کرده بود و شاهرخ بهم ریخته بود اما بیشتر از اینکه به حامی و دزدیدن من فکر کنه به عشقی که بینمون بود فکر کرد

با عشق من و خواست و اون اتفاق و فراموش کرد حالا منم باید همینکار و میکردم…
باید تموم سعیم و میکردم واسه دور ریختن گذشته.
لبخندی به روش پاشیدم:

_جواب مامان مهین و چی بدم؟اونقدر که من جدی بودم واسه طلاق بنده خدا الان فکر میکنه چجوری برگشتم
متقابلا لبخندی زد و دستش و رو شکمم گذاشت:

_بگو بخاطر این مهمون ناخواسته مجبور شدم بمونم
دستم و تو ته ریشش کشیدم:
_همش که بخاطر اون نیست

منتظر نگاهم کرد که ادامه دادم:
_بیشتر بخاطر باباش بود که دوباره تونست دلم و بلرزونه!
ابرویی بالا انداخت:

_امیدوارم دلت همیشه بلرزه
با خنده گفتم:
_مگه ژلست؟
خنده اش گرفت:
_نمیدونم فقط میدونم من خوابم میاد توهم حرفای سخت و دشوارت و نگهداشتی برای الان.

با همون لبخند روی لب گفتم:
_خیلی خب دیگه بخوابیم که فردا میخوام کدبانوییم و نشون مامان مهینت بدم
نفس عمیقی کشید:

_منکه چشمم آب نمیخوره…شب بخیر
مشتی به بازوش کوبیدم:
_شب بخیر…

صبح مثل فنر از جا پریدم مهمونمون واسه ناهار میرسید و ما کارها داشتیم…
سرسری صبحونه ای خوردم و
بلند شدم واسه سرک کشیدن تو آشپزخونه.
با باز کردن کابینت ها و دیدن ظرف و ظرفی که با سلیقه چیده شده بودن لبخند خوشایندی زدم،

پس خوب فکر همه جارو کرده بود!
کابینت هارو دونه دونه دید میزدم که با شنیدن صدای صندلی و بعد هم شاهرخ کارم ناتموم موند:

_صبحت بخیر سحرخیز
چرخ زدم سمتش:
_یه کم میخوابیدی هنوز خیلی زوده واسه بیدار شدن

خمیازه ای کشید:
_خیلی خوابم میاد ولی خب نمیتونم بذارم تنهایی همه کارارو به عهده بگیری
لبخندی به مهربونیش زدم:

_خب بگو واسه ناهار قرمه سبزی و مرغ دلبر پز خوبه؟
یه لقمه کره عسل خورد و جواب داد:
_عالیه
ادامه دادم:
_با ته دیگ کنجدی!
نفس عمیقی کشید:
_آره خودشه
خندیدم و رفتم به سمت یخچال و یکی یکی وسایلای لازم و بیرون آوردم و قبل از همه قرمه سبزیم و رو گاز گذاشتم البته به هزار بدبختی!

از شانس مزخرفم نسبت به بوی غذا بدجوری ویار پیدا کرده بودم و هر ثانیه حالت تهوع میگرفتم!
برای چندمین بار که اوق زدم سر و کله شاهرخ تو آشپزخونه پیدا شد با دیدن من نگران به سمتم اومد:

_حالت بده؟
سری به نشونه رد حرفش تکون دادم:
_ویار…
و قبل از هر حرف دیگه ای دوباره اوق زدنم باعث شد تا سریع خودم و به دستشویی برسونم.

یه کمی که حالم جااومد آبی به دست و ورتم زدم و شاهرخ همچنان پشت در همراهیم میکرد:
_بیا آماده شو بریم دکتر

در و باز کردم:
_دکتر لازم نیست…نگران نباش
یه کمی ازم فاصله گرفت و با چشمهایی که شیطنت توش موج میزد نگاهم کرد:

_نگران تو که نیستم بادمجون بم آفت نداره،نگران اون فسقلیم که یه وقت چیزیش نشه!
با حرص نفس عمیقی کشیدم:
_که اینطور؟

و خم شدم واسه برداشتن صندلم و پرت کردن به سمت شاهرخ که یهو به صدا دراومدن زنگ آیفون باعث شد تا شاهرخ از آسیب در امان بمونه و بره سمت آیفون.

با لبخند به تصویر نقش بسته جلوی چشم هاش نگاه کرد و گفت:
_قربونش برم…مامان مهینه!
و در و باز کرد…

#شاهرخ

ساعت 11 بود،یک ساعتی میشد که مامان مهین رسیده بود و حالا گرم گفتوگو با دلبر بود و از دلتنگیش واسه دیدن دلبر و خوشحالیش به سبب نتیجه دار شدنش حرف میزد که صدای گوشیم باعث شد تا به سمت اوپن برم.
با دیدن شماره هلن نفس سختی کشیدم و طوری که دلبر متوجه نشه آروم جواب دادم:

_بله بفرمایید
و وارد آشپزخونه شدم که صداش تو گوشی پیچید:
_سلام خونه نو مبارک!میگفتی تو اسباب کشی کمکت میکردم!
و زد زیر خنده که گفتم:

_اگه کاری داری بگو
خنده هاش قطع شد:
_انگار به حرفام فکر نکردی و ترجیح دادی اول برم پیش مارال خانم و بعد دلبر عزیزت!

باید طبق نقشه پیش میرفتم و قبل از اینکه اون بتونه بهم ضربه ای بزنه من گیرش مینداختم واسه همین گفتم:
_باید همو ببینیم!

باخنده گفت:
_حرفم و پس میگیرم،فکر کردی!

جواب دادم:
_بعدظهر ساعت 5 فقط تو بیا دنبالم من ماشین ندارم
صدای بلندش تو گوشی پخش شد:
_چشم…فعلا!
خداحافظی کردم و بی معطلی به فرهاد که این روزا حسابی هوام وداشت پیام دادم و ساعت قرار و هرچی که بود و بهش گفتم و ازش خواستم که قبل از دیدن هلن شنود و بهم برسونه!

بدجوری امید داشتم به رو شدن دست هلن و سربلند شدن جلوی دلبر
اگه دست هلن رو میشد همه چیز عوض میشد مامان و بابا میفهمیدن که هلن دختریه که تو زرد از آب دراومده و من میتونستم بی هیچ مزاحمی زندگیم و با دلبر ادامه بدم…

موندنم تو آشپزخونه که طولانی شد صدای دلبر به گوشم رسید:
_سه تا چای بردار بیار خودتم بیا!
نفس عمیقی کشیدم و با سینی چای به گپ و گفت های مامان مهین و دلبر برگشتم.

مامان با دیدن سینی چای تو دستم با خنده گفت:
_ماشاالله مردی شدی برای خودت!
با خنده جواب دادم:
_چاره نمونده برام
سینی و از دستم گرفت و گفت:
_تو این چند ماه نباید بذاری زنت دست به سیاه و سفید بزنه
با ظاهر گرفته نگاهش کردم:

_دیگه شماهم پرروش نکن!
دلبر قبل از مامان مهین جواب داد:
_عزیزم بعدا باهم صحبت میکنیم که کی پررو هست یا نیست!
و مثلا تهدیدم کرد و بعد همراه مامان خندید که نفس عمیقی کشیدم:

_من از همین تریبون پشیمونی خودم و اعلام میکنم…پررو منم
خنده هاشون ادامه داشت و مامان در تایید حرفم سر تکون میداد:
_آفرین پسر!

ناهار و که خوردیم به بهونه کلاس داشتن تو دانشگاه از خونه زدم بیرون.
فرهاد سر خیابون منتظرم بود.
سوار ماشینش شدم و راه افتادیم…
حرف هامون راجع به هلن در جریان بود که فرهاد ادامه داد:

_حواست و جمع کن اون خیلی زرنگه بی هیچ حرفی که بتونه اتویی شه واسش برو ببینش و این شنود و بذار تو ماشینش
سری به نشونه تایید تکون دادم:

_همچنان با یزدان در تماسه؟
اوهومی گفت:
_مدام باهمن من شک ندارم که یزدان واست یه نقشه ای داره این شنود و که بذاری تو ماشینش همه چی و میفهمیم بهت قول میدم

تا وقتی زمان قرار با هلن برسه با فرهاد بودم تا بالاخره عقربه کوچیک ساعت به عدد 5 نزدیک شد.
نزدیک همونجایی که با هلن قرار داشتم از ماشین فرهاد پیاده شدم و چند دقیقه ای منتظر موندم تا هلن رسید.

سوار ماشین که شدم لبخندی زد:
_سلام ستاره سهیل!
به جواب سلام بسنده کردم و ادامه دادم:

_راه بیفت باهم حرف میزنیم
چشمکی زد:
_اطاعت

و همزمان با راه افتادن ادامه داد:
_خانم بچه ها خوبن؟
با تعجب نگاهش کردم که دوباره لبخند سرسام آوری زد:
_آره دیگه مگه تو بیمارستان بهت نگفتن داری بابا میشی!

نفس هام نامنظم شد هلن خیلی زرنگ تر از اونی بود که فکرش و میکردم سعی کردم خودم و کنترل کنم:
_خوبن
جواب داد:

_فکر کنم این بچه اعث شه که راحت تر پیشنهادم و قبول کنی البته اینم بگم که من فعلا اصراری ندارم واسه گرفتن خونه..میتونیم یه مدت از خونه من به عنوان خونه مشترکمون استفاده کنیم!

دلم میخواست داد بزنم
دلم میخواست خفش کنم اما حالا وقتش نبود اون باید فکر میکرد که من از هیچی خبر ندارم و قراره به پیشنهادش فکر کنم واسه همین گفتم:
_من هنوز تصمیمی نگرفتم

جلو یه کافی شاپ نگهداشت:
_بریم یه قهوه بخوریم توهم کم کم تصمیمت و میگیری!
بهترین فرصت بود واسه چسبوندن شنود به زیر صندلی که قبول کردم:

_خیلی خب
و بعد از پیاده شدنش طوری که متوجه نشه شنود و چسبوندم زیر صندلی و پیاده شدم….
🍃🍃🍃

این نوشته رمان دلبر استاد پارت 66 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d9%84%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-66/feed/ 6
رمان نیهان پارت 26 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-26/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-26/#comments Tue, 28 Jul 2020 16:28:49 +0000 http://romanone.com/?p=3662   به ستون نزدیک ساحل تکیه دادم: اووووه چه خبره؟ یاسمین: آره باباهاشون تو شرکت شعبه ی ایران مشغولن. با کنجکاوی نگاهش کردم. یاسمین: زیرمجموعه ی تو، بابام، عطابیگ و سوراج. شوک چندم بود؟ مات و مبهوت نگاهش کردم و اون خندید: آراس من انقدرا هم احمق نیستم که نفهمم تو چقدر عذاب کشیدی. ندونم …

این نوشته رمان نیهان پارت 26 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

به ستون نزدیک ساحل تکیه دادم: اووووه چه خبره؟
یاسمین: آره باباهاشون تو شرکت شعبه ی ایران مشغولن.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
یاسمین: زیرمجموعه ی تو، بابام، عطابیگ و سوراج.

شوک چندم بود؟ مات و مبهوت نگاهش کردم و اون خندید: آراس من انقدرا هم احمق نیستم که نفهمم تو چقدر عذاب کشیدی. ندونم چه اتفاقاتی برات افتاده و چقدر از اینکه باعث و بانیش پدرم بوده اذیت نشدم. هر دفعه که خواستم نزدیکت بشم یادم افتاد و فاصله گرفتم.
می دونست و من فکر کردم عاشقمه. این افکار دست خودم نبود و می دونستم درست نیستند اما می اومد و من هم نمی تونستم جلو دارشون بشم. نمی دونم چطور اما یه اعتماد همیشگی می خواستم که مطمعنم کنه که هست و کنارم می مونه.
_ بهم ترحم کردی آره؟
فورا از جاش بلند شد و روبروم ایستاد: نه آراس این چه حرفیه. آراسِ من انقدر قوی و بزرگه که نیازی به دلداری منو امثال من نداره.
دستام رو گرفت: اینا رو گفتم چون میخوام بفهمی من با دونستن اینا دو دل بودم نزدیکت بشم. سرزنشم نکن فکر می کردم یه ممنوعه ی خاصی که هر کسی حق نزدیک شدن بهت رو نداره.
_ یعنی من انقدر مهمم؟
یاسمین: تو با ارزش ترین هدیه ی خدا به من بیچاره ای… چاره دردم فقط تویی آراس…
_ یاس اینجوری میگی ناراحت میشم من بیشتر از تو عاشقم…
دستش دور شونه ام حلقه شد و کنار گوشم لب زد: فقط خدا می دونه که چقدر مدیون گوشیت شدم آراس.
خنده ام گرفت و دستام رو دورش حلقه کردم: داری رشوه میدی که قهر نکنم؟
یاسمین: من هیچوقت با محبتم گروکشی نمی کنم. این عشق رشوه نیست وجود ماست پس هر وقت دلخور شدی قهر نکن بپرس بزن اما قهر نکن.
زیر گلوم رو بوسید.
_یاس؟
یاسمین: جان؟
_ می خوام بدونم چه خوبی در حق کی کردم که خدا تو رو بهم داد؟
یاسمین: عزیزمن این نظر لطفته اما اون سوال منم بود.
خندیدیم…
کاش برگردم عقب…
کاش برسم به خاطره های خوشم با تو…
کاش بدونم چطور به اینجا رسیدیم…
تو شدی اسیر خاک و من شدم اسیر نبودنت…
یاس من…
گل من…
دلتنگتم…

*گلاره

چشمام رو بستم قطره های اشکم سرازیر شد و چشمام سوخت. دوست دارم بدونم دقیقا خدا قراره چه جوری حساب هامون رو باهم تسویه کنه؟ کی مقصر بود؟ آراس؟ عدنان؟ یاسمین یا نیهان؟
نزدیک شش ساعت بود غرق خاطرات تلخ آراس بودم و چشمام باز نمی شد. دلم سوخته بود برای آراسی که تا بحال طعم خوشی نچشیده بود. از فهمیدن ادامه ی ماجرا واهمه داشتم اما باید می خوندم قبل از اینکه این دفتر رو از دست بدم.
ساعت هشت صبح رو نشون می داد مرتضی با بچه تو حال بود و تو فکر اینکه من خوابم سر و صدا نمی کرد اما دریغ از لحظه ای خواب که به چشمم بیاد. خیلی خسته بودم. پتو رو روی سرم کشیدم و دفتر رو بغل کردم. نفهمیدم چطور اما پلکم سنگین شد و تقریبا بیهوش شدم.

*نیهان

بلند شدم و برای خوردن لیوان آبی به آشپزخونه رفتم. دیشب بعد رفتن گلاره و مرتضی با هاکان تماس گرفتم و با شماره خاموش مواجه شدم. اسمم رو می ذاشتن بچه سرراهی شرف داشت بگن پرنسس! اصلا نه پدری سراغمو می گیره و نه مادری نگرانمه. اون پول ماهیانه هم قطع شده و دیگه خبری از شرکت هم نیست. همه چیز به طرز خوفناکی آروم بود و از طوفان تو راه می ترسیدم. انگار که یکی تو دلم رخت بشوره مدام دلشوره داشتم. موعد صیغه با علی تموم شده بود و این یعنی پایان حماقت من!
سروصدا از واحد روبرویی می اومد و جرات نداشتم نگاه کنم. اما امکان هم نداشت آیهان برگرده. بعد از کلی کلنجار رفتن لیوان رو روی میز گذاشتم و به طرف در رفتم. از چشمی نگاه کردم و با دیدن کارگرهایی که مبل جا به جا می کردند با تعجب در رو باز کردم. رفت و آمدها زیاد شده بود و معلوم بود همسایه ی جدید تو راهه. دلم گرفت نمی دونم آیهان کجا بود اما من آدم کینه ای نبودم بخشیدمش تا خودم آروم بگیرم.
هر چی منتظر موندم صاحبخونه رو ببینم خبری نشد و داخل برگشتم. کارگرها هم چپ چپ نگاهم می کردند که چرا اینجوری لباس پوشیدی. نگفتن ولی خب خر نیستم که…
مگه شورتک و نیم تنه اشکالی داشت؟ از نظر من که نه!
اول صبحی سگ شده بودم و دست خودم نبود. قهوه درست کردم و مشغول خوردن شدم دروغ چرا می ترسیدم از خونه بیرون برم. می ترسیدم آراس بعد اون شب فهمیده باشه و بخواد تلافی کنه. گوشی به دست مشغول نت گردی بودم و دستم که حسابی کلافه ام می کرد می خارید.
زنگ به صدا در اومد و از جا پریدم.
_کیه؟
_ باز کن این درو.
با تعجب گفتم: شما؟
_ خاک عالم تو فرق سرم که نمی شناسی منو. حسامم.
با اخم گفتم: پس چرا خودتو قایم کردی؟
حسام: نخواستم بترسی.
_ از چی بترسم؟
حسام: از ریخت و قیافه ام.
سرم رو خاروندم: ریخت و قیافه ات چشه مگه؟
حسام: اصول دین می پرسی؟ باز کن بیام بالا جواب بدم دیگه.
دکمه رو زدم و در خونه رو باز گذاشتم. دوباره مشغول درست کردن قهوه شدم. خوشحال بودم که یکی سراغم رو گرفته. در بسته شد و صدای گرفته اش بلند شد: یاالله حاج خانوم یه چای حاجی پسند بیار که شوهرت تشنشه.
با تعجب برگشتم و خواستم بخاطر مزه پرونیش بمبارونش کنم که با دیدن صورتش حرف تو دهنم ماسید.
_ یا خدا این چه وضعیه حسام؟
به سمتش دویدم و با دست سالمم مشغول وارسی صورت و گردنش که خونی بود شدم. یه زخم عمیقی پایین تر از گوشش روی گردنش افتاده بود که خونریزی زیادی داشت.
_ چه غلطی کردی تو آخه؟
حسام: مثلا داری دلسوزی میکنی برام؟
چپ چپ نگاش کردم و به سمت اتاق خواب رفتم. وسایل و محلولی که ازش برای ضدعفونی استفاده می کردم آوردم. روی مبل نشوندمش و جلوی پاش زانو زدم. مشغول تمیز کردن و چسب زدن زخماش شدم.
_ این چه وضعشه؟ کدوم گوری بودی؟
حسام: سر گور خواهرت.
با عصبانیت نگاهش کردم.
حسام: راست می گم سر خاک یاسمین بودم.
_ حتما با خود یاسمین هم کشتی گرفتی.
دستی به گچ دستم کشید: نه من اصولا با زیر خاکی ها کاری ندارم.
دستش رو پس زدم و به زحمت روی دستش رو بتادین زدم: رو خاکی ها هم به دردت نمی خورن.
صورتش جمع شد: همچین میگی زیر خاکی رو خاکی کسی ندونه فکر میکنه چی پیدا کردیم. یه دعوای ساده بود بابا.
سری از تاسف تکون دادم: با کی؟ سر چی؟ آخه تو ۲۸ سالته الان باید زن و زندگی داشته باشی نه اینکه لات بشی بری دعوا.
حسام: زن کجا بود؟
چیزی نگفتم و چسب آخر رو روی پیشونیش زدم.
_ آدم ندیدی اینجوری نگام می کنی؟
نگاه خیره اش رو گرفت: آدم زیاد دیدم جهش یافته ندیدم.
در حال جمع کردن وسایل روی میز توپیدم: جهش یافته تویی خیار… میری لات بازی که چی؟
به پشتی مبل تکیه داد: لات بازی نبود.
وسایل رو داخل اتاق گذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم: به هرحال دعوا کردی.
حسام: مهم نیست.
دو تا قهوه ریختم و برگشتم. قهوه ها رو روی میز گذاشتم چشماش رو باز کرد و تکیه اش رو برداشت: نیهان خسته ام اجازه بده چند ساعتی اینجا استراحت کنم.
دلم براش کباب شد چشماش قرمز بود و معلوم بود نخوابیده حسابی خسته بود.
_ برو تو اتاق استراحت کن.
حسام: همینجا خوبه.
_ پاشو لوس نشو.
بلند شد و به سمت اتاق رفت.

در یخچال رو با حرص بستم و روی صندلی نشستم. با این وضعیت دستم نمی تونستم کاری انجام بدم و حسابی عصبی بودم. گوشیم زنگ خورد و با تعجب به شماره ی هاکان خیره شدم. با عجله به سمتش هجوم بردم و قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم: هاکان تو کجایی؟
خندید اما این خنده عادی نبود غم داشت.
هاکان: چیزی نیست خواهر کوچیکه درگیر پدرتم.
_ پدر من پدر تو نیست؟
کمی سکوت کرد: چرا… ولی بستگی داره پدر بودن از نظر تو چی باشه؟
دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم: هاکان ول کن بگو ببینم چیکار کردی؟ من دیگه پوسیدم تو این خونه.
هاکان: فسیل هم بشی باید تحمل کنی. نیهان درد رو دردام نذار تو فقط خونه باش بیرون نرو.
کلافه بودم و این حرفاش کلافه ترم می کرد: با این دست صاحاب مرده ام چیکارکنم؟
هاکان: خدا نکنه. می فرستم بیان بازش کنن نگران نباش. درو روی کسی باز نکن.
تعجب نکنم از نگرانیش برای خودم؟
_ خسته شدم هاکان.
هاکان: نیهان برات اینجا کار گیر آوردم تو شرکت خودتون. جانان کمک حالت میشه برگرد.
مکثم زیاد طول کشید.
هاکان: نیهان؟
سرم رو از حرص تکون دادم و موهام روی صورتم ریخت: نه نمی خوام برگردم.
قطع کردم. سرم رو عقب بردم و نفسم رو رو به بالا فوت کردم. موهام بالا پریدند و تو اون حال مشوش خنده ام گرفت. دوباره تکرار کردم و بلندتر خندیدم.
حسام: روز به روز داری دیوونه تر میشی.
از جا پریدم و با تعجب نگاهش کردم. نزدیک تر شد و به سمت یخچال رفت. لیوان آبی پر کرد و خورد.
حسام: چی شد؟
_ هان؟
خندید و سرش رو تکون داد: دو روز باهات یه جا بمونم مثل خودت خل میشم.
اخمام تو هم رفت: اولا خیلیم دلت بخواد پیشم بمونی در ثانی چه معنی میده بیای پیش من بمونی. بیا برو گمشو بیرون.
لیوان رو روی میز گذاشت: داری بیرونم میکنی؟
_ البته.
به صورتش اشاره کرد: ببین زدن زیر چشمم بادمجون کاشتن بندازیم بیرون آواره میشم دوباره میزنن میترکونن این دماغ لامصبو…
_ وایسا وایسا… اصلا بگو ببینم کی همچین بلایی سرت آورده؟
سرش رو خاروند.
_ حسام؟
صندلی رو کشید و نشست. روی صندلی کناریش جا گرفتم. پنج دقیقه ای گذشت و در آخر صبرم سر اومد و جیغ زدم: د جون بکن دیگه…
چشماش رو از صدای جیغم فشرد: دیوانه سرم رفت باشه میگم.
منتظر به لبهاش زل زدم. داشت اذیتم می کرد دستم رو به حالت تهدید به سمتش گرفتم که گفت: آدمای آراس زدند.
از جا پریدم و دور خودم چرخیدم. آراس! وحشت داشتم از اون تیله های آبی می ترسیدم.
حسام: نیهان؟
_ میاد سراغم…
از جاش بلند شد: دیوونه شدی؟ این چه حالیه؟ اون فقط دنبال اون بسته اس نه تو…
انگشتم رو گاز گرفتم: دیگه بدتر… تو که کاره ای نیستی اومده سراغ تو. وای به حال من…
کلافه دستم رو روی صورتم کشیدم: حسام اون فهمیده من برداشتم میاد سراغم…
نزدیک تر اومد و روبه روم ایستاد: تو واقعا می خواستی من‌و بکشی؟
با تعجب نگاهش کردم.
حسام: تو با این ترست می خواستی من‌و بکشی؟

*نیهان

هر حرکت و رفتاری که انجام می دادم دست خودم نبود. حقیقتا از ضعف مزخرفی که داشتم حالم به هم می خورد. دستی به صورتم کشیدم. عرق سرد از کمرم جاری بود: وقت شوخیه الان؟
خندید و دورم چرخید: تو داری از ترس اسم آراس پس میفتی دختر.
غرق غم بودم و دلم داشت به هم می پیچید. گریه می خواستم و نمی دونستم این تهوع از کجا اومده بود. بدتر اینکه باز هم نفسم داشت می رفت و این بار بی پناه تر از هر سری هیچ کپسول اکسیژنی تو خونه نداشتم. فقط یکی دوتا اسپری باقی مونده بود.
حسام: نیهان خوبی؟
صدای نگرانش باعث شد بغضم بشکنه و های های بزنم زیر گریه.
_ اون… اون میاد منو بکشه حسام من تنهام من کسی رو ندارم… من…
تک دست سالمم رو از روی صورتم کنار زد و با تعجب و خنده به اشکام نگاه کرد. خب حق داشت این رفتارم بیشتر لوس بازی بود تا اندوه و ناراحتی.
اشکم رو پاک کرد به زور داشت خودش رو کنترل می کرد که نخنده…
اخمام توهم رفت: بخندی می زنمت.
همین حرفم باعث شد شلیک خنده اش به هوا بره و من ناقص بیفتم به جونش.
انقدر قوی و قدرتمند بود که با یه دست نگهم داشت و همراه خنده بغلم کرد. آب دهنم رو قورت دادم و خفه شدم.
حسام: تو رو باید اینجوری ساکت کرد.
قلبم می کوبید و بوی عطر لامصبش زیر بینیم می پیچید. چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم.
حسام: نترس من هستم پشتتم نمی ذارم خواهر عشقم اذیت بشه.
چشمام رو فورا باز کردم و انگار که از یه بلندی پرت بشم عقب کشیدم. لبخند مهربونی زد و من بی توجه پشت کردم و به سمت اتاق رفتم.
حسام: نیهان؟
چرخیدم و آشفته نگاهش کردم. موشکافانه نگاهم کرد و گفت: من مجبورم چند وقتی طرف خونه نرم و تماسی با خانواده ام نگیرم.
منتظر جواب من بود و من تو این دنیا نبودم.
حسام: خوبی؟
سرم رو تکون دادم تا افکارم مغزم رو سوراخ نکنه.
_ آره خوبم.
حسام: فهمیدی چی گفتم؟
سرم رو تکون دادم.
حسام: اگه از نظر تو اشکالی نداره اینجا باشم دردسری برات درست نمی کنم خواهش میکنم.
می خواست خونه ی من بمونه؟
_ اما من یه اتاق خواب دارم.
حسام: اشکال نداره تو هال می خوابم.
سری تکون دادم: باشه.
از نظر من مشکلی نبود هر چقدر هم که عرف و شرع ایجاب می کرد که کاه و آتیش کنار هم نباشند.
روی تخت نشستم و از روی میز بغل تخت اسپری رو برداشتم تکونش دادم و دوپاف نفس گرفتم. کم مونده بود حالا از کی باید می گرفتم. به هاکان هم نمی شد گفت نباید می فهمید حسام اینجاست.
چیزی به شام نمونده بود و گرسنه ام بود. از اتاق بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم با دیدن میز شام که قورمه سبزی و پلو روی میز بهم چشمک میزد چشمام گشاد شد و با تعجب به اطراف نگاه کردم. خبری از حسام نبود. زنگ در به صدا در اومد و به سمت در رفتم. انقدر از بوی غذا ضعف کرده بودم همین که قیافه ی حسام رو دیدم در رو باز کردم. در خونه رو باز گذاشتم و توی آشپزخونه پریدم. هر چقدر سخت و طاقت فرسا مجبور بودم تحمل کنم. با یه دست غذا خوردن واقعا سخت بود.
حسام: شکمو منتظرم میموندی خب.
با دهن پر نامفهوم گفتم: دستت درد نکنه گشنه ام بود.
چپ چپ نگاهم کرد: چی گفتی؟
خندیدم. وسیله های تو دستش رو روی مبل گذاشت و اومد. صندلی کناریم رو کشید و قاشق رو از دستم گرفت. با تعجب نگاهش کردم. به کمک چنگال تیکه گوشت ها رو جدا کرد و یه قاشق پر جلوم گرفت.
_ خودم می تونم بخورم.
حسام: می دونم اما سخته بخور من بعد تو می خورم.
معذب شده بودم اما خوردم. نگاهش نمی کردم انگار که داشت به بچه اش غذا می داد با صبر و حوصله محتویات بشقاب تموم شد.
دستی به شکمم کشیدم: دستت درد نکنه خیلی وقت بود اینجوری غذا نخورده بودم.
لبخندی زد و برای خودش هم غذا کشید. نخواستم بی ادبی کنم و حین خوردن نگاهش کنم. بشقابم رو داخل سینک گذاشتم و به زحمت شستمش.
حسام: دست نزن خودم میشورم.
لبخند زدم: تو همینجوریش هم منو مدیون خودت کردی.
به طرف تلویزیون رفتم. هنوز ننشسته بودم که زنگ در به صدا دراومد. با استرس به حسام نگاه کردم. با دهن پر سوالی نگاهم کرد.
_ برو تو اتاق شاید هاکان باشه.
از جاش بلند شد و من به طرف در رفتم. خودش بود. دکمه رو زدم و در هال رو باز گذاشتم.
از پله ها بالا اومد و فورا داخل خونه پرید. کلاهش رو برداشت و ساک دستی رو روی زمین گذاشت.
_ سلام.
ناغافل بغلم کرد: سلام خواهر کوچیکه.
تعجب کردم خب هاکان اصولا آدم احساسی نبود خصوصا برای من!
دستی روی گچ دستم کشید: بدو که میخوام راحتت کنم دختر خوب.
_ میخوای بازش کنی؟
چشمک زد و ساک رو برداشت و به طرف پریز برق رفت: آره عزیزم بیا زود اینجا.

*نیهان
دستم رو مالیدم و حین اینکه میخندیدم گفتم: عاشقتم هاکان نمیدونی چقد اذیتم میکرد.
لبخند مهربونی زد: قابل نداشت نمیخوای یه چای بهم بدی؟
_ حتما.
پریز چای ساز رو به برق زدم.
هاکان: داشتی شام میخوردی؟
نگاهی به تک بشقاب روی میز انداختم و نفس آسوده ای کشیدم: آره.
هاکان: تو با اون وضع دستت آشپزی کردی؟
لبخند پر استرسی زدم: نه برادر من همش سفارشیه.
سری تکون داد و پشت میز نشست: یه بشقاب میدی؟
بشقاب و قاشق و چنگال رو جلوش گذاشتم. تمام محتویات دیس رو خالی کرد و من آویزون نگاهش کردم. حسام هنوز نخورده بود.
هاکان: بشین تو هم غذاتو بخور.
به بشقاب حسام نگاه کردم یکی دوقاشق خورده بود فقط! بشقاب رو داخل یخچال گذاشتم و یه ظرف خورشت هم برداشتم: تو بخور من از خوشحالی میل ندارم بعدا میخورم.
لبخند احمقانه ای که روی لبام بود متعجبش کرده بود.
هاکان: باشه.
سینی چای رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم. غرق تلویزیون بود به دستم نگاه کردم که هنوز کبودی داشت و پوستش مقداری جمع شده بود.
هاکان: نگران نباش چند روز بعد کلا خوب میشه.
_ نگران نیستم خوشحالم.
نگاهش کردم بین گفتن و نگفتن مردد بودم خب چیز ساده ای نبود بخوام از هاکان بپرسم چرا یهویی مهربون شدی.
_ هاکان؟
هاکان: جان؟
لیوان چای رو برداشتم: کی میتونیم بریم سر خاک یاسمین؟
حرفی نزد و نگاهش رو پایین دوخت. چند ثانیه مکث کرد و گفت: بذار اوضاع آروم بشه شاید از اینجا بردمت.
آب دهنم رو قورت دادم. نپرسیدم و نخواستم به تهش برسم. اصرار نکردم و ساکت موندم. تجربه ثابت کرده بود هاکان آدم لجباز و یه دنده ای بود که تخته گاز تا حرف خودش می رفت. نمی خواستم لجش در بیاد.
_ از بابا خبر داری؟
انگار سوالاتم به مذاقش خوش نیومد که لیوان نصفه ی چای رو داخل سینی گذاشت: آره خوبه یه پتو بده خوابم میاد.
چشمام گشاد شدند: اینجا می خوابی؟
هاکان: پس کجا برم تو خیابون؟
_ نه منظورم این نبود الان میارم.
با استرس به طرف اتاق رفتم قفل در به آرومی باز شد. حسام پشت در ایستاده بود و با ایما و اشاره می پرسید رفت؟
سرم رو به منی نه بالا انداختم و پتو از داخل کمد برداشتم. از اتاق بیرون اومدم و پتو رو روی هاکان که روی کاناپه دراز کش بود کشیدم.
_ چیز دیگه نمیخوای؟
چشم بست: نه دستت درد نکنه.
چراغ ها رو خاموش کردم و داخل اتاق شدم روی تخت نشسته بود. پتو و بالشتی از کمد در آوردم و به دستش دادم. دستم رو به نشانه ی سکوت روی لبم گذاشتم. گوشیم رو برداشتم و تایپ کردم: صدامون میره بیرون میفهمه خواهش میکنم امشبو مدارا کن.
سری تکون داد و بالشت رو روی پارکت سرد انداخت دست برد کمربندش رو باز کرد و من چرخیدم. چند ثانیه بعد دستش روی شونه ام نشست و آروم برگشتم و با دیدن زیر شلواری تو تنش با تعجب نگاهش کردم. بی صدا خندید و دراز کشید. پتو رو روش کشید و چشماش رو بست. دلم سوخت من انقدرا هم بی رحم نبودم دیگه نهایت نامردی بود. دوباره تایپ کردم: بیا اونور تخت بخواب تخت بزرگه اینجا کمر درد می گیری.
تکونش دادم نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت و زل زد بهم.
گوشی رو گرفت و تایپ کرد: اذیت نمیشی؟
لبخندی زدم و آروم گفتم: نه!
بلند شد و گوشه ی تخت پتو رو روی خودش کشید و خوابید. در رو قفل کردم و چراغ رو خاموش کردم. گوشه ی دیگه ی تخت زیر پتو خزیدم و چشمام رو بستم…
چند دقیقه ای نگذشته بود چشمام کم کم داشت گرم می شد. هرم نفس داغش به گوشم خورد: گشنمه نیهان…
چشمام رو باز کردم و بلند شدم. به آرومی از اتاق بیرون اومدم و خوابالود غذا و خورشت رو داخل مایکرویو گذاشتم تا گرم شه. چند دقیقه بعد غذا داخل سینی با آب و ترشی روی تخت بود. خوشحال و قدردان نگاهم کرد و با نور گوشی مشغول خوردن شد و من خوابیدم.

🆔 @romanman_ir

این نوشته رمان نیهان پارت 26 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-26/feed/ 6
رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 87 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-87/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-87/#comments Sun, 26 Jul 2020 19:31:31 +0000 http://romanone.com/?p=3656   _ کیی وقتی تازه از خواب بیدار شده وچشم هاش رو باز کرده اول لگد میزنه بعد به اطرافش نگاه میکنه؟! اصلا میدونی اونجا پای من.. از خجالت جیغی میکشم و چپ چپ بهش نگاه میکنم. _ چیه خب؟ الان من درد دارم باید چیکار کنم؟!هوم؟! من: من که بهت گفتم بزار برم دکتر …

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 87 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

_ کیی وقتی تازه از خواب بیدار شده وچشم هاش رو باز کرده اول لگد میزنه بعد به اطرافش نگاه میکنه؟! اصلا میدونی اونجا پای من..

از خجالت جیغی میکشم و چپ چپ بهش نگاه میکنم.

_ چیه خب؟ الان من درد دارم باید چیکار کنم؟!هوم؟!

من: من که بهت گفتم بزار برم دکتر رو خبر کنم!

دیوید بدجنس نگاهم میکنه و میگه:
_ دکتر نمیخواد خودت بیا خوبش کن!

اول متوجه منظورش نشدم اما بعد از چند لحظه متوجه معنی حرفش میشم و با حرص بالشتی که گوشه تخت بود رو برمیدارم و محکم توی سر دیوید میزنم و میگم:

من : بده عمت برات خوبش کنه پسره بی حیا!

دیوید در حالی که داشت سرش رو ماساژ میداد با لحن متفکری میگه:

_ بانو الکساندرا رو میگی؟! اون خودش شوهر داره فکرنکنم دوست داشته باشه از این کارها با برادر زادش انجام بده ..این کار فقط از دست تو برمیاد مگه اینکه خودت پیشنهاد بهتری داشته باشی .

اول با چهره ای سرخ شده از خجالت به چشم های پرشیطنت دیوید که مشتاقانه منتظر جواب من بود نگاه میکنم و بعد نفس عمیقی میکشم و اهسته به دیوید نزدیک میشم.

رنگ نگاهش کم کم تغییر میکنه و چشم هاش خمار میشه. به ارومی صورتم رو به سمت لب های دیوید میبرم و وقتی که چشم هاش رو بست فورا سرم رو عقب میبرم و دوباره بالشت رو محکم چند بار پشت سر هم به سر و بدن دیوید میزنم.

دیوید بعد از چند لحظه انگار تازه از خوک خارج میشه و به خودش میاد. یکی از دست های من رو میگیره و میگه:

_ وایسا ببینم دختره دیونه !من رو میزنی؟! من؟!!!! شاهزاده این کشور رو میزنی؟! اون هم با بالشت؟!

پشت چشمی براش نازک میکنم و با شیطنت میگم:

من : بله که میزنم ! چون بی ادب شده شاهزادمون حقشه یکم تنبیه بشه!

دیوید اخم ریزی میکنه و من رو به سمت خودش میکشونه .

_ تو زدی پای من رو داغون کردی حالا من باید تنبیه بشم؟!

با ناز کمی سرم رو خم میکنم و مظلوم نگاهش میکنم.

من: دلت میاد من رو تنبیه کنی ؟!

دیوید چند لحظه ای خیره نگاهم میکنه و با حرص میگه:
_ اینجوری نگاهم نکن فایده نداره از تنبیهت صرف نظر نمیکنم.

به نرمی توی بغلش میخزم. سرم رو نزدیک گردنش میبرم و خیلی اروم نفس های داغم رو روی گردن و گوشش میفرستم.

_ نکن دختر!

بی توجه به حرفش به کارم ادامه میدم که یک دفعه من رو از خودش جدا میکنه و لحن جدی میگه :

_ نکن دختر! با روح و روان من بازی نکن!

نوازش وار دستن رو روی ته ریش های ثورتش میکشم و میگن:

من: چرا؟! اگه من اجازه بازی باهاش رو نداشته باشم پس کی میخواد اجازش رو داشته باشه؟!

دیوید دستم رو میگیره و میگه:
_ پس هر اتفاقی که بعدش افتاد مقصرش خودتی دختر کوچولوی نازنازی!

به ارومی چشم هام رو میبندم و خودم رو دست هرم نفس های داغ و نجواهای عاشقانش میسپارم. بوسه های پر عطشش رو روی جای جای صورتم احساس میکردم.

دست دیوید روی بدنم به حرکت در میاد و روی پهلوهام متوقف میشه . به ارومی دستش رو زیر لباسم میبره و شروع به نوازش کردنم میکنه.

_ ایزابلا من…

به صدای تقه ای که به در میخوره دیوید نفسش رو پر حرص بیرون میده و با صدایی که سعی میکرد زیاد از حد بلند نشه میگه:

_ بگو ..میشنوم.

_ سرورم دوشیزه الیس اینجا هستن و قصد ملاقات با شما رو دارن.

_ بگو بعدا بیان الان کسی رو به حضور نمیپذیرم.

بعد از گفتن این حرف دیوید دوباره به سمت من برمیگرده و سرش رو نزذیک صورتم میاره که یک دفعه در باز میشه و الیس با چهره ای در هم وارد اتاق میشه.

یکی از ندیمه ها در حالی جای سیلی الیس روی صورت به وضوح خودنمایی میکرد با قدم های لرزون به سمت ما میاد و ترسیده میگه :

_ سرورم ب..با..باورکنید ..من سعی کردم جلوشون رو بگیرم تا وارد اتاقتون نشن ..اما..اما…

دیدید دستش رو به نشانه سکوت بالا میاره و با لحن جدی میگه :

_ متوجه شدم ..تو میتونی بری .

ندیمه با اسودگی نفس راحتی میکشه و بعد از تعظیم کوتاهی فورا اتاق رو ترک میکنه. دیوید کمی از من فاصله میگیره و با لحن سرد و خونسردی رو به الیس میگه :

_ امیدوارم برای امدن به اینجا و کاری که انجام دادی دلیل خوبی داشته باشی .. دوشیزه الیس!

الیس دستش رو به سمت من میگیره و با لحنی که نفرت از داخل تک تک کلماتش موج میزد میگه :

_ به خاطره این دختره…به خاطره این هرزه..حاضر شدی مادر من .. کسی که هم خون خودت بود رو حبس خانگی کنی؟! حاضر شدی پای عمه خودت رو به دادگاه بکشونی و اون رو متهم کنی؟!

دیوید اخم ترسناکی میکنه . دستش رو روی کمرم میزاره و با لحن هشدار دهنده ای رو به الیس میگه:

_ امیدوارم در اینده بیشتر مواظب حرف زدنت باشی دختر عمه! چون کسی که تو داری این خطابش میکنی همسر من و ملکه اینده این کشور به حساب میاد و توهین به ایشون توهین به من محسوب میشه ! بی احترامی این دفعه رو میزارم روی حساب شرایط روحی بدی که به خاطره اتفاقی که برای مادرت رخ داده الان داری . اما دفعه بعد تضمین نمیکنم راحت از کنار همچین رفتاری بگذرم.

چهره الیس از شدت عصبانیت و قرمزی کم کم داشت رو به کبودی میرفت . نگاه پر از نفرتش روی صورت من و دست دیوید که روی کمرم قرار داشت میچرخه و پوزخندی میزنه.

_ کشوری که همچین گدازاده بی اصل و نسبی قرار ملکه اینده اون بشه معلومه در اینده قراره چه بلایی سرش بیاد.

من: داشتن ملکه بی اصل و نسب خیلی بهتر از داشتن یک ملکه تن فروشه . ملکه گدازاده حدعقل درد قشر پایین جامعه و مردم عادی رو به خوبی درک میکنه و میتونه کمکشون کنه اما ملکه که تن فروش باشه یه کشور رو به فساد میکشونه. اینطور فکر نمیکنید دوشیزه الیس؟!

الیس پوزخند هیستریکی میزنه و با دستش به من دیوید اشاره میکنه:

_ جالبه کسی که خودش تا چند لحظه پیش داشت تن فروشی میکرد الان یکی دیگه رو تن فروش خطاب میکنه! تو اگه همین الانشم اینجایی به خاطره فروختن تنته وگرنه استحقاق همچین جایگاهی رو نداری!

این دختر واقعا وقیح بود! اخم های دیوید در هم کشیده میشه . قبل از اینکه دیوید بیشتر از این عصبانی بشه باید این بحث رو تموم میکردم.

تک سرفه ای میکنم و خیلی جدی به الیس نگاه میکنم.

من: فکرنکنم معاشقه با کسی که شوهرت محسوب میشه اشکالی داشته باشه! دوشیزه الیس اگه فقط امدید اینجا تا خشم و عصبانیتتون رو اینطوری تخلیه کنید باید بگم جای درستی رو انتخاب نکردید. شما با این حرف ها هیچ کمکی نمیتونید به مادرتون بکنید . اگه واقعا به بیگناهی مادرتون ایمان دارید پس بهتره دنبال مدرک بگردید و با اسنادی معتبر پیش پادشاه برید و بی گناهی بانو الکساندرا رو ثابت کنید!

_ پیش پادشاه ببرم؟! پادشاه به اندازه ای احمقه که خواهر خودش رو به خاطره دسیسه های یه دختر تازه از راه رسیده گدا که عشق قدرت اون رو کور کرده و برای رسیدن به مقام ملکه بودن مادر من رو میخواد از سر راه برداره به زندان انداخته!
فکرمیکنی همچین پادشاهی حتی اگه مدرک اثبات بی گناهی مادرم رو پیشش ببرم قبول میکنه؟!

دیوید از روی تخت بلند میشه و به سمت الیس میره . چهرش انقدر ترسناک شده بود که حتی من هم جرعت نگاه کردن بهش رو نداشتم.

الیس ترسیده چند قدم به عقب میره . دیوید به شدت پدرش رو دوست داشت و روی اون حساس بود. ولی حالا الیس با حرف هایی که زده بود جوری دیوید رو عصبانی کرده بود که حتی من هم نمیتونستم جلوی خشمش رو بگیرم.

_ تو فکر میکنی لیاقت این رو داری که درمورد پدرم اینجوری صحبت کنی؟! تو و مادرت اگه …

با صدای ندیمه ای که ورود پادشاه رو اعلام میکرد دیوید حرفش رو نیمه کاره رها میکنه و با چشم های به خون نشسته به الیس خیره میشه.

پادشاه با چهره اروم اما جدی همیشگیش وارد اتاق میشه . نگاه اجمالی به تک تک افراد حاضر در اونجا میندازه و رو به الیس با لحن خشک و جدی میگه:

_ من همیشه خواهرم رو به خاطره داشتن همچین دختری تحسین میکردم و همیشه تورو به مثل دختر نداشتم دوست داشتم اما با حرف هایی که الان شنیدم از تو و از زمانی که خواهرم برای تربیت تو گذاشته واقعا نا امید شدم.
این مدل حرف زدن و به کار بردن این الفاظ در شأن یک دختر از خانواده سلطنتی نیست دوشیزه الیس!

 

این نوشته رمان شاهزاده و دختر گدا پارت 87 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%da%af%d8%af%d8%a7-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-87/feed/ 2
رمان خان پارت 88 http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-88/ http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-88/#comments Fri, 24 Jul 2020 07:12:49 +0000 https://romanone.com/?p=3650   🌸گلناز فائزه دید دارم از کنترل خارج میشم و داد و بیداد راه انداختم تو کوچه گفت فائزه: خانوم تو رو خدا… به خودت بیا.. اینجا تو کوچه داد و بیداد نکن.. بیا.. بیا بریم یه جا دیگه حرف میزنیم وسط کوچه که نمیشه.. ابرومون رفت.. الان همه خیال میکنن چه خبره.. 🌸 با …

این نوشته رمان خان پارت 88 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
 

🌸گلناز

فائزه دید دارم از کنترل خارج میشم و داد و بیداد راه انداختم تو کوچه گفت
فائزه: خانوم تو رو خدا… به خودت بیا.. اینجا تو کوچه داد و بیداد نکن.. بیا.. بیا بریم یه جا دیگه حرف میزنیم وسط کوچه که نمیشه.. ابرومون رفت.. الان همه خیال میکنن چه خبره..

🌸 با عصبانیت گفتم
گلناز: خیال میکنن چه خبره? مگه کم خبریه.. شوهرم که خیال میکردم مرده زندسسس.. تو همین شهره ور دل من.. محرم رازم.. کسی که عین خواهرمه خبر داشته و بهم نگفته.. بعد میگی چه خبره? فائزه من گذشتمو به امیر نگفتم.. اینارو نگفتم حتی وقتی فکر میکردم افرا مرده نتونستم.. خواستم اما نتونستم بگم.. بعد الان که زندس چجوری بگم..

مکثی کردم و دوباره با ناراحتی توام با عصبانیت گفتم
گلناز: اگه امیر بفهمه زندگیم میپاشه.. گندم و ازم میگیره دیگه تو روم نگاه نمیکنه.. ولم میکنه.. تازه استرس.. نگرانی.. اینا براش سمه.. اگه بفهمه سکته میکنه.. تو باید میگفتی من باید با اون مرتیکه حرف میزدم.. نباید.. نباید.

🌸چشمام سیاهی رفت و دیگه یادم نمیاد چی شد وقتی چشمامو باز کردم دوباره تو خونه ی ترسناک اون زن دعانویس بودم سریع بلند شدم و دورمو نگاه کردم.. فکر کردم همه ی اینارو تو خواب دیدم شاید زنه جادوم کرده بود اما فائزه که به حرف اومد فهمیدم خواب نبوده..

فائزه: خوبی خانوم? حالت رو به راهه? تو کوچه از حال رفتی.. چاره ای نداشتم نمیشد تا خونه ببرمت فقط خونه ی این خاله خانوم نزدیک بود اوردمت.. حالت سر جا اومد? اب قند هست بیا خانوم یه قلپ بخور.. به خدا دست و پامو گم کردم..

🌸با نا امیدی گفتم
گلناز: خواب نبود نه? همش واقعی بود اره? اون…اون… زندس.. خدایا همینو کم داشتم همینو…کم داشتم به خدا.. خسته شدم.. امیر.. اون …

همینجوری چرت و پرت میگفتم و تو حال خودم نبودم اصلا نفهمیدم فائزه چجوری از اون خانومه دعا نویس خداحافظی کرد زیر دوش من و گرفت و تا تاکسی کشوند.. فقط تصویر باز کردن در خونه ی کتی جلوی چشمم بود… تصویر چشمای افرا.. خاطرات گنگ گذشته.. کتک زدن هاش. وارش… مردنشون.. مردنشون… خدایا خودم دیدم.. چطور ممکن بود..

🌸 فائزه منو برد تو اتاقم امیر مطب بود با بی حالی گفتم
گلناز: بهت گفتم خونه نیایم.. باید منو میبردی.. میبردی اونجا.. باید باهاش حرف بزنم… باید بهش بگم دست از سرم برداره..

فائزه: خانووووم.. گفتم که.. اون با شما کاری نداره.. من ضمانت میکنم.. نمیشه بریم اونجا.. اون خودش زن و زندگی داره.. تازه من قرار بود چیزی نگم.. نمیتونم الان بگم که شما فهمیدی.. منو بیچاره میکنه.. عصبانی میشه خانوم.. ببین فقط باید یه کار کنی.. شتر دیدی ندیدی.. اون رفته.. تموم شده مرده.. نه با شما کار داره نه میخواد اذیت کنه.. باور کن.. به خاک پدر خدابیامرزم.. این مرد با شما کاری نداره..

من مردد نگاهش کردم و گفتم
گلناز: پس اخه چرا.. چرا هی سر راهم سبز میشه.. منو میخواد دیوونه کنه.. یا بیاد سراغ امیر.. همه چیو بگه بهش..تو چمیدونی.. اصلا تو.. تو از کی میدونی? تازه بهت گفته?

🌸فائزه سری به نفی تکون داد و گفت
فائزه: خانوم.. ببین.. ماجرا مال خیلی وقت پیشه.. اون تهران بود.. بعد رفت شیراز.. زندگی خودشو داشت.. نمیدونم چیشد که برگشته.. واقعا نمیدونم.. دفعه اول که رو به رو شدین.. رفتم باهاش حرف زدم..

گلناز: خیلی وقته.. پس.. پس خیلی وقته.. از من متنفره? من.. ابروشو بردم بعد از این همه سال تو اون روستا هنوز که میری حرف گلنازیه که خان روستارو ول کرد و با بچه فرار کرد.. گلناز گیس بریده… من… بعدم خان رو به کشتن داد و.. بچه ی خودشم مرد.. هیچ کس یادش نرفته… چند سال گذشته اما کسی یادش نرفته.

🌸فائزه لبخندی زد و گفت
فائزه: اما همه میدونن.. همه حتی خودش.. که چه قدر خان ظالمی بوده… متنفر نیست.. شاید پشیمونه.. اما حالا دیگه خیلی گذشته… هرکی زندگی خودشو داره… دیگه گذشته دنبالتون نیست..

گلناز: وقتی این دفعه که دیدمش رفتی باهاش حرف زدی چیشد? چی بهت گفت? اتفاقی اومده.. برگشته? رفته پیش کتی? چرا با کتی و اردلان در ارتباطه?

🌸فائزه: راستش.. خب…بهم گفت به خاطر خانواده ی خودش اومده اینجا…گفت خواسته دورادور خبر شمارو داشته باشه زیر نظر داشته و دیده کتی دوست شماست.. با اونا اشنا شده.. اتفاقا به نازگل خانوم هم اون کمک کرده.. همون دفعه که اون یارو بهش گیر داده بود عوضیه…

گلناز: باشه … باشه… اصلا ادم خوب.. به نازگل کمک کرده دستش درد نکنه.. اما اخه چرا این همه سال گذشته بازم میخواد منو زیر نظر داشته باشه ? بهش گفتی منو اذیت نکنه?

🌸فائزه: خانوم بهم گفت من خودم بچه دارم زن دارم.. از سر کنجکاوی این کارو کردم منم گفتم شما بچه داری تازه بچه دار شدی مبادا بخواد شمارو اذیت کنه.. اونم گفت من هیچ وقت نمیخواستم اذیتش کنم.. من فقط دوست داشتن و بلد نبودم.. بابت گذشته هم پشیمون بود.. حالا شما منو قبول داری یا نه?

من سرمو به تایید تکون دادم و فائزه ادامه داد
فائزه: پس خانوم از من میشنوی شتر دیدی ندیدی.. بیخیالش شو.. اصلا انگار کسی رو ندیدی.. انگار کن افرا مرده.. فراموشش کن.. نباید باهاش کاری داشته باشی..

به حرف فائزه گوش دادم یعنی سعی کردم که گوش بدم…خواستم بگم شتر دیدی ندیدی یه دو سه روزی با خودم کلنجار رفتم و به روی خودم نیاوردم.. اما مگه فکر و خیال ولم میکرد.. اونقدری که حتی از گندمکم غافل شدم.. همش فکر این بودم نکنه بچم هم زنده باشه.. وقتی اریو زنده مونده.. لابد اونم زندس..

🌸 فائزه بهم هیچی نمیگفت تازه تهدیدم کرد که انقدر پاپی نشم وگرنه زندگیم به هم میریزه.. راست میگفت چاره ای نداشتم.. نباید انقدر پاپیچش میشدم…وگرنه دستی دستی زندگیم خراب میشد.. اما نه .. نتونستم با خودم کنار بیام اخه کتی بهم گفت اون ارسلان که در واقع همون افرای منه دو تا بچه داره.. اخه نمیشه که یه دیقه ای دو تا بچه اورده باشه تازه سن و سالش به طفل معصوم من میخورد.. اما این ماجرا بدجوری دستمو رو میکرد.. اگه میرفتم دنبال بچه حتی اگه زنده هم بود زندگیم به هم میریخت.. ممکن بود همه چی رو به بشه.. امیر میفهمید این همه سال چیو ازش پنهون کردم…

با صدای گریه ی گندم به خودم اومدم… بچه رو بغل کردم امیر تازه از سر کار اومده بود.. با ناراحتی گفت
امیر: گلناز باز چی شده گلم.. دو روزه فکرت به هم ریخته نکنه مریض شدی.. یا بچه تو رو خسته کرده هان? برو استراحت کن بچه رو بده من..

🌸سرمو به نفی تکون دادم و گفتم
گلناز: راستش نه.. فکرم یه خورده مشغول شده همین.. مامانم.. یه کم انگارناخوشه.. به خاطر اونه.. چیز خاصی نیست عزیزم..
رفتم جلو لبشو بوسیدم و بغلش کردم
گلناز: قربونت برم که تا غم میبینی تو چهرم فوری میفهمی.. خدا تو رو به من ببخشه..

امیر لبخند رضایتی زد وگفت
امیر: قربون شما دو تا خوشگلام برم من.. میگم گلناز.. بگیم مامانت بیاد با ما زندگی کنه.. من دفعه پیشم بهت گفتم.. ببین راستش.. هنوز یه کم با من معذبه.. خب دروغ نگم منم همینم اما دیگه چند وقته همو میشناسیم.. اونم جای مادرم.. بگیم بیاد پیش ما اونجوری تو هم حواست بهش هست. هواشو داری و اینجوری نگران نمیشی…

🌸راستش من از خدام بود مامانم جلوی چشمم باشه اما خب یه چیز مانعم میشد اونم این بود که مامانم بنده خدا خیلی ساده بود و هر حرفیو میزد.. میترسیدم چیزی از دهنش در بره.. برای همین لبخندی زدم و گفتم
گلناز: منم بهش میگم عزیزم اما خودش میگه وابسته به خونه ی خودمم.. دوس داره پیش ما باشه ها اما میگه شب تو خونه ی خودم بخوابم.. دیگه سن و سال که میره بالا ادم پاگیر خونه ی خودش میشه..

امیر: امیدوارم ما هم به پای هم پیر بشیم.. دخترمونو بفرستیم درس بخونه.. عین باباش دکتر بشه.. بره خارج… میخوام یه دختری باشه که تا نداره.. براش هزار تا برنامه دارم..

🌸لبخند توی چشمای امیر و ذوقشو هیچ موقع یادم نمیره.. روز تولد گندم.. روز ازدواجمون.. شبی که اولین بار تو جاده همو دیدیم.. همیشه این ذوق تو چشمش بوده.. به خاطر کور نشدن همین ذوق هم بود که دندون سر جیگر گذاشته بودم و چیزی نمیگفتم.. نمیرفتم دنبال افرا چون نمیخواستم ارامش امیرو به هم بزنم…

بلاخره بعد از دو هفته خسته شدم.. از اینکه سعی کردک به روی خودم نیارم خسته شدم از این که طفلک بچم زنده باشه اتیش گرفتم.. زیر دست نامادری.. یعنی زنده بود? دیگه نمیتونستم با این امید تو دلم سر کنم … رفتم سراغ فائزه..

🌸اون روز امیر خونه نبود.. کارش طپل کشیده بود
گلناز: گندم خوابیده.. بچم خیلی خسته بود.. امروز دلش درد میکرد کلی گریه کرد.. فقط تو بغل خودم اروم شد.. بچه ها.. یعنی میگم بچه ها… فقط تو بغل مادرشون اروم میگیرن..

فائزه نگاه موشکافانه ای کرد و بعد گفت
فائزه: خانوم.. من میدونم از این حرف قراره به کجا برسیم.. من تو چشمات میخونم که نمیتونی تحمل کنی.. خدا لعنتم کنه زندگیتو به هم زدن یه چیزی بهت گفتم که شد بلای جونت..

🌸گلناز: حالمو ببین.. حالمو نگاه کن.. باور کن افرا ذره ای برام مهم نیست میخوام اصلا ازم دور باشه نمیگم اون مهمه.. فقط بچم.. ببین.. ببین حتی دل ندارم.. دل ندارم اسمشو بیارم.. جیگرم میسوزه.. طفل معصومم..

شروع کردم به گریه کردن و گفتم
گلناز: طفل معصومم تو اتیش سوخت.. یه گوشه از جیگرم سوخت تو خیال میکنی عذاب وجدان ولم میکنه? اما حالا که افرا زنده مونده.. شاید اونم زنده باشه.. ببین.. من فکر کردم تو.. تو با افرا یه قرار بزار…

🌸فائزه کلافه سرشو چرخوند و گفت
فائزه: خانوم به این سادگی ها نیست.. خودت و منو تو دردسر ننداز… افرا اوه بفهمه بهت گفتم منو ول نمیکنه.. اون دفعه اخری هم تاکید کرد تو گوش شما بخونم که اینا وهم و خیال بوده.. نمیخواد با شما رو در رو بشه دیگه کوتاه بیا بفهم اینو خانوم..

گلناز: تو گوش کن.. اگه کاری که من میگم بکنی اصلا مقصر تو نمیشی.. ببین برو بهش خبر برسون که من افتادم دنبال اون ارسلان که کتی گفته و ول کن هم نیستم.. باید ببینمت باهات همفکری کنم دیگه نمیدونم چجوری قانعش کنم و از این حرفا..

🌸کلافه سرسو گرفت تو دستش اما من ادامه دادم
گلناز: بعدم که قرار گذاشتین من مثلا چون به تو مشکوک بودم تعقیبت میکنم و میرسم به افرا.. خواهش میکنم.. من باید ببینمش.. باید باهاش حرف بزنم.. لطفا..

خلاصه از من خواهش و از اون انکار هی میگفت افرا بدتر لج میکنه تازه اگه بچه زنده باشه ما کاری ازمون بر نمیاد اما من ول کن نبودم.. ناچار فائزه قبول کرد
اما گفت اگه افرا قبول نکنه و بگه نمیشه دیگه اصرار نمیکنه منم قبول کردم چون مطمئن بودم افرا قبول میکنه…

🌸فردا صبح فائزه که اومد سری تکون داد و با ناراحتی گفت
فائزه: خانوم من بهش پیغام فرستادم… هنوز که جوابی برام نیومده.. اما اگه بخواد پیدام کنه میدونه کجام پس نگران نباش.. اگه بخواد بیاد بهم خبر میده.. اما من دلم اشوبه کاش اینکارو نمیکردین.. اینجوری دیگه نمیشه جمعش کرد..
اما من حرف تو سرم نمیرفت…

تا غروب خبری نشد و فائزه رفت خونه ی خودش اما صبح که اومد از رنگ و روش معلوم بود که یه اتفاقی افتاده منم فهمیدم لابد از اریو خبری شده جز اون نمیتونست باشه

🌸گلناز:پیغام داد مگه نه? قرار گذاشت? میدونستم وقتی حرف حرفه من باشه قرار میزاره …بگو ببینم کی.. بگو کی که منم بچه رو بسپرم به مادرم.. خدا کنه صبح باشه که امیر خونه نیست.. وای دل تو دلم نیست..

فائزه یه دفعه زد زیر گریه من بند دلم پاره شد…
فائزه: خانوم نه.. قرار نذاشت.. گفت نمیتونه پیغام داد نمیشه چون.. چون…
گریه امونش نمیداد.. من فکر کردم بلایی سر افرا اومده.. با تعجب و ترس گفتم

🌸گلناز: بگو.. بگو…چی شده…بگو جون به سرم کردی…
فائزه: خانوم زنش مرده.. زنش مرد و امروزم خاک سپاریشه به خدا جیگرم خون شد.. زنه دوتا بچه کوچیک داشت.. دو تا بچه ی کوچیک یکیشون انگار شیرخوره بود…

من با تعجب زدم تو صورتم و چند لحظه ماتم برد بعدم با تعجب گفتم
گلناز: اخه چرا.. زن جوون.. چرا باید بمیره.. وای به خدا دلم یه جوری شد.. چیشد مرد هان?

🌸فائزه: خودشو کشت خانوم.. خودشو کشت به خدا جیگرم خون شد.. برام پیغام فرستاد که زنم خودش روکشت.. الان به اندازه ی کافی زندگیم به هم ریخته ازم خواهش کرد یه جوری جلوی شماروبگیرم که فعلا تحقیق نکنی.. گفت به اندازه ی کافی دلش خونه.. گفت اینم تقاص گذشته بوده.. ایناها همه رو تو نامه نوشته برام فرستاده..

نامه رو سریع خوندم.. اخرش نوشته بود این تقاص بلاهایی که به خاطر رفتار بدم سر وارش و گلناز اومد.. زندگی وارش یه جور تباه شد.. زندگی گلناز یه جور.. اما گلناز به خاطر قلب پاکش عاقبت بخیر شده … من هنوزم که هنوزم دارم تاوان کارامو میدم.. زنم به خاطر افسردگی خودشو خلاص کرد.. من موندم و دو تا بچه.. زندگیم تباه شد…

🌸راستش با خوندن نامه قلبم به درد اومد.. یاد این افتادم که اون موقعا که دختر نوجوون بودم و اریو منو گرفت هر بار اذیتم میکرد تو دلم میگفتم کاش ببینی رنج کشیدن و مظلوم بودن چه دردی داره نفرینش نمیکردم اما از خدا میخواستم یه بارم اون جای من باشه.. ناراحت بودم.. غمگین.. راضی نبودم شاهد همچین چیزی باشه.. زنشو از دست بده و بچه هاش بی مادر بشن…

نشستم و نامه تو دستم بود رو کردم به فائزه و با ناراحتی گفتم
گلناز: فائزه زنش چرا افسردگی گرفته بود تو نمیدونی? خبر نداری?
اونم سرشو به نفی تکون داد.. هر دو سکوت کرده بودیم و رفته بودیم تو فکر که یهو به خودم اومدم.. گفتم حتما کتی خبر داره بلاخره با اسم ارسلان با اونا در ارتباطه پس حتما مرگ زنش به گوش اونا رسیده

🌸میدونستم اگه چیزی بگم فائزه سرزنشم میکنه که تو این شرایط پست بردارم به خاطر همین چیزی نگفتم اما تو فکر بودم خودم برم و یه جوری شده از دور ببینمشون.. نمیدونم چرا اما میخواستم بچه هارو ببینم…

غروب فائزه رو فرستادم رفت نمیخواست بره اخرش بهش گفتم
گلناز: راستش به خاطر ماجرای آریو خیلی ناراحت شدم.. بهتره تو هم بری یه کم استراحت کنی فکر هر دوتامون به هم ریخته منم بهت فشار اوردم الان ناراحتم.. تو برو خونه اینجا نمون من خودم حواسم به گندم هست..

🌸وقتی رفت عین برق گندم رو اماده کردم و به امیر گفتم
گلناز: عزیزم.. میگم تو که از مطب اومدی و خسته ای میخوای استراحت کنی دیگه مگه نه?

امیرپشونیمو بوسید و گفت
امیر: اره عشقم.. میخوام استراحت کنم.. اما تو کجا.. حاضر شدی اره?? اگه میخوای جایی بریم میریم.. من خسته نیستم زیاد..

🌸گلناز: راستش کتی حاملس و چیزی هم بلد نیست میدونی که خیلی مهمه اون اوایل حواسش به خودش باشه.. خانوادش هم که دورن و نمیرسن بهش.. اگه اجازه بدی من برم پیشش.. بهش کمک کنم یه خورده بهش بگم چیکار کنه چیکار نکنه اون انقدر ذوق داره ها اصلا رو پا بند نیست..

امیر لبخندی زد و رضایت داد منم عین برق رفتم به راننده ی بیچاره گفتم سریع برو خونه ی کتی.. اقا جواد هم عین برق رفت کتی درو باز کرد جا خپرد اما مشکی تنش بود سریع متوجه. شدم برای همین گفتم

🌸گلناز: کتی جون .. اومدم ببینمت بهت حسابی برسم.. تو که خودت هوای خودتو نداری البته اردلان هواتو داره اما از اون ور بوم افتاده.. صب کن ببینم.. چرا مشکی پوشیدی.. چی شده? چت شده تو هان? کسی چیزیش شده..

کتی اهای کشید و دعوتم کرد تو بعد گفت
کتی:گلناز راستش مراسم ختم بودم.. خوب کردی اومدی حسابی اونجا فکرم به هم ریخت اصلا یه وضع بدی بود.. همسر ارسلان.. فوت کرد یعنی.. خودشو کشت.. من یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش اما زن قشنگی بود.. چشم و ابرو مشکی از این قیافه های شیرازی اصیل…واقعا نمیدونم چرا اینکارو کرد.. بچه ی کوچیک داره.. یعنی فکر اونو نکرده…

🌸من زدم تو صورتم و گفتم
گلناز: ای خدا.. ای وای.. اخه چراااا…زن جوون چرا خودشو بکشه? شاید کسی کشتتش.. شاید شوهرش.. نمیشه اخه که.. خدا رحمتش کنه..

کتی: چی بگم والا مراسمش خلوت بود.. بیست سی نفرم نمیشدن.. بنده خداها کس و کاری ندارن.. همسایه ها و دور و بری هاشون .. همه تو شوک بودن.. اما گمون نکنم کشته باشنش.. ظاهرا نامه گذاشته و بعدم قرص خورده و خوابیده.. به همین راحتی.. باورت میشه? سابقه ی افسردگی داشته.. ارسلان اینجوری میگفت..

🌸راستش تو دلم ترسیدم.. نمیدونم زندگی با افرا چی به سرش اورده بود که قید بچه ی کوچیکشو زده بود و خودشو کشته بود اما شاید من جای اون بودم.. اگه فرار نمیکردم شاید منم ذله میشدم…چیزی نگفتم و فکری شده بودم… دلم برای زن بیچاره میسوخت.. اخه مگه چی به سرش اومده بود.. شایدم جدی جدی افرا بلایی سرش اورده بود…مونده بودم..

به خودم اومدم و گفتم
گلناز: حال شوهرش چطور بود? بچه هاس? به خدا خیلی سخته.. من الان همین که شنیدم دلم ریش شد.. اون طفلک های معصوم اخه چه گناهی کردن.. حال و روزشون الان حتما بده..

🌸کتی: چی بگم والا.. بچه ها تو مراسم نبودن انگار سپرده بودشون به پرستاری چیزی اما خودش.. داغون بود.. مرد به اون قوی نابود شد.. داغون شد.. اختلاف سن داشتن با زنش اما خب ارسلان به خودش میرسید و خوب مونده بود اما امروز که دیدمش.. داغون بود. من دیگه طاقت نیاوردم اومدم.. اما اردلان اونجاس هنوز..شام دعوتن..راحت باش اردلان فعلا نمیاد…

من ناراحت گفتم
گلناز: طفلک بچه ها.. اون بیچاره ها چه گناهی کرده بودن.. تو بشین.. این خدمتکار تو دوزار بارش نیست.. من میرم برات دمنوش بیارم انگار تو مراسم خیلی بهت سخت گذشته.. تو هم بشین استراحت کن..

🌸برای خودمون دمنوش اوردم و گفتم
گلناز: این بنده خدا برای چی افسردگی داشت? شوهرش بد اخلاقه یا دست بزن داره? اگه نه که ادم بیخودی افسردگی نمیگیره..

سعی داشتم بفهمم چه بلایی سر زن بیچاره اومده راستش با شناختی که از افرا داشتم شک نداشتم اذیتش کرده.. برام واقعا عجیب بود که فائزه میگفت با تو کاری نداره وگفته من فقط پشیمونم.. اگه پشیمون بود چطور همون بلاهارو سر این زن بیچاره اورده و به مرز جنون کشوندش..

🌸کتی شونه ای بالا انداخت وگفت
کتی: راستش اینجوری ها نیست.. یعنی ارسلان مرد خوبیه.. میدونی که تو همچین مراسمایی مردم به جای عزاداری پچ پچ میکنن.. من از درو همسایه شنیدم.. ارسلان قبلا زن داشته و عشقش به زن قبلیش اونقدری زیاد بوده که این زنه نتونسته تحمل کنه…این همه سال نه که به روش بیاره ها تو دلش برای گذشته افسوس خورده.. تازه یکی از همسایه ها میگفت پدر این زنه چند ماه پیش مرده و بعد از اون افسردگی گرفته..

ناراحت شده بودم اما چه عشقی.. افرا جز خودش به کسی فکر نمیکرد.. لابد چون من اون بلاها رو سرش اورده بودم از این زنه هم میترسید و بهش رو نمیداد.. زنه هم ازکمبود محبت دق کرد… کتی ادامه داد

🌸کتی: میدونی بعضی ها هم میگفتن انگار زنه یه کم روانش پریش شده بود.. انگار بعد ازمرگ باباش به خاطر کم توجهی ارسلان میخواسته طلاق بگیره یا بهش خیانت کنه.. خدایا توبه.. پشت سر مرده این حرفا خیلی زشته اما همسایه ها میگفتن سر ناسازگاری گذاشته بود با شوهرش.. با مرد دیگه در ارتباط بود و وقتی از اون مرده هم محبت ندیده دیوونه شده.. اینو همسایه بغلیشون که خیلی باهاش صمیمی بود تعریف میکرد.. میگفت زندگی خودش و بچه هارو حیف کرد..

من اه عمیقی کشیدم و گفتم
گلناز: اما گمون کنم اگه اینکارو هم کرده باشه از سر خوشی نکرده.. از کمبود محبت و از سر ناخوشی کرده چون هیچ مادری با دوتا بچه همچین کاری نمیکنه که بخواد بره دنبال معشوقه بازی.. زشته.. این حرفارو نزنیم.. خدا رحمتش کنه الان که دیگه دستش از دنیا کوتاهه…

🌸کتی هم اه عمیقی کشید و گفت
کتی: راستش من هنوز بچم به دنیا نیومده و یه جورایی مادر نشدم.. اما نمیدونم با چه دلی میشه بچه ها رو تک وتنها و بی مادر ول کنی حتی اگه خیلی هم اذیت میشده.. عشقش به بچه ها میتونست حالشو بهتر کنه.. نمیدونم.. واقعا ما جاش نبودیم که قضاوتش کنیم.. بگذریم…

سری تکون دادم اما فکری شده بودم تو خودم بودم و به این فکرمیکردم چی به سر زن بیچاره اومده که دل به یه نفر دیگه داده.. کاری که منم کردم.. حالا شاید مال من جور دیگه ای بوده باشه اما.. لابد افرا جوری اذیتش کرده که دلش بدجوری شکسته…

 

این نوشته رمان خان پارت 88 برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

]]>
http://romanone.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-88/feed/ 2