دسته‌بندی نشده

رمان اکالیپتوس پارت 7

 

در اتاق را با احتیاط بستم

کمی صبر کردم و با نشنیدن صدای گریه آلا با خیال راحت حرکت کردم

چند روز قبل زمانی که شاهرخ خان اجازه ورودمان به عمارت اصلی را صادر کرده بود با کمال پرویی یکی از اتاق های طبقه بالا و نزدیک به اتاق خودش را انتخاب کرده بودم

انتظار مخالفت داشتم اما کسی چیزی نگفت

انگار شاهرخ خان دیگر از نزدیکی به آلا ترسی نداشت و لوکان هم از انتخابم استقبال کرد

دو شب پیش یاسر خبر داده بود که امشب محموله مهمی برای شاهرخ خان میرسد و من هم باید حضور داشته باشم

مثل اینکه برخلاف بقیه هنوز معامله ای صورت نگرفته بود و قرار بود بعد از رسیدن محموله به بندر حرف ها زده شود و به همین دلیل شاهرخ خان هم حضور داشت

صندلی عقب نشستم و سرم را به پنجره تکیه دادم

لوکان جلو نشسته بود و در کمال تعجب شاهرخ خان رانندگی میکرد

خبری از راننده نبود اما یک بادیگارد با موتور کمی عقب تر از ما حرکت میکرد و دو بادیگارد هم در ماشینی که پشت سرمان می امد حضور داشتند

حالم اصلا خوب نبود

ظهر بی توجه به اینکه میدانستم غذاهای دریایی با معده ام نمیسازد مقدار زیادی میگو خورده بودم … هرچند ثانیه یکبار معده ام تیر میکشید و حالت تهوع بدی داشتم

با اینکه اولین بار بود همراه شاهرخ خان می امدم اما قبلا ازین کارها زیاد کرده بودم

علاوه بر ان همان مدتی که در عمارت بودم دیده بودم چگونه یاسر یا لوکان برای تحویل جنس به بندر یا انبارها میرفتند

همیشه مسلح و با تعداد زیادی بادیگارد راهی میشدند

از چندشب قبل برنامه و نقشه اش را میریختند و مرور میکردند

شاید موفقیت و اسم و رسمشان در این کار را هم مدیون همین محتاط بودنشان بودند

همیشه برای هر اتفاقی مجهز و اماده بودند اما امشب اینطور نبود

بدون هیچ استرسی تنها با سه بادیگارد آمده بودیم و این از دارودسته شاهرخ خان بعید بود!

با تیر کشیدن دوباره معده ام دستم را روی شکمم فشار دادم و کمی خم شدم

شیشه ماشین را پایین دادم و پشت سرهم نفس عمیق کشیدم

بالا آمدن مایعی را تا حلقم حس کردم

فقط همین مانده بود در ماشین شاهرخ خان بالا بیاورم !

ناتوان چنگی به گوشه لباس لوکان زدم

با دیدن حال و روزم متعجب گفت :

_ چته ؟!

متوجه حال بدم شد که سریع رو به شاهرخ خان گفت :

_ ماشین و نگه دار رئیس صحرا حالش خوب نیست

همانطور که سرعت ماشین را کم کرد صدای سردش در فضا پیچید

_ وقتی پیشنهاد میداد قبولش کنم باید فکر اینجاشم میکرد که حالا از ترس پس نیفته

انقدر حالم بد بود که حتی معنی حرف هایش را هم درک نمیکردم چه برسد به اینکه بخواهم جوابی بدهم

به محض ایستادن ماشین خودم را بیرون انداختم و کنار خیابان نشستم

از فاصله نسبتا زیادم نسبت به ماشین که مطمئن شدم تمام محتوای معده ام را کنار خیابان بالا آوردم

لوکان همراه من از ماشین پیاده شده بود و کمی عقب تر ایستاده بود

با اینکه چیزی در معده ام باقی نمانده بود اما هنوز حالت تهوع داشتم

با یک دست موهایم را عقب دادم و دوباره عق زدم

صدای باز و بسته شدن دوباره در ماشین را شنیدم

کمی از ماشین فاصله گرفت و نزدیک لوکان ایستاد

لعنت به این شانس !

از صدای سردش کلافگی میبارید :

_ بسه لوکان … منتظرن … بهش بگو یا همین الان تمومش میکنه یا ما میریم

احمق …

موهایم را کنار زدم و نفس زنان به سمتش برگشتم :

_ هه … واست متاسفم … انگار …

حرفم تمام نشده بود که با شنیدن صدای مهیبی حس کردم گوش هایم کر شد

گویی دستی نامرئی از پشت سر به سمت خودش کسیدم

برای جلوگیری از برخورد سرم به آسفالت خیابان دستانم را روی زمین فشردم

از حرارت وحشتناکی که یکهو به صورتم برخورد کرد سرم را برگرداندم و با دست هایم صورتم را پوشاندم

تنها صدای سوتی ممتدد را در سرم حس میکردم و دیگر هیچ …

چندبار پشت سرهم پلک زدم

تکه تکه های اتومبیل در فضا پخش شده بود و لاشه اش در آتش میسوخت و دود سیاهی را به سمت آسمان روانه میکرد

نفس عمیقی کشیدم که چیزی به جز خاک وارد ریه هایم نشد

لوکان انگار زودتر به خودش آمد که سریع به سمت شاهرخ خان که از شدت انفجار عقب پرت شده بود دوید

او از هر دوی ما به ماشین نزدیک تر بود و طبیعی بود که زمان انفجار بیشترین آسیب را ببیند

در صدای وحشت زده لوکان نگرانی موج میزد :

_ شاهرخ … خوبی داداش؟

با اضطراب و حرکاتی هیستریک سرتاپای شاهرخ خانی که سرش را گرفته بود و چشمانش را از درد روی هم میفشرد را چک کرد

_ یه چیزی بگو … شاهرخ

نگرانی صدایش را درک کردم … در مواقع عادی هیچ زمان نشنیده بودم شاهرخ صدایش بزند

او برای لوکان هم مثل دیگران رئیس بود

انگار شاهرخ خان هم نگرانی صدایش را فهمید که به سختی نشست و چشم هایش را باز کرد :

_ خوبم …

همین یک کلمه انگار به لوکان جان دوباره داد که خشمگین به سمت بادیگارد ها حمله کرد

هر سه بادیگارد اسلحه به دست گیج و مات دورتر ایستاده بودند و با وحشت به ماشین سوخته نگاه میکردند

صدای لوکان اینبار نه از نگرانی بلکه از شدت حرص و خشم میلرزید

یقه بادیگاردی که جلوتر ایستاده بود را گرفته و محکم تکانش میداد :

_ بمب تو ماشین چیکار میکرد؟ … چه گ..هی میخورین شماها ؟

رنگ مرد پریده بود … حق داشت

وضعیت لوکان ترسناک بود :

_ به عزیزترین کسم قسم نمیدونم آقا … ما همه چیزو…

قبل از تمام شدن حرفش مشت محکم لوکان در صورتش فرود امد

_ ببر صداتو … زرت زرت جیبتونو پر پول میکنیم که یه مشت آشغال بیان بمب بزارن تو ماشین؟

دستش که دوباره مشت زده بالا رفت شاهرخ خان بالاخره به حرف آمد :

_ بسه لوکان … الان وقتش نیست

به او نگاه کردم … بالای زانو سمت راستش زخمی شده بود و خون ریزی خفیفی داشت

من و لوکان بخاطر فاصله مان از ماشین آسیبی ندیده بودیم اما وضعیت او زیاد خوب نبود

با این همه به روی خودش نمی آورد و به سختی سرپا ایستاده بود

بادیگارد دوم با احتیاط و رنگ پریده کمی نزدیک امد :

_ رئیس از عمارت خبر دادن هرچه زودتر باید ازینجا دورشیم … یاسر گفت احتمالا زیر سر خالده

اخم لوکان پررنگ تر شد :

_ خالد سگ کی باشه؟ همچین جرئتی نداره

چهره شاهرخ خان متفکر بود :

_ خودش نه … اما رئیسش چرا

بادیگارد دوباره گفت :

_ یاسر خیلی تاکید کرد هرچه زودتر ازینجا دورشیم … گفت شاهرخ خان عمارت برنگردن خطرناکه

لوکان عصبی خندید :

_ برنگرده عمارت؟ یعنی فرار کنیم؟ اونم از اون کفتار؟

تمام مدت شاهرخ خان سکوت کرده بود
انگار در ذهنش چیزی را سنجید و بعد با تحکم روبه لوکان گفت :

_ میریم انبار الممزر

_ چی میگی رئیس؟ میخوای به حرف اینا گوش بدی؟ برگردیم عمارت و به حساب اون کفتار برسیم

_ بسه لوکان تمومش کن … حتی تو عمارتم آدم زیاد نداریم … بیشتریارو سر محموله ای که میرسید فرستادم ابوظبی …

لوکان چنگی در موهایش زد شاهرخ خان ادامه داد :

_ این بمب از اسمون که نیفتاده … یکی از بچه های عمارت تو ماشین کار گذاشتش … باید اول جاسوس و پیدا کنیم

لوکان سری به تاکید تکان داد … حق با شاهرخ خان بود و او قبول داشت :

_ خیلا خب پس من با اون یکی ماشین برمیگردم عمارت … اینطوری حتی اگه بفهمن که شما تو ماشین منفجرشده نبودین فکر میکنن برگشتین عمارت

اخم کمرنگی روی صورت شاهرخ خان بود :

_ اینکارا لازم نیست … باهم میریم … اون عمارت الان امن نیست

دیگر نتوانستم سکوت کنم …

_ فکر نمیکنین یک چیزو فراموش کردین؟

انگار اصلا وجود مرا از یاد برده بودند

به لوکان فرصت پاسخ دادن ندادم

_ پس آلا چی میشه؟ مگه نمیگین جاسوسای خالد یا رئیسش تو عمارت بودن؟ واسه لوکان امن نیست بعد واسه بچه پنج ماهه امنه؟

صدای لوکان اینبار محکم و با اطمینان بود :

_ صحرا راست میگه … شما برین من حواسم هست … بچه هام نهایتا تا دو روز دیگه برمیگردن تا اون موقع جاسوسم پیدا میکنیم

بدون حتی ثانیه ای مکث به سمت ماشین برگشت اما صدای شاهرخ خان مانع دور شدنش شد :

_ لوکان … بادیگاردام با خودت ببر معلوم نیست وضع عمارت چطوریه

_ نیازی نیست رئیس با شما باشن

اخم های شاهرخ خان دوباره درهم فرو رفته بود

طاقت نه شنیدن نداشت حتی اگر به نفع خودش باشد :

_ میگم ببر یعنی ببر … نظر نپرسیدم ازت … کسی از اون انبار خبر نداره نیازی به بادیگارد نیست … در ضمن ماشین و تو داری میبری فوقش دو نفر بتونیم با موتور بریم

لوکان مردد سر تکان داد و با سرعت همراه بادیگارد ها راهی شد

به اویی که بی توجه به من به سمت موتور مشکی رنگ رفت نگاهی انداختم

در حال سوار شدن صدای خونسردش را میشنوم :

_ میخوای همونجا منتظر بمونی تا آدمای خالد بیان سراغت؟ موافقم کار درستم همینه چون چندان به کار ما نیومدی فقط از ترس بالا آوردی

انگار نه انگار که بخاطر من الان زنده است! هیچ جوره رویش کم نمیشد!

به سمتش رفتم و پشت سر سوار موتور شدم :

_ محض اطلاع باید یاداوری کنم اگر من حالم بد نمیشد الان جزغاله شده بودین

_ زیاد حرف میزنی .. بهتره ساکت شی و محکم بشینی اینبار اگه بخوای بالا بیاری همونجا میندازمت پایین!

قبل ازینکه جوابی دهم با سرعت راه افتاد که کمی به عقب پرت شدم و ناچار کمرش را چنگ زدم

لحظه ای سرش را با غیظ عقب برگرداند ولی دوباره به روبرو خیره شد

شانه ای بالا انداختم و به روی خودم نیاوردم

سرعتمان هر لحظه بالاتر میرفت

کمی جلوتر نشستم و کمرش را محکم گرفتم

باد گرم با شدت به صورتم برخورد میکرد

برای در امان ماندن صورتم از سیلی های باد سرم را پشت شانه اش قائم کردم

با دیدن نگرانی لوکان برای برادرش ناخوداگاه دلم برای یاشار پر زد

بی هیچ رابطه خونی برایم پدر بود
برایش مادر بودم
برایم برادر بود
برایش خواهر بودم
بی هیچ رابطه قوم و خویشاوندی همه کس هم بودیم …
و این روزها جای خالی این همه کس عجیب به چشم می آمد

با خارج شدن از شهر و خلوت شدن جاده سرعت موتور بیشتر شد

با سرعت سرسام آوری از بین ماشین های باری سبقت میگرفت

با کمتر شدن فاصله یمان با دریا و افزایش رطوبت هوا با احتیاط موهایم را پشت سرم فرستادم و خودم را از بدنه موتور فاصله دادم

دستانم را دوطرف شانه های شاهرخ خان گذاشتم و بی تعادل روی پاهایم بلند شدم که متوجه کم شدن سرعت موتور شدم

صدای پر حرصش را به سختی از بین زوزه های باد تشخیص دادم :

_ نمیتونی سرجات آروم بشینی نه؟

بی آنکه جوابی به سوالش دهم چشمانم را بستم و بلند خندیدم

صدایش این بار بلندتر و واضح تر بود :

_ باشه خودت خواستی

با دو برابر شدت سرعت موتور تعادلم را از دست دادم و با صورت روی شانه هایش افتادم

همانطور که سرم بین شانه و گردنش فرورفته بود بلند قهقهه زدم که کمی گردنش را جمع کرد و کنار کشید

به گردنش حساس بود این گرگ وحشی !

اینبار به عمد سرم را درگردنش فرو کردم و نفسم عمیقی کشیدم که بلند غرید :

_ بشین سرجات!

خندیدم و سرجایم برگشتم … شیطنت بیشتر احتمالا منجر به زدن گردنم میشد!

همانطور که دو طرف کتش را در مشتم گرفته بودم به خورشیدی که کم کم از پشت آب ها طلوع میکرد خیره شدم

کمی که گذشت مسیر موتور را به جاده خاکی باریکی تغییر داد

برعکس انتظارم انبار تقریبا خالی بود

چند جعبه بزرگ چوبی قسمتی از انبار را اشغال کرده بود اما بقیه مکان کاملا خالی بود

نگاهم را به شاهرخ خان دادم

از زمان ورود به وسیله موبایلش مشغول چک کردن اوضاع عمارت بود

کاملا معلوم بود از اینکه مجبور به کنترل اوضاع از راه دور شده کلافه است

همانطور که با کنجکاوی نگاهم را دورتا دور انبار میگرداندم روی جعبه چوبی کنار دیوار نشستم

با خستگی سرم را به جعبه پشتی تکیه دادم و چشمانم را بستم

ته حلقم مزه بدی پیچیده بود :

_ اینجاها آب پیدا میشه؟

چشم از موبایلش برداشت و با اخم های درهم و حواس پرت به من نگاه کرد :

_ چی؟

_ آب … میگم اینجاها آب هست؟

سرزنش گرانه نگاهم کرد … قبل ازینکه شروع به سرزنش و مواخذه ام کند و دوباره از همان اول تک تک رفتارهایم را یاداوری کند بیشتر توضیح دادم :

_ خب هرچی خورده بودم بالا آوردم…

صدایش حرفم را قطع کرد

_ از جعبه ها که رد شدی سمت چپ یه اتاقک هست اونجا پیدا میکنی

سری تکان دادم و از رو جعبه بلند شدم

قبل ازینکه فاصله بگیرم صدایش را شنیدم :

_ دختر

_ اسمم …

دوباره حرفم را برید … بی ادب

_ یه دبه ای بطری چیزی از همونجا پیدا کن آبش کن با خودت بیار

پشت چشمی نازک کردم و به راهم ادامه دادم :

_ باشه … پسر !

آب گرم را کمی در دهانم گرداندم و بعد بیرون ریختم

همانطور که خواسته بود یکی از بطری های کنار شیر آب را پر کردم و برگشتم

روی یکی از جعبه ها نشسته بود و قسمتی از بالای شلوارش را پاره کرده بود

فراموش کرده بودم زخمی شده بود…

بدون آنکه زخمش اهمیتی برایش داشته باشد اول به کارهای عمارت رسیدگی کرده بود

کمی جلوتر رفتم و با دیدن زخم پایش صورتم را جمع کردم

زخم زیاد عمیق نبود اما پوست پایش کامل رفته بود و سوختگی کوچکی داشت

با دیدنم دستش را به سمتم دراز کرد
بطری آب را که در دستش گذاشتم گفت :

_ یه نگاهی بنداز تو همون اتاقک چند تیکه پارچه تمیز پیدا کن

بی تفاوت نگاهش کردم :

_ پارچه ای اونجا نبود

_ اصلا نگاه کردی؟

_ اونجا هیچ چیز تمیزی وجود نداشت … اینطوری بیشتر عفونت میکنه

تمسخر صدایش اعصابم را بهم میریخت :

_ چشم خانوم دکتر !

دست به سینه چشمانم را در حدقه گرداندم :

_ اون زخم دیگه این کارارو نداره ! اگه مثل من یه مشت احمق با پای تیرخورده و خونریزی زندانیت میکردن چیکار میکردی پس؟!

پوزخندی زد:

_ زبونت دراز شده ! حالا که اون چند روز اینقدر بهت سخت گذشت پس حواستو جمع کن چون اگه بری رو اعصابم اون روزا میشه روز خوشت

حرف دیگری نزدم و با اخم رو برگرداندم …

هنوز زود بود برای کلکل کردن ..

اگر نقشه های در ذهنم عملی میشد …

فقط اگر عملی میشد…

***

دست به سینه به جعبه روبرویم زل زده بودم اما ذهنم جای دیگری در پرواز بود

اولین بار که ذهنم به این سمت کشیده شد شبی بود که باهم کنار آلا در بیمارستان ماندیم

جرقه اش وقتی زده شد که فهمیدم او آنقدر ها هم که نشان میدهد سفت و سخت نیست و فقط پوسته ای اطراف خود کشیده است … پوسته ای به سختی سنگ … پوسته ای به سردی یخ

تا به آن شب در تصورم این مرد هرگز نمیتوانست به چیزی یا به کسی عشق بورزد اما آن شب فهمیدم کل تصوراتم غلط است

از اینطور زندگی کردن بریده بودم …

وقتش رسیده بود دنیا کمی هم به من روی خوش نشان دهد … و کلید این زندگی جدید کسی نبود جز شاهرخ خان !

او میتوانست یک شبه تمام زندگی سیاهم را تغییر دهد …

میتوانست اگر میخواست !

و من برای این خواستن حاضر بودم هرکاری انجام دهم … هرکاری …

در این نقطه از زندگیم هیچ نگرانی برای از دست دادن ندارم اما مملو از شوق به دست آوردنم و فقط خدا میداند زن ها اگر اراده کنند غیرممکن ترین هاهم ممکن میشوند …

***

همانطور که به مسخره بازی های لوکان میخندیدم ساندویچی که به سمتم پرت کرده بود را گرفتم

_ یک شبم مثل ما بگذرون رئیس باور کن معدت سوراخ نمیشه

شاهرخ خان بی توجه به نمک پرانی های او با اخم های گره خورده پرسید :

_ جاسوس و پیدا کردین؟

لوکان دوباره ساندویچی را در بغلش انداخت

_ بخور رئیس به مرگ همین دختره از کل پلو چلوهایی که تو عمارت خوردم بهتره

چشم غره ای رفتم و گاز بزرگی از ساندویچ زدم

صدای شاهرخ خان اینبار عصبی تر بود :

_ مسخره بازی بسه لوکان .. دارم میگم جاسوس و پیدا کردین؟ وضع عمارت چطوره؟ از وقتی اومدی فقط خوردی و چرت و پرت گفتی

لوکان بدون ترس اینبار با لودگی ساندویچ خودش را جلوی دهانش گرفت :

_ جان من یه گاز بزن رئیس … قول میدم مشتری شی

صدای سایش دندان های شاهرخ خان را حتی منهم شنیدم

از ترس اینکه شراره های خشمش مرا بسوزاند لبخندم را جمع کردم و بی صدا گاز بزرگی به ساندویچم زدم

ساندویچ را از دست لوکان گرفت و جلوتر پرت کرد صدای فریاد بلندش در انبار خالی پیچید :

_ فقط خفه شو لوکان تا یک کاری دستت ندادم … دهنت و وقتی باز میکنی که بخوای در مورد جاسوس و عمارت زر بزنی

لوکان بی تفاوت سری به تایید تکان داد
ساندویچ را از روی زمین چنگ زد و دوباره خونسرد مشغول خوردن شد

شاهرخ خان با چشمانی قرمز دست به سینه بالای سرش ایستاد

صدای نفس های عصبی اش مرا هم به وحشت انداخت اما لوکان حتی سرش را هم بالا نیاورد و چند دقیقه بعد آخرین تکه ساندویچش را در دهانش گذاشت :

_ رئیس انقدر بدخلقی کردی نذاشتی بفهمیم چی خوردیم … صحرا خدایی به تو چسبید؟

با چشم به شاهرخ خان اشاره کردم که چشمکی زد

فقط لوکان بود که جرئت سربه سر گذاشتن با او را داشت وگرنه یاسر هم مثل دیگران در هرحالتی از او به شدت حساب میبرد

که البته دلیل دل پر جرئت لوکان هم کاملا آشکار بود!

مطمئننا قرار نبود رفتارش با برادرش همانند رفتار دیگران باشد

این روی لوکان را تابه حال ندیده بودم

تنها کسی که مرا به عنوان یکی از خودشان در گروه شاهرخ خان قبول کرده بود فقط او بود

انگار خودش هم فهمید چیزی به منفجر شدن شاهرخ خان نمانده که شروع به توضیح دادن کرد :

_ بهتر که نیومدین عمارت رئیس … اتفاقی نیفتاد اما بچه ها آدمای خالد و اطراف دیده بودن احتمالا دیدن من تنها اومدم جلو نیومدن . یاسر همه اونایی که بهشون شک داشته رو به صف کرده … گفت بگم هوا روشن نشده جاسوس و کت بسته تحویلتون میده … تا یکی دو روز دیگم بچه ها از ابوظبی برگشن

شاهرخ خان سری تکان داد و دوباره روی جعبه نشست

انگار کمی خیالش راحت شده بود که سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست

حس میکردم بیشتر ازینکه از رئیس خالد بترسند ناشناس بودنش کلافه شان کرده و همین کلافگی باعث ناارامی اوضاع بود

رو به لوکان آرام لب زدم :

_ آلا؟

او اما از قصد بلندتر پاسخ داد :

_ آلا خوبه … ولی خب با جیغاش عمارت و رو سرش گذاشته

با کمی بدجنسی لبخند زدم …

ازینکه جدیدا در آغوش هیچکس به جز من آرام نمیگرفت کیف میکردم

دلتنگش شده بودم …

به نظرم لوکان و یاسر حتی صلاحیت نگه داری یک بچه گربه را هم ندارند چه برسد به او!

_ بهش شیر دادین؟ نکشین بچه رو از گرسنگی

لوکان صورتش را کج و کوله کرد :

_ بله؟ یادت نره تا قبل ازینکه بیای من و یاسر بزرگش میکردیم

پوزخندی زدم :

_ آره اگه نرسیده بودم…

صدایش عصبی بود … منتظر یک جرقه تا تمام عصبانیتش از اوضاع را سرما خالی کند :

_ بسه …هردوتاتون ساکت باشین باید فکر کنم

چشمانم را در کاسه گرداندم و ساکت شدم

لوکان هم چشم و ابرویی آمد و همانطور که به دیوار تکیه میداد پاهایش را روی زمین دراز کرد

***

با چشمان بسته ناله ای کردم

دستم را شانه سمت راستم گذاشتم و کمی فشردم که دوباره صدای ناله ام بلند شد

تمام بدنم درد گرفته بود

” لعنت به تو و دارو دستت … زندگی من وقتی با یاشار بودم که اعیونی تر بود آخه! ”

با درد سرجایم نشستم و گردنم را مالیدم

لوکان کتش را روی جعبه ها پهن کرده بود و معذب روی چوب دراز کشیده بود

خواب و بیدارش را تشخیص نمیدادم
یک دستش راروی چشمانش گذاشته بود و آرام نفس میکشید

با صورتی درهم به سختی در انبار را باز کرده و بیرون رفتم

نور خورشید با شدت به چشمانم برخورد کرد

همانطور که دستم را حفاظ چشمانم کردم به سمت دریا قدم برداشتم

کمی جلوتر چشمم به او افتاد …

خونسرد با ابروهایی که احتمالا بخاطر نورشدید آفتاب درهم بود روی تخته سنگ بزرگی نشسته و همانطور که سیگار دود میکرد به دریا خیره بود

آرام کفش هایم را دراوردم و پا برهنه به سمت تخته سنگ راه افتادم

تمام سعیم را کردم تا بدون ایجاد کوچکترین صدایی در شن های ساحل قدم بردارم

موهایم را پشت گوشم فرستادم و آرام روی پنجه پاهایم نزدیکش شدم

پر شیطنت لبخندی زدم … تنها یک قدم مانده بود به تخته سنگ برسم که صدای سردش متوقفم کرد :

_ برگرد انبار

بادم خوابید و لبخندم را خوردم

لامذهب پشت سرش هم چشم داشت…!

2

admin

تو کانال رمان من عضو بشید تا هر وقت پارت جدیدی تو سایت گذاشته شد متوجه بشید ادرس کانال رمان من https://t.me/romanman_ir تو گوگل نام کانال رمان من رو جستجو کنید از اونجا هم میتونید پیدا کنید

نوشته های مشابه

‫47 نظرها

  1. با سلام . اگر کپی و پارت گذاری رمان من قطع نشه متاسفانه مجبور میشم از طریق وکیل انتشارات رمان و پلیس فتا پیگیری کنم
    رمان ثبت کتابخانه ملی ایران هست و قرارداد چاپ هم داره

        1. وقتی دسترسی به تلگرام ممکن نیست چکار میشه کرد؟ نویسنده باید مخاطبش رو درنظر بگیره، توی این سایت، که هر سایتیم نیست، خیلی از رمان‌ها گذاشته شده و به دست بقیه رسیده و حمایت شده و خونده شده، درهرحال مشکلی برای ما نیست که همین الان هم به رمانهای خوبی مثل ترمیم و ت مثل طابو که هرشب پارت‌گذاری دارن و چه بسا خوش‌قلم‌تر هم هستن دسترسی داریم، نویسنده عزیز و داستانشون قطعا ضرر بیشتری میبینن 😉

          1. منی ک نونمو از کانالم در میارم و انتشاراتمم خوب ساپورتم میکنه مطمئنا نیازی به خوندن سایر عزیزان ندارم …
            چه بسا نویسنده نظرش محترمه …وقتی دوست نداره نمیشه گف حتما اینطور بخواه
            شاید اگه خودتونم جای ایشون بودین بودین برای مدتی همین نظرو داشتین 🙂
            درهرصورت هرجا ک هستن موفق باشن:)

    1. از كجا معلوم شما نويسنده باشيد؟؟؟؟ بايد يه جور ثابت كنيم ما تا اينجا خونديم ميخوايى بفهميم بقيش چى ميشي اگه انقدر به فكري كه رمانت پخش نشه و نگران قرار دادت بودي از اول رمانت نبايد قبل از چاپ به هيچ كسي بدى كه الان تو يه سايت رمان پخش بشه ، من نميتونم همين طور باور كنم

    2. خانم سبا سالاري ! أحياناً اسمت تو شناسنامه صبا سالاري نيست؟؟؟
      تا جايه كه من يكى از اشناهام گفت سبا قبول. نميكنن

      1. دوست عزیزم خوده من تو راهنمایی یه همکلاسی داشتم اسمش سبا بود، اتفاقن به همه میگفت اسم من با اون صبا فرق میکنه و یه شکل دیگه نوشته می شه معنی اسمش روهم گفته بود اما من الان حضورذهن ندارم•

      2. حدودا از شونزده سال پیش شایدم بیشتر مجاز شده
        چون من دوست صمیمی به همین اسم داشتم
        و یه موضوع دیگ
        یعنی شماشک دارین به اینک خود نویسنده این حرفو زده باشه؟:):)
        عجیبه

    3. ادمين نگفتى از كجا مياري ؟؟؟؟؟؟؟
      بنظر من كه بقيش رو بزار مجوز چاپ به رماني كه دختر جابه جا ميكنن پيشنهاد هم خوابي ميدن ، نمممممميدن
      قبلا يه كتاب رمان خوندم ، هههههههيچى نداشتن و غير مستقيم اشاره كرده بود به اينكه وقتي دختره رو مي درزدن بعد فرار ميكننن ، شوهرش ولش ميكنه ميره چون بهش چند نفر تو چند روز كه دزديده بودنش تجاوز كردن ، اين كتابو هم از تهران گرفتم ، كه بعد مجوز چاپ دوبارش رو ندادن
      حالا اين ، رو بدن؟

      1. اگه یه سر بزنید به کانالشون
        بی شک اسم انتشاراتی ک قبولش کرده رو هم میبینید
        شاید اون کتابی ک خوندین بابت موضوع دیگ ای چاپش متوقف شده

        1. من ن گفتم احتمالاً ، من گفتم دوباره مجوزش رو ندادن
          خود نويسنده تو پيج اينستاگرامش گفت كه مجوز دوباره چاپ رو بهش ندادن به دليل اشاره به امور …..(دقيق يادم نيست چي گفت يه چيزى تو مايه هايه اشاره به أمور جنسي ، …. اينجور چيزا بود)

          و ضمن اينكه الان ميگيد از خودم گفتم و فلان و بهمان ، اصلا مهم نيست !!!
          ميگردم اگه دوباره اسم پيج اون نويسنده رو پيدا كردم حتتتتتما اينجا ميزارم ، البته نميدوم اون پست هست يا نه ولي به هر حال
          ولي من شك دارم اين رمان مجوز چاپ بگيره چون اصلا هم سانسور قابل سانسور نيست!
          اگه بخوان همه چيزا رو حذف كنن پس اون بچه هم بايد حذف بشه ، كلا محور رمان رو اين چيزاست!!!
          در نتيجه ميشه عين فيلم هنديا كه هيچيش معلوم نيست ، !

          1. در هر صورت انتشاراتش پی همه چیو به تنش مالیده حتی اگه شده به قیمت ضررش ….
            مهم اینه این بانو دوست نداره و نظر هرنویسنده ای درباره اثرش محترمه

  2. 🤔😐😑😶😣😥😮🤐😫😓😒🙁😕🤒🤕😔😯😲😞😟😤😦😧😩😬😰😳😵😨😖😢 نه به اشخاصی که دوستدارن کتاب رمانهاشون رو به دست مدیر برسونن که بزاره تو سایت○ نه به کسانیکه اینجا عصبانی هم میشن😡😠که اگر رمان مارو/پاک نکنی/ بر نداری از رو سایت فلان میکنیم.بهمان میکنیم•••• شکایت میکنیم

    1. مسلما اگر خودتونم نویسنده می بودین و انتشاراتی که باهاش قرارداد بستین منعتون میکرد ازانتشار رمان
      همین رفتار یا به مراتب بدتر انجام میدادید
      به نظر من بیشتر رمان هایی که قوت قلم نویسنده خیلی زیاده ازهمین روش استفاده میشه چه بسا مثل جگوار،هفت خط و همین رمان …
      (خوبه که به کسی خرده نگیریم …:)بادوست بودن هم میشه مشکلاتو رفع کرد:)

  3. من خودم یکی از اشخاصی هستم که دوستدارم بعدن یسری رمانهام رو بدم به مدیر محترم😎🤗😇🙂☺😚😙😍😘🙋🤘👌✌💋💘❤💙💗💖💕💔💓💝💞💟❣ خیییلی هم خوشحال ممنون میشم اگر قبول بکنن😉😀😁😃😄😅😆😎😋😊😂

  4. ادمین بیا توضیح بده
    جریان این سایت جدید چیه؟
    اگه دیگه پارت های این رمان رو نمیزاری بگو
    چه اتفاقی داره میوفته چرا همه نویسنده ها اعتراض میکنن؟

  5. فعلن یکیش خیییلی ناقص مدیر گرامی○{قول میدم به یجای خوب رسوندم حتما میام اطلاع میدم ) یکی دیگه هم درحده ایده اولیه هست😉😀😁 بازم دارم از بچه گی همه ناقص 😕😯😳😵
    یچیزی اینها به کنار مدیر عزیز من تلگرامم بخاطر فلفل/همون که خودتون میدونید/ به زور گاهی وقتا میتونم بازکنم نمیشه فعلن بیاید تو واتس آپ• خواهشن🙏

  6. در آینده میرسونم امیدوارم ناراحت نشید یچیزی میشه همون کانال های ارتباطیتون رو بی زحمت به ما هم بدید🙄☺😊 که من به خوده شما یکم در مورد رمانم بگم که ببینیم شما خوشتون میاد یا نه•

    1. دوست عزيز شما هم ميشه بگيد از كجا اصلاع پيدا كرديد كه مدير از بچه ها ادرس كانال تلگرام رو گرفتن ؟؟؟؟
      اون دوست اگه نميخواست رمانش پخش بشه و قرار داد بسته بود و اون رو در كتابخانه ملي ثبت كرده”””””””بود!!!

      از اول نبايد تويه كانال قرارش ميداد جون مطمئناً خيليا يه ديگه كه خوش شون اومده هم ورش داشتند!
      حرف من اينه
      و اين كانال تلگرام باعث تعجبم شده
      كسي كه ميخواد كارش رو چاپ كنه ، در يه برنامه اون رو پخش نميكنه ، به هيچ وجه

  7. أدمين ميشه لطفا جواب بدي!!!!! لطفا
    تو پارت هايه جديد رو از كجا مياري؟ از تويه كانال يا كسي برات ميفرسته؟؟؟؟
    من واقعا دوست ندارم وقتي رمان دوستم رو براتون فرستادم كسي بياد بگه اين رمانه منه
    شما از كجا ميفهمي كي صاحب رمانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    1. دوست عزیزم تا جایی که من خودم اِطلاع پیدا کردم مدیر عزیزمحترم از بچه ها آدرس تلگرامشون میگیرن و اونجا تو تلگرام باهم درارتباط هستن ( منظورم بچه های نویسنده هست) که همچین اِشتباه عجیب و ناراحت کننده ای پیش نیاد•😳😵😨😱 اتفاقن عزیزم اَصلن نگران نباش /یکی دیگه از رمانها وسطش متوقف شوده بود بعد یکدفعه دوباره شروع کردن به نوشتن اِدامش•• بچه ها گفتن مدیرجون چراا پارتهای جدید فلان رومان نمیذاری مدیرگفت یکی دیگه داره تو کاره این نویسنده دخالت میکنه•••• نویسنده اصلی این رمان هنوز دست از کار کشیده و اِدامه نمیده• / منظور اینکه مدیر حواسش خییلی جَمعه تاجایی که من متوجه شدم اجازه نمیده حق نویسنده رمان ضایع بشه و یکی دیگه بیاد سوء استفاده کنه••

      1. تو داري درباره رمان تدريس عاشقانه حرف ميزني ، اون اصلا نويسندش نيست ، اوناي هم كه ميگي تو كار اون نويسنده دخالت كردند ، سايت هايه ديگه اي بودن و بعضي ها هم كانال تو برنامه هاى مختلف بودند كه خودشون بعد از اين كه مدت طولاني پارت جديد نيومد شروع به ادامه دادانش كردن و هرجاي يه جور نوشته ، و البته بعد نظر سنجى كردند كه خودمون بقيش رو همين طور ادامه بديم ، يا منتظر بمونيم نويسنده پيداش بشه؟”كه نظرات فرق داشتند
        ولي كلا حرف من يه چيز ديگه بود ، و ربطي به گفته شما نداشت

        1. اگه منظورت من بودم؛ نه اصلا
          حامی کسی نیستم حامی کسی هستم که دربارش قضاوت ناحق انجام بشه
          چون قرار گرفتن تو شرایط مشابه که ممکنه برای من هم پیش بیاد و اینجور قضاوتا اصلا خوشایند نیست
          اصن قلم خودمه ،نوشته منه ،نمیخوام پخش شه
          کسی نمیتونه برامن تصمیمم بگیره
          ایکاش جدای از نظردادنای سریعمون ؛خودمونوجای طرف مقابل بزاریم
          شاید نیمی از مشکلات اجتماعی مون برطرف میشد:)به امید بوجود اومدن این رووزا…

          1. شما كه ميگى قلم منه ، نوشته منه ، نميخوام پخش شه
            چطور تا اينجا هم پخش شده؟؟؟؟
            اگه نويسنده رمان رو توي كانالي قرار داده پس حتما افراد ديگه اى هم هستند كه اين رمان رو ور داشتند و دارن جايه ديگه اى به اشتراك ميزارن

        1. فقط خو بلدن شعار بدن نميگنم كجا ميتونيم دنبالش كنيم!
          چه خوب هم با شعور هستند كه از ديگران دفاع ميكنند و ميخوام كه به هم احترام بزاريم و خودمون رو جايه هم بزاريم”

          1. دوست عزیز آیسان جام مطمئنم که اگه آدرس کانال نویسنده رو بهتون بدم شاید مدیریت خوششون نیاد چون تجربه شو تو یکی از سایت های رمان آنلاین داشتم
            قصد من توهین یا جسارت به کسی نیست
            اگه برگردین به پارت اول رمان میبینین که من خوشحال شدم از پارت گذاری رمان ،چون به تعریف دوستام راجب رمان شنیده بودم که رمان ایشونو تو کانالشون دنبال میکردن .. و خوشحال شدم که نظر نویسنده رو جلب کردن بابت پارت گذاری تواین سایت ….
            دعوا که نداریم باهم فقط سعی میکنیم باهم حرف بزنیم
            و ضمنا گاهی نباید از احترام افراد نسبت به خودتون درگفتار برداشت اشتباهی داشته باشین 🙂

  8. ادمین یهو یکی پیدا شد گفت شکایت میکنم وفلان وبهمان تو هم ترسیدی وادامه ندادی بابا ور دار بقیه ی رمان را بذار .مارا گذاشتی تو خماری ورفتی .حاجی حاجی مکه .

  9. دوست عزیز آیسان جان توی هر ارگانی توی هر محیط کوچیکی افرادی هستن که سواستفاده کنن نویسنده عزیز توی رمانش قبل اینکه بگه لینک رمانشو انتشار بدین و این حرفا گفته پخش نکنین حتی کسی و هم نترسونده فقط گفته م دوست ندارم اگه اینکارو بکنین به من مدیونید و حتی یه بار ک یکی ازدوستام خواست لینکشو بفرسته برام از نویسنده اجازه گرفت و چقد هم خوب که توضیح داد براش که این کارو نکنه ….
    و راجب به نکته ای که بقیه هم انتشار میدن … مطمئنا مثل همین مورد انتشار موردپیگیری قرار میگیره …

  10. در هر صورت انتشاراتش پی همه چیو به تنش مالیده حتی اگه شده به قیمت ضررش ….
    مهم اینه این بانو دوست نداره و نظر هرنویسنده ای درباره اثرش محترمه

  11. اووو چه خبرره اینجااا…. میخوام این رمانو شروع کنم بخونم, اگه مشکلی چیزی با نویسنده هست بگین شروع نکنم…

    1. شرو می کنی بعد میمونی تو خماری ن میگن ادرس تل کانال نویسنده رو ن ادانش هس :/ شرو نکنی سنگین تره!!!

  12. دوست گُلم آیسان جوم•• شما هم تازه به طرفداران این سایت پیوستید🤔
    چونکه همینجا(این سایت) یسری بچه ها•دوستان می خواستن رمان خودشون به دست مدیربرسونن مدیر گفته آدرس تلگرام یا شمارشون اینجا بزارن (اگر دقت کرده باشید یکمی بالاتر☝خوده من هم گفته بودم میخوام درآینده یکی•دو تا رمان به دست مدیر عزیز برسونم ایشون/منظورم جناب مدیر/ هم گفت آدرس تلگرام بزار گفتم تلگرامم فلفلی و•••• فقط گاهی وقتابازش میکنم• گفت پس شماره بزار• منم شماره واتس آپ دادم ) درسته من خارج ازاین سایت خبر ندارم که مدیر محترم(این سایتهای رمان) چجوری با بقیه نویسنده های عزیز ارتباط دارن••

    پی نوشت؛ اِشتباه ازمن بود از اول باید می گفتم که منظوره من همین سایت که سوءتفاهم پیش نیاد••••

  13. ادمین جان یه سوال داشتم ینی برای پارت گذاری رمان ها محدودیتی وجود نداره ؟ مثلا من رمانمو تو یه وبسایت دیگه خواستم بزارم گفتن که قلمش باید ادبی باشه نمیشه عامیانه باشه! الان مشکلی نیست ؟

  14. سلام من دنبال کننده شما در کانال بودم ولی متاسفانه کانال حذف شد و در حال حاضر مجبور شدم توی سایت این رمان رو دنبال کنم لطفا راهی به من نشون بدید که بتونم رمان اکالیپتوس رو داشته باشم تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن

codebazan

بستن
بستن